Forwarded from omid dana امید دانا
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
نمیدونم خوشحال باشم ازینکه وصلم یا نه
شک دارم اینترنتی که با خون و جسد هم وطنم باشه، مورد خوشحالی قرار بگیره
شک دارم اینترنتی که با خون و جسد هم وطنم باشه، مورد خوشحالی قرار بگیره
🔥1🍾1
دگرباره از تو تمنا میسازم؛
فرصتی به این پیکر بیجان ده تا بر چشمانت، دیدهها روشن سازد.
مگر چه بر تو وارد میشود که برای ثانیهای چشمانت را از من ندوزی؟
در راز آن دریای بیدر و پیکر، میتوانم باری دیگر فرصت زندگی را دریابم.
حال چه ایرادی دارد که بر یک مجنون، فرصتی دیگر برای زیستن دهی؟
آیا آنقدر از من بیزاری که دیدگانم را نیز مخدوش خواهی خواند؟
به مانند تمام وجودم که بارها بر این باور رساندهایاش.
زبانم از نفرینی که بر من ساختهای، قاصر است.
من تنها از تو اندک دیداری میخواستم و تو از من، تمام دلم را؛
و پس از آنکه آن را نیز از من ربودی، چه برایم بر جای گذاشتی؟
ساده است؛
مشتی تیر بر اعماق چشمانم.
حال با چه امیدی، دیگر بر آن زلفهای بیپر و تابت، دیده برافرازم؟
حال چگونه به پیکر سرد و بیدل خویش نگاهی بیندازم؟
ساده است؛
از من میخواهی که با گوشهایم، خود را تماشا کنم.
سالها مرا با این وعده زنده نگه داشتی،
و آنگاه که توانستم صدای این پیکر را بشنوم،
نغمهای بر من سر دادی
که چه حقی دارد یک فرومایه برای شنیدن؟
آه، که همهٔ زندگانیام را فدایت کردم
و تو اینگونه بر زخمهایم افزون ساختی.
اگر نمیگذاری صدای خود را بشنوم،
بگذار تا صدای آن زلفهایت را، یکبار دیگر، بشنوم؛
گویی میخواهند فریادی بر من مهمان کنند.
از تو تمنا میکنم، تنها یکبار…
اما چه حیف که فرصتها را سالیان پیش
بر خورد نهنگهای دریای چشمانت دادهاند.
دیگر چیزی نمیماند؛
حتی حق شنیدن را نیز از من دریغ میسازی.
اما امیدی بر این خودباخته باقی مانده است:
بگذار تا روحت را استشمام سازم؛
این، دیگر حق من است.
خدا مرا لعنت سازد اگر بر تو دروغی بگویم؛
دگرباره همان روزی از آنِ ما میباشد…
و تو حتی حق استشمام را نیز از من دریغ میسازی.
وجودت را شکر
که زیباییات چنان مرا فقیرِ جسم و جان کرد
که روح و روانم از ثروتمندان، سیرتر شد.
اکنون میتوانم تو را ببینم
بیآنکه اجازهای بخواهم.
کافیست روحم را رها سازم
تا آن چشم برخیزد.
پس پاهایم را رها میکنم؛
بدنی، دیگر مرا محدود نمیسازد.
در آن خلأ، چه خوش است نسیمی
که پوستم را نوازش میکند.
بیگمان، دستانش از تو نرمترند.
صبر کن…
آیا من هرگز فرصت نوازششدن
توسط فرشتهای چون تو را داشتهام؟
چه خیالپردازیهایی دارد این مردِ خودباخته…
همیشه این را بر من تکرار میساختی،
درست نمیگویم؟
صد رحمت بر آن وجودت
که مرا چنان عنایتمند میداند
که روزی، خداوند بر آن راه نمییابد.
اکنون روح آزاد میشود.
بر پیکر فرتوتش بنگر؛
همانا صادق است که شکوه را
نزد آدمی بردن، مهمل است.
با این حد از عزیزی،
چنان کثیف مینماید.
آه…
پس تو اینجایی، معشوقهٔ عزیزم.
دیدارت چهسان قلبم را خرسند میسازد
هرچند از داشتن آن، فقیر باشم.
چهرهای که داری را
چگونه خاکسترپوشیدهای چون من
توان توصیف آن دارد؟
بر من حرام است.
وجودت را صد هزار مرتبه شکر
که چنان میدرخشی
گویی چیزی جز فرشته نیستی.
و این درخشش، مخصوص فرشته نیست؛
بیگمان، تو معبودی
و من عابدِ تو.
اکنون که بر این زمین زانو زدهام،
دستکم در منظر رویای تو میمیرم
نه در منظر آن نالایقِ دزد.
فرصتی به این پیکر بیجان ده تا بر چشمانت، دیدهها روشن سازد.
مگر چه بر تو وارد میشود که برای ثانیهای چشمانت را از من ندوزی؟
در راز آن دریای بیدر و پیکر، میتوانم باری دیگر فرصت زندگی را دریابم.
حال چه ایرادی دارد که بر یک مجنون، فرصتی دیگر برای زیستن دهی؟
آیا آنقدر از من بیزاری که دیدگانم را نیز مخدوش خواهی خواند؟
به مانند تمام وجودم که بارها بر این باور رساندهایاش.
زبانم از نفرینی که بر من ساختهای، قاصر است.
من تنها از تو اندک دیداری میخواستم و تو از من، تمام دلم را؛
و پس از آنکه آن را نیز از من ربودی، چه برایم بر جای گذاشتی؟
ساده است؛
مشتی تیر بر اعماق چشمانم.
حال با چه امیدی، دیگر بر آن زلفهای بیپر و تابت، دیده برافرازم؟
حال چگونه به پیکر سرد و بیدل خویش نگاهی بیندازم؟
ساده است؛
از من میخواهی که با گوشهایم، خود را تماشا کنم.
سالها مرا با این وعده زنده نگه داشتی،
و آنگاه که توانستم صدای این پیکر را بشنوم،
نغمهای بر من سر دادی
که چه حقی دارد یک فرومایه برای شنیدن؟
آه، که همهٔ زندگانیام را فدایت کردم
و تو اینگونه بر زخمهایم افزون ساختی.
اگر نمیگذاری صدای خود را بشنوم،
بگذار تا صدای آن زلفهایت را، یکبار دیگر، بشنوم؛
گویی میخواهند فریادی بر من مهمان کنند.
از تو تمنا میکنم، تنها یکبار…
اما چه حیف که فرصتها را سالیان پیش
بر خورد نهنگهای دریای چشمانت دادهاند.
دیگر چیزی نمیماند؛
حتی حق شنیدن را نیز از من دریغ میسازی.
اما امیدی بر این خودباخته باقی مانده است:
بگذار تا روحت را استشمام سازم؛
این، دیگر حق من است.
خدا مرا لعنت سازد اگر بر تو دروغی بگویم؛
دگرباره همان روزی از آنِ ما میباشد…
و تو حتی حق استشمام را نیز از من دریغ میسازی.
وجودت را شکر
که زیباییات چنان مرا فقیرِ جسم و جان کرد
که روح و روانم از ثروتمندان، سیرتر شد.
اکنون میتوانم تو را ببینم
بیآنکه اجازهای بخواهم.
کافیست روحم را رها سازم
تا آن چشم برخیزد.
پس پاهایم را رها میکنم؛
بدنی، دیگر مرا محدود نمیسازد.
در آن خلأ، چه خوش است نسیمی
که پوستم را نوازش میکند.
بیگمان، دستانش از تو نرمترند.
صبر کن…
آیا من هرگز فرصت نوازششدن
توسط فرشتهای چون تو را داشتهام؟
چه خیالپردازیهایی دارد این مردِ خودباخته…
همیشه این را بر من تکرار میساختی،
درست نمیگویم؟
صد رحمت بر آن وجودت
که مرا چنان عنایتمند میداند
که روزی، خداوند بر آن راه نمییابد.
اکنون روح آزاد میشود.
بر پیکر فرتوتش بنگر؛
همانا صادق است که شکوه را
نزد آدمی بردن، مهمل است.
با این حد از عزیزی،
چنان کثیف مینماید.
آه…
پس تو اینجایی، معشوقهٔ عزیزم.
دیدارت چهسان قلبم را خرسند میسازد
هرچند از داشتن آن، فقیر باشم.
چهرهای که داری را
چگونه خاکسترپوشیدهای چون من
توان توصیف آن دارد؟
بر من حرام است.
وجودت را صد هزار مرتبه شکر
که چنان میدرخشی
گویی چیزی جز فرشته نیستی.
و این درخشش، مخصوص فرشته نیست؛
بیگمان، تو معبودی
و من عابدِ تو.
اکنون که بر این زمین زانو زدهام،
دستکم در منظر رویای تو میمیرم
نه در منظر آن نالایقِ دزد.
Blaydrax
❤3🔥2
Forwarded from عکس و استیکر اندیشه پهلویسم
🖤یک ماه گذشت 🖤
به یاد آنان که جسارت و شجاعت بیشتری از ما داشتند و حرف ما رو بلندتر فریاد زدند و امروز در کنار ما نیستند
قابل بحث ندارم سخنی خاموشم
و در این يخ زده ايام هیاهویم نیست
گرمی و شوقم نیست
بودنم پوشالیست
و رگ عمر عزیز ،میزند ليك درونش خالیست..
سالهاست آرزو داریم اهریمن47ساله جمهوری اسلامی تروریست از کشورمون بیرون رود ، و امسال سال پیروزی نور بر تاریکی است ..
ای خاک با عزیزانی که به آغوشت سپرده ایم، مهربان باش که در این وطن ، نامهربانی بسیار دیده اند
🕊۱۱۷۸۰🕊
یاد ونام تمام فرزندان کشورم ایران ؛تا ابد گرامی جاویدان باد♥️
انقلاب شیر وخورشید ایران
#جاوید_شاه
#پاينده_ایران
https://t.me/pic_gifpahlavi
https://t.me/andishepahlavism
به یاد آنان که جسارت و شجاعت بیشتری از ما داشتند و حرف ما رو بلندتر فریاد زدند و امروز در کنار ما نیستند
قابل بحث ندارم سخنی خاموشم
و در این يخ زده ايام هیاهویم نیست
گرمی و شوقم نیست
بودنم پوشالیست
و رگ عمر عزیز ،میزند ليك درونش خالیست..
سالهاست آرزو داریم اهریمن47ساله جمهوری اسلامی تروریست از کشورمون بیرون رود ، و امسال سال پیروزی نور بر تاریکی است ..
ای خاک با عزیزانی که به آغوشت سپرده ایم، مهربان باش که در این وطن ، نامهربانی بسیار دیده اند
🕊۱۱۷۸۰🕊
یاد ونام تمام فرزندان کشورم ایران ؛تا ابد گرامی جاویدان باد♥️
انقلاب شیر وخورشید ایران
#جاوید_شاه
#پاينده_ایران
https://t.me/pic_gifpahlavi
https://t.me/andishepahlavism
💔6
خون هایی که ریخته شده هیچ گاه پاک نخواهد شد زیرا که اگر میشد خیابون های محل رو آسفالت نمیکردن
1❤7😁1🍓1
Forwarded from دفترچه خاطرات یک گورب فن 😼 (اَلِف.)
مثل اینکه اسفنده
همچنان گیر کردیم تو ۱۸ دی حوالی ساعت ۸...
همچنان گیر کردیم تو ۱۸ دی حوالی ساعت ۸...
💔3🍓1
نمیدونم واقعا هدفم ازین چیه و مخاطبم افرادین که میشناسنم و باهاشون هم صحبت هستم
فردای آزادی، اگر من به هر دلیلی بینتون نبودم زود فراموشم نکنید و بجای منم اگر شد و منتی گذاشتید بر سرم، خوشحالی کنید و بدونید که همتون رو دوست داشتممم
فردای آزادی، اگر من به هر دلیلی بینتون نبودم زود فراموشم نکنید و بجای منم اگر شد و منتی گذاشتید بر سرم، خوشحالی کنید و بدونید که همتون رو دوست داشتممم
🍓1
نمیدانم ، این بار نیز کوتاه تر است از ابعاد زندگیم
گاه تصمیم گرفته ام ز این دریچه خود را پرتاب کنم
اما نمیدانم چرا هرگاه بر آن پستی مینگرم، در خود بلندی بیشتری در می یابم
به راستی من چیستم؟ چه من را چنان جاودان ساخته که نتوان خود را پرت، و چه من را چنان میرا ساخته که نتوانم حقیقتی را رسم سازم
هرچند که رسم را صفتی برای بزرگان است ورنه ما را کجا و رسم ساز زندگی کجا
گر ما میتوانستیم دستانمان را برای هنر تکان دهیم که محتاج این قلم نبوده ایم
خدا میداند چند ها بار جای جوهر با خون رگ دستم پر شده است و نام ها شکسته است
بی گمان که لیاقتی ندارد جز خون تاریکی چون من
پس بگذار بریزد دیگر، گویا برای او مهم است
گر خون من برای او مهم بود که چنان خنجر بر وجودم نمیخراشید تا کاغذ نیز به این دریای خون، بگرید !
شاید که نیاز شود این دریچه شکسته شود اما با چه؟ با یک فرومایه یا با یک فرو پرور؟
فرو پرور که نگاهایش بر ما نمیسازد ، زمانی بیشتر نیاز دارد تا بتواند حتی ما رو به جای آورد
پس هنگامی که وی نیز مرا به یاد نمی آورد، چه نیاز است خود را بر یاد آوردم تا دریچه ها بشکنم؟
پس محتاج یک فرومایه میباشم و چه کس بهتر از او
بی گمان او نیز بر روزگار من مرحم است. هرچه نباشد از بت ها ضربه دیده است و اکنون بت خوان
پس شاید وی بتواند بر من امیدی سازد تا چکشی برسازم جهت برکندن این دریچه
اما آیا وجود من بر این دریچه اگاه است؟
چه بسا با آن ، من نیز بی وجود شم و شکسته
پس برای هراسانی مانندِ من، شکستن صفتی ناگوار است
اما میتوانم خود را کوتاه تر کنم؟ گویا آن را ناممکن می نامند هرچند که از وجودانی ناممکن شناخته شده، نمیتوان انتظاری جز این حروف داشت
پس نمیتوانم با آنان همدم شوم. می بایستی با او همدم شوم زیرا کوتاه بنیگان را توانایی بسیار است تا بلندی را فرو آورند
دستی بر او دراز میسازم تا شاید بتواند با آن بوی، من را محسور و کوته سازد
اما نمیدانم چرا دیگر دستش دراز نمیشود، گویا دراز میشد ولی اکنون که میخواهم نه
وجود زیبایی دارد
باطنی برهنه و تراشیده، گویا خلقتی از معبود را میتوان در وی براندوخت
بر چهره اش که نگاه میسازم یاد نقاش می اندازتم، همانگونه زیبا که صورتش را با دیداری تهی، جایگزین سازند
آری همانقدر پست میباشند دیگر، بی چهرگان را چه حسن از زیبا چهرگان؟
موهایش نیز نوید بخش است. نمیدانم چرا اما آن سفیدی لولایی است برای باز کردن دریچه، افسوس که بر آن مو ها چه ظلم ها که کاشف نساخته اند . ترسو های بی بنیه
از پاهایش حروفی روان میشوند، گویا چنان گونه و زبانش را جویده اند که دیگر توانی برای روان ساختن جملات ندارند. پس به پای او روی آورده اند
اما کاش کلمات را خالی روانه میساختند، سرخی خون در آن بین چه میگوید؟ چه بلایی بر وی قائل شده اند؟
افسوس که نمیتوان خواند؛ آن سرخی بر من بیگانه تر است تا اطرافیان و کیهانیان ناشناخته
هرچند که فریادی ز وی بر می آید. طلب میسازد تا دست هایم را دور کنم اما برای ناشنوایی چون من، درخواستی بی همتاست
پس هنگامی که در انتظار دست وی نشسته ام چه میشود؟ نکند روزگار ما را بر همین منوال گذرانند؟ .
اندکی که می اندیشم بد هم نیست. روزگار را بی وقفه در انتظار گرما گذراندن صد ها هزار ارزش دارد بر گشتنِ کیهانی سوخته
اما افسوس که انتظار را جایی در این محفل نیست
نمیدانم چرا اما دیگر آن دست و انتظار را هم حس نمیکنم
کاش میشد دگر باره دریچه را نگاه سازم. دلتنگ آن چهره درونش هستم
اما آن چهره سال هاست محو شده، نمیدانم چندسال گذشته اما با رفتنش من را نیز خاموش ساخت
زین سبب تلاش ساختم تا آن چهره را در وجودم حفظ سازم تا اینک
اینک حقایق را دیداری دوباره، راه ساخته است
هرچند که چشمان من سفید تر است برای دیدن آن راهرو
پس این فرصت را جای عبور از دریچه، تقدیم بر غرق شدن خود میسازم
آرامشی دارد که نمیتواند حتی توصیف ساخت
همچنین او نیز اینجاست
همه چیز با غرق شدن پدید می آمد
آن نقاشی ها به بوم خیانت کرده اند و اینک من مانده ام و بوم خالی
خداوند را صد ها مرتبه شکر که در این بوم خالی میتوان او را دید، برخلاف برون بوم که صدها سال ز وی دور است
حال آیا او من را میپذیرد؟ ایا راهی در وجود من میگذارد تا بتوان دست در دست او خاموش شد؟
ترجیح میدم قبل از آن پاسخ، مجدد غرق شوم اما این بار نه در بوم! در امواجی که سال هاست من را طرد میکنند، آن خواب!
گاه تصمیم گرفته ام ز این دریچه خود را پرتاب کنم
اما نمیدانم چرا هرگاه بر آن پستی مینگرم، در خود بلندی بیشتری در می یابم
به راستی من چیستم؟ چه من را چنان جاودان ساخته که نتوان خود را پرت، و چه من را چنان میرا ساخته که نتوانم حقیقتی را رسم سازم
هرچند که رسم را صفتی برای بزرگان است ورنه ما را کجا و رسم ساز زندگی کجا
گر ما میتوانستیم دستانمان را برای هنر تکان دهیم که محتاج این قلم نبوده ایم
خدا میداند چند ها بار جای جوهر با خون رگ دستم پر شده است و نام ها شکسته است
بی گمان که لیاقتی ندارد جز خون تاریکی چون من
پس بگذار بریزد دیگر، گویا برای او مهم است
گر خون من برای او مهم بود که چنان خنجر بر وجودم نمیخراشید تا کاغذ نیز به این دریای خون، بگرید !
شاید که نیاز شود این دریچه شکسته شود اما با چه؟ با یک فرومایه یا با یک فرو پرور؟
فرو پرور که نگاهایش بر ما نمیسازد ، زمانی بیشتر نیاز دارد تا بتواند حتی ما رو به جای آورد
پس هنگامی که وی نیز مرا به یاد نمی آورد، چه نیاز است خود را بر یاد آوردم تا دریچه ها بشکنم؟
پس محتاج یک فرومایه میباشم و چه کس بهتر از او
بی گمان او نیز بر روزگار من مرحم است. هرچه نباشد از بت ها ضربه دیده است و اکنون بت خوان
پس شاید وی بتواند بر من امیدی سازد تا چکشی برسازم جهت برکندن این دریچه
اما آیا وجود من بر این دریچه اگاه است؟
چه بسا با آن ، من نیز بی وجود شم و شکسته
پس برای هراسانی مانندِ من، شکستن صفتی ناگوار است
اما میتوانم خود را کوتاه تر کنم؟ گویا آن را ناممکن می نامند هرچند که از وجودانی ناممکن شناخته شده، نمیتوان انتظاری جز این حروف داشت
پس نمیتوانم با آنان همدم شوم. می بایستی با او همدم شوم زیرا کوتاه بنیگان را توانایی بسیار است تا بلندی را فرو آورند
دستی بر او دراز میسازم تا شاید بتواند با آن بوی، من را محسور و کوته سازد
اما نمیدانم چرا دیگر دستش دراز نمیشود، گویا دراز میشد ولی اکنون که میخواهم نه
وجود زیبایی دارد
باطنی برهنه و تراشیده، گویا خلقتی از معبود را میتوان در وی براندوخت
بر چهره اش که نگاه میسازم یاد نقاش می اندازتم، همانگونه زیبا که صورتش را با دیداری تهی، جایگزین سازند
آری همانقدر پست میباشند دیگر، بی چهرگان را چه حسن از زیبا چهرگان؟
موهایش نیز نوید بخش است. نمیدانم چرا اما آن سفیدی لولایی است برای باز کردن دریچه، افسوس که بر آن مو ها چه ظلم ها که کاشف نساخته اند . ترسو های بی بنیه
از پاهایش حروفی روان میشوند، گویا چنان گونه و زبانش را جویده اند که دیگر توانی برای روان ساختن جملات ندارند. پس به پای او روی آورده اند
اما کاش کلمات را خالی روانه میساختند، سرخی خون در آن بین چه میگوید؟ چه بلایی بر وی قائل شده اند؟
افسوس که نمیتوان خواند؛ آن سرخی بر من بیگانه تر است تا اطرافیان و کیهانیان ناشناخته
هرچند که فریادی ز وی بر می آید. طلب میسازد تا دست هایم را دور کنم اما برای ناشنوایی چون من، درخواستی بی همتاست
پس هنگامی که در انتظار دست وی نشسته ام چه میشود؟ نکند روزگار ما را بر همین منوال گذرانند؟ .
اندکی که می اندیشم بد هم نیست. روزگار را بی وقفه در انتظار گرما گذراندن صد ها هزار ارزش دارد بر گشتنِ کیهانی سوخته
اما افسوس که انتظار را جایی در این محفل نیست
نمیدانم چرا اما دیگر آن دست و انتظار را هم حس نمیکنم
کاش میشد دگر باره دریچه را نگاه سازم. دلتنگ آن چهره درونش هستم
اما آن چهره سال هاست محو شده، نمیدانم چندسال گذشته اما با رفتنش من را نیز خاموش ساخت
زین سبب تلاش ساختم تا آن چهره را در وجودم حفظ سازم تا اینک
اینک حقایق را دیداری دوباره، راه ساخته است
هرچند که چشمان من سفید تر است برای دیدن آن راهرو
پس این فرصت را جای عبور از دریچه، تقدیم بر غرق شدن خود میسازم
آرامشی دارد که نمیتواند حتی توصیف ساخت
همچنین او نیز اینجاست
همه چیز با غرق شدن پدید می آمد
آن نقاشی ها به بوم خیانت کرده اند و اینک من مانده ام و بوم خالی
خداوند را صد ها مرتبه شکر که در این بوم خالی میتوان او را دید، برخلاف برون بوم که صدها سال ز وی دور است
حال آیا او من را میپذیرد؟ ایا راهی در وجود من میگذارد تا بتوان دست در دست او خاموش شد؟
ترجیح میدم قبل از آن پاسخ، مجدد غرق شوم اما این بار نه در بوم! در امواجی که سال هاست من را طرد میکنند، آن خواب!
Blaydrax
بارها با او همصحبت شدهام، اما گویا قصد ندارد حتی بر من نگاهی سازد. هر بار تلاشی میکنم تا او را جذب کنم، تا با او محفلی بر عشق بسازم. اما محفلها کجا و این نیازمندان کجا؟ گویا در آن محفل، نه جایی برای من است و نه جایی برای او.
پس به سوی سمع او میروم، تا شاید تنفسم را باری دیگر بر هوای این میدان روانه سازد و با دستان بینوایش، خوابهای مرا پیدا سازد. شاید این دفعه فرجی در کارش باشد و من نیز از منجیان فرج او. پس آیا فرصتی بر من نصیب میشود تا به سمع او برسم؟ گویا نه. بی گمان ارزشها میخواهند بوسه بر امواج او زنند و بیلیاقتینی چون من را چه به این ارزشها؟
پس به سوی یار روانه میشوم و دستانم را چون طنابی سالها حبس شده، رها میسازم تا شاید او بگذارد لمسش کنم. او تنها مونس من است دیگر. اما گویا او نیز در خواب است و ترسهایی دارد. لمس کردن او حسی بیجان بر او ارمغان میآورد، حسی از تنگنا. پس رعایت میکنم حقوق او را و خود را نیز به مانند جوی آبی، در کنارش پهن میسازم و در انتظار میمانم که خورشید چشمانش، بر آبهای تیره چشمانم، سلامی برافشاند.
اما آیا آن کافیست؟ آیا من تیرهتر از این رشحهها نیستم؟ پس شاید او نیز مرا طرد سازد. برمیخزم و دگر باره او را با همان گونههای رنگباخته و لبهایی که گویا سالهاست در انتظار کلیدی جهت بازگشایی میباشند، دریافت میکنم. شاید که بهتر باشد من جسد خود را از حضور وی طرد سازم تا شاید زندانبان وجود او، با کلیدی به سوی او برآید. هرچه باشد من که زندانبان نیستم. من خود نیز در زندان قلب دیگری زخمها خوردهام و پوستها خونین.
پس به سوی دیگری میروم تا شاید او فرصتی سازد بر من و مرهمی شود تا خونهایم را خشک سازد. آه، شرم باد بر چنین افکاری! او نیز درگیر است، درگیر معشوقهٔ خود میباشد و حال، من باید چشم بدوزم بر رقص گیسوان او در تالار مشاهیر جانان. کاش میتوانستم لب بگشایم و دگر باره فریاد زنم که برخیز و دست بر من دراز کن که آن اژدهایان قصد رهایی از آرامشی بر تو ندارند، همانگونه که بر من نداشتهاند.
اما دیر است، زنگها فریاد میزنند و بر من خندهها روانه میسازند. گویا فرد دیگری در انتظار من میباشد و من نیز به حد کافی لبها تشنه و دیدهها تر ساختهام تا بخواهم بالی دیگر را تیمار سازم. پس دراز میکشم تا شاید این دستان، بتوانند سیاهی را بر دست گیرند و شاید آن سیاهی قصد نداشته باشد مرا رها سازد. تا کنون که اینگونه بوده، آیندهاش را که میداند؟ تاریکی این جسم، میشکند حتی صوتها را. بی گمان که ندیدهام هیولایی از وی سریعتر در جهان باشد. اما گویا او نیز حوصله من را ندارد، آیا او نیز میخواهد مرا ترک سازد؟ محال است! ارزش وی در من خلاصه میشود و چشمان من نیز در جوهر او. پس از پایین به بالایی که من مینگرم، مینگرد و تمنا میکند او را بشکانم، بشکانم تا شاید فرصت امید را در زندگیاش دریافت کند؛ هرچند که نمیداند من خودپسندی را بیشتر از وی، عاشق خود میدانم. پس فشارش میدهم تا اشکهای سیاهش صفحهها را تیرهتر سازد. چه زیباست زجر کشیدن وی.
اما فرصت من در بالادستها محدود است و باید تیغها را بر نوک انگشتانم فرو سازم تا بتوانم خود را بیدار ببینم. آه که چه دردها دارد، اما بی گمان بیارزش نیست. پس تیغهها را حمل میکنم و راه میافتم تا بر متروکهای دیگر رسم. چهرهٔ زیبا و گلباختهٔ او، چه بسا برتر باشد از دیگرانی که چه در خواب و چه در محفل، مرا بیپناه کردهاند. آیا میتوانم از او تمنا سازم تا تیغهها را از من جدا سازد؟ آیا او لیاقت درخشش را بر من ارمغان میسازد؟ آه بله، دستهایش را بر تیغهها میکوبد، درد میگیرد، اما چه بهتر که درد را از او دریافت کنم تا این قلم. بی گمان که دردش نیز مقدس است بر این پوستهها. هرچند که ماهیتش را نمیتوان در این دریای تیره معنا ساخت. او نیاز به نور دارد تا بتواند در روشنی دریا، تیغهها را ذوب کند. اما من چگونه میتوانم او را به سطح آبها ببرم؟
دگر باره صدای لبخند میآید، گویا زمان رستاخیز است. به تازگی به یاد میآوردم. دیگران نبودهاند که مرا بیپناه کرده بودند. بر خون خود نگاه میسازم و چیزی جز حقیقت میزبانی من را نمیکشد؛ آری، آن دیو خود من بودهام. یکی را به خواب مجازات کردم تا شاید از دست حقایق، چشمانش در امان باشم و یکی را در محفلی به رقص، تا شاید گیسوانش رنگ بازند و مرا از رنگارنگی رها کنند. بی گمان که دیو باهوشی میباشم و آنان نیز از من باهوشتر که اکنون بر تیغهها نفرین میسرایند.
پس به سوی سمع او میروم، تا شاید تنفسم را باری دیگر بر هوای این میدان روانه سازد و با دستان بینوایش، خوابهای مرا پیدا سازد. شاید این دفعه فرجی در کارش باشد و من نیز از منجیان فرج او. پس آیا فرصتی بر من نصیب میشود تا به سمع او برسم؟ گویا نه. بی گمان ارزشها میخواهند بوسه بر امواج او زنند و بیلیاقتینی چون من را چه به این ارزشها؟
پس به سوی یار روانه میشوم و دستانم را چون طنابی سالها حبس شده، رها میسازم تا شاید او بگذارد لمسش کنم. او تنها مونس من است دیگر. اما گویا او نیز در خواب است و ترسهایی دارد. لمس کردن او حسی بیجان بر او ارمغان میآورد، حسی از تنگنا. پس رعایت میکنم حقوق او را و خود را نیز به مانند جوی آبی، در کنارش پهن میسازم و در انتظار میمانم که خورشید چشمانش، بر آبهای تیره چشمانم، سلامی برافشاند.
اما آیا آن کافیست؟ آیا من تیرهتر از این رشحهها نیستم؟ پس شاید او نیز مرا طرد سازد. برمیخزم و دگر باره او را با همان گونههای رنگباخته و لبهایی که گویا سالهاست در انتظار کلیدی جهت بازگشایی میباشند، دریافت میکنم. شاید که بهتر باشد من جسد خود را از حضور وی طرد سازم تا شاید زندانبان وجود او، با کلیدی به سوی او برآید. هرچه باشد من که زندانبان نیستم. من خود نیز در زندان قلب دیگری زخمها خوردهام و پوستها خونین.
پس به سوی دیگری میروم تا شاید او فرصتی سازد بر من و مرهمی شود تا خونهایم را خشک سازد. آه، شرم باد بر چنین افکاری! او نیز درگیر است، درگیر معشوقهٔ خود میباشد و حال، من باید چشم بدوزم بر رقص گیسوان او در تالار مشاهیر جانان. کاش میتوانستم لب بگشایم و دگر باره فریاد زنم که برخیز و دست بر من دراز کن که آن اژدهایان قصد رهایی از آرامشی بر تو ندارند، همانگونه که بر من نداشتهاند.
اما دیر است، زنگها فریاد میزنند و بر من خندهها روانه میسازند. گویا فرد دیگری در انتظار من میباشد و من نیز به حد کافی لبها تشنه و دیدهها تر ساختهام تا بخواهم بالی دیگر را تیمار سازم. پس دراز میکشم تا شاید این دستان، بتوانند سیاهی را بر دست گیرند و شاید آن سیاهی قصد نداشته باشد مرا رها سازد. تا کنون که اینگونه بوده، آیندهاش را که میداند؟ تاریکی این جسم، میشکند حتی صوتها را. بی گمان که ندیدهام هیولایی از وی سریعتر در جهان باشد. اما گویا او نیز حوصله من را ندارد، آیا او نیز میخواهد مرا ترک سازد؟ محال است! ارزش وی در من خلاصه میشود و چشمان من نیز در جوهر او. پس از پایین به بالایی که من مینگرم، مینگرد و تمنا میکند او را بشکانم، بشکانم تا شاید فرصت امید را در زندگیاش دریافت کند؛ هرچند که نمیداند من خودپسندی را بیشتر از وی، عاشق خود میدانم. پس فشارش میدهم تا اشکهای سیاهش صفحهها را تیرهتر سازد. چه زیباست زجر کشیدن وی.
اما فرصت من در بالادستها محدود است و باید تیغها را بر نوک انگشتانم فرو سازم تا بتوانم خود را بیدار ببینم. آه که چه دردها دارد، اما بی گمان بیارزش نیست. پس تیغهها را حمل میکنم و راه میافتم تا بر متروکهای دیگر رسم. چهرهٔ زیبا و گلباختهٔ او، چه بسا برتر باشد از دیگرانی که چه در خواب و چه در محفل، مرا بیپناه کردهاند. آیا میتوانم از او تمنا سازم تا تیغهها را از من جدا سازد؟ آیا او لیاقت درخشش را بر من ارمغان میسازد؟ آه بله، دستهایش را بر تیغهها میکوبد، درد میگیرد، اما چه بهتر که درد را از او دریافت کنم تا این قلم. بی گمان که دردش نیز مقدس است بر این پوستهها. هرچند که ماهیتش را نمیتوان در این دریای تیره معنا ساخت. او نیاز به نور دارد تا بتواند در روشنی دریا، تیغهها را ذوب کند. اما من چگونه میتوانم او را به سطح آبها ببرم؟
دگر باره صدای لبخند میآید، گویا زمان رستاخیز است. به تازگی به یاد میآوردم. دیگران نبودهاند که مرا بیپناه کرده بودند. بر خون خود نگاه میسازم و چیزی جز حقیقت میزبانی من را نمیکشد؛ آری، آن دیو خود من بودهام. یکی را به خواب مجازات کردم تا شاید از دست حقایق، چشمانش در امان باشم و یکی را در محفلی به رقص، تا شاید گیسوانش رنگ بازند و مرا از رنگارنگی رها کنند. بی گمان که دیو باهوشی میباشم و آنان نیز از من باهوشتر که اکنون بر تیغهها نفرین میسرایند.
او را با خود بر اعماق این تاریکی غرق میسازم. قربانیست دیگر؛ هرچه نباشد، من در انتظار متولد شدن میباشم و او نیز میبایستی خود را قربانی سازد تا بر من فرصتی جدید برافشاند. همانا که او سوگندیست بر رویاهای من، و سوگندی خواهد شد تا همیشه بر این گردن حک کند که من مانند دیگران نیستم. ماهیت را نمیتوان در کلماتی با چنین قلمی متجاوز بر کاغذ، حبس کرد. قطعاً که من روا میباشم بر تمامی این گویهایی که موجوداتی را در خود حبس ساختهاند. آری، من نیز متولدی میباشم در این راهرو؛ راهرویی در ضمیر تاریکی.
Blaydrax
🔥1
چه گویم هنگامی که این قلم تنها میتواند یک بو را استشمام سازد و فریاد زند، تا هنگامی که دگرباره معشوقهاش را فراخوانده و چندان بر سینهاش ضربه زند تا حیات او را پدیدار سازد؟ البته که شاید حقیقت رازهایی بیشتر داشته باشد تا بخواهد با چندین فرورفتگی خود را آشکار سازد؛ پس این را کفایتی بر اندر احوالات قلم نیست.
مانعی بر حقیقتش لطمه میزند که گویا سالیان است دل بر حلقه رها کرده و چنان بر چهرگان او به رقص درآمده که وی را مدهوش ساخته است. او هم که از منتقدان بوی شراب است و میپرستد بوهایی را که وی را مدهوش سازد تا بتواند حقیقت را با آن افکار پوسیده دریابد.
آری، دیگر از ضعیفان چه انتظاری رواست؟ بگذار مدهوش باشد و بر سازش بنوازد؛ به از این است تا بخواهد معشوق را بیسینه سازد و سینه را بیرویا. همانا که خود از امواج رویا طرد میباشد. بر بینوایان چنین خوابهایی بیگمان مفقود است.
چه میتوانم بر چشمانم مرهم سازم؟ آیا این تاریکیِ قاتل خوب است که وی را بارها قلم نامیدهام و جملاتم را با وی شریک دانسته و قلبم را بر او قربانی ساختهام؟ نمیتوانم دگرباره بر بیرازها فرصت دهم؛ جایگزینانی میباشند که خدای را شاهد، صدها مرتبه از او رازپرستتر هستند و بر همین رازها خود را فریب میدهند.
پس چه یاری بهتر است ز این سنگخراشها که بر خود حک کرده؟ بسیار مرا دوست دارد و، از دید شما چه پنهان، بارها خود را عاشق من خوانده است. باور میداشت که میتواند قلب مرا چنان به دست آورد که گر سنگ بر وی زنی، خونی بر تو مهمان نسازد. نادان است دیگر؛ راهزنها باید پدیدار شوند تا شاید بتوانند چنین وفایی را ز من جدا سازند و بر فشارش ادامه دهند تا شاید بتوانند ذرهای از آن آب سرد را از گلوی بنده جدا سازند. شکوه را نزد چنین جانورانی بردن مهمل است.
و آه، که چه لذت میبرم هنگامی که بر دلرباییهایش پای میفشارد و من چنان بر وی بوسه میزنم که اشکهایش را شیطان نیز درک نمیسازد. هرچه نباشد سودی بر من ندارد که بخواهم بر وی این قلب را قرار داده و شاهد قطرات درخشان و تهی از دریچههایش باشم. بگذار بتپد دیگر؛ مگر جز این امر توانسته است تا نظرهای معشوق را تفسیر سازد؟ احمق است و لیاقتی بر وی در این محفل روا نیست.
حال که بر این سنگ مینگرم، یاد آن پروانهها میافتم که ز من میپرسیدند: «آیا او را بر یاد میآوری یا میگذاری تا وی را بر چنین طنابهایی آشنا سازیم؟»
وی ز من طلب میکرد تا او را بر یاد آورم و من چنان قهقهه میزدم که انگار نه انگار روزی من ز او درخواست یاد آوردن میکردم. او نیز دفترچهها بر صورتم میزد و بر این خونها پوزخندها مینگاشت.
حال نهتنها طلب میسازد تا دریابمش و با دستهایم قلبش را چنان فشار دهم تا بوی عشقم را درک سازد، بلکه میخواهد طنابها را نیز به مانند مارهای ضحاک از بازوانش جدا سازم. فرومایه است دیگر؛ بگذار با همین باورها خوش باشد.
پس چنان پروانهها را فشردم که مغزهایشان بر کف دستانم داستانی زیبا را میسرود و فریاد میزد که آن مارها دیگر بر گرسنگی چارهای نمییابند. چه جالب بود این داستان و چه مرا یاد آن قلمروی پرضمیر میساخت. شاید هم بیضمیر؟ چه کس داند که آن شب را چه انعکاسهایی کشیدیم و بر آن جزئیات بیتفسیر میماندیم.
گویا تنها مهمان آنجا شیطان بود و من بودم و آن کس که بر دیوهایش مشتها میکوبید. خندهدار است؛ هرچه را نباشد، رنجها زیباییها را بیان میسازند.
پس آن هنگام که از وی عبور کردم چنان داد میزد که گویا میخواست حلقهها را دگرباره جدا سازد و تمنایی سازد بر من که: «ای فرهیختهٔ تاریکیِ افسارگسیخته و بیبنیهات، دستم را رها نکن که گر تو این رگ را لمس نکنی، چه کس میخواهد لمس سازد؟»
در جواب، بر او هدیهای روانه کردم و رگش را با ضخامتی چهبسا کوتاه پاره ساختم و بر یاقوت مایعش زبان زدم و خود را سیراب ساختم. سپس با بوسهای بر او چنان گفتم که: «همان کس که رگهایت را از من دریغ میساخت تا با نخاعش آن را جایگزین ساخته و تو را از آن خود سازد.»
دیگر نمیدانم چرا لال شد و گویا چشمانش را با حدقهای از خون جایگزین ساخت. هرچند که راه من را موانع بیشتر میباشد تا این پوستهٔ لانهٔ مارگشته.
نمیدانم چرا هرچه جلوتر قدم برمیداشتم، نگارههای روی آن سنگ بیشتر پایم را چنگ میانداختند؛ گویا طلب میکردند تا فرصت را از خود دریغ نساخته و با پیشکش کردن تنها اندام باقیماندهٔ خود، آنان را خوشحال و خویشتن را مدهوش پیروزی خوانم. اما این دوا را آنان که نمیتوانند بر من دهند! این بوتهٔ خون (قلب) را فقط بر یک نفر مرهم است و آن نیز کسی نیست جز او.
حال نمیدانم آیا از پاهایم چیزی باقی مانده است یا خیر؛ صرفاً گاهبهگاه میسوزد و گوشت کثیفش را از آن جدار بیرونتر میریزد. اهمیتی ندارد.
مانعی بر حقیقتش لطمه میزند که گویا سالیان است دل بر حلقه رها کرده و چنان بر چهرگان او به رقص درآمده که وی را مدهوش ساخته است. او هم که از منتقدان بوی شراب است و میپرستد بوهایی را که وی را مدهوش سازد تا بتواند حقیقت را با آن افکار پوسیده دریابد.
آری، دیگر از ضعیفان چه انتظاری رواست؟ بگذار مدهوش باشد و بر سازش بنوازد؛ به از این است تا بخواهد معشوق را بیسینه سازد و سینه را بیرویا. همانا که خود از امواج رویا طرد میباشد. بر بینوایان چنین خوابهایی بیگمان مفقود است.
چه میتوانم بر چشمانم مرهم سازم؟ آیا این تاریکیِ قاتل خوب است که وی را بارها قلم نامیدهام و جملاتم را با وی شریک دانسته و قلبم را بر او قربانی ساختهام؟ نمیتوانم دگرباره بر بیرازها فرصت دهم؛ جایگزینانی میباشند که خدای را شاهد، صدها مرتبه از او رازپرستتر هستند و بر همین رازها خود را فریب میدهند.
پس چه یاری بهتر است ز این سنگخراشها که بر خود حک کرده؟ بسیار مرا دوست دارد و، از دید شما چه پنهان، بارها خود را عاشق من خوانده است. باور میداشت که میتواند قلب مرا چنان به دست آورد که گر سنگ بر وی زنی، خونی بر تو مهمان نسازد. نادان است دیگر؛ راهزنها باید پدیدار شوند تا شاید بتوانند چنین وفایی را ز من جدا سازند و بر فشارش ادامه دهند تا شاید بتوانند ذرهای از آن آب سرد را از گلوی بنده جدا سازند. شکوه را نزد چنین جانورانی بردن مهمل است.
و آه، که چه لذت میبرم هنگامی که بر دلرباییهایش پای میفشارد و من چنان بر وی بوسه میزنم که اشکهایش را شیطان نیز درک نمیسازد. هرچه نباشد سودی بر من ندارد که بخواهم بر وی این قلب را قرار داده و شاهد قطرات درخشان و تهی از دریچههایش باشم. بگذار بتپد دیگر؛ مگر جز این امر توانسته است تا نظرهای معشوق را تفسیر سازد؟ احمق است و لیاقتی بر وی در این محفل روا نیست.
حال که بر این سنگ مینگرم، یاد آن پروانهها میافتم که ز من میپرسیدند: «آیا او را بر یاد میآوری یا میگذاری تا وی را بر چنین طنابهایی آشنا سازیم؟»
وی ز من طلب میکرد تا او را بر یاد آورم و من چنان قهقهه میزدم که انگار نه انگار روزی من ز او درخواست یاد آوردن میکردم. او نیز دفترچهها بر صورتم میزد و بر این خونها پوزخندها مینگاشت.
حال نهتنها طلب میسازد تا دریابمش و با دستهایم قلبش را چنان فشار دهم تا بوی عشقم را درک سازد، بلکه میخواهد طنابها را نیز به مانند مارهای ضحاک از بازوانش جدا سازم. فرومایه است دیگر؛ بگذار با همین باورها خوش باشد.
پس چنان پروانهها را فشردم که مغزهایشان بر کف دستانم داستانی زیبا را میسرود و فریاد میزد که آن مارها دیگر بر گرسنگی چارهای نمییابند. چه جالب بود این داستان و چه مرا یاد آن قلمروی پرضمیر میساخت. شاید هم بیضمیر؟ چه کس داند که آن شب را چه انعکاسهایی کشیدیم و بر آن جزئیات بیتفسیر میماندیم.
گویا تنها مهمان آنجا شیطان بود و من بودم و آن کس که بر دیوهایش مشتها میکوبید. خندهدار است؛ هرچه را نباشد، رنجها زیباییها را بیان میسازند.
پس آن هنگام که از وی عبور کردم چنان داد میزد که گویا میخواست حلقهها را دگرباره جدا سازد و تمنایی سازد بر من که: «ای فرهیختهٔ تاریکیِ افسارگسیخته و بیبنیهات، دستم را رها نکن که گر تو این رگ را لمس نکنی، چه کس میخواهد لمس سازد؟»
در جواب، بر او هدیهای روانه کردم و رگش را با ضخامتی چهبسا کوتاه پاره ساختم و بر یاقوت مایعش زبان زدم و خود را سیراب ساختم. سپس با بوسهای بر او چنان گفتم که: «همان کس که رگهایت را از من دریغ میساخت تا با نخاعش آن را جایگزین ساخته و تو را از آن خود سازد.»
دیگر نمیدانم چرا لال شد و گویا چشمانش را با حدقهای از خون جایگزین ساخت. هرچند که راه من را موانع بیشتر میباشد تا این پوستهٔ لانهٔ مارگشته.
نمیدانم چرا هرچه جلوتر قدم برمیداشتم، نگارههای روی آن سنگ بیشتر پایم را چنگ میانداختند؛ گویا طلب میکردند تا فرصت را از خود دریغ نساخته و با پیشکش کردن تنها اندام باقیماندهٔ خود، آنان را خوشحال و خویشتن را مدهوش پیروزی خوانم. اما این دوا را آنان که نمیتوانند بر من دهند! این بوتهٔ خون (قلب) را فقط بر یک نفر مرهم است و آن نیز کسی نیست جز او.
حال نمیدانم آیا از پاهایم چیزی باقی مانده است یا خیر؛ صرفاً گاهبهگاه میسوزد و گوشت کثیفش را از آن جدار بیرونتر میریزد. اهمیتی ندارد.