Forwarded from FleetingLife (؛)
نامههای خوانده نشده./یک.
نورِ دیده،سلام.
امید است که قلمم این بار،از شوقِ نوشتنِ نامِ تو،چنان روان باشد که هر حرفش،بویی از حضورِ دلارایت داشته باشد.تو که حضورت برایم چون ضیافتیست که بیتو،طعمِ شیرینی ندارد و دل،بینگاهت،چون سفرهای بینور.
ء.
چشمانت را به خاطر دارم،همان دو آیینه که هر بار به من فهماندند عشق،جز این همه روشنایی در نگاهِ یک نفر نیست.بیتو،این خلوت سرد است و هر گوشهاش از نبودِ قدمهایت مینالد.چه شبها که تا صبح،به در خیره ماندهام و با خود گفتهام که مگر عاشقی،جز این است که دل را چون پروانه،به گردِ شمعِ یار بسوزاند و هر بار از خاکسترِ خود،برایش پیغامی بنویسد؟
ء.
هر سحر،با یادِ نگاهت،جامی چای میریزم و به نیتی که تنها تو میدانی،مینوشم.شب که میشود،پنجره را میگشایم تا شاید نسیم،خبری از قدمهایت بیاورد.
نمیپرسم چهزمانی؟نمیگویم کجا؟
فقط میدانم که روزی،نگاهت از لایِ در خواهد درخشید و من،بیهیچ سخنی،تنها به تماشایت خواهم نشست.تا آن روز،من همانم که در هر لحظه،نامت را چون نغمهای بر لب دارد و دل را،به طوفانِ عشقِ تو سپرده است.
ارادتمندِ تو.
آنکه چشمانش،جز به سویِ تو نمینگرد.
نورِ دیده،سلام.
امید است که قلمم این بار،از شوقِ نوشتنِ نامِ تو،چنان روان باشد که هر حرفش،بویی از حضورِ دلارایت داشته باشد.تو که حضورت برایم چون ضیافتیست که بیتو،طعمِ شیرینی ندارد و دل،بینگاهت،چون سفرهای بینور.
ء.
چشمانت را به خاطر دارم،همان دو آیینه که هر بار به من فهماندند عشق،جز این همه روشنایی در نگاهِ یک نفر نیست.بیتو،این خلوت سرد است و هر گوشهاش از نبودِ قدمهایت مینالد.چه شبها که تا صبح،به در خیره ماندهام و با خود گفتهام که مگر عاشقی،جز این است که دل را چون پروانه،به گردِ شمعِ یار بسوزاند و هر بار از خاکسترِ خود،برایش پیغامی بنویسد؟
ء.
هر سحر،با یادِ نگاهت،جامی چای میریزم و به نیتی که تنها تو میدانی،مینوشم.شب که میشود،پنجره را میگشایم تا شاید نسیم،خبری از قدمهایت بیاورد.
نمیپرسم چهزمانی؟نمیگویم کجا؟
فقط میدانم که روزی،نگاهت از لایِ در خواهد درخشید و من،بیهیچ سخنی،تنها به تماشایت خواهم نشست.تا آن روز،من همانم که در هر لحظه،نامت را چون نغمهای بر لب دارد و دل را،به طوفانِ عشقِ تو سپرده است.
ارادتمندِ تو.
آنکه چشمانش،جز به سویِ تو نمینگرد.
❤9
Forwarded from FleetingLife (؛)
نامههای خوانده نشده./دو.
نورِ دیده،سلام.
امشب،ستارهها را در قلمم گره زدهام تا لابهلای واژههایم، نوری از جنسِ زیباییِ چشمانت ببارد.چشمانت خود،دو کهکشانِ بیکرانند؛یکی شبهایی که ستارههایش را از من پنهان کرده و دیگری،تمامِ راهِ خانه را با نورِ خویش روشن ساخته.
ء.
زخمهایت در ژرفایِ نگاهت پیدا است؛ زخمهایی که هر یک، خود،نویدبخشِ طلوعی دوبارهست؛چرا که در عمیقترین تاریکیها،ستارهای میدرخشد که نامش،آرامشِ توست.در پرتوِ این حضور،طراوتی دوباره مییابد و هر دردی،در خلوتِ همراهی،به سکونِ ابدی مینشیند.
ء.
دردهایت التیام میبخشد عزیزدردانهام؛
چرا که من باور دارم تو از جنسِ ستارگان هستی؛
و من، هر شب،نامت را بر اخترانِ دلم مینویسم،
تا اگر روزی نبودی،این روشنایی،چشمت را به راهِ خانه بازگرداند و بدانی که هنوز،کسی هست که برایِ بودنِ تو،
تمامِ شبهایش را در انتظارِ نگاهِ تو نشسته است.
ارادتمندِ همیشهی تو.
آنکه نامت را بر طاقِ اختران نوشته است.
نورِ دیده،سلام.
امشب،ستارهها را در قلمم گره زدهام تا لابهلای واژههایم، نوری از جنسِ زیباییِ چشمانت ببارد.چشمانت خود،دو کهکشانِ بیکرانند؛یکی شبهایی که ستارههایش را از من پنهان کرده و دیگری،تمامِ راهِ خانه را با نورِ خویش روشن ساخته.
ء.
زخمهایت در ژرفایِ نگاهت پیدا است؛ زخمهایی که هر یک، خود،نویدبخشِ طلوعی دوبارهست؛چرا که در عمیقترین تاریکیها،ستارهای میدرخشد که نامش،آرامشِ توست.در پرتوِ این حضور،طراوتی دوباره مییابد و هر دردی،در خلوتِ همراهی،به سکونِ ابدی مینشیند.
ء.
دردهایت التیام میبخشد عزیزدردانهام؛
چرا که من باور دارم تو از جنسِ ستارگان هستی؛
و من، هر شب،نامت را بر اخترانِ دلم مینویسم،
تا اگر روزی نبودی،این روشنایی،چشمت را به راهِ خانه بازگرداند و بدانی که هنوز،کسی هست که برایِ بودنِ تو،
تمامِ شبهایش را در انتظارِ نگاهِ تو نشسته است.
ارادتمندِ همیشهی تو.
آنکه نامت را بر طاقِ اختران نوشته است.
بر سنگِ تاریخ بنویسید: آنان که خود را نمایندگانِ خدا میخواندند، بیش از هر دشمنی، از مردمِ خویش قربانی گرفتند.
😁1
روزگاری ساختن از این کشور که اذان صبحش ، صدای چوبه های دار میده، تا توحید برای خدایی که ۴۸ ساله به اسم معبود بهمون معرفی میکنن و به اسمش خون میریزن.
برای ارامش روح تمام فرشتگان و جان فدایان ایران زمین
نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم! 🖤
برای ارامش روح تمام فرشتگان و جان فدایان ایران زمین
نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم! 🖤
💔5😁1
Forwarded from FleetingLife (؛)
نامههای خوانده نشده./سه.
نورِ دیده،سلام.
عرضی ندارم جز اینکه قلم را به دست گرفتهام تا از سکوتی گویم که این روزها،قرینِ حالِ من شده است.نوشتن از تو آسان است،اما ننوشتن از تو،دشوارترین کارِ جهان است.گاه مینشینم و هزاران سخن در خاطرِم صف میکشند،اما خموشی را برمیگزینم،نه از آن رو که کمسخنم،که از این بیم دارم که مبادا کلمات،چنان که باید،گویایِ حالِ دلِ من نباشند.
ء.
مرا نیز سخنانِ بسیار است که بر زبان نراندهام و شاید هرگز نرانم. برخی چیزها را باید در سکوت نگاه داشت؛چه،اگر بر زبان رانی،از قدرشان کاسته شود.آن خموشی،خود زبانی است که جز کسی که گوشِ دل دارد،آن را درنیابد.
ء.
این روزها،سکوتِ من،آکنده از توست.هر دم،در گوشِ دل،آوایِ گامهایت را میشنوم که نمیآیی.
و من،به جای فریاد،قلم به دست میگیرم؛که هر کلامی،ارزشِ گفتن ندارد؛و هر عشقی،برای ماندگار شدن،نیاز به فریاد ندارد.
ارادتمندِ همیشگیِ تو.
نورِ دیده،سلام.
عرضی ندارم جز اینکه قلم را به دست گرفتهام تا از سکوتی گویم که این روزها،قرینِ حالِ من شده است.نوشتن از تو آسان است،اما ننوشتن از تو،دشوارترین کارِ جهان است.گاه مینشینم و هزاران سخن در خاطرِم صف میکشند،اما خموشی را برمیگزینم،نه از آن رو که کمسخنم،که از این بیم دارم که مبادا کلمات،چنان که باید،گویایِ حالِ دلِ من نباشند.
ء.
مرا نیز سخنانِ بسیار است که بر زبان نراندهام و شاید هرگز نرانم. برخی چیزها را باید در سکوت نگاه داشت؛چه،اگر بر زبان رانی،از قدرشان کاسته شود.آن خموشی،خود زبانی است که جز کسی که گوشِ دل دارد،آن را درنیابد.
ء.
این روزها،سکوتِ من،آکنده از توست.هر دم،در گوشِ دل،آوایِ گامهایت را میشنوم که نمیآیی.
و من،به جای فریاد،قلم به دست میگیرم؛که هر کلامی،ارزشِ گفتن ندارد؛و هر عشقی،برای ماندگار شدن،نیاز به فریاد ندارد.
ارادتمندِ همیشگیِ تو.
🔥3
وقتی همه رهایت میکنند
و قدم به تاریکی میگذاری،
دیگر دیدنِ هیچکس
برای دلت معنایی ندارد...
حتی اگر همان کسی باشد
که روزی تمامِ دنیایت بود،
همان که دوستش داشتی،
همان که به بودنش دل بسته بودی.
و قدم به تاریکی میگذاری،
دیگر دیدنِ هیچکس
برای دلت معنایی ندارد...
حتی اگر همان کسی باشد
که روزی تمامِ دنیایت بود،
همان که دوستش داشتی،
همان که به بودنش دل بسته بودی.