وقتی همه رهایت میکنند
و قدم به تاریکی میگذاری،
دیگر دیدنِ هیچکس
برای دلت معنایی ندارد...
حتی اگر همان کسی باشد
که روزی تمامِ دنیایت بود،
همان که دوستش داشتی،
همان که به بودنش دل بسته بودی.
و قدم به تاریکی میگذاری،
دیگر دیدنِ هیچکس
برای دلت معنایی ندارد...
حتی اگر همان کسی باشد
که روزی تمامِ دنیایت بود،
همان که دوستش داشتی،
همان که به بودنش دل بسته بودی.
دوست میدارم در واپسین ثانیههایی که ما را به یکدیگر محرم کردهاند، خواستار بوسهای باشم؛ نه بر آن گونههای سرخ و قربانیطلبت، بلکه بر آن چشمانی که از دلِ یک رؤیا آوردهای؛ گویی رؤیایی از درگیریهای افسانگان بوده و تو نیز یکی از اسیرانش بودهای.
اسیرانی که چنان چشم بر مالهای خدایان دارند که کافی است لحظهای از آنان غفلت کنی تا ببینی چگونه خود را با آن الماسهای تیره پوشاندهاند و در حال فرارند.
آری، دردانهی من، تو نیز یکی از آن اسیران بودهای. حال، آیا تو خود از آنانی بودی که با پوشش خود از دیدگان دیگران رها میشوند؟ یا از آنان بودهای که جانباختگان را زیر پوشش خود، به حیاتی زیباتر از هر چشمهای درمیآورند؟
شاید باید تو را از نوع دوم بدانم. به هر حال، من نیز یکی از طالبان نعمتهای بیکران تو هستم.
میدانی از کدام برگِ کاغذهای زندگیاش خوشم میآمد؟ آنگاه که چنین میگفت:
«خدا را شاهد است که گر نفسهایم را ببری، بر من مشکلی نیست؛ گر با نفرتت مرا تکهتکه سازی، از تو غمی به دل نمیگیرم، مگر آنکه او را از من بگیری. بیگمان، لحظهای دوری از صدای رؤیاییاش و آن چهرهی ربودهشده از فرشتگان، جز مرگ چیزی برایم به ارمغان نخواهد آورد.»
سپس مرا مانند تحفهای رها میکنی؛ گویی روبانش را نیز از آن دزدیدهاند و پارهپاره در گوشهای از اتاق رها ساختهاند. اتاقی که دیگر نه نوری دارد و نه دلیلی برای ورود نور.
پس من چه میتوانم بکنم؟ جز آنکه به طنابی نگاه کنم که آنچنان فریاد میزند تا خود را با آن بیاویزم؛ گویی من معشوقه بودم و آن طناب عاشق.
نمیدانم چرا سخنانش هر بار مرا به خنده میانداخت. مگر میشود فرومایهای همچون انسان با عشق آشنا شود و بگوید بیآن، خود را با طناب دار برهنه و درهم سازد؟
بیگمان، بر طبیعت این آدمیان چیزی جز نفرت حرام نیست.
اما میگذرد تا روزی که درمییابم آن مدهوشِ موهای یارش چه مینواخت. شبها را با افکاری به رنگ و بوی یار او میگذرانم.
آری، درست است که یار من نیست و من هیچ سررشتهای از پاکی و زلالت عشق بر دل خود نمییابم؛ اما برای لحظهای هم که شده، دوست میدارم دوریِ او و رؤیای بهدارآویختن خود را به یاد آورم.
آیا او واقعاً چنان زیباست که بخواهم حتی به قلم خود لگدِ دوری بزنم و بیدرنگ، با پاهایی فرسودهتر از خودم و کفشهایی که با سنگی تیز همخواب شدهاند، به سوی آن برگزیدهی حق بدوم؟
جالب و در عین حال خندهدار است. هرچند تفکر دربارهاش مرا به لبخند وامیدارد، نمیدانم چگونه؛ اما این لبخند را دوست دارم!
پس بیشتر ورق میزنم تا بیشتر از رازهایش سر دربیاورم. به صفحهای میرسم که ناآشنا به نظر میرسد. عجب اسم احمقانهای! چه کسی میتواند راهیابی به نماد پاکی را با عنوانی چون «اولین دیدار» نامگذاری کند؟
همانا که قلم راست میگفت از پستبودن این آدمیان.
خب، بیشتر ورق میزنم. حبِ یار در قلبم بیشتر نفوذ میکند؛ گویی میتوانم چهرهاش را در خاطراتم دریابم. اما چرا؟ چرا هر ورقی که جلوتر میروم، اشکهایم بیشتر سرریز میشوند؟
همانا که دیگر توانی برای مقاومت ندارم.
پس به دیدار دیگری میرسم. گویی این بار به این غنیمت دست یافته است تا بتواند انگشتان گرم او را با سردی وجود خود درآمیزد و ترکیبی خلق کند که برای دوزخیان نیز محال است.
آخر با چه حقی دستان سرد خود را بر انگشتان لطیف و گرم او کشیده و با لبخند به او گفته است:
«با هر لمس، بیشتر به یاد سیبی میافتم که هوا آن را از درخت شیطان برکند و چنان با ولع گاز زد که گویی میخواهد بر گلوی آن شیطان بوسه زند.»
واقعاً که سلیقهای در انتخاب جملهها ندارد. کم مانده است که خود او را از وجودت برهانی و بعد به پای من بیفتی و بگویی: «چرا رهایم کردی؟»؛ آنگاه که تمام وجودم را با خنجری کند برایش میگشودم.
ساده است، ای کماندیش! او چه نیازی به آن پیکر نحس تو دارد، هنگامی که خود از باطن، بهمانند دیوی از آهن و خون است؟
کتابش را پس میزنم. نمیتواند اینگونه مرا به افکار مدنظرش بازگرداند. مرا چه رویی است به عشق؟
همانا که ساعت گذشته است و باید به همخانهی خود برگردم: مرکب و قلم.
جهان بر دور سرم میچرخد؛ گویی نمیتوانم حتی یک ثانیه از چشمان او فرار کنم. متوجهام که تو چگونه او را میپرستیدی، اما آیا من لایق این هستم که بوی مدهوشکنندهاش و بوسه بر آن ابروهای نازکش را تجربه کنم؟
بس است چنین خیالهای وهمآلود و بیارزش. اصلاً محال است که او حتی نگاهی به من بیندازد، چه رسد به چنین رؤیاهایی!
پس دوباره بر تابوت خود دراز میکشم و تلاش میکنم او را از یاد ببرم؛ اما اینک نوبت مهمانی جدید است.
هوا بارانی است. گویی آسمان عمداً اشک میریزد تا به دربندآویختهای فرصت فرار دهد؛ اما به چه کسی؟
صدای پای اسبان را بهخوبی میشنوم.
اسیرانی که چنان چشم بر مالهای خدایان دارند که کافی است لحظهای از آنان غفلت کنی تا ببینی چگونه خود را با آن الماسهای تیره پوشاندهاند و در حال فرارند.
آری، دردانهی من، تو نیز یکی از آن اسیران بودهای. حال، آیا تو خود از آنانی بودی که با پوشش خود از دیدگان دیگران رها میشوند؟ یا از آنان بودهای که جانباختگان را زیر پوشش خود، به حیاتی زیباتر از هر چشمهای درمیآورند؟
شاید باید تو را از نوع دوم بدانم. به هر حال، من نیز یکی از طالبان نعمتهای بیکران تو هستم.
میدانی از کدام برگِ کاغذهای زندگیاش خوشم میآمد؟ آنگاه که چنین میگفت:
«خدا را شاهد است که گر نفسهایم را ببری، بر من مشکلی نیست؛ گر با نفرتت مرا تکهتکه سازی، از تو غمی به دل نمیگیرم، مگر آنکه او را از من بگیری. بیگمان، لحظهای دوری از صدای رؤیاییاش و آن چهرهی ربودهشده از فرشتگان، جز مرگ چیزی برایم به ارمغان نخواهد آورد.»
سپس مرا مانند تحفهای رها میکنی؛ گویی روبانش را نیز از آن دزدیدهاند و پارهپاره در گوشهای از اتاق رها ساختهاند. اتاقی که دیگر نه نوری دارد و نه دلیلی برای ورود نور.
پس من چه میتوانم بکنم؟ جز آنکه به طنابی نگاه کنم که آنچنان فریاد میزند تا خود را با آن بیاویزم؛ گویی من معشوقه بودم و آن طناب عاشق.
نمیدانم چرا سخنانش هر بار مرا به خنده میانداخت. مگر میشود فرومایهای همچون انسان با عشق آشنا شود و بگوید بیآن، خود را با طناب دار برهنه و درهم سازد؟
بیگمان، بر طبیعت این آدمیان چیزی جز نفرت حرام نیست.
اما میگذرد تا روزی که درمییابم آن مدهوشِ موهای یارش چه مینواخت. شبها را با افکاری به رنگ و بوی یار او میگذرانم.
آری، درست است که یار من نیست و من هیچ سررشتهای از پاکی و زلالت عشق بر دل خود نمییابم؛ اما برای لحظهای هم که شده، دوست میدارم دوریِ او و رؤیای بهدارآویختن خود را به یاد آورم.
آیا او واقعاً چنان زیباست که بخواهم حتی به قلم خود لگدِ دوری بزنم و بیدرنگ، با پاهایی فرسودهتر از خودم و کفشهایی که با سنگی تیز همخواب شدهاند، به سوی آن برگزیدهی حق بدوم؟
جالب و در عین حال خندهدار است. هرچند تفکر دربارهاش مرا به لبخند وامیدارد، نمیدانم چگونه؛ اما این لبخند را دوست دارم!
پس بیشتر ورق میزنم تا بیشتر از رازهایش سر دربیاورم. به صفحهای میرسم که ناآشنا به نظر میرسد. عجب اسم احمقانهای! چه کسی میتواند راهیابی به نماد پاکی را با عنوانی چون «اولین دیدار» نامگذاری کند؟
همانا که قلم راست میگفت از پستبودن این آدمیان.
خب، بیشتر ورق میزنم. حبِ یار در قلبم بیشتر نفوذ میکند؛ گویی میتوانم چهرهاش را در خاطراتم دریابم. اما چرا؟ چرا هر ورقی که جلوتر میروم، اشکهایم بیشتر سرریز میشوند؟
همانا که دیگر توانی برای مقاومت ندارم.
پس به دیدار دیگری میرسم. گویی این بار به این غنیمت دست یافته است تا بتواند انگشتان گرم او را با سردی وجود خود درآمیزد و ترکیبی خلق کند که برای دوزخیان نیز محال است.
آخر با چه حقی دستان سرد خود را بر انگشتان لطیف و گرم او کشیده و با لبخند به او گفته است:
«با هر لمس، بیشتر به یاد سیبی میافتم که هوا آن را از درخت شیطان برکند و چنان با ولع گاز زد که گویی میخواهد بر گلوی آن شیطان بوسه زند.»
واقعاً که سلیقهای در انتخاب جملهها ندارد. کم مانده است که خود او را از وجودت برهانی و بعد به پای من بیفتی و بگویی: «چرا رهایم کردی؟»؛ آنگاه که تمام وجودم را با خنجری کند برایش میگشودم.
ساده است، ای کماندیش! او چه نیازی به آن پیکر نحس تو دارد، هنگامی که خود از باطن، بهمانند دیوی از آهن و خون است؟
کتابش را پس میزنم. نمیتواند اینگونه مرا به افکار مدنظرش بازگرداند. مرا چه رویی است به عشق؟
همانا که ساعت گذشته است و باید به همخانهی خود برگردم: مرکب و قلم.
جهان بر دور سرم میچرخد؛ گویی نمیتوانم حتی یک ثانیه از چشمان او فرار کنم. متوجهام که تو چگونه او را میپرستیدی، اما آیا من لایق این هستم که بوی مدهوشکنندهاش و بوسه بر آن ابروهای نازکش را تجربه کنم؟
بس است چنین خیالهای وهمآلود و بیارزش. اصلاً محال است که او حتی نگاهی به من بیندازد، چه رسد به چنین رؤیاهایی!
پس دوباره بر تابوت خود دراز میکشم و تلاش میکنم او را از یاد ببرم؛ اما اینک نوبت مهمانی جدید است.
هوا بارانی است. گویی آسمان عمداً اشک میریزد تا به دربندآویختهای فرصت فرار دهد؛ اما به چه کسی؟
صدای پای اسبان را بهخوبی میشنوم.
آری، درست است. در حال حمل واگنی از اصحاب هستند. پس چه کسی در آن بند است که ابرها نیز اینگونه برایش میگریند؟ آیا من نیز باید ابرها را همراهی کنم؟
ناگاه صدایی برمیخیزد. چند لحظه را از دست دادهام؟
بوی خون را بهخوبی استشمام میکنم. سرهای اسبان، جسدهای سربازان و تکهپارههایی از لباس اصحاب را میتوان یافت. آری، گویا حملهای صورت گرفته تا آنان را به چنگ آورند.
اما آن دختر فرار کرده است؛ پس به دنبال چه هستند؟
ناگاه از سردرد به خود میآیم و میبینم در جنگلی، کنار آن دختر، بر تکهچوبی نشستهام؛ درختی که بیش از قرنها زیسته و تجربهی عشق را بهخوبی میشناسد.
سرش را بر شانهام گذاشته و موهایش بر بازوهایم دست میکشند و میگویند:
«آیا دوست میداری به دور گردنت بپیچیم و تو را از هوش، مدهوش سازیم؟»
خب، به من لطف دارند؛ اما نمیتوانم بپذیرم.
تا کی میخواهد به خواب ادامه دهد؟ مگر چند روز است که آب و خواب را بر او حرام کردهاند؟ اصلاً چگونه دوام آورده است؟
نکند که بهراستی فرشته باشد؟
بگذار من نیز چشمانم را ببندم.
دوباره از سردرد به خود میآیم. این بار در کلبهی خود هستم که ناگاه کسی در میزند.
چه وقتِ مهمانآمدن است، آخر؟ تو را به خدا، بگذارید از رؤیای او لذت ببرم.
با درنگ به سوی در میروم که ناگاه کسی بر سینهام حملهور میشود و خنجرش را در ششهایم فرو میبرد. نمیگذارد نفسی از من بیرون بیاید.
نکند به دنبال او هستند؟ نکند میترسد من نیز او را لو بدهم؟
خب، به هر حال مهم نیست. دستکم با دیدار لبهایش میمیرم.
اما نه؛ کسی به دنبالش نیست. خودش تنهاست، با چشمانی سرشار از خون.
خب، مگر چه میخواهد؟ از من نان و آب برنمیآید.
جذابیتش را در این میدانم که میخواهد کارش را به پایان برساند، بیآنکه کمترین توجهی به حال من نشان دهد. پس این دلیلی بود تا عاشقش باشی؛ هرچه نباشد، از درد لذت میبری.
خب، چه برایم آوردهای، ای زیباروی من؟
صبر کن؛ از کی خود را مجاز دانستهام که او را از آنِ خود بدانم؟ درست است که آن شب، برای یک بار هم که شده، مرا از آنِ خود دانست؛ اما آیا من نیز چنین حق متقابلی دارم؟
دور از پندار است.
ناگهان بستهای را محکم بر سینهام میکوبد.
آخر، دردانهی من، این چه احترامی گذاشتن بر معشوقهات است؟ درست است که بارها از تفکر دربارهی باطنت فرار کردهام، اما آیا درست است که بر سینهای شکافتهشده، با فشار، هدیهات را پرتاب کنی؟
و بعد چنان در را به هم میکوبی که گویی چشمان من است؟
دستانم نیز دیگر نمیتوانند مرا یاری کنند تا این پاکت را باز کنم. هرچند مهم نیست؛ همان دیدار چشمانش برای من از هر نعمتی ارزشمندتر است. شاید در دنیایی دیگر بتوانم پاکتش را نیز باز کنم.
میخواهم چشمانم را ببندم که ناگاه میز را میبینم.
صبر کن؛ پس آن کتاب کجاست؟ کاغذهای آتشیار کجا رفتهاند؟
هرچند اهمیتی ندارد؛ نه در هنگام جانباختن.
اما نه! قلمم کوتاه نمیآید. میخواهد هر طور که شده، روبانهای آن پاکت را پاره کند.
روبانهای سرخش مرا به یاد روبانهای زندگی آن دلباخته میاندازد.
خب باشد؛ برو و آن روبان را پاره کن تا ببینیم چه بر سرمان آوردهاند.
پس قلمم میشتابد و روبان را چنان میدرد که گویی سالیان سال در انتظار دریدن شکمم بوده است.
و اما با آخرین نفسهایم، پاکت را باز میکنم و کتاب را درمییابم. اما دیگر نمیتوانم آن را حتی نگه دارم؛ پس آن را بر زمین میکوبانم، همانگونه که زندگی خود را بر دیوار اتاق کوباندهام.
خب، هرچه نباشد، سودی به من رسانده است دیگر.
صفحهای را باز میکنم و چهرهی کاملش را به من نشان میدهد.
آه، پس این تو بودی؛ تنها مشعل زندگی من؟
هر بار که میدیدمت، سبب میشدی زندگیام را دوباره بسازم؛ اما این بار دلیلی شدی تا بتوانم زندگی را پیدا کنم.
آن روز را به یاد میآورم؛ هنگامی که دستانت را در دستانم گذاشتی. آن روز را نیز به یاد میآورم که به من فرصت دادی بر آن چشمان نیلگونت بوسهای بنشانم و اشکهایت را پاک کنم.
هرچه نباشد، انسان رؤیایی جز این صحنهها نمیخواهد.
از خدای خود تکراری دوباره از این لحظهها میخواهم.
چه میشد اگر آن شب، بهجای آنکه از فکر رفتنت خود را به دار بیاویزم، به سوی تو میآمدم و با صدایی رسا، آنچنان که تمام جهانیان کر شوند، میگفتم:
«از هر تعداد پروانهای در این جهان، بیشتر دوستت میدارم!»
ناگاه صدایی برمیخیزد. چند لحظه را از دست دادهام؟
بوی خون را بهخوبی استشمام میکنم. سرهای اسبان، جسدهای سربازان و تکهپارههایی از لباس اصحاب را میتوان یافت. آری، گویا حملهای صورت گرفته تا آنان را به چنگ آورند.
اما آن دختر فرار کرده است؛ پس به دنبال چه هستند؟
ناگاه از سردرد به خود میآیم و میبینم در جنگلی، کنار آن دختر، بر تکهچوبی نشستهام؛ درختی که بیش از قرنها زیسته و تجربهی عشق را بهخوبی میشناسد.
سرش را بر شانهام گذاشته و موهایش بر بازوهایم دست میکشند و میگویند:
«آیا دوست میداری به دور گردنت بپیچیم و تو را از هوش، مدهوش سازیم؟»
خب، به من لطف دارند؛ اما نمیتوانم بپذیرم.
تا کی میخواهد به خواب ادامه دهد؟ مگر چند روز است که آب و خواب را بر او حرام کردهاند؟ اصلاً چگونه دوام آورده است؟
نکند که بهراستی فرشته باشد؟
بگذار من نیز چشمانم را ببندم.
دوباره از سردرد به خود میآیم. این بار در کلبهی خود هستم که ناگاه کسی در میزند.
چه وقتِ مهمانآمدن است، آخر؟ تو را به خدا، بگذارید از رؤیای او لذت ببرم.
با درنگ به سوی در میروم که ناگاه کسی بر سینهام حملهور میشود و خنجرش را در ششهایم فرو میبرد. نمیگذارد نفسی از من بیرون بیاید.
نکند به دنبال او هستند؟ نکند میترسد من نیز او را لو بدهم؟
خب، به هر حال مهم نیست. دستکم با دیدار لبهایش میمیرم.
اما نه؛ کسی به دنبالش نیست. خودش تنهاست، با چشمانی سرشار از خون.
خب، مگر چه میخواهد؟ از من نان و آب برنمیآید.
جذابیتش را در این میدانم که میخواهد کارش را به پایان برساند، بیآنکه کمترین توجهی به حال من نشان دهد. پس این دلیلی بود تا عاشقش باشی؛ هرچه نباشد، از درد لذت میبری.
خب، چه برایم آوردهای، ای زیباروی من؟
صبر کن؛ از کی خود را مجاز دانستهام که او را از آنِ خود بدانم؟ درست است که آن شب، برای یک بار هم که شده، مرا از آنِ خود دانست؛ اما آیا من نیز چنین حق متقابلی دارم؟
دور از پندار است.
ناگهان بستهای را محکم بر سینهام میکوبد.
آخر، دردانهی من، این چه احترامی گذاشتن بر معشوقهات است؟ درست است که بارها از تفکر دربارهی باطنت فرار کردهام، اما آیا درست است که بر سینهای شکافتهشده، با فشار، هدیهات را پرتاب کنی؟
و بعد چنان در را به هم میکوبی که گویی چشمان من است؟
دستانم نیز دیگر نمیتوانند مرا یاری کنند تا این پاکت را باز کنم. هرچند مهم نیست؛ همان دیدار چشمانش برای من از هر نعمتی ارزشمندتر است. شاید در دنیایی دیگر بتوانم پاکتش را نیز باز کنم.
میخواهم چشمانم را ببندم که ناگاه میز را میبینم.
صبر کن؛ پس آن کتاب کجاست؟ کاغذهای آتشیار کجا رفتهاند؟
هرچند اهمیتی ندارد؛ نه در هنگام جانباختن.
اما نه! قلمم کوتاه نمیآید. میخواهد هر طور که شده، روبانهای آن پاکت را پاره کند.
روبانهای سرخش مرا به یاد روبانهای زندگی آن دلباخته میاندازد.
خب باشد؛ برو و آن روبان را پاره کن تا ببینیم چه بر سرمان آوردهاند.
پس قلمم میشتابد و روبان را چنان میدرد که گویی سالیان سال در انتظار دریدن شکمم بوده است.
و اما با آخرین نفسهایم، پاکت را باز میکنم و کتاب را درمییابم. اما دیگر نمیتوانم آن را حتی نگه دارم؛ پس آن را بر زمین میکوبانم، همانگونه که زندگی خود را بر دیوار اتاق کوباندهام.
خب، هرچه نباشد، سودی به من رسانده است دیگر.
صفحهای را باز میکنم و چهرهی کاملش را به من نشان میدهد.
آه، پس این تو بودی؛ تنها مشعل زندگی من؟
هر بار که میدیدمت، سبب میشدی زندگیام را دوباره بسازم؛ اما این بار دلیلی شدی تا بتوانم زندگی را پیدا کنم.
آن روز را به یاد میآورم؛ هنگامی که دستانت را در دستانم گذاشتی. آن روز را نیز به یاد میآورم که به من فرصت دادی بر آن چشمان نیلگونت بوسهای بنشانم و اشکهایت را پاک کنم.
هرچه نباشد، انسان رؤیایی جز این صحنهها نمیخواهد.
از خدای خود تکراری دوباره از این لحظهها میخواهم.
چه میشد اگر آن شب، بهجای آنکه از فکر رفتنت خود را به دار بیاویزم، به سوی تو میآمدم و با صدایی رسا، آنچنان که تمام جهانیان کر شوند، میگفتم:
«از هر تعداد پروانهای در این جهان، بیشتر دوستت میدارم!»
تقدیم به تک ستاره درخشانم
Blaydrax
2❤1
البته چندروز پیس این رو اماده کرده بودم صرفا منتظر بودم بعد کنکور قرارش بدم
اگر زیبایی را
تنها در چیزی میدیدم که چشم میتواند ببیند،
شاید تو نیز برایم
فقط یکی از زیباترین آدمهای جهان بودی.
اما بعضی آدمها
از جایی فراتر از نگاه آغاز میشوند.
در طرز حرفزدنشان،
در سکوتهایشان،
در آن لحظهای که نامت را صدا میزنند،
و حتی در سادهترین جملههایی که میگویند،
چیزی هست که نمیتوان با چشم توضیحش داد.
تو از همانهایی.
مخلوقی که زیباییاش
به چهرهاش ختم نمیشود؛
چون هرچه بیشتر شناخته میشود،
بیشتر از آنچه دیدهای
برای کشفکردن باقی میماند.
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا همین باشد؛
اینکه آدم گاهی
به جای آنکه از زیباییِ یک نفر خسته شود،
هر روز دلیل تازهای برای شگفتزدهشدن پیدا میکند.
گویی خداوند
بعضی مخلوقات را یکبار نمیآفریند؛
هر بار که نگاهشان میکنی،
دوباره خلقشان میکند.
و من هنوز
در همان نخستین آفرینشِ تو مانده.
پس از یاد مبر که چه بسا، متون آسمان بر سر ام خراب شوند، باز تو را از هر معنایی در جهان، بیشتر دوست میدارم.
تنها در چیزی میدیدم که چشم میتواند ببیند،
شاید تو نیز برایم
فقط یکی از زیباترین آدمهای جهان بودی.
اما بعضی آدمها
از جایی فراتر از نگاه آغاز میشوند.
در طرز حرفزدنشان،
در سکوتهایشان،
در آن لحظهای که نامت را صدا میزنند،
و حتی در سادهترین جملههایی که میگویند،
چیزی هست که نمیتوان با چشم توضیحش داد.
تو از همانهایی.
مخلوقی که زیباییاش
به چهرهاش ختم نمیشود؛
چون هرچه بیشتر شناخته میشود،
بیشتر از آنچه دیدهای
برای کشفکردن باقی میماند.
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا همین باشد؛
اینکه آدم گاهی
به جای آنکه از زیباییِ یک نفر خسته شود،
هر روز دلیل تازهای برای شگفتزدهشدن پیدا میکند.
گویی خداوند
بعضی مخلوقات را یکبار نمیآفریند؛
هر بار که نگاهشان میکنی،
دوباره خلقشان میکند.
و من هنوز
در همان نخستین آفرینشِ تو مانده.
پس از یاد مبر که چه بسا، متون آسمان بر سر ام خراب شوند، باز تو را از هر معنایی در جهان، بیشتر دوست میدارم.
Blaydrax
❤6
نمیدانم نخستین انسانی که عشق را به زبان آورد، چه چیزی دیده بود.
شاید چشمانی را؛ شاید دستی را که برای نخستین بار از میان هزاران دست، در میان شلوغی جهان، برای او معنایی دیگر پیدا کرده بود. شاید هم هیچکدام.
شاید تنها دریافته بود که در این جهان، بعضی از آدمیان را نمیتوان همچون دیگران از کنار خود عبور داد.
و همین، مرا به پرسشی قدیمیتر از خودِ این واژه میرساند:
آیا ما آدمیان کسی را دوست میداریم، یا نخست در او چیزی را مییابیم که پیش از دیدنش، در جایی ناشناخته از وجودمان گم شده بوده است؟
زیرا اگر مقصود تنها زیبایی بود، جهان میبایست بسیار سادهتر از این باشد.
چشمان زیبا کم نیستند.
صداهای دلنشین کم نیستند.
دستهایی که میتوانند گرمای خود را به دست دیگری بسپارند، در هر گوشهای از این خاک پیدا میشوند.
پس چرا گاهی از میان تمام این بیشماری، تنها یک نفر میتواند سکوت آدمی را به زبان آورد؟
شاید اشتباه ما از همانجا آغاز میشود که گمان میکنیم انتخاب میکنیم.
گویی روزی در میان هزاران چهره ایستادهایم، یکی را برمیگزینیم و سپس نام عشق را بر انتخاب خویش میگذاریم؛ حال آنکه شاید حقیقت برعکس باشد.
شاید نخست چیزی در ما انتخاب شده باشد و ما سالها بعد، تازه برای آن نامی پیدا کنیم.
قلم مدتی خاموش ماند.
نه از آن سکوتهایی که کاغذ را خالی میکنند؛ از آن سکوتهایی که پیش از نوشتن، معنای جمله را در خود میپزند.
من نیز نمیدانستم چه باید بنویسم.
زیرا چگونه میتوان دربارهی چیزی نوشت که هر تعریف، بخشی از حقیقتش را میکشد؟
عشق اگر نیاز باشد، پس چرا گاهی آدمی چیزی نمیخواهد جز آنکه دیگری وجود داشته باشد؟
اگر مالکیت باشد، پس چرا نزدیکترین شکل آن گاهی در آزادگذاشتنِ دیگری معنا پیدا میکند؟
اگر عادت باشد، پس چرا بعضی حضورها حتی پیش از آنکه به عادت بدل شوند، جهان را تغییر میدهند؟
و اگر تنها خیال باشد، چرا خیالِ یک انسان میتواند از خودِ جهان واقعیتر شود؟
شاید عشق هیچکدام از اینها نیست.
شاید عشق آن لحظهای است که وجودِ دیگری، از «دیگری» بودن دست میکشد.
نه آنکه با تو یکی شود؛ نه.
بلکه آنقدر در معنای زندگیات نفوذ کند که پس از شناختنش، دیگر نتوانی جهان را به همان شکل سابق ببینی.
و من گمان میکنم مخلوقاتی از این دست، بسیار اندکند.
مخلوقاتی که نمیآیند تا چیزی به تو بدهند؛
میآیند تا بفهمی چه چیزهایی را پیش از آنها نمیدیدی.
او نیز از همانان بود.
نه از آنگونه مخلوقاتی که حضورشان اتاقی را روشن میکند؛
این کار را هر چراغی میتواند انجام دهد.
او از آنانی بود که پس از رفتنشان، تازه میفهمی اتاق از ابتدا تاریک بوده است.
چشمانش را نمیتوان تنها با رنگشان توصیف کرد.
زیرا بعضی چشمها رنگ ندارند؛ خاطره دارند.
هر بار که نگاهش میکردم، احساس نمیکردم چیزی را میبینم. احساس میکردم چیزی از من، پیش از خودم، مرا دیده است.
گویی سالها پیش، در گوشهای از جهان، بخشی از زندگیام را برداشته و با خود برده بودند و اکنون او، بیآنکه بداند، آن را در نگاهش نگه داشته بود.
و چه عجیب است انسان.
سالها برای یافتن خویشتن به درون خود میرود، در آینهها نگاه میکند، با خویش سخن میگوید، گذشتهاش را ورق میزند و از هر صفحه، تکهای از خودش را طلب میکند؛
اما گاهی کافی است یک نفر از راه برسد و تنها یک بار نگاهت کند تا بفهمی تمام این سالها، خودت را در جایی اشتباه جستوجو میکردی.
من نمیدانم او از کدام سرزمین آمده بود.
شاید از جایی که آدمیان هنوز برای مهربانی دلیل نمیخواستند.
شاید از جهانی که در آن، لبخند وسیلهای برای پنهانکردن درد نبود.
شاید هم از همان جایی آمده بود که تمام چیزهای گمشدهی من، پیش از آنکه گم شوند، آنجا زندگی میکردند.
اما هرچه بود، یک چیز دربارهاش عجیبتر از تمام زیباییهایش بود:
او نمیدانست چه میکند.
نمیدانست یک جملهی سادهاش میتواند ساعتها در ذهن کسی بماند.
نمیدانست حضورش چگونه میتواند میان یک روز معمولی، حادثهای بینام بسازد.
نمیدانست گاهی آدمی فقط برای شنیدن صدای او، معنای «انتظار» را از نو تعریف میکند.
و شاید همین، پاکترین شکل تأثیرگذاری باشد؛
آنکه مخلوقی نداند در دلِ دیگری چه جهانی برپا کرده است.
آدمیان معمولاً دوست دارند بدانند چه اثری بر دیگران گذاشتهاند.
اما او چنین نبود.
میآمد، میخندید، سخن میگفت، گاهی سکوت میکرد و نمیدانست که پس از هر کدام، چیزی در من جابهجا شده است.
و من، آرامآرام، به این نتیجه رسیدم که شاید انسان عاشقِ یک شخص نمیشود.
شاید عاشقِ «نسخهای از جهان» میشود که فقط در حضور آن شخص وجود دارد.
جهانی که در آن، همان آسمان معنای دیگری دارد.
همان شب، شب دیگری است.
همان سکوت، سکوت دیگری است.
شاید چشمانی را؛ شاید دستی را که برای نخستین بار از میان هزاران دست، در میان شلوغی جهان، برای او معنایی دیگر پیدا کرده بود. شاید هم هیچکدام.
شاید تنها دریافته بود که در این جهان، بعضی از آدمیان را نمیتوان همچون دیگران از کنار خود عبور داد.
و همین، مرا به پرسشی قدیمیتر از خودِ این واژه میرساند:
آیا ما آدمیان کسی را دوست میداریم، یا نخست در او چیزی را مییابیم که پیش از دیدنش، در جایی ناشناخته از وجودمان گم شده بوده است؟
زیرا اگر مقصود تنها زیبایی بود، جهان میبایست بسیار سادهتر از این باشد.
چشمان زیبا کم نیستند.
صداهای دلنشین کم نیستند.
دستهایی که میتوانند گرمای خود را به دست دیگری بسپارند، در هر گوشهای از این خاک پیدا میشوند.
پس چرا گاهی از میان تمام این بیشماری، تنها یک نفر میتواند سکوت آدمی را به زبان آورد؟
شاید اشتباه ما از همانجا آغاز میشود که گمان میکنیم انتخاب میکنیم.
گویی روزی در میان هزاران چهره ایستادهایم، یکی را برمیگزینیم و سپس نام عشق را بر انتخاب خویش میگذاریم؛ حال آنکه شاید حقیقت برعکس باشد.
شاید نخست چیزی در ما انتخاب شده باشد و ما سالها بعد، تازه برای آن نامی پیدا کنیم.
قلم مدتی خاموش ماند.
نه از آن سکوتهایی که کاغذ را خالی میکنند؛ از آن سکوتهایی که پیش از نوشتن، معنای جمله را در خود میپزند.
من نیز نمیدانستم چه باید بنویسم.
زیرا چگونه میتوان دربارهی چیزی نوشت که هر تعریف، بخشی از حقیقتش را میکشد؟
عشق اگر نیاز باشد، پس چرا گاهی آدمی چیزی نمیخواهد جز آنکه دیگری وجود داشته باشد؟
اگر مالکیت باشد، پس چرا نزدیکترین شکل آن گاهی در آزادگذاشتنِ دیگری معنا پیدا میکند؟
اگر عادت باشد، پس چرا بعضی حضورها حتی پیش از آنکه به عادت بدل شوند، جهان را تغییر میدهند؟
و اگر تنها خیال باشد، چرا خیالِ یک انسان میتواند از خودِ جهان واقعیتر شود؟
شاید عشق هیچکدام از اینها نیست.
شاید عشق آن لحظهای است که وجودِ دیگری، از «دیگری» بودن دست میکشد.
نه آنکه با تو یکی شود؛ نه.
بلکه آنقدر در معنای زندگیات نفوذ کند که پس از شناختنش، دیگر نتوانی جهان را به همان شکل سابق ببینی.
و من گمان میکنم مخلوقاتی از این دست، بسیار اندکند.
مخلوقاتی که نمیآیند تا چیزی به تو بدهند؛
میآیند تا بفهمی چه چیزهایی را پیش از آنها نمیدیدی.
او نیز از همانان بود.
نه از آنگونه مخلوقاتی که حضورشان اتاقی را روشن میکند؛
این کار را هر چراغی میتواند انجام دهد.
او از آنانی بود که پس از رفتنشان، تازه میفهمی اتاق از ابتدا تاریک بوده است.
چشمانش را نمیتوان تنها با رنگشان توصیف کرد.
زیرا بعضی چشمها رنگ ندارند؛ خاطره دارند.
هر بار که نگاهش میکردم، احساس نمیکردم چیزی را میبینم. احساس میکردم چیزی از من، پیش از خودم، مرا دیده است.
گویی سالها پیش، در گوشهای از جهان، بخشی از زندگیام را برداشته و با خود برده بودند و اکنون او، بیآنکه بداند، آن را در نگاهش نگه داشته بود.
و چه عجیب است انسان.
سالها برای یافتن خویشتن به درون خود میرود، در آینهها نگاه میکند، با خویش سخن میگوید، گذشتهاش را ورق میزند و از هر صفحه، تکهای از خودش را طلب میکند؛
اما گاهی کافی است یک نفر از راه برسد و تنها یک بار نگاهت کند تا بفهمی تمام این سالها، خودت را در جایی اشتباه جستوجو میکردی.
من نمیدانم او از کدام سرزمین آمده بود.
شاید از جایی که آدمیان هنوز برای مهربانی دلیل نمیخواستند.
شاید از جهانی که در آن، لبخند وسیلهای برای پنهانکردن درد نبود.
شاید هم از همان جایی آمده بود که تمام چیزهای گمشدهی من، پیش از آنکه گم شوند، آنجا زندگی میکردند.
اما هرچه بود، یک چیز دربارهاش عجیبتر از تمام زیباییهایش بود:
او نمیدانست چه میکند.
نمیدانست یک جملهی سادهاش میتواند ساعتها در ذهن کسی بماند.
نمیدانست حضورش چگونه میتواند میان یک روز معمولی، حادثهای بینام بسازد.
نمیدانست گاهی آدمی فقط برای شنیدن صدای او، معنای «انتظار» را از نو تعریف میکند.
و شاید همین، پاکترین شکل تأثیرگذاری باشد؛
آنکه مخلوقی نداند در دلِ دیگری چه جهانی برپا کرده است.
آدمیان معمولاً دوست دارند بدانند چه اثری بر دیگران گذاشتهاند.
اما او چنین نبود.
میآمد، میخندید، سخن میگفت، گاهی سکوت میکرد و نمیدانست که پس از هر کدام، چیزی در من جابهجا شده است.
و من، آرامآرام، به این نتیجه رسیدم که شاید انسان عاشقِ یک شخص نمیشود.
شاید عاشقِ «نسخهای از جهان» میشود که فقط در حضور آن شخص وجود دارد.
جهانی که در آن، همان آسمان معنای دیگری دارد.
همان شب، شب دیگری است.
همان سکوت، سکوت دیگری است.
و حتی خودت، دیگر همان آدم سابق نیستی.
پس اگر روزی آن مخلوق از جهان تو بیرون برود، تنها یک نفر را از دست ندادهای.
جهانی را از دست دادهای که فقط با حضور او وجود داشت.
و شاید دردِ حقیقی نیز همین باشد.
نه نبودنِ یک نفر؛
بلکه بازگشتِ جهان به شکل سابقش.
قلم باز هم مکث کرد.
این بار فهمیدم چرا از نوشتن میترسد.
چون هرچه بیشتر از او مینویسم، بیشتر درمییابم که هیچ کلمهای به اندازهی کافی بزرگ نیست.
برای بعضی مخلوقات، واژهها لباساند؛
و بعضی مخلوقات آنقدر بزرگاند که هر لباسی بر تنشان، تنها بخشی از حقیقتشان را پنهان میکند.
من نیز سالها گمان میکردم نوشتن یعنی پیدا کردن واژهی درست.
اکنون میدانم گاهی نوشتن یعنی اعتراف به ناتوانیِ تمام واژهها.
برای همین است که هنوز نمیتوانم نامش را بنویسم.
نه از ترس.
بلکه چون بعضی نامها، وقتی نوشته میشوند، کوچک میشوند.
من نمیخواهم او را در چند حرف محبوس کنم.
نمیخواهم آنچه برای من به اندازهی یک جهان معنا دارد، در یک واژه خلاصه شود.
پس بگذار بینام بماند.
بگذار همان مخلوقی باشد که اگر هزار بار جهان را از نو بسازند، باز هم جایی برای حضورش پیدا میشود.
و حالا که به پایان این صفحه نزدیک شدهام، تازه میفهمم تمام این مدت دنبال چه میگشتم.
من در جستوجوی تعریف عشق نبودم.
در جستوجوی دلیلی برای دوستداشتن هم نبودم.
حتی نمیخواستم بدانم چرا میان این همه آدم، او.
پاسخ، بسیار سادهتر و در عین حال بسیار بیرحمتر از این حرفها بود:
بعضی آدمها دلیلِ دوستداشتن نیستند.
خودِ دلیلاند.
و شاید انسان زمانی میفهمد به چنین کسی رسیده که دیگر نمیپرسد:
«چرا او را دوست میدارم؟»
بلکه به عقب نگاه میکند و میبیند تمام پرسشهایی که دربارهی عشق، تنهایی، معنا، زندگی و خویشتن داشته، بیآنکه بداند، سالها در انتظار یک پاسخ بودهاند.
پاسخی که نه در کتاب پیدا شد،
نه در آینه،
نه در فلسفه،
نه در هزاران صفحهای که برای فهمیدن جهان نوشته شد.
پاسخ، روزی آمد و روبهرویش نشست.
با همان چشمانی که انگار رؤیایی قدیمی را از جایی دور با خود آورده بود.
و من آنگاه فهمیدم چرا بعضی حضورها را نمیتوان توضیح داد.
زیرا قرار نیست توضیح داده شوند.
قرار است زندگی شوند.
پس اگر روزی از من بپرسند عشق چیست، دیگر از تعریفها سخن نخواهم گفت.
صفحهای را که تمام این مدت در دست داشتهام میبندم.
قلم را بر زمین میگذارم.
و به جایی نگاه میکنم که او ایستاده است.
بعد، برای نخستین بار، از خودم نمیپرسم چرا میان این همه مخلوق، او را یافتهام.
زیرا شاید حقیقت هیچگاه این نبوده که من او را پیدا کردهام.
شاید تمام این سالها، من فقط در حال نزدیکشدن به چیزی بودهام که از ابتدا، جایی در انتهای زندگیام ایستاده بود؛
و تمام راههایی که خیال میکردم مرا به سوی خویشتن میبرند، در حقیقت مرا به سوی او میآوردند.
و چه مضحک است که آدمی تمام عمرش را صرف پیدا کردن معنای زندگی کند،
و سرانجام بفهمد معنای بعضی چیزها، یک تعریف نیست؛ یک نفر است.
همانجا بود که فهمیدم چرا قلم هر بار که میخواستم از او بنویسم، میلرزید.
نه از ناتوانی.
از این حقیقت ساده و هولناک:
من تمام این صفحه را برای تو ننوشته بودم؛
تمام این صفحه، از روزی نوشته میشد که تو وارد زندگیام شدی.
پس اگر روزی آن مخلوق از جهان تو بیرون برود، تنها یک نفر را از دست ندادهای.
جهانی را از دست دادهای که فقط با حضور او وجود داشت.
و شاید دردِ حقیقی نیز همین باشد.
نه نبودنِ یک نفر؛
بلکه بازگشتِ جهان به شکل سابقش.
قلم باز هم مکث کرد.
این بار فهمیدم چرا از نوشتن میترسد.
چون هرچه بیشتر از او مینویسم، بیشتر درمییابم که هیچ کلمهای به اندازهی کافی بزرگ نیست.
برای بعضی مخلوقات، واژهها لباساند؛
و بعضی مخلوقات آنقدر بزرگاند که هر لباسی بر تنشان، تنها بخشی از حقیقتشان را پنهان میکند.
من نیز سالها گمان میکردم نوشتن یعنی پیدا کردن واژهی درست.
اکنون میدانم گاهی نوشتن یعنی اعتراف به ناتوانیِ تمام واژهها.
برای همین است که هنوز نمیتوانم نامش را بنویسم.
نه از ترس.
بلکه چون بعضی نامها، وقتی نوشته میشوند، کوچک میشوند.
من نمیخواهم او را در چند حرف محبوس کنم.
نمیخواهم آنچه برای من به اندازهی یک جهان معنا دارد، در یک واژه خلاصه شود.
پس بگذار بینام بماند.
بگذار همان مخلوقی باشد که اگر هزار بار جهان را از نو بسازند، باز هم جایی برای حضورش پیدا میشود.
و حالا که به پایان این صفحه نزدیک شدهام، تازه میفهمم تمام این مدت دنبال چه میگشتم.
من در جستوجوی تعریف عشق نبودم.
در جستوجوی دلیلی برای دوستداشتن هم نبودم.
حتی نمیخواستم بدانم چرا میان این همه آدم، او.
پاسخ، بسیار سادهتر و در عین حال بسیار بیرحمتر از این حرفها بود:
بعضی آدمها دلیلِ دوستداشتن نیستند.
خودِ دلیلاند.
و شاید انسان زمانی میفهمد به چنین کسی رسیده که دیگر نمیپرسد:
«چرا او را دوست میدارم؟»
بلکه به عقب نگاه میکند و میبیند تمام پرسشهایی که دربارهی عشق، تنهایی، معنا، زندگی و خویشتن داشته، بیآنکه بداند، سالها در انتظار یک پاسخ بودهاند.
پاسخی که نه در کتاب پیدا شد،
نه در آینه،
نه در فلسفه،
نه در هزاران صفحهای که برای فهمیدن جهان نوشته شد.
پاسخ، روزی آمد و روبهرویش نشست.
با همان چشمانی که انگار رؤیایی قدیمی را از جایی دور با خود آورده بود.
و من آنگاه فهمیدم چرا بعضی حضورها را نمیتوان توضیح داد.
زیرا قرار نیست توضیح داده شوند.
قرار است زندگی شوند.
پس اگر روزی از من بپرسند عشق چیست، دیگر از تعریفها سخن نخواهم گفت.
صفحهای را که تمام این مدت در دست داشتهام میبندم.
قلم را بر زمین میگذارم.
و به جایی نگاه میکنم که او ایستاده است.
بعد، برای نخستین بار، از خودم نمیپرسم چرا میان این همه مخلوق، او را یافتهام.
زیرا شاید حقیقت هیچگاه این نبوده که من او را پیدا کردهام.
شاید تمام این سالها، من فقط در حال نزدیکشدن به چیزی بودهام که از ابتدا، جایی در انتهای زندگیام ایستاده بود؛
و تمام راههایی که خیال میکردم مرا به سوی خویشتن میبرند، در حقیقت مرا به سوی او میآوردند.
و چه مضحک است که آدمی تمام عمرش را صرف پیدا کردن معنای زندگی کند،
و سرانجام بفهمد معنای بعضی چیزها، یک تعریف نیست؛ یک نفر است.
همانجا بود که فهمیدم چرا قلم هر بار که میخواستم از او بنویسم، میلرزید.
نه از ناتوانی.
از این حقیقت ساده و هولناک:
من تمام این صفحه را برای تو ننوشته بودم؛
تمام این صفحه، از روزی نوشته میشد که تو وارد زندگیام شدی.
Blaydrax
تقدیم به نمایی از زندگی ام که خوبی های را با عشق و لبخندانش، به من هدیه میدهد
❤3
واقعا قلمم ضعیف تر شده 😭 احتمالا تا مدتی فعلا ننویسم و با یه اثر طولانی برگردم ( شاید یه کتاب جدید؟ )
تو را در دیده چون جان عزیز خویشتن کردم
به هر جا نام تو آمد، دل از عالم جدا کردم
به هر کس گفتم از عشقت، مرا دیوانه پنداشتند
من از دیوانگی خویش استغنا اختیار کردم
به هر جا نام تو آمد، دل از عالم جدا کردم
به هر کس گفتم از عشقت، مرا دیوانه پنداشتند
من از دیوانگی خویش استغنا اختیار کردم
سعدی
❤3