انگار وجودم به دو قسمت تقسیم شده. بخشی از من ناامیده و میخواد دست بکشه از همهچی، اون بخش دیگهام با تموم توانش داره برای زندگی میجنگه.
هر چی سنم بالاتر میره، بیشتر درک میکنم چرا بعضی از مردم یه دفعه ناپدید میشن و یه زندگی شخصی و ساکت رو انتخاب میکنن.
آدم وقتی تنهایی از پس یسری اتفاقات برمیاد، دیگه بعدش براش مهم نیست که کی کنارش میمونه و کی از پیشش میره.
راستش ته دلم هنوز یکم امید دارم که شاید یه روزی زندگی، تموم روزهایی که نتونستم خوب زندگی کنم و خوشحال باشم رو برام جبران کنه.
تو باید بپذیری هرچقدر هم غمگین و ناامید باشی در آخر هیچکس جز خودت به دادت نمیرسه. یه روز جلوی آینه ایستادم و خودمو با تموم اشتباهاتم با همهی گذشتهی پیش اومده پذیرفتم، چون فهمیدم کلنجار رفتن برای فراموشی اتفاقات ممکن نیست اونها بخشی از زندگیاند.
مثل امروز و فرداهایی که هنوز از راه نرسیدن.
تو باید بپذیری و بهترین خودت باشی، تو باید بپذیری و به داد خودت برسی، تو باید بپذیری و باور کنی هیچکسی جز خودت به دادت نمیرسه!
مثل امروز و فرداهایی که هنوز از راه نرسیدن.
تو باید بپذیری و بهترین خودت باشی، تو باید بپذیری و به داد خودت برسی، تو باید بپذیری و باور کنی هیچکسی جز خودت به دادت نمیرسه!