واقعیتگرایی
52 subscribers
289 photos
111 videos
6 files
72 links
Studying the issues of the day from Scientific-Philosophic perspective
بررسی مسائل روز ار دیدگاه علمی- فلسفی
Download Telegram
تفاهم‌نامه، توافق و قرارداد
تفاهم‌نامه، توافق و قرارداد یک چیز نیستند؛ اما یک ویژگی مشترک دارند: ارزش هیچ‌کدام به امضا نیست، به تعهد است.
تفاهم‌نامه آغاز گفت‌وگوست. توافق بیان تعهدات است. قرارداد بالاترین سطح الزام حقوقی را دارد. اما اگر تعهدی در کار نباشد، هر سه تنها چند برگ کاغذ امضاشده‌اند.
مشکل جمهوری اسلامی نیز دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود.
بی‌اعتمادی به جمهوری اسلامی محصول چهل‌وهفت سال گذشته نیست. چهل‌وهفت سال گذشته تنها ثابت کرده است که این بی‌اعتمادی درست بوده است.
ریشه بی‌اعتمادی در جهان‌بینی حاکمانی است که خود را پیش از آنکه متعهد به قراردادها، توافق‌ها و تعهدات بین‌المللی بدانند، متعهد به ایدئولوژی خود و حفظ نظام می‌دانند.
حاکمان جمهوری اسلامی بارها گفته‌اند که حفظ نظام اوجب واجبات است. هنگامی که بقای نظام بر هر اصل دیگری مقدم باشد، طبیعی است که توافق، قرارداد و تعهد نیز در مرتبه‌ای پایین‌تر قرار گیرد.
مشکل تنها عملکرد جمهوری اسلامی نیست؛ مشکل، جهان‌بینی حاکمان آن است.
در این جهان‌بینی، عقب‌نشینی به معنای تغییر نیست.
مذاکره به معنای دگرگونی نیست.
نرمش به معنای چشم‌پوشی از اهداف نیست.
فشارهای سیاسی، اقتصادی و نظامی می‌توانند حکومت را به مذاکره وادار کنند، اما مذاکره الزاماً اهداف ایدئولوژیک حکومت را تغییر نمی‌دهد.
تفاهم درباره برنامه هسته‌ای به معنای پایان برنامه هسته‌ای نیست.
گفت‌وگو درباره نیروهای نیابتی به معنای پایان حمایت از آنها نیست.
بحث درباره موشک‌ها به معنای تغییر دکترین نظامی نیست.
به‌ویژه آنکه تفاهم‌نامه اساساً پایین‌ترین سطح تعهد سیاسی است و بیشتر چارچوبی برای ادامه گفت‌وگو محسوب می‌شود.
شوربختانه بخشی از جامعه ایران همچنان اسیر تیترها و خبرهاست.
یک روز با خبر فشار خارجی سقوط حکومت را قطعی می‌داند و روز دیگر با خبر مذاکره، همه چیز را تمام‌شده می‌پندارد.
این نوسان‌ها بیش از هر چیز از دو ناآگاهی سرچشمه می‌گیرد: ناآگاهی از ماهیت جمهوری اسلامی و ناآگاهی از سیاست بین‌الملل.
دولت‌ها برای منافع خود تصمیم می‌گیرند، نه برای آرزوهای ملت‌های دیگر.
ترامپ مأمور براندازی جمهوری اسلامی نیست. همان‌گونه که هیچ رئیس‌جمهور آمریکایی چنین مأموریتی ندارد.
سرنوشت جمهوری اسلامی در واشنگتن، بروکسل یا پشت میز مذاکرات تعیین نمی‌شود.
سرنوشت این حکومت در درون ایران، در شکاف میان حکومت و ملت، در بحران مشروعیت، در فساد ساختاری، در فروپاشی اقتصادی و در نارضایتی روزافزون جامعه رقم خواهد خورد.
تفاهم‌نامه‌ها می‌آیند و می‌روند.
توافق‌ها امضا و نقض می‌شوند.
قراردادها بسته و گسسته می‌شوند.
اما هنگامی که جهان‌بینی حاکمان بر تعهدات آنان غلبه کند، حتی محکم‌ترین قراردادها نیز ارزشی بیش از کاغذی که بر آن نوشته شده‌اند نخواهند داشت.

م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈

#ایران_را_پس_می‌گیریم
#نه_به_جمهوری_اسلامی
آگاهی؛ نجات بشر یا نبردی پایان‌ناپذیر؟
گاهی گفته می‌شود که اگر هر انسان، انسانی دیگر را آگاه کند و این روند به‌صورت تصاعدی ادامه یابد، سرانجام همه جوامع انسانی آگاه خواهند شد و بشر از معضلات ناشی از ناآگاهی رهایی خواهد یافت. جمله‌ای زیبا، امیدبخش و در ظاهر منطقی؛ اما آیا تاریخ، طبیعت انسان و واقعیت‌های جهان نیز چنین چیزی را تأیید می‌کنند؟
اگر آگاهی به‌تنهایی نجات‌بخش بود، بشر می‌بایست تاکنون از بسیاری از خطاهای خود عبور کرده باشد. ما هزاران سال تجربه جنگ، استبداد، تعصب، فقر، ایدئولوژی، خرافه و خشونت را پشت سر گذاشته‌ایم. کتابخانه‌ها مملو از تجربه‌اند، دانشگاه‌ها سرشار از دانش‌اند و ابزارهای ارتباطی، آگاهی را در چند ثانیه به دورترین نقاط جهان منتقل می‌کنند. با این همه، جنگ همچنان ادامه دارد، دیکتاتوری‌ها بازتولید می‌شوند، تعصب و خرافه هنوز زنده‌اند و بسیاری از ملت‌ها بارها قربانی همان خطاهایی می‌شوند که نسل‌های پیشین نیز آنها را تجربه کرده بودند.
مشکل آنجاست که انسان موجودی صرفاً خردگرا نیست. او همواره بر پایه دانش، اخلاق و داوری خردمندانه تصمیم نمی‌گیرد. ترس، منفعت، تعصب، هویت‌های گروهی، باورهای موروثی و احساسات، بسیاری از اوقات نیرومندتر از خرد عمل می‌کنند.
عقل، ابزار سنجش، مقایسه و تجزیه و تحلیل اطلاعات است؛ اما خرد حاصل پیوند عقل با دانش و اخلاق است. از همین رو، برخورداری از عقل الزاماً به معنای برخورداری از خرد نیست. تاریخ سرشار از انسان‌های بسیار باهوش، دانشمند و حتی سیاستمدارانی است که از توان تحلیل برخوردار بودند، اما فقدان خرد، تصمیمات آنان را به فجایع انسانی، جنگ‌ها و ویرانی‌ها کشاند.
بسیاری حقیقت را نمی‌پذیرند، نه به این دلیل که آن را نمی‌بینند، بلکه به این دلیل که پذیرش آن هزینه دارد. گاه منافع، تعلقات، تعصبات و ترس‌ها بسیار نیرومندتر از دانستن عمل می‌کنند. از این رو، آگاهی به‌تنهایی الزاماً به تغییر رفتار منجر نمی‌شود.
تاریخ نیز نشان نمی‌دهد که آگاهی به‌صورت خطی و پیوسته رو به جلو حرکت می‌کند. تمدن‌ها پیشرفت کرده‌اند و سپس سقوط کرده‌اند. ملت‌ها از استبداد رهایی یافته‌اند و دوباره به دام آن افتاده‌اند. جوامعی که زمانی نماد خرد و مدنیت بودند، در دوره‌ای دیگر به افراط‌گرایی، خشونت و استبداد بازگشته‌اند. گویی بشر نه در یک خط مستقیم، بلکه در چرخه‌ای از آگاهی و فراموشی حرکت می‌کند.
از سوی دیگر، آگاهی هرگز در میدان خالی عمل نمی‌کند. در برابر آن همواره نیروهایی قرار دارند که از جهل، ترس، تبلیغات، تحریف و وابستگی سود می‌برند. حکومت‌های ایدئولوژیک، دستگاه‌های تبلیغاتی، رهبران پوپولیست و حتی منافع اقتصادی، پیوسته در حال تولید روایت‌هایی هستند که مانع رشد آگاهی می‌شوند. از این رو، نبرد میان آگاهی و ناآگاهی، نبردی دائمی است و نه پروژه‌ای که روزی به پایان برسد.
اما این واقعیت به معنای بی‌ارزش بودن آگاهی نیست. برعکس، تقریباً تمام پیشرفت‌های بشر از دل آگاهی زاده شده‌اند. لغو برده‌داری، گسترش حقوق زنان، آزادی‌های مدنی، پیشرفت‌های علمی و بسیاری از دستاوردهای انسانی، بدون تلاش کسانی که روشنگری کردند، ممکن نبود.
با این همه، آگاهی شرط لازم است، نه شرط کافی.
اشتباه آنجاست که تصور کنیم اگر حقیقت گفته شود، همگان آن را خواهند پذیرفت؛ اگر واقعیت آشکار شود، همگان تغییر خواهند کرد؛ و اگر دانایی گسترش یابد، جهان به‌طور خودکار به جای بهتری تبدیل خواهد شد.
واقعیت آن است که انسان‌ها با برخورداری از دانش و عقل نیز ممکن است خطا کنند، اما بدون خرد تقریباً محکوم به تکرار همان خطاها هستند.
از این رو، رسالت آگاهی‌بخشی نه نجات قطعی بشر، بلکه کاهش تاریکی است. هیچ نسلی جهان را به‌طور کامل آگاه نخواهد کرد و هیچ جامعه‌ای برای همیشه از جهل، تعصب و فریب رهایی نخواهد یافت. هر نسل ناچار است دوباره برای حقیقت، خرد و آزادی بجنگد.
شاید بزرگ‌ترین خطای آرمان‌گرایان آن باشد که تصور می‌کنند آگاهی روزی پیروز نهایی خواهد شد و بزرگ‌ترین خطای بدبینان آن است که آگاهی را بی‌اثر می‌دانند.
حقیقت جایی میان این دو قرار دارد:
آگاهی جهان را نجات نمی‌دهد، اما بدون آگاهی هیچ جامعه‌ای نجات پیدا نمی‌کند.
و شاید رسالت انسان نه ساختن جهانی عاری از جهل، بلکه جلوگیری از آن باشد که جهل، بار دیگر جهان را به اسارت بگیرد.
مبارزه میان آگاهی و ناآگاهی پایان‌پذیر نیست؛ اما هر گامی که در مسیر خرد برداشته شود، از تاریکی جهان می‌کاهد.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈

#ایران_را_پس_می‌گیریم
#فرهنگ_ایرانشهری
چرخ گردون یا مسئولیت انسان؟
آیا تاریخ را روزگار می‌سازد، یا انسان؟

«چرخ گردون»، «فلک»، «سپهر» و «روزگار» از پرکاربردترین تصویرهای ادبیات فارسی‌اند. از فردوسی و خیام تا حافظ و سعدی، بارها این واژه‌ها را می‌بینیم؛ گاه فلک به بی‌وفایی متهم می‌شود، گاه چرخ گردون سرچشمه شادی و اندوه معرفی می‌شود و گاه همه فراز و فرودهای زندگی به گردش آن نسبت داده می‌شود. این تصویرها بخشی از زیبایی زبان فارسی و میراث ادبی ما هستند و کمتر خواننده‌ای است که با آن‌ها بیگانه باشد.
اما پرسشی بنیادین در پس این تصویرهای شاعرانه نهفته است. آیا آنچه شاعران از «چرخ گردون» گفته‌اند، صرفاً توصیفی ادبی از ناپایداری جهان است، یا باید آن را حقیقتی درباره سرنوشت انسان دانست؟ آیا تاریخ را گردشی رازآلود رقم می‌زند، یا انسان‌ها با اندیشه، انتخاب و کردار خویش آینده را می‌آفرینند؟
تفاوت میان این دو نگاه، تنها یک اختلاف ادبی نیست؛ تفاوتی است میان دو جهان‌بینی. در یکی، انسان بیش از آنکه آفریننده باشد، چشم‌انتظار دگرگونی روزگار است؛ در دیگری، انسان مسئول سرنوشت خویش و جامعه خویش است.
به گمان من، آنچه با روح فرهنگ ایرانشهری و پیام ماندگار شاهنامه سازگارتر است، نگاه دوم است. فردوسی، با همه سخنش از گردش روزگار، انسان را به خرد، داد و کردار فرا می‌خواند، نه به انتظار. شاهنامه کتاب تسلیم در برابر تقدیر نیست؛ کتاب مسئولیت انسان است.
از دیرباز، انسان برای آنچه نمی‌توانست توضیح دهد، نام‌هایی چون بخت، اقبال، تقدیر و چرخ گردون برگزید. این واژه‌ها، اگرچه در شعر و ادب زیبایی می‌آفرینند، اما هرگاه جای مسئولیت انسان را بگیرند، به مانعی در برابر پیشرفت تبدیل می‌شوند.
در فرهنگ ایرانشهری، انسان بازیچه روزگار نیست. او موجودی است که با نیروی اندیشه، توانایی انتخاب و مسئولیت کردار، می‌تواند مسیر زندگی خود و جامعه‌اش را دگرگون کند. اگر همه چیز از پیش نوشته شده بود، دیگر سخن گفتن از خرد، داد و کوشش چه معنایی داشت؟
فردوسی نیز، با همه توصیف‌های شاعرانه‌اش از گردش روزگار، سرنوشت را به دست خردمندان می‌سپارد. شاهنامه کتاب انتظار نیست؛ کتاب برخاستن است. قهرمانان آن، به امید تغییر خودبه‌خودی زمان نمی‌نشینند؛ می‌اندیشند، تصمیم می‌گیرند، هزینه می‌پردازند و عمل می‌کنند. ارزش آنان نه در پیروزی همیشگی، بلکه در مسئولیتی است که در برابر حقیقت و میهن بر دوش می‌گیرند.
تاریخ نیز همین را گواهی می‌دهد. هیچ تمدنی تنها به لطف زمان شکوفا نشده و هیچ جامعه‌ای تنها به سبب بداقبالی سقوط نکرده است. آنچه ملت‌ها را می‌سازد یا از میان می‌برد، کیفیت اندیشه، نظام ارزش‌ها، اخلاق، دانش و تصمیم‌هایی است که مردم و رهبرانشان می‌گیرند. زمان تنها صحنه را دگرگون می‌کند؛ این انسان‌ها هستند که نمایش تاریخ را می‌آفرینند.
از همین رو، امید نیز نباید به انتظار فروکاسته شود. امید، چشم دوختن به آینده‌ای نیست که شاید روزی خودبه‌خود از راه برسد؛ امید، اراده‌ای است که انسان را به آموختن، ساختن، اصلاح کردن و ایستادگی وامی‌دارد. امیدِ بی‌کردار، آرزوست؛ اما امیدی که بر خرد، داد و عمل استوار باشد، نیروی آفریننده تاریخ است.
اگر ایران هزاران سال از میان جنگ‌ها، یورش‌ها، شکست‌ها و آشوب‌ها گذشته و همچنان پابرجا مانده است، راز این ماندگاری را نباید در مهربانی روزگار جست. این سرزمین با نیروی انسان‌هایی ماندگار شده است که هر بار، ویرانه‌ها را دوباره ساختند، دانش را زنده نگه داشتند، فرهنگ را پاس داشتند و در سخت‌ترین روزها، مسئولیت آینده را بر دوش گرفتند.
چرخ گردون، آینده هیچ ملتی را تضمین نمی‌کند؛ این خرد، داد و کردار انسان‌هاست که سرنوشت ملت‌ها را رقم می‌زند.
م.ن
https://t.me/eics123 آگاهی از برنامه‌های گستران فرهنگ ایرانشهری 👈
نه به بازگشایی سفارت جمهوری اسلامی؛ زمان آغاز یک کارزار ملی است
شوربختانه، پس از سال‌ها تلاش، برگزاری تظاهرات و اعتراض‌های گسترده ایرانیان، و در پی تصمیم دولت محافظه‌کار کانادا برای قطع روابط دیپلماتیک و بستن سفارت جمهوری اسلامی ــ تصمیمی که توسط وزیر امور خارجه وقت، جان برد، اعلام شد ــ امروز نشانه‌هایی از حرکت در جهت بازگشایی دوباره سفارت جمهوری اسلامی و ازسرگیری روابط دیپلماتیک توسط دولت لیبرال دیده می‌شود.
اگر چنین روندی ادامه یابد، یکی از مهم‌ترین دستاوردهای سال‌ها تلاش جامعه ایرانیان کانادا در معرض از دست رفتن قرار خواهد گرفت.
اکنون پرسش اینجاست: مؤثرترین راه برای جلوگیری از این روند چیست؟
آیا باید بار دیگر تنها به اعتراضات خیابانی روی آورد؟ آیا تماس با نمایندگان پارلمان و مسئولان دولتی کافی است؟ یا زمان آن رسیده که مجموعه‌ای از اقدامات هماهنگ و هدفمند را در قالب یک کارزار ملی آغاز کنیم؟
از دیدگاه من، مخالفت با بازگشایی سفارت جمهوری اسلامی نباید به واکنش‌های احساسی یا مقطعی محدود شود. تظاهرات خیابانی می‌تواند بخشی از راه‌حل باشد، اما به‌تنهایی کافی نیست.
راهکار واقع‌بینانه، ترکیبی از چند اقدام هم‌زمان است:
نخست، اعمال فشار مستقیم و سازمان‌یافته بر نمایندگان پارلمان، احزاب سیاسی، وزارت امور خارجه و رسانه‌های کانادایی از طریق نامه‌ها، دادخواست‌ها و کارزارهای هماهنگ.
دوم، برگزاری تجمعات هدفمند، نه صرفاً تکراری؛ تجمعاتی با یک پیام روشن: بازگشایی سفارت جمهوری اسلامی صرفاً ازسرگیری یک رابطه دیپلماتیک نیست، بلکه فراهم کردن زمینه بازگشت شبکه‌های نفوذ، ارعاب و مشروعیت‌بخشی به حکومتی است که سپاه پاسداران آن در کانادا به‌عنوان یک سازمان تروریستی شناخته شده است.
سوم، شکل‌دادن به ائتلافی گسترده میان خانواده‌های دادخواه، فعالان ایرانی-کانادایی، انجمن‌های فرهنگی، قربانیان جمهوری اسلامی و همه گروه‌هایی که نسبت به نفوذ این حکومت در کانادا هشدار داده‌اند.
در کنار آن، از همه شهروندان کانادایی، نمایندگان پارلمان، احزاب سیاسی و به‌ویژه اعضا و هواداران حزب محافظه‌کار کانادا ــ که دولت متبوع آنان با درک تهدیدهای جمهوری اسلامی تصمیم به قطع روابط دیپلماتیک و بستن سفارت این حکومت گرفت ــ انتظار می‌رود بار دیگر از همان سیاست قاطع حمایت کنند و اجازه ندهند این دستاورد امنیتی و سیاسی از میان برود.
باید به دولت کانادا یادآوری کرد که موضوع، صرفاً یک رابطه دیپلماتیک نیست؛ بلکه به امنیت شهروندان کانادا، امنیت جامعه ایرانیان، اعتبار سیاست خارجی این کشور، احترام به قربانیان جمهوری اسلامی و جلوگیری از بازگشت رسمی شبکه‌های وابسته به این حکومت مربوط می‌شود.
اگر قرار است این روند متوقف شود، پاسخ نه فقط در خیابان است و نه فقط در نامه‌نگاری؛ بلکه در ترکیب هوشمندانه فشار سیاسی، رسانه‌ای، حقوقی و اجتماعی، با پیامی واحد و پیگیری مستمر نهفته است.
اعتراض، آغاز راه است؛ اما سازماندهی، آن را به نتیجه می‌رساند.
اکنون زمان آن رسیده است که این نگرانی را به یک کارزار ملی تبدیل کنیم. اگر شما نیز با بازگشایی سفارت جمهوری اسلامی مخالف هستید، این نوشته را به اشتراک بگذارید، با نماینده پارلمان حوزه انتخابیه خود تماس بگیرید، از او بخواهید موضع خود را به‌روشنی اعلام کند و دیگران را نیز به پیوستن به این کارزار دعوت کنید. تنها با مشارکت گسترده و پیگیری مستمر می‌توان از بازگشت رسمی جمهوری اسلامی به کانادا جلوگیری کرد.
م.ن
@realistically
مطالب بیشتر در 👈
#ایران_را_پس_می‌گیریم
#نه_به_جمهوری_اسلامی
👏3
**چرا جامعه به اینجا رسید؟
جهان‌بینی، فرهنگ و سرنوشت یک ملت**
بسیاری از ما هنگام رویارویی با بحران‌های امروز ایران، نگاه خود را به سوی پیامدها می‌بریم؛ فساد، فقر، تبعیض، دروغ، ناکارآمدی، مهاجرت، فروپاشی اعتماد، خشونت و ده‌ها معضل دیگر. اما کمتر از خود می‌پرسیم که این پیامدها از کجا برخاسته‌اند.
هیچ جامعه‌ای یک‌شبه به این نقطه نمی‌رسد. هر جامعه، پیش از آنکه گرفتار بحران‌های اقتصادی و سیاسی شود، در قلمرو اندیشه و فرهنگ دچار دگرگونی می‌شود.
هر حکومتی، پیش از آنکه قانون و سیاست تولید کند، جهان‌بینی تولید می‌کند؛ و این جهان‌بینی، به‌تدریج فرهنگ، آموزش، رسانه، ارزش‌ها و در نهایت رفتار اجتماعی را شکل می‌دهد.
اگر جهان‌بینی حاکم بر یک جامعه، خرد، اخلاق، مسئولیت‌پذیری و آزادی اندیشه را ارزش بداند، فرهنگ برآمده از آن نیز انسان‌هایی مسئول، قانون‌مدار و خلاق پرورش خواهد داد.
اما اگر جهان‌بینی بر اطاعت، تقدس قدرت، حقیقت انحصاری، دشمن‌سازی، نفی فردیت و برتری ایدئولوژی بر انسان استوار باشد، نتیجه نیز فرهنگی خواهد بود که در آن چاپلوسی جای شایستگی را می‌گیرد، ترس جای آزادی را، تعصب جای خرد را و تبلیغات جای حقیقت را.
در چنین شرایطی، فساد دیگر یک استثنا نیست؛ بلکه به بخشی از ساختار تبدیل می‌شود. دروغ دیگر یک خطای اخلاقی نیست؛ بلکه به ابزاری برای بقا بدل می‌شود. بی‌اعتمادی، قانون‌گریزی، رانت، مسئولیت‌ناپذیری و گسست اجتماعی نیز پیامدهای طبیعی همین فرهنگ هستند.
از همین رو، ریشه بسیاری از بحران‌های امروز ایران را نباید تنها در تصمیم‌های اشتباه اقتصادی یا سیاسی جست‌وجو کرد؛ بلکه باید در جهان‌بینی‌ای دید که نزدیک به نیم‌قرن، کوشیده است فرهنگ جامعه را نیز در همان جهت بازسازی کند.
البته هیچ حکومتی هرگز قادر نیست فرهنگ یک ملت را به‌طور کامل دگرگون کند. فرهنگ ایرانی، با پیشینه چند هزار ساله خود، بارها توانسته است از دل سخت‌ترین دوران‌ها دوباره سر برآورد. اما نمی‌توان انکار کرد که چهار دهه تبلیغات سازمان‌یافته، نظام آموزشی ایدئولوژیک، رسانه‌های حکومتی و سرکوب اندیشه آزاد، زخم‌های عمیقی بر پیکر جامعه بر جای گذاشته است.
از همین رو، تغییر حکومت، هرچند ضرورتی انکارناپذیر است، به‌تنهایی درمان همه دردها نخواهد بود. اگر همان جهان‌بینی، همان فرهنگ و همان شیوه اندیشیدن در ذهن ما باقی بماند، تاریخ می‌تواند خود را با چهره‌ای دیگر تکرار کند.
جامعه زمانی دگرگون می‌شود که جهان‌بینی دگرگون شود؛ و جهان‌بینی زمانی تغییر می‌کند که خرد، دانش و اخلاق دوباره به معیار قضاوت و عمل تبدیل شوند.
از این‌رو، مبارزه برای آزادی تنها مبارزه با یک حکومت نیست؛ بلکه تلاشی برای جایگزین کردن فرهنگ خردورزی به جای فرهنگ ایدئولوژی، مسئولیت‌پذیری به جای تقدیرگرایی، و حقیقت‌جویی به جای اطاعت کورکورانه است.
سرنوشت ایران، پیش از آنکه در میدان سیاست رقم بخورد، در میدان اندیشه و فرهنگ تعیین خواهد شد.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈

#ایران_را_پس_می‌گیریم #نه_به_جمهوری_اسلامی
👏1
گروهی دیگر؛ راه‌حل یا ادامهٔ همان مشکل؟
به نقل به مضمون از سخنان شاهزاده رضا پهلوی، رهبر انقلاب ملی شیر و خورشید:
«اگر خود را در مسیر به ثمر رسیدن این انقلاب ملی می‌دانید، بکوشید بخشی از راه‌حل باشید، نه بخشی از مشکل.»
با انتشار خبر تشکیل گروهی دیگر در میان پادشاهی‌خواهان، نخستین سخنی که به ذهن می‌رسد این است:
قدم نو رسیده مبارک!
اما بی‌درنگ این پرسش نیز مطرح می‌شود:
آیا مشکل امروز انقلاب ملی شیر و خورشید، کمبود گروه و تشکیلات است یا کمبود همبستگی، اعتماد و همکاری؟
در سال‌های گذشته، بارها شاهد بوده‌ایم که چند نفر از گروهی جدا شده‌اند، نامی تازه برگزیده‌اند، لوگویی تازه طراحی کرده‌اند و تشکیلاتی دیگر ساخته‌اند. اما پرسش اینجاست: دستاورد عملی این چرخهٔ پایان‌ناپذیر چه بوده است؟
اگر این روش قرار بود ما را به پیروزی نزدیک کند، امروز باید آثار آن را می‌دیدیم. اما واقعیت چیز دیگری را نشان می‌دهد. هرچه تعداد گروه‌ها بیشتر شده، صدای واحد ضعیف‌تر و توان همبستگی کمتر شده است.
اگر همه خود را سرباز یک آرمان و همراه رهبری واحد می‌دانیم، آیا شایسته نیست پیش از تشکیل هر گروه تازه، از خود بپرسیم: این اقدام به اتحاد نیروها کمک می‌کند یا بر پراکندگی آن‌ها می‌افزاید؟
مردم به نام‌ها و بیانیه‌ها دل نمی‌بندند؛ عملکرد را قضاوت می‌کنند. از نگاه بسیاری از مردم، رویش پی‌درپی گروه‌های کوچک، بیش از آنکه نشانهٔ پویایی باشد، نشانهٔ ناتوانی در همکاری و کار جمعی است. اعتماد عمومی با تکثیر تشکیلات به دست نمی‌آید؛ با بلوغ، هماهنگی و فدا کردن منافع فردی و گروهی برای هدفی بزرگ‌تر به دست می‌آید.
نیاکان ما بیهوده نگفته‌اند:
«یک دست صدا ندارد.»
و نیز:
«آزموده را آزمودن خطاست.»
آیا وقت آن نرسیده است که از این چرخهٔ تکراری درس بگیریم؟
امروز ایران به قهرمانانِ تأسیس گروه‌های تازه نیاز ندارد؛ به انسان‌هایی نیاز دارد که بتوانند از نام، عنوان، جایگاه و سلیقهٔ شخصی خود بگذرند و برای یک هدف ملی در کنار یکدیگر بایستند.
تشکیل هر گروه تازه‌ای که نیروها را بیش از پیش پراکنده کند، حتی اگر با نیت خیر انجام شود، در عمل باری بر دوش جنبش خواهد بود، نه گامی به سوی پیروزی.
همبستگی با شعار آغاز نمی‌شود؛ با خودداری از هر اقدامی آغاز می‌شود که صفوف را پراکنده‌تر کند.
امروز، پیش از آنکه به گروهی دیگر نیاز داشته باشیم، به اعتماد بیشتر، هماهنگی بیشتر و مسئولیت‌پذیری بیشتر نیاز داریم.
زیرا ایران با افزایش تعداد گروه‌های کوچک و نام‌ها آزاد نخواهد شد؛ ایران زمانی آزاد خواهد شد که نیروهایش بیاموزند برای یک هدف مشترک، در کنار یکدیگر بمانند، نه در برابر یکدیگر.
افزون بر این، اگر کسی واقعاً باور دارد که حضور فرد یا افرادی در گروه متبوعش به روند مبارزه و همبستگی آسیب می‌زند، نخستین مسئولیت او تلاش برای اصلاح آن گروه است، نه ترک آن و افزودن تشکیلاتی دیگر به فهرست بلند گروه‌های موجود. اگر قرار باشد هر اختلاف‌نظر یا هر نارضایتی به انشعابی تازه بینجامد، این چرخه هرگز پایان نخواهد یافت و حاصل آن چیزی جز پراکندگی بیشتر نخواهد بود.

هنر مبارزه، ساختن است، نه شکستن؛ اصلاح است، نه انشعاب. تا زمانی که امکان اصلاح درون یک مجموعه وجود دارد، گریز از آن و تشکیل گروهی دیگر، ساده‌ترین راه است، نه مؤثرترین راه. جنبش‌های ملی با تکثیر انشعاب‌ها به پیروزی نمی‌رسند؛ با تحمل، گفت‌وگو، اصلاح و حفظ انسجام به نتیجه می‌رسند.
«اگر هر اختلافی به انشعاب بینجامد، روزی خواهد رسید که هر نفر، یک گروه خواهد داشت؛ اما ایران همچنان یک گام تا آزادی فاصله خواهد داشت.»
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈

#ایران_را_پس_می‌گیریم
#نه_به_جمهوری_اسلامی
👏2
چرا انسان اخلاق‌مدار می‌شود؟
در طول تاریخ، انسان همواره کوشیده است به این پرسش پاسخ دهد که چگونه باید زندگی کرد.
ادیان، فیلسوفان، قانون‌گذاران و آموزگاران، هر یک به شیوه‌ای انسان را به راستگویی، عدالت، نیکوکاری، پرهیز از خشونت و احترام به دیگران فراخوانده‌اند. گاه این دعوت با وعده پاداش همراه بوده است، گاه با بیم از مجازات، و گاه با تکیه بر احساسات و عواطف انسانی.
اما شاید پرسش بنیادی‌تر، پرسش دیگری باشد:
«چرا انسان باید اخلاق‌مدار باشد؟»
آیا اخلاق، مجموعه‌ای از فرمان‌ها و بایدهاست که باید از بیرون به انسان آموخته شود؟
آیا نتیجه تربیت، فرهنگ یا دین است؟
یا ریشه آن را باید در جای دیگری جست؟
به گمان من، تا زمانی که این پرسش را به‌درستی مطرح نکنیم، پاسخ‌های ما نیز پایدار نخواهند بود.
برای رسیدن به پاسخی روشن، نخست باید میان سه واژه تفاوت قائل شویم: جهان‌بینی، وجدان و اخلاق.
جهان‌بینی، شیوه‌ای است که انسان به کمک آن جهان، زندگی، انسان، طبیعت و جایگاه خود را در هستی تفسیر می‌کند.
وجدان، داوری درونی انسان است؛ داوری‌ای که بر پایه همان جهان‌بینی شکل می‌گیرد.
اما اخلاق، احترام آگاهانه به حقوق غیرانحصاری انسان، طبیعت و هستی است؛ حقوقی که از واقعیت زندگی مشترک برمی‌خیزند، نه از تعلق به قوم، نژاد، مذهب، ایدئولوژی یا هر گروه دیگر.
از همین‌جا تفاوتی بنیادین آشکار می‌شود:
«جهان‌بینی، وجدان را می‌سازد؛ اما اخلاق، معیار سنجش جهان‌بینی و وجدان است.»
اگر این تفاوت را نادیده بگیریم، خواهیم پنداشت هر انسانی که با آسودگی وجدان کاری انجام می‌دهد، رفتارش نیز اخلاقی است. اما تاریخ خلاف این را نشان می‌دهد. برده‌داری، تبعیض نژادی و کشتن دگراندیشان، در دوره‌هایی از تاریخ با آسودگی وجدان انجام می‌شد. مشکل در وجدان نبود؛ مشکل در جهان‌بینی‌ای بود که آن وجدان را ساخته بود.
اگر چنین باشد، پرسش دیگری پیش می‌آید: چرا انسان باید اخلاق‌مدار باشد؟
نه از دیدگاه دین، نه از دیدگاه قانون و نه از ترس مجازات؛ بلکه از دیدگاه واقعیت.
هیچ انسانی به تنهایی زندگی نمی‌کند. زندگی هر انسان با زندگی دیگران، طبیعت و محیط پیرامونش درهم تنیده است. احترام به حقوق دیگران، در حقیقت احترام به شرایطی است که ادامه زندگی خود ما نیز به آن وابسته است. از همین رو، اخلاق نتیجه شناخت واقعیت است.
به همین دلیل، آموزش اخلاق بدون دگرگون شدن جهان‌بینی، پایدار نخواهد بود. رفتار پایدار تنها زمانی پدید می‌آید که انسان خود به این شناخت برسد که رعایت حقوق دیگران، پاسداری از حقوق خود او نیز هست.
در اینجا تفاوت میان وظیفه و تعهد آشکار می‌شود. وظیفه معمولاً از بیرون بر انسان تحمیل می‌شود؛ اما تعهد از درون و بر پایه شناخت شکل می‌گیرد.
برای نمونه، بسیاری رعایت قوانین رانندگی را انجام یک وظیفه می‌دانند. اما هنگامی که انسان دریابد توقف پشت چراغ قرمز، پیش از آنکه اطاعت از قانون باشد، احترام به حق حیات خود و دیگران است، نگاه او دگرگون می‌شود. در این هنگام، قانون دیگر محدودکننده آزادی نیست، بلکه پاسدار یکی از بنیادی‌ترین حقوق انسان است. از این‌رو، رعایت آن نه از ترس جریمه، بلکه از تعهدی آگاهانه سرچشمه می‌گیرد.
اگر چنین باشد، اخلاق دیگر مجموعه‌ای از بایدها و نبایدها نخواهد بود، بلکه شیوه‌ای از زیستن خواهد شد که از شناخت واقعیت سرچشمه می‌گیرد.
آنچه در طول تاریخ دگرگون شده است، اخلاق نبوده است؛ بلکه شناخت انسان از واقعیت بوده است. و هر بار که شناخت او از واقعیت ژرف‌تر شده، جهان‌بینی او نیز دگرگون شده و در نتیجه، فهم او از اخلاق کامل‌تر شده است. همان‌گونه که واقعیت با تغییر باورهای ما تغییر نمی‌کند، اخلاق نیز دگرگون نمی‌شود. آنچه دگرگون می‌شود، شناخت ما از هر دو است
بزرگ‌ترین مسئولیت انسان، اخلاقی بودن نیست؛ زیرا اخلاق خود نتیجه است. بزرگ‌ترین مسئولیت انسان، نزدیک‌تر شدن به واقعیت است. هر گامی که در شناخت واقعیت برداشته شود و با خرد همراه باشد، دیر یا زود خود را در جهان‌بینی، وجدان، تعهد و کردار انسان آشکار خواهد کرد.
خلاصه این گفتار را می‌توان چنین بیان کرد:
• واقعیت، سرچشمه شناخت است.
• شناخت، جهان‌بینی را می‌سازد.
• جهان‌بینی، وجدان را شکل می‌دهد.
• اخلاق، معیار سنجش جهان‌بینی و وجدان است.
• هرچه جهان‌بینی انسان با واقعیت همخوان‌تر شود، شناخت او از اخلاق ژرف‌تر، تعهد او آگاهانه‌تر و کردار او انسانی‌تر خواهد شد.
«انسان خردگرا نمی‌کوشد اخلاق را بیافریند؛ می‌کوشد جهان‌بینی خود را پیوسته با واقعیت بیازماید، زیرا می‌داند هرچه این همخوانی ژرف‌تر شود، اخلاق نیز طبیعی‌تر در اندیشه، گفتار و کردار او جلوه‌گر خواهد شد.»
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈
آیا باید نگران سرنوشت سه جزیرهٔ ایرانی باشیم؟

این روزها نگرانی عمیقی ذهن مرا به خود مشغول کرده است؛ نگرانی از به خطر افتادن سرنوشت سه جزیرهٔ ایرانیِ تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی.

امیدوارم این نگرانی هرگز به واقعیت نپیوندد، اما نادیده گرفتن نشانه‌ها و شرایطی که در برابر ما قرار دارد نیز نه خردمندانه است و نه مسئولانه.

این سه جزیره، بخشی جدایی‌ناپذیر از خاک ایران‌اند؛ بااین‌حال، چندین دهه است که امارات متحدهٔ عربی ادعایی بی‌پایه دربارهٔ مالکیت آن‌ها مطرح می‌کند. ادعایی که در گذشته شاید بیشتر در حد موضع‌گیری‌های تبلیغاتی و دیپلماتیک دیده می‌شد، اما امروز، با توجه به دگرگونی موازنهٔ قدرت در منطقه، انزوای جمهوری اسلامی و تضعیف جایگاه ایران، نمی‌توان آن را موضوعی کم‌اهمیت یا صرفاً تکراری دانست.

جمهوری اسلامی طی دهه‌های گذشته بارها نشان داده است که منافع ایدئولوژیک و بقای خود را بر منافع ملی و بلندمدت ایران مقدم می‌داند. سیاست خارجی این نظام نه بر پایهٔ حفظ جایگاه ایران و ایجاد روابطی پایدار و سودمند با جهان، بلکه بر دشمن‌تراشی، ماجراجویی، دخالت در امور کشورهای دیگر و گسترش درگیری‌های منطقه‌ای استوار بوده است.

بی‌خردی راهبردی این حکومت را می‌توان در دشمن‌تراشی دیوانه‌وار آن مشاهده کرد؛ حکومتی که به‌جای اعتمادسازی و ایجاد روابطی متوازن با همسایگان، با تهدید، شعارهای تحریک‌آمیز، حمایت از نیروهای نیابتی و دخالت در منازعات منطقه‌ای، زمینهٔ بی‌اعتمادی، خصومت و همگرایی بسیاری از کشورهای منطقه علیه ایران را فراهم کرده است.

پیامد این سیاست‌ها تنها انزوای جمهوری اسلامی نیست؛ هزینهٔ اصلی آن را ایران و ملت ایران می‌پردازند. هر اندازه شمار دشمنان، رقیبان و دولت‌های بی‌اعتماد به ایران افزایش یابد، زمینه برای حمایت سیاسی و دیپلماتیک از ادعاهای ارضی علیه کشور نیز بیشتر می‌شود.

در جنگ ایران و عراق نیز بسیاری از کشورهای عربی حوزهٔ خلیج فارس در کنار حکومت صدام حسین قرار گرفتند و منابع مالی و امکانات گسترده‌ای در اختیار او گذاشتند. امروز نیز نمی‌توان با ساده‌انگاری تصور کرد که در صورت بروز بحرانی تازه، منافع ملی ایران برای این کشورها بر رقابت‌های منطقه‌ای، پیوندهای سیاسی و منافع اقتصادی آنان اولویت خواهد داشت.

از سوی دیگر، کشورهای عربی حوزهٔ خلیج فارس در سال‌های گذشته با بهره‌گیری از ثروت گسترده، سرمایه‌گذاری‌های عظیم جهانی و ایجاد روابط راهبردی با قدرت‌های بین‌المللی، نفوذ سیاسی و اقتصادی خود را افزایش داده‌اند. در برابر، ایران زیر حاکمیت جمهوری اسلامی با تحریم، انزوای سیاسی، فرسایش اقتصادی، کاهش توان دفاعی و از میان رفتن فرصت‌های تاریخی روبه‌رو شده است.

خطر تنها در احتمال رویارویی نظامی خلاصه نمی‌شود. سرزمین‌ها همیشه در میدان جنگ از دست نمی‌روند؛ گاه فشارهای سیاسی، معاملات پشت پرده، توافق‌های تحمیلی و ضعف یک حکومت می‌تواند منافع ارضی یک ملت را در معرض تهدید قرار دهد.

نگرانی بزرگ‌تر آن است که جمهوری اسلامی، پس از سال‌ها دشمن‌تراشی و تضعیف جایگاه ایران، روزی برای کاهش فشارهای خارجی یا حفظ بقای خود، منافع ملی کشور را به موضوع معامله تبدیل کند. حکومتی که بارها منابع، اعتبار و آیندهٔ ایران را صرف اهداف ایدئولوژیک خود کرده است، نمی‌تواند پاسدار قابل اعتمادی برای مرزها و تمامیت ارضی کشور باشد.

البته هیچ‌کس نمی‌تواند با قطعیت از آینده سخن بگوید، اما مسئولیت ملی حکم می‌کند که پیش از وقوع خطر، دربارهٔ آن هشدار دهیم. بی‌تفاوتی امروز می‌تواند به حسرت فردا تبدیل شود.

تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی متعلق به ایران‌اند و خواهند ماند؛ اما حفظ این تعلق تنها با تکرار شعار ممکن نیست. پاسداری از تمامیت ارضی ایران به حکومتی ملی، خردگرا، توانمند و برخوردار از اعتبار بین‌المللی نیاز دارد؛ حکومتی که به‌جای دشمن‌تراشی، جایگاه ایران را تقویت کند و منافع ملت را بر هر ایدئولوژی و مصلحت دیگری مقدم بداند.

پاسداری از این جزایر، مسئولیت یک حکومت یا یک جریان سیاسی نیست؛ مسئولیتی ملی و بر دوش همهٔ ایرانیان است. امروز باید هوشیار بود، زیرا حفظ ایران تنها به دفاع از مرزهای کنونی وابسته نیست، بلکه به جلوگیری از شکل‌گیری تهدیدهایی بستگی دارد که ممکن است فردا برای مقابله با آن‌ها بسیار دیر باشد.
م.ن
۱۵ جولای ۲۰۲۶
@realistically مطالب بیشتر در 👈

#نه_به_جمهوری_اسلامی
#
ایران_را_پس_می‌گیریم
👏1
درشکه را جلوی اسب نبندیم

شاهزاده رضا پهلوی بارها و به روشنی بر دو اصل بنیادین تأکید کرده‌اند: نخست، تعیین شکل حکومت آینده ایران از راه صندوق رأی؛ و دوم، ضرورت همبستگی همه نیروهای ملی‌گرا، اعم از پادشاهی‌خواهان و جمهوری‌خواهان ملی‌گرا، به‌ویژه جمهوری‌خواهانی که در دوران گذار، رهبری شاهزاده رضا پهلوی را پذیرفته‌اند.

در کنار این سخنان، جناب بیژن کیان نیز در بسیاری از گفتارهای خود بر ضرب‌المثلی انگلیسی تأکید کرده‌اند که می‌گوید:

«درشکه را جلوی اسب نبندیم.»

مفهوم این سخن روشن است: پیش از رسیدن به مقصد، نباید بر سر شکل نهایی آن به نزاع پرداخت. پیش از آزادسازی ایران، نباید چنان رفتار کرد که گویی نتیجه صندوق رأی از پیش تعیین شده است. پیش از آنکه امکان انتخاب آزادانه مردم فراهم شود، هیچ جریان سیاسی حق ندارد خواست خود را به نام همه ملت اعلام کند.

با وجود این تأکیدهای روشن، باید صادقانه از خود بپرسیم که آیا برخی شعارها، رفتارها و حرکت‌های انحصارطلبانه در میان پادشاهی‌خواهان، خود به یکی از موانع همبستگی ملی‌گرایان ایرانی در نقاط مختلف جهان تبدیل نشده است؟

هم‌زمانی فراخوانی با عنوان «Hands Off Iran» با فراخوانی از سوی پادشاهی‌خواهان با عنوان «دو میراث، یک ملت»، آن هم در یک روز و ساعت، پرسش‌هایی جدی را در برابر ما قرار می‌دهد؛ پرسش‌هایی که نباید با خشم، پیش‌داوری یا اتهام‌زنی به آن‌ها پاسخ داد، بلکه باید با مسئولیت‌پذیری و بررسی دقیق به آن‌ها پرداخت.

آیا فراخوان تازه، تلاشی برای موازی‌سازی و پراکندن نیروهاست، یا واکنشی به بسته بودن فضای برخی گردهمایی‌ها و شعارهای انحصاری آن‌ها؟

در صورتی که موازی‌سازی آگاهانه‌ای در کار باشد، چه کسانی و با چه هدفی آن را سازمان داده‌اند؟

آیا شعارهای این گردهمایی با خواست‌های ملی‌گرایان ایران‌گرا همخوان است، یا در پوشش واژگانی جذاب، اهداف جریان‌هایی چون اصلاح‌طلبان حکومتی، چپ‌های ایدئولوژیک یا سازمان مجاهدین را دنبال می‌کند؟

بی‌گمان، اگر شواهد روشنی وجود داشته باشد که گردهمایی‌ای در خدمت تداوم جمهوری اسلامی، حفظ ساختارهای آن، تطهیر اصلاح‌طلبان حکومتی یا تضعیف جریان ملی‌گرایی ایران‌گراست، باید در برابر آن روشنگری کرد. اما این روشنگری باید بر پایه سند، گفتار رسمی و عملکرد واقعی باشد، نه بر مبنای شایعه، برچسب‌زنی یا صرفاً متفاوت بودن یک شعار.

از سوی دیگر، اگر برگزارکنندگان چنین گردهمایی‌هایی جمهوری‌خواهان ملی‌گرایی باشند که به آزادی، تمامیت ارضی ایران، سکولاردموکراسی، حقوق بشر و رهبری شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار باور دارند، آنگاه باید پرسشی دشوارتر را از خود مطرح کنیم:

چه رفتارهایی از سوی ما پادشاهی‌خواهان سبب شده است که آنان به جای حضور در یک گردهمایی مشترک، ناچار به برگزاری برنامه‌ای جداگانه در همان روز و ساعت شوند؟

آیا اصرار بر شعارهایی که شکل حکومت آینده را پیشاپیش تعیین‌شده نشان می‌دهد، با تأکید همیشگی شاهزاده رضا پهلوی بر صندوق رأی همخوانی دارد؟

آیا هنگامی که در گردهمایی‌هایی که باید متعلق به همه ایران‌گرایان باشد، تنها شعارهای انحصاری یک جریان شنیده می‌شود، عملاً درشکه را جلوی اسب نبسته‌ایم؟

ضرب‌المثل فارسی «شاه می‌بخشد، شاه‌قلی نمی‌بخشد» نیز شاید در اینجا بی‌ارتباط نباشد. هنگامی که شاهزاده رضا پهلوی بارها بر حق انتخاب مردم، همبستگی ملی و همکاری پادشاهی‌خواهان و جمهوری‌خواهان تأکید می‌کنند، چرا برخی هواداران ایشان از پذیرش همان گشودگی و مدارایی که خود ایشان بر آن پافشاری دارند، خودداری می‌کنند؟

چگونه می‌توان از جمهوری‌خواهان ملی‌گرا خواست در کنار ما بایستند، اما هم‌زمان در شعارها و رفتارهای خود به آنان چنین القا کرد که پیش از برگزاری هر انتخاباتی، شکل حکومت آینده تعیین شده و نظر آنان اهمیتی ندارد؟

پشتیبانی از پادشاهی مشروطه یک حق سیاسی است. جمهوری‌خواه بودن نیز، تا زمانی که با تمامیت ارضی، سکولاردموکراسی، منافع ملی و حق انتخاب مردم همخوان باشد، حقی به همان اندازه مشروع است. هیچ‌یک از این دو گرایش نباید دیگری را از دایره ایران‌دوستی بیرون براند.

در مورد شعارهایی مانند:

«نه به تجاوز خارجی، نه به استبداد داخلی، آری به قدرت مردم ایران»

نیز نمی‌توان تنها بر پایه ظاهر واژگان داوری کرد. این شعار می‌تواند بیانگر استقلال‌خواهی، مخالفت با جمهوری اسلامی و تأکید بر حاکمیت ملت باشد؛ اما ممکن است از سوی برخی جریان‌ها نیز برای پنهان کردن مواضع واقعی یا ایجاد ابهام سیاسی به کار رود.

معیار داوری نه فقط شعار، بلکه هویت برگزارکنندگان، پیشینه آنان، سخنرانان، پرچم‌ها، پیام‌های رسمی، عملکرد گذشته و موضع روشن آنان درباره جمهوری اسلامی است.
اگر این شعار تنها پوششی برای دفاع از حکومت، سفیدشویی اصلاح‌طلبان یا حمله به جریان ملی‌گرایی باشد، باید آن را آشکار کرد. اما اگر از سوی ملی‌گرایان جمهوری‌خواهی مطرح شود که خواهان گذار کامل از جمهوری اسلامی و واگذاری تصمیم نهایی به مردم هستند، طرد آنان نه تنها خردمندانه نیست، بلکه برخلاف راهبرد اعلام‌شده شاهزاده رضا پهلوی خواهد بود.

برگزارکنندگان گردهمایی‌های پادشاهی‌خواهان نیز مسئولیتی جدی بر دوش دارند. آنان باید از خود بپرسند که آیا برنامه‌هایشان فضایی برای حضور همه ایران‌گرایان فراهم می‌کند یا تنها برای یک حلقه همفکر طراحی شده است.

آیا پیش از تعیین شعارها، با دیگر گروه‌های ملی‌گرا گفت‌وگو می‌شود؟

آیا برای جلوگیری از هم‌زمانی فراخوان‌ها و پراکندگی نیروها، سازوکاری برای هماهنگی وجود دارد؟

آیا هدف، نمایش قدرت یک گروه است یا افزایش قدرت جنبش ملی ایران؟

آیا پس از مشاهده پیامدهای تفرقه‌افکنانه برخی شعارها، آمادگی بازنگری وجود دارد، یا هرگونه انتقاد به دشمنی با پادشاهی تعبیر می‌شود؟

راه همبستگی از حذف تفاوت‌ها نمی‌گذرد. همبستگی به معنای آن نیست که جمهوری‌خواه، پادشاهی‌خواه شود یا پادشاهی‌خواه از باور خود دست بردارد. همبستگی یعنی هر دو جریان بپذیرند که امروز در برابر دشمنی مشترک قرار دارند و تصمیم نهایی درباره شکل حکومت آینده تنها متعلق به مردم ایران است.

برای رسیدن به این همبستگی، چند اصل باید رعایت شود:

فراخوان‌های عمومی باید تا حد امکان بر خواست‌های مشترک، مانند گذار کامل از جمهوری اسلامی، تمامیت ارضی، آزادی، سکولاردموکراسی، حقوق بشر و حاکمیت ملی استوار باشند.

شعارهای مربوط به شکل حکومت آینده باید در گردهمایی‌های حزبی و تشکیلاتی هر جریان مطرح شوند، نه در برنامه‌هایی که با هدف گردآوری همه ملی‌گرایان برگزار می‌شوند.

هیچ گروهی نباید خود را نماینده انحصاری ملت، ملی‌گرایی یا شاهزاده رضا پهلوی معرفی کند.

پیش از انتشار فراخوان‌های بزرگ، باید میان سازمان‌های ملی‌گرا هماهنگی صورت گیرد تا از هم‌زمانی، رقابت و پراکندگی نیروها جلوگیری شود.

اختلاف‌ها باید در نشست‌های درونی و از راه گفت‌وگو حل شوند، نه با حمله علنی، برچسب‌زنی و تشکیل تجمع‌های رقیب.

همچنین باید میان جمهوری‌خواهان ملی‌گرا و جریان‌هایی که با پوشش جمهوری‌خواهی در خدمت ایدئولوژی‌های ضدملی یا تداوم جمهوری اسلامی هستند، تفاوتی روشن قائل شد.

در پایان، باید این پرسش را بی‌پرده مطرح کرد:

آیا شکاف میان پادشاهی‌خواهان و جمهوری‌خواهان ملی‌گرا در راستای اندیشه، گفتار و عملکرد شاهزاده رضا پهلوی است؟

پاسخ، با توجه به تأکیدهای پیوسته ایشان بر صندوق رأی، تکثر سیاسی و همبستگی ملی، نمی‌تواند مثبت باشد.

هر شعاری که ملی‌گرایان را از یکدیگر دور کند، هر رفتاری که صندوق رأی را بی‌معنا جلوه دهد و هر حرکتی که پادشاهی‌خواهی را به ابزاری برای طرد دیگر ایران‌گرایان تبدیل کند، نه تنها به پیشبرد راهبرد شاهزاده رضا پهلوی کمک نمی‌کند، بلکه در عمل در برابر آن قرار می‌گیرد.

امروز وظیفه ما تعیین شکل حکومت آینده نیست؛ وظیفه ما فراهم کردن شرایطی است که مردم ایران بتوانند آزادانه درباره آن تصمیم بگیرند.

اسب این حرکت، آزادی ایران و همبستگی ملی است.

درشکه، شکل حکومت آینده است.

تا زمانی که ایران آزاد نشده و صندوق رأی برپا نگردیده است، نباید درشکه را جلوی اسب بست.
م.ن

@realistically مطالب بیشتر در 👈

#نه_به_جمهوری_اسلامی
#ایران_را_پس_می‌گیریم
چگونه می‌توان حکومتی را شکست داد که شکست را پیروزی می‌داند؟

به باور من، یکی از بزرگ‌ترین خطاهای آمریکا، اسرائیل و بسیاری از قدرت‌های نظامی جهان، این است که جمهوری اسلامی را با معیارهای یک حکومت عادی ارزیابی می‌کنند.

حال آنکه این حکومت نه تنها مرزی برای شکست نمی‌شناسد، بلکه اساساً تعریفش از پیروزی و شکست با منطق دولت‌های متعارف تفاوت دارد. برای این حکومت، کشته شدن، کشته دادن، ویرانی و حتی نابودی کشور، اگر به بقای ایدئولوژی بینجامد، شکست نیست؛ بلکه پیروزی است.

از همین‌رو این پرسش مطرح می‌شود:

آیا حکومتی که خود ده‌ها هزار ایرانی را کشته است، با کشته شدن چند صد یا چند هزار ایرانی تسلیم خواهد شد؟

آیا حکومتی که خود اقتصاد ایران را به مرز فروپاشی رسانده، صنایع را نابود کرده، منابع طبیعی را غارت کرده، دریاچه‌ها را خشک کرده، جنگل‌ها را از میان برده و آینده چند نسل را قربانی کرده است، با ویران شدن چند پالایشگاه یا کارخانه عقب‌نشینی خواهد کرد؟

برعکس.

هر موشکی که بر زیرساخت‌های ایران فرود آید، دقیقاً همان چیزی را محقق می‌کند که جمهوری اسلامی سال‌هاست با دست خود انجام داده است.

آنان سال‌هاست ایران را ویران می‌کنند؛ دیگران تنها سرعت این ویرانی را بیشتر می‌کنند.

اما مهم‌تر از آن، جمهوری اسلامی از هر حمله خارجی سرمایه‌ای سیاسی می‌سازد. مسئولیت همه خرابی‌ها را به گردن دشمن خارجی می‌اندازد، بار دیگر جامه مظلومیت بر تن می‌کند و همان روایت ایدئولوژیکی را که نزدیک به نیم قرن ابزار بقای خود بوده است، دوباره زنده می‌کند.

در نتیجه، هر دو سوی این جنگ می‌توانند خود را پیروز بنامند؛ اما بازنده واقعی تنها یک طرف است: ایران و ملت ایران.

اگر حمله خارجی ده‌ها یا صدها قربانی بگیرد، جمهوری اسلامی بارها نشان داده است که برای حفظ قدرت، از کشتن هزاران ایرانی نیز ابایی ندارد.

اگر حمله خارجی پلی را ویران کند، این حکومت در پنج دهه گذشته رودخانه‌ها، تالاب‌ها، جنگل‌ها، صنایع، اقتصاد و سرمایه انسانی ایران را نابود کرده است.

پس اگر این دو روند، ناخواسته یا خواسته، در یک نقطه به هم می‌رسند و نتیجه هر دو تضعیف ایران است، آیا نباید دست‌کم این پرسش را مطرح کرد که چگونه این دو، عملاً مکمل یکدیگر شده‌اند؟

حتی اگر فرض کنیم سیاست‌های جمهوری اسلامی هیچ ارتباطی با راهبرد قدرت‌های جهانی ندارد، باز هم یک پرسش بی‌پاسخ باقی می‌ماند:

آیا می‌توان کسی را که مرگ را افتخار، ویرانی را پیروزی و شهادت را آرمان می‌داند، با تهدید به مرگ یا افزایش ویرانی شکست داد؟

پاسخ روشن است: خیر.

همان‌گونه که نمی‌توان برای تحت فشار قرار دادن یک دزد، خانه و اموال دزدیده‌شده را نابود کرد و سپس مدعی شد که به صاحبان آن اموال خدمت کرده‌ایم.

ویران کردن ایران، مجازات جمهوری اسلامی نیست؛ مجازات ملت ایران است.

از همین رو، اگر هدف واقعاً آزادی ایران است، راهبرد نیز باید متناسب با همان هدف باشد.

هدف باید حذف حکومت باشد، نه ویرانی ایران.

از دیدگاه من، درمان پیکر بیمار ایران دو مرحله دارد.

مرحله نخست، جراحی است؛ یعنی از میان برداشتن رأس هرم قدرت جمهوری اسلامی و ساختار فرماندهی آن، نه نابودی شهرها، زیرساخت‌ها و مردم ایران. اگر قرار است کمکی از سوی قدرت‌های خارجی صورت گیرد، باید در این مسیر باشد؛ زیرا با پایان یافتن حکومت اسلامی، اسرائیل نیز امنیتی پایدارتر خواهد یافت و در عین حال، دین تاریخی خود را نسبت به ملت ایران ادا خواهد کرد.

اما جراحی، پایان درمان نیست.

اگر فرهنگ و شیوه اندیشیدن تغییر نکند، همان بیماری با چهره‌ای تازه بازخواهد گشت.

از این‌رو مرحله دوم، مهم‌ترین مرحله است؛ پرورش نسل‌هایی بر پایه فرهنگ خردگرای ایرانی، واقعیت‌های زمینی، اندیشه انتقادی و اخلاقی غیرایدئولوژیک.

زیرا مشکل اصلی ایران تنها جمهوری اسلامی نیست؛ ریشه بحران، جهان‌بینی‌ای است که بارها در تاریخ، استبداد را در قالب‌های گوناگون بازتولید کرده است.

ایران با موشک ساخته نمی‌شود.

ایران با خرد، فرهنگ، آموزش و آزادی ساخته می‌شود.

و اگر قرار است نبردی سرنوشت ایران را تعیین کند، آن نبرد پیش از آنکه نظامی باشد، نبردی بر سر اندیشه است.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈

#نه_به_جمهوری_اسلامی
#ایران_را_پس_می‌گیریم
👏1
دو سوی آرت گالری؛ دو روایت از جنگ و صلح
روز یکشنبه ۲۶ ژوئیه، در دو سوی ونکوور آرت گالری دو تجمع جداگانه برگزار شد؛ در جلوی آرت گالری، ملی‌گرایان ایرانی گرد آمده بودند و در پشت آن، تجمعی با حضور شمار قلیلی از نیروهای چپ و اصلاح‌طلب شکل گرفته بود.
همان‌گونه که پیش‌بینی می‌کردم، بسیاری از حاضران در تجمع پشت آرت گالری را می‌شناختم. هنگامی که مرا با تی‌شرتی دیدند که تصویر شاهان پهلوی بر آن نقش بسته بود، آشکارا گفتند:
«اینجا جای شما نیست؛ موافقان جنگ در آن سوی آرت گالری هستند.»
این سخن، در نگاه نخست شاید تنها یک برخورد سیاسی و جناحی به نظر برسد؛ اما در واقع بازتاب همان ذهنیتی است که سال‌هاست با برچسب‌زنی، جای حقیقت و دروغ، قربانی و جنایتکار و جنگ‌طلب و صلح‌طلب را جابه‌جا می‌کند.
از این رو، باید پرسید:
جنگ‌طلب واقعی چه کسی است؟
آیا کسانی جنگ‌طلب‌اند که خواهان پایان یافتن حاکمیت نظامی هستند که نزدیک به نیم قرن، سیاست داخلی و خارجی خود را بر تهدید، خشونت، صدور بحران و شعارهای جنگ‌افروزانه بنا کرده است؟
یا کسانی که در پیدایش، تثبیت و تداوم چنین نظامی سهم داشته‌اند و امروز با پاک کردن کارنامه خود، در جایگاه مدافع صلح ایستاده‌اند؟
جمهوری اسلامی از آغاز موجودیت خود با شعارهایی چون «جنگ، جنگ تا پیروزی»، «جنگ نعمت است»، «راه قدس از کربلا می‌گذرد»، «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» سیاستی را دنبال کرده که حاصل آن برای مردم ایران چیزی جز جنگ، تحریم، فقر، سرکوب، مهاجرت و نابودی فرصت‌های چند نسل نبوده است.
این حکومت، خشونت را نه به عنوان یک واکنش موقت، بلکه به عنوان بخشی از هویت ایدئولوژیک خود تعریف کرده است. شبکه‌های مسلح و نیابتی ایجاد کرده، تروریسم دولتی را در بیرون از مرزها گسترش داده و در داخل کشور نیز هر اعتراض مسالمت‌آمیزی را با گلوله، زندان و اعدام پاسخ داده است.
اما شگفت‌آور آنجاست که شماری از کسانی که در برابر این همه جنگ‌افروزی، تروریسم و سرکوب خاموش بوده‌اند یا آن را توجیه کرده‌اند، امروز مخالفان این حکومت را به جنگ‌طلبی متهم می‌کنند.
این تناقض درباره بخشی از جریان چپ آشکارتر است. سخن تنها از سکوت آنان در برابر شعارهای جنگ‌طلبانه جمهوری اسلامی نیست. بخشی از سازمان‌ها و جریان‌های چپ، پیش از انقلاب نیز مبارزه مسلحانه، عملیات چریکی و ترور را روشی مشروع برای رسیدن به اهداف سیاسی خود می‌دانستند و برخی از آنان مستقیماً در چنین اقداماتی شرکت داشتند.
کسانی که روزگاری اسلحه، ترور و مبارزه چریکی را تقدیس می‌کردند، چگونه امروز می‌توانند بدون پاسخ‌گویی درباره گذشته خود، ملی‌گرایانی را که خواهان رهایی ایران از یک حکومت جنایتکارند، «جنگ‌طلب» بنامند؟
اگر امروز از حذف یا تضعیف سران جمهوری اسلامی سخن گفته می‌شود، باید به یاد داشت که این وضعیت نتیجه جنگی است که نخستین مسبب آن خود همین حکومت است. حکومتی که دهه‌ها با تهدید دیگر کشورها، حمایت از گروه‌های مسلح، تلاش برای گسترش نفوذ منطقه‌ای و دشمن‌تراشی دائمی، ایران را در معرض رویارویی قرار داده است.
کسانی که از کشته شدن یا تضعیف رهبران جمهوری اسلامی خرسند می‌شوند، لزوماً شیفته جنگ نیستند. بسیاری از آنان مردمی هستند که عزیزانشان به دست این حکومت کشته، زندانی یا آواره شده‌اند و راه دیگری برای پایان یافتن این چرخه خشونت پیش روی خود نمی‌بینند.
در این میان، درخواست کمک از جامعه جهانی بر پایه اصل «مسئولیت حمایت» یا R2P نیز نباید با دعوت به جنگ یکی انگاشته شود.
درخواست حمایت بین‌المللی زمانی مطرح می‌شود که میان توان یک ملت بی‌دفاع و ابزارهای یک حکومت سرکوبگر هیچ توازنی وجود ندارد؛ حکومتی که ارتش، سپاه، نیروهای امنیتی، زندان، رسانه، منابع مالی و سلاح را در اختیار دارد و از کشتار گسترده مردم خود در مدتی کوتاه نیز ابایی نشان نمی‌دهد.
در چنین شرایطی، از مردمی که با دست خالی در برابر یک دستگاه سازمان‌یافته سرکوب ایستاده‌اند نمی‌توان انتظار داشت که بدون هیچ‌گونه پشتیبانی جهانی، به تنهایی حکومتی را کنار بزنند که برای بقای خود هیچ مرز اخلاقی نمی‌شناسد.
بنابراین، درخواست کمک بین‌المللی، اعتراف به جنگ‌طلبی نیست؛ بیان واقعیت تلخ ناتوانی یک ملت در برابر حکومتی است که از همه امکانات کشور برای سرکوب همان ملت استفاده می‌کند.
البته مسئولیت حمایت نیز الزاماً به معنای حمله نظامی نیست. کمک سیاسی و حقوقی، مستندسازی جنایت‌ها، پیگرد عاملان سرکوب، فشار دیپلماتیک، تحریم هدفمند نهادهای سرکوبگر، جلوگیری از دسترسی حکومت به ابزارهای کشتار و حمایت عملی از مردم، همگی می‌توانند بخشی از این مسئولیت باشند.
مسئله اصلی این است که جهان نمی‌تواند در برابر حکومتی که مردم خود را قتل‌عام می‌کند، تنها به صدور بیانیه‌های بی‌اثر بسنده کند.
ما خواهان جنگ با ایران نیستیم؛ خواهان پایان جنگی هستیم که جمهوری اسلامی نزدیک به نیم قرن علیه ایران و ایرانی به راه انداخته است.
ما خواهان ویرانی کشور نیستیم؛ خواهان جلوگیری از ادامه ویرانی‌ای هستیم که این حکومت هر روز بر اقتصاد، فرهنگ، محیط زیست، امنیت و آینده ایران تحمیل می‌کند.
همسویی مقطعی منافع ملت ایران با اسرائیل، آمریکا یا دیگر کشورهای مخالف جمهوری اسلامی نیز به خودی خود نشانه وابستگی یا جنگ‌طلبی نیست. در سیاست، ملت‌ها و کشورها گاه در برابر خطری مشترک، دارای منافع همسو می‌شوند.
اسرائیل برای ایرانیان، برخلاف تبلیغات جمهوری اسلامی، دشمن تاریخی نبوده است. دشمنی میان ایران و اسرائیل، ساخته ایدئولوژی حکومتی است که برای بقای خود همواره به دشمن خارجی نیاز داشته است.
اگر امروز ملت ایران برای تضعیف جمهوری اسلامی از جامعه جهانی یاری می‌خواهد، این درخواست از سر علاقه به جنگ نیست؛ از سر استیصال ملتی است که بارها به شکل مسالمت‌آمیز به خیابان آمده و هر بار با گلوله، بازداشت، شکنجه و اعدام پاسخ گرفته است.
از حاضران در پشت آرت گالری باید پرسید:
شما که امروز ملی‌گرایان را جنگ‌طلب می‌نامید، در برابر دهه‌ها شعارهای جنگ‌افروزانه جمهوری اسلامی کجا ایستاده بودید؟
در برابر ترورهای حکومتی، کشتار معترضان، حمایت از نیروهای نیابتی و تهدید مداوم کشورهای دیگر چه کردید؟
چگونه کسانی که برخی از پیشینیان سیاسی‌شان خود به عملیات چریکی و ترور باور داشتند و برخی دیگر نیز در طول دهه‌ها به تداوم جمهوری اسلامی یاری رساندند، امروز می‌توانند خود را تنها نمایندگان صلح معرفی کنند؟
صلح‌طلبی با شعار اثبات نمی‌شود؛ همان‌گونه که جنگ‌طلبی نیز با برچسب زدن به مخالفان به اثبات نمی‌رسد.
معیار سنجش، عملکرد و پیامد آن است.
آنان که خشونت را آغاز کردند، حکومت ایدئولوژیک را بر ایران تحمیل کردند، مبارزه مسلحانه را ستودند، شعارهای جنگ‌افروزانه را توجیه کردند و در برابر کشتار مردم سکوت ورزیدند، نمی‌توانند تنها با در دست گرفتن تابلوی صلح، گذشته خود را پاک کنند.
ادعاها را می‌توان ساخت، اما عملکرد را نه.
کارنامه روشن می‌کند چه کسانی بذر خشونت را کاشتند، چه کسانی به رشد آن یاری رساندند و چه کسانی امروز برای پایان دادن به آن ایستاده‌اند.
دو سوی آرت گالری، تنها دو محل برای دو تجمع نبود؛ دو روایت متفاوت از تاریخ ایران بود:
در یک سو، کسانی که خواهان رهایی ایران از حکومتی جنگ‌افروز و سرکوبگرند؛ و در سوی دیگر، کسانی که همچنان می‌کوشند با وارونه‌نمایی حقیقت، مخالفان جمهوری اسلامی را عامل جنگ و تداوم‌دهندگان آن را مدافع صلح معرفی کنند.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈

#ایران_را_پس_می‌گیریم #نه_به_جمهوری_اسلامی
👏1
پیش از آنکه ادامه این نوشته را بخوانید، لطفاً چند لحظه درنگ کنید و این چند بیت را با دقت بخوانید.

مولانا:

«ای برادر صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نیش نفس گبر خویش»

سعدی:

«ای کریمی که از خزانهٔ غیب
گبر و ترسا وظیفه‌خور داری؛
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری؟»

و شاعر دیگری می‌گوید:

«در جوانی پاک بودن شیوهٔ پیغمبری است
ورنه هر گبری به پیری می‌شود پرهیزکار.»

اکنون از شما که خود را اهل مطالعه، اندیشه و فرهیختگی می‌دانید، تنها یک پرسش دارم.

اگر در این اشعار، به جای واژهٔ «گبر» یا «ترسا»، واژهٔ «مسلمان» آمده بود، آیا باز هم آنها را با همان افتخار نقل می‌کردید؟ آیا باز هم آنها را نمونه‌ای از خرد، اخلاق و فرهنگ می‌دانستید؟

اگر پاسخ شما منفی است، پس مشکل در خود واژه نیست؛ مشکل در معیار دوگانه‌ای است که هنگام داوری به کار می‌بریم.

بارها شنیده‌ام که در پاسخ گفته می‌شود: «این شاعران فرزند زمان خود بودند.»

من نیز با این گزاره مخالفتی ندارم. اما پرسش من از سعدی و مولانا نیست. آنان در قرن‌های گذشته می‌زیستند و محصول جهان‌بینی زمان خود بودند.

پرسش من از شماست.

شما که امروز زندگی می‌کنید، از برابری انسان‌ها، حقوق بشر، مدارا و خرد سخن می‌گویید، چرا هنوز اشعاری را بازنشر می‌کنید که در آنها انسان‌ها تنها به دلیل باور دینی‌شان تحقیر شده‌اند، بی‌آنکه کوچک‌ترین نقدی بر محتوای آنها داشته باشید؟

آیا مهارت شاعر در کنار هم نشاندن واژه‌ها، می‌تواند محتوای تبعیض‌آمیز سخنش را نیز به ارزش تبدیل کند؟

اگر شاعری با همین زیباییِ کلام، نژادپرستی، زن‌ستیزی یا توهین به مسلمانان را بسراید، آیا باز هم تنها به دلیل زیبایی شعر، آن را شایسته ستایش خواهید دانست؟

اگر نه، پس چرا این معیار درباره زرتشتیان، مسیحیان و دیگر دگراندیشان تغییر می‌کند؟

فرهیختگی، حفظ کردن اشعار بزرگان نیست.

فرهیختگی آن است که بتوانیم حتی محبوب‌ترین میراث فرهنگی خود را نیز با معیار خرد و اخلاق امروز نقد کنیم.

به گمان من، جامعه‌ای که هنوز از نقد اندیشه‌های تبعیض‌آمیز شاعران بزرگ خود هراس دارد، بیش از آنکه پاسدار ادبیات باشد، پاسدار جهان‌بینی‌ای است که انسان‌ها را بر پایهٔ عقیده به «خودی» و «دیگری» تقسیم می‌کند.

از این‌رو، پرسش پایانی من همچنان پابرجاست:

آیا زمان آن نرسیده است که به جای تقدیس بی‌چون‌وچرای شاعران، اندیشه‌های آنان را نیز به محک خرد، اخلاق و کرامت برابر انسان‌ها بگذاریم؟
م.ن
👏2
وقتی با زبانِ قاتل، قربانی را بدرقه می‌کنیم

جوانی را می‌کشند.

هنوز خونش بر زمین خشک نشده است که شبکه‌های اجتماعی پر می‌شود از جمله‌هایی مانند:

"روح اش شاد "

«آسمانی شد.»

«به خدا پیوست.»

«جایش در بهشت است.»

«از خون پاکش لاله خواهد رویید.»

همه این جمله‌ها با نیت همدردی نوشته می‌شوند؛ اما آیا تا به حال اندیشیده‌ایم این واژه‌ها از کجا آمده‌اند؟

چرا هنگامی که انسانی را می‌کشند، به جای آنکه از نابودی یک زندگی، از آینده‌ای که از ایران دزدیده شد و از جنایتی که رخ داده سخن بگوییم، از بهشت، لاله، فرشته و آسمان سخن می‌گوییم؟

آیا این زبان، همان زبان و همان جهان‌بینی‌ای نیست که دهه‌هاست مرگ را تقدیس می‌کند، شهادت را افتخار می‌نامد، کشتن را عبادت می‌شمارد و زندگی را تنها پلی به جهانی دیگر معرفی می‌کند؟

شگفت‌آور است.

از یک سو، حکومت را به دلیل همین جهان‌بینی محکوم می‌کنیم و از سوی دیگر، هنگام تسلی دادن خود و دیگران، به همان مفاهیم و همان واژگانی پناه می‌بریم که همان جهان‌بینی در ذهن و زبان ما کاشته است.
قاتل و واژه‌هایی که با آنها خود را تسلی می‌دهیم، هر دو از یک ریشه می‌رویند. یکی گلوله تولید می‌کند، دیگری تحمل. یکی انسان را می‌کشد، دیگری کاری می‌کند که جنایت آسان‌تر تحمل شود. تا زمانی که این ریشه زنده است، جنایت نیز زنده خواهد ماند.

در هر دو صورت، ریشه همچنان زنده می‌ماند.

من نمی‌خواهم مرگ جوانانمان را شاعرانه کنم.

نمی‌خواهم خونشان را لاله بنامم.

نمی‌خواهم بگویم خدا آنان را نزد خود برد.

می‌خواهم بگویم انسانی را کشتند.

زندگی‌ای را نابود کردند.

آینده‌ای را از ایران دزدیدند.

هیچ لاله‌ای جای آن انسان را پر نمی‌کند.

هیچ بهشتی، پدر و مادری را که فرزندشان را از دست داده‌اند، آرام نمی‌کند.

هیچ وعده‌ای از جهانی دیگر، جنایتی را که در این جهان رخ داده است، کوچک‌تر نمی‌کند.

آنچه باید ریشه‌کن شود، تنها یک حکومت یا چند حاکم نیست.

آنچه باید ریشه‌کن شود، جهان‌بینی مبتنی بر باورهای ماوراءطبیعی و ایدئولوژی‌ای است که کشتن انسان‌ها را در راه اهداف خود نه‌تنها مجاز، بلکه مقدس و سزاوار پاداش می‌شمارد؛ همان جهان‌بینی‌ای که دهه‌هاست کشتار ایرانیان را با نام دین، خدا و انجام «تکلیف الهی» توجیه کرده و همچنان می‌کند.

تا زمانی که این ریشه زنده است، جمهوری اسلامی آخرین میوه آن نخواهد بود.

اگر این ریشه باقی بماند، فردا شاید دیگر نام آن جمهوری اسلامی نباشد؛ اما همان اندیشه، با نامی دیگر، لباسی دیگر و شعارهایی دیگر، بار دیگر کشتن ایرانیان را در راه اهداف ایدئولوژیک خود توجیه خواهد کرد.

از همین رو، اگر همه خشم ما تنها متوجه شاخه‌های این درخت باشد، باید خود را برای روییدن شاخه‌های تازه آماده کنیم.

اما اگر می‌خواهیم این چرخه برای همیشه پایان یابد، باید ریشه‌ای را بخشکانیم که هر بار، با نامی تازه و چهره‌ای تازه، همان جنایت را بازتولید می‌کند.

تا زمانی که به جای خشکاندن ریشه، تنها بر شاخه‌های خون‌آلود اشک بریزیم، باید انتظار داشته باشیم که نسل‌های آینده نیز قربانی همان درخت شوند.

بزرگ‌ترین احترام به جان‌باختگان، شاعرانه کردن مرگ آنان نیست.

بزرگ‌ترین احترام، آن است که جهان‌بینی‌ای را که کشتن انسان را مقدس می‌شمارد و مرگ را به فضیلت تبدیل می‌کند، به چالش بکشیم و ریشه آن را بخشکانیم.
«من ایرانی نمی‌خواهم که هر نسلش را با لاله و کبوتر بدرقه کنند؛ ایرانی می‌خواهم که دیگر نیازی به لاله‌های روییده از خون فرزندانش نداشته باشد.»
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈

#نه_به_جمهوری_اسلامی
#ایران_را_پس_می‌گیریم
👏1
منطق جدید!
اگر چیزی مانند مرغابی راه برود،
مانند مرغابی شنا کند،
مانند مرغابی صدا کند،
و مانند مرغابی تخم داشته باشد،
تقریباً همه می‌گویند:
«خب، این یک مرغابی است.»
اگر انسانی راه برود،
سخن بگوید،
بنویسد،
دیده شود،
صدایش شنیده شود،
و هر از گاهی نشانه‌ای از حضورش بر جای بگذارد و در ضمن .... داشته باشد.
می‌گوییم:
«زنده است و حضور دارد.»
اما ظاهراً در سیاست، قوانین طبیعت و منطق دیگر کاربردی ندارند.
ممکن است کسی
نه دیده شود،
نه صدایش شنیده شود،
نه تصویر تازه‌ای از او منتشر شود،
نه دست‌خطی از او دیده شود،
نه حضور عمومی داشته باشد،
نه کسی از دیدار علنی با او سخن بگوید،
و نه هیچ نشانهٔ مستقلی از فعالیتش در دست باشد،
اما همچنان با اطمینان گفته شود:
«همه‌چیز زیر نظر ایشان اداره می‌شود!»
گویی برای اینکه بپذیریم چیزی یک مرغابی است، باید راه برود، شنا کند، صدا کند و تخم هم بگذارد...
اما برای اینکه بپذیریم رهبری زنده است و همچنان کشور را اداره می‌کند، ظاهراً نه تصویر لازم است، نه صدا، نه حضور، نه دست‌خط، و نه هیچ نشانهٔ دیگری؛ کافی است بگویند: «هست!»
شاید وقت آن رسیده باشد که کتاب‌های منطق را بازنویسی کنیم.
در طبیعت، موجودات را از روی نشانه‌هایشان می‌شناسند.
اما در سیاست، گاهی نبودِ همهٔ نشانه‌ها، خود به نشانهٔ وجود تبدیل می‌شود!
به‌راستی سیاست در حکومت اسلامی، تنها جایی است که منطق، پیش از ورود، کفش‌هایش را پشت در می‌گذارد.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈

#ایران_را_پس_می‌گیریم
#نه_به_جمهوری_اسلامی
👏1
شکوه ایران، از گذشته تا آینده...
یکشنبه ۲۵ اکتبر، گرد هم می‌آییم تا یاد کوروش بزرگ را گرامی بداریم؛

نماد خرد، آزادی و سربلندی ایران‌زمین.
🏛 گرامیداشت کوروش بزرگ
📅 یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶

🕔 ساعت ۵ بعد از ظهر
📍 BlueShore Financial Centre for the Performing Arts

Capilano University

2055 Purcell Way, North Vancouver, BC
🎟 بهای بلیط: ۳۰ دلار
تهیه بلیط:
📍 Mojan Haircare Center

109 East 14th Street, North Vancouver
📞 Masoud Nejati

604-760-8015
💳 E-Transfer:

eics123@yahoo.com
حضور شما، ادای احترام به گذشته و سرمایه‌گذاری برای آینده ایران است.
منتظر دیدار شما هستیم.
https://www.instagram.com/reel/Db_VKcEN_rD/?igsh=MWNod2xiZmMweWt1ZQ==
👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکوه ایران، از گذشته تا آینده...
یکشنبه ۲۵ اکتبر، گرد هم می‌آییم تا یاد کوروش بزرگ را گرامی بداریم؛

نماد خرد، آزادی و سربلندی ایران‌زمین.
🏛 گرامیداشت کوروش بزرگ
📅 یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶

🕔 ساعت ۵ بعد از ظهر
📍 BlueShore Financial Centre for the Performing Arts

Capilano University

2055 Purcell Way, North Vancouver, BC
🎟 بهای بلیط: ۳۰ دلار
تهیه بلیط:
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://syrusthegreat-oct25-gostaran.eventbrite.com

تلفن اطلاعات و اسپانسر شیپ
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

📞 Masoud Nejati 604-760-8015

حضور شما، ادای احترام به گذشته و سرمایه‌گذاری برای آینده ایران است.
منتظر دیدار شما هستیم.
👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکوه ایران، از گذشته تا آینده...
یکشنبه ۲۵ اکتبر، گرد هم می‌آییم تا یاد کوروش بزرگ را گرامی بداریم؛

نماد خرد، آزادی و سربلندی ایران‌زمین.
🏛 گرامیداشت کوروش بزرگ
📅 یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶

🕔 ساعت ۵ بعد از ظهر
📍 BlueShore Financial Centre for the Performing Arts

Capilano University

2055 Purcell Way, North Vancouver, BC
🎟 بهای بلیط: ۳۰ دلار
تهیه بلیط:
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://syrusthegreat-oct25-gostaran.eventbrite.com

تلفن اطلاعات و اسپانسر شیپ
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

📞 Masoud Nejati 604-760-8015

حضور شما، ادای احترام به گذشته و سرمایه‌گذاری برای آینده ایران است.
منتظر دیدار شما هستیم.