کسوف
47 subscribers
10 photos
13 videos
5 links
دستی بر قلب او، در بالین تاریکی
ناشناس : https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-jA9LsplYcb
Download Telegram
بارها با او هم‌صحبت شده‌ام، اما گویا قصد ندارد حتی بر من نگاهی سازد. هر بار تلاشی می‌کنم تا او را جذب کنم، تا با او محفلی بر عشق بسازم. اما محفل‌ها کجا و این نیازمندان کجا؟ گویا در آن محفل، نه جایی برای من است و نه جایی برای او.

پس به سوی سمع او می‌روم، تا شاید تنفسم را باری دیگر بر هوای این میدان روانه سازد و با دستان بی‌نوایش، خواب‌های مرا پیدا سازد. شاید این دفعه فرجی در کارش باشد و من نیز از منجیان فرج او. پس آیا فرصتی بر من نصیب می‌شود تا به سمع او برسم؟ گویا نه. بی گمان ارزش‌ها می‌خواهند بوسه بر امواج او زنند و بی‌لیاقتینی چون من را چه به این ارزش‌ها؟

پس به سوی یار روانه می‌شوم و دستانم را چون طنابی سال‌ها حبس شده، رها می‌سازم تا شاید او بگذارد لمسش کنم. او تنها مونس من است دیگر. اما گویا او نیز در خواب است و ترس‌هایی دارد. لمس کردن او حسی بی‌جان بر او ارمغان می‌آورد، حسی از تنگنا. پس رعایت می‌کنم حقوق او را و خود را نیز به مانند جوی آبی، در کنارش پهن می‌سازم و در انتظار می‌مانم که خورشید چشمانش، بر آب‌های تیره چشمانم، سلامی برافشاند.

اما آیا آن کافی‌ست؟ آیا من تیره‌تر از این رشحه‌ها نیستم؟ پس شاید او نیز مرا طرد سازد. برمی‌خزم و دگر باره او را با همان گونه‌های رنگ‌باخته و لب‌هایی که گویا سال‌هاست در انتظار کلیدی جهت بازگشایی می‌باشند، دریافت می‌کنم. شاید که بهتر باشد من جسد خود را از حضور وی طرد سازم تا شاید زندانبان وجود او، با کلیدی به سوی او برآید. هرچه باشد من که زندانبان نیستم. من خود نیز در زندان قلب دیگری زخم‌ها خورده‌ام و پوست‌ها خونین.

پس به سوی دیگری می‌روم تا شاید او فرصتی سازد بر من و مرهمی شود تا خون‌هایم را خشک سازد. آه، شرم باد بر چنین افکاری! او نیز درگیر است، درگیر معشوقهٔ خود می‌باشد و حال، من باید چشم بدوزم بر رقص گیسوان او در تالار مشاهیر جانان. کاش می‌توانستم لب بگشایم و دگر باره فریاد زنم که برخیز و دست بر من دراز کن که آن اژدهایان قصد رهایی از آرامشی بر تو ندارند، همانگونه که بر من نداشته‌اند.

اما دیر است، زنگ‌ها فریاد می‌زنند و بر من خنده‌ها روانه می‌سازند. گویا فرد دیگری در انتظار من می‌باشد و من نیز به حد کافی لب‌ها تشنه و دیده‌ها تر ساخته‌ام تا بخواهم بالی دیگر را تیمار سازم. پس دراز می‌کشم تا شاید این دستان، بتوانند سیاهی را بر دست گیرند و شاید آن سیاهی قصد نداشته باشد مرا رها سازد. تا کنون که اینگونه بوده، آینده‌اش را که می‌داند؟ تاریکی این جسم، می‌شکند حتی صوت‌ها را. بی گمان که ندیده‌ام هیولایی از وی سریع‌تر در جهان باشد. اما گویا او نیز حوصله من را ندارد، آیا او نیز می‌خواهد مرا ترک سازد؟ محال است! ارزش وی در من خلاصه می‌شود و چشمان من نیز در جوهر او. پس از پایین به بالایی که من می‌نگرم، می‌نگرد و تمنا می‌کند او را بشکانم، بشکانم تا شاید فرصت امید را در زندگی‌اش دریافت کند؛ هرچند که نمی‌داند من خودپسندی را بیشتر از وی، عاشق خود می‌دانم. پس فشارش می‌دهم تا اشک‌های سیاهش صفحه‌ها را تیره‌تر سازد. چه زیباست زجر کشیدن وی.

اما فرصت من در بالادست‌ها محدود است و باید تیغ‌ها را بر نوک انگشتانم فرو سازم تا بتوانم خود را بیدار ببینم. آه که چه دردها دارد، اما بی گمان بی‌ارزش نیست. پس تیغه‌ها را حمل می‌کنم و راه می‌افتم تا بر متروکه‌ای دیگر رسم. چهرهٔ زیبا و گل‌باختهٔ او، چه بسا برتر باشد از دیگرانی که چه در خواب و چه در محفل، مرا بی‌‌پناه کرده‌اند. آیا می‌توانم از او تمنا سازم تا تیغه‌ها را از من جدا سازد؟ آیا او لیاقت درخشش را بر من ارمغان می‌سازد؟ آه بله، دست‌هایش را بر تیغه‌ها می‌کوبد، درد می‌گیرد، اما چه بهتر که درد را از او دریافت کنم تا این قلم. بی گمان که دردش نیز مقدس است بر این پوسته‌ها. هرچند که ماهیتش را نمی‌توان در این دریای تیره معنا ساخت. او نیاز به نور دارد تا بتواند در روشنی دریا، تیغه‌ها را ذوب کند. اما من چگونه می‌توانم او را به سطح آب‌ها ببرم؟

دگر باره صدای لبخند می‌آید، گویا زمان رستاخیز است. به تازگی به یاد می‌آوردم. دیگران نبوده‌اند که مرا بی‌‌پناه کرده بودند. بر خون خود نگاه می‌سازم و چیزی جز حقیقت میزبانی من را نمی‌کشد؛ آری، آن دیو خود من بوده‌ام. یکی را به خواب مجازات کردم تا شاید از دست حقایق، چشمانش در امان باشم و یکی را در محفلی به رقص، تا شاید گیسوانش رنگ بازند و مرا از رنگارنگی رها کنند. بی گمان که دیو باهوشی می‌باشم و آنان نیز از من باهوش‌تر که اکنون بر تیغه‌ها نفرین می‌سرایند.
او را با خود بر اعماق این تاریکی غرق می‌سازم. قربانی‌ست دیگر؛ هرچه نباشد، من در انتظار متولد شدن می‌باشم و او نیز می‌بایستی خود را قربانی سازد تا بر من فرصتی جدید برافشاند. همانا که او سوگندی‌ست بر رویاهای من، و سوگندی خواهد شد تا همیشه بر این گردن حک کند که من مانند دیگران نیستم. ماهیت را نمی‌توان در کلماتی با چنین قلمی متجاوز بر کاغذ، حبس کرد. قطعاً که من روا می‌باشم بر تمامی این گوی‌هایی که موجوداتی را در خود حبس ساخته‌اند. آری، من نیز متولدی می‌باشم در این راهرو؛ راهرویی در ضمیر تاریکی.

Blaydrax
🔥1
چه گویم هنگامی که این قلم تنها می‌تواند یک بو را استشمام سازد و فریاد زند، تا هنگامی که دگرباره معشوقه‌اش را فراخوانده و چندان بر سینه‌اش ضربه زند تا حیات او را پدیدار سازد؟ البته که شاید حقیقت رازهایی بیشتر داشته باشد تا بخواهد با چندین فرو‌رفتگی خود را آشکار سازد؛ پس این را کفایتی بر اندر احوالات قلم نیست.

مانعی بر حقیقتش لطمه می‌زند که گویا سالیان است دل بر حلقه رها کرده و چنان بر چهرگان او به رقص درآمده که وی را مدهوش ساخته است. او هم که از منتقدان بوی شراب است و می‌پرستد بوهایی را که وی را مدهوش سازد تا بتواند حقیقت را با آن افکار پوسیده دریابد.

آری، دیگر از ضعیفان چه انتظاری رواست؟ بگذار مدهوش باشد و بر سازش بنوازد؛ به از این است تا بخواهد معشوق را بی‌سینه سازد و سینه را بی‌رویا. همانا که خود از امواج رویا طرد می‌باشد. بر بی‌نوایان چنین خواب‌هایی بی‌گمان مفقود است.

چه می‌توانم بر چشمانم مرهم سازم؟ آیا این تاریکیِ قاتل خوب است که وی را بارها قلم نامیده‌ام و جملاتم را با وی شریک دانسته و قلبم را بر او قربانی ساخته‌ام؟ نمی‌توانم دگرباره بر بی‌رازها فرصت دهم؛ جایگزینانی می‌باشند که خدای را شاهد، صدها مرتبه از او رازپرست‌تر هستند و بر همین رازها خود را فریب می‌دهند.

پس چه یاری بهتر است ز این سنگ‌خراش‌ها که بر خود حک کرده؟ بسیار مرا دوست دارد و، از دید شما چه پنهان، بارها خود را عاشق من خوانده است. باور می‌داشت که می‌تواند قلب مرا چنان به دست آورد که گر سنگ بر وی زنی، خونی بر تو مهمان نسازد. نادان است دیگر؛ راهزن‌ها باید پدیدار شوند تا شاید بتوانند چنین وفایی را ز من جدا سازند و بر فشارش ادامه دهند تا شاید بتوانند ذره‌ای از آن آب سرد را از گلوی بنده جدا سازند. شکوه را نزد چنین جانورانی بردن مهمل است.

و آه، که چه لذت می‌برم هنگامی که بر دلربایی‌هایش پای می‌فشارد و من چنان بر وی بوسه می‌زنم که اشک‌هایش را شیطان نیز درک نمی‌سازد. هرچه نباشد سودی بر من ندارد که بخواهم بر وی این قلب را قرار داده و شاهد قطرات درخشان و تهی از دریچه‌هایش باشم. بگذار بتپد دیگر؛ مگر جز این امر توانسته است تا نظرهای معشوق را تفسیر سازد؟ احمق است و لیاقتی بر وی در این محفل روا نیست.

حال که بر این سنگ می‌نگرم، یاد آن پروانه‌ها می‌افتم که ز من می‌پرسیدند: «آیا او را بر یاد می‌آوری یا می‌گذاری تا وی را بر چنین طناب‌هایی آشنا سازیم؟»

وی ز من طلب می‌کرد تا او را بر یاد آورم و من چنان قهقهه می‌زدم که انگار نه انگار روزی من ز او درخواست یاد آوردن می‌کردم. او نیز دفترچه‌ها بر صورتم می‌زد و بر این خون‌ها پوزخندها می‌نگاشت.

حال نه‌تنها طلب می‌سازد تا دریابمش و با دست‌هایم قلبش را چنان فشار دهم تا بوی عشقم را درک سازد، بلکه می‌خواهد طناب‌ها را نیز به مانند مارهای ضحاک از بازوانش جدا سازم. فرومایه است دیگر؛ بگذار با همین باورها خوش باشد.

پس چنان پروانه‌ها را فشردم که مغزهایشان بر کف دستانم داستانی زیبا را می‌سرود و فریاد می‌زد که آن مارها دیگر بر گرسنگی چاره‌ای نمی‌یابند. چه جالب بود این داستان و چه مرا یاد آن قلمروی پرضمیر می‌ساخت. شاید هم بی‌ضمیر؟ چه کس داند که آن شب را چه انعکاس‌هایی کشیدیم و بر آن جزئیات بی‌تفسیر می‌ماندیم.

گویا تنها مهمان آنجا شیطان بود و من بودم و آن کس که بر دیوهایش مشت‌ها می‌کوبید. خنده‌دار است؛ هرچه را نباشد، رنج‌ها زیبایی‌ها را بیان می‌سازند.

پس آن هنگام که از وی عبور کردم چنان داد می‌زد که گویا می‌خواست حلقه‌ها را دگرباره جدا سازد و تمنایی سازد بر من که: «ای فرهیختهٔ تاریکیِ افسارگسیخته و بی‌بنیه‌ات، دستم را رها نکن که گر تو این رگ را لمس نکنی، چه کس می‌خواهد لمس سازد؟»

در جواب، بر او هدیه‌ای روانه کردم و رگش را با ضخامتی چه‌بسا کوتاه پاره ساختم و بر یاقوت مایعش زبان زدم و خود را سیراب ساختم. سپس با بوسه‌ای بر او چنان گفتم که: «همان کس که رگ‌هایت را از من دریغ می‌ساخت تا با نخاعش آن را جایگزین ساخته و تو را از آن خود سازد.»

دیگر نمی‌دانم چرا لال شد و گویا چشمانش را با حدقه‌ای از خون جایگزین ساخت. هرچند که راه من را موانع بیشتر می‌باشد تا این پوستهٔ لانهٔ مارگشته.

نمی‌دانم چرا هرچه جلوتر قدم برمی‌داشتم، نگاره‌های روی آن سنگ بیشتر پایم را چنگ می‌انداختند؛ گویا طلب می‌کردند تا فرصت را از خود دریغ نساخته و با پیشکش کردن تنها اندام باقی‌ماندهٔ خود، آنان را خوشحال و خویشتن را مدهوش پیروزی خوانم. اما این دوا را آنان که نمی‌توانند بر من دهند! این بوتهٔ خون (قلب) را فقط بر یک نفر مرهم است و آن نیز کسی نیست جز او.

حال نمی‌دانم آیا از پاهایم چیزی باقی مانده است یا خیر؛ صرفاً گاه‌به‌گاه می‌سوزد و گوشت کثیفش را از آن جدار بیرون‌تر می‌ریزد. اهمیتی ندارد.
آه! چنان که این کلبه را بر یاد می‌آورم، نمی‌توانم رنگ موهای خود را بر یاد آورم. صبر کن… آیا دگر مویی نیز باقی مانده است بر این گوی؟ شک دارم و این آب نیز مرا انعکاس نمی‌دهد تا اطمینانی خاطر سازم.

بر در ضربه‌ای میهمانانه وارد می‌سازم تا گویا برداشت نکنند که چروکیده‌ای بی‌گوشت در انتظار ورود آنان است. صبر کن؛ اصلاً میزبان چه نام داشت؟ چه موهایی را می‌پسندید؟ چه گذشته‌ای داشت و چه زخم‌هایی بر آن پیکر زیبا حبس می‌داشت؟ حتی این را هم نمی‌دانم و خنجری بر کمرم می‌خورد و با پوزخند مرا خودباخته می‌خواند.

شاید هم هستم دیگر؛ چه اهمیتی دارد؟

و ناگاه در باز شده و مرا فراخوانده تا پس از رد شدن از آن راهرو، بر صندلی تکیه زنم تا وی با پیکر پیدایش به میزبانی من آید. کاش خود را قبل از برهنگی نشانم می‌داد و من بوی عطرش را با چشم می‌دیدم و سپس می‌مردم؛ اما مشکلی ندارد. به هر حال صبر را معشوقهٔ جان‌باختهٔ ما می‌خوانند.

نمای این میز را خوب بر یاد می‌آورم؛ گویا با من خاطراتی دارد، اما من با او هزاران بار غریبه می‌باشم. صندلی نیز ناله‌هایی می‌کند که گویا از نشستن مجدد من بر وی ناراضی است. آخرین بار کی او را ملاقات کرده‌ام؟ نمی‌دانم.

همه‌چیز را شباهتی بر میز من دارد، جز آن تکه سنگ و آن قلم بی‌اراده. شاید هم اینان همگی فکرهای بی‌منبع است دیگر؟ باید خود را تضمین دهم و چه تضمینی جز بوی عطر او.

و اما ناگاه سایه‌ای از دور نمایان می‌شود. برجستگی‌هایی بر پیکرش پیداست و بوی عطر را چنان پخش می‌کند که گویا بادزنی از جنس استخوان آدمیان بر دست گرفته و تکان می‌دهد تا مرا مدهوش سازد.

حال که کل بدنش بر من نمایان است، دست‌هایم را در زنجیری بسته می‌بینم! پس تله‌ای بود که با آن افکار روانه ساخته بوده‌ام. خوب می‌دانستم که گر این زنجیرها بر من مرهم شوند، دیگر روح خویش نیز بر من خیانت می‌سازد.

و سپس سایه‌ها را کناره می‌زند و بر من با آن چشمان خون‌باخته می‌نگرد. آری، بی‌گمان خودش می‌باشد. بگذار ببینم که وی را چه می‌نامیدم… هممم… نمی‌دانم. اسم‌ها نمی‌توانند او را توصیف سازند، اما دقیقاً همان چهرهٔ مرا دارد.

شکی ندارم که وی از خائنانی بر پیکر من می‌باشد. آری! او باطنی از من است که سالیان سال بر وی خنجر زدم و پوزخند می‌زدم که چرا آن‌چنان ضعیف است که این خنجر را هم نمی‌تواند از من بگیرد و بر گردنم غلافش کند؟

حال همان ضعیفه مرا چنان بر زنجیر ساخته که گویا اسیدها نیز چشم بر دیدن این زنجیرها ندارند.

سپس چیزی را بر میز می‌کوبد و آن نیز چیزی نیست جز تکه سنگ. پس تمام مدت زیر سر آن روضه می‌خواند و در ظاهر با من ابراز عاشقی می‌کرد. شکی در آن نیست که سازهٔ همین قلم است.

و حال آن قلم کجاست؟

فرو رفته در چشمانم.

کاش توانی داشتم تا قبل از چشم بستن بر این کابوس تشخیص دهم که آن پیکر از آن کیست؛ اما دیگر خونی باقی نمانده تا توسط این دوست دیرینه از سینهٔ چاک‌چاک شده فراری شود.

و هرچه را بر من می‌گذشت از همین قلم برمی‌خاست و بر روی آن کاغذ حک می‌شد، و کاغذ نیز از خوشحالیِ حک‌گشته شدن توسط معشوقه‌اش اشک‌ها روانه می‌ساخت.

و بی‌گمان که دگرباره ما ماندیم و این دستان بی‌جان و این چشم سوراخ‌شده؛ و او مانده بود و آن قلم خردشده و آن پیکری که از یار دیرینهٔ ما جدا ساخته بود و با تکه‌سنگ‌ها جایگزین کرده بود.

blaydrax
1
Channel photo updated
نمی‌دانم چرا دیگر نمی‌توانم حتی او را درک سازم. شاید آن‌قدر خود را گم کرده‌ام که عزیزترین‌ها را نیز نمی‌توانم دریابم؛ یا شاید، لااقل آنان نمی‌خواهند از طریق من به یاد آورده شوند. به هر حال تصمیمی‌ست که حق آنان است؛ هرچه نباشد، من نیز دیگر فرقی با آنان ندارم.

بی‌گمان در یک ارابهٔ بی‌در و پیکر، چه راننده‌ای می‌خواهی تا ببینی؟ هر آنگاه که توانی بر این پرسش مثالی برآوری، بی‌گمان من تو را از الهه‌های این هستی خواهم خواند؛ اگر که هستی‌ای قابل رؤیت باشد و من نیز بر سیاهی‌اش مرهم.

آه، می‌بینی؟! باز هم از من فرار کرد. گویا دیگر پایی بر خود ندارم که حتی بخواهم به دنبالش بدوم و چنان ناسزا حواله‌اش سازم تا شاید به خود آید و بتواند آن جوهر سوخته را متوقف کند. ولی گوش نمی‌دهد که. نمی‌دانم چه تفاوتی می‌توانم میان او و آن معشوق برپا سازم تا شاید بفهمم: «خود را پرستش می‌کردم یا تندیس تباهی را؟»

هرچند نمی‌توانم جوابی بر آن دهم؛ شاید لب‌هایم جز توصیف چشمانش قدرتی نداشته باشند و خود نیز بردهٔ لب‌هایم باشم. البته که یک تابوت پوسیده ارزشی برای اربابیت ندارد، ولی باید کمی خود را مشغول سازم دیگر. درست نمی‌گویم، نورا؟

از دستان کوچک و زخم‌شده‌ات چه خبر، نورای عزیزم؟ آیا توانستی آنان را با پانسمانی، دور از چشم گرسنه‌ها نگه داری؟ یا آن‌ها را هم خوردند؟ از یاد نخواهم برد که چه بویی داشت آن دستانت هنگامی که بر چهرهٔ مادر می‌کشیدی تا بتوانی آتش را از چشمانش دور سازی.

صبر کن، دیگر باره خود را ببینم. آه، چشمانم چرا توانی جهت خزیدن در حدقه ندارند؟ خنده‌دار است، واقعاً. هر بار در آینه می‌نگرم، بیشتر سکوت را درمی‌یابم. دارم از یاد برده می‌شوم، اما نمی‌دانم توسط چه کسی. شاید خودم باشم؟ آری، شاید خودم باشم.

اما مشکلی در اینجا وجود دارد: آیا تا به حال خود را شناخته‌ام که بخواهم از یاد هم ببرم؟ حتی موهای این سر نیز اسمم را از خودم می‌پرسند؛ آنگاه انتظاری دارم تا بتوانم خود را شناخته باشم؟ واقعاً خنده‌دار است، عزیزم.

حال که خود را بر یاد نمی‌آورم، چرا باید نورا را به یاد آورم؟ روا نمی‌دارم که او نیز بوسه‌های من بر گونه‌هایش را به شمار آرد و بخواهد با بوسه‌ای متقابل بر قلب برون‌ریخته‌ام مرا همراهی سازد و در گوشم ـ که حتی صدای معبودش را نمی‌شنود ـ بگوید:
«دوستت دارم و هر که بر من غریبه شود، تو بر جای او آشناتر خواهی گشت.»

خیال است دیگر؛ عشق کجا و خوش‌خیالان کجا. هر آنگاه که عشق خویش را دریافتم، آنگاه به سراغ وی هم خواهم رفت؛ اگر زنده باشد. اگر هم در خاک بود، چه بهتر؛ لااقل آنجا می‌توانم بی‌شرم خود را نشانش دهم. شاید از خودباخته‌های در بند خوشش آید.

دستانم دیگر پوستی بر خود هم‌خانه نمی‌بینند. هر که تا صبح با سنگ بر این قلم می‌کوبید، همین حس را داشت دیگر. خدا می‌داند چه خلقتی را در پشت آن رها کرده‌اند تا از من تغذیه کند و هر صبح فجیح‌تر بر من سلام کند.

اما خودم هم دست کمی از آن ندارم. بقیه هم شاید به مانند من باشند و بخواهند از کراهت فرار کنند؛ اما بندها در ازای حرفِ تلاش، بیشتر پاهایشان را به استخوان بکشانند.

دیدی، عزیزم؟ چند بار در اندیشهٔ سوخته‌ات حک کردم که مرا آشنایی بر عشق به کاغذ نیست. هر بار که بر آن خطی تازه می‌آورم، می‌خواهم فلسفهٔ خود را توضیح دهم؛ اما خدا شاهد است که حتی نمی‌دانم فلسفه چه معنایی دارد.

گاهی آن را در خود می‌بینم، گاهی در آن عزیز از پای افتاده‌ام، و گاه در آن مادری که فرزندش را به زانو می‌کشاند تا بتواند بر دیگران اثبات سازد که وی قدرتی الهی دارد و توانسته احمقی را از احمقیت به نادانیت بکشاند و به افتخار رساند.

حال می‌خواهم از یادبود یک مادر بگویم؟ بی‌گمان چه ضعیف می‌باشم، نه اوارلا؟ راستی، از لوکاس چه خبرهایی برایم داری؟ در آن دنیای مردگان چگونه می‌رقصد؟ چگونه می‌خواهد امیدی بر خود آشنا کند تا بتواند ضعیفه‌ای چون تو را در بالین مرگت ببیند؟

چقدر خنده‌دار است، نه؟ افسوس که من از موهای درهم‌آویخته و خونین لوکاس نیز بی‌ماهیت‌ترم. جالب است که خود لوکاس را بر دامان زندگی رها کرده‌ام و خود او را به شوخی می‌گیرم و چنان بر آن می‌خندم که گویی پدرم را کشته است.

آه، گفتی پدر؟ به یاد مردی افتادم که کودک خود را از صخره‌ها به پایین انداخت تا بتواند هفت رویهٔ زندگی‌اش را پیدا کند و سرنوشتش را از شوم جدا سازد.

بس است دیگر؛ گویا شاعری شده‌ام که چنان ساز می‌کوبد که سنگ می‌خواهد زیر پایش را خالی کند و در اعماق مهدش عرق سازدش، تا شاید صدای پستش را کسی نشنود. خودش را غرق سازد؛ ساز یا قلمش را که می‌خواهد گردن گیرد و آتش زند. مگر همه از آن نفرت و شرم نداشته‌اند؟ کسی جرأت دارد چنین کند؟ در گمانم نمی‌گنجد.

ای نورای عزیزم، تو چه؟ تو می‌توانی آتش‌ها برخیزانی و هیزمش را از من برافشانی؟ یا کودک بودنت اجازه‌ای جز گریه بر تو صادر نمی‌سازد؟
1
شاید هم بتوانی با دیدن شعله‌ها چنان به خشم رسی که اشک‌هایت سیلی‌ها بر گونه‌هایت پدیدار سازند و ندایی ضعیف را بر تو مرهم خوانند.

همین است دیگر، عزیزکم.

کاش می‌توانستم بار دیگر بر سنگ مزارت نگاه کنم و با خود بیندیشم که نورا چه اسم بی‌معنایی بود که بر تو، فرشتهٔ کوچکم، نهادم. به هر حال، وقتی که خود عرفان باشم، چرا تو را نورای وجودم ندانم؟

هنگامی که بر شش‌هایم سنگ فرو می‌ریزند، اسمت را سکنیِ بخشِ زندگی‌ام می‌خوانم. مگر چه تفاوتی میان من و تو غالب است؟

جفتمان همانیم که در تاریخ از آن بیم داشته‌اند. حال چه تو چهار سال داشته باشی و من شصت سال؛ پنداری جز بی‌بتگی نمی‌خوانند که. زاده شده‌ایم تا اشک بریزیم و بر اشک‌ریزها خنده‌ها مهمان سازیم. همان‌قدر بی‌ماهیت می‌باشم و تو نیز بی‌محبوب.

پس سخن آخر را بر روی مزارت خواهم نوشت و سپس خود نیز بر آن به خواب خواهم رفت؛ تا شاید بتوانم آن چشمانت را ـ که همچنان به سوی امید فرار می‌کنند ـ دریابم و با اشک‌هایت خود را سیراب سازم.

حال چه بنویسم، ای فرشتهٔ بی‌بالم؟ اگر توان نوشتن داشتم که این دروغ‌ها را نمی‌خواندم و می‌پنداشتم جادویی بر قلم دارم. شاید باید همان را که دوست می‌داشتی به نثر درآورم:

«ای که تو را به مانند نوایی، چون دستی از آرامش، بر بالین قلب او می‌بینم؛ از تو درخواست می‌دارم که در کنار چهرهٔ زیبای او، قلم را ز دست بیندازی و چنان گریه‌ها بباری که گویی بهاری بر وجود باختهٔ او بوده و خواهد بود.»


Blaydrax
11
«هرگاه که بر آن قدم‌هایش نگاهی می‌انداختم، از خود سوالی تازه می‌پرسیدم: به راستی چگونه می‌تواند خود را از بختِ زیبایانِ هستی بخواند و پاهایش را بر زمین بکوبد، آن‌گونه که گویی سالیان از دورانِ آسودگی‌اش گذشته و اکنون بویی ز آسودگی نمی‌دهد؟ هرچند که نمی‌توان از بی‌خانمانی که جان‌ها باخته، انتظاری جز ویران‌مردابِ خود داشت. اما به راستی چگونه می‌توانم خود را طوری ببینم که گویی سالیان است خود را غریبه می‌ستایم و بُتی که می‌بینم، بویی نارواتر از من می‌دهد؟ چه زیباست فرو ریختگیِ من و آن تکه خاکِ پایمال‌شده!

چیزی در وجودش مرا به وجد می‌آورد. خود را از "یادآوران" می‌نامد؛ اما چگونه چنین امری بر وی مجاز است؟ مگر او همان کسی نبود که فریاد می‌زد: "ای آدمیان، خدای را صدها هزار مرتبه شاهد است که اگر اسمی بر من نامیده شده باشد، مرا از آن دیارها غربت بوده و به راستی که خود را چون پیکری بر میخ‌بسته‌شده، بی‌نجوا می‌شناسم." حال هرآنقدر که می‌خواهید بر تک‌نوشته‌های بی‌معنایش نگاه کنید؛ مگر فرقی هم می‌کند؟ مردی که قلمِ خود را از معشوقه‌اش غریبه‌تر می‌داند، چه نیاز دارد به موردِ ستایش قرار گرفتن؟ تو نیز چنان وانمود کن که گویی وی از مستضعفانی است که برایِ دریافتِ سکه‌ای از پاشنه کفشِ خلفان، دست به هر آبِ گل‌آلودی می‌زند و از آنان می‌مکد تا شاید بتواند با به خنده درآوردنشان، آبی تمیز بر چشمانِ خود بتاباند. پس آیا بر این قربت‌باخته، می‌توان توانی برای کشفِ اسرارِ دل‌هایِ معشوقه‌هایش داشت؟ به راستی که سخنانی مهلک است.

قطراتِ باران را سالیانِ سال می‌شناختم و با آنان به گونه‌ای هم‌صحبت می‌بوده ام که گویا از برادرانِ خویش می‌باشند. هرآن‌گه که از آنان درباره‌یِ این خودباخته می‌پرسیدم، به طرزی با خشم بر من چشم‌غره می‌رفتند که گویی آن خنجر را از گردنِ خویش درآورده و بر گردنِ آن بی‌بته فرو برده‌ام تا از خونش چنان خود را سیراب سازم که بر یاد آورم: "چه می‌باشم". اما اگر بخواهم دست از اغرارهایِ بی‌معنایم بردارم، می‌توانم داستانی که آن شب‌ها بر لاله گوشم روانه می‌کردند را بر یاد آورم تا شاید مهشودی باشد برای شنوندگان، تا به فقرِ او بیشتر پی ببرند.

وی را از سه نعمتِ جهان که شرافت، آسودگی و ایمان می‌باشند، تنها دست‌هایی چروکیده ارمغان رسیده بود و چنان معبودش را شکر می‌کرد که گویی این دستان هستند که او را سالیانِ سال سیر ساخته‌اند و قلمش را بر جوهر، محبوب‌تر ساخته‌اند. اما هرآنچه که بیشتر به بندگیِ معبودش پی می‌برد، بیشتر به غنایِ خود پی می‌برد و بر این تصمیم می‌رسید که شاید مرا تفاوتی با دیگران باشد؛ هرچه نباشد، احمقی بیش نبود دیگر! به راستی که یاد گرفته بود چگونه خود را خنج بیندازد تا بتواند ناخن‌هایش را بارِ دیگر پرطراوت ببیند. روزها را چنان مشغولِ آدمیان می‌ساخت که گویی آن آدمیان، همانان نبوده‌اند که تبرها را به زیباییِ تمام بر پیشانی‌اش می‌شکافتند و قهقهه‌ها می‌زدند که از دستِ شیطان راحت شده‌اند! هرچند که با این وجود، همچنان حاضر می‌شد تا در جمعِ آشنایان به اهل، تفاوتی برایِ انس‌ها قائل شود و در نهایت با اتهامِ تمام، آشنایان را از دیوانگان و هم‌صحبت‌هایش را از متفرقان به اهلِ خیانت بخواند.

شگفت‌آور بود که هرقدر بیشتر برای آنان خود را مخلص می‌کرد، بیشتر از خجالتش در می‌آمدند و آبی سردتر بر صورتش می‌ریختند و از وی طلبِ پاسخی می‌کردند که بارها داده شده بود. و در نهایت چه نصیبِ این بازنده شد؟ هیچ جز پوچی و نادانیِ بیشتر نسبت به اهلِ درونش. با این حال روزی با ذوق به سوی من آمد و با اشتیاقی بر من خواند که از بین تمامیِ طردشدگانِ عالم، نوظهوریافته‌ای از ستارگان را پیدا کرده است. چنان از او تعریف می‌کرد که گویی خود سالیان است از زباله‌ها رهایی یافته و او، سالیان است که در بین پرهایِ سیمرغ‌گونه‌اش تکامل یافته است و حال تصمیم گرفته تا نگاهی بر یک فرتوت‌گشته‌ای، بازیچه سازد. و چه جالب‌تر از آن است که خود را می‌تواند از معشوقانِ آن فرتوت‌گشته بخواند و وی را چنان مقدس سازد که گویی قلمش را، او به تنهایی از چشمانش درآورده است. نمی‌دانم که توانسته است اعتمادی بر او سازد یا نه، البته که خب این نکته را به یاد دارم که وی، مجذوبِ فرشتگان است.

روزهایش را چنان می‌گذراند و نامه‌ها سیاه می‌کرد که از علمایِ عشق نیز چنین خطِ ناخوانایی پنهان است. اما آن، در بین پرها بزرگ شده، چگونه آنان را می‌خواند؟

هربار که بر نامه‌هایش نگاه می‌کردم، با خود می‌گفتم که به قطع این نامه‌ها پاره می‌شوند و در آتشِ چشمانِ زیبای آن فرشته می‌سوزند و موردِ تمسخر قرار می‌گیرند. تا اینکه با چشمان خود دیدم؛ نامه‌هایی که در پاسخ به این خودباخته ارسال می‌شدند و از پاهایِ پوست‌پوست‌شده‌یِ کبوتران رها می‌شدند.
چنان آن نامه‌ها را بوی می‌کرد که گویی عطرِ فرشتگان را از شش‌هایِ آدمی می‌سازند تا بتوانند با هوایِ تازه‌اش، محصولاتی خاص‌پسندتر درآورند. حال تفکر کن که چنین عطری به دستِ عام‌ترین از خاص‌ترین‌ها برسد؛ بیشترِ مردم را به خنده وامی‌دارد. خوشبختانه که در بینِ کلماتِ آن پاسخ‌نامه‌ها، امکانی وجود می‌داشت تا بتوان عشق را دریافت و بر گوشه‌یِ لب‌هایِ خود نشاند تا بتوان لااقل زمان را با هیجان به پس گذاشت.

و اما بگذار از روزی بر تو گویم که تصمیم گرفت خود نیز بال‌هایی اختراع سازد تا بتواند لااقل، موقعِ بوسه گرفتن از لب‌هایِ خیسِ آن فرشته، هم‌قد و قواره‌یِ او گردد. پس از من درخواستی ناروا خواست و من نیز که از اهلِ ناروایان می‌بوده ام، بی‌درنگ درخواستش را پذیرفتم و به کیسه‌ای از طلایانی مخدوش‌شده کفایت کرده و چشمانِ خویش را بستم. دردی که هنگامِ باز کردنِ کمرش می‌کشید، حسابی گوش‌هایم را سرحال می‌کرد. مگر چقدر آدمی می‌تواند احمق باشد که بخواهد کمرِ خود را دریده و در عوض با تکه‌ای از چوب، بال برای خود جایگزین نماید؟ چگونه قهقهه می‌زدم بر امیالِ آن ناخرد! اما حال که بیشتر می‌اندیشم، بیشتر به یادِ خنده‌های او بر چشمانِ اسیدسوخته‌یِ خود می‌افتم، هنگامی که از فرشته‌یِ محبوبش بوسه‌ها می‌گرفت و من نیز از شیاطینِ معبدم، بشکه‌هایی از آتش.

در هر حال، آن زمان نیز گذشته است و من نیز اکنون مجدد می‌توانم ببینم که چگونه در تابوتش لبخند می‌زند و با فکرِ فرشته‌اش، به سویِ دوزخی از قلم‌هایش می‌رود. و اما تفاوتِ من با او را می‌خواستی بدانی؟ خب خیلی ساده می‌باشد؛ من قلمی خشک می‌بوده ام که با اندک جوهری، نامه‌هایِ او را می‌نوشتم و او نیز آلتی بود که بر من فشار می‌آورد تا نامه‌هایش را تکمیل سازد. هر دو در انتظارِ پاسخِ آن فرشته می‌نشستیم و آخر در ذوقِ دریافتِ پاسخ‌اش، می‌نوشیدیم تا از مستی، خود را خفه سازیم. چه بسا که من از جوهر می‌نوشیدم و او از قطره‌هایِ خونش، به هنگامِ کشیدنِ نوکِ من بر آن کمرِ فرسوده اش.

حال که او در تابوت‌اش با فکر می‌خوابد، مرا فرصتی روا می‌باشد تا بتوانم، قلمِ آن فرشته را در آغوش بگیرم؟

Blaydrax
🔥521
سلامممم
بعد از یکماه و خورده ای بلاخره تونستم بنویسم 😭 در نتیجه من زندممم
9
Forwarded from FleetingLife (؛)
نامه‌های خوانده نشده./یک.
نورِ دیده،سلام.
امید است که قلمم این بار،از شوقِ نوشتنِ نامِ تو،چنان روان باشد که هر حرفش،بویی از حضورِ دلارایت داشته باشد.تو که حضورت برایم چون ضیافتیست که بی‌تو،طعمِ شیرینی ندارد و دل،بی‌نگاهت،چون سفره‌ای بی‌نور.
ء.
چشمانت را به خاطر دارم،همان دو آیینه‌ که هر بار به من فهماندند عشق،جز این همه روشنایی در نگاهِ یک نفر نیست.بی‌تو،این خلوت سرد است و هر گوشه‌اش از نبودِ قدم‌هایت می‌نالد.چه شب‌ها که تا صبح،به در خیره مانده‌ام و با خود گفته‌ام که مگر عاشقی،جز این است که دل را چون پروانه،به گردِ شمعِ یار بسوزاند و هر بار از خاکسترِ خود،برایش پیغامی بنویسد؟
ء.
هر سحر،با یادِ نگاهت،جامی چای می‌ریزم و به نیتی که تنها تو می‌دانی،می‌نوشم.شب که می‌شود،پنجره را می‌گشایم تا شاید نسیم،خبری از قدم‌هایت بیاورد.
نمی‌پرسم چه‌زمانی؟نمی‌گویم کجا؟
فقط می‌دانم که روزی،نگاهت از لایِ در خواهد درخشید و من،بی‌هیچ سخنی،تنها به تماشایت خواهم نشست.تا آن روز،من همانم که در هر لحظه،نامت را چون نغمه‌ای بر لب دارد و دل را،به طوفانِ عشقِ تو سپرده است.
ارادتمندِ تو.
آن‌که چشمانش،جز به سویِ تو نمی‌نگرد.
9
Forwarded from FleetingLife (؛)
نامه‌های خوانده نشده./دو.
نورِ دیده،سلام.
امشب،ستاره‌ها را در قلمم گره زده‌ام تا لابه‌لای واژه‌هایم، نوری از جنسِ زیباییِ چشمانت ببارد.چشمانت خود،دو کهکشانِ بی‌کرانند؛یکی شب‌هایی که ستاره‌هایش را از من پنهان کرده و دیگری،تمامِ راهِ خانه را با نورِ خویش روشن ساخته.
ء.
زخم‌هایت در ژرفایِ نگاهت پیدا است؛ زخم‌هایی که هر یک، خود،نویدبخشِ طلوعی دوباره‌ست؛چرا که در عمیق‌ترین تاریکی‌ها،ستاره‌ای می‌درخشد که نامش،آرامشِ توست.در پرتوِ این حضور،طراوتی دوباره می‌یابد و هر دردی،در خلوتِ همراهی،به سکونِ ابدی می‌نشیند.
ء.
دردهایت التیام می‌بخشد عزیزدردانه‌ام؛
چرا که من باور دارم تو از جنسِ ستارگان هستی؛
و من، هر شب،نامت را بر اخترانِ دلم می‌نویسم،
تا اگر روزی نبودی،این روشنایی،چشمت را به راهِ خانه بازگرداند و بدانی که هنوز،کسی هست که برایِ بودنِ تو،
تمامِ شب‌هایش را در انتظارِ نگاهِ تو نشسته است.
ارادتمندِ همیشه‌ی تو.
آن‌که نامت را بر طاقِ اختران نوشته است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خودمم بعد امتحان نهایی یچیزی مینویسم 🥀
1🔥211
بر سنگِ تاریخ بنویسید: آنان که خود را نمایندگانِ خدا می‌خواندند، بیش از هر دشمنی، از مردمِ خویش قربانی گرفتند.
😁1
روزگاری ساختن از این کشور که اذان صبحش ، صدای چوبه های دار میده، تا توحید برای خدایی که ۴۸ ساله به اسم معبود بهمون معرفی میکنن و به اسمش خون میریزن.

برای ارامش روح تمام فرشتگان و جان فدایان ایران زمین

نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم! 🖤
💔5😁1
Forwarded from FleetingLife (؛)
نامه‌های خوانده نشده./سه.
نورِ دیده،سلام.
عرضی ندارم جز اینکه قلم را به دست گرفته‌ام تا از سکوتی گویم که این روزها،قرینِ حالِ من شده است.نوشتن از تو آسان است،اما ننوشتن از تو،دشوارترین کارِ جهان است.گاه می‌نشینم و هزاران سخن در خاطرِم صف می‌کشند،اما خموشی را برمی‌گزینم،نه از آن رو که کم‌سخنم،که از این بیم دارم که مبادا کلمات،چنان که باید،گویایِ حالِ دلِ من نباشند.
ء.
مرا نیز سخنانِ بسیار است که بر زبان نرانده‌ام و شاید هرگز نرانم. برخی چیزها را باید در سکوت نگاه داشت؛چه،اگر بر زبان رانی،از قدرشان کاسته شود.آن خموشی،خود زبانی است که جز کسی که گوشِ دل دارد،آن را درنیابد.
ء.
این روزها،سکوتِ من،آکنده از توست.هر دم،در گوشِ دل،آوایِ گام‌هایت را می‌شنوم که نمی‌آیی.
و من،به جای فریاد،قلم به دست می‌گیرم؛که هر کلامی،ارزشِ گفتن ندارد؛و هر عشقی،برای ماندگار شدن،نیاز به فریاد ندارد.
ارادتمندِ همیشگیِ تو.
🔥3
ای بابا ۱۸ ساله شدیم
3
یادش بخیر یه زمان ۱۷ سالم بود