و گمان میکردم که هنر تنها راه زنده شدن و زندگیِ دوباره است.
گفتم : «هنر وقتی ما را ویران میکند که از راه خطا میرویم؛ نمییابیمش و جوهرش را گم میکنیم... وقتی به آن خیانت میکنیم»
با نگرانیِ زیاد گفتم : «هنر این نیست که کلهات را بکوبی به دیواری محکم، عدهای که نمیتوانند راه هنر را پیدا کنند، خودشان را به دیوارها میکوبند، خیال میکنند با این روش میتوانند راهی به سوی هنر باز کنند.
غافل از این که راه هنر همیشه گشوده و بیانتهاست؛ امّا عبور از این راه، به رمزی خاص نیاز دارد.
برخی همهی عمرشان را صرف میکنند امّا نمیتوانند این رمز را پیدا کنند؛ بعضیها پیدایش میکنند بعد یکباره گمش میکنند؛ بعضیها هم به دروغ وانمود میکنند که آن را یافتهاند؛ برخی هم از نادانی کور میشوند و در کوچهی تاریکی، سرگردان میشوند و خیال میکنند این کوری همان دیدن و یافتن است.
اگر ناهنر را به اسم هنر به مردم عرضه کنی؛ مثل این است که زهر را به اسم آب گوارا به مردم بخورانی.
این هنر نیست که ویرانمان میکند، زهر است.»
هر آرزوی سرکوب شدهای، هر عشقِ قربانی شدهای و هر ناکامیِ عمیق، انسان منتظر هنرمندی است که بیاید و آن را به هنر تبدیل کند.
گفتم : «هنر وقتی ما را ویران میکند که از راه خطا میرویم؛ نمییابیمش و جوهرش را گم میکنیم... وقتی به آن خیانت میکنیم»
با نگرانیِ زیاد گفتم : «هنر این نیست که کلهات را بکوبی به دیواری محکم، عدهای که نمیتوانند راه هنر را پیدا کنند، خودشان را به دیوارها میکوبند، خیال میکنند با این روش میتوانند راهی به سوی هنر باز کنند.
غافل از این که راه هنر همیشه گشوده و بیانتهاست؛ امّا عبور از این راه، به رمزی خاص نیاز دارد.
برخی همهی عمرشان را صرف میکنند امّا نمیتوانند این رمز را پیدا کنند؛ بعضیها پیدایش میکنند بعد یکباره گمش میکنند؛ بعضیها هم به دروغ وانمود میکنند که آن را یافتهاند؛ برخی هم از نادانی کور میشوند و در کوچهی تاریکی، سرگردان میشوند و خیال میکنند این کوری همان دیدن و یافتن است.
اگر ناهنر را به اسم هنر به مردم عرضه کنی؛ مثل این است که زهر را به اسم آب گوارا به مردم بخورانی.
این هنر نیست که ویرانمان میکند، زهر است.»
هر آرزوی سرکوب شدهای، هر عشقِ قربانی شدهای و هر ناکامیِ عمیق، انسان منتظر هنرمندی است که بیاید و آن را به هنر تبدیل کند.
« گفتم پیرهنِ غم بر تنِ آوارهات کردهای؟ »
« گفت رنج است و اندوه بخیه میخورد بر پیکرم. »
« گفتم بوسه مرهم است. »
« گفت در قفس زندانی گشتهام. »
« گفتم قفس خود، همان زندگانی است. »
« گفت فراموش میشوم. »
« گفتم تو را مینویسم. »
« گفت زنده ماندنِ من گناه است. »
« گفتم پس معصیت بر خرج دِه. »
« گفت زیباییام نیز باقی نمیماند. »
« گفتم مگر میشود خورشید بود و از چهره افتاد؟ »
« گفت شکستهام. »
« گفتم زیبایی در شکسته شدن، است. »
«گفت پایان ندارد درد. »
« گفتم میمیرد این درد. »
« گفت سردرگم میگردم در هزارتوی افکار. »
« گفتم سرشت آدمی همین است. »
« گفت ریشه هایم را سوزاندند. »
« گفتم دوباره خواهیم کاشت. »
« گفت من خود، همان اقیانوسِ سیه گشتهام. »
« گفتم پس مرا غرق نما. »
« گفت همه راه ها پوچی است. »
« گفتم مقصد بخشیست ز سفر. »
« گفت امید از من ربوده شد. »
« گفتم تنِ درختان جوانه خواهد زد »
« گفت ویرانم. »
« گفتم هنوز هم خانهی من هستی. »
— ســار”
« گفت رنج است و اندوه بخیه میخورد بر پیکرم. »
« گفتم بوسه مرهم است. »
« گفت در قفس زندانی گشتهام. »
« گفتم قفس خود، همان زندگانی است. »
« گفت فراموش میشوم. »
« گفتم تو را مینویسم. »
« گفت زنده ماندنِ من گناه است. »
« گفتم پس معصیت بر خرج دِه. »
« گفت زیباییام نیز باقی نمیماند. »
« گفتم مگر میشود خورشید بود و از چهره افتاد؟ »
« گفت شکستهام. »
« گفتم زیبایی در شکسته شدن، است. »
«گفت پایان ندارد درد. »
« گفتم میمیرد این درد. »
« گفت سردرگم میگردم در هزارتوی افکار. »
« گفتم سرشت آدمی همین است. »
« گفت ریشه هایم را سوزاندند. »
« گفتم دوباره خواهیم کاشت. »
« گفت من خود، همان اقیانوسِ سیه گشتهام. »
« گفتم پس مرا غرق نما. »
« گفت همه راه ها پوچی است. »
« گفتم مقصد بخشیست ز سفر. »
« گفت امید از من ربوده شد. »
« گفتم تنِ درختان جوانه خواهد زد »
« گفت ویرانم. »
« گفتم هنوز هم خانهی من هستی. »
— ســار”
Forwarded from 秋菜. (مِه)
بعضی روزها شبیه مون ریونگِ My Liberation Notes ام ؛ ساکت، خسته و غرقِ فکر، انگار تمام روز را صرفِ دوام آوردن میکنم، نه زندگی کردن.
یه وقتهایی هانجوو میشوم؛ کمحرف و محتاط، با زخمهایی که بلد نیستم دربارهشان حرف بزنم.
گاهی گویونگِ Love in the big city ام؛ پر از احساس، پر از تناقض. میخندم، شوخی میکنم و وانمود میکنم همهچیز ساده است، چون توضیح دادنِ آنهمه چیزی که درونم میگذرد، سختتر از پنهان کردنش است.
یک روز دلم میخواهد مثل آدمهای Move to heaven ، یاد بگیرم از چیزهایی که دیگران جا گذاشتهاند، معنای زندگی را پیدا کنم ؛ از یک نامه، یک جفت کفش، یک اتاق خالی، یا آخرین حرفی که هیچوقت فرصت شنیدنش را نداشتهایم.
و یه وقتهایی...
یه وقتهایی هانجوو میشوم؛ کمحرف و محتاط، با زخمهایی که بلد نیستم دربارهشان حرف بزنم.
گاهی گویونگِ Love in the big city ام؛ پر از احساس، پر از تناقض. میخندم، شوخی میکنم و وانمود میکنم همهچیز ساده است، چون توضیح دادنِ آنهمه چیزی که درونم میگذرد، سختتر از پنهان کردنش است.
یک روز دلم میخواهد مثل آدمهای Move to heaven ، یاد بگیرم از چیزهایی که دیگران جا گذاشتهاند، معنای زندگی را پیدا کنم ؛ از یک نامه، یک جفت کفش، یک اتاق خالی، یا آخرین حرفی که هیچوقت فرصت شنیدنش را نداشتهایم.
و یه وقتهایی...
یک وقتهایی هم بادِ حسرت از لا به لایِ گیسوانِ برگهگونِ جانگ مانوول گذر میکرد؛ تا من بتونم از درونِ اون اشکهای پینهتوز بستهاش، انعکاسِ خودم رو پیدا کنم.
یک وقتهایی هم آرزوهای اون رو میدیدم، که زمان، باهاشون قهر کرده.
میدیدمش، که پنهانی در حالِ چپوندنِ اون نیمهی نامرئی عشق، درونِ کنجِ بطریِ احساساتِ خودشه.
البته... من همیشه اون رو از پسِ مشگیِ سرنوشتِ روحکاش هم میدیدم.
مثل اون وقتهایی که دلتنگ چیزهایی که نداشت، میشد.
یا مثلاً چیزهایی که فراموش کرده بود، درونِ شادیِ چهرتکش نفس میکشیدن.
وقتی که از مانوول میپرسیدن : « تا حالا آزادیِ پروانهها رو دیدی؟ » و اون با شبنمی بر دیدگانش، لبخندها رو به آغوش میگرفت؛ تا بگه : « من شبیه به پروانهای که با خودش بیگانه بود، به خودم پیچیدم، امّا درونِ سپیدیِ شب هم، رنج به دورِ من پینهزنان میچرخید. »
فکر کنم اون ( مانوول ) رو همه جا میدیدم و نمیتونستم آرزویی از برای ‘ شبیه به اون بودن‘ داشته باشم.
چرا که اون از خودش شرم داشت.
و چرا که هردو فرزندِ ماهی بودیم، که رودخونه رو مقصر میدونستن.
و شاید، یک روز، ماهیهای قرمز هم دست از مقصر دونستنِ رودخونه بردارن؛ و ما، بالاخره، رهایی رو نه در رفتن، که در جریان پیدا کنیم.
یک وقتهایی هم آرزوهای اون رو میدیدم، که زمان، باهاشون قهر کرده.
میدیدمش، که پنهانی در حالِ چپوندنِ اون نیمهی نامرئی عشق، درونِ کنجِ بطریِ احساساتِ خودشه.
البته... من همیشه اون رو از پسِ مشگیِ سرنوشتِ روحکاش هم میدیدم.
مثل اون وقتهایی که دلتنگ چیزهایی که نداشت، میشد.
یا مثلاً چیزهایی که فراموش کرده بود، درونِ شادیِ چهرتکش نفس میکشیدن.
وقتی که از مانوول میپرسیدن : « تا حالا آزادیِ پروانهها رو دیدی؟ » و اون با شبنمی بر دیدگانش، لبخندها رو به آغوش میگرفت؛ تا بگه : « من شبیه به پروانهای که با خودش بیگانه بود، به خودم پیچیدم، امّا درونِ سپیدیِ شب هم، رنج به دورِ من پینهزنان میچرخید. »
فکر کنم اون ( مانوول ) رو همه جا میدیدم و نمیتونستم آرزویی از برای ‘ شبیه به اون بودن‘ داشته باشم.
چرا که اون از خودش شرم داشت.
و چرا که هردو فرزندِ ماهی بودیم، که رودخونه رو مقصر میدونستن.
و شاید، یک روز، ماهیهای قرمز هم دست از مقصر دونستنِ رودخونه بردارن؛ و ما، بالاخره، رهایی رو نه در رفتن، که در جریان پیدا کنیم.