آیا باید نگران سرنوشت سه جزیرهٔ ایرانی باشیم؟
این روزها نگرانی عمیقی ذهن مرا به خود مشغول کرده است؛ نگرانی از به خطر افتادن سرنوشت سه جزیرهٔ ایرانیِ تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی.
امیدوارم این نگرانی هرگز به واقعیت نپیوندد، اما نادیده گرفتن نشانهها و شرایطی که در برابر ما قرار دارد نیز نه خردمندانه است و نه مسئولانه.
این سه جزیره، بخشی جداییناپذیر از خاک ایراناند؛ بااینحال، چندین دهه است که امارات متحدهٔ عربی ادعایی بیپایه دربارهٔ مالکیت آنها مطرح میکند. ادعایی که در گذشته شاید بیشتر در حد موضعگیریهای تبلیغاتی و دیپلماتیک دیده میشد، اما امروز، با توجه به دگرگونی موازنهٔ قدرت در منطقه، انزوای جمهوری اسلامی و تضعیف جایگاه ایران، نمیتوان آن را موضوعی کماهمیت یا صرفاً تکراری دانست.
جمهوری اسلامی طی دهههای گذشته بارها نشان داده است که منافع ایدئولوژیک و بقای خود را بر منافع ملی و بلندمدت ایران مقدم میداند. سیاست خارجی این نظام نه بر پایهٔ حفظ جایگاه ایران و ایجاد روابطی پایدار و سودمند با جهان، بلکه بر دشمنتراشی، ماجراجویی، دخالت در امور کشورهای دیگر و گسترش درگیریهای منطقهای استوار بوده است.
بیخردی راهبردی این حکومت را میتوان در دشمنتراشی دیوانهوار آن مشاهده کرد؛ حکومتی که بهجای اعتمادسازی و ایجاد روابطی متوازن با همسایگان، با تهدید، شعارهای تحریکآمیز، حمایت از نیروهای نیابتی و دخالت در منازعات منطقهای، زمینهٔ بیاعتمادی، خصومت و همگرایی بسیاری از کشورهای منطقه علیه ایران را فراهم کرده است.
پیامد این سیاستها تنها انزوای جمهوری اسلامی نیست؛ هزینهٔ اصلی آن را ایران و ملت ایران میپردازند. هر اندازه شمار دشمنان، رقیبان و دولتهای بیاعتماد به ایران افزایش یابد، زمینه برای حمایت سیاسی و دیپلماتیک از ادعاهای ارضی علیه کشور نیز بیشتر میشود.
در جنگ ایران و عراق نیز بسیاری از کشورهای عربی حوزهٔ خلیج فارس در کنار حکومت صدام حسین قرار گرفتند و منابع مالی و امکانات گستردهای در اختیار او گذاشتند. امروز نیز نمیتوان با سادهانگاری تصور کرد که در صورت بروز بحرانی تازه، منافع ملی ایران برای این کشورها بر رقابتهای منطقهای، پیوندهای سیاسی و منافع اقتصادی آنان اولویت خواهد داشت.
از سوی دیگر، کشورهای عربی حوزهٔ خلیج فارس در سالهای گذشته با بهرهگیری از ثروت گسترده، سرمایهگذاریهای عظیم جهانی و ایجاد روابط راهبردی با قدرتهای بینالمللی، نفوذ سیاسی و اقتصادی خود را افزایش دادهاند. در برابر، ایران زیر حاکمیت جمهوری اسلامی با تحریم، انزوای سیاسی، فرسایش اقتصادی، کاهش توان دفاعی و از میان رفتن فرصتهای تاریخی روبهرو شده است.
خطر تنها در احتمال رویارویی نظامی خلاصه نمیشود. سرزمینها همیشه در میدان جنگ از دست نمیروند؛ گاه فشارهای سیاسی، معاملات پشت پرده، توافقهای تحمیلی و ضعف یک حکومت میتواند منافع ارضی یک ملت را در معرض تهدید قرار دهد.
نگرانی بزرگتر آن است که جمهوری اسلامی، پس از سالها دشمنتراشی و تضعیف جایگاه ایران، روزی برای کاهش فشارهای خارجی یا حفظ بقای خود، منافع ملی کشور را به موضوع معامله تبدیل کند. حکومتی که بارها منابع، اعتبار و آیندهٔ ایران را صرف اهداف ایدئولوژیک خود کرده است، نمیتواند پاسدار قابل اعتمادی برای مرزها و تمامیت ارضی کشور باشد.
البته هیچکس نمیتواند با قطعیت از آینده سخن بگوید، اما مسئولیت ملی حکم میکند که پیش از وقوع خطر، دربارهٔ آن هشدار دهیم. بیتفاوتی امروز میتواند به حسرت فردا تبدیل شود.
تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی متعلق به ایراناند و خواهند ماند؛ اما حفظ این تعلق تنها با تکرار شعار ممکن نیست. پاسداری از تمامیت ارضی ایران به حکومتی ملی، خردگرا، توانمند و برخوردار از اعتبار بینالمللی نیاز دارد؛ حکومتی که بهجای دشمنتراشی، جایگاه ایران را تقویت کند و منافع ملت را بر هر ایدئولوژی و مصلحت دیگری مقدم بداند.
پاسداری از این جزایر، مسئولیت یک حکومت یا یک جریان سیاسی نیست؛ مسئولیتی ملی و بر دوش همهٔ ایرانیان است. امروز باید هوشیار بود، زیرا حفظ ایران تنها به دفاع از مرزهای کنونی وابسته نیست، بلکه به جلوگیری از شکلگیری تهدیدهایی بستگی دارد که ممکن است فردا برای مقابله با آنها بسیار دیر باشد.
م.ن
۱۵ جولای ۲۰۲۶
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#نه_به_جمهوری_اسلامی
#
ایران_را_پس_میگیریم
این روزها نگرانی عمیقی ذهن مرا به خود مشغول کرده است؛ نگرانی از به خطر افتادن سرنوشت سه جزیرهٔ ایرانیِ تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی.
امیدوارم این نگرانی هرگز به واقعیت نپیوندد، اما نادیده گرفتن نشانهها و شرایطی که در برابر ما قرار دارد نیز نه خردمندانه است و نه مسئولانه.
این سه جزیره، بخشی جداییناپذیر از خاک ایراناند؛ بااینحال، چندین دهه است که امارات متحدهٔ عربی ادعایی بیپایه دربارهٔ مالکیت آنها مطرح میکند. ادعایی که در گذشته شاید بیشتر در حد موضعگیریهای تبلیغاتی و دیپلماتیک دیده میشد، اما امروز، با توجه به دگرگونی موازنهٔ قدرت در منطقه، انزوای جمهوری اسلامی و تضعیف جایگاه ایران، نمیتوان آن را موضوعی کماهمیت یا صرفاً تکراری دانست.
جمهوری اسلامی طی دهههای گذشته بارها نشان داده است که منافع ایدئولوژیک و بقای خود را بر منافع ملی و بلندمدت ایران مقدم میداند. سیاست خارجی این نظام نه بر پایهٔ حفظ جایگاه ایران و ایجاد روابطی پایدار و سودمند با جهان، بلکه بر دشمنتراشی، ماجراجویی، دخالت در امور کشورهای دیگر و گسترش درگیریهای منطقهای استوار بوده است.
بیخردی راهبردی این حکومت را میتوان در دشمنتراشی دیوانهوار آن مشاهده کرد؛ حکومتی که بهجای اعتمادسازی و ایجاد روابطی متوازن با همسایگان، با تهدید، شعارهای تحریکآمیز، حمایت از نیروهای نیابتی و دخالت در منازعات منطقهای، زمینهٔ بیاعتمادی، خصومت و همگرایی بسیاری از کشورهای منطقه علیه ایران را فراهم کرده است.
پیامد این سیاستها تنها انزوای جمهوری اسلامی نیست؛ هزینهٔ اصلی آن را ایران و ملت ایران میپردازند. هر اندازه شمار دشمنان، رقیبان و دولتهای بیاعتماد به ایران افزایش یابد، زمینه برای حمایت سیاسی و دیپلماتیک از ادعاهای ارضی علیه کشور نیز بیشتر میشود.
در جنگ ایران و عراق نیز بسیاری از کشورهای عربی حوزهٔ خلیج فارس در کنار حکومت صدام حسین قرار گرفتند و منابع مالی و امکانات گستردهای در اختیار او گذاشتند. امروز نیز نمیتوان با سادهانگاری تصور کرد که در صورت بروز بحرانی تازه، منافع ملی ایران برای این کشورها بر رقابتهای منطقهای، پیوندهای سیاسی و منافع اقتصادی آنان اولویت خواهد داشت.
از سوی دیگر، کشورهای عربی حوزهٔ خلیج فارس در سالهای گذشته با بهرهگیری از ثروت گسترده، سرمایهگذاریهای عظیم جهانی و ایجاد روابط راهبردی با قدرتهای بینالمللی، نفوذ سیاسی و اقتصادی خود را افزایش دادهاند. در برابر، ایران زیر حاکمیت جمهوری اسلامی با تحریم، انزوای سیاسی، فرسایش اقتصادی، کاهش توان دفاعی و از میان رفتن فرصتهای تاریخی روبهرو شده است.
خطر تنها در احتمال رویارویی نظامی خلاصه نمیشود. سرزمینها همیشه در میدان جنگ از دست نمیروند؛ گاه فشارهای سیاسی، معاملات پشت پرده، توافقهای تحمیلی و ضعف یک حکومت میتواند منافع ارضی یک ملت را در معرض تهدید قرار دهد.
نگرانی بزرگتر آن است که جمهوری اسلامی، پس از سالها دشمنتراشی و تضعیف جایگاه ایران، روزی برای کاهش فشارهای خارجی یا حفظ بقای خود، منافع ملی کشور را به موضوع معامله تبدیل کند. حکومتی که بارها منابع، اعتبار و آیندهٔ ایران را صرف اهداف ایدئولوژیک خود کرده است، نمیتواند پاسدار قابل اعتمادی برای مرزها و تمامیت ارضی کشور باشد.
البته هیچکس نمیتواند با قطعیت از آینده سخن بگوید، اما مسئولیت ملی حکم میکند که پیش از وقوع خطر، دربارهٔ آن هشدار دهیم. بیتفاوتی امروز میتواند به حسرت فردا تبدیل شود.
تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی متعلق به ایراناند و خواهند ماند؛ اما حفظ این تعلق تنها با تکرار شعار ممکن نیست. پاسداری از تمامیت ارضی ایران به حکومتی ملی، خردگرا، توانمند و برخوردار از اعتبار بینالمللی نیاز دارد؛ حکومتی که بهجای دشمنتراشی، جایگاه ایران را تقویت کند و منافع ملت را بر هر ایدئولوژی و مصلحت دیگری مقدم بداند.
پاسداری از این جزایر، مسئولیت یک حکومت یا یک جریان سیاسی نیست؛ مسئولیتی ملی و بر دوش همهٔ ایرانیان است. امروز باید هوشیار بود، زیرا حفظ ایران تنها به دفاع از مرزهای کنونی وابسته نیست، بلکه به جلوگیری از شکلگیری تهدیدهایی بستگی دارد که ممکن است فردا برای مقابله با آنها بسیار دیر باشد.
م.ن
۱۵ جولای ۲۰۲۶
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#نه_به_جمهوری_اسلامی
#
ایران_را_پس_میگیریم
👏1
درشکه را جلوی اسب نبندیم
شاهزاده رضا پهلوی بارها و به روشنی بر دو اصل بنیادین تأکید کردهاند: نخست، تعیین شکل حکومت آینده ایران از راه صندوق رأی؛ و دوم، ضرورت همبستگی همه نیروهای ملیگرا، اعم از پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان ملیگرا، بهویژه جمهوریخواهانی که در دوران گذار، رهبری شاهزاده رضا پهلوی را پذیرفتهاند.
در کنار این سخنان، جناب بیژن کیان نیز در بسیاری از گفتارهای خود بر ضربالمثلی انگلیسی تأکید کردهاند که میگوید:
«درشکه را جلوی اسب نبندیم.»
مفهوم این سخن روشن است: پیش از رسیدن به مقصد، نباید بر سر شکل نهایی آن به نزاع پرداخت. پیش از آزادسازی ایران، نباید چنان رفتار کرد که گویی نتیجه صندوق رأی از پیش تعیین شده است. پیش از آنکه امکان انتخاب آزادانه مردم فراهم شود، هیچ جریان سیاسی حق ندارد خواست خود را به نام همه ملت اعلام کند.
با وجود این تأکیدهای روشن، باید صادقانه از خود بپرسیم که آیا برخی شعارها، رفتارها و حرکتهای انحصارطلبانه در میان پادشاهیخواهان، خود به یکی از موانع همبستگی ملیگرایان ایرانی در نقاط مختلف جهان تبدیل نشده است؟
همزمانی فراخوانی با عنوان «Hands Off Iran» با فراخوانی از سوی پادشاهیخواهان با عنوان «دو میراث، یک ملت»، آن هم در یک روز و ساعت، پرسشهایی جدی را در برابر ما قرار میدهد؛ پرسشهایی که نباید با خشم، پیشداوری یا اتهامزنی به آنها پاسخ داد، بلکه باید با مسئولیتپذیری و بررسی دقیق به آنها پرداخت.
آیا فراخوان تازه، تلاشی برای موازیسازی و پراکندن نیروهاست، یا واکنشی به بسته بودن فضای برخی گردهماییها و شعارهای انحصاری آنها؟
در صورتی که موازیسازی آگاهانهای در کار باشد، چه کسانی و با چه هدفی آن را سازمان دادهاند؟
آیا شعارهای این گردهمایی با خواستهای ملیگرایان ایرانگرا همخوان است، یا در پوشش واژگانی جذاب، اهداف جریانهایی چون اصلاحطلبان حکومتی، چپهای ایدئولوژیک یا سازمان مجاهدین را دنبال میکند؟
بیگمان، اگر شواهد روشنی وجود داشته باشد که گردهماییای در خدمت تداوم جمهوری اسلامی، حفظ ساختارهای آن، تطهیر اصلاحطلبان حکومتی یا تضعیف جریان ملیگرایی ایرانگراست، باید در برابر آن روشنگری کرد. اما این روشنگری باید بر پایه سند، گفتار رسمی و عملکرد واقعی باشد، نه بر مبنای شایعه، برچسبزنی یا صرفاً متفاوت بودن یک شعار.
از سوی دیگر، اگر برگزارکنندگان چنین گردهماییهایی جمهوریخواهان ملیگرایی باشند که به آزادی، تمامیت ارضی ایران، سکولاردموکراسی، حقوق بشر و رهبری شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار باور دارند، آنگاه باید پرسشی دشوارتر را از خود مطرح کنیم:
چه رفتارهایی از سوی ما پادشاهیخواهان سبب شده است که آنان به جای حضور در یک گردهمایی مشترک، ناچار به برگزاری برنامهای جداگانه در همان روز و ساعت شوند؟
آیا اصرار بر شعارهایی که شکل حکومت آینده را پیشاپیش تعیینشده نشان میدهد، با تأکید همیشگی شاهزاده رضا پهلوی بر صندوق رأی همخوانی دارد؟
آیا هنگامی که در گردهماییهایی که باید متعلق به همه ایرانگرایان باشد، تنها شعارهای انحصاری یک جریان شنیده میشود، عملاً درشکه را جلوی اسب نبستهایم؟
ضربالمثل فارسی «شاه میبخشد، شاهقلی نمیبخشد» نیز شاید در اینجا بیارتباط نباشد. هنگامی که شاهزاده رضا پهلوی بارها بر حق انتخاب مردم، همبستگی ملی و همکاری پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان تأکید میکنند، چرا برخی هواداران ایشان از پذیرش همان گشودگی و مدارایی که خود ایشان بر آن پافشاری دارند، خودداری میکنند؟
چگونه میتوان از جمهوریخواهان ملیگرا خواست در کنار ما بایستند، اما همزمان در شعارها و رفتارهای خود به آنان چنین القا کرد که پیش از برگزاری هر انتخاباتی، شکل حکومت آینده تعیین شده و نظر آنان اهمیتی ندارد؟
پشتیبانی از پادشاهی مشروطه یک حق سیاسی است. جمهوریخواه بودن نیز، تا زمانی که با تمامیت ارضی، سکولاردموکراسی، منافع ملی و حق انتخاب مردم همخوان باشد، حقی به همان اندازه مشروع است. هیچیک از این دو گرایش نباید دیگری را از دایره ایراندوستی بیرون براند.
در مورد شعارهایی مانند:
«نه به تجاوز خارجی، نه به استبداد داخلی، آری به قدرت مردم ایران»
نیز نمیتوان تنها بر پایه ظاهر واژگان داوری کرد. این شعار میتواند بیانگر استقلالخواهی، مخالفت با جمهوری اسلامی و تأکید بر حاکمیت ملت باشد؛ اما ممکن است از سوی برخی جریانها نیز برای پنهان کردن مواضع واقعی یا ایجاد ابهام سیاسی به کار رود.
معیار داوری نه فقط شعار، بلکه هویت برگزارکنندگان، پیشینه آنان، سخنرانان، پرچمها، پیامهای رسمی، عملکرد گذشته و موضع روشن آنان درباره جمهوری اسلامی است.
شاهزاده رضا پهلوی بارها و به روشنی بر دو اصل بنیادین تأکید کردهاند: نخست، تعیین شکل حکومت آینده ایران از راه صندوق رأی؛ و دوم، ضرورت همبستگی همه نیروهای ملیگرا، اعم از پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان ملیگرا، بهویژه جمهوریخواهانی که در دوران گذار، رهبری شاهزاده رضا پهلوی را پذیرفتهاند.
در کنار این سخنان، جناب بیژن کیان نیز در بسیاری از گفتارهای خود بر ضربالمثلی انگلیسی تأکید کردهاند که میگوید:
«درشکه را جلوی اسب نبندیم.»
مفهوم این سخن روشن است: پیش از رسیدن به مقصد، نباید بر سر شکل نهایی آن به نزاع پرداخت. پیش از آزادسازی ایران، نباید چنان رفتار کرد که گویی نتیجه صندوق رأی از پیش تعیین شده است. پیش از آنکه امکان انتخاب آزادانه مردم فراهم شود، هیچ جریان سیاسی حق ندارد خواست خود را به نام همه ملت اعلام کند.
با وجود این تأکیدهای روشن، باید صادقانه از خود بپرسیم که آیا برخی شعارها، رفتارها و حرکتهای انحصارطلبانه در میان پادشاهیخواهان، خود به یکی از موانع همبستگی ملیگرایان ایرانی در نقاط مختلف جهان تبدیل نشده است؟
همزمانی فراخوانی با عنوان «Hands Off Iran» با فراخوانی از سوی پادشاهیخواهان با عنوان «دو میراث، یک ملت»، آن هم در یک روز و ساعت، پرسشهایی جدی را در برابر ما قرار میدهد؛ پرسشهایی که نباید با خشم، پیشداوری یا اتهامزنی به آنها پاسخ داد، بلکه باید با مسئولیتپذیری و بررسی دقیق به آنها پرداخت.
آیا فراخوان تازه، تلاشی برای موازیسازی و پراکندن نیروهاست، یا واکنشی به بسته بودن فضای برخی گردهماییها و شعارهای انحصاری آنها؟
در صورتی که موازیسازی آگاهانهای در کار باشد، چه کسانی و با چه هدفی آن را سازمان دادهاند؟
آیا شعارهای این گردهمایی با خواستهای ملیگرایان ایرانگرا همخوان است، یا در پوشش واژگانی جذاب، اهداف جریانهایی چون اصلاحطلبان حکومتی، چپهای ایدئولوژیک یا سازمان مجاهدین را دنبال میکند؟
بیگمان، اگر شواهد روشنی وجود داشته باشد که گردهماییای در خدمت تداوم جمهوری اسلامی، حفظ ساختارهای آن، تطهیر اصلاحطلبان حکومتی یا تضعیف جریان ملیگرایی ایرانگراست، باید در برابر آن روشنگری کرد. اما این روشنگری باید بر پایه سند، گفتار رسمی و عملکرد واقعی باشد، نه بر مبنای شایعه، برچسبزنی یا صرفاً متفاوت بودن یک شعار.
از سوی دیگر، اگر برگزارکنندگان چنین گردهماییهایی جمهوریخواهان ملیگرایی باشند که به آزادی، تمامیت ارضی ایران، سکولاردموکراسی، حقوق بشر و رهبری شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار باور دارند، آنگاه باید پرسشی دشوارتر را از خود مطرح کنیم:
چه رفتارهایی از سوی ما پادشاهیخواهان سبب شده است که آنان به جای حضور در یک گردهمایی مشترک، ناچار به برگزاری برنامهای جداگانه در همان روز و ساعت شوند؟
آیا اصرار بر شعارهایی که شکل حکومت آینده را پیشاپیش تعیینشده نشان میدهد، با تأکید همیشگی شاهزاده رضا پهلوی بر صندوق رأی همخوانی دارد؟
آیا هنگامی که در گردهماییهایی که باید متعلق به همه ایرانگرایان باشد، تنها شعارهای انحصاری یک جریان شنیده میشود، عملاً درشکه را جلوی اسب نبستهایم؟
ضربالمثل فارسی «شاه میبخشد، شاهقلی نمیبخشد» نیز شاید در اینجا بیارتباط نباشد. هنگامی که شاهزاده رضا پهلوی بارها بر حق انتخاب مردم، همبستگی ملی و همکاری پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان تأکید میکنند، چرا برخی هواداران ایشان از پذیرش همان گشودگی و مدارایی که خود ایشان بر آن پافشاری دارند، خودداری میکنند؟
چگونه میتوان از جمهوریخواهان ملیگرا خواست در کنار ما بایستند، اما همزمان در شعارها و رفتارهای خود به آنان چنین القا کرد که پیش از برگزاری هر انتخاباتی، شکل حکومت آینده تعیین شده و نظر آنان اهمیتی ندارد؟
پشتیبانی از پادشاهی مشروطه یک حق سیاسی است. جمهوریخواه بودن نیز، تا زمانی که با تمامیت ارضی، سکولاردموکراسی، منافع ملی و حق انتخاب مردم همخوان باشد، حقی به همان اندازه مشروع است. هیچیک از این دو گرایش نباید دیگری را از دایره ایراندوستی بیرون براند.
در مورد شعارهایی مانند:
«نه به تجاوز خارجی، نه به استبداد داخلی، آری به قدرت مردم ایران»
نیز نمیتوان تنها بر پایه ظاهر واژگان داوری کرد. این شعار میتواند بیانگر استقلالخواهی، مخالفت با جمهوری اسلامی و تأکید بر حاکمیت ملت باشد؛ اما ممکن است از سوی برخی جریانها نیز برای پنهان کردن مواضع واقعی یا ایجاد ابهام سیاسی به کار رود.
معیار داوری نه فقط شعار، بلکه هویت برگزارکنندگان، پیشینه آنان، سخنرانان، پرچمها، پیامهای رسمی، عملکرد گذشته و موضع روشن آنان درباره جمهوری اسلامی است.
اگر این شعار تنها پوششی برای دفاع از حکومت، سفیدشویی اصلاحطلبان یا حمله به جریان ملیگرایی باشد، باید آن را آشکار کرد. اما اگر از سوی ملیگرایان جمهوریخواهی مطرح شود که خواهان گذار کامل از جمهوری اسلامی و واگذاری تصمیم نهایی به مردم هستند، طرد آنان نه تنها خردمندانه نیست، بلکه برخلاف راهبرد اعلامشده شاهزاده رضا پهلوی خواهد بود.
برگزارکنندگان گردهماییهای پادشاهیخواهان نیز مسئولیتی جدی بر دوش دارند. آنان باید از خود بپرسند که آیا برنامههایشان فضایی برای حضور همه ایرانگرایان فراهم میکند یا تنها برای یک حلقه همفکر طراحی شده است.
آیا پیش از تعیین شعارها، با دیگر گروههای ملیگرا گفتوگو میشود؟
آیا برای جلوگیری از همزمانی فراخوانها و پراکندگی نیروها، سازوکاری برای هماهنگی وجود دارد؟
آیا هدف، نمایش قدرت یک گروه است یا افزایش قدرت جنبش ملی ایران؟
آیا پس از مشاهده پیامدهای تفرقهافکنانه برخی شعارها، آمادگی بازنگری وجود دارد، یا هرگونه انتقاد به دشمنی با پادشاهی تعبیر میشود؟
راه همبستگی از حذف تفاوتها نمیگذرد. همبستگی به معنای آن نیست که جمهوریخواه، پادشاهیخواه شود یا پادشاهیخواه از باور خود دست بردارد. همبستگی یعنی هر دو جریان بپذیرند که امروز در برابر دشمنی مشترک قرار دارند و تصمیم نهایی درباره شکل حکومت آینده تنها متعلق به مردم ایران است.
برای رسیدن به این همبستگی، چند اصل باید رعایت شود:
فراخوانهای عمومی باید تا حد امکان بر خواستهای مشترک، مانند گذار کامل از جمهوری اسلامی، تمامیت ارضی، آزادی، سکولاردموکراسی، حقوق بشر و حاکمیت ملی استوار باشند.
شعارهای مربوط به شکل حکومت آینده باید در گردهماییهای حزبی و تشکیلاتی هر جریان مطرح شوند، نه در برنامههایی که با هدف گردآوری همه ملیگرایان برگزار میشوند.
هیچ گروهی نباید خود را نماینده انحصاری ملت، ملیگرایی یا شاهزاده رضا پهلوی معرفی کند.
پیش از انتشار فراخوانهای بزرگ، باید میان سازمانهای ملیگرا هماهنگی صورت گیرد تا از همزمانی، رقابت و پراکندگی نیروها جلوگیری شود.
اختلافها باید در نشستهای درونی و از راه گفتوگو حل شوند، نه با حمله علنی، برچسبزنی و تشکیل تجمعهای رقیب.
همچنین باید میان جمهوریخواهان ملیگرا و جریانهایی که با پوشش جمهوریخواهی در خدمت ایدئولوژیهای ضدملی یا تداوم جمهوری اسلامی هستند، تفاوتی روشن قائل شد.
در پایان، باید این پرسش را بیپرده مطرح کرد:
آیا شکاف میان پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان ملیگرا در راستای اندیشه، گفتار و عملکرد شاهزاده رضا پهلوی است؟
پاسخ، با توجه به تأکیدهای پیوسته ایشان بر صندوق رأی، تکثر سیاسی و همبستگی ملی، نمیتواند مثبت باشد.
هر شعاری که ملیگرایان را از یکدیگر دور کند، هر رفتاری که صندوق رأی را بیمعنا جلوه دهد و هر حرکتی که پادشاهیخواهی را به ابزاری برای طرد دیگر ایرانگرایان تبدیل کند، نه تنها به پیشبرد راهبرد شاهزاده رضا پهلوی کمک نمیکند، بلکه در عمل در برابر آن قرار میگیرد.
امروز وظیفه ما تعیین شکل حکومت آینده نیست؛ وظیفه ما فراهم کردن شرایطی است که مردم ایران بتوانند آزادانه درباره آن تصمیم بگیرند.
اسب این حرکت، آزادی ایران و همبستگی ملی است.
درشکه، شکل حکومت آینده است.
تا زمانی که ایران آزاد نشده و صندوق رأی برپا نگردیده است، نباید درشکه را جلوی اسب بست.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#نه_به_جمهوری_اسلامی
#ایران_را_پس_میگیریم
برگزارکنندگان گردهماییهای پادشاهیخواهان نیز مسئولیتی جدی بر دوش دارند. آنان باید از خود بپرسند که آیا برنامههایشان فضایی برای حضور همه ایرانگرایان فراهم میکند یا تنها برای یک حلقه همفکر طراحی شده است.
آیا پیش از تعیین شعارها، با دیگر گروههای ملیگرا گفتوگو میشود؟
آیا برای جلوگیری از همزمانی فراخوانها و پراکندگی نیروها، سازوکاری برای هماهنگی وجود دارد؟
آیا هدف، نمایش قدرت یک گروه است یا افزایش قدرت جنبش ملی ایران؟
آیا پس از مشاهده پیامدهای تفرقهافکنانه برخی شعارها، آمادگی بازنگری وجود دارد، یا هرگونه انتقاد به دشمنی با پادشاهی تعبیر میشود؟
راه همبستگی از حذف تفاوتها نمیگذرد. همبستگی به معنای آن نیست که جمهوریخواه، پادشاهیخواه شود یا پادشاهیخواه از باور خود دست بردارد. همبستگی یعنی هر دو جریان بپذیرند که امروز در برابر دشمنی مشترک قرار دارند و تصمیم نهایی درباره شکل حکومت آینده تنها متعلق به مردم ایران است.
برای رسیدن به این همبستگی، چند اصل باید رعایت شود:
فراخوانهای عمومی باید تا حد امکان بر خواستهای مشترک، مانند گذار کامل از جمهوری اسلامی، تمامیت ارضی، آزادی، سکولاردموکراسی، حقوق بشر و حاکمیت ملی استوار باشند.
شعارهای مربوط به شکل حکومت آینده باید در گردهماییهای حزبی و تشکیلاتی هر جریان مطرح شوند، نه در برنامههایی که با هدف گردآوری همه ملیگرایان برگزار میشوند.
هیچ گروهی نباید خود را نماینده انحصاری ملت، ملیگرایی یا شاهزاده رضا پهلوی معرفی کند.
پیش از انتشار فراخوانهای بزرگ، باید میان سازمانهای ملیگرا هماهنگی صورت گیرد تا از همزمانی، رقابت و پراکندگی نیروها جلوگیری شود.
اختلافها باید در نشستهای درونی و از راه گفتوگو حل شوند، نه با حمله علنی، برچسبزنی و تشکیل تجمعهای رقیب.
همچنین باید میان جمهوریخواهان ملیگرا و جریانهایی که با پوشش جمهوریخواهی در خدمت ایدئولوژیهای ضدملی یا تداوم جمهوری اسلامی هستند، تفاوتی روشن قائل شد.
در پایان، باید این پرسش را بیپرده مطرح کرد:
آیا شکاف میان پادشاهیخواهان و جمهوریخواهان ملیگرا در راستای اندیشه، گفتار و عملکرد شاهزاده رضا پهلوی است؟
پاسخ، با توجه به تأکیدهای پیوسته ایشان بر صندوق رأی، تکثر سیاسی و همبستگی ملی، نمیتواند مثبت باشد.
هر شعاری که ملیگرایان را از یکدیگر دور کند، هر رفتاری که صندوق رأی را بیمعنا جلوه دهد و هر حرکتی که پادشاهیخواهی را به ابزاری برای طرد دیگر ایرانگرایان تبدیل کند، نه تنها به پیشبرد راهبرد شاهزاده رضا پهلوی کمک نمیکند، بلکه در عمل در برابر آن قرار میگیرد.
امروز وظیفه ما تعیین شکل حکومت آینده نیست؛ وظیفه ما فراهم کردن شرایطی است که مردم ایران بتوانند آزادانه درباره آن تصمیم بگیرند.
اسب این حرکت، آزادی ایران و همبستگی ملی است.
درشکه، شکل حکومت آینده است.
تا زمانی که ایران آزاد نشده و صندوق رأی برپا نگردیده است، نباید درشکه را جلوی اسب بست.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#نه_به_جمهوری_اسلامی
#ایران_را_پس_میگیریم
چگونه میتوان حکومتی را شکست داد که شکست را پیروزی میداند؟
به باور من، یکی از بزرگترین خطاهای آمریکا، اسرائیل و بسیاری از قدرتهای نظامی جهان، این است که جمهوری اسلامی را با معیارهای یک حکومت عادی ارزیابی میکنند.
حال آنکه این حکومت نه تنها مرزی برای شکست نمیشناسد، بلکه اساساً تعریفش از پیروزی و شکست با منطق دولتهای متعارف تفاوت دارد. برای این حکومت، کشته شدن، کشته دادن، ویرانی و حتی نابودی کشور، اگر به بقای ایدئولوژی بینجامد، شکست نیست؛ بلکه پیروزی است.
از همینرو این پرسش مطرح میشود:
آیا حکومتی که خود دهها هزار ایرانی را کشته است، با کشته شدن چند صد یا چند هزار ایرانی تسلیم خواهد شد؟
آیا حکومتی که خود اقتصاد ایران را به مرز فروپاشی رسانده، صنایع را نابود کرده، منابع طبیعی را غارت کرده، دریاچهها را خشک کرده، جنگلها را از میان برده و آینده چند نسل را قربانی کرده است، با ویران شدن چند پالایشگاه یا کارخانه عقبنشینی خواهد کرد؟
برعکس.
هر موشکی که بر زیرساختهای ایران فرود آید، دقیقاً همان چیزی را محقق میکند که جمهوری اسلامی سالهاست با دست خود انجام داده است.
آنان سالهاست ایران را ویران میکنند؛ دیگران تنها سرعت این ویرانی را بیشتر میکنند.
اما مهمتر از آن، جمهوری اسلامی از هر حمله خارجی سرمایهای سیاسی میسازد. مسئولیت همه خرابیها را به گردن دشمن خارجی میاندازد، بار دیگر جامه مظلومیت بر تن میکند و همان روایت ایدئولوژیکی را که نزدیک به نیم قرن ابزار بقای خود بوده است، دوباره زنده میکند.
در نتیجه، هر دو سوی این جنگ میتوانند خود را پیروز بنامند؛ اما بازنده واقعی تنها یک طرف است: ایران و ملت ایران.
اگر حمله خارجی دهها یا صدها قربانی بگیرد، جمهوری اسلامی بارها نشان داده است که برای حفظ قدرت، از کشتن هزاران ایرانی نیز ابایی ندارد.
اگر حمله خارجی پلی را ویران کند، این حکومت در پنج دهه گذشته رودخانهها، تالابها، جنگلها، صنایع، اقتصاد و سرمایه انسانی ایران را نابود کرده است.
پس اگر این دو روند، ناخواسته یا خواسته، در یک نقطه به هم میرسند و نتیجه هر دو تضعیف ایران است، آیا نباید دستکم این پرسش را مطرح کرد که چگونه این دو، عملاً مکمل یکدیگر شدهاند؟
حتی اگر فرض کنیم سیاستهای جمهوری اسلامی هیچ ارتباطی با راهبرد قدرتهای جهانی ندارد، باز هم یک پرسش بیپاسخ باقی میماند:
آیا میتوان کسی را که مرگ را افتخار، ویرانی را پیروزی و شهادت را آرمان میداند، با تهدید به مرگ یا افزایش ویرانی شکست داد؟
پاسخ روشن است: خیر.
همانگونه که نمیتوان برای تحت فشار قرار دادن یک دزد، خانه و اموال دزدیدهشده را نابود کرد و سپس مدعی شد که به صاحبان آن اموال خدمت کردهایم.
ویران کردن ایران، مجازات جمهوری اسلامی نیست؛ مجازات ملت ایران است.
از همین رو، اگر هدف واقعاً آزادی ایران است، راهبرد نیز باید متناسب با همان هدف باشد.
هدف باید حذف حکومت باشد، نه ویرانی ایران.
از دیدگاه من، درمان پیکر بیمار ایران دو مرحله دارد.
مرحله نخست، جراحی است؛ یعنی از میان برداشتن رأس هرم قدرت جمهوری اسلامی و ساختار فرماندهی آن، نه نابودی شهرها، زیرساختها و مردم ایران. اگر قرار است کمکی از سوی قدرتهای خارجی صورت گیرد، باید در این مسیر باشد؛ زیرا با پایان یافتن حکومت اسلامی، اسرائیل نیز امنیتی پایدارتر خواهد یافت و در عین حال، دین تاریخی خود را نسبت به ملت ایران ادا خواهد کرد.
اما جراحی، پایان درمان نیست.
اگر فرهنگ و شیوه اندیشیدن تغییر نکند، همان بیماری با چهرهای تازه بازخواهد گشت.
از اینرو مرحله دوم، مهمترین مرحله است؛ پرورش نسلهایی بر پایه فرهنگ خردگرای ایرانی، واقعیتهای زمینی، اندیشه انتقادی و اخلاقی غیرایدئولوژیک.
زیرا مشکل اصلی ایران تنها جمهوری اسلامی نیست؛ ریشه بحران، جهانبینیای است که بارها در تاریخ، استبداد را در قالبهای گوناگون بازتولید کرده است.
ایران با موشک ساخته نمیشود.
ایران با خرد، فرهنگ، آموزش و آزادی ساخته میشود.
و اگر قرار است نبردی سرنوشت ایران را تعیین کند، آن نبرد پیش از آنکه نظامی باشد، نبردی بر سر اندیشه است.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#نه_به_جمهوری_اسلامی
#ایران_را_پس_میگیریم
به باور من، یکی از بزرگترین خطاهای آمریکا، اسرائیل و بسیاری از قدرتهای نظامی جهان، این است که جمهوری اسلامی را با معیارهای یک حکومت عادی ارزیابی میکنند.
حال آنکه این حکومت نه تنها مرزی برای شکست نمیشناسد، بلکه اساساً تعریفش از پیروزی و شکست با منطق دولتهای متعارف تفاوت دارد. برای این حکومت، کشته شدن، کشته دادن، ویرانی و حتی نابودی کشور، اگر به بقای ایدئولوژی بینجامد، شکست نیست؛ بلکه پیروزی است.
از همینرو این پرسش مطرح میشود:
آیا حکومتی که خود دهها هزار ایرانی را کشته است، با کشته شدن چند صد یا چند هزار ایرانی تسلیم خواهد شد؟
آیا حکومتی که خود اقتصاد ایران را به مرز فروپاشی رسانده، صنایع را نابود کرده، منابع طبیعی را غارت کرده، دریاچهها را خشک کرده، جنگلها را از میان برده و آینده چند نسل را قربانی کرده است، با ویران شدن چند پالایشگاه یا کارخانه عقبنشینی خواهد کرد؟
برعکس.
هر موشکی که بر زیرساختهای ایران فرود آید، دقیقاً همان چیزی را محقق میکند که جمهوری اسلامی سالهاست با دست خود انجام داده است.
آنان سالهاست ایران را ویران میکنند؛ دیگران تنها سرعت این ویرانی را بیشتر میکنند.
اما مهمتر از آن، جمهوری اسلامی از هر حمله خارجی سرمایهای سیاسی میسازد. مسئولیت همه خرابیها را به گردن دشمن خارجی میاندازد، بار دیگر جامه مظلومیت بر تن میکند و همان روایت ایدئولوژیکی را که نزدیک به نیم قرن ابزار بقای خود بوده است، دوباره زنده میکند.
در نتیجه، هر دو سوی این جنگ میتوانند خود را پیروز بنامند؛ اما بازنده واقعی تنها یک طرف است: ایران و ملت ایران.
اگر حمله خارجی دهها یا صدها قربانی بگیرد، جمهوری اسلامی بارها نشان داده است که برای حفظ قدرت، از کشتن هزاران ایرانی نیز ابایی ندارد.
اگر حمله خارجی پلی را ویران کند، این حکومت در پنج دهه گذشته رودخانهها، تالابها، جنگلها، صنایع، اقتصاد و سرمایه انسانی ایران را نابود کرده است.
پس اگر این دو روند، ناخواسته یا خواسته، در یک نقطه به هم میرسند و نتیجه هر دو تضعیف ایران است، آیا نباید دستکم این پرسش را مطرح کرد که چگونه این دو، عملاً مکمل یکدیگر شدهاند؟
حتی اگر فرض کنیم سیاستهای جمهوری اسلامی هیچ ارتباطی با راهبرد قدرتهای جهانی ندارد، باز هم یک پرسش بیپاسخ باقی میماند:
آیا میتوان کسی را که مرگ را افتخار، ویرانی را پیروزی و شهادت را آرمان میداند، با تهدید به مرگ یا افزایش ویرانی شکست داد؟
پاسخ روشن است: خیر.
همانگونه که نمیتوان برای تحت فشار قرار دادن یک دزد، خانه و اموال دزدیدهشده را نابود کرد و سپس مدعی شد که به صاحبان آن اموال خدمت کردهایم.
ویران کردن ایران، مجازات جمهوری اسلامی نیست؛ مجازات ملت ایران است.
از همین رو، اگر هدف واقعاً آزادی ایران است، راهبرد نیز باید متناسب با همان هدف باشد.
هدف باید حذف حکومت باشد، نه ویرانی ایران.
از دیدگاه من، درمان پیکر بیمار ایران دو مرحله دارد.
مرحله نخست، جراحی است؛ یعنی از میان برداشتن رأس هرم قدرت جمهوری اسلامی و ساختار فرماندهی آن، نه نابودی شهرها، زیرساختها و مردم ایران. اگر قرار است کمکی از سوی قدرتهای خارجی صورت گیرد، باید در این مسیر باشد؛ زیرا با پایان یافتن حکومت اسلامی، اسرائیل نیز امنیتی پایدارتر خواهد یافت و در عین حال، دین تاریخی خود را نسبت به ملت ایران ادا خواهد کرد.
اما جراحی، پایان درمان نیست.
اگر فرهنگ و شیوه اندیشیدن تغییر نکند، همان بیماری با چهرهای تازه بازخواهد گشت.
از اینرو مرحله دوم، مهمترین مرحله است؛ پرورش نسلهایی بر پایه فرهنگ خردگرای ایرانی، واقعیتهای زمینی، اندیشه انتقادی و اخلاقی غیرایدئولوژیک.
زیرا مشکل اصلی ایران تنها جمهوری اسلامی نیست؛ ریشه بحران، جهانبینیای است که بارها در تاریخ، استبداد را در قالبهای گوناگون بازتولید کرده است.
ایران با موشک ساخته نمیشود.
ایران با خرد، فرهنگ، آموزش و آزادی ساخته میشود.
و اگر قرار است نبردی سرنوشت ایران را تعیین کند، آن نبرد پیش از آنکه نظامی باشد، نبردی بر سر اندیشه است.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#نه_به_جمهوری_اسلامی
#ایران_را_پس_میگیریم
👏1
دو سوی آرت گالری؛ دو روایت از جنگ و صلح
روز یکشنبه ۲۶ ژوئیه، در دو سوی ونکوور آرت گالری دو تجمع جداگانه برگزار شد؛ در جلوی آرت گالری، ملیگرایان ایرانی گرد آمده بودند و در پشت آن، تجمعی با حضور شمار قلیلی از نیروهای چپ و اصلاحطلب شکل گرفته بود.
همانگونه که پیشبینی میکردم، بسیاری از حاضران در تجمع پشت آرت گالری را میشناختم. هنگامی که مرا با تیشرتی دیدند که تصویر شاهان پهلوی بر آن نقش بسته بود، آشکارا گفتند:
«اینجا جای شما نیست؛ موافقان جنگ در آن سوی آرت گالری هستند.»
این سخن، در نگاه نخست شاید تنها یک برخورد سیاسی و جناحی به نظر برسد؛ اما در واقع بازتاب همان ذهنیتی است که سالهاست با برچسبزنی، جای حقیقت و دروغ، قربانی و جنایتکار و جنگطلب و صلحطلب را جابهجا میکند.
از این رو، باید پرسید:
جنگطلب واقعی چه کسی است؟
آیا کسانی جنگطلباند که خواهان پایان یافتن حاکمیت نظامی هستند که نزدیک به نیم قرن، سیاست داخلی و خارجی خود را بر تهدید، خشونت، صدور بحران و شعارهای جنگافروزانه بنا کرده است؟
یا کسانی که در پیدایش، تثبیت و تداوم چنین نظامی سهم داشتهاند و امروز با پاک کردن کارنامه خود، در جایگاه مدافع صلح ایستادهاند؟
جمهوری اسلامی از آغاز موجودیت خود با شعارهایی چون «جنگ، جنگ تا پیروزی»، «جنگ نعمت است»، «راه قدس از کربلا میگذرد»، «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» سیاستی را دنبال کرده که حاصل آن برای مردم ایران چیزی جز جنگ، تحریم، فقر، سرکوب، مهاجرت و نابودی فرصتهای چند نسل نبوده است.
این حکومت، خشونت را نه به عنوان یک واکنش موقت، بلکه به عنوان بخشی از هویت ایدئولوژیک خود تعریف کرده است. شبکههای مسلح و نیابتی ایجاد کرده، تروریسم دولتی را در بیرون از مرزها گسترش داده و در داخل کشور نیز هر اعتراض مسالمتآمیزی را با گلوله، زندان و اعدام پاسخ داده است.
اما شگفتآور آنجاست که شماری از کسانی که در برابر این همه جنگافروزی، تروریسم و سرکوب خاموش بودهاند یا آن را توجیه کردهاند، امروز مخالفان این حکومت را به جنگطلبی متهم میکنند.
این تناقض درباره بخشی از جریان چپ آشکارتر است. سخن تنها از سکوت آنان در برابر شعارهای جنگطلبانه جمهوری اسلامی نیست. بخشی از سازمانها و جریانهای چپ، پیش از انقلاب نیز مبارزه مسلحانه، عملیات چریکی و ترور را روشی مشروع برای رسیدن به اهداف سیاسی خود میدانستند و برخی از آنان مستقیماً در چنین اقداماتی شرکت داشتند.
کسانی که روزگاری اسلحه، ترور و مبارزه چریکی را تقدیس میکردند، چگونه امروز میتوانند بدون پاسخگویی درباره گذشته خود، ملیگرایانی را که خواهان رهایی ایران از یک حکومت جنایتکارند، «جنگطلب» بنامند؟
اگر امروز از حذف یا تضعیف سران جمهوری اسلامی سخن گفته میشود، باید به یاد داشت که این وضعیت نتیجه جنگی است که نخستین مسبب آن خود همین حکومت است. حکومتی که دههها با تهدید دیگر کشورها، حمایت از گروههای مسلح، تلاش برای گسترش نفوذ منطقهای و دشمنتراشی دائمی، ایران را در معرض رویارویی قرار داده است.
کسانی که از کشته شدن یا تضعیف رهبران جمهوری اسلامی خرسند میشوند، لزوماً شیفته جنگ نیستند. بسیاری از آنان مردمی هستند که عزیزانشان به دست این حکومت کشته، زندانی یا آواره شدهاند و راه دیگری برای پایان یافتن این چرخه خشونت پیش روی خود نمیبینند.
در این میان، درخواست کمک از جامعه جهانی بر پایه اصل «مسئولیت حمایت» یا R2P نیز نباید با دعوت به جنگ یکی انگاشته شود.
درخواست حمایت بینالمللی زمانی مطرح میشود که میان توان یک ملت بیدفاع و ابزارهای یک حکومت سرکوبگر هیچ توازنی وجود ندارد؛ حکومتی که ارتش، سپاه، نیروهای امنیتی، زندان، رسانه، منابع مالی و سلاح را در اختیار دارد و از کشتار گسترده مردم خود در مدتی کوتاه نیز ابایی نشان نمیدهد.
در چنین شرایطی، از مردمی که با دست خالی در برابر یک دستگاه سازمانیافته سرکوب ایستادهاند نمیتوان انتظار داشت که بدون هیچگونه پشتیبانی جهانی، به تنهایی حکومتی را کنار بزنند که برای بقای خود هیچ مرز اخلاقی نمیشناسد.
بنابراین، درخواست کمک بینالمللی، اعتراف به جنگطلبی نیست؛ بیان واقعیت تلخ ناتوانی یک ملت در برابر حکومتی است که از همه امکانات کشور برای سرکوب همان ملت استفاده میکند.
البته مسئولیت حمایت نیز الزاماً به معنای حمله نظامی نیست. کمک سیاسی و حقوقی، مستندسازی جنایتها، پیگرد عاملان سرکوب، فشار دیپلماتیک، تحریم هدفمند نهادهای سرکوبگر، جلوگیری از دسترسی حکومت به ابزارهای کشتار و حمایت عملی از مردم، همگی میتوانند بخشی از این مسئولیت باشند.
روز یکشنبه ۲۶ ژوئیه، در دو سوی ونکوور آرت گالری دو تجمع جداگانه برگزار شد؛ در جلوی آرت گالری، ملیگرایان ایرانی گرد آمده بودند و در پشت آن، تجمعی با حضور شمار قلیلی از نیروهای چپ و اصلاحطلب شکل گرفته بود.
همانگونه که پیشبینی میکردم، بسیاری از حاضران در تجمع پشت آرت گالری را میشناختم. هنگامی که مرا با تیشرتی دیدند که تصویر شاهان پهلوی بر آن نقش بسته بود، آشکارا گفتند:
«اینجا جای شما نیست؛ موافقان جنگ در آن سوی آرت گالری هستند.»
این سخن، در نگاه نخست شاید تنها یک برخورد سیاسی و جناحی به نظر برسد؛ اما در واقع بازتاب همان ذهنیتی است که سالهاست با برچسبزنی، جای حقیقت و دروغ، قربانی و جنایتکار و جنگطلب و صلحطلب را جابهجا میکند.
از این رو، باید پرسید:
جنگطلب واقعی چه کسی است؟
آیا کسانی جنگطلباند که خواهان پایان یافتن حاکمیت نظامی هستند که نزدیک به نیم قرن، سیاست داخلی و خارجی خود را بر تهدید، خشونت، صدور بحران و شعارهای جنگافروزانه بنا کرده است؟
یا کسانی که در پیدایش، تثبیت و تداوم چنین نظامی سهم داشتهاند و امروز با پاک کردن کارنامه خود، در جایگاه مدافع صلح ایستادهاند؟
جمهوری اسلامی از آغاز موجودیت خود با شعارهایی چون «جنگ، جنگ تا پیروزی»، «جنگ نعمت است»، «راه قدس از کربلا میگذرد»، «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» سیاستی را دنبال کرده که حاصل آن برای مردم ایران چیزی جز جنگ، تحریم، فقر، سرکوب، مهاجرت و نابودی فرصتهای چند نسل نبوده است.
این حکومت، خشونت را نه به عنوان یک واکنش موقت، بلکه به عنوان بخشی از هویت ایدئولوژیک خود تعریف کرده است. شبکههای مسلح و نیابتی ایجاد کرده، تروریسم دولتی را در بیرون از مرزها گسترش داده و در داخل کشور نیز هر اعتراض مسالمتآمیزی را با گلوله، زندان و اعدام پاسخ داده است.
اما شگفتآور آنجاست که شماری از کسانی که در برابر این همه جنگافروزی، تروریسم و سرکوب خاموش بودهاند یا آن را توجیه کردهاند، امروز مخالفان این حکومت را به جنگطلبی متهم میکنند.
این تناقض درباره بخشی از جریان چپ آشکارتر است. سخن تنها از سکوت آنان در برابر شعارهای جنگطلبانه جمهوری اسلامی نیست. بخشی از سازمانها و جریانهای چپ، پیش از انقلاب نیز مبارزه مسلحانه، عملیات چریکی و ترور را روشی مشروع برای رسیدن به اهداف سیاسی خود میدانستند و برخی از آنان مستقیماً در چنین اقداماتی شرکت داشتند.
کسانی که روزگاری اسلحه، ترور و مبارزه چریکی را تقدیس میکردند، چگونه امروز میتوانند بدون پاسخگویی درباره گذشته خود، ملیگرایانی را که خواهان رهایی ایران از یک حکومت جنایتکارند، «جنگطلب» بنامند؟
اگر امروز از حذف یا تضعیف سران جمهوری اسلامی سخن گفته میشود، باید به یاد داشت که این وضعیت نتیجه جنگی است که نخستین مسبب آن خود همین حکومت است. حکومتی که دههها با تهدید دیگر کشورها، حمایت از گروههای مسلح، تلاش برای گسترش نفوذ منطقهای و دشمنتراشی دائمی، ایران را در معرض رویارویی قرار داده است.
کسانی که از کشته شدن یا تضعیف رهبران جمهوری اسلامی خرسند میشوند، لزوماً شیفته جنگ نیستند. بسیاری از آنان مردمی هستند که عزیزانشان به دست این حکومت کشته، زندانی یا آواره شدهاند و راه دیگری برای پایان یافتن این چرخه خشونت پیش روی خود نمیبینند.
در این میان، درخواست کمک از جامعه جهانی بر پایه اصل «مسئولیت حمایت» یا R2P نیز نباید با دعوت به جنگ یکی انگاشته شود.
درخواست حمایت بینالمللی زمانی مطرح میشود که میان توان یک ملت بیدفاع و ابزارهای یک حکومت سرکوبگر هیچ توازنی وجود ندارد؛ حکومتی که ارتش، سپاه، نیروهای امنیتی، زندان، رسانه، منابع مالی و سلاح را در اختیار دارد و از کشتار گسترده مردم خود در مدتی کوتاه نیز ابایی نشان نمیدهد.
در چنین شرایطی، از مردمی که با دست خالی در برابر یک دستگاه سازمانیافته سرکوب ایستادهاند نمیتوان انتظار داشت که بدون هیچگونه پشتیبانی جهانی، به تنهایی حکومتی را کنار بزنند که برای بقای خود هیچ مرز اخلاقی نمیشناسد.
بنابراین، درخواست کمک بینالمللی، اعتراف به جنگطلبی نیست؛ بیان واقعیت تلخ ناتوانی یک ملت در برابر حکومتی است که از همه امکانات کشور برای سرکوب همان ملت استفاده میکند.
البته مسئولیت حمایت نیز الزاماً به معنای حمله نظامی نیست. کمک سیاسی و حقوقی، مستندسازی جنایتها، پیگرد عاملان سرکوب، فشار دیپلماتیک، تحریم هدفمند نهادهای سرکوبگر، جلوگیری از دسترسی حکومت به ابزارهای کشتار و حمایت عملی از مردم، همگی میتوانند بخشی از این مسئولیت باشند.
مسئله اصلی این است که جهان نمیتواند در برابر حکومتی که مردم خود را قتلعام میکند، تنها به صدور بیانیههای بیاثر بسنده کند.
ما خواهان جنگ با ایران نیستیم؛ خواهان پایان جنگی هستیم که جمهوری اسلامی نزدیک به نیم قرن علیه ایران و ایرانی به راه انداخته است.
ما خواهان ویرانی کشور نیستیم؛ خواهان جلوگیری از ادامه ویرانیای هستیم که این حکومت هر روز بر اقتصاد، فرهنگ، محیط زیست، امنیت و آینده ایران تحمیل میکند.
همسویی مقطعی منافع ملت ایران با اسرائیل، آمریکا یا دیگر کشورهای مخالف جمهوری اسلامی نیز به خودی خود نشانه وابستگی یا جنگطلبی نیست. در سیاست، ملتها و کشورها گاه در برابر خطری مشترک، دارای منافع همسو میشوند.
اسرائیل برای ایرانیان، برخلاف تبلیغات جمهوری اسلامی، دشمن تاریخی نبوده است. دشمنی میان ایران و اسرائیل، ساخته ایدئولوژی حکومتی است که برای بقای خود همواره به دشمن خارجی نیاز داشته است.
اگر امروز ملت ایران برای تضعیف جمهوری اسلامی از جامعه جهانی یاری میخواهد، این درخواست از سر علاقه به جنگ نیست؛ از سر استیصال ملتی است که بارها به شکل مسالمتآمیز به خیابان آمده و هر بار با گلوله، بازداشت، شکنجه و اعدام پاسخ گرفته است.
از حاضران در پشت آرت گالری باید پرسید:
شما که امروز ملیگرایان را جنگطلب مینامید، در برابر دههها شعارهای جنگافروزانه جمهوری اسلامی کجا ایستاده بودید؟
در برابر ترورهای حکومتی، کشتار معترضان، حمایت از نیروهای نیابتی و تهدید مداوم کشورهای دیگر چه کردید؟
چگونه کسانی که برخی از پیشینیان سیاسیشان خود به عملیات چریکی و ترور باور داشتند و برخی دیگر نیز در طول دههها به تداوم جمهوری اسلامی یاری رساندند، امروز میتوانند خود را تنها نمایندگان صلح معرفی کنند؟
صلحطلبی با شعار اثبات نمیشود؛ همانگونه که جنگطلبی نیز با برچسب زدن به مخالفان به اثبات نمیرسد.
معیار سنجش، عملکرد و پیامد آن است.
آنان که خشونت را آغاز کردند، حکومت ایدئولوژیک را بر ایران تحمیل کردند، مبارزه مسلحانه را ستودند، شعارهای جنگافروزانه را توجیه کردند و در برابر کشتار مردم سکوت ورزیدند، نمیتوانند تنها با در دست گرفتن تابلوی صلح، گذشته خود را پاک کنند.
ادعاها را میتوان ساخت، اما عملکرد را نه.
کارنامه روشن میکند چه کسانی بذر خشونت را کاشتند، چه کسانی به رشد آن یاری رساندند و چه کسانی امروز برای پایان دادن به آن ایستادهاند.
دو سوی آرت گالری، تنها دو محل برای دو تجمع نبود؛ دو روایت متفاوت از تاریخ ایران بود:
در یک سو، کسانی که خواهان رهایی ایران از حکومتی جنگافروز و سرکوبگرند؛ و در سوی دیگر، کسانی که همچنان میکوشند با وارونهنمایی حقیقت، مخالفان جمهوری اسلامی را عامل جنگ و تداومدهندگان آن را مدافع صلح معرفی کنند.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#ایران_را_پس_میگیریم #نه_به_جمهوری_اسلامی
ما خواهان جنگ با ایران نیستیم؛ خواهان پایان جنگی هستیم که جمهوری اسلامی نزدیک به نیم قرن علیه ایران و ایرانی به راه انداخته است.
ما خواهان ویرانی کشور نیستیم؛ خواهان جلوگیری از ادامه ویرانیای هستیم که این حکومت هر روز بر اقتصاد، فرهنگ، محیط زیست، امنیت و آینده ایران تحمیل میکند.
همسویی مقطعی منافع ملت ایران با اسرائیل، آمریکا یا دیگر کشورهای مخالف جمهوری اسلامی نیز به خودی خود نشانه وابستگی یا جنگطلبی نیست. در سیاست، ملتها و کشورها گاه در برابر خطری مشترک، دارای منافع همسو میشوند.
اسرائیل برای ایرانیان، برخلاف تبلیغات جمهوری اسلامی، دشمن تاریخی نبوده است. دشمنی میان ایران و اسرائیل، ساخته ایدئولوژی حکومتی است که برای بقای خود همواره به دشمن خارجی نیاز داشته است.
اگر امروز ملت ایران برای تضعیف جمهوری اسلامی از جامعه جهانی یاری میخواهد، این درخواست از سر علاقه به جنگ نیست؛ از سر استیصال ملتی است که بارها به شکل مسالمتآمیز به خیابان آمده و هر بار با گلوله، بازداشت، شکنجه و اعدام پاسخ گرفته است.
از حاضران در پشت آرت گالری باید پرسید:
شما که امروز ملیگرایان را جنگطلب مینامید، در برابر دههها شعارهای جنگافروزانه جمهوری اسلامی کجا ایستاده بودید؟
در برابر ترورهای حکومتی، کشتار معترضان، حمایت از نیروهای نیابتی و تهدید مداوم کشورهای دیگر چه کردید؟
چگونه کسانی که برخی از پیشینیان سیاسیشان خود به عملیات چریکی و ترور باور داشتند و برخی دیگر نیز در طول دههها به تداوم جمهوری اسلامی یاری رساندند، امروز میتوانند خود را تنها نمایندگان صلح معرفی کنند؟
صلحطلبی با شعار اثبات نمیشود؛ همانگونه که جنگطلبی نیز با برچسب زدن به مخالفان به اثبات نمیرسد.
معیار سنجش، عملکرد و پیامد آن است.
آنان که خشونت را آغاز کردند، حکومت ایدئولوژیک را بر ایران تحمیل کردند، مبارزه مسلحانه را ستودند، شعارهای جنگافروزانه را توجیه کردند و در برابر کشتار مردم سکوت ورزیدند، نمیتوانند تنها با در دست گرفتن تابلوی صلح، گذشته خود را پاک کنند.
ادعاها را میتوان ساخت، اما عملکرد را نه.
کارنامه روشن میکند چه کسانی بذر خشونت را کاشتند، چه کسانی به رشد آن یاری رساندند و چه کسانی امروز برای پایان دادن به آن ایستادهاند.
دو سوی آرت گالری، تنها دو محل برای دو تجمع نبود؛ دو روایت متفاوت از تاریخ ایران بود:
در یک سو، کسانی که خواهان رهایی ایران از حکومتی جنگافروز و سرکوبگرند؛ و در سوی دیگر، کسانی که همچنان میکوشند با وارونهنمایی حقیقت، مخالفان جمهوری اسلامی را عامل جنگ و تداومدهندگان آن را مدافع صلح معرفی کنند.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#ایران_را_پس_میگیریم #نه_به_جمهوری_اسلامی
👏1
پیش از آنکه ادامه این نوشته را بخوانید، لطفاً چند لحظه درنگ کنید و این چند بیت را با دقت بخوانید.
مولانا:
«ای برادر صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نیش نفس گبر خویش»
سعدی:
«ای کریمی که از خزانهٔ غیب
گبر و ترسا وظیفهخور داری؛
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری؟»
و شاعر دیگری میگوید:
«در جوانی پاک بودن شیوهٔ پیغمبری است
ورنه هر گبری به پیری میشود پرهیزکار.»
اکنون از شما که خود را اهل مطالعه، اندیشه و فرهیختگی میدانید، تنها یک پرسش دارم.
اگر در این اشعار، به جای واژهٔ «گبر» یا «ترسا»، واژهٔ «مسلمان» آمده بود، آیا باز هم آنها را با همان افتخار نقل میکردید؟ آیا باز هم آنها را نمونهای از خرد، اخلاق و فرهنگ میدانستید؟
اگر پاسخ شما منفی است، پس مشکل در خود واژه نیست؛ مشکل در معیار دوگانهای است که هنگام داوری به کار میبریم.
بارها شنیدهام که در پاسخ گفته میشود: «این شاعران فرزند زمان خود بودند.»
من نیز با این گزاره مخالفتی ندارم. اما پرسش من از سعدی و مولانا نیست. آنان در قرنهای گذشته میزیستند و محصول جهانبینی زمان خود بودند.
پرسش من از شماست.
شما که امروز زندگی میکنید، از برابری انسانها، حقوق بشر، مدارا و خرد سخن میگویید، چرا هنوز اشعاری را بازنشر میکنید که در آنها انسانها تنها به دلیل باور دینیشان تحقیر شدهاند، بیآنکه کوچکترین نقدی بر محتوای آنها داشته باشید؟
آیا مهارت شاعر در کنار هم نشاندن واژهها، میتواند محتوای تبعیضآمیز سخنش را نیز به ارزش تبدیل کند؟
اگر شاعری با همین زیباییِ کلام، نژادپرستی، زنستیزی یا توهین به مسلمانان را بسراید، آیا باز هم تنها به دلیل زیبایی شعر، آن را شایسته ستایش خواهید دانست؟
اگر نه، پس چرا این معیار درباره زرتشتیان، مسیحیان و دیگر دگراندیشان تغییر میکند؟
فرهیختگی، حفظ کردن اشعار بزرگان نیست.
فرهیختگی آن است که بتوانیم حتی محبوبترین میراث فرهنگی خود را نیز با معیار خرد و اخلاق امروز نقد کنیم.
به گمان من، جامعهای که هنوز از نقد اندیشههای تبعیضآمیز شاعران بزرگ خود هراس دارد، بیش از آنکه پاسدار ادبیات باشد، پاسدار جهانبینیای است که انسانها را بر پایهٔ عقیده به «خودی» و «دیگری» تقسیم میکند.
از اینرو، پرسش پایانی من همچنان پابرجاست:
آیا زمان آن نرسیده است که به جای تقدیس بیچونوچرای شاعران، اندیشههای آنان را نیز به محک خرد، اخلاق و کرامت برابر انسانها بگذاریم؟
م.ن
مولانا:
«ای برادر صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نیش نفس گبر خویش»
سعدی:
«ای کریمی که از خزانهٔ غیب
گبر و ترسا وظیفهخور داری؛
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری؟»
و شاعر دیگری میگوید:
«در جوانی پاک بودن شیوهٔ پیغمبری است
ورنه هر گبری به پیری میشود پرهیزکار.»
اکنون از شما که خود را اهل مطالعه، اندیشه و فرهیختگی میدانید، تنها یک پرسش دارم.
اگر در این اشعار، به جای واژهٔ «گبر» یا «ترسا»، واژهٔ «مسلمان» آمده بود، آیا باز هم آنها را با همان افتخار نقل میکردید؟ آیا باز هم آنها را نمونهای از خرد، اخلاق و فرهنگ میدانستید؟
اگر پاسخ شما منفی است، پس مشکل در خود واژه نیست؛ مشکل در معیار دوگانهای است که هنگام داوری به کار میبریم.
بارها شنیدهام که در پاسخ گفته میشود: «این شاعران فرزند زمان خود بودند.»
من نیز با این گزاره مخالفتی ندارم. اما پرسش من از سعدی و مولانا نیست. آنان در قرنهای گذشته میزیستند و محصول جهانبینی زمان خود بودند.
پرسش من از شماست.
شما که امروز زندگی میکنید، از برابری انسانها، حقوق بشر، مدارا و خرد سخن میگویید، چرا هنوز اشعاری را بازنشر میکنید که در آنها انسانها تنها به دلیل باور دینیشان تحقیر شدهاند، بیآنکه کوچکترین نقدی بر محتوای آنها داشته باشید؟
آیا مهارت شاعر در کنار هم نشاندن واژهها، میتواند محتوای تبعیضآمیز سخنش را نیز به ارزش تبدیل کند؟
اگر شاعری با همین زیباییِ کلام، نژادپرستی، زنستیزی یا توهین به مسلمانان را بسراید، آیا باز هم تنها به دلیل زیبایی شعر، آن را شایسته ستایش خواهید دانست؟
اگر نه، پس چرا این معیار درباره زرتشتیان، مسیحیان و دیگر دگراندیشان تغییر میکند؟
فرهیختگی، حفظ کردن اشعار بزرگان نیست.
فرهیختگی آن است که بتوانیم حتی محبوبترین میراث فرهنگی خود را نیز با معیار خرد و اخلاق امروز نقد کنیم.
به گمان من، جامعهای که هنوز از نقد اندیشههای تبعیضآمیز شاعران بزرگ خود هراس دارد، بیش از آنکه پاسدار ادبیات باشد، پاسدار جهانبینیای است که انسانها را بر پایهٔ عقیده به «خودی» و «دیگری» تقسیم میکند.
از اینرو، پرسش پایانی من همچنان پابرجاست:
آیا زمان آن نرسیده است که به جای تقدیس بیچونوچرای شاعران، اندیشههای آنان را نیز به محک خرد، اخلاق و کرامت برابر انسانها بگذاریم؟
م.ن
👏2
وقتی با زبانِ قاتل، قربانی را بدرقه میکنیم
جوانی را میکشند.
هنوز خونش بر زمین خشک نشده است که شبکههای اجتماعی پر میشود از جملههایی مانند:
"روح اش شاد "
«آسمانی شد.»
«به خدا پیوست.»
«جایش در بهشت است.»
«از خون پاکش لاله خواهد رویید.»
همه این جملهها با نیت همدردی نوشته میشوند؛ اما آیا تا به حال اندیشیدهایم این واژهها از کجا آمدهاند؟
چرا هنگامی که انسانی را میکشند، به جای آنکه از نابودی یک زندگی، از آیندهای که از ایران دزدیده شد و از جنایتی که رخ داده سخن بگوییم، از بهشت، لاله، فرشته و آسمان سخن میگوییم؟
آیا این زبان، همان زبان و همان جهانبینیای نیست که دهههاست مرگ را تقدیس میکند، شهادت را افتخار مینامد، کشتن را عبادت میشمارد و زندگی را تنها پلی به جهانی دیگر معرفی میکند؟
شگفتآور است.
از یک سو، حکومت را به دلیل همین جهانبینی محکوم میکنیم و از سوی دیگر، هنگام تسلی دادن خود و دیگران، به همان مفاهیم و همان واژگانی پناه میبریم که همان جهانبینی در ذهن و زبان ما کاشته است.
قاتل و واژههایی که با آنها خود را تسلی میدهیم، هر دو از یک ریشه میرویند. یکی گلوله تولید میکند، دیگری تحمل. یکی انسان را میکشد، دیگری کاری میکند که جنایت آسانتر تحمل شود. تا زمانی که این ریشه زنده است، جنایت نیز زنده خواهد ماند.
در هر دو صورت، ریشه همچنان زنده میماند.
من نمیخواهم مرگ جوانانمان را شاعرانه کنم.
نمیخواهم خونشان را لاله بنامم.
نمیخواهم بگویم خدا آنان را نزد خود برد.
میخواهم بگویم انسانی را کشتند.
زندگیای را نابود کردند.
آیندهای را از ایران دزدیدند.
هیچ لالهای جای آن انسان را پر نمیکند.
هیچ بهشتی، پدر و مادری را که فرزندشان را از دست دادهاند، آرام نمیکند.
هیچ وعدهای از جهانی دیگر، جنایتی را که در این جهان رخ داده است، کوچکتر نمیکند.
آنچه باید ریشهکن شود، تنها یک حکومت یا چند حاکم نیست.
آنچه باید ریشهکن شود، جهانبینی مبتنی بر باورهای ماوراءطبیعی و ایدئولوژیای است که کشتن انسانها را در راه اهداف خود نهتنها مجاز، بلکه مقدس و سزاوار پاداش میشمارد؛ همان جهانبینیای که دهههاست کشتار ایرانیان را با نام دین، خدا و انجام «تکلیف الهی» توجیه کرده و همچنان میکند.
تا زمانی که این ریشه زنده است، جمهوری اسلامی آخرین میوه آن نخواهد بود.
اگر این ریشه باقی بماند، فردا شاید دیگر نام آن جمهوری اسلامی نباشد؛ اما همان اندیشه، با نامی دیگر، لباسی دیگر و شعارهایی دیگر، بار دیگر کشتن ایرانیان را در راه اهداف ایدئولوژیک خود توجیه خواهد کرد.
از همین رو، اگر همه خشم ما تنها متوجه شاخههای این درخت باشد، باید خود را برای روییدن شاخههای تازه آماده کنیم.
اما اگر میخواهیم این چرخه برای همیشه پایان یابد، باید ریشهای را بخشکانیم که هر بار، با نامی تازه و چهرهای تازه، همان جنایت را بازتولید میکند.
تا زمانی که به جای خشکاندن ریشه، تنها بر شاخههای خونآلود اشک بریزیم، باید انتظار داشته باشیم که نسلهای آینده نیز قربانی همان درخت شوند.
بزرگترین احترام به جانباختگان، شاعرانه کردن مرگ آنان نیست.
بزرگترین احترام، آن است که جهانبینیای را که کشتن انسان را مقدس میشمارد و مرگ را به فضیلت تبدیل میکند، به چالش بکشیم و ریشه آن را بخشکانیم.
«من ایرانی نمیخواهم که هر نسلش را با لاله و کبوتر بدرقه کنند؛ ایرانی میخواهم که دیگر نیازی به لالههای روییده از خون فرزندانش نداشته باشد.»
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#نه_به_جمهوری_اسلامی
#ایران_را_پس_میگیریم
جوانی را میکشند.
هنوز خونش بر زمین خشک نشده است که شبکههای اجتماعی پر میشود از جملههایی مانند:
"روح اش شاد "
«آسمانی شد.»
«به خدا پیوست.»
«جایش در بهشت است.»
«از خون پاکش لاله خواهد رویید.»
همه این جملهها با نیت همدردی نوشته میشوند؛ اما آیا تا به حال اندیشیدهایم این واژهها از کجا آمدهاند؟
چرا هنگامی که انسانی را میکشند، به جای آنکه از نابودی یک زندگی، از آیندهای که از ایران دزدیده شد و از جنایتی که رخ داده سخن بگوییم، از بهشت، لاله، فرشته و آسمان سخن میگوییم؟
آیا این زبان، همان زبان و همان جهانبینیای نیست که دهههاست مرگ را تقدیس میکند، شهادت را افتخار مینامد، کشتن را عبادت میشمارد و زندگی را تنها پلی به جهانی دیگر معرفی میکند؟
شگفتآور است.
از یک سو، حکومت را به دلیل همین جهانبینی محکوم میکنیم و از سوی دیگر، هنگام تسلی دادن خود و دیگران، به همان مفاهیم و همان واژگانی پناه میبریم که همان جهانبینی در ذهن و زبان ما کاشته است.
قاتل و واژههایی که با آنها خود را تسلی میدهیم، هر دو از یک ریشه میرویند. یکی گلوله تولید میکند، دیگری تحمل. یکی انسان را میکشد، دیگری کاری میکند که جنایت آسانتر تحمل شود. تا زمانی که این ریشه زنده است، جنایت نیز زنده خواهد ماند.
در هر دو صورت، ریشه همچنان زنده میماند.
من نمیخواهم مرگ جوانانمان را شاعرانه کنم.
نمیخواهم خونشان را لاله بنامم.
نمیخواهم بگویم خدا آنان را نزد خود برد.
میخواهم بگویم انسانی را کشتند.
زندگیای را نابود کردند.
آیندهای را از ایران دزدیدند.
هیچ لالهای جای آن انسان را پر نمیکند.
هیچ بهشتی، پدر و مادری را که فرزندشان را از دست دادهاند، آرام نمیکند.
هیچ وعدهای از جهانی دیگر، جنایتی را که در این جهان رخ داده است، کوچکتر نمیکند.
آنچه باید ریشهکن شود، تنها یک حکومت یا چند حاکم نیست.
آنچه باید ریشهکن شود، جهانبینی مبتنی بر باورهای ماوراءطبیعی و ایدئولوژیای است که کشتن انسانها را در راه اهداف خود نهتنها مجاز، بلکه مقدس و سزاوار پاداش میشمارد؛ همان جهانبینیای که دهههاست کشتار ایرانیان را با نام دین، خدا و انجام «تکلیف الهی» توجیه کرده و همچنان میکند.
تا زمانی که این ریشه زنده است، جمهوری اسلامی آخرین میوه آن نخواهد بود.
اگر این ریشه باقی بماند، فردا شاید دیگر نام آن جمهوری اسلامی نباشد؛ اما همان اندیشه، با نامی دیگر، لباسی دیگر و شعارهایی دیگر، بار دیگر کشتن ایرانیان را در راه اهداف ایدئولوژیک خود توجیه خواهد کرد.
از همین رو، اگر همه خشم ما تنها متوجه شاخههای این درخت باشد، باید خود را برای روییدن شاخههای تازه آماده کنیم.
اما اگر میخواهیم این چرخه برای همیشه پایان یابد، باید ریشهای را بخشکانیم که هر بار، با نامی تازه و چهرهای تازه، همان جنایت را بازتولید میکند.
تا زمانی که به جای خشکاندن ریشه، تنها بر شاخههای خونآلود اشک بریزیم، باید انتظار داشته باشیم که نسلهای آینده نیز قربانی همان درخت شوند.
بزرگترین احترام به جانباختگان، شاعرانه کردن مرگ آنان نیست.
بزرگترین احترام، آن است که جهانبینیای را که کشتن انسان را مقدس میشمارد و مرگ را به فضیلت تبدیل میکند، به چالش بکشیم و ریشه آن را بخشکانیم.
«من ایرانی نمیخواهم که هر نسلش را با لاله و کبوتر بدرقه کنند؛ ایرانی میخواهم که دیگر نیازی به لالههای روییده از خون فرزندانش نداشته باشد.»
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#نه_به_جمهوری_اسلامی
#ایران_را_پس_میگیریم
👏1
منطق جدید!
اگر چیزی مانند مرغابی راه برود،
مانند مرغابی شنا کند،
مانند مرغابی صدا کند،
و مانند مرغابی تخم داشته باشد،
تقریباً همه میگویند:
«خب، این یک مرغابی است.»
اگر انسانی راه برود،
سخن بگوید،
بنویسد،
دیده شود،
صدایش شنیده شود،
و هر از گاهی نشانهای از حضورش بر جای بگذارد و در ضمن .... داشته باشد.
میگوییم:
«زنده است و حضور دارد.»
اما ظاهراً در سیاست، قوانین طبیعت و منطق دیگر کاربردی ندارند.
ممکن است کسی
نه دیده شود،
نه صدایش شنیده شود،
نه تصویر تازهای از او منتشر شود،
نه دستخطی از او دیده شود،
نه حضور عمومی داشته باشد،
نه کسی از دیدار علنی با او سخن بگوید،
و نه هیچ نشانهٔ مستقلی از فعالیتش در دست باشد،
اما همچنان با اطمینان گفته شود:
«همهچیز زیر نظر ایشان اداره میشود!»
گویی برای اینکه بپذیریم چیزی یک مرغابی است، باید راه برود، شنا کند، صدا کند و تخم هم بگذارد...
اما برای اینکه بپذیریم رهبری زنده است و همچنان کشور را اداره میکند، ظاهراً نه تصویر لازم است، نه صدا، نه حضور، نه دستخط، و نه هیچ نشانهٔ دیگری؛ کافی است بگویند: «هست!»
شاید وقت آن رسیده باشد که کتابهای منطق را بازنویسی کنیم.
در طبیعت، موجودات را از روی نشانههایشان میشناسند.
اما در سیاست، گاهی نبودِ همهٔ نشانهها، خود به نشانهٔ وجود تبدیل میشود!
بهراستی سیاست در حکومت اسلامی، تنها جایی است که منطق، پیش از ورود، کفشهایش را پشت در میگذارد.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#ایران_را_پس_میگیریم
#نه_به_جمهوری_اسلامی
اگر چیزی مانند مرغابی راه برود،
مانند مرغابی شنا کند،
مانند مرغابی صدا کند،
و مانند مرغابی تخم داشته باشد،
تقریباً همه میگویند:
«خب، این یک مرغابی است.»
اگر انسانی راه برود،
سخن بگوید،
بنویسد،
دیده شود،
صدایش شنیده شود،
و هر از گاهی نشانهای از حضورش بر جای بگذارد و در ضمن .... داشته باشد.
میگوییم:
«زنده است و حضور دارد.»
اما ظاهراً در سیاست، قوانین طبیعت و منطق دیگر کاربردی ندارند.
ممکن است کسی
نه دیده شود،
نه صدایش شنیده شود،
نه تصویر تازهای از او منتشر شود،
نه دستخطی از او دیده شود،
نه حضور عمومی داشته باشد،
نه کسی از دیدار علنی با او سخن بگوید،
و نه هیچ نشانهٔ مستقلی از فعالیتش در دست باشد،
اما همچنان با اطمینان گفته شود:
«همهچیز زیر نظر ایشان اداره میشود!»
گویی برای اینکه بپذیریم چیزی یک مرغابی است، باید راه برود، شنا کند، صدا کند و تخم هم بگذارد...
اما برای اینکه بپذیریم رهبری زنده است و همچنان کشور را اداره میکند، ظاهراً نه تصویر لازم است، نه صدا، نه حضور، نه دستخط، و نه هیچ نشانهٔ دیگری؛ کافی است بگویند: «هست!»
شاید وقت آن رسیده باشد که کتابهای منطق را بازنویسی کنیم.
در طبیعت، موجودات را از روی نشانههایشان میشناسند.
اما در سیاست، گاهی نبودِ همهٔ نشانهها، خود به نشانهٔ وجود تبدیل میشود!
بهراستی سیاست در حکومت اسلامی، تنها جایی است که منطق، پیش از ورود، کفشهایش را پشت در میگذارد.
م.ن
@realistically مطالب بیشتر در 👈
#ایران_را_پس_میگیریم
#نه_به_جمهوری_اسلامی
👏1
شکوه ایران، از گذشته تا آینده...
یکشنبه ۲۵ اکتبر، گرد هم میآییم تا یاد کوروش بزرگ را گرامی بداریم؛
نماد خرد، آزادی و سربلندی ایرانزمین.
🏛 گرامیداشت کوروش بزرگ
📅 یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶
🕔 ساعت ۵ بعد از ظهر
📍 BlueShore Financial Centre for the Performing Arts
Capilano University
2055 Purcell Way, North Vancouver, BC
🎟 بهای بلیط: ۳۰ دلار
تهیه بلیط:
📍 Mojan Haircare Center
109 East 14th Street, North Vancouver
📞 Masoud Nejati
604-760-8015
💳 E-Transfer:
eics123@yahoo.com
حضور شما، ادای احترام به گذشته و سرمایهگذاری برای آینده ایران است.
منتظر دیدار شما هستیم.
https://www.instagram.com/reel/Db_VKcEN_rD/?igsh=MWNod2xiZmMweWt1ZQ==
یکشنبه ۲۵ اکتبر، گرد هم میآییم تا یاد کوروش بزرگ را گرامی بداریم؛
نماد خرد، آزادی و سربلندی ایرانزمین.
🏛 گرامیداشت کوروش بزرگ
📅 یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶
🕔 ساعت ۵ بعد از ظهر
📍 BlueShore Financial Centre for the Performing Arts
Capilano University
2055 Purcell Way, North Vancouver, BC
🎟 بهای بلیط: ۳۰ دلار
تهیه بلیط:
📍 Mojan Haircare Center
109 East 14th Street, North Vancouver
📞 Masoud Nejati
604-760-8015
💳 E-Transfer:
eics123@yahoo.com
حضور شما، ادای احترام به گذشته و سرمایهگذاری برای آینده ایران است.
منتظر دیدار شما هستیم.
https://www.instagram.com/reel/Db_VKcEN_rD/?igsh=MWNod2xiZmMweWt1ZQ==
👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکوه ایران، از گذشته تا آینده...
یکشنبه ۲۵ اکتبر، گرد هم میآییم تا یاد کوروش بزرگ را گرامی بداریم؛
نماد خرد، آزادی و سربلندی ایرانزمین.
🏛 گرامیداشت کوروش بزرگ
📅 یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶
🕔 ساعت ۵ بعد از ظهر
📍 BlueShore Financial Centre for the Performing Arts
Capilano University
2055 Purcell Way, North Vancouver, BC
🎟 بهای بلیط: ۳۰ دلار
تهیه بلیط:
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://syrusthegreat-oct25-gostaran.eventbrite.com
تلفن اطلاعات و اسپانسر شیپ
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
📞 Masoud Nejati 604-760-8015
حضور شما، ادای احترام به گذشته و سرمایهگذاری برای آینده ایران است.
منتظر دیدار شما هستیم.
یکشنبه ۲۵ اکتبر، گرد هم میآییم تا یاد کوروش بزرگ را گرامی بداریم؛
نماد خرد، آزادی و سربلندی ایرانزمین.
🏛 گرامیداشت کوروش بزرگ
📅 یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶
🕔 ساعت ۵ بعد از ظهر
📍 BlueShore Financial Centre for the Performing Arts
Capilano University
2055 Purcell Way, North Vancouver, BC
🎟 بهای بلیط: ۳۰ دلار
تهیه بلیط:
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://syrusthegreat-oct25-gostaran.eventbrite.com
تلفن اطلاعات و اسپانسر شیپ
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
📞 Masoud Nejati 604-760-8015
حضور شما، ادای احترام به گذشته و سرمایهگذاری برای آینده ایران است.
منتظر دیدار شما هستیم.
👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکوه ایران، از گذشته تا آینده...
یکشنبه ۲۵ اکتبر، گرد هم میآییم تا یاد کوروش بزرگ را گرامی بداریم؛
نماد خرد، آزادی و سربلندی ایرانزمین.
🏛 گرامیداشت کوروش بزرگ
📅 یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶
🕔 ساعت ۵ بعد از ظهر
📍 BlueShore Financial Centre for the Performing Arts
Capilano University
2055 Purcell Way, North Vancouver, BC
🎟 بهای بلیط: ۳۰ دلار
تهیه بلیط:
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://syrusthegreat-oct25-gostaran.eventbrite.com
تلفن اطلاعات و اسپانسر شیپ
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
📞 Masoud Nejati 604-760-8015
حضور شما، ادای احترام به گذشته و سرمایهگذاری برای آینده ایران است.
منتظر دیدار شما هستیم.
یکشنبه ۲۵ اکتبر، گرد هم میآییم تا یاد کوروش بزرگ را گرامی بداریم؛
نماد خرد، آزادی و سربلندی ایرانزمین.
🏛 گرامیداشت کوروش بزرگ
📅 یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶
🕔 ساعت ۵ بعد از ظهر
📍 BlueShore Financial Centre for the Performing Arts
Capilano University
2055 Purcell Way, North Vancouver, BC
🎟 بهای بلیط: ۳۰ دلار
تهیه بلیط:
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://syrusthegreat-oct25-gostaran.eventbrite.com
تلفن اطلاعات و اسپانسر شیپ
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
📞 Masoud Nejati 604-760-8015
حضور شما، ادای احترام به گذشته و سرمایهگذاری برای آینده ایران است.
منتظر دیدار شما هستیم.
از نرماندی تا تهران؛ آیا تاریخ دوباره هشدار میدهد؟
ششم ژوئن ۱۹۴۴ تنها یک تاریخ در تقویم جنگ جهانی دوم نیست. آن روز، هنگامی که هزاران سرباز آمریکایی، بریتانیایی و کانادایی در سواحل نرماندی فرود آمدند، جهان وارد مرحلهای شد که دیگر نمیتوانست با واژگانی چون «مدارا»، «مذاکره» و «پرهیز از تنش» واقعیت را پنهان کند. اروپا سالها فرصت داشت ماهیت حکومت هیتلر را بشناسد، اما بسیاری از سیاستمداران آن روزگار ترجیح دادند به امید تغییر رفتار نازیها امتیاز بدهند و بحران را به آینده موکول کنند. نتیجه آن شد که هزینهای که شاید میتوانست زودتر و با ابعادی کوچکتر پرداخت شود، بعدها با جان میلیونها انسان پرداخت شد.
D-Day از این رو فقط یک عملیات نظامی نبود؛ لحظهای بود که بخشی از جهان پذیرفت در برابر حکومتی توسعهطلب، ایدئولوژیک و سرکوبگر، بیعملی دیگر فضیلت نیست. آمریکا، بریتانیا و کانادا بیتردید منافع امنیتی و سیاسی خود را دنبال میکردند، اما نتیجهٔ اقدام آنان تنها دفاع از منافع خودشان نبود. آن عملیات راه آزادسازی ملتهایی را گشود که زیر سلطهٔ رژیمی قرار گرفته بودند که برای مخالفان، اقلیتها و کشورهای همسایه حقی مستقل از ارادهٔ خود قائل نبود. همینجا یکی از مهمترین درسهای تاریخ آشکار میشود: هر جنگی تجاوز نیست و هر خودداری از جنگ نیز صلحطلبی نیست. گاهی آنچه صلح نامیده میشود، چیزی جز فرصت دادن به متجاوز برای ادامهٔ تجاوز و سرکوب نیست.
امروز، هشتاد و دو سال پس از نرماندی، ایران با حکومتی روبهروست که ایدئولوژی را بر ملت، بقای خود را بر منافع کشور و وفاداری عقیدتی را بر حقوق شهروندی مقدم میداند. جمهوری اسلامی را نمیتوان با آلمان نازی در همهٔ ابعاد تاریخی یکسان دانست؛ نازیسم ایدئولوژی نژادی ویژهای داشت و هولوکاست جنایتی با ویژگیها و مقیاس تاریخی خاص خود بود. اما تفاوت در منشأ و محتوای ایدئولوژی، مانع از دیدن شباهت در برخی سازوکارهای قدرت نمیشود.
هر دو نظام به جای آنکه انسان را نخست «شهروند صاحب حق» بدانند، جایگاه او را تا اندازهای بر مبنای همخوانی با ایدئولوژی رسمی تعریف میکنند. در آلمان نازی، یهودیان در مرکز دستگاه تبعیض و سپس نابودی قرار گرفتند و کمونیستها، سوسیالیستها و دیگر مخالفان سیاسی نیز سرکوب شدند. در جمهوری اسلامی، تبعیض و سرکوب اشکال متفاوتی یافته و یهودیان، بهاییان، مسیحیان، زرتشتیان، اهل سنت، دراویش، زنان معترض، دگراندیشان و مخالفان سیاسی هر یک به اشکال مختلف با محدودیت یا فشار روبهرو شدهاند. در آلمان نازی، یهودی بودن میتوانست انسان را از ابتداییترین حقوق محروم کند؛ در جمهوری اسلامی نیز دین، جنسیت و میزان وفاداری به ساختار ایدئولوژیک حکومت میتواند بر حقوق قانونی، فرصتهای اجتماعی و امنیت فرد تأثیر بگذارد. تفاوتها روشناند، اما یک منطق مشترک را نیز میتوان دید: حکومت برای خود حق تعریف «انسان مطلوب» را قائل میشود.
در چنین نظامهایی، مخالف دیگر تنها کسی نیست که «نظر دیگری» دارد؛ او بهتدریج «دشمن»، «خائن»، «عامل بیگانه»، «محارب» یا تهدیدی علیه جامعه معرفی میشود. هنگامی که چنین تغییری در زبان سیاسی رخ دهد، سرکوب نیز آسانتر توجیه میشود، زیرا حکومت دیگر خود را در حال سرکوب شهروند نمیبیند، بلکه مدعی «مبارزه با دشمن» میشود. درست در همین نقطه است که ایدئولوژی میتواند زندان، حذف و حتی کشتن انسان را به نام دفاع از ملت، دین یا امنیت توجیه کند.
یکی از تفاوتهای مهم تاریخ ایران با آلمان نازی نیز خود آموزنده است. نازیها کمونیسم را از دشمنان اصلی خود میدانستند و کمونیستها را بهشدت سرکوب میکردند. در انقلاب ۱۳۵۷ اما بخش مهمی از جریانهای چپ ایران، با وجود تفاوت بنیادی ایدئولوژیک با اسلامگرایان، در مخالفت با نظام پادشاهی به آنان نزدیک شدند و در ایجاد شرایطی که اسلامگرایان را به قدرت رساند نقشی مهم ایفا کردند. طنز تلخ تاریخ آن بود که جمهوری اسلامی پس از تثبیت قدرت، بسیاری از همان نیروهای چپ را نیز زندانی، سرکوب و اعدام کرد. انتظار طبیعی آن بود که چنین تجربهای دستکم به بازنگری عمیق در جهانبینی و محاسبات سیاسی آنان بینجامد؛ اما شوربختانه، از دیدگاه ....
ادامه را در کانال واقعیتگرایی پی گیری کنید.
ششم ژوئن ۱۹۴۴ تنها یک تاریخ در تقویم جنگ جهانی دوم نیست. آن روز، هنگامی که هزاران سرباز آمریکایی، بریتانیایی و کانادایی در سواحل نرماندی فرود آمدند، جهان وارد مرحلهای شد که دیگر نمیتوانست با واژگانی چون «مدارا»، «مذاکره» و «پرهیز از تنش» واقعیت را پنهان کند. اروپا سالها فرصت داشت ماهیت حکومت هیتلر را بشناسد، اما بسیاری از سیاستمداران آن روزگار ترجیح دادند به امید تغییر رفتار نازیها امتیاز بدهند و بحران را به آینده موکول کنند. نتیجه آن شد که هزینهای که شاید میتوانست زودتر و با ابعادی کوچکتر پرداخت شود، بعدها با جان میلیونها انسان پرداخت شد.
D-Day از این رو فقط یک عملیات نظامی نبود؛ لحظهای بود که بخشی از جهان پذیرفت در برابر حکومتی توسعهطلب، ایدئولوژیک و سرکوبگر، بیعملی دیگر فضیلت نیست. آمریکا، بریتانیا و کانادا بیتردید منافع امنیتی و سیاسی خود را دنبال میکردند، اما نتیجهٔ اقدام آنان تنها دفاع از منافع خودشان نبود. آن عملیات راه آزادسازی ملتهایی را گشود که زیر سلطهٔ رژیمی قرار گرفته بودند که برای مخالفان، اقلیتها و کشورهای همسایه حقی مستقل از ارادهٔ خود قائل نبود. همینجا یکی از مهمترین درسهای تاریخ آشکار میشود: هر جنگی تجاوز نیست و هر خودداری از جنگ نیز صلحطلبی نیست. گاهی آنچه صلح نامیده میشود، چیزی جز فرصت دادن به متجاوز برای ادامهٔ تجاوز و سرکوب نیست.
امروز، هشتاد و دو سال پس از نرماندی، ایران با حکومتی روبهروست که ایدئولوژی را بر ملت، بقای خود را بر منافع کشور و وفاداری عقیدتی را بر حقوق شهروندی مقدم میداند. جمهوری اسلامی را نمیتوان با آلمان نازی در همهٔ ابعاد تاریخی یکسان دانست؛ نازیسم ایدئولوژی نژادی ویژهای داشت و هولوکاست جنایتی با ویژگیها و مقیاس تاریخی خاص خود بود. اما تفاوت در منشأ و محتوای ایدئولوژی، مانع از دیدن شباهت در برخی سازوکارهای قدرت نمیشود.
هر دو نظام به جای آنکه انسان را نخست «شهروند صاحب حق» بدانند، جایگاه او را تا اندازهای بر مبنای همخوانی با ایدئولوژی رسمی تعریف میکنند. در آلمان نازی، یهودیان در مرکز دستگاه تبعیض و سپس نابودی قرار گرفتند و کمونیستها، سوسیالیستها و دیگر مخالفان سیاسی نیز سرکوب شدند. در جمهوری اسلامی، تبعیض و سرکوب اشکال متفاوتی یافته و یهودیان، بهاییان، مسیحیان، زرتشتیان، اهل سنت، دراویش، زنان معترض، دگراندیشان و مخالفان سیاسی هر یک به اشکال مختلف با محدودیت یا فشار روبهرو شدهاند. در آلمان نازی، یهودی بودن میتوانست انسان را از ابتداییترین حقوق محروم کند؛ در جمهوری اسلامی نیز دین، جنسیت و میزان وفاداری به ساختار ایدئولوژیک حکومت میتواند بر حقوق قانونی، فرصتهای اجتماعی و امنیت فرد تأثیر بگذارد. تفاوتها روشناند، اما یک منطق مشترک را نیز میتوان دید: حکومت برای خود حق تعریف «انسان مطلوب» را قائل میشود.
در چنین نظامهایی، مخالف دیگر تنها کسی نیست که «نظر دیگری» دارد؛ او بهتدریج «دشمن»، «خائن»، «عامل بیگانه»، «محارب» یا تهدیدی علیه جامعه معرفی میشود. هنگامی که چنین تغییری در زبان سیاسی رخ دهد، سرکوب نیز آسانتر توجیه میشود، زیرا حکومت دیگر خود را در حال سرکوب شهروند نمیبیند، بلکه مدعی «مبارزه با دشمن» میشود. درست در همین نقطه است که ایدئولوژی میتواند زندان، حذف و حتی کشتن انسان را به نام دفاع از ملت، دین یا امنیت توجیه کند.
یکی از تفاوتهای مهم تاریخ ایران با آلمان نازی نیز خود آموزنده است. نازیها کمونیسم را از دشمنان اصلی خود میدانستند و کمونیستها را بهشدت سرکوب میکردند. در انقلاب ۱۳۵۷ اما بخش مهمی از جریانهای چپ ایران، با وجود تفاوت بنیادی ایدئولوژیک با اسلامگرایان، در مخالفت با نظام پادشاهی به آنان نزدیک شدند و در ایجاد شرایطی که اسلامگرایان را به قدرت رساند نقشی مهم ایفا کردند. طنز تلخ تاریخ آن بود که جمهوری اسلامی پس از تثبیت قدرت، بسیاری از همان نیروهای چپ را نیز زندانی، سرکوب و اعدام کرد. انتظار طبیعی آن بود که چنین تجربهای دستکم به بازنگری عمیق در جهانبینی و محاسبات سیاسی آنان بینجامد؛ اما شوربختانه، از دیدگاه ....
ادامه را در کانال واقعیتگرایی پی گیری کنید.
پس از نزدیک به نیم قرن، در حالی که جمهوری اسلامی خود عامل سرکوب نیروهای چپ بوده است، اکثریت همان جریانها همچنان همۀ توان سیاسی و تبلیغاتی خود را نه متوجه مبارزه با جمهوری اسلامی، بلکه متوجه جلوگیری از رشد جریان ملیگرای پادشاهیخواه کردهاند. رفتار سیاسی جریان چپ گاه چنین مینمایاند که بازگشت احتمالی پادشاهی به ایران را خطری بزرگتر از ادامهٔ حکومتی میبیند که دههها آزادیهای سیاسی را سرکوب کرده، مخالفان خود ـ از جمله چپگرایان ـ را کشته و زندانی کرده و منابع ایران را در خدمت پروژهای ایدئولوژیک قرار داده است. این وضعیت پرسشی جدی را پیش روی ما میگذارد: اگر نیرویی سیاسی برای جلوگیری از قدرت گرفتن رقیب تاریخی خود، مبارزه با آن رقیب را بر مقابله با حکومت حاکم مقدم بدارد، آیا هنوز میتوان رفتار او را تنها ناشی از اختلاف سیاسی دانست، یا باید از نوعی تعصب ایدئولوژیک سخن گفت که حتی تجربهٔ تاریخی نیز نتوانسته آن را به بازنگری وادارد؟
از دیدگاه من، جریان چپِ ایرانی، دشمنی تاریخی با پادشاهی و ملیگرایی چنان ریشهدار مانده که گاه مبارزه با رشد پادشاهیخواهان ملیگرا عملاً بر مبارزه با خود جمهوری اسلامی تقدم پیدا میکند. نتیجهٔ عملی چنین رویکردی، خواه آگاهانه باشد یا نباشد، توانسته به سود تداوم همان حکومتی تمام شود که آنان مدعی مخالفت با آن هستند. این تناقض هنگامی آشکارتر میشود که به یکی از نقاط اشتراک تاریخی میان چپ و جمهوری اسلامی توجه کنیم: آمریکاستیزی و نگاه ضد امپریالیستی.
اسلامگرایان و چپ ایران از دو جهانبینی کاملاً متفاوت میآیند، اما در دشمنانگاری آمریکا، بدبینی عمیق به غرب و تفسیر بسیاری از تحولات جهان از دریچهٔ «امپریالیسم» بارها به نقطهای مشترک رسیدهاند. همین اشتراک یکی از زمینههای همگرایی آنان در سال ۱۳۵۷ بود و آثار آن را هنوز میتوان در بخشی از گفتمان سیاسی مخالفان جمهوری اسلامی مشاهده کرد. به همین دلیل است که گاه با پدیدهای متناقض روبهرو میشویم: حکومتی که چپگرایان را زندانی و اعدام کرده است، هنگامی که در برابر آمریکا یا اسرائیل قرار میگیرد، در روایت بخشی از همان جریانها از جایگاه «حکومت سرکوبگر» به «کشوری در برابر امپریالیسم» تغییر موقعیت میدهد و مخالفت با آمریکا چنان پررنگ میشود که ماهیت سرکوبگر جمهوری اسلامی به حاشیه رانده میشود.
در همین نقطه، مرز میان مخالفت با سیاستهای یک کشور خارجی و اسارت در یک جهانبینی ایدئولوژیک آشکار میشود. ملیگرای ایرانی میتواند امروز با سیاستی از آمریکا مخالفت کند و فردا در موضوعی دیگر با همان کشور همسو شود، زیرا معیار او باید منافع ایران باشد. اما هنگامی که «ضد امپریالیسم» به اصلی ثابت و تغییرناپذیر تبدیل شود، واقعیتهای جهان ناچار در قالب آن اصل تفسیر میشوند؛ حتی اگر نتیجهٔ آن دفاع غیرمستقیم از حکومتی باشد که بیش از چهار دهه خود مدعیان همین ایدئولوژی را نیز سرکوب کرده است. تفاوت نگاه ملی با نگاه ایدئولوژیک دقیقاً در همینجاست: ملیگرا نه دوستی ابدی میشناسد و نه دشمنی ابدی؛ معیار او باید منافع ملت و کشورش باشد.
از این منظر، آنچه در سال ۱۳۵۷ اتفاق افتاد فقط یک اشتباه تاکتیکی نبود؛ نمونهای از خطری بزرگتر بود که در سراسر تاریخ سیاسی دیده میشود: هنگامی که نفرت از یک رقیب، از تشخیص خطر دشمن اصلی مهمتر شود. چپ ایران در سال ۱۳۵۷ برای کنار زدن پادشاهی با اسلامگرایانی هممسیر شدند که اندکی بعد خود آنان را حذف کردند. اگر امروز نیز مخالفت با پادشاهیخواهان ملیگرا چنان بر بخشی از آنان غلبه کند که تضعیف این جریان از سقوط جمهوری اسلامی مهمتر شود، همان خطای تاریخی، با شکلی تازه، بار دیگر تکرار خواهد شد. تعصب ایدئولوژیک فقط مانع دیدن دشمن نمیشود؛ گاهی انسان را وادار میکند برای شکست رقیب خود، عملاً به بقای دشمنی یاری رساند که پیشتر خود او را قربانی کرده است.
شباهت مهم دیگر میان گذشته و امروز، نه در میدان جنگ، بلکه در سیاست مماشات دیده میشود. اروپا پیش از جنگ جهانی دوم سالها کوشید با هیتلر معامله کند و توافق مونیخ نماد همین تصور بود: با دادن امتیاز شاید بتوان توسعهطلبی را مهار کرد. اما مشکل هیتلر کمبود امتیاز نبود؛ مشکل در ماهیت ایدئولوژی و هدفهای او بود. در بیش از چهار دههٔ گذشته نیز بخشهایی از اروپا و حتی آمریکا بارها کوشیدهاند جمهوری اسلامی را از طریق مذاکره، آزادسازی داراییها، توافق، تجارت، چشمپوشی از بخشی از رفتارهای آن و امید بستن به جناحهای بهاصطلاح معتدل تغییر دهند.
از دیدگاه من، جریان چپِ ایرانی، دشمنی تاریخی با پادشاهی و ملیگرایی چنان ریشهدار مانده که گاه مبارزه با رشد پادشاهیخواهان ملیگرا عملاً بر مبارزه با خود جمهوری اسلامی تقدم پیدا میکند. نتیجهٔ عملی چنین رویکردی، خواه آگاهانه باشد یا نباشد، توانسته به سود تداوم همان حکومتی تمام شود که آنان مدعی مخالفت با آن هستند. این تناقض هنگامی آشکارتر میشود که به یکی از نقاط اشتراک تاریخی میان چپ و جمهوری اسلامی توجه کنیم: آمریکاستیزی و نگاه ضد امپریالیستی.
اسلامگرایان و چپ ایران از دو جهانبینی کاملاً متفاوت میآیند، اما در دشمنانگاری آمریکا، بدبینی عمیق به غرب و تفسیر بسیاری از تحولات جهان از دریچهٔ «امپریالیسم» بارها به نقطهای مشترک رسیدهاند. همین اشتراک یکی از زمینههای همگرایی آنان در سال ۱۳۵۷ بود و آثار آن را هنوز میتوان در بخشی از گفتمان سیاسی مخالفان جمهوری اسلامی مشاهده کرد. به همین دلیل است که گاه با پدیدهای متناقض روبهرو میشویم: حکومتی که چپگرایان را زندانی و اعدام کرده است، هنگامی که در برابر آمریکا یا اسرائیل قرار میگیرد، در روایت بخشی از همان جریانها از جایگاه «حکومت سرکوبگر» به «کشوری در برابر امپریالیسم» تغییر موقعیت میدهد و مخالفت با آمریکا چنان پررنگ میشود که ماهیت سرکوبگر جمهوری اسلامی به حاشیه رانده میشود.
در همین نقطه، مرز میان مخالفت با سیاستهای یک کشور خارجی و اسارت در یک جهانبینی ایدئولوژیک آشکار میشود. ملیگرای ایرانی میتواند امروز با سیاستی از آمریکا مخالفت کند و فردا در موضوعی دیگر با همان کشور همسو شود، زیرا معیار او باید منافع ایران باشد. اما هنگامی که «ضد امپریالیسم» به اصلی ثابت و تغییرناپذیر تبدیل شود، واقعیتهای جهان ناچار در قالب آن اصل تفسیر میشوند؛ حتی اگر نتیجهٔ آن دفاع غیرمستقیم از حکومتی باشد که بیش از چهار دهه خود مدعیان همین ایدئولوژی را نیز سرکوب کرده است. تفاوت نگاه ملی با نگاه ایدئولوژیک دقیقاً در همینجاست: ملیگرا نه دوستی ابدی میشناسد و نه دشمنی ابدی؛ معیار او باید منافع ملت و کشورش باشد.
از این منظر، آنچه در سال ۱۳۵۷ اتفاق افتاد فقط یک اشتباه تاکتیکی نبود؛ نمونهای از خطری بزرگتر بود که در سراسر تاریخ سیاسی دیده میشود: هنگامی که نفرت از یک رقیب، از تشخیص خطر دشمن اصلی مهمتر شود. چپ ایران در سال ۱۳۵۷ برای کنار زدن پادشاهی با اسلامگرایانی هممسیر شدند که اندکی بعد خود آنان را حذف کردند. اگر امروز نیز مخالفت با پادشاهیخواهان ملیگرا چنان بر بخشی از آنان غلبه کند که تضعیف این جریان از سقوط جمهوری اسلامی مهمتر شود، همان خطای تاریخی، با شکلی تازه، بار دیگر تکرار خواهد شد. تعصب ایدئولوژیک فقط مانع دیدن دشمن نمیشود؛ گاهی انسان را وادار میکند برای شکست رقیب خود، عملاً به بقای دشمنی یاری رساند که پیشتر خود او را قربانی کرده است.
شباهت مهم دیگر میان گذشته و امروز، نه در میدان جنگ، بلکه در سیاست مماشات دیده میشود. اروپا پیش از جنگ جهانی دوم سالها کوشید با هیتلر معامله کند و توافق مونیخ نماد همین تصور بود: با دادن امتیاز شاید بتوان توسعهطلبی را مهار کرد. اما مشکل هیتلر کمبود امتیاز نبود؛ مشکل در ماهیت ایدئولوژی و هدفهای او بود. در بیش از چهار دههٔ گذشته نیز بخشهایی از اروپا و حتی آمریکا بارها کوشیدهاند جمهوری اسلامی را از طریق مذاکره، آزادسازی داراییها، توافق، تجارت، چشمپوشی از بخشی از رفتارهای آن و امید بستن به جناحهای بهاصطلاح معتدل تغییر دهند.
اما شاید صورت مسئله از اساس اشتباه بوده باشد. اگر مسئله فقط «رفتار بد» یک دولت عادی باشد، امتیاز میتواند رفتار را تغییر دهد؛ اما اگر مسئله در ماهیت ایدئولوژی و ساختار قدرت باشد، امتیاز لزوماً حکومت را معتدل نمیکند و چهبسا منابع بیشتری برای ادامهٔ همان سیاست در اختیارش قرار دهد. تجربهٔ مماشات با نازیسم نیز دقیقاً از همین جهت اهمیت دارد: امتیاز هنگامی ابزار صلح است که طرف مقابل نیز صلح را هدف بداند؛ اگر امتیاز تنها به فرصتی برای تجدید قوا و پیشبرد هدفهای ایدئولوژیک تبدیل شود، نتیجه میتواند درست خلاف آن چیزی باشد که امتیازدهنده انتظار داشته است.
در همین نقطه است که کاربرد امروزی تعبیر «D-Day اقتصادی» معنایی نمادین پیدا میکند. در سال ۱۹۴۴، ابزار فشار تانک، ناو، هواپیما، توپخانه و نیروی انسانی بود. امروز، افزون بر قدرت نظامی، اقتصاد نیز میتواند به میدان اصلی فشار تبدیل شود. تحریم نفت، محدود کردن دسترسی به نظام بانکی، هدف گرفتن ناوگان سایه، شبکههای مالی، شرکتهای واسطه، فناوریهای حساس و منابع درآمدی حکومتی، ابزارهاییاند که میتوانند پیش از رسیدن به میدان نبرد، توان مالی و لجستیکی حکومت را هدف قرار دهند.
تفاوت مهم دیگر این است که عملیات نظامی امروزی، دستکم در هدفگذاری اعلامشده، متوجه ملت ایران نیست، بلکه عمدتاً تأسیسات هستهای، موشکی، امنیتی، فرماندهی و زیرساختهایی را هدف قرار میدهد که توان نظامی و امنیتی حکومت را حفظ میکنند. این تفاوت اخلاقی مهمی است، هرچند هیچ جنگی را نمیتوان بدون خطر برای غیرنظامیان تصور کرد و هیچ انسان مسئولی نباید نسبت به جان مردم ایران بیاعتنا باشد.
در عین حال، نباید دچار توهم دیگری شد: آمریکا، اسرائیل یا هیچ کشور دیگری به دلیل عشق به ایران تصمیم نمیگیرد. اسرائیل جمهوری اسلامی را تهدیدی مستقیم و موجودیتی علیه امنیت خود میداند. برنامههای موشکی، شبکهٔ نیروهای نیابتی، تهدیدهای رسمی علیه موجودیت اسرائیل و پروندهٔ هستهای از دلایل اصلی سیاست سختگیرانهٔ آن کشورند. از این رو طبیعی است که ساختار سیاسی و امنیتی اسرائیل خواهان برطرف شدن خودِ منبع تهدید باشد، نه صرفاً مدیریت آن.
آمریکا اما مجموعهٔ گستردهتری از منافع را دنبال میکند: امنیت اسرائیل، امنیت خلیج فارس، جریان انرژی، رابطه با عربستان سعودی و دیگر کشورهای عربی، رقابت با چین و روسیه و ملاحظات سیاست داخلی. از همین رو ممکن است واشنگتن در مقاطعی، به جای براندازی کامل جمهوری اسلامی، به حکومتی ضعیفشده، محدودشده و قابل مذاکره رضایت دهد. این تفاوت برای ملیگرای ایرانی بسیار مهم است، زیرا ما نباید منافع اسرائیل را با منافع ایران یکی بدانیم؛ همانگونه که نباید منافع آمریکا یا کشورهای عربی را با منافع ایران یکسان تصور کنیم. هر کشوری منافع خود را دنبال میکند و این نه توطئه است و نه استثنا، بلکه قاعدهٔ سیاست بینالملل است.
پرسشِ ملیگرای ایرانی باید چیز دیگری باشد: در هر مقطع، منافع کدام بازیگران با آزادی، امنیت، تمامیت ارضی، رفاه و منافع ملی ایران همسو میشود؟ اگر در مقطعی منافع ایران و اسرائیل در تضعیف ساختاری که هم ایرانیان را سرکوب میکند و هم اسرائیل را تهدید میکند به یکدیگر نزدیک شود، این همسویی را نمیتوان صرفاً به دلیل خارجی بودن یک طرف محکوم کرد؛ همانگونه که در سال ۱۹۴۴ آزادسازی فرانسه از اشغال نازیها بیاعتبار نمیشد چون آمریکا و بریتانیا از شکست آلمان نیز منفعت امنیتی میبردند. وجود منفعت شخصی، یک نتیجهٔ درست را الزاماً غیراخلاقی نمیکند.
همین نکته دربارهٔ مفهوم «مسئولیت حمایت» یا R2P نیز اهمیت دارد. R2P مجوز آزاد برای آغاز هر جنگی نیست و اقدام نظامی در حقوق بینالملل محدودیتها و سازوکارهای خود را دارد؛ اما فلسفهای که پشت این اصل قرار دارد روشن است: حاکمیت ملی نباید به سپری برای کشتار مردم همان کشور تبدیل شود. حاکمیت ملی متعلق به ملت است، نه مالکیت شخصی حکومت. وقتی حکومتی هزاران نفر را در خیابانها میکشد، هزاران تن را بازداشت میکند، اینترنت را قطع میکند، خانوادههای قربانیان را تهدید میکند و راههای مسالمتآمیز تغییر را میبندد، جهان حق دارد دستکم این پرسش را مطرح کند که مرز میان احترام به حاکمیت و رها کردن قربانی در برابر سرکوبگر کجاست.
کشتار گستردهٔ ایرانیان در ۱۴۰۴، بهویژه در ۱۸ و ۱۹ دی، یکی از تاریکترین نمونههای همین واقعیت است. حکومت اسلامی بار دیگر نشان داد هنگامی که میان بقای خود و جان ایرانیان مجبور به انتخاب شود، بقای خود را برمیگزیند. در اینجا مقایسه با هولوکاست باید با دقت انجام شود. هولوکاست طرح سازمانیافتهٔ نازیها برای نابودی یهودیان اروپا بود و ویژگی تاریخی خاص خود را دارد؛ اما این یگانگی تاریخی نباید به ابزاری برای کماهمیت جلوه دادن کشتار ایرانیان به دست حکومت خودشان تبدیل شود.
در همین نقطه است که کاربرد امروزی تعبیر «D-Day اقتصادی» معنایی نمادین پیدا میکند. در سال ۱۹۴۴، ابزار فشار تانک، ناو، هواپیما، توپخانه و نیروی انسانی بود. امروز، افزون بر قدرت نظامی، اقتصاد نیز میتواند به میدان اصلی فشار تبدیل شود. تحریم نفت، محدود کردن دسترسی به نظام بانکی، هدف گرفتن ناوگان سایه، شبکههای مالی، شرکتهای واسطه، فناوریهای حساس و منابع درآمدی حکومتی، ابزارهاییاند که میتوانند پیش از رسیدن به میدان نبرد، توان مالی و لجستیکی حکومت را هدف قرار دهند.
تفاوت مهم دیگر این است که عملیات نظامی امروزی، دستکم در هدفگذاری اعلامشده، متوجه ملت ایران نیست، بلکه عمدتاً تأسیسات هستهای، موشکی، امنیتی، فرماندهی و زیرساختهایی را هدف قرار میدهد که توان نظامی و امنیتی حکومت را حفظ میکنند. این تفاوت اخلاقی مهمی است، هرچند هیچ جنگی را نمیتوان بدون خطر برای غیرنظامیان تصور کرد و هیچ انسان مسئولی نباید نسبت به جان مردم ایران بیاعتنا باشد.
در عین حال، نباید دچار توهم دیگری شد: آمریکا، اسرائیل یا هیچ کشور دیگری به دلیل عشق به ایران تصمیم نمیگیرد. اسرائیل جمهوری اسلامی را تهدیدی مستقیم و موجودیتی علیه امنیت خود میداند. برنامههای موشکی، شبکهٔ نیروهای نیابتی، تهدیدهای رسمی علیه موجودیت اسرائیل و پروندهٔ هستهای از دلایل اصلی سیاست سختگیرانهٔ آن کشورند. از این رو طبیعی است که ساختار سیاسی و امنیتی اسرائیل خواهان برطرف شدن خودِ منبع تهدید باشد، نه صرفاً مدیریت آن.
آمریکا اما مجموعهٔ گستردهتری از منافع را دنبال میکند: امنیت اسرائیل، امنیت خلیج فارس، جریان انرژی، رابطه با عربستان سعودی و دیگر کشورهای عربی، رقابت با چین و روسیه و ملاحظات سیاست داخلی. از همین رو ممکن است واشنگتن در مقاطعی، به جای براندازی کامل جمهوری اسلامی، به حکومتی ضعیفشده، محدودشده و قابل مذاکره رضایت دهد. این تفاوت برای ملیگرای ایرانی بسیار مهم است، زیرا ما نباید منافع اسرائیل را با منافع ایران یکی بدانیم؛ همانگونه که نباید منافع آمریکا یا کشورهای عربی را با منافع ایران یکسان تصور کنیم. هر کشوری منافع خود را دنبال میکند و این نه توطئه است و نه استثنا، بلکه قاعدهٔ سیاست بینالملل است.
پرسشِ ملیگرای ایرانی باید چیز دیگری باشد: در هر مقطع، منافع کدام بازیگران با آزادی، امنیت، تمامیت ارضی، رفاه و منافع ملی ایران همسو میشود؟ اگر در مقطعی منافع ایران و اسرائیل در تضعیف ساختاری که هم ایرانیان را سرکوب میکند و هم اسرائیل را تهدید میکند به یکدیگر نزدیک شود، این همسویی را نمیتوان صرفاً به دلیل خارجی بودن یک طرف محکوم کرد؛ همانگونه که در سال ۱۹۴۴ آزادسازی فرانسه از اشغال نازیها بیاعتبار نمیشد چون آمریکا و بریتانیا از شکست آلمان نیز منفعت امنیتی میبردند. وجود منفعت شخصی، یک نتیجهٔ درست را الزاماً غیراخلاقی نمیکند.
همین نکته دربارهٔ مفهوم «مسئولیت حمایت» یا R2P نیز اهمیت دارد. R2P مجوز آزاد برای آغاز هر جنگی نیست و اقدام نظامی در حقوق بینالملل محدودیتها و سازوکارهای خود را دارد؛ اما فلسفهای که پشت این اصل قرار دارد روشن است: حاکمیت ملی نباید به سپری برای کشتار مردم همان کشور تبدیل شود. حاکمیت ملی متعلق به ملت است، نه مالکیت شخصی حکومت. وقتی حکومتی هزاران نفر را در خیابانها میکشد، هزاران تن را بازداشت میکند، اینترنت را قطع میکند، خانوادههای قربانیان را تهدید میکند و راههای مسالمتآمیز تغییر را میبندد، جهان حق دارد دستکم این پرسش را مطرح کند که مرز میان احترام به حاکمیت و رها کردن قربانی در برابر سرکوبگر کجاست.
کشتار گستردهٔ ایرانیان در ۱۴۰۴، بهویژه در ۱۸ و ۱۹ دی، یکی از تاریکترین نمونههای همین واقعیت است. حکومت اسلامی بار دیگر نشان داد هنگامی که میان بقای خود و جان ایرانیان مجبور به انتخاب شود، بقای خود را برمیگزیند. در اینجا مقایسه با هولوکاست باید با دقت انجام شود. هولوکاست طرح سازمانیافتهٔ نازیها برای نابودی یهودیان اروپا بود و ویژگی تاریخی خاص خود را دارد؛ اما این یگانگی تاریخی نباید به ابزاری برای کماهمیت جلوه دادن کشتار ایرانیان به دست حکومت خودشان تبدیل شود.
نمیتوان با دقت تاریخی گفت جمهوری اسلامی برنامهای رسمی و همانند «راهحل نهایی» نازیها برای نابودی تمام ملیگرایان ایرانی دارد؛ اما میتوان بهروشنی دید که ایدئولوژی رسمی جمهوری اسلامی، مفهوم «امت اسلامی» را بر هویت ملی ایران مقدم میداند و هرجا ملیگرایی، فرهنگ ایرانی، تاریخ پیش از اسلام یا خواست حاکمیت ملت با ایدئولوژی رسمی در تعارض قرار گرفته، حکومت بارها جانب ایدئولوژی را گرفته است. از این منظر، نزاع تنها نزاعی سیاسی نیست؛ نزاع بر سر تعریف ایران است: آیا ایران کشوری است که حکومت باید در خدمت ملت آن باشد، یا سرزمینی است که منابع، مردم و هویت آن باید در خدمت یک پروژهٔ فرامرزی ایدئولوژیک قرار گیرد؟
اگر پاسخ حکومت در عمل گزینهٔ دوم باشد، دشمنی با بخشهایی از فرهنگ و هویت تاریخی ایران دیگر صرفاً یک رفتار مقطعی نیست، بلکه میتواند نمود تعارضی ساختاری میان «ایران» و «امت ایدئولوژیک» باشد. از دیدگاه ملیگرایی، بزرگترین جرم جمهوری اسلامی تنها سرکوب سیاسی نیست. این حکومت طی دههها بخش بزرگی از ثروت، انرژی و ظرفیت ایران را در مسیری مصرف کرده که الزاماً با منافع ملت ایران همخوان نبوده است. منابعی که میتوانست صرف آب، محیط زیست، آموزش، درمان، فناوری، زیرساخت و رفاه ایرانیان شود، بارها در خدمت پروژههای منطقهای، نظامی و ایدئولوژیک قرار گرفته است. از همین رو، مخالفت با جمهوری اسلامی فقط مسئلهٔ «حقوق بشر» نیست؛ مسئلهٔ منافع و آیندهٔ ایران و حتا جهان است.
اما چرا جهان برای دههها با چنین حکومتی همکاری کرده است؟ بخشی از پاسخ روشن است: نفت، تجارت، امنیت منطقهای، رقابتهای ژئوپولیتیک و منافع اقتصادی. با این حال، از دیدگاه من عامل دیگری نیز نقش مهمی داشته است: عدم شناخت کافی از ماهیت اسلامگرایی سیاسی. بخش بزرگی از نخبگان غربی برای سالها اسلامگرایی را صرفاً یکی از اشکال «هویت مذهبی» تحلیل کردهاند و در نتیجه، گاه میان آزادی مسلمانان برای باور و عبادت و پروژهٔ سیاسی اسلامگرایانه برای تحمیل یک نظم دینی تفاوت کافی نگذاشتهاند.
این اشتباه امروز تنها مسئلهٔ ایران نیست. اروپا با جریانهایی روبهروست که در اشکال افراطی خود از همان آزادیهایی استفاده میکنند که محصول رنسانس، روشنگری، سکولاریسم و دموکراسیاند، اما برخی از همان اصول، از جمله آزادی نقد دین، برابری زن و مرد و تقدم قانون مدنی را نمیپذیرند. این سخن مخالفت با مسلمانان نیست؛ میلیونها مسلمان در ایران، افغانستان، سوریه و کشورهای دیگر خود نخستین قربانیان اسلامگرایی سیاسی بودهاند. موضوع، تمایز میان دین به عنوان باور شخصی و ایدئولوژی دینی به عنوان ابزار کسب و حفظ قدرت است.
جامعهٔ آزاد اگر این تفاوت را نفهمد، ممکن است مدارا را به شکلی به کار گیرد که در نهایت به زیان خود مدارا تمام شود. تاریخ اروپا پیشتر نشان داده است که دموکراسی میتواند از سوی نیروهایی مورد استفاده قرار گیرد که پس از دستیابی به قدرت، همان دموکراسی را محدود یا نابود میکنند. آزادی هنگامی پایدار میماند که جامعه نه تنها حق باور داشتن، بلکه حق باور نداشتن، نقد کردن، تغییر عقیده و زندگی کردن بیرون از چارچوب یک ایدئولوژی را نیز به رسمیت بشناسد.
و سرانجام میرسیم به پرسشی که امروز میان ایرانیان اختلاف فراوانی ایجاد کرده است: جنگ. هیچ انسان خردمندی نباید از بمباران، ویرانی و مرگ مردم استقبال کند. جنگ رمانتیک نیست و نباید به شعار تبدیل شود؛ اما گفتن «من مخالف جنگم» نیز بهتنهایی موضع اخلاقی کاملی نیست. اگر در سال ۱۹۴۴ کسی در فرانسهٔ اشغالشده میگفت «من مخالف جنگم، بنابراین آمریکا، بریتانیا و کانادا نباید علیه آلمان اقدام کنند»، نتیجهٔ عملی چنین موضعی چه میشد؟ ادامهٔ اشغال، ادامهٔ سرکوب و ادامهٔ جنگی که نازیها آغاز کرده بودند. بنابراین میان مخالفت با جنگ و مخالفت با دفاع، و میان محکوم کردن تجاوز و محکوم کردن مقابله با متجاوز، تفاوتی بنیادین وجود دارد.
امروز نیز یک ایرانی میتواند هم مخالف جمهوری اسلامی باشد و هم عمیقاً نگران جان هممیهنانش در جنگ باشد. این نگرانی انسانی و قابل احترام است. اما هنگامی که «ضد جنگ بودن» به این معنا تبدیل شود که جمهوری اسلامی میتواند مردم را بکشد، منابع ایران را مصرف کند، کشورهای دیگر را تهدید کند و در همان حال هر فشار مؤثر خارجی نیز صرفاً به دلیل «دخالت خارجی» محکوم شود، پرسشی اجتنابناپذیر در برابر ما قرار میگیرد: پس راه عملی پایان دادن به این چرخه چیست؟
اگر پاسخ حکومت در عمل گزینهٔ دوم باشد، دشمنی با بخشهایی از فرهنگ و هویت تاریخی ایران دیگر صرفاً یک رفتار مقطعی نیست، بلکه میتواند نمود تعارضی ساختاری میان «ایران» و «امت ایدئولوژیک» باشد. از دیدگاه ملیگرایی، بزرگترین جرم جمهوری اسلامی تنها سرکوب سیاسی نیست. این حکومت طی دههها بخش بزرگی از ثروت، انرژی و ظرفیت ایران را در مسیری مصرف کرده که الزاماً با منافع ملت ایران همخوان نبوده است. منابعی که میتوانست صرف آب، محیط زیست، آموزش، درمان، فناوری، زیرساخت و رفاه ایرانیان شود، بارها در خدمت پروژههای منطقهای، نظامی و ایدئولوژیک قرار گرفته است. از همین رو، مخالفت با جمهوری اسلامی فقط مسئلهٔ «حقوق بشر» نیست؛ مسئلهٔ منافع و آیندهٔ ایران و حتا جهان است.
اما چرا جهان برای دههها با چنین حکومتی همکاری کرده است؟ بخشی از پاسخ روشن است: نفت، تجارت، امنیت منطقهای، رقابتهای ژئوپولیتیک و منافع اقتصادی. با این حال، از دیدگاه من عامل دیگری نیز نقش مهمی داشته است: عدم شناخت کافی از ماهیت اسلامگرایی سیاسی. بخش بزرگی از نخبگان غربی برای سالها اسلامگرایی را صرفاً یکی از اشکال «هویت مذهبی» تحلیل کردهاند و در نتیجه، گاه میان آزادی مسلمانان برای باور و عبادت و پروژهٔ سیاسی اسلامگرایانه برای تحمیل یک نظم دینی تفاوت کافی نگذاشتهاند.
این اشتباه امروز تنها مسئلهٔ ایران نیست. اروپا با جریانهایی روبهروست که در اشکال افراطی خود از همان آزادیهایی استفاده میکنند که محصول رنسانس، روشنگری، سکولاریسم و دموکراسیاند، اما برخی از همان اصول، از جمله آزادی نقد دین، برابری زن و مرد و تقدم قانون مدنی را نمیپذیرند. این سخن مخالفت با مسلمانان نیست؛ میلیونها مسلمان در ایران، افغانستان، سوریه و کشورهای دیگر خود نخستین قربانیان اسلامگرایی سیاسی بودهاند. موضوع، تمایز میان دین به عنوان باور شخصی و ایدئولوژی دینی به عنوان ابزار کسب و حفظ قدرت است.
جامعهٔ آزاد اگر این تفاوت را نفهمد، ممکن است مدارا را به شکلی به کار گیرد که در نهایت به زیان خود مدارا تمام شود. تاریخ اروپا پیشتر نشان داده است که دموکراسی میتواند از سوی نیروهایی مورد استفاده قرار گیرد که پس از دستیابی به قدرت، همان دموکراسی را محدود یا نابود میکنند. آزادی هنگامی پایدار میماند که جامعه نه تنها حق باور داشتن، بلکه حق باور نداشتن، نقد کردن، تغییر عقیده و زندگی کردن بیرون از چارچوب یک ایدئولوژی را نیز به رسمیت بشناسد.
و سرانجام میرسیم به پرسشی که امروز میان ایرانیان اختلاف فراوانی ایجاد کرده است: جنگ. هیچ انسان خردمندی نباید از بمباران، ویرانی و مرگ مردم استقبال کند. جنگ رمانتیک نیست و نباید به شعار تبدیل شود؛ اما گفتن «من مخالف جنگم» نیز بهتنهایی موضع اخلاقی کاملی نیست. اگر در سال ۱۹۴۴ کسی در فرانسهٔ اشغالشده میگفت «من مخالف جنگم، بنابراین آمریکا، بریتانیا و کانادا نباید علیه آلمان اقدام کنند»، نتیجهٔ عملی چنین موضعی چه میشد؟ ادامهٔ اشغال، ادامهٔ سرکوب و ادامهٔ جنگی که نازیها آغاز کرده بودند. بنابراین میان مخالفت با جنگ و مخالفت با دفاع، و میان محکوم کردن تجاوز و محکوم کردن مقابله با متجاوز، تفاوتی بنیادین وجود دارد.
امروز نیز یک ایرانی میتواند هم مخالف جمهوری اسلامی باشد و هم عمیقاً نگران جان هممیهنانش در جنگ باشد. این نگرانی انسانی و قابل احترام است. اما هنگامی که «ضد جنگ بودن» به این معنا تبدیل شود که جمهوری اسلامی میتواند مردم را بکشد، منابع ایران را مصرف کند، کشورهای دیگر را تهدید کند و در همان حال هر فشار مؤثر خارجی نیز صرفاً به دلیل «دخالت خارجی» محکوم شود، پرسشی اجتنابناپذیر در برابر ما قرار میگیرد: پس راه عملی پایان دادن به این چرخه چیست؟
تاریخ نرماندی پاسخ سادهای به این پرسش نمیدهد، اما هشداری روشن دارد. جهان سالها پیش از D-Day به هیتلر فرصت داد. سیاستمداران بسیاری میخواستند جنگ نشود؛ امتیاز دادند، عقب نشستند، هشدارها را نادیده گرفتند و امیدوار ماندند که توسعهطلبی متوقف شود. چنین نشد و در نهایت همان کشورهایی که میخواستند از هزینهٔ مقابله بگریزند، مجبور شدند هزینهای بسیار سنگینتر بپردازند. شاید مهمترین پیوند میان نرماندی و تهران امروز همین باشد: تاریخ الزاماً تکرار نمیشود، اما الگوها میتوانند تکرار شوند؛ حکومت ایدئولوژیک، سیاست مماشات، تصور تغییر رفتار بدون تغییر ماهیت، انتقال هزینه به آینده و سرانجام رسیدن به نقطهای که دیگر انتخاب آسانی باقی نمانده است.
برای یک ملیگرای ایرانی، معیار نهایی نباید آمریکا، اسرائیل، اروپا یا حتی شعار «ضد جنگ» باشد؛ معیار باید ایران باشد. آیا یک سیاست به آزادی ایرانیان نزدیکتر میشود یا به بقای سرکوب؟ آیا منابع ایران را به مردم ایران بازمیگرداند یا در خدمت یک پروژهٔ ایدئولوژیک نگاه میدارد؟ آیا امنیت و تمامیت ارضی ایران را تقویت میکند یا کشور را بیش از پیش درگیر جنگهای منطقهای میکند؟ آیا حکومت را پاسخگو به ملت میکند یا ملت را همچنان در خدمت حکومت نگه میدارد؟
از این منظر، ملیگرایی نه وابستگی به قدرت خارجی است و نه دشمنی همیشگی با آن. ملیگرایی یعنی تشخیص منافع ایران در هر شرایط و هر ائتلاف. کشورها دوست دائمی ندارند؛ دشمن دائمی نیز ندارند. آنچه دارند منافع پایدار است و ایران نیز باید چنین باشد. اگر روزی آمریکا، اسرائیل یا هر کشور دیگری در موضوعی با منافع ایران همسو باشد، استفاده از آن همسویی خیانت نیست؛ همانگونه که اگر فردا همان کشور در برابر منافع ایران قرار گیرد، مخالفت با آن نیز نباید به دشمنی ایدئولوژیک تبدیل شود. تنها وفاداری دائمی باید به ایران باشد.
D-Day را نباید ستایش جنگ دانست؛ باید آن را یادآور لحظهای دانست که جهان دریافت گاهی هزینهٔ مقابله نکردن با یک حکومت تمامیتخواه، بسیار بیشتر از هزینهٔ مقابله با آن است. هشتاد و دو سال پس از نرماندی، پرسش دوباره در برابر ماست: آیا جهان این بار پیش از آنکه دیر شود، ماهیت یک حکومت ایدئولوژیک و توسعهطلب را خواهد شناخت؟ و مهمتر از آن، آیا خود ما ایرانیان پیش از دیگران خواهیم پذیرفت که هیچ ایدئولوژی، هیچ حکومت و هیچ مصلحت سیاسیای ارزشمندتر از ایران و جان ایرانی نیست؟
شاید تاریخ هرگز دقیقاً تکرار نشود؛ اما اگر هشدارهایش را نشنویم، گاهی هزینهٔ تکرار اشتباهاتش تفاوت چندانی با تکرار خود تاریخ ندارد. م.ن مطالب بیشتر در @realistically
برای یک ملیگرای ایرانی، معیار نهایی نباید آمریکا، اسرائیل، اروپا یا حتی شعار «ضد جنگ» باشد؛ معیار باید ایران باشد. آیا یک سیاست به آزادی ایرانیان نزدیکتر میشود یا به بقای سرکوب؟ آیا منابع ایران را به مردم ایران بازمیگرداند یا در خدمت یک پروژهٔ ایدئولوژیک نگاه میدارد؟ آیا امنیت و تمامیت ارضی ایران را تقویت میکند یا کشور را بیش از پیش درگیر جنگهای منطقهای میکند؟ آیا حکومت را پاسخگو به ملت میکند یا ملت را همچنان در خدمت حکومت نگه میدارد؟
از این منظر، ملیگرایی نه وابستگی به قدرت خارجی است و نه دشمنی همیشگی با آن. ملیگرایی یعنی تشخیص منافع ایران در هر شرایط و هر ائتلاف. کشورها دوست دائمی ندارند؛ دشمن دائمی نیز ندارند. آنچه دارند منافع پایدار است و ایران نیز باید چنین باشد. اگر روزی آمریکا، اسرائیل یا هر کشور دیگری در موضوعی با منافع ایران همسو باشد، استفاده از آن همسویی خیانت نیست؛ همانگونه که اگر فردا همان کشور در برابر منافع ایران قرار گیرد، مخالفت با آن نیز نباید به دشمنی ایدئولوژیک تبدیل شود. تنها وفاداری دائمی باید به ایران باشد.
D-Day را نباید ستایش جنگ دانست؛ باید آن را یادآور لحظهای دانست که جهان دریافت گاهی هزینهٔ مقابله نکردن با یک حکومت تمامیتخواه، بسیار بیشتر از هزینهٔ مقابله با آن است. هشتاد و دو سال پس از نرماندی، پرسش دوباره در برابر ماست: آیا جهان این بار پیش از آنکه دیر شود، ماهیت یک حکومت ایدئولوژیک و توسعهطلب را خواهد شناخت؟ و مهمتر از آن، آیا خود ما ایرانیان پیش از دیگران خواهیم پذیرفت که هیچ ایدئولوژی، هیچ حکومت و هیچ مصلحت سیاسیای ارزشمندتر از ایران و جان ایرانی نیست؟
شاید تاریخ هرگز دقیقاً تکرار نشود؛ اما اگر هشدارهایش را نشنویم، گاهی هزینهٔ تکرار اشتباهاتش تفاوت چندانی با تکرار خود تاریخ ندارد. م.ن مطالب بیشتر در @realistically
📖 اندیشه، واقعیت و مسئولیت
دعوتی به اندیشیدن، پرسشگری و شناخت واقعیت؛ تلاشی برای پیمودن راهی از اندیشه به شناخت، و از شناخت به مسئولیت.
برای آگاهی از چگونگی دریافت کتاب:
مسعود نجاتی
📞 604-760-8015
دعوتی به اندیشیدن، پرسشگری و شناخت واقعیت؛ تلاشی برای پیمودن راهی از اندیشه به شناخت، و از شناخت به مسئولیت.
برای آگاهی از چگونگی دریافت کتاب:
مسعود نجاتی
📞 604-760-8015