⚔️ نبرد گلادیاتورها
زیر پوست مناظره کاشانی - اردستانی چه گذشت؟
ما تمامی ۱۹,۳۳۹ نظر ثبت شده زیر ویدیوی مناظره در یوتیوب را استخراج و پردازش کردیم. نتایج این دادهکاوی، اطلاعات جالبی را درباره آرایش نیروها، خشونت کلامی و سازماندهی پشتپرده آشکار میکند.
در ادامه، واقعیتهای این «نبرد دیجیتال» را بدون روتوش و با اعداد دقیق میخوانید.
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️ @resanenevesht
زیر پوست مناظره کاشانی - اردستانی چه گذشت؟
ما تمامی ۱۹,۳۳۹ نظر ثبت شده زیر ویدیوی مناظره در یوتیوب را استخراج و پردازش کردیم. نتایج این دادهکاوی، اطلاعات جالبی را درباره آرایش نیروها، خشونت کلامی و سازماندهی پشتپرده آشکار میکند.
در ادامه، واقعیتهای این «نبرد دیجیتال» را بدون روتوش و با اعداد دقیق میخوانید.
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️ @resanenevesht
👏6❤3👍1
🛋️ از «انقلابی روی مبل» تا «مبارزان زیر لحاف»
در روزگاران نهچندان دور در لندن، گروهی با پالتوهای فاستونی روی مبلهای چرم لم میدادند، پیپ میکشیدند و روزنامهی «تایمز» میخواندند. با حرارت از جنگهای ناپلئونی و حقوق کارگران حرف میزدند و برای ارتش نسخه میپیچیدند.
به آنها میگفتند «انقلابی مبلنشین» (Armchair Revolutionary)؛ ژنرالهایی که سلحشوریشان فقط تا در خروجی کلوپ اعتبار داشت. بیرون از آنجا، محافظهکارترین آدمهای شهر بودند.
امروز ابزار عوض شده، اما قصه همان است. ساعت یک نیمهشب تهران است. چریک قصهی ما زیر پتو دراز کشیده، نور گوشی توی صورتش افتاده و با انگشت شست فرمان میدهد. استوری می گذارد، لایک می کند و میجنگد. حس میکند «چهگوارا» شده، اما حتی حاضر نیست پتو را کنار بزند.
چرا به اینجا رسیدیم؟ واکاوی این پدیده، ما را به ۴ رکن اصلی میرساند:
۱. 🏅 قهرمانی کم هزینه
تغییر دادن واقعیت «هزینه» دارد؛ وقت میخواهد، پول و خطر. اما در فضای مجازی، با یک لایک یا کامنت تند، همان حس قهرمان بودن را میگیریم. این انتخاب، نه الزاماً از سر تنبلی، بلکه از سر هوشمندی در حفظ بقا و انتخاب کمهزینهترین راه برای اعلام موضع است.
مشکل اما در «توهم اثرگذاری»است. به اندازهی کافی رضایت فوری کسب میکنیم که حس کنیم وظیفه انجام شده است. ما انرژی پتانسیل برای کنش واقعی را همانجا در پست و کامنت تخلیه میکنیم.
۲. 🕹️ سیاست؛ بازی با مجموع صفر
ما سیاست و اجتماع را هم «بازیسازی» کردهایم. وقتی بستر گفتوگو، اپلیکیشنی است که ذاتش برای سرگرمی ساخته شده، ناخودآگاه زبان گفتوگو به زبان «بازی» تبدیل میشود. ما مجبوریم برای شنیده شدن، به دنبال «رو کم کنی» در بحث و امتیاز (لایک) باشیم. این زبان، عمق و همدلی را از بین میبرد.
اما فاجعهبارتر، کنترلپذیری این مبارزه است: این یک جنگ مجازی است که دکمهی Pause دارد. هر وقت خسته، گرسنه یا دچار چالش شدیم، گوشی را کنار میگذاریم و به زندگی واقعیمان برمیگردیم.
۳. 🛡️ قبیلهگرایی دیجیتال
در فضای اتمیزهشده امروز، صدای بلند افراد نه لزوماً ناشی از دغدغه حقیقت، بلکه ناشی از «وحشت تنهایی» و تلاش برای «تعلق داشتن» است. در فضای مجازی، سادهترین راه قبیلهسازی، حمله به «آنها» است.
هویت «ما» تنها در صورت پرخاشگری و حمله به «آنها» شکل میگیرد. این خشونت آنلاین، تلاشی برای اثبات وفاداری به قبیله است. این یک «همبستگی سلبی» و شکننده است که در دنیای واقعی، ملاتی برای ساختن یک حرکت جمعی و پایدار ندارد.
۴. 🎭 انتخابگری عاطفی
عجیبترین بخش ماجرا همینجاست. ما یاد گرفتهایم که مثل یک مشتری زیرک، «احساسات ناب» را از «مسئولیت فکری و سیاسی» آن منبع سوا کنیم. بارها به چشم دیدهایم فرد پای منبر یا یک مداح پر طرفدار، اشک میریزد و سینه میزند. اما به محض خروج، با نقد یا دشنام، مرجعیت سیاسی/اجتماعی سخنران را پس میزند.
این انتخابگری هوشمندانه (یا سکولار) که عواطف را بدون تعهد ایدئولوژیک میخواهد، در نهایت به «مصرف احساس» تبدیل میشود: اشکش را میخریم تا حالمان خوب شود، و با نقد (یا فحش) وجدانمان را راحت میکنیم که «نه، من طرفدارش نیستم.» این جداسازی عاطفه از کنش متعهدانه، انرژی را در جای اشتباه تخلیه میکند.
🔻 بیایید خودمان را فریب ندهیم: خیلی از ما —از جمله خود من— درگیر همین وضعیتیم.
سؤال اینجاست: آیا اینهمه داد و بیداد مجازی، تمرینی برای «اثرگذاری» در روز عمل است؟ یا فقط شبیه زودپزی هستیم که تمام زورش را توی سوتش خالی میکند؟
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️ @resanenevesht
در روزگاران نهچندان دور در لندن، گروهی با پالتوهای فاستونی روی مبلهای چرم لم میدادند، پیپ میکشیدند و روزنامهی «تایمز» میخواندند. با حرارت از جنگهای ناپلئونی و حقوق کارگران حرف میزدند و برای ارتش نسخه میپیچیدند.
به آنها میگفتند «انقلابی مبلنشین» (Armchair Revolutionary)؛ ژنرالهایی که سلحشوریشان فقط تا در خروجی کلوپ اعتبار داشت. بیرون از آنجا، محافظهکارترین آدمهای شهر بودند.
امروز ابزار عوض شده، اما قصه همان است. ساعت یک نیمهشب تهران است. چریک قصهی ما زیر پتو دراز کشیده، نور گوشی توی صورتش افتاده و با انگشت شست فرمان میدهد. استوری می گذارد، لایک می کند و میجنگد. حس میکند «چهگوارا» شده، اما حتی حاضر نیست پتو را کنار بزند.
چرا به اینجا رسیدیم؟ واکاوی این پدیده، ما را به ۴ رکن اصلی میرساند:
۱. 🏅 قهرمانی کم هزینه
تغییر دادن واقعیت «هزینه» دارد؛ وقت میخواهد، پول و خطر. اما در فضای مجازی، با یک لایک یا کامنت تند، همان حس قهرمان بودن را میگیریم. این انتخاب، نه الزاماً از سر تنبلی، بلکه از سر هوشمندی در حفظ بقا و انتخاب کمهزینهترین راه برای اعلام موضع است.
مشکل اما در «توهم اثرگذاری»است. به اندازهی کافی رضایت فوری کسب میکنیم که حس کنیم وظیفه انجام شده است. ما انرژی پتانسیل برای کنش واقعی را همانجا در پست و کامنت تخلیه میکنیم.
۲. 🕹️ سیاست؛ بازی با مجموع صفر
ما سیاست و اجتماع را هم «بازیسازی» کردهایم. وقتی بستر گفتوگو، اپلیکیشنی است که ذاتش برای سرگرمی ساخته شده، ناخودآگاه زبان گفتوگو به زبان «بازی» تبدیل میشود. ما مجبوریم برای شنیده شدن، به دنبال «رو کم کنی» در بحث و امتیاز (لایک) باشیم. این زبان، عمق و همدلی را از بین میبرد.
اما فاجعهبارتر، کنترلپذیری این مبارزه است: این یک جنگ مجازی است که دکمهی Pause دارد. هر وقت خسته، گرسنه یا دچار چالش شدیم، گوشی را کنار میگذاریم و به زندگی واقعیمان برمیگردیم.
۳. 🛡️ قبیلهگرایی دیجیتال
در فضای اتمیزهشده امروز، صدای بلند افراد نه لزوماً ناشی از دغدغه حقیقت، بلکه ناشی از «وحشت تنهایی» و تلاش برای «تعلق داشتن» است. در فضای مجازی، سادهترین راه قبیلهسازی، حمله به «آنها» است.
هویت «ما» تنها در صورت پرخاشگری و حمله به «آنها» شکل میگیرد. این خشونت آنلاین، تلاشی برای اثبات وفاداری به قبیله است. این یک «همبستگی سلبی» و شکننده است که در دنیای واقعی، ملاتی برای ساختن یک حرکت جمعی و پایدار ندارد.
۴. 🎭 انتخابگری عاطفی
عجیبترین بخش ماجرا همینجاست. ما یاد گرفتهایم که مثل یک مشتری زیرک، «احساسات ناب» را از «مسئولیت فکری و سیاسی» آن منبع سوا کنیم. بارها به چشم دیدهایم فرد پای منبر یا یک مداح پر طرفدار، اشک میریزد و سینه میزند. اما به محض خروج، با نقد یا دشنام، مرجعیت سیاسی/اجتماعی سخنران را پس میزند.
این انتخابگری هوشمندانه (یا سکولار) که عواطف را بدون تعهد ایدئولوژیک میخواهد، در نهایت به «مصرف احساس» تبدیل میشود: اشکش را میخریم تا حالمان خوب شود، و با نقد (یا فحش) وجدانمان را راحت میکنیم که «نه، من طرفدارش نیستم.» این جداسازی عاطفه از کنش متعهدانه، انرژی را در جای اشتباه تخلیه میکند.
🔻 بیایید خودمان را فریب ندهیم: خیلی از ما —از جمله خود من— درگیر همین وضعیتیم.
سؤال اینجاست: آیا اینهمه داد و بیداد مجازی، تمرینی برای «اثرگذاری» در روز عمل است؟ یا فقط شبیه زودپزی هستیم که تمام زورش را توی سوتش خالی میکند؟
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️ @resanenevesht
👏5❤1
بزرگوار مدعی شده بیش از ۱.۲ میلیارد «محتوا» علیه ایشان تولید شده!
صرفاً جهت درک ابعاد این عدد:
دیتابیس TBCOV نشان میدهد کل سیاره زمین، طی ۱۴ ماه و به ۶۷ زبان، مجموعاً ۲ میلیارد توییت درباره COVID19 نوشتند.
کل جامجهانی ۲۰۲۲ هم نهایتاً ۲۰۰ میلیون محتوا داشت.
یعنی ماجرای «سیلی به سرباز» ۶ برابر کل جامجهانی محتوا داشته و تنه به تنهٔ «پاندمی قرن» میزند؟
#عدد_نمیفهمند #سواد_داده
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
صرفاً جهت درک ابعاد این عدد:
دیتابیس TBCOV نشان میدهد کل سیاره زمین، طی ۱۴ ماه و به ۶۷ زبان، مجموعاً ۲ میلیارد توییت درباره COVID19 نوشتند.
کل جامجهانی ۲۰۲۲ هم نهایتاً ۲۰۰ میلیون محتوا داشت.
یعنی ماجرای «سیلی به سرباز» ۶ برابر کل جامجهانی محتوا داشته و تنه به تنهٔ «پاندمی قرن» میزند؟
#عدد_نمیفهمند #سواد_داده
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
😁7👏1
برخی کانالها و سایت ها با ذوقزدگی، آمار سرچ گوگل «ترانه علیدوستی» را کنار «لیلةالرغائب» گذاشتند و نتیجه گرفتند: حواس جامعه بیشتر پی مناسک بوده است و این شلوغ کاری رسانه هاست.
بحث بر سر بودن یا نبودن توجه مردم به معنویات نیست
مسئله یک خطای فاحش متدولوژیک است.
مقایسه «سرچ گوگل» با «ضریب نفوذ ویدیو» مثل مقایسه وزن با مسافت است؛ هر دو عدد دارند، اما هیچ نسبتی ندارند.
گوگل جای نیاز است: دعا، ساعت شرعی، متن.
اینستاگرام و یوتیوب جای تماشاست، نه جستوجو.
وقتی یک ویدیو فقط در یک پیج ۲۵.۶ میلیون بار دیده شده، یعنی محتوا اشباع شده؛
پس پایین بودن سرچ نشانه بیتوجهی نیست، نشانه بینیازی از سرچ است.
اعداد را میشود ردیف کرد؛
اما تحلیلگر دقیق، اسیر نمودارها نمیشود.
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
بحث بر سر بودن یا نبودن توجه مردم به معنویات نیست
مسئله یک خطای فاحش متدولوژیک است.
مقایسه «سرچ گوگل» با «ضریب نفوذ ویدیو» مثل مقایسه وزن با مسافت است؛ هر دو عدد دارند، اما هیچ نسبتی ندارند.
گوگل جای نیاز است: دعا، ساعت شرعی، متن.
اینستاگرام و یوتیوب جای تماشاست، نه جستوجو.
وقتی یک ویدیو فقط در یک پیج ۲۵.۶ میلیون بار دیده شده، یعنی محتوا اشباع شده؛
پس پایین بودن سرچ نشانه بیتوجهی نیست، نشانه بینیازی از سرچ است.
اعداد را میشود ردیف کرد؛
اما تحلیلگر دقیق، اسیر نمودارها نمیشود.
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
👍5👏3
مرثیهای برای صدای مردم
در ترمینولوژی ارتباطات، «نویز» هر عاملی است که باعث شود پیام فرستنده با دریافت گیرنده منطبق نباشد.
پیام این روزهای جامعه شفاف و اقتصادی است؛ اما تزریق شعارهای براندازانه توسط جریانهای سیاسی، حکم نویز را دارد.
اینجا به نقطه کور ماجرا میرسیم:
در مدل ارتباطی، همیشه «نویز» یا پارازیت بد نیست. گاهی گیرنده (در اینجا سیستم حاکم) بدش نمیآید که پیام فرستنده دچار پارازیت شود
❗❗شاید عجیب به نظر برسد، اما به نظر می رسد حاکمیت هم از این نویز استقبال میکند! عمداً فیلترهای حذف نویز رو خاموش میکنه
چرا؟ چون سیستم برای «بحران معیشت» راهکاری ندارد، چون پولی در بساط نیست. اما اگر پیام آلوده به نویز شود و بوی اغتشاش بدهد، پاسخ آماده و تجربه شده ای برایش دارد
⚡در واقع، نویز به حاکمیت کمک میکند تا زمین بازی را از نقطهی ضعف خود، به نقطهی قوتش تغییر دهد.⚡
🚩اما چرا اپوزیسیون دست به این کار میزند؟
پاسخ در یک ضعف ساختاری پنهان است: اپوزیسیون خارجنشین چون «سازماندهی میدانی» ندارد، ناچار است فقدان تشکیلات را با «تزریق هیجان رسانهای» جبران کند. آنها نیاز دارند تا دمای محیط را بالا ببرند تا دیده شوند، غافل از اینکه ورود این هیجان بدون پشتوانه به یک مطالبهی اقتصادی، حکم «بوسهی مرگ» را دارد.
🛑 یادمان باشد پارازیت همیشه پیام رو نابود نمیکنه، بلکه «کیفیت پیام» (Fidelity) را تغییر میده.
وقتی چهرههایی مثل رضا پهلوی یا مریم رجوی روی موج سوار میشن، «پیام شفاف اقتصادی» تبدیل میشه به یک «پیام مبهم سیاسی». و این ابهام، دقیقاً همان چیزی است که سیستم برای تغییر زمین بازی نیاز دارد.
📍اینجاست که پدیده «فروپاشی زمینه» (Context Collapse) رخ میدهد. رسانهها دیوارهای «زمینه معیشتی» را تخریب میکنند و تصویر اعتراض را در «زمینه براندازی» بازنشر میدهند.
📌نتیجه؟ پدیدهای به نام «ربایش معنا» (Meaning Hijacking). در این وضعیت، شهروند دیگر «صاحبِ صدای خود» نیست؛ بلکه به «محتوای خامی» تبدیل میشود که رسانهها سناریوی دلخواهشان را با تصویر او میسازند.
⭕قربانی نهایی این بازی دو سر باخت، همان «صدای سوم» است؛ واقعیت درد اقتصادی که زیر آوار هیجان سازی اپوزیسیون و پروتکلهای امنیتی حاکمیت مدفون میشود.
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
در ترمینولوژی ارتباطات، «نویز» هر عاملی است که باعث شود پیام فرستنده با دریافت گیرنده منطبق نباشد.
پیام این روزهای جامعه شفاف و اقتصادی است؛ اما تزریق شعارهای براندازانه توسط جریانهای سیاسی، حکم نویز را دارد.
اینجا به نقطه کور ماجرا میرسیم:
در مدل ارتباطی، همیشه «نویز» یا پارازیت بد نیست. گاهی گیرنده (در اینجا سیستم حاکم) بدش نمیآید که پیام فرستنده دچار پارازیت شود
❗❗شاید عجیب به نظر برسد، اما به نظر می رسد حاکمیت هم از این نویز استقبال میکند! عمداً فیلترهای حذف نویز رو خاموش میکنه
چرا؟ چون سیستم برای «بحران معیشت» راهکاری ندارد، چون پولی در بساط نیست. اما اگر پیام آلوده به نویز شود و بوی اغتشاش بدهد، پاسخ آماده و تجربه شده ای برایش دارد
⚡در واقع، نویز به حاکمیت کمک میکند تا زمین بازی را از نقطهی ضعف خود، به نقطهی قوتش تغییر دهد.⚡
🚩اما چرا اپوزیسیون دست به این کار میزند؟
پاسخ در یک ضعف ساختاری پنهان است: اپوزیسیون خارجنشین چون «سازماندهی میدانی» ندارد، ناچار است فقدان تشکیلات را با «تزریق هیجان رسانهای» جبران کند. آنها نیاز دارند تا دمای محیط را بالا ببرند تا دیده شوند، غافل از اینکه ورود این هیجان بدون پشتوانه به یک مطالبهی اقتصادی، حکم «بوسهی مرگ» را دارد.
🛑 یادمان باشد پارازیت همیشه پیام رو نابود نمیکنه، بلکه «کیفیت پیام» (Fidelity) را تغییر میده.
وقتی چهرههایی مثل رضا پهلوی یا مریم رجوی روی موج سوار میشن، «پیام شفاف اقتصادی» تبدیل میشه به یک «پیام مبهم سیاسی». و این ابهام، دقیقاً همان چیزی است که سیستم برای تغییر زمین بازی نیاز دارد.
📍اینجاست که پدیده «فروپاشی زمینه» (Context Collapse) رخ میدهد. رسانهها دیوارهای «زمینه معیشتی» را تخریب میکنند و تصویر اعتراض را در «زمینه براندازی» بازنشر میدهند.
📌نتیجه؟ پدیدهای به نام «ربایش معنا» (Meaning Hijacking). در این وضعیت، شهروند دیگر «صاحبِ صدای خود» نیست؛ بلکه به «محتوای خامی» تبدیل میشود که رسانهها سناریوی دلخواهشان را با تصویر او میسازند.
⭕قربانی نهایی این بازی دو سر باخت، همان «صدای سوم» است؛ واقعیت درد اقتصادی که زیر آوار هیجان سازی اپوزیسیون و پروتکلهای امنیتی حاکمیت مدفون میشود.
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
👏4❤3👎1
«امپراتوری شمال بداند؛ اگر دست از پا خطا کند، سواحل ما گورستان آنها خواهد شد... ما قدرتی داریم که آنها حتی تصورش را هم نمیکنند.»
این فریادهای مادورو بود؛ همین چند روز پیش.
با مشتهای گرهکرده و سینه سپر شده، در حالی که برای دنیا خط و نشان میکشید.
درست چند روز قبل از آنکه تصویرش با دستبند، جهان را تسخیر کند.
🛑 انگار تاریخ شوخی تلخی را تکرار میکند.
کپی برابر اصلِ «سعید الصحاف»؛ بغداد ۲۰۰۳.
او مقابل جنگلی از میکروفونها، با حرارت از «خودکشی دشمن پشت دروازههای بغداد» میگفت،
در حالی که تانکهای آمریکایی، بیسروصدا در پسزمینه پیش میآمدند.
⭕ تراژدی صاحبان قدرت دقیقاً همینجاست:
آنها قبل از هر چیز، مصرفکننده و معتاد رسانه خودشان میشوند.
آنقدر «واقعیت برساخته» را در بولتنها تکرار میکنند که جای واقعیت واقعی را میگیرد.
کمکم واقعا باورشان میشود اگر در قاب تلویزیون پیروز باشند،
یعنی کار تمام است.
این رجزخوانیهای دقیقه نودی همیشه توهم نیست؛
گاهی فقط یک «مسکّن» قوی است.
دوز بالایی از کلمات برای پنهانکردن درد فروپاشی؛
برای تزریق حس کاذب قدرت به سیستمی که دارد از درون میریزد.
اما مشکل مسکنها این است که درمان نمیکنند.
صدای رسانه میتواند بلند باشد،
اما دیوار واقعیت، همیشه سختتر است.
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
این فریادهای مادورو بود؛ همین چند روز پیش.
با مشتهای گرهکرده و سینه سپر شده، در حالی که برای دنیا خط و نشان میکشید.
درست چند روز قبل از آنکه تصویرش با دستبند، جهان را تسخیر کند.
🛑 انگار تاریخ شوخی تلخی را تکرار میکند.
کپی برابر اصلِ «سعید الصحاف»؛ بغداد ۲۰۰۳.
او مقابل جنگلی از میکروفونها، با حرارت از «خودکشی دشمن پشت دروازههای بغداد» میگفت،
در حالی که تانکهای آمریکایی، بیسروصدا در پسزمینه پیش میآمدند.
⭕ تراژدی صاحبان قدرت دقیقاً همینجاست:
آنها قبل از هر چیز، مصرفکننده و معتاد رسانه خودشان میشوند.
آنقدر «واقعیت برساخته» را در بولتنها تکرار میکنند که جای واقعیت واقعی را میگیرد.
کمکم واقعا باورشان میشود اگر در قاب تلویزیون پیروز باشند،
یعنی کار تمام است.
این رجزخوانیهای دقیقه نودی همیشه توهم نیست؛
گاهی فقط یک «مسکّن» قوی است.
دوز بالایی از کلمات برای پنهانکردن درد فروپاشی؛
برای تزریق حس کاذب قدرت به سیستمی که دارد از درون میریزد.
اما مشکل مسکنها این است که درمان نمیکنند.
صدای رسانه میتواند بلند باشد،
اما دیوار واقعیت، همیشه سختتر است.
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
👍3❤1👎1
«ساعت درست پنج عصر بود.
پسری پارچهی سفیدی آورد
در ساعت پنج عصر.
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر...»
برای ما، عقربهها در دیماه ۱۴۰۴ از حرکت ایستادهاند. فدریکو گارسیا لورکا میدانست که مرگ جوان، تنها یک فقدان فیزیکی نیست؛ انجماد زمان است.
رسانه باید «آینه» باشد؛ بازتابدهنده تمامقد واقعیت. اما امروز، این آینه ترک خورده است. خاصیت آینه شکسته این است که تصویر را تکهتکه و «مُثله» میکند. وقتی آینه میشکند، دیگر جایگاه سیاسی شما معنایی ندارد؛ چه در موافقت ایستاده باشید و چه در مخالفت، تصویر همهی ما در این قاب هزارتکه، شکسته و مخدوش است. این ترک، مستقیماً بر صورت «ایران» افتاده است.
ما در «رسانه نوشت» همواره از دادهها گفتهایم، اما حقیقت تلخ این روزها، در «پیکسلهای سوخته» نهفته است. جامعه، نمایشگری عظیم است که هر جوان، یک نقطهی روشن و حیاتبخش در آن بود. با خاموش شدنِ این هزاران جان، وضوح و رنگ تصویر ملی ما از دست رفته است. تراژدی واقعی این نیست که آنها رفتند؛ تراژدی اینجاست که با هر مزار، بخشی از «امکانِ زیستن» و «آینده نازیسته این خاک» دفن شد. ما دیگر آن جامعهی پیش از دیماه نیستیم؛ ما پارههایی از یک کل از دست رفتهایم.
اعتراف میکنم که دیگر حس و حالی برای نوشتن نمانده است، اما سهم ما، ایستادن در میانهی این غبار است. ادامه میدهیم، زنده میمانیم و تلاش میکنیم تا روزی که دوباره تصویر این آینهی شکسته را برای آیندگان، شفاف و زلال کنیم.
پسری پارچهی سفیدی آورد
در ساعت پنج عصر.
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر...»
برای ما، عقربهها در دیماه ۱۴۰۴ از حرکت ایستادهاند. فدریکو گارسیا لورکا میدانست که مرگ جوان، تنها یک فقدان فیزیکی نیست؛ انجماد زمان است.
رسانه باید «آینه» باشد؛ بازتابدهنده تمامقد واقعیت. اما امروز، این آینه ترک خورده است. خاصیت آینه شکسته این است که تصویر را تکهتکه و «مُثله» میکند. وقتی آینه میشکند، دیگر جایگاه سیاسی شما معنایی ندارد؛ چه در موافقت ایستاده باشید و چه در مخالفت، تصویر همهی ما در این قاب هزارتکه، شکسته و مخدوش است. این ترک، مستقیماً بر صورت «ایران» افتاده است.
ما در «رسانه نوشت» همواره از دادهها گفتهایم، اما حقیقت تلخ این روزها، در «پیکسلهای سوخته» نهفته است. جامعه، نمایشگری عظیم است که هر جوان، یک نقطهی روشن و حیاتبخش در آن بود. با خاموش شدنِ این هزاران جان، وضوح و رنگ تصویر ملی ما از دست رفته است. تراژدی واقعی این نیست که آنها رفتند؛ تراژدی اینجاست که با هر مزار، بخشی از «امکانِ زیستن» و «آینده نازیسته این خاک» دفن شد. ما دیگر آن جامعهی پیش از دیماه نیستیم؛ ما پارههایی از یک کل از دست رفتهایم.
اعتراف میکنم که دیگر حس و حالی برای نوشتن نمانده است، اما سهم ما، ایستادن در میانهی این غبار است. ادامه میدهیم، زنده میمانیم و تلاش میکنیم تا روزی که دوباره تصویر این آینهی شکسته را برای آیندگان، شفاف و زلال کنیم.
👍5👎2😢1
گاهی یک برنامه تلویزیونی، فقط یک برنامه تلویزیونی نیست.
«حسینیه معلی» بهانهای شد تا درباره نسبت رسانه و آیین فکر کنم؛ اینکه رسانه چگونه آیینها را روایت میکند و این روایت، چه تأثیری بر خود آیین میگذارد.
این یادداشت را به درخواست یکی از دوستان برای انتشار در یکی از روزنامهها نوشته بودم؛ اما در نهایت ترجیح دادم ابتدا آن را در رسانهنوشت منتشر کنم.
خوشحال میشوم اگر پس از خواندن، دیدگاهتان را درباره این پرسش با من در میان بگذارید.
از خاموشی چراغها تا نور پروژکتورها
به بهانه فصل جدید «حسینیه معلی»؛ تأملی در رسانهای شدن آیین
در بسیاری از هیئتهای قدیمی، روضه که آغاز میشد، چراغها را خاموش میکردند. آن تاریکی فقط یک رسم قدیمی نبود؛ حریمی میساخت تا عزادار از بار سنگین دیده شدن رها شود. هیئت، جمعی بود، اما آنچه در دل هر عزادار میگذشت، تجربهای کاملاً شخصی بود. هرکس در میان جمع، تنهایی خودش را داشت.
امروز اما همان لحظه، زیر نور پروژکتورها و در محاصره دوربینها ثبت میشود؛ لحظهای که ساعتی بعد، در قالب کلیپی کوتاه، در شبکههای اجتماعی منتشر میشود.
«حسینیه معلی» یکی از نوآورانهترین و جسورانهترین روایتهای رسانهای از آیینهای عزاداری است؛ همین جایگاه، آن را به بهانهای مناسب برای طرح پرسشی تبدیل میکند که فقط درباره «حسینیه معلی» نیست.
آیا همه آنچه در یک آیین رخ میدهد، باید رسانهای شود؟
«جیمز کری» در نظریه «ارتباط آیینی» میان دو کارکرد رسانه تفاوت گذاشت. از نگاه او، رسانه همیشه برای انتقال اطلاعات نیست؛ گاهی کارکرد اصلی آن، حفظ و بازتولید یک فرهنگ و یک باور مشترک است.
به عبارت دیگر:
هیئت، برای تجربه شدن شکل گرفته است، نه برای اجرا شدن.
هر وقت دوربین وارد شود، رفتار انسان تغییر میکند. این نه یک قضاوت اخلاقی است و نه اتهامی به کسی؛ اقتضای دوربین است. انسان، وقتی میداند دیده میشود، ناخودآگاه نسبت خود را با نگاه دیگران تنظیم میکند.
اما مسئله فقط تغییر رفتار نیست؛ خود آیین نیز آرامآرام با منطق رسانه سازگار میشود.
رسانه، همه چیز را نشان نمیدهد؛ انتخاب میکند. از میان صدها لحظه یک مجلس، تصمیم میگیرد کدام تصویر دیده شود و کدام تصویر بیرون قاب بماند. همین انتخابها، آرامآرام تعیین میکنند کدام تصویر از عزاداری در ذهن ما ماندگار شود، کدام احساس برجسته شود و کدام شکل از آیین، عادی و مطلوب به نظر برسد.
آنچه بیشتر دیده میشود، بیشتر تکرار میشود؛ آنچه بیشتر تکرار میشود، طبیعیتر به نظر میرسد؛ و آنچه طبیعی به نظر برسد، آرامآرام به فرهنگ تبدیل میشود.
به همین دلیل است که میگویند رسانه، فقط حافظه جمعی نمیسازد؛ سلیقه جمعی هم میسازد.
به نظر میرسد این، پارادوکس گریزناپذیر عصر ماست.
رسانه برای دیده شدن ساخته شده است. اما همه تجربههای انسانی، برای دیده شدن نیستند.
شاید امروز، در روزگاری که تقریباً هیچ مجلسی از چشم دوربین دور نمیماند، بیش از هر چیز جای همان تاریکی خالی است.
شاید «حسینیه معلی» فقط بهانهای باشد تا دوباره این پرسش را از خود بپرسیم:
آیا وقتی پروژکتورها روشن میشوند، ما هنوز در حال «تجربه» آیین هستیم، یا آرامآرام به تماشاگر «نمایش» آن تبدیل شدهایم؟
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
«حسینیه معلی» بهانهای شد تا درباره نسبت رسانه و آیین فکر کنم؛ اینکه رسانه چگونه آیینها را روایت میکند و این روایت، چه تأثیری بر خود آیین میگذارد.
این یادداشت را به درخواست یکی از دوستان برای انتشار در یکی از روزنامهها نوشته بودم؛ اما در نهایت ترجیح دادم ابتدا آن را در رسانهنوشت منتشر کنم.
خوشحال میشوم اگر پس از خواندن، دیدگاهتان را درباره این پرسش با من در میان بگذارید.
از خاموشی چراغها تا نور پروژکتورها
به بهانه فصل جدید «حسینیه معلی»؛ تأملی در رسانهای شدن آیین
در بسیاری از هیئتهای قدیمی، روضه که آغاز میشد، چراغها را خاموش میکردند. آن تاریکی فقط یک رسم قدیمی نبود؛ حریمی میساخت تا عزادار از بار سنگین دیده شدن رها شود. هیئت، جمعی بود، اما آنچه در دل هر عزادار میگذشت، تجربهای کاملاً شخصی بود. هرکس در میان جمع، تنهایی خودش را داشت.
امروز اما همان لحظه، زیر نور پروژکتورها و در محاصره دوربینها ثبت میشود؛ لحظهای که ساعتی بعد، در قالب کلیپی کوتاه، در شبکههای اجتماعی منتشر میشود.
«حسینیه معلی» یکی از نوآورانهترین و جسورانهترین روایتهای رسانهای از آیینهای عزاداری است؛ همین جایگاه، آن را به بهانهای مناسب برای طرح پرسشی تبدیل میکند که فقط درباره «حسینیه معلی» نیست.
آیا همه آنچه در یک آیین رخ میدهد، باید رسانهای شود؟
«جیمز کری» در نظریه «ارتباط آیینی» میان دو کارکرد رسانه تفاوت گذاشت. از نگاه او، رسانه همیشه برای انتقال اطلاعات نیست؛ گاهی کارکرد اصلی آن، حفظ و بازتولید یک فرهنگ و یک باور مشترک است.
به عبارت دیگر:
هیئت، برای تجربه شدن شکل گرفته است، نه برای اجرا شدن.
درست است که عزاداری، یک آیین جمعی است؛ اما تجربه عزاداری، تجربهای عمیقاً شخصی است. ممکن است هزار نفر زیر یک سقف اشک بریزند، اما هیچکس به جای دیگری عزاداری نمیکند.در واقع، هیئت یک Experience است، نه یک Performance. مسئله دقیقاً از همانجا آغاز میشود که رسانه، آیین را از «زیستن» به «تماشا کردن» میبرد.
هر وقت دوربین وارد شود، رفتار انسان تغییر میکند. این نه یک قضاوت اخلاقی است و نه اتهامی به کسی؛ اقتضای دوربین است. انسان، وقتی میداند دیده میشود، ناخودآگاه نسبت خود را با نگاه دیگران تنظیم میکند.
اما مسئله فقط تغییر رفتار نیست؛ خود آیین نیز آرامآرام با منطق رسانه سازگار میشود.
رسانه، همه چیز را نشان نمیدهد؛ انتخاب میکند. از میان صدها لحظه یک مجلس، تصمیم میگیرد کدام تصویر دیده شود و کدام تصویر بیرون قاب بماند. همین انتخابها، آرامآرام تعیین میکنند کدام تصویر از عزاداری در ذهن ما ماندگار شود، کدام احساس برجسته شود و کدام شکل از آیین، عادی و مطلوب به نظر برسد.
آنچه بیشتر دیده میشود، بیشتر تکرار میشود؛ آنچه بیشتر تکرار میشود، طبیعیتر به نظر میرسد؛ و آنچه طبیعی به نظر برسد، آرامآرام به فرهنگ تبدیل میشود.
به همین دلیل است که میگویند رسانه، فقط حافظه جمعی نمیسازد؛ سلیقه جمعی هم میسازد.
به نظر میرسد این، پارادوکس گریزناپذیر عصر ماست.
اگر آیین، رسانهای نشود، در هیاهوی جهان جدید، به حاشیه میرود و به تدریج فراموش میشود. اما اگر کاملاً با منطق رسانه سازگار شود، همان چیزی را از دست میدهد که اساساً به آن معنا میدهد.
رسانه برای دیده شدن ساخته شده است. اما همه تجربههای انسانی، برای دیده شدن نیستند.
شاید امروز، در روزگاری که تقریباً هیچ مجلسی از چشم دوربین دور نمیماند، بیش از هر چیز جای همان تاریکی خالی است.
شاید «حسینیه معلی» فقط بهانهای باشد تا دوباره این پرسش را از خود بپرسیم:
آیا وقتی پروژکتورها روشن میشوند، ما هنوز در حال «تجربه» آیین هستیم، یا آرامآرام به تماشاگر «نمایش» آن تبدیل شدهایم؟
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
💯5👍2
Forwarded from اینفوتوپیا | پدرام الوندی
گزارش سالانه رویترز و بازتاب آن در عرصهٔ نشر
احتمالاً مشاهدههای شما هم تأیید میکنند که این روزها در مواجههٔ با رسانهها «مردم ترجیح میدهند تماشا کنند، نه بخوانند.» حالا در گزارش سالانه اخبار دیجیتال رویترز-آکسفورد یکی از یافتههای محوری گزارش، همین ادعا را تأیید میکند. این گزارش بزرگترین پژوهش سالانهٔ مصرف رسانه در جهان است و هرسال انجام میشود. امسال حدود ۱۰۰ هزار پاسخدهنده در ۴۸ کشور در آن مشارکت میکنند و به نوعی قطبنمای مسیر اخبار دیجیتال در دنیاست.
چند عددِ برآمده از این گزارش را با هم ببینیم:
📌 برای اولین بار در هر ۴۸ بازار، اکثریت مردم هر هفته ویدیوی خبری آنلاین تماشا میکنند (۷۷٪ در سطح جهانی).
📌 در ۴۵ کشور از ۴۸ کشور، تماشای خبر آنلاین از تلویزیون هم جلو زده است.
📌 ۵۶٪ از جوانان ۱۸ تا ۲۴ ساله میگویند «هرگز» بهطور منظم روزنامه نخواندهاند. آماری ترسناک که نشان میدهد این نسل با بالا رفتن سن هم عادتهای نسل قبل را پیدا نمیکند.
📌 و نکته تلختر برای تولیدکنندگان محتوای متنی: تمام رشد ویدیو روی پلتفرمهای بزرگ اتفاق افتاده؛ مصرف ویدیو روی سایتهای خودِ رسانهها حتی ۵ درصد کاهش هم داشته است.
هرچند ماهیت گزارش درباره «خبر» است، اما پیامش برای ما در صنعت نشر نیز روشن است:
رقیب کتاب، کتابی دیگر نیست؛ اسکرول بیپایان ویدیو در پلتفرمهایی مانند تیکتاک و اینستاگرام و یوتیوب ست. مخاطبی داریم که میخواهیم متقاعدش کنیم چهارصد صفحه کتاب بخواند (با در نظر گرفتن افزایش قیمت و سختترشدن حفظ کیفیت این چهارصد صفحه به طور معمول از قبل دستنیافتنیتر شده است)، اما رفتار همین مخاطب نشان میدهد که خبرِ دو دقیقهای را هم ترجیح میدهد «ببیند».
از استنتاجهای جبرگرایانه و قطعی بیزارم و نمیخواهم بگویم «خواندن» مرده است یا مثلاً عمر کتاب کاغذی تمام شده است. نه با این موافق نیستم و تجربه تاریخِ تحولات فرهنگی نیز این را تأیید نمیکند، اتفاقاً دادههای موازی نشان میدهد مردم برای فرار از آشوب رسانهای و سربار اطلاعات در فضای سایبری، به کتاب و محتوای متنی پناه میبرند. ولی نتیجهای که از این دادهها میتوان گرفت این است که «دروازه ورود» به کتاب دیگر محتوای متنی نیست و باید تحولی جدی مدلهای بازاریابی برای کتابها و ناشران صورت داد . به نظر میرسد در چنین بازاری ناشری که میخواهد دیده شود، باید داستان کتابهایش را به زبان ویدیو تعریف کند؛ آنجا که مخاطب حضور دارد و وقت میگذارد، نه آنجا که ما دوست داریم باشد و وقت میگذاریم.
———
⏮️ اینفوتوپیا
گذرگاه رسانه و فناوری
احتمالاً مشاهدههای شما هم تأیید میکنند که این روزها در مواجههٔ با رسانهها «مردم ترجیح میدهند تماشا کنند، نه بخوانند.» حالا در گزارش سالانه اخبار دیجیتال رویترز-آکسفورد یکی از یافتههای محوری گزارش، همین ادعا را تأیید میکند. این گزارش بزرگترین پژوهش سالانهٔ مصرف رسانه در جهان است و هرسال انجام میشود. امسال حدود ۱۰۰ هزار پاسخدهنده در ۴۸ کشور در آن مشارکت میکنند و به نوعی قطبنمای مسیر اخبار دیجیتال در دنیاست.
چند عددِ برآمده از این گزارش را با هم ببینیم:
📌 برای اولین بار در هر ۴۸ بازار، اکثریت مردم هر هفته ویدیوی خبری آنلاین تماشا میکنند (۷۷٪ در سطح جهانی).
📌 در ۴۵ کشور از ۴۸ کشور، تماشای خبر آنلاین از تلویزیون هم جلو زده است.
📌 ۵۶٪ از جوانان ۱۸ تا ۲۴ ساله میگویند «هرگز» بهطور منظم روزنامه نخواندهاند. آماری ترسناک که نشان میدهد این نسل با بالا رفتن سن هم عادتهای نسل قبل را پیدا نمیکند.
📌 و نکته تلختر برای تولیدکنندگان محتوای متنی: تمام رشد ویدیو روی پلتفرمهای بزرگ اتفاق افتاده؛ مصرف ویدیو روی سایتهای خودِ رسانهها حتی ۵ درصد کاهش هم داشته است.
هرچند ماهیت گزارش درباره «خبر» است، اما پیامش برای ما در صنعت نشر نیز روشن است:
رقیب کتاب، کتابی دیگر نیست؛ اسکرول بیپایان ویدیو در پلتفرمهایی مانند تیکتاک و اینستاگرام و یوتیوب ست. مخاطبی داریم که میخواهیم متقاعدش کنیم چهارصد صفحه کتاب بخواند (با در نظر گرفتن افزایش قیمت و سختترشدن حفظ کیفیت این چهارصد صفحه به طور معمول از قبل دستنیافتنیتر شده است)، اما رفتار همین مخاطب نشان میدهد که خبرِ دو دقیقهای را هم ترجیح میدهد «ببیند».
از استنتاجهای جبرگرایانه و قطعی بیزارم و نمیخواهم بگویم «خواندن» مرده است یا مثلاً عمر کتاب کاغذی تمام شده است. نه با این موافق نیستم و تجربه تاریخِ تحولات فرهنگی نیز این را تأیید نمیکند، اتفاقاً دادههای موازی نشان میدهد مردم برای فرار از آشوب رسانهای و سربار اطلاعات در فضای سایبری، به کتاب و محتوای متنی پناه میبرند. ولی نتیجهای که از این دادهها میتوان گرفت این است که «دروازه ورود» به کتاب دیگر محتوای متنی نیست و باید تحولی جدی مدلهای بازاریابی برای کتابها و ناشران صورت داد . به نظر میرسد در چنین بازاری ناشری که میخواهد دیده شود، باید داستان کتابهایش را به زبان ویدیو تعریف کند؛ آنجا که مخاطب حضور دارد و وقت میگذارد، نه آنجا که ما دوست داریم باشد و وقت میگذاریم.
———
⏮️ اینفوتوپیا
گذرگاه رسانه و فناوری
👍2👏2
چرا هیچکس قانع نمیشود؟
تقریباً در همه گروههای مجازی که عضو هستم، یک الگوی تکراری وجود دارد.
چند نفر ساعتها با هم بحث میکنند. لینک میفرستند، آمار میآورند، برای هم استدلال میکنند و معمولاً هم از طعنه و کنایه دریغ نمیکنند.
اغلب اعضا فقط تماشاگرند. نهایتاً یکی هم وسط بحث مینویسد: «بیخیال... این بحثها فایدهای ندارد»
اما هر چقدر بحث جلوتر می رود، ماجرا عجیب تر می شود: هیچکس قانع نشده، برعکس، هر دو طرف مطمئنتر از قبل شدهاند که دیگری سوگیری دارد، مغالطه میکند، منافعش اجازه دیدن حقیقت را نمیدهد یا تحت تأثیر رسانهای است که هر روز از آن تغذیه میکند.
و جالبتر اینکه هر دو، دقیقاً همین را درباره هم فکر میکنند.
همین الگو را در محیطهای دیگر هم میبینیم.
کارمند معتقد است مدیر واقعیت را نمیبیند. مدیر مطمئن است اگر کارمند اطلاعات بیشتری داشت، اینطور قضاوت نمیکرد.
در خانه هم همین است؛ میان زن و شوهر، والدین و فرزندان، استاد و دانشجو.
صورت مسئله عوض میشود، اما پایان داستان تقریباً همیشه یکی است.
مدتها فکر میکردم علتش روشن است؛ آدمها لجبازند.
اما امروز احساس میکنم شاید اصلاً سؤال را اشتباه پرسیدهایم.
این را چه کسی گفته؟
میشود به او اعتماد کرد؟
از کدام سمت ماجرا حرف میزند؟
اگر حرفش را بپذیرم، چه چیزی از باورهای قبلی من زیر سؤال میرود؟
اگر این تصویر درست باشد، بخش بزرگی از گفتوگوهای ما اصلاً بر سر استدلالها نیست؛ بر سر اعتبار گوینده است. و به همین دلیل در بسیاری از بحثها، به جای نقد استدلال، شخص و جایگاه گوینده را نقد میکنیم:
«سوگیری دارد.»
«مغالطه میکند.»
«اسیر فلان رسانه شده.»
«منافعش اجازه نمیدهد حقیقت را ببیند.»
انگار پیش از آنکه به استدلال برسیم، درباره صلاحیت گوینده رأی دادهایم.
در واقع عمده استدلالها اصلاً رد نمیشوند؛ بلکه هیچوقت نوبت رسیدگی به آنها نمیرسد.
شاید به همین دلیل است که کنایه، برچسب و تمسخر، گاهی از خود استدلال مؤثرترند؛ چون مستقیمتر به همان جایی حمله میکنند که ذهن، پیش از ورود به بحث، درباره آن تصمیم گرفته است.
گویی اختلاف اصلی ما حتی بر سر حقیقت نیست. شاید اختلاف،از همان لحظهای آغاز میشود که ذهن تصمیم میگیرد آیا حرف این گوینده اصلاً ارزش بررسی دارد یا نه.
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
تقریباً در همه گروههای مجازی که عضو هستم، یک الگوی تکراری وجود دارد.
چند نفر ساعتها با هم بحث میکنند. لینک میفرستند، آمار میآورند، برای هم استدلال میکنند و معمولاً هم از طعنه و کنایه دریغ نمیکنند.
اغلب اعضا فقط تماشاگرند. نهایتاً یکی هم وسط بحث مینویسد: «بیخیال... این بحثها فایدهای ندارد»
اما هر چقدر بحث جلوتر می رود، ماجرا عجیب تر می شود: هیچکس قانع نشده، برعکس، هر دو طرف مطمئنتر از قبل شدهاند که دیگری سوگیری دارد، مغالطه میکند، منافعش اجازه دیدن حقیقت را نمیدهد یا تحت تأثیر رسانهای است که هر روز از آن تغذیه میکند.
و جالبتر اینکه هر دو، دقیقاً همین را درباره هم فکر میکنند.
همین الگو را در محیطهای دیگر هم میبینیم.
کارمند معتقد است مدیر واقعیت را نمیبیند. مدیر مطمئن است اگر کارمند اطلاعات بیشتری داشت، اینطور قضاوت نمیکرد.
در خانه هم همین است؛ میان زن و شوهر، والدین و فرزندان، استاد و دانشجو.
صورت مسئله عوض میشود، اما پایان داستان تقریباً همیشه یکی است.
مدتها فکر میکردم علتش روشن است؛ آدمها لجبازند.
اما امروز احساس میکنم شاید اصلاً سؤال را اشتباه پرسیدهایم.
ما همیشه میپرسیم:شاید ذهن، قبل از آنکه حتی اولین جمله را بشنود، مشغول پاسخ دادن به سؤالهای دیگری است.
«چرا این همه استدلال، کسی را قانع نمیکند؟»
اما شاید سؤال مهمتر این باشد:
آیا ذهن ما اصلاً از استدلال شروع میکند؟
این را چه کسی گفته؟
میشود به او اعتماد کرد؟
از کدام سمت ماجرا حرف میزند؟
اگر حرفش را بپذیرم، چه چیزی از باورهای قبلی من زیر سؤال میرود؟
اگر این تصویر درست باشد، بخش بزرگی از گفتوگوهای ما اصلاً بر سر استدلالها نیست؛ بر سر اعتبار گوینده است. و به همین دلیل در بسیاری از بحثها، به جای نقد استدلال، شخص و جایگاه گوینده را نقد میکنیم:
«سوگیری دارد.»
«مغالطه میکند.»
«اسیر فلان رسانه شده.»
«منافعش اجازه نمیدهد حقیقت را ببیند.»
انگار پیش از آنکه به استدلال برسیم، درباره صلاحیت گوینده رأی دادهایم.
در واقع عمده استدلالها اصلاً رد نمیشوند؛ بلکه هیچوقت نوبت رسیدگی به آنها نمیرسد.
شاید آنچه امروز در بسیاری از گفتوگوهای ما میبینیم، فقط زوال رواداری نباشد ما دچار زوال فرض حسن نیت هم شدهایم.در چنین وضعیتی، استدلال دیگر نقش پل را بازی نمیکند؛ مهماتی میشود برای حمله به سنگر طرف مقابل.
شاید به همین دلیل است که کنایه، برچسب و تمسخر، گاهی از خود استدلال مؤثرترند؛ چون مستقیمتر به همان جایی حمله میکنند که ذهن، پیش از ورود به بحث، درباره آن تصمیم گرفته است.
هرچه بیشتر به این الگو فکر میکنم، بیشتر احساس میکنم ما هنوز معماری پذیرش حقیقت را درست نشناخته ایم.بزرگترین مانع اقناع، ضعف استدلال نیست؛ قضاوتی است که پیش از شنیدن استدلال انجام دادهایم.
گویی اختلاف اصلی ما حتی بر سر حقیقت نیست. شاید اختلاف،از همان لحظهای آغاز میشود که ذهن تصمیم میگیرد آیا حرف این گوینده اصلاً ارزش بررسی دارد یا نه.
«رسانه نوشت؛ از فهم عمیق تا اثرگذاری بیشتر»
✒️@resanenevesht
👏5