کسوف
47 subscribers
10 photos
13 videos
5 links
دستی بر قلب او، در بالین تاریکی
ناشناس : https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-jA9LsplYcb
Download Telegram
شاید هم بتوانی با دیدن شعله‌ها چنان به خشم رسی که اشک‌هایت سیلی‌ها بر گونه‌هایت پدیدار سازند و ندایی ضعیف را بر تو مرهم خوانند.

همین است دیگر، عزیزکم.

کاش می‌توانستم بار دیگر بر سنگ مزارت نگاه کنم و با خود بیندیشم که نورا چه اسم بی‌معنایی بود که بر تو، فرشتهٔ کوچکم، نهادم. به هر حال، وقتی که خود عرفان باشم، چرا تو را نورای وجودم ندانم؟

هنگامی که بر شش‌هایم سنگ فرو می‌ریزند، اسمت را سکنیِ بخشِ زندگی‌ام می‌خوانم. مگر چه تفاوتی میان من و تو غالب است؟

جفتمان همانیم که در تاریخ از آن بیم داشته‌اند. حال چه تو چهار سال داشته باشی و من شصت سال؛ پنداری جز بی‌بتگی نمی‌خوانند که. زاده شده‌ایم تا اشک بریزیم و بر اشک‌ریزها خنده‌ها مهمان سازیم. همان‌قدر بی‌ماهیت می‌باشم و تو نیز بی‌محبوب.

پس سخن آخر را بر روی مزارت خواهم نوشت و سپس خود نیز بر آن به خواب خواهم رفت؛ تا شاید بتوانم آن چشمانت را ـ که همچنان به سوی امید فرار می‌کنند ـ دریابم و با اشک‌هایت خود را سیراب سازم.

حال چه بنویسم، ای فرشتهٔ بی‌بالم؟ اگر توان نوشتن داشتم که این دروغ‌ها را نمی‌خواندم و می‌پنداشتم جادویی بر قلم دارم. شاید باید همان را که دوست می‌داشتی به نثر درآورم:

«ای که تو را به مانند نوایی، چون دستی از آرامش، بر بالین قلب او می‌بینم؛ از تو درخواست می‌دارم که در کنار چهرهٔ زیبای او، قلم را ز دست بیندازی و چنان گریه‌ها بباری که گویی بهاری بر وجود باختهٔ او بوده و خواهد بود.»


Blaydrax
11
«هرگاه که بر آن قدم‌هایش نگاهی می‌انداختم، از خود سوالی تازه می‌پرسیدم: به راستی چگونه می‌تواند خود را از بختِ زیبایانِ هستی بخواند و پاهایش را بر زمین بکوبد، آن‌گونه که گویی سالیان از دورانِ آسودگی‌اش گذشته و اکنون بویی ز آسودگی نمی‌دهد؟ هرچند که نمی‌توان از بی‌خانمانی که جان‌ها باخته، انتظاری جز ویران‌مردابِ خود داشت. اما به راستی چگونه می‌توانم خود را طوری ببینم که گویی سالیان است خود را غریبه می‌ستایم و بُتی که می‌بینم، بویی نارواتر از من می‌دهد؟ چه زیباست فرو ریختگیِ من و آن تکه خاکِ پایمال‌شده!

چیزی در وجودش مرا به وجد می‌آورد. خود را از "یادآوران" می‌نامد؛ اما چگونه چنین امری بر وی مجاز است؟ مگر او همان کسی نبود که فریاد می‌زد: "ای آدمیان، خدای را صدها هزار مرتبه شاهد است که اگر اسمی بر من نامیده شده باشد، مرا از آن دیارها غربت بوده و به راستی که خود را چون پیکری بر میخ‌بسته‌شده، بی‌نجوا می‌شناسم." حال هرآنقدر که می‌خواهید بر تک‌نوشته‌های بی‌معنایش نگاه کنید؛ مگر فرقی هم می‌کند؟ مردی که قلمِ خود را از معشوقه‌اش غریبه‌تر می‌داند، چه نیاز دارد به موردِ ستایش قرار گرفتن؟ تو نیز چنان وانمود کن که گویی وی از مستضعفانی است که برایِ دریافتِ سکه‌ای از پاشنه کفشِ خلفان، دست به هر آبِ گل‌آلودی می‌زند و از آنان می‌مکد تا شاید بتواند با به خنده درآوردنشان، آبی تمیز بر چشمانِ خود بتاباند. پس آیا بر این قربت‌باخته، می‌توان توانی برای کشفِ اسرارِ دل‌هایِ معشوقه‌هایش داشت؟ به راستی که سخنانی مهلک است.

قطراتِ باران را سالیانِ سال می‌شناختم و با آنان به گونه‌ای هم‌صحبت می‌بوده ام که گویا از برادرانِ خویش می‌باشند. هرآن‌گه که از آنان درباره‌یِ این خودباخته می‌پرسیدم، به طرزی با خشم بر من چشم‌غره می‌رفتند که گویی آن خنجر را از گردنِ خویش درآورده و بر گردنِ آن بی‌بته فرو برده‌ام تا از خونش چنان خود را سیراب سازم که بر یاد آورم: "چه می‌باشم". اما اگر بخواهم دست از اغرارهایِ بی‌معنایم بردارم، می‌توانم داستانی که آن شب‌ها بر لاله گوشم روانه می‌کردند را بر یاد آورم تا شاید مهشودی باشد برای شنوندگان، تا به فقرِ او بیشتر پی ببرند.

وی را از سه نعمتِ جهان که شرافت، آسودگی و ایمان می‌باشند، تنها دست‌هایی چروکیده ارمغان رسیده بود و چنان معبودش را شکر می‌کرد که گویی این دستان هستند که او را سالیانِ سال سیر ساخته‌اند و قلمش را بر جوهر، محبوب‌تر ساخته‌اند. اما هرآنچه که بیشتر به بندگیِ معبودش پی می‌برد، بیشتر به غنایِ خود پی می‌برد و بر این تصمیم می‌رسید که شاید مرا تفاوتی با دیگران باشد؛ هرچه نباشد، احمقی بیش نبود دیگر! به راستی که یاد گرفته بود چگونه خود را خنج بیندازد تا بتواند ناخن‌هایش را بارِ دیگر پرطراوت ببیند. روزها را چنان مشغولِ آدمیان می‌ساخت که گویی آن آدمیان، همانان نبوده‌اند که تبرها را به زیباییِ تمام بر پیشانی‌اش می‌شکافتند و قهقهه‌ها می‌زدند که از دستِ شیطان راحت شده‌اند! هرچند که با این وجود، همچنان حاضر می‌شد تا در جمعِ آشنایان به اهل، تفاوتی برایِ انس‌ها قائل شود و در نهایت با اتهامِ تمام، آشنایان را از دیوانگان و هم‌صحبت‌هایش را از متفرقان به اهلِ خیانت بخواند.

شگفت‌آور بود که هرقدر بیشتر برای آنان خود را مخلص می‌کرد، بیشتر از خجالتش در می‌آمدند و آبی سردتر بر صورتش می‌ریختند و از وی طلبِ پاسخی می‌کردند که بارها داده شده بود. و در نهایت چه نصیبِ این بازنده شد؟ هیچ جز پوچی و نادانیِ بیشتر نسبت به اهلِ درونش. با این حال روزی با ذوق به سوی من آمد و با اشتیاقی بر من خواند که از بین تمامیِ طردشدگانِ عالم، نوظهوریافته‌ای از ستارگان را پیدا کرده است. چنان از او تعریف می‌کرد که گویی خود سالیان است از زباله‌ها رهایی یافته و او، سالیان است که در بین پرهایِ سیمرغ‌گونه‌اش تکامل یافته است و حال تصمیم گرفته تا نگاهی بر یک فرتوت‌گشته‌ای، بازیچه سازد. و چه جالب‌تر از آن است که خود را می‌تواند از معشوقانِ آن فرتوت‌گشته بخواند و وی را چنان مقدس سازد که گویی قلمش را، او به تنهایی از چشمانش درآورده است. نمی‌دانم که توانسته است اعتمادی بر او سازد یا نه، البته که خب این نکته را به یاد دارم که وی، مجذوبِ فرشتگان است.

روزهایش را چنان می‌گذراند و نامه‌ها سیاه می‌کرد که از علمایِ عشق نیز چنین خطِ ناخوانایی پنهان است. اما آن، در بین پرها بزرگ شده، چگونه آنان را می‌خواند؟

هربار که بر نامه‌هایش نگاه می‌کردم، با خود می‌گفتم که به قطع این نامه‌ها پاره می‌شوند و در آتشِ چشمانِ زیبای آن فرشته می‌سوزند و موردِ تمسخر قرار می‌گیرند. تا اینکه با چشمان خود دیدم؛ نامه‌هایی که در پاسخ به این خودباخته ارسال می‌شدند و از پاهایِ پوست‌پوست‌شده‌یِ کبوتران رها می‌شدند.
چنان آن نامه‌ها را بوی می‌کرد که گویی عطرِ فرشتگان را از شش‌هایِ آدمی می‌سازند تا بتوانند با هوایِ تازه‌اش، محصولاتی خاص‌پسندتر درآورند. حال تفکر کن که چنین عطری به دستِ عام‌ترین از خاص‌ترین‌ها برسد؛ بیشترِ مردم را به خنده وامی‌دارد. خوشبختانه که در بینِ کلماتِ آن پاسخ‌نامه‌ها، امکانی وجود می‌داشت تا بتوان عشق را دریافت و بر گوشه‌یِ لب‌هایِ خود نشاند تا بتوان لااقل زمان را با هیجان به پس گذاشت.

و اما بگذار از روزی بر تو گویم که تصمیم گرفت خود نیز بال‌هایی اختراع سازد تا بتواند لااقل، موقعِ بوسه گرفتن از لب‌هایِ خیسِ آن فرشته، هم‌قد و قواره‌یِ او گردد. پس از من درخواستی ناروا خواست و من نیز که از اهلِ ناروایان می‌بوده ام، بی‌درنگ درخواستش را پذیرفتم و به کیسه‌ای از طلایانی مخدوش‌شده کفایت کرده و چشمانِ خویش را بستم. دردی که هنگامِ باز کردنِ کمرش می‌کشید، حسابی گوش‌هایم را سرحال می‌کرد. مگر چقدر آدمی می‌تواند احمق باشد که بخواهد کمرِ خود را دریده و در عوض با تکه‌ای از چوب، بال برای خود جایگزین نماید؟ چگونه قهقهه می‌زدم بر امیالِ آن ناخرد! اما حال که بیشتر می‌اندیشم، بیشتر به یادِ خنده‌های او بر چشمانِ اسیدسوخته‌یِ خود می‌افتم، هنگامی که از فرشته‌یِ محبوبش بوسه‌ها می‌گرفت و من نیز از شیاطینِ معبدم، بشکه‌هایی از آتش.

در هر حال، آن زمان نیز گذشته است و من نیز اکنون مجدد می‌توانم ببینم که چگونه در تابوتش لبخند می‌زند و با فکرِ فرشته‌اش، به سویِ دوزخی از قلم‌هایش می‌رود. و اما تفاوتِ من با او را می‌خواستی بدانی؟ خب خیلی ساده می‌باشد؛ من قلمی خشک می‌بوده ام که با اندک جوهری، نامه‌هایِ او را می‌نوشتم و او نیز آلتی بود که بر من فشار می‌آورد تا نامه‌هایش را تکمیل سازد. هر دو در انتظارِ پاسخِ آن فرشته می‌نشستیم و آخر در ذوقِ دریافتِ پاسخ‌اش، می‌نوشیدیم تا از مستی، خود را خفه سازیم. چه بسا که من از جوهر می‌نوشیدم و او از قطره‌هایِ خونش، به هنگامِ کشیدنِ نوکِ من بر آن کمرِ فرسوده اش.

حال که او در تابوت‌اش با فکر می‌خوابد، مرا فرصتی روا می‌باشد تا بتوانم، قلمِ آن فرشته را در آغوش بگیرم؟

Blaydrax
🔥521
سلامممم
بعد از یکماه و خورده ای بلاخره تونستم بنویسم 😭 در نتیجه من زندممم
9
Forwarded from FleetingLife (؛)
نامه‌های خوانده نشده./یک.
نورِ دیده،سلام.
امید است که قلمم این بار،از شوقِ نوشتنِ نامِ تو،چنان روان باشد که هر حرفش،بویی از حضورِ دلارایت داشته باشد.تو که حضورت برایم چون ضیافتیست که بی‌تو،طعمِ شیرینی ندارد و دل،بی‌نگاهت،چون سفره‌ای بی‌نور.
ء.
چشمانت را به خاطر دارم،همان دو آیینه‌ که هر بار به من فهماندند عشق،جز این همه روشنایی در نگاهِ یک نفر نیست.بی‌تو،این خلوت سرد است و هر گوشه‌اش از نبودِ قدم‌هایت می‌نالد.چه شب‌ها که تا صبح،به در خیره مانده‌ام و با خود گفته‌ام که مگر عاشقی،جز این است که دل را چون پروانه،به گردِ شمعِ یار بسوزاند و هر بار از خاکسترِ خود،برایش پیغامی بنویسد؟
ء.
هر سحر،با یادِ نگاهت،جامی چای می‌ریزم و به نیتی که تنها تو می‌دانی،می‌نوشم.شب که می‌شود،پنجره را می‌گشایم تا شاید نسیم،خبری از قدم‌هایت بیاورد.
نمی‌پرسم چه‌زمانی؟نمی‌گویم کجا؟
فقط می‌دانم که روزی،نگاهت از لایِ در خواهد درخشید و من،بی‌هیچ سخنی،تنها به تماشایت خواهم نشست.تا آن روز،من همانم که در هر لحظه،نامت را چون نغمه‌ای بر لب دارد و دل را،به طوفانِ عشقِ تو سپرده است.
ارادتمندِ تو.
آن‌که چشمانش،جز به سویِ تو نمی‌نگرد.
9
Forwarded from FleetingLife (؛)
نامه‌های خوانده نشده./دو.
نورِ دیده،سلام.
امشب،ستاره‌ها را در قلمم گره زده‌ام تا لابه‌لای واژه‌هایم، نوری از جنسِ زیباییِ چشمانت ببارد.چشمانت خود،دو کهکشانِ بی‌کرانند؛یکی شب‌هایی که ستاره‌هایش را از من پنهان کرده و دیگری،تمامِ راهِ خانه را با نورِ خویش روشن ساخته.
ء.
زخم‌هایت در ژرفایِ نگاهت پیدا است؛ زخم‌هایی که هر یک، خود،نویدبخشِ طلوعی دوباره‌ست؛چرا که در عمیق‌ترین تاریکی‌ها،ستاره‌ای می‌درخشد که نامش،آرامشِ توست.در پرتوِ این حضور،طراوتی دوباره می‌یابد و هر دردی،در خلوتِ همراهی،به سکونِ ابدی می‌نشیند.
ء.
دردهایت التیام می‌بخشد عزیزدردانه‌ام؛
چرا که من باور دارم تو از جنسِ ستارگان هستی؛
و من، هر شب،نامت را بر اخترانِ دلم می‌نویسم،
تا اگر روزی نبودی،این روشنایی،چشمت را به راهِ خانه بازگرداند و بدانی که هنوز،کسی هست که برایِ بودنِ تو،
تمامِ شب‌هایش را در انتظارِ نگاهِ تو نشسته است.
ارادتمندِ همیشه‌ی تو.
آن‌که نامت را بر طاقِ اختران نوشته است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خودمم بعد امتحان نهایی یچیزی مینویسم 🥀
1🔥211
بر سنگِ تاریخ بنویسید: آنان که خود را نمایندگانِ خدا می‌خواندند، بیش از هر دشمنی، از مردمِ خویش قربانی گرفتند.
😁1
روزگاری ساختن از این کشور که اذان صبحش ، صدای چوبه های دار میده، تا توحید برای خدایی که ۴۸ ساله به اسم معبود بهمون معرفی میکنن و به اسمش خون میریزن.

برای ارامش روح تمام فرشتگان و جان فدایان ایران زمین

نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم! 🖤
💔5😁1
Forwarded from FleetingLife (؛)
نامه‌های خوانده نشده./سه.
نورِ دیده،سلام.
عرضی ندارم جز اینکه قلم را به دست گرفته‌ام تا از سکوتی گویم که این روزها،قرینِ حالِ من شده است.نوشتن از تو آسان است،اما ننوشتن از تو،دشوارترین کارِ جهان است.گاه می‌نشینم و هزاران سخن در خاطرِم صف می‌کشند،اما خموشی را برمی‌گزینم،نه از آن رو که کم‌سخنم،که از این بیم دارم که مبادا کلمات،چنان که باید،گویایِ حالِ دلِ من نباشند.
ء.
مرا نیز سخنانِ بسیار است که بر زبان نرانده‌ام و شاید هرگز نرانم. برخی چیزها را باید در سکوت نگاه داشت؛چه،اگر بر زبان رانی،از قدرشان کاسته شود.آن خموشی،خود زبانی است که جز کسی که گوشِ دل دارد،آن را درنیابد.
ء.
این روزها،سکوتِ من،آکنده از توست.هر دم،در گوشِ دل،آوایِ گام‌هایت را می‌شنوم که نمی‌آیی.
و من،به جای فریاد،قلم به دست می‌گیرم؛که هر کلامی،ارزشِ گفتن ندارد؛و هر عشقی،برای ماندگار شدن،نیاز به فریاد ندارد.
ارادتمندِ همیشگیِ تو.
🔥3
ای بابا ۱۸ ساله شدیم
3
یادش بخیر یه زمان ۱۷ سالم بود
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرسی از همه کسایی که به یادم بودیددد، خیلی لطف کردید همتون
بوس به همگی 🪼
2
و همچنین بوس به اتیلی بابت ۲ استارز
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرسییی کارولینی
🍓5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرسییییی هاناییییییی
5