روی پله های جلوی درب ورودی خونه در حالی که به چمدون هامون تکیه داده بودم چند باری چرت زدم. حالت عادی از کوره در میرفتم و داد میزدم که عجله کنن ولی هممون خواب مونده بودیم و منم از لحظه ای که از خواب بیدار شدم خسته و بیحوصله بودم.
انگار کل شب مغزم مشغول فعالیت بوده و یک لحظه هم استراحت نکردم.
ولی از اونجایی که دیشبش یکم نسبت به این سفرمون هیجان زده بودیم هممون یکم زودتر از همیشه به رختخواب رفتیم چون بابا گفته بود باید صبح زود حرکت کنیم و یه رانندگی نسبتا طولانی در پیش داریم .حتی از قرص های ضد اضطرابم دوتا خوردم بجای یکی و اصلا یادم نمیاد کی خوابم برد که این نشونه خوبیه. چون معمولا ساعتها بیدارم و وقتی به خودم میام نزدیک های صبحه.
بالاخره بابا غر غر کنان در مورد اینکه دیرمون شده و به شب میخوریم اومد بیرون و پشت سرش مامان و برادرم وسایل رو گذاشتن تو ماشین.
بالاخره راهی شدیم. پدر و مادرم همیشه مشغول کار بودن و ما معمولا نمیتونستیم سفر خانوادگی داشته باشیم و
این فرصت واقعا برای هممون هیجان انگیز بود چون مامانم بخاطر آسیبی که پاش سر کار دیده بود مرخصی داشت و کارخونه ای که بابام توش کار میکرد برای یه نقص فنی یکی دو روز به همه مرخصی داده بودن.
ما این قضیه رو بعنوان یه فرصت برای سفر و خوشگذرونی ندیده بودیم ولی بابام شب قبلش گفت که جایی مد نظر برای سفر داره که زیاد هم دور نیست.
عموم ازش خواسته که بریم یه سر ویلای اونا و حتی به شخصه بهش سر زده و کیلید رو بهش داده. با وجود اینکه غیر منتظره و یکم عجیب بود ولی هممون تقریباً هیجان زده شدیم و موافقت کردیم.
ولی خب ما زیاد با عموم رفت و آمد نداریم و هیچ ایده ای نداشتیم چجور جایی قراره بریم ولی به هر حال راهی این سفر شدیم.
انگار کل شب مغزم مشغول فعالیت بوده و یک لحظه هم استراحت نکردم.
ولی از اونجایی که دیشبش یکم نسبت به این سفرمون هیجان زده بودیم هممون یکم زودتر از همیشه به رختخواب رفتیم چون بابا گفته بود باید صبح زود حرکت کنیم و یه رانندگی نسبتا طولانی در پیش داریم .حتی از قرص های ضد اضطرابم دوتا خوردم بجای یکی و اصلا یادم نمیاد کی خوابم برد که این نشونه خوبیه. چون معمولا ساعتها بیدارم و وقتی به خودم میام نزدیک های صبحه.
بالاخره بابا غر غر کنان در مورد اینکه دیرمون شده و به شب میخوریم اومد بیرون و پشت سرش مامان و برادرم وسایل رو گذاشتن تو ماشین.
بالاخره راهی شدیم. پدر و مادرم همیشه مشغول کار بودن و ما معمولا نمیتونستیم سفر خانوادگی داشته باشیم و
این فرصت واقعا برای هممون هیجان انگیز بود چون مامانم بخاطر آسیبی که پاش سر کار دیده بود مرخصی داشت و کارخونه ای که بابام توش کار میکرد برای یه نقص فنی یکی دو روز به همه مرخصی داده بودن.
ما این قضیه رو بعنوان یه فرصت برای سفر و خوشگذرونی ندیده بودیم ولی بابام شب قبلش گفت که جایی مد نظر برای سفر داره که زیاد هم دور نیست.
عموم ازش خواسته که بریم یه سر ویلای اونا و حتی به شخصه بهش سر زده و کیلید رو بهش داده. با وجود اینکه غیر منتظره و یکم عجیب بود ولی هممون تقریباً هیجان زده شدیم و موافقت کردیم.
ولی خب ما زیاد با عموم رفت و آمد نداریم و هیچ ایده ای نداشتیم چجور جایی قراره بریم ولی به هر حال راهی این سفر شدیم.
❤10
حدودا یکی دو ساعت از راه رو خواب بودم ولی بعدش هوا تاریک شده بود. اولش هاج و واج ساعت گوشیم رو چک کردم چون فکر میکردم کل روز خواب بودم و الان احتمالا شب شده ولی ساعت هنوز چهار بعد از ظهر هم نشده بود. جاده خالی و ابری بود ولی شیشه جلو پایین بود و نسیم گرم و دلپذیری تو فضا بود.
برادرم برنا به شیشه تکیه داده بود و هدفون هاشو گذاشته بود. مامانم بیرون رو نگاه میکرد و جلوش یه سینی پر از پوست سیب بود و داشت آخرین تیکه از سیبش رو میخورد.
یکم به خودم کش و قوس دادم ولی ماشین رو یه سکوت آزار دهنده فرا گرفته بود و نمیدونستم چجوری سکوت رو بشکونم. سعی کردم کیفمو باز کنم که شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم . مامانم برگشت سمتم و گفت: چی میخوای ؟
گفتم گشنمه. بعدش حدودا ده دقیقه بعد تصمیم گرفتیم بزنیم کنار جاده و یه چیزی بخوریم.
هوا گرگ و میش بود. برنا از جاش پرید و در حالی که از ما دور میشد مامانم داد زد : دور نشو از ما نزدیک بمون.
بعدشم بابام صندلی تاشو رو باز کرد و کنار ماشین نشست.
مامانم بیخیال نمیشد و دائم میگفت: برنا دور نشو میگم!
بابام با خونسردی گفت: حتما داره میره دسشویی چیکارش داری؟
مامانم نگاه معنا داری کرد و بابا ادامه داد: کجا میخواد بره ؟اینجا کلا بیابونه.
حس خوبی نداشتم. حقیقتا یکم ضد حال بود. فکر میکردم امروز خیلی خوشحال باشم و کلی این سفر خوش بگذره. ولی بی حوصله و خسته بودم.
همه جا فقط جاده و سنگ و کوه و بیابون بود. ساعت تقریبا پنج و نیم بود و انگار داشت عملا شب میشد.
یکم غذا خوردیم و کم کم بابام هم نگران شد و از جاش بلند شد : این پسره کجا رفت ؟
چشماش رو ریز کرده بود و سعی داشت اطراف رو بگرده. مامانم دلشوره گرفته بود و پشت سر هم تعوری های وحشتناک میداد که انصافا نتونستم به بعضی هاش نخندم.
بابام سری تکون داد و با خونسردی شروع کرد به قدم زدن سمت جایی که آخرین بار برنا رفته بود. مامانم نزاشت منم برم و دوتایی به دور شدن بابام نگاه میکردیم که چند دقیقه بعد برنا از یک مسیر دیگه پیداش شد.
مامانم که انگار از برگشت برنا عصبانی شده بود شروع کرد به سوال کردن ولی برنا داشت میگفت که تقریبا راه برگشتش رو گم کرده. در حالی که واقعا مسیر پیچیده ای نبود که گم بشه ولی حقیقتا دلیلی نداشت دروغ بگه .
اینبار بابا پیداش نبود و مامان کفری شد و گفت خب حالا بابات رفته دنبال تو!
نتونستم نخندم چون واقعا هرجا میریم بابا و برادرم اعصاب مامان رو بهم میریزن و معمولا هم سر چیزهای بیخود.
ولی وقتی برنا میخواست بره دنبالش مامانم پرخاش کرد که کجا میری بازم ؟
برای همین داوطلب شدم که تا نصفه راه برم دنبال بابا و صداش بزنم و مامانم اولش هنوز عصبانی بود و گفت حالا تو برو غیبت بزنه. ولی بعد فکر دیگه ای به ذهنش نرسیده و تاکید کرد که اگه جواب نداد برگرد سمت ماشین بالاخره خودش برمیگرده.
هر چند لحظه یکبار برمیگشتم سمت ماشین رو نگاه میکردم که خیالشون راحت بشه و به ذهنم اومده بود که شاید بابا هم از همون مسیر راهش رو پیدا کنه و من الکی اینهمه راه رو دارم میرم. برای همین سرعتم رو کمتر کردم. یه سنگ بزرگ رو دیدم که از اونجا به نظر میومد پشتش ممکنه به یک مسیری برسه که شاید برنا و بابا اینجا گم شدن. ولی حقیقتا نمیفهمیدم که چرا باید از این مسیر کسی بره؟
دوباره به عقب نگاه کردم! ولی مجبور شدم چند بار پلک بزنم چون ماشین سر جاش بود ولی نه مامان رو میدیدم نه برنا رو.
حدس زدم شاید رفتن اون سمت ماشین و فقط تو دید من نیستن ولی یادم بود که صندق و درهای ماشین باز بود.
اما چیزی که میدیدم ماشین پارک شده ما با درهای بسته و بدون سرنشین.
نمیدونستم به راهم ادامه بدم یا فقط برگردم سمت ماشین.چون نمیشد که هم منو فرستاده باشن دنبال بابا هم خودشون برن. اضطراب سراغم اومد و باعث شد یادم بیاد قرص هامو نخوردم. حتی اگه من یادم بره که نمیره مامانم هیچوقت یادش نمیرفت که بهم یادآوری کنه چون اساسا بخاطر اصرار های مامانم رفته بودم پیش روانپزشک. و نمیزاشت زحماتش برای راضی کردن من هدر بره.
کنار سنگ وایسادم و سعی کردم چند ثانیه با دقت به ماشین خیره بشم . هر چی بیشتر دقت میکردم بیشتر ترس برم میداشت . هیچ اثری از مامان و برنا نبود. هوا تقریبا داشت تاریک میشد. آسمون پر از ابر بود. مسیری که پشت سنگ بود اصلا حس خوبی نداشت. اصلا شبیه مسیری نبود که یه آدم بخواد پیش بگیره . یسری سنگ و مانع بودن که به سختی حتی میشد اسمش رو گذاشت مسیر.
دهنمو باز کردم که بابامو صدا بزنم ولی سکوت انقد آزاردهنده بود که صدایی از گلوم در نیومد.
برادرم برنا به شیشه تکیه داده بود و هدفون هاشو گذاشته بود. مامانم بیرون رو نگاه میکرد و جلوش یه سینی پر از پوست سیب بود و داشت آخرین تیکه از سیبش رو میخورد.
یکم به خودم کش و قوس دادم ولی ماشین رو یه سکوت آزار دهنده فرا گرفته بود و نمیدونستم چجوری سکوت رو بشکونم. سعی کردم کیفمو باز کنم که شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم . مامانم برگشت سمتم و گفت: چی میخوای ؟
گفتم گشنمه. بعدش حدودا ده دقیقه بعد تصمیم گرفتیم بزنیم کنار جاده و یه چیزی بخوریم.
هوا گرگ و میش بود. برنا از جاش پرید و در حالی که از ما دور میشد مامانم داد زد : دور نشو از ما نزدیک بمون.
بعدشم بابام صندلی تاشو رو باز کرد و کنار ماشین نشست.
مامانم بیخیال نمیشد و دائم میگفت: برنا دور نشو میگم!
بابام با خونسردی گفت: حتما داره میره دسشویی چیکارش داری؟
مامانم نگاه معنا داری کرد و بابا ادامه داد: کجا میخواد بره ؟اینجا کلا بیابونه.
حس خوبی نداشتم. حقیقتا یکم ضد حال بود. فکر میکردم امروز خیلی خوشحال باشم و کلی این سفر خوش بگذره. ولی بی حوصله و خسته بودم.
همه جا فقط جاده و سنگ و کوه و بیابون بود. ساعت تقریبا پنج و نیم بود و انگار داشت عملا شب میشد.
یکم غذا خوردیم و کم کم بابام هم نگران شد و از جاش بلند شد : این پسره کجا رفت ؟
چشماش رو ریز کرده بود و سعی داشت اطراف رو بگرده. مامانم دلشوره گرفته بود و پشت سر هم تعوری های وحشتناک میداد که انصافا نتونستم به بعضی هاش نخندم.
بابام سری تکون داد و با خونسردی شروع کرد به قدم زدن سمت جایی که آخرین بار برنا رفته بود. مامانم نزاشت منم برم و دوتایی به دور شدن بابام نگاه میکردیم که چند دقیقه بعد برنا از یک مسیر دیگه پیداش شد.
مامانم که انگار از برگشت برنا عصبانی شده بود شروع کرد به سوال کردن ولی برنا داشت میگفت که تقریبا راه برگشتش رو گم کرده. در حالی که واقعا مسیر پیچیده ای نبود که گم بشه ولی حقیقتا دلیلی نداشت دروغ بگه .
اینبار بابا پیداش نبود و مامان کفری شد و گفت خب حالا بابات رفته دنبال تو!
نتونستم نخندم چون واقعا هرجا میریم بابا و برادرم اعصاب مامان رو بهم میریزن و معمولا هم سر چیزهای بیخود.
ولی وقتی برنا میخواست بره دنبالش مامانم پرخاش کرد که کجا میری بازم ؟
برای همین داوطلب شدم که تا نصفه راه برم دنبال بابا و صداش بزنم و مامانم اولش هنوز عصبانی بود و گفت حالا تو برو غیبت بزنه. ولی بعد فکر دیگه ای به ذهنش نرسیده و تاکید کرد که اگه جواب نداد برگرد سمت ماشین بالاخره خودش برمیگرده.
هر چند لحظه یکبار برمیگشتم سمت ماشین رو نگاه میکردم که خیالشون راحت بشه و به ذهنم اومده بود که شاید بابا هم از همون مسیر راهش رو پیدا کنه و من الکی اینهمه راه رو دارم میرم. برای همین سرعتم رو کمتر کردم. یه سنگ بزرگ رو دیدم که از اونجا به نظر میومد پشتش ممکنه به یک مسیری برسه که شاید برنا و بابا اینجا گم شدن. ولی حقیقتا نمیفهمیدم که چرا باید از این مسیر کسی بره؟
دوباره به عقب نگاه کردم! ولی مجبور شدم چند بار پلک بزنم چون ماشین سر جاش بود ولی نه مامان رو میدیدم نه برنا رو.
حدس زدم شاید رفتن اون سمت ماشین و فقط تو دید من نیستن ولی یادم بود که صندق و درهای ماشین باز بود.
اما چیزی که میدیدم ماشین پارک شده ما با درهای بسته و بدون سرنشین.
نمیدونستم به راهم ادامه بدم یا فقط برگردم سمت ماشین.چون نمیشد که هم منو فرستاده باشن دنبال بابا هم خودشون برن. اضطراب سراغم اومد و باعث شد یادم بیاد قرص هامو نخوردم. حتی اگه من یادم بره که نمیره مامانم هیچوقت یادش نمیرفت که بهم یادآوری کنه چون اساسا بخاطر اصرار های مامانم رفته بودم پیش روانپزشک. و نمیزاشت زحماتش برای راضی کردن من هدر بره.
کنار سنگ وایسادم و سعی کردم چند ثانیه با دقت به ماشین خیره بشم . هر چی بیشتر دقت میکردم بیشتر ترس برم میداشت . هیچ اثری از مامان و برنا نبود. هوا تقریبا داشت تاریک میشد. آسمون پر از ابر بود. مسیری که پشت سنگ بود اصلا حس خوبی نداشت. اصلا شبیه مسیری نبود که یه آدم بخواد پیش بگیره . یسری سنگ و مانع بودن که به سختی حتی میشد اسمش رو گذاشت مسیر.
دهنمو باز کردم که بابامو صدا بزنم ولی سکوت انقد آزاردهنده بود که صدایی از گلوم در نیومد.
❤10
دوباره سعی کردم به ماشین دقت کنم ولی کم کم داشت بهم حمله عصبی دست میداد که یه صدایی شنیدم. انگار یکسری سنگریزه از یجایی ریخته باشه. نمیدونم چرا ولی رفتم سمت صدا به امید اینکه بابام برگشته باشه.
آروم و با احتیاط قدم برمیداشتم چون با اینکه هوا کاملا تاریک نشده بود درست نمیتونستم جلوی پام رو ببینم.
انگار یکی میخکوبم کرده بود. نه میتونستم برگردم سمت ماشین نه اون مسیر لعنتی رو برم.
انگار تنها وسط این بیابون گم شده بودم!
صدای سنگ ریزه ها دوباره اومد و بی اختیار گفتم: بابا؟؟؟
جوابی نشنیدم و دوباره گفتم: بابا تویی ؟؟
کم کم حس کردم صدای صحبت کردن میاد ولی بطور عجیبی میتونستم تشخیص بدم که صدای خانواده من نیست. ولی با عقل جور در نمیومد که کس دیگه ای اینجا باشه.
سعی کردم گوش بدم . میشنیدم که صدای صحبت کردن میاد ولی نمیفهمیدم چی میگن! گوشامو تیز میکردم ولی بازم هیچی. حس بشدت عجیبی بود!
صدا های غیر آشنایی که صحبت میکردن اما نه میدونستم کین یا چی میگن.
دیگه حتی نمیتونستم پاهامو تکون بدم. میترسیدم صدایی از خودم در بیارم. دوباره رومو کردم سمت ماشین ولی اینبار خیلی تشخیص ماشین سخت تر شده بود. هوا واقعا تاریک شده بود. اینجا بود که فهمیدم گوشیم همراهمه.
ولی خب همونطور که انتظار میرفت فقط یکدونه آنتن داشتم که بوق نمیخورد وقتی سعی کردم تماس بگیرم.
بالاخره نفس عمیق کشیدم و به تمام چیزهایی که بهم گفته بودن موقع اضطراب انجام بدم فکر کردم . با خودم گفتم بهتره برم تو ماشین منتظر بقیه بمونم تا اینکه اینجا وایستم. شایدم همشون رفتن دنبال من.
یه نگاه دیگه به مسیر سنگی کردم و دیدم کاملا تاریکه و دیگه حتی جز گزینه ها حساب نمیشه چون هیچ راهی نبود که من برم تو این تاریکی با آنتن صفر اونجا.
تقریبا دوییدم سمت ماشین.
و وقتی نزدیک میشدم خشکم زد..
مامان و برنا همون جایی که ترکشون کرده بودم نشسته بودن و چایی میخوردن. حتی یه چراغ کوچولو هم روی کاپوت ماشین گذاشته بودن.
بابا هم روی صندلیش نشسته بود.
چطور ممکنه بود حداقل نور رو نبینم؟ نور چیزی نیست که از دور هم آدم متوجهش نشه!
و اصلا چرا کسی نگران من نشده بود؟
گوشیمو چک کردم و انتظار داشتم حداقل یک ساعت گذشته باشه ولی متوجه شدم ساعت تازه 6.
ولی هر کاری کردم یادم نمیومد وقتی اومدم زنگ بزنم ساعت چند بود چون واقعا به نظر نمیومد فقط یک ربع بیست دقیقه گذشته باشه. انگار توی سیاه چاله افتاده بودم.
تا رسیدم مامانم ته مونده چاییشو خالی کرد رو زمین و گفت: زود باشید دیگه بریم.
بعدش هم شروع کرد به جمع کردن وسایل و بابا هم در حالی که به آسمون خیره بود گفت:دیگه داره دیر وقت میشه تا شب برسیم اونجا عالی میشه.
رفتم سمت برنا ولی نمیدونستم چی بگم بهش.
برنا داشت بازی میکرد با گوشیش و به نظر نمیومد چیزی که من تجربه کردم رو اونم تجربه کرده باشه. برای همین با اینکه آسون نبود برام خودمو با فکر اینکه شاید فقط خیالات من بخاطر اضطرابی که داشتم بوده راضی کردم که برم توی ماشین و یه کلمه هم حرفی نزنم ازش.
آروم و با احتیاط قدم برمیداشتم چون با اینکه هوا کاملا تاریک نشده بود درست نمیتونستم جلوی پام رو ببینم.
انگار یکی میخکوبم کرده بود. نه میتونستم برگردم سمت ماشین نه اون مسیر لعنتی رو برم.
انگار تنها وسط این بیابون گم شده بودم!
صدای سنگ ریزه ها دوباره اومد و بی اختیار گفتم: بابا؟؟؟
جوابی نشنیدم و دوباره گفتم: بابا تویی ؟؟
کم کم حس کردم صدای صحبت کردن میاد ولی بطور عجیبی میتونستم تشخیص بدم که صدای خانواده من نیست. ولی با عقل جور در نمیومد که کس دیگه ای اینجا باشه.
سعی کردم گوش بدم . میشنیدم که صدای صحبت کردن میاد ولی نمیفهمیدم چی میگن! گوشامو تیز میکردم ولی بازم هیچی. حس بشدت عجیبی بود!
صدا های غیر آشنایی که صحبت میکردن اما نه میدونستم کین یا چی میگن.
دیگه حتی نمیتونستم پاهامو تکون بدم. میترسیدم صدایی از خودم در بیارم. دوباره رومو کردم سمت ماشین ولی اینبار خیلی تشخیص ماشین سخت تر شده بود. هوا واقعا تاریک شده بود. اینجا بود که فهمیدم گوشیم همراهمه.
ولی خب همونطور که انتظار میرفت فقط یکدونه آنتن داشتم که بوق نمیخورد وقتی سعی کردم تماس بگیرم.
بالاخره نفس عمیق کشیدم و به تمام چیزهایی که بهم گفته بودن موقع اضطراب انجام بدم فکر کردم . با خودم گفتم بهتره برم تو ماشین منتظر بقیه بمونم تا اینکه اینجا وایستم. شایدم همشون رفتن دنبال من.
یه نگاه دیگه به مسیر سنگی کردم و دیدم کاملا تاریکه و دیگه حتی جز گزینه ها حساب نمیشه چون هیچ راهی نبود که من برم تو این تاریکی با آنتن صفر اونجا.
تقریبا دوییدم سمت ماشین.
و وقتی نزدیک میشدم خشکم زد..
مامان و برنا همون جایی که ترکشون کرده بودم نشسته بودن و چایی میخوردن. حتی یه چراغ کوچولو هم روی کاپوت ماشین گذاشته بودن.
بابا هم روی صندلیش نشسته بود.
چطور ممکنه بود حداقل نور رو نبینم؟ نور چیزی نیست که از دور هم آدم متوجهش نشه!
و اصلا چرا کسی نگران من نشده بود؟
گوشیمو چک کردم و انتظار داشتم حداقل یک ساعت گذشته باشه ولی متوجه شدم ساعت تازه 6.
ولی هر کاری کردم یادم نمیومد وقتی اومدم زنگ بزنم ساعت چند بود چون واقعا به نظر نمیومد فقط یک ربع بیست دقیقه گذشته باشه. انگار توی سیاه چاله افتاده بودم.
تا رسیدم مامانم ته مونده چاییشو خالی کرد رو زمین و گفت: زود باشید دیگه بریم.
بعدش هم شروع کرد به جمع کردن وسایل و بابا هم در حالی که به آسمون خیره بود گفت:دیگه داره دیر وقت میشه تا شب برسیم اونجا عالی میشه.
رفتم سمت برنا ولی نمیدونستم چی بگم بهش.
برنا داشت بازی میکرد با گوشیش و به نظر نمیومد چیزی که من تجربه کردم رو اونم تجربه کرده باشه. برای همین با اینکه آسون نبود برام خودمو با فکر اینکه شاید فقط خیالات من بخاطر اضطرابی که داشتم بوده راضی کردم که برم توی ماشین و یه کلمه هم حرفی نزنم ازش.
❤11
کل مسیر ساکت بودم و دیگه هم خوابم نمیومد. همش با خودم فکر میکردم شاید واقعا بدون قرص هام حالم همینقدر بده.
ساعت ماشین تقریبا 8:45 دقیقه شب رو نشون میداد که به ورودی یک روستا نزدیک شدیم.
یه پل فلزی باریک بود که از روی یه رودخونه کم آب رد میشد. بنر خوش آمد گویی که وصل کرده بودن کمرنگ و کهنه بود. تک و توک مغازه میدیدیم که اکثرا بسته بودن. یه خواربارفروشی هم بود که چراغش روشن بود ولی درش بسته و یه قفل بیرونش زده بودن.
همه چراغ های تیر برق ها روشن بودن ولی نور کمرنگ وکدری داشتن که فضا رو خیلی دلگیر میکرد.
برنا شیشه رو داد پایین. صدای جیرجیرک ها میومد ولی هنوز حس میکردم همه جا زیادی ساکته.
مامانم رو به بابام پرسید: مطمئنی اینجاست ؟
قبل اینکه بابام چیزی بگه برنا غر زد: آنتن هم که درست حسابی نداره!
بابا با حالت رضایتمندی جواب داد: بله همینجاست و چه بهتر میتونید یکم بدون گوشی هاتون تجربه جدید کسب کنید.
برنا که از آهنگ گوش دادن خسته شده بود سرش رو از پنجره کرد بیرون.
کم کم داشتم عصبی میشدم از این که آدما پس کجان که سر پیچ بعدی همه نگاه هامون سمت یک خونه بزرگ با نمای سنگی که تیر برق پر نور تری از بقیه جلوی در داشت برگشت.
به نظر میومد مراسم ختم بود . چند تا آدم مشکی پوش بیرون ایستاده بودن و بنر های تسلیت سرتاسر دیوار ها نصب شده بودن.
خونه طوری بود که ایوان و قسمتی از خونه رو از بیرون هم میشد دید.
چراغ ها روشن بود و از داخل تقریبا صدای همهمه میومد.
تا لحظه ای که از جلو خونه دور بشیم مرد های سیاه پوش با نگاهشون مارو دنبال میکردن و بابام سعی کرد سر تکون بده ولی واکنش نداشتن.
مامانم آهی کشید: بیچاره پسر جوون فوت کرده بود.
من عکسی ندیده بودم.
بالاخره به یه قسمت دورتر از خونه های خاموش رسیدیم. وقتی بابا کیلید رو توی قفل در حلبی اونجا مینداخت تصور میکردم خونه هم مثل درش داغون باشه ولی خونه قابل قبول و تمیزی بود.
همه چیز مرتب اما یکم خاک خورده بود که به نظر منطقی میومد.
همونطور که انتظار میرفت مامانم بلافاصله بعد از اینکه چراغ های کم نور و کسل کننده خونه رو روشن کردیم شروع کرد به تمیز کاری. انگار عادت کرده به کار کردن.
نور چراغ کم کم زیاد میشد ولی هنوز من حال و حوصله هیچی نداشتم.
برنا گوشیشو زده بود به شارژ و کم کم داشت شروع میکرد سر به سر من بزاره.
رفتم نزدیک پنجره. تقریبا چیزی از ویو نمیدیدم. انگار دیگه اینورا جز یدونه تیر چراغ برق نور دیگه ای نداشتن.
نمیدونم چه قیافه ای گرفته بودم ولی وقتی نگاهم به بابام افتاد با حالت شرمنده ای خندید : حالا بزارید فردا بشه میریم بیرون یکم خوش میگذره.
برنا روی مبل لم داد و گفت: اینجا اصلا آدم نداره کجا بریم اصلا وقتی جایی رو نمیشناسیم؟
بابا تکیه داد به مبل و گفت: اینجا روستای کم جمعیتیه احتمالا همه رفتن مراسم ختمی که دیدیم.
به ساعت دیواری که اونم بطور عجیبی کسل کننده و ناخوشایند بود نگاهی کردم. ساعت ده و پنج دقیقه بود.
بابا ادامه داد: اصلا دلیل اینکه عمو اومده اینجا ویلا گرفته بخاطر همین کم جمعیت بودنشه . آدم میاد تو طبیعت تنها باشه.
ساعت ماشین تقریبا 8:45 دقیقه شب رو نشون میداد که به ورودی یک روستا نزدیک شدیم.
یه پل فلزی باریک بود که از روی یه رودخونه کم آب رد میشد. بنر خوش آمد گویی که وصل کرده بودن کمرنگ و کهنه بود. تک و توک مغازه میدیدیم که اکثرا بسته بودن. یه خواربارفروشی هم بود که چراغش روشن بود ولی درش بسته و یه قفل بیرونش زده بودن.
همه چراغ های تیر برق ها روشن بودن ولی نور کمرنگ وکدری داشتن که فضا رو خیلی دلگیر میکرد.
برنا شیشه رو داد پایین. صدای جیرجیرک ها میومد ولی هنوز حس میکردم همه جا زیادی ساکته.
مامانم رو به بابام پرسید: مطمئنی اینجاست ؟
قبل اینکه بابام چیزی بگه برنا غر زد: آنتن هم که درست حسابی نداره!
بابا با حالت رضایتمندی جواب داد: بله همینجاست و چه بهتر میتونید یکم بدون گوشی هاتون تجربه جدید کسب کنید.
برنا که از آهنگ گوش دادن خسته شده بود سرش رو از پنجره کرد بیرون.
کم کم داشتم عصبی میشدم از این که آدما پس کجان که سر پیچ بعدی همه نگاه هامون سمت یک خونه بزرگ با نمای سنگی که تیر برق پر نور تری از بقیه جلوی در داشت برگشت.
به نظر میومد مراسم ختم بود . چند تا آدم مشکی پوش بیرون ایستاده بودن و بنر های تسلیت سرتاسر دیوار ها نصب شده بودن.
خونه طوری بود که ایوان و قسمتی از خونه رو از بیرون هم میشد دید.
چراغ ها روشن بود و از داخل تقریبا صدای همهمه میومد.
تا لحظه ای که از جلو خونه دور بشیم مرد های سیاه پوش با نگاهشون مارو دنبال میکردن و بابام سعی کرد سر تکون بده ولی واکنش نداشتن.
مامانم آهی کشید: بیچاره پسر جوون فوت کرده بود.
من عکسی ندیده بودم.
بالاخره به یه قسمت دورتر از خونه های خاموش رسیدیم. وقتی بابا کیلید رو توی قفل در حلبی اونجا مینداخت تصور میکردم خونه هم مثل درش داغون باشه ولی خونه قابل قبول و تمیزی بود.
همه چیز مرتب اما یکم خاک خورده بود که به نظر منطقی میومد.
همونطور که انتظار میرفت مامانم بلافاصله بعد از اینکه چراغ های کم نور و کسل کننده خونه رو روشن کردیم شروع کرد به تمیز کاری. انگار عادت کرده به کار کردن.
نور چراغ کم کم زیاد میشد ولی هنوز من حال و حوصله هیچی نداشتم.
برنا گوشیشو زده بود به شارژ و کم کم داشت شروع میکرد سر به سر من بزاره.
رفتم نزدیک پنجره. تقریبا چیزی از ویو نمیدیدم. انگار دیگه اینورا جز یدونه تیر چراغ برق نور دیگه ای نداشتن.
نمیدونم چه قیافه ای گرفته بودم ولی وقتی نگاهم به بابام افتاد با حالت شرمنده ای خندید : حالا بزارید فردا بشه میریم بیرون یکم خوش میگذره.
برنا روی مبل لم داد و گفت: اینجا اصلا آدم نداره کجا بریم اصلا وقتی جایی رو نمیشناسیم؟
بابا تکیه داد به مبل و گفت: اینجا روستای کم جمعیتیه احتمالا همه رفتن مراسم ختمی که دیدیم.
به ساعت دیواری که اونم بطور عجیبی کسل کننده و ناخوشایند بود نگاهی کردم. ساعت ده و پنج دقیقه بود.
بابا ادامه داد: اصلا دلیل اینکه عمو اومده اینجا ویلا گرفته بخاطر همین کم جمعیت بودنشه . آدم میاد تو طبیعت تنها باشه.
❤9