بر سنگِ تاریخ بنویسید: آنان که خود را نمایندگانِ خدا میخواندند، بیش از هر دشمنی، از مردمِ خویش قربانی گرفتند.
😁1
روزگاری ساختن از این کشور که اذان صبحش ، صدای چوبه های دار میده، تا توحید برای خدایی که ۴۸ ساله به اسم معبود بهمون معرفی میکنن و به اسمش خون میریزن.
برای ارامش روح تمام فرشتگان و جان فدایان ایران زمین
نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم! 🖤
برای ارامش روح تمام فرشتگان و جان فدایان ایران زمین
نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم! 🖤
💔5😁1
Forwarded from FleetingLife (؛)
نامههای خوانده نشده./سه.
نورِ دیده،سلام.
عرضی ندارم جز اینکه قلم را به دست گرفتهام تا از سکوتی گویم که این روزها،قرینِ حالِ من شده است.نوشتن از تو آسان است،اما ننوشتن از تو،دشوارترین کارِ جهان است.گاه مینشینم و هزاران سخن در خاطرِم صف میکشند،اما خموشی را برمیگزینم،نه از آن رو که کمسخنم،که از این بیم دارم که مبادا کلمات،چنان که باید،گویایِ حالِ دلِ من نباشند.
ء.
مرا نیز سخنانِ بسیار است که بر زبان نراندهام و شاید هرگز نرانم. برخی چیزها را باید در سکوت نگاه داشت؛چه،اگر بر زبان رانی،از قدرشان کاسته شود.آن خموشی،خود زبانی است که جز کسی که گوشِ دل دارد،آن را درنیابد.
ء.
این روزها،سکوتِ من،آکنده از توست.هر دم،در گوشِ دل،آوایِ گامهایت را میشنوم که نمیآیی.
و من،به جای فریاد،قلم به دست میگیرم؛که هر کلامی،ارزشِ گفتن ندارد؛و هر عشقی،برای ماندگار شدن،نیاز به فریاد ندارد.
ارادتمندِ همیشگیِ تو.
نورِ دیده،سلام.
عرضی ندارم جز اینکه قلم را به دست گرفتهام تا از سکوتی گویم که این روزها،قرینِ حالِ من شده است.نوشتن از تو آسان است،اما ننوشتن از تو،دشوارترین کارِ جهان است.گاه مینشینم و هزاران سخن در خاطرِم صف میکشند،اما خموشی را برمیگزینم،نه از آن رو که کمسخنم،که از این بیم دارم که مبادا کلمات،چنان که باید،گویایِ حالِ دلِ من نباشند.
ء.
مرا نیز سخنانِ بسیار است که بر زبان نراندهام و شاید هرگز نرانم. برخی چیزها را باید در سکوت نگاه داشت؛چه،اگر بر زبان رانی،از قدرشان کاسته شود.آن خموشی،خود زبانی است که جز کسی که گوشِ دل دارد،آن را درنیابد.
ء.
این روزها،سکوتِ من،آکنده از توست.هر دم،در گوشِ دل،آوایِ گامهایت را میشنوم که نمیآیی.
و من،به جای فریاد،قلم به دست میگیرم؛که هر کلامی،ارزشِ گفتن ندارد؛و هر عشقی،برای ماندگار شدن،نیاز به فریاد ندارد.
ارادتمندِ همیشگیِ تو.
🔥3
وقتی همه رهایت میکنند
و قدم به تاریکی میگذاری،
دیگر دیدنِ هیچکس
برای دلت معنایی ندارد...
حتی اگر همان کسی باشد
که روزی تمامِ دنیایت بود،
همان که دوستش داشتی،
همان که به بودنش دل بسته بودی.
و قدم به تاریکی میگذاری،
دیگر دیدنِ هیچکس
برای دلت معنایی ندارد...
حتی اگر همان کسی باشد
که روزی تمامِ دنیایت بود،
همان که دوستش داشتی،
همان که به بودنش دل بسته بودی.
دوست میدارم در واپسین ثانیههایی که ما را به یکدیگر محرم کردهاند، خواستار بوسهای باشم؛ نه بر آن گونههای سرخ و قربانیطلبت، بلکه بر آن چشمانی که از دلِ یک رؤیا آوردهای؛ گویی رؤیایی از درگیریهای افسانگان بوده و تو نیز یکی از اسیرانش بودهای.
اسیرانی که چنان چشم بر مالهای خدایان دارند که کافی است لحظهای از آنان غفلت کنی تا ببینی چگونه خود را با آن الماسهای تیره پوشاندهاند و در حال فرارند.
آری، دردانهی من، تو نیز یکی از آن اسیران بودهای. حال، آیا تو خود از آنانی بودی که با پوشش خود از دیدگان دیگران رها میشوند؟ یا از آنان بودهای که جانباختگان را زیر پوشش خود، به حیاتی زیباتر از هر چشمهای درمیآورند؟
شاید باید تو را از نوع دوم بدانم. به هر حال، من نیز یکی از طالبان نعمتهای بیکران تو هستم.
میدانی از کدام برگِ کاغذهای زندگیاش خوشم میآمد؟ آنگاه که چنین میگفت:
«خدا را شاهد است که گر نفسهایم را ببری، بر من مشکلی نیست؛ گر با نفرتت مرا تکهتکه سازی، از تو غمی به دل نمیگیرم، مگر آنکه او را از من بگیری. بیگمان، لحظهای دوری از صدای رؤیاییاش و آن چهرهی ربودهشده از فرشتگان، جز مرگ چیزی برایم به ارمغان نخواهد آورد.»
سپس مرا مانند تحفهای رها میکنی؛ گویی روبانش را نیز از آن دزدیدهاند و پارهپاره در گوشهای از اتاق رها ساختهاند. اتاقی که دیگر نه نوری دارد و نه دلیلی برای ورود نور.
پس من چه میتوانم بکنم؟ جز آنکه به طنابی نگاه کنم که آنچنان فریاد میزند تا خود را با آن بیاویزم؛ گویی من معشوقه بودم و آن طناب عاشق.
نمیدانم چرا سخنانش هر بار مرا به خنده میانداخت. مگر میشود فرومایهای همچون انسان با عشق آشنا شود و بگوید بیآن، خود را با طناب دار برهنه و درهم سازد؟
بیگمان، بر طبیعت این آدمیان چیزی جز نفرت حرام نیست.
اما میگذرد تا روزی که درمییابم آن مدهوشِ موهای یارش چه مینواخت. شبها را با افکاری به رنگ و بوی یار او میگذرانم.
آری، درست است که یار من نیست و من هیچ سررشتهای از پاکی و زلالت عشق بر دل خود نمییابم؛ اما برای لحظهای هم که شده، دوست میدارم دوریِ او و رؤیای بهدارآویختن خود را به یاد آورم.
آیا او واقعاً چنان زیباست که بخواهم حتی به قلم خود لگدِ دوری بزنم و بیدرنگ، با پاهایی فرسودهتر از خودم و کفشهایی که با سنگی تیز همخواب شدهاند، به سوی آن برگزیدهی حق بدوم؟
جالب و در عین حال خندهدار است. هرچند تفکر دربارهاش مرا به لبخند وامیدارد، نمیدانم چگونه؛ اما این لبخند را دوست دارم!
پس بیشتر ورق میزنم تا بیشتر از رازهایش سر دربیاورم. به صفحهای میرسم که ناآشنا به نظر میرسد. عجب اسم احمقانهای! چه کسی میتواند راهیابی به نماد پاکی را با عنوانی چون «اولین دیدار» نامگذاری کند؟
همانا که قلم راست میگفت از پستبودن این آدمیان.
خب، بیشتر ورق میزنم. حبِ یار در قلبم بیشتر نفوذ میکند؛ گویی میتوانم چهرهاش را در خاطراتم دریابم. اما چرا؟ چرا هر ورقی که جلوتر میروم، اشکهایم بیشتر سرریز میشوند؟
همانا که دیگر توانی برای مقاومت ندارم.
پس به دیدار دیگری میرسم. گویی این بار به این غنیمت دست یافته است تا بتواند انگشتان گرم او را با سردی وجود خود درآمیزد و ترکیبی خلق کند که برای دوزخیان نیز محال است.
آخر با چه حقی دستان سرد خود را بر انگشتان لطیف و گرم او کشیده و با لبخند به او گفته است:
«با هر لمس، بیشتر به یاد سیبی میافتم که هوا آن را از درخت شیطان برکند و چنان با ولع گاز زد که گویی میخواهد بر گلوی آن شیطان بوسه زند.»
واقعاً که سلیقهای در انتخاب جملهها ندارد. کم مانده است که خود او را از وجودت برهانی و بعد به پای من بیفتی و بگویی: «چرا رهایم کردی؟»؛ آنگاه که تمام وجودم را با خنجری کند برایش میگشودم.
ساده است، ای کماندیش! او چه نیازی به آن پیکر نحس تو دارد، هنگامی که خود از باطن، بهمانند دیوی از آهن و خون است؟
کتابش را پس میزنم. نمیتواند اینگونه مرا به افکار مدنظرش بازگرداند. مرا چه رویی است به عشق؟
همانا که ساعت گذشته است و باید به همخانهی خود برگردم: مرکب و قلم.
جهان بر دور سرم میچرخد؛ گویی نمیتوانم حتی یک ثانیه از چشمان او فرار کنم. متوجهام که تو چگونه او را میپرستیدی، اما آیا من لایق این هستم که بوی مدهوشکنندهاش و بوسه بر آن ابروهای نازکش را تجربه کنم؟
بس است چنین خیالهای وهمآلود و بیارزش. اصلاً محال است که او حتی نگاهی به من بیندازد، چه رسد به چنین رؤیاهایی!
پس دوباره بر تابوت خود دراز میکشم و تلاش میکنم او را از یاد ببرم؛ اما اینک نوبت مهمانی جدید است.
هوا بارانی است. گویی آسمان عمداً اشک میریزد تا به دربندآویختهای فرصت فرار دهد؛ اما به چه کسی؟
صدای پای اسبان را بهخوبی میشنوم.
اسیرانی که چنان چشم بر مالهای خدایان دارند که کافی است لحظهای از آنان غفلت کنی تا ببینی چگونه خود را با آن الماسهای تیره پوشاندهاند و در حال فرارند.
آری، دردانهی من، تو نیز یکی از آن اسیران بودهای. حال، آیا تو خود از آنانی بودی که با پوشش خود از دیدگان دیگران رها میشوند؟ یا از آنان بودهای که جانباختگان را زیر پوشش خود، به حیاتی زیباتر از هر چشمهای درمیآورند؟
شاید باید تو را از نوع دوم بدانم. به هر حال، من نیز یکی از طالبان نعمتهای بیکران تو هستم.
میدانی از کدام برگِ کاغذهای زندگیاش خوشم میآمد؟ آنگاه که چنین میگفت:
«خدا را شاهد است که گر نفسهایم را ببری، بر من مشکلی نیست؛ گر با نفرتت مرا تکهتکه سازی، از تو غمی به دل نمیگیرم، مگر آنکه او را از من بگیری. بیگمان، لحظهای دوری از صدای رؤیاییاش و آن چهرهی ربودهشده از فرشتگان، جز مرگ چیزی برایم به ارمغان نخواهد آورد.»
سپس مرا مانند تحفهای رها میکنی؛ گویی روبانش را نیز از آن دزدیدهاند و پارهپاره در گوشهای از اتاق رها ساختهاند. اتاقی که دیگر نه نوری دارد و نه دلیلی برای ورود نور.
پس من چه میتوانم بکنم؟ جز آنکه به طنابی نگاه کنم که آنچنان فریاد میزند تا خود را با آن بیاویزم؛ گویی من معشوقه بودم و آن طناب عاشق.
نمیدانم چرا سخنانش هر بار مرا به خنده میانداخت. مگر میشود فرومایهای همچون انسان با عشق آشنا شود و بگوید بیآن، خود را با طناب دار برهنه و درهم سازد؟
بیگمان، بر طبیعت این آدمیان چیزی جز نفرت حرام نیست.
اما میگذرد تا روزی که درمییابم آن مدهوشِ موهای یارش چه مینواخت. شبها را با افکاری به رنگ و بوی یار او میگذرانم.
آری، درست است که یار من نیست و من هیچ سررشتهای از پاکی و زلالت عشق بر دل خود نمییابم؛ اما برای لحظهای هم که شده، دوست میدارم دوریِ او و رؤیای بهدارآویختن خود را به یاد آورم.
آیا او واقعاً چنان زیباست که بخواهم حتی به قلم خود لگدِ دوری بزنم و بیدرنگ، با پاهایی فرسودهتر از خودم و کفشهایی که با سنگی تیز همخواب شدهاند، به سوی آن برگزیدهی حق بدوم؟
جالب و در عین حال خندهدار است. هرچند تفکر دربارهاش مرا به لبخند وامیدارد، نمیدانم چگونه؛ اما این لبخند را دوست دارم!
پس بیشتر ورق میزنم تا بیشتر از رازهایش سر دربیاورم. به صفحهای میرسم که ناآشنا به نظر میرسد. عجب اسم احمقانهای! چه کسی میتواند راهیابی به نماد پاکی را با عنوانی چون «اولین دیدار» نامگذاری کند؟
همانا که قلم راست میگفت از پستبودن این آدمیان.
خب، بیشتر ورق میزنم. حبِ یار در قلبم بیشتر نفوذ میکند؛ گویی میتوانم چهرهاش را در خاطراتم دریابم. اما چرا؟ چرا هر ورقی که جلوتر میروم، اشکهایم بیشتر سرریز میشوند؟
همانا که دیگر توانی برای مقاومت ندارم.
پس به دیدار دیگری میرسم. گویی این بار به این غنیمت دست یافته است تا بتواند انگشتان گرم او را با سردی وجود خود درآمیزد و ترکیبی خلق کند که برای دوزخیان نیز محال است.
آخر با چه حقی دستان سرد خود را بر انگشتان لطیف و گرم او کشیده و با لبخند به او گفته است:
«با هر لمس، بیشتر به یاد سیبی میافتم که هوا آن را از درخت شیطان برکند و چنان با ولع گاز زد که گویی میخواهد بر گلوی آن شیطان بوسه زند.»
واقعاً که سلیقهای در انتخاب جملهها ندارد. کم مانده است که خود او را از وجودت برهانی و بعد به پای من بیفتی و بگویی: «چرا رهایم کردی؟»؛ آنگاه که تمام وجودم را با خنجری کند برایش میگشودم.
ساده است، ای کماندیش! او چه نیازی به آن پیکر نحس تو دارد، هنگامی که خود از باطن، بهمانند دیوی از آهن و خون است؟
کتابش را پس میزنم. نمیتواند اینگونه مرا به افکار مدنظرش بازگرداند. مرا چه رویی است به عشق؟
همانا که ساعت گذشته است و باید به همخانهی خود برگردم: مرکب و قلم.
جهان بر دور سرم میچرخد؛ گویی نمیتوانم حتی یک ثانیه از چشمان او فرار کنم. متوجهام که تو چگونه او را میپرستیدی، اما آیا من لایق این هستم که بوی مدهوشکنندهاش و بوسه بر آن ابروهای نازکش را تجربه کنم؟
بس است چنین خیالهای وهمآلود و بیارزش. اصلاً محال است که او حتی نگاهی به من بیندازد، چه رسد به چنین رؤیاهایی!
پس دوباره بر تابوت خود دراز میکشم و تلاش میکنم او را از یاد ببرم؛ اما اینک نوبت مهمانی جدید است.
هوا بارانی است. گویی آسمان عمداً اشک میریزد تا به دربندآویختهای فرصت فرار دهد؛ اما به چه کسی؟
صدای پای اسبان را بهخوبی میشنوم.