راستش ته دلم هنوز یکم امید دارم که شاید یه روزی زندگی، تموم روزهایی که نتونستم خوب زندگی کنم و خوشحال باشم رو برام جبران کنه.
تو باید بپذیری هرچقدر هم غمگین و ناامید باشی در آخر هیچکس جز خودت به دادت نمیرسه. یه روز جلوی آینه ایستادم و خودمو با تموم اشتباهاتم با همهی گذشتهی پیش اومده پذیرفتم، چون فهمیدم کلنجار رفتن برای فراموشی اتفاقات ممکن نیست اونها بخشی از زندگیاند.
مثل امروز و فرداهایی که هنوز از راه نرسیدن.
تو باید بپذیری و بهترین خودت باشی، تو باید بپذیری و به داد خودت برسی، تو باید بپذیری و باور کنی هیچکسی جز خودت به دادت نمیرسه!
مثل امروز و فرداهایی که هنوز از راه نرسیدن.
تو باید بپذیری و بهترین خودت باشی، تو باید بپذیری و به داد خودت برسی، تو باید بپذیری و باور کنی هیچکسی جز خودت به دادت نمیرسه!
Houdini
Dua Lipa
ᴛᴇʟʟ ᴍᴇ ᴀʟʟ ᴛʜᴇ ᴡᴀʏs ᴜ ɴᴇᴇᴅ ɪᴍ ɴᴏᴛ ʜᴇʀᴇ ғᴏʀ ʟᴏɴɢ ᴄᴀᴛᴄʜ ᴍᴇ ᴏʀ ɪ ɢᴏ ʜᴏᴜᴅɪɴɪ💆🏻♀✨
من واقعاً دلم میخواد آپارتمان خودم رو داشته باشم. توی کشوری زندگی کنم که به راحتی میتونم با حقوقم به شعبههای دیور و شنل برم تا خرید کنم. توی خیابون غذا بخورم، هر روز از کافهی نزدیک خونهام لاتهام رو بخرم و با کیفی که پر از برگه و لپتاپمه سرکار میرم. هر سال حداقل دو بار به دو تا کشور جدید سفر میکنم، کیف بیرکین دارم، موهای بلندم رو همیشه جمع میکنم، هنوزم عاشق پلکهایی با سایهی قهوهایم، توی خیابونهای بارونیِ کشور موردعلاقم پیاده قدم میزنم، توی فرانسه نون میخرم و توی نیویورک سیتی به سنترال پارک میرم تا حس سریالهای موردعلاقم رو به چشم ببینم.
یه کتابفروشی پیدا میکنم که فروشندهاش تبدیل به بهترین دوستم میشه، آخر هفتهها پاستا میپزم و همکارهام که حالا دوستهای نزدیکم شدن رو دعوت میکنم و یهنفرشون مثل همیشه با خودش بهترین شراب رو میاره.
عصرها تکیه میزنم به دیوار و از پنجره عبور آدمها از زیر پنجرهی خونهام رو تماشا میکنم.
احتمالاً دانشجوی دکترام و توی دانشگاه موردعلاقم درس میخونم، پژوهش میکنم و کلی مقالهی علمی نوشتم.
و من همهچیز رو خیال میکنم و آخر عین مادام بواری از غصهی نداشتنشون بیمار و خسته میشم.
یه کتابفروشی پیدا میکنم که فروشندهاش تبدیل به بهترین دوستم میشه، آخر هفتهها پاستا میپزم و همکارهام که حالا دوستهای نزدیکم شدن رو دعوت میکنم و یهنفرشون مثل همیشه با خودش بهترین شراب رو میاره.
عصرها تکیه میزنم به دیوار و از پنجره عبور آدمها از زیر پنجرهی خونهام رو تماشا میکنم.
احتمالاً دانشجوی دکترام و توی دانشگاه موردعلاقم درس میخونم، پژوهش میکنم و کلی مقالهی علمی نوشتم.
و من همهچیز رو خیال میکنم و آخر عین مادام بواری از غصهی نداشتنشون بیمار و خسته میشم.
بهترین تعریف از خانواده که دیالوگ تامی شلبی بود:
"به سلامتی خانواده
که گاهی پناهی در برابر طوفانه
و گاهی خود طوفان."
"به سلامتی خانواده
که گاهی پناهی در برابر طوفانه
و گاهی خود طوفان."