قلم در حضور تالار تیره
به دیواری در این مسیر مینگرم؛
چنان خون از آن فرو میریزد که گویی سالها بر آن تکیه دادهاند و قربانی کردهاند.
قربانی در چه مسیری؟
در مسیر حق؟ در مسیر عشق؟
نه، از این فرومایگان چنین برنمیآید.
قربانی تنها برای یک چیز ساخته میشود: منفعت خویشتن.
بارها گفتهام که از این موجودات خودخواه نفرت دارم؛
آنان که برای لقمهای بیشتر، از گوشت برادران خویش تغذیه میکنند.
و شاید همین بود که شیطان، سجده را از آنان دریغ کرد.
هرچه دیوار را خونینتر میکنند،
ترسش کمتر میشود.
دیوار میداند این قربانیان، پیش از فرو افتادن،
چه زجرهایی را در مردمکهایشان نقش زدهاند
تا امید، هنوز جرأت ادامهی این راه ناهموار را داشته باشد.
پس دیوار با لبخندی شکسته به آنان مینگرد
و زمزمهای آرام در گوششان میریزد:
جان میریزید،
بیآنکه بدانید چه جانهایی
در انتظار ریختن شما ایستادهاند.
اشکهایم تابِ این لبخند را ندارند.
میدانند این دیوار چه بوسهها و چه فریادهایی را بر خود دیده
تا به چنین لبخندی تن دهد.
میدانند چگونه بر کودکان بیگناه
لبخندِ بدرقه زده است.
و این، شجاعتیست که تنِ من از درکش میلرزد.
کمی جلوتر میروم.
درختی را میبینم که گویی سالهاست
در انتظار ثمرههای خویش ایستاده.
میپرسم: چه چیز تو را چنین پیر کرده است؟
با صدایی فرسوده میگوید:
مردانی که حتی توان سیر کردن فرزندان خود را ندارند.
این درخت چیزهایی دیده
که عمر ناچیز من تاب دیدنش را ندارد.
از من میخواهد پیش بروم؛
میگوید اگر اینجا بایستی،
چه کسی گلها را از ضربهها پناه خواهد داد؟
پیش میروم.
به تکهجامهای میرسم،
چنان افتاده که گویی کودکی در گهواره خواباندهاندش.
میپرسم چه بر تو گذشته؟
سکوت میکند.
دوباره میپرسم.
ناگهان نگاهش در من فرو میرود
و پاهایم دیگر از آنِ من نیستند.
حقیقتی را رها میکند:
از صاحب جامه ای که با امید چشم بر جهان میگشاید
با ترس پدر از گشنگی اش، چشم بر جوانی میگشاید
با ترس از فقر در رسیدن به معشوق و خنده پدر و مادر، چشم بر نفرت آزادی میگشاید
و با حبس و ضرب، چشم بر آن جهان دیگری میگشاید.
تحمل این داستان بیش از اندازه سنگین است
جامه فریاد میزند:
به جلو رو،
آن دوست هنوز منتظر است.
با پاهایی که دیگر مال من نیستند، پیش میروم.
کبوتری را میبینم،
چشم به آینده دوخته،
در انتظار تکهای نان
تا مرگ را از فرزندش دور کند.
میپرسم چه تو را چنین مبهوت کرده؟
میگوید: گلهایی که میرقصند.
مینگرم.
گلبرگها فرو میریزند،
نه از ضعف،
از ناتوانیِ نگه داشتن خویش.
جامه را بر چهره میکشم
و به سویشان میدوم.
به گلزار میرسم.
گلهایی که با تمام شکستها
هنوز رقص را فراموش نکردهاند.
سمها پیش رویشان صف کشیدهاند،
اما دیر رسیدهاند.
سمهایی که تاریخ مصرفشان گذشته است.
به خود مینگرم.
گلبرگهایم فرو میریزند.
میپرسم چرا من نمیرقصم؟
مگر نه اینکه رقص،
نور را فرا میخواند؟
پس میرقصم.
حتی اگر ضربهها فرود آیند.
حتی اگر فرسوده شوم.
زیرا اگر من بایستم،
گلزار یک قدم دیگر به پژمردگی نزدیک میشود.
و گلزار،
با همهی زخمهایش،
هنوز ایستاده است.
به دیواری در این مسیر مینگرم؛
چنان خون از آن فرو میریزد که گویی سالها بر آن تکیه دادهاند و قربانی کردهاند.
قربانی در چه مسیری؟
در مسیر حق؟ در مسیر عشق؟
نه، از این فرومایگان چنین برنمیآید.
قربانی تنها برای یک چیز ساخته میشود: منفعت خویشتن.
بارها گفتهام که از این موجودات خودخواه نفرت دارم؛
آنان که برای لقمهای بیشتر، از گوشت برادران خویش تغذیه میکنند.
و شاید همین بود که شیطان، سجده را از آنان دریغ کرد.
هرچه دیوار را خونینتر میکنند،
ترسش کمتر میشود.
دیوار میداند این قربانیان، پیش از فرو افتادن،
چه زجرهایی را در مردمکهایشان نقش زدهاند
تا امید، هنوز جرأت ادامهی این راه ناهموار را داشته باشد.
پس دیوار با لبخندی شکسته به آنان مینگرد
و زمزمهای آرام در گوششان میریزد:
جان میریزید،
بیآنکه بدانید چه جانهایی
در انتظار ریختن شما ایستادهاند.
اشکهایم تابِ این لبخند را ندارند.
میدانند این دیوار چه بوسهها و چه فریادهایی را بر خود دیده
تا به چنین لبخندی تن دهد.
میدانند چگونه بر کودکان بیگناه
لبخندِ بدرقه زده است.
و این، شجاعتیست که تنِ من از درکش میلرزد.
کمی جلوتر میروم.
درختی را میبینم که گویی سالهاست
در انتظار ثمرههای خویش ایستاده.
میپرسم: چه چیز تو را چنین پیر کرده است؟
با صدایی فرسوده میگوید:
مردانی که حتی توان سیر کردن فرزندان خود را ندارند.
این درخت چیزهایی دیده
که عمر ناچیز من تاب دیدنش را ندارد.
از من میخواهد پیش بروم؛
میگوید اگر اینجا بایستی،
چه کسی گلها را از ضربهها پناه خواهد داد؟
پیش میروم.
به تکهجامهای میرسم،
چنان افتاده که گویی کودکی در گهواره خواباندهاندش.
میپرسم چه بر تو گذشته؟
سکوت میکند.
دوباره میپرسم.
ناگهان نگاهش در من فرو میرود
و پاهایم دیگر از آنِ من نیستند.
حقیقتی را رها میکند:
از صاحب جامه ای که با امید چشم بر جهان میگشاید
با ترس پدر از گشنگی اش، چشم بر جوانی میگشاید
با ترس از فقر در رسیدن به معشوق و خنده پدر و مادر، چشم بر نفرت آزادی میگشاید
و با حبس و ضرب، چشم بر آن جهان دیگری میگشاید.
تحمل این داستان بیش از اندازه سنگین است
جامه فریاد میزند:
به جلو رو،
آن دوست هنوز منتظر است.
با پاهایی که دیگر مال من نیستند، پیش میروم.
کبوتری را میبینم،
چشم به آینده دوخته،
در انتظار تکهای نان
تا مرگ را از فرزندش دور کند.
میپرسم چه تو را چنین مبهوت کرده؟
میگوید: گلهایی که میرقصند.
مینگرم.
گلبرگها فرو میریزند،
نه از ضعف،
از ناتوانیِ نگه داشتن خویش.
جامه را بر چهره میکشم
و به سویشان میدوم.
به گلزار میرسم.
گلهایی که با تمام شکستها
هنوز رقص را فراموش نکردهاند.
سمها پیش رویشان صف کشیدهاند،
اما دیر رسیدهاند.
سمهایی که تاریخ مصرفشان گذشته است.
به خود مینگرم.
گلبرگهایم فرو میریزند.
میپرسم چرا من نمیرقصم؟
مگر نه اینکه رقص،
نور را فرا میخواند؟
پس میرقصم.
حتی اگر ضربهها فرود آیند.
حتی اگر فرسوده شوم.
زیرا اگر من بایستم،
گلزار یک قدم دیگر به پژمردگی نزدیک میشود.
و گلزار،
با همهی زخمهایش،
هنوز ایستاده است.
Blaydrax
امیدوارم این نوشته، نشانه ای باشد از فریاد زندگی ما.
❤5
Forwarded from omid dana امید دانا
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
نمیدونم خوشحال باشم ازینکه وصلم یا نه
شک دارم اینترنتی که با خون و جسد هم وطنم باشه، مورد خوشحالی قرار بگیره
شک دارم اینترنتی که با خون و جسد هم وطنم باشه، مورد خوشحالی قرار بگیره
🔥1🍾1
دگرباره از تو تمنا میسازم؛
فرصتی به این پیکر بیجان ده تا بر چشمانت، دیدهها روشن سازد.
مگر چه بر تو وارد میشود که برای ثانیهای چشمانت را از من ندوزی؟
در راز آن دریای بیدر و پیکر، میتوانم باری دیگر فرصت زندگی را دریابم.
حال چه ایرادی دارد که بر یک مجنون، فرصتی دیگر برای زیستن دهی؟
آیا آنقدر از من بیزاری که دیدگانم را نیز مخدوش خواهی خواند؟
به مانند تمام وجودم که بارها بر این باور رساندهایاش.
زبانم از نفرینی که بر من ساختهای، قاصر است.
من تنها از تو اندک دیداری میخواستم و تو از من، تمام دلم را؛
و پس از آنکه آن را نیز از من ربودی، چه برایم بر جای گذاشتی؟
ساده است؛
مشتی تیر بر اعماق چشمانم.
حال با چه امیدی، دیگر بر آن زلفهای بیپر و تابت، دیده برافرازم؟
حال چگونه به پیکر سرد و بیدل خویش نگاهی بیندازم؟
ساده است؛
از من میخواهی که با گوشهایم، خود را تماشا کنم.
سالها مرا با این وعده زنده نگه داشتی،
و آنگاه که توانستم صدای این پیکر را بشنوم،
نغمهای بر من سر دادی
که چه حقی دارد یک فرومایه برای شنیدن؟
آه، که همهٔ زندگانیام را فدایت کردم
و تو اینگونه بر زخمهایم افزون ساختی.
اگر نمیگذاری صدای خود را بشنوم،
بگذار تا صدای آن زلفهایت را، یکبار دیگر، بشنوم؛
گویی میخواهند فریادی بر من مهمان کنند.
از تو تمنا میکنم، تنها یکبار…
اما چه حیف که فرصتها را سالیان پیش
بر خورد نهنگهای دریای چشمانت دادهاند.
دیگر چیزی نمیماند؛
حتی حق شنیدن را نیز از من دریغ میسازی.
اما امیدی بر این خودباخته باقی مانده است:
بگذار تا روحت را استشمام سازم؛
این، دیگر حق من است.
خدا مرا لعنت سازد اگر بر تو دروغی بگویم؛
دگرباره همان روزی از آنِ ما میباشد…
و تو حتی حق استشمام را نیز از من دریغ میسازی.
وجودت را شکر
که زیباییات چنان مرا فقیرِ جسم و جان کرد
که روح و روانم از ثروتمندان، سیرتر شد.
اکنون میتوانم تو را ببینم
بیآنکه اجازهای بخواهم.
کافیست روحم را رها سازم
تا آن چشم برخیزد.
پس پاهایم را رها میکنم؛
بدنی، دیگر مرا محدود نمیسازد.
در آن خلأ، چه خوش است نسیمی
که پوستم را نوازش میکند.
بیگمان، دستانش از تو نرمترند.
صبر کن…
آیا من هرگز فرصت نوازششدن
توسط فرشتهای چون تو را داشتهام؟
چه خیالپردازیهایی دارد این مردِ خودباخته…
همیشه این را بر من تکرار میساختی،
درست نمیگویم؟
صد رحمت بر آن وجودت
که مرا چنان عنایتمند میداند
که روزی، خداوند بر آن راه نمییابد.
اکنون روح آزاد میشود.
بر پیکر فرتوتش بنگر؛
همانا صادق است که شکوه را
نزد آدمی بردن، مهمل است.
با این حد از عزیزی،
چنان کثیف مینماید.
آه…
پس تو اینجایی، معشوقهٔ عزیزم.
دیدارت چهسان قلبم را خرسند میسازد
هرچند از داشتن آن، فقیر باشم.
چهرهای که داری را
چگونه خاکسترپوشیدهای چون من
توان توصیف آن دارد؟
بر من حرام است.
وجودت را صد هزار مرتبه شکر
که چنان میدرخشی
گویی چیزی جز فرشته نیستی.
و این درخشش، مخصوص فرشته نیست؛
بیگمان، تو معبودی
و من عابدِ تو.
اکنون که بر این زمین زانو زدهام،
دستکم در منظر رویای تو میمیرم
نه در منظر آن نالایقِ دزد.
فرصتی به این پیکر بیجان ده تا بر چشمانت، دیدهها روشن سازد.
مگر چه بر تو وارد میشود که برای ثانیهای چشمانت را از من ندوزی؟
در راز آن دریای بیدر و پیکر، میتوانم باری دیگر فرصت زندگی را دریابم.
حال چه ایرادی دارد که بر یک مجنون، فرصتی دیگر برای زیستن دهی؟
آیا آنقدر از من بیزاری که دیدگانم را نیز مخدوش خواهی خواند؟
به مانند تمام وجودم که بارها بر این باور رساندهایاش.
زبانم از نفرینی که بر من ساختهای، قاصر است.
من تنها از تو اندک دیداری میخواستم و تو از من، تمام دلم را؛
و پس از آنکه آن را نیز از من ربودی، چه برایم بر جای گذاشتی؟
ساده است؛
مشتی تیر بر اعماق چشمانم.
حال با چه امیدی، دیگر بر آن زلفهای بیپر و تابت، دیده برافرازم؟
حال چگونه به پیکر سرد و بیدل خویش نگاهی بیندازم؟
ساده است؛
از من میخواهی که با گوشهایم، خود را تماشا کنم.
سالها مرا با این وعده زنده نگه داشتی،
و آنگاه که توانستم صدای این پیکر را بشنوم،
نغمهای بر من سر دادی
که چه حقی دارد یک فرومایه برای شنیدن؟
آه، که همهٔ زندگانیام را فدایت کردم
و تو اینگونه بر زخمهایم افزون ساختی.
اگر نمیگذاری صدای خود را بشنوم،
بگذار تا صدای آن زلفهایت را، یکبار دیگر، بشنوم؛
گویی میخواهند فریادی بر من مهمان کنند.
از تو تمنا میکنم، تنها یکبار…
اما چه حیف که فرصتها را سالیان پیش
بر خورد نهنگهای دریای چشمانت دادهاند.
دیگر چیزی نمیماند؛
حتی حق شنیدن را نیز از من دریغ میسازی.
اما امیدی بر این خودباخته باقی مانده است:
بگذار تا روحت را استشمام سازم؛
این، دیگر حق من است.
خدا مرا لعنت سازد اگر بر تو دروغی بگویم؛
دگرباره همان روزی از آنِ ما میباشد…
و تو حتی حق استشمام را نیز از من دریغ میسازی.
وجودت را شکر
که زیباییات چنان مرا فقیرِ جسم و جان کرد
که روح و روانم از ثروتمندان، سیرتر شد.
اکنون میتوانم تو را ببینم
بیآنکه اجازهای بخواهم.
کافیست روحم را رها سازم
تا آن چشم برخیزد.
پس پاهایم را رها میکنم؛
بدنی، دیگر مرا محدود نمیسازد.
در آن خلأ، چه خوش است نسیمی
که پوستم را نوازش میکند.
بیگمان، دستانش از تو نرمترند.
صبر کن…
آیا من هرگز فرصت نوازششدن
توسط فرشتهای چون تو را داشتهام؟
چه خیالپردازیهایی دارد این مردِ خودباخته…
همیشه این را بر من تکرار میساختی،
درست نمیگویم؟
صد رحمت بر آن وجودت
که مرا چنان عنایتمند میداند
که روزی، خداوند بر آن راه نمییابد.
اکنون روح آزاد میشود.
بر پیکر فرتوتش بنگر؛
همانا صادق است که شکوه را
نزد آدمی بردن، مهمل است.
با این حد از عزیزی،
چنان کثیف مینماید.
آه…
پس تو اینجایی، معشوقهٔ عزیزم.
دیدارت چهسان قلبم را خرسند میسازد
هرچند از داشتن آن، فقیر باشم.
چهرهای که داری را
چگونه خاکسترپوشیدهای چون من
توان توصیف آن دارد؟
بر من حرام است.
وجودت را صد هزار مرتبه شکر
که چنان میدرخشی
گویی چیزی جز فرشته نیستی.
و این درخشش، مخصوص فرشته نیست؛
بیگمان، تو معبودی
و من عابدِ تو.
اکنون که بر این زمین زانو زدهام،
دستکم در منظر رویای تو میمیرم
نه در منظر آن نالایقِ دزد.
Blaydrax
❤3🔥2
Forwarded from عکس و استیکر اندیشه پهلویسم
🖤یک ماه گذشت 🖤
به یاد آنان که جسارت و شجاعت بیشتری از ما داشتند و حرف ما رو بلندتر فریاد زدند و امروز در کنار ما نیستند
قابل بحث ندارم سخنی خاموشم
و در این يخ زده ايام هیاهویم نیست
گرمی و شوقم نیست
بودنم پوشالیست
و رگ عمر عزیز ،میزند ليك درونش خالیست..
سالهاست آرزو داریم اهریمن47ساله جمهوری اسلامی تروریست از کشورمون بیرون رود ، و امسال سال پیروزی نور بر تاریکی است ..
ای خاک با عزیزانی که به آغوشت سپرده ایم، مهربان باش که در این وطن ، نامهربانی بسیار دیده اند
🕊۱۱۷۸۰🕊
یاد ونام تمام فرزندان کشورم ایران ؛تا ابد گرامی جاویدان باد♥️
انقلاب شیر وخورشید ایران
#جاوید_شاه
#پاينده_ایران
https://t.me/pic_gifpahlavi
https://t.me/andishepahlavism
به یاد آنان که جسارت و شجاعت بیشتری از ما داشتند و حرف ما رو بلندتر فریاد زدند و امروز در کنار ما نیستند
قابل بحث ندارم سخنی خاموشم
و در این يخ زده ايام هیاهویم نیست
گرمی و شوقم نیست
بودنم پوشالیست
و رگ عمر عزیز ،میزند ليك درونش خالیست..
سالهاست آرزو داریم اهریمن47ساله جمهوری اسلامی تروریست از کشورمون بیرون رود ، و امسال سال پیروزی نور بر تاریکی است ..
ای خاک با عزیزانی که به آغوشت سپرده ایم، مهربان باش که در این وطن ، نامهربانی بسیار دیده اند
🕊۱۱۷۸۰🕊
یاد ونام تمام فرزندان کشورم ایران ؛تا ابد گرامی جاویدان باد♥️
انقلاب شیر وخورشید ایران
#جاوید_شاه
#پاينده_ایران
https://t.me/pic_gifpahlavi
https://t.me/andishepahlavism
💔6
خون هایی که ریخته شده هیچ گاه پاک نخواهد شد زیرا که اگر میشد خیابون های محل رو آسفالت نمیکردن
1❤7😁1🍓1
Forwarded from دفترچه خاطرات یک گورب فن 😼 (اَلِف.)
مثل اینکه اسفنده
همچنان گیر کردیم تو ۱۸ دی حوالی ساعت ۸...
همچنان گیر کردیم تو ۱۸ دی حوالی ساعت ۸...
💔3🍓1
نمیدونم واقعا هدفم ازین چیه و مخاطبم افرادین که میشناسنم و باهاشون هم صحبت هستم
فردای آزادی، اگر من به هر دلیلی بینتون نبودم زود فراموشم نکنید و بجای منم اگر شد و منتی گذاشتید بر سرم، خوشحالی کنید و بدونید که همتون رو دوست داشتممم
فردای آزادی، اگر من به هر دلیلی بینتون نبودم زود فراموشم نکنید و بجای منم اگر شد و منتی گذاشتید بر سرم، خوشحالی کنید و بدونید که همتون رو دوست داشتممم
🍓1
نمیدانم ، این بار نیز کوتاه تر است از ابعاد زندگیم
گاه تصمیم گرفته ام ز این دریچه خود را پرتاب کنم
اما نمیدانم چرا هرگاه بر آن پستی مینگرم، در خود بلندی بیشتری در می یابم
به راستی من چیستم؟ چه من را چنان جاودان ساخته که نتوان خود را پرت، و چه من را چنان میرا ساخته که نتوانم حقیقتی را رسم سازم
هرچند که رسم را صفتی برای بزرگان است ورنه ما را کجا و رسم ساز زندگی کجا
گر ما میتوانستیم دستانمان را برای هنر تکان دهیم که محتاج این قلم نبوده ایم
خدا میداند چند ها بار جای جوهر با خون رگ دستم پر شده است و نام ها شکسته است
بی گمان که لیاقتی ندارد جز خون تاریکی چون من
پس بگذار بریزد دیگر، گویا برای او مهم است
گر خون من برای او مهم بود که چنان خنجر بر وجودم نمیخراشید تا کاغذ نیز به این دریای خون، بگرید !
شاید که نیاز شود این دریچه شکسته شود اما با چه؟ با یک فرومایه یا با یک فرو پرور؟
فرو پرور که نگاهایش بر ما نمیسازد ، زمانی بیشتر نیاز دارد تا بتواند حتی ما رو به جای آورد
پس هنگامی که وی نیز مرا به یاد نمی آورد، چه نیاز است خود را بر یاد آوردم تا دریچه ها بشکنم؟
پس محتاج یک فرومایه میباشم و چه کس بهتر از او
بی گمان او نیز بر روزگار من مرحم است. هرچه نباشد از بت ها ضربه دیده است و اکنون بت خوان
پس شاید وی بتواند بر من امیدی سازد تا چکشی برسازم جهت برکندن این دریچه
اما آیا وجود من بر این دریچه اگاه است؟
چه بسا با آن ، من نیز بی وجود شم و شکسته
پس برای هراسانی مانندِ من، شکستن صفتی ناگوار است
اما میتوانم خود را کوتاه تر کنم؟ گویا آن را ناممکن می نامند هرچند که از وجودانی ناممکن شناخته شده، نمیتوان انتظاری جز این حروف داشت
پس نمیتوانم با آنان همدم شوم. می بایستی با او همدم شوم زیرا کوتاه بنیگان را توانایی بسیار است تا بلندی را فرو آورند
دستی بر او دراز میسازم تا شاید بتواند با آن بوی، من را محسور و کوته سازد
اما نمیدانم چرا دیگر دستش دراز نمیشود، گویا دراز میشد ولی اکنون که میخواهم نه
وجود زیبایی دارد
باطنی برهنه و تراشیده، گویا خلقتی از معبود را میتوان در وی براندوخت
بر چهره اش که نگاه میسازم یاد نقاش می اندازتم، همانگونه زیبا که صورتش را با دیداری تهی، جایگزین سازند
آری همانقدر پست میباشند دیگر، بی چهرگان را چه حسن از زیبا چهرگان؟
موهایش نیز نوید بخش است. نمیدانم چرا اما آن سفیدی لولایی است برای باز کردن دریچه، افسوس که بر آن مو ها چه ظلم ها که کاشف نساخته اند . ترسو های بی بنیه
از پاهایش حروفی روان میشوند، گویا چنان گونه و زبانش را جویده اند که دیگر توانی برای روان ساختن جملات ندارند. پس به پای او روی آورده اند
اما کاش کلمات را خالی روانه میساختند، سرخی خون در آن بین چه میگوید؟ چه بلایی بر وی قائل شده اند؟
افسوس که نمیتوان خواند؛ آن سرخی بر من بیگانه تر است تا اطرافیان و کیهانیان ناشناخته
هرچند که فریادی ز وی بر می آید. طلب میسازد تا دست هایم را دور کنم اما برای ناشنوایی چون من، درخواستی بی همتاست
پس هنگامی که در انتظار دست وی نشسته ام چه میشود؟ نکند روزگار ما را بر همین منوال گذرانند؟ .
اندکی که می اندیشم بد هم نیست. روزگار را بی وقفه در انتظار گرما گذراندن صد ها هزار ارزش دارد بر گشتنِ کیهانی سوخته
اما افسوس که انتظار را جایی در این محفل نیست
نمیدانم چرا اما دیگر آن دست و انتظار را هم حس نمیکنم
کاش میشد دگر باره دریچه را نگاه سازم. دلتنگ آن چهره درونش هستم
اما آن چهره سال هاست محو شده، نمیدانم چندسال گذشته اما با رفتنش من را نیز خاموش ساخت
زین سبب تلاش ساختم تا آن چهره را در وجودم حفظ سازم تا اینک
اینک حقایق را دیداری دوباره، راه ساخته است
هرچند که چشمان من سفید تر است برای دیدن آن راهرو
پس این فرصت را جای عبور از دریچه، تقدیم بر غرق شدن خود میسازم
آرامشی دارد که نمیتواند حتی توصیف ساخت
همچنین او نیز اینجاست
همه چیز با غرق شدن پدید می آمد
آن نقاشی ها به بوم خیانت کرده اند و اینک من مانده ام و بوم خالی
خداوند را صد ها مرتبه شکر که در این بوم خالی میتوان او را دید، برخلاف برون بوم که صدها سال ز وی دور است
حال آیا او من را میپذیرد؟ ایا راهی در وجود من میگذارد تا بتوان دست در دست او خاموش شد؟
ترجیح میدم قبل از آن پاسخ، مجدد غرق شوم اما این بار نه در بوم! در امواجی که سال هاست من را طرد میکنند، آن خواب!
گاه تصمیم گرفته ام ز این دریچه خود را پرتاب کنم
اما نمیدانم چرا هرگاه بر آن پستی مینگرم، در خود بلندی بیشتری در می یابم
به راستی من چیستم؟ چه من را چنان جاودان ساخته که نتوان خود را پرت، و چه من را چنان میرا ساخته که نتوانم حقیقتی را رسم سازم
هرچند که رسم را صفتی برای بزرگان است ورنه ما را کجا و رسم ساز زندگی کجا
گر ما میتوانستیم دستانمان را برای هنر تکان دهیم که محتاج این قلم نبوده ایم
خدا میداند چند ها بار جای جوهر با خون رگ دستم پر شده است و نام ها شکسته است
بی گمان که لیاقتی ندارد جز خون تاریکی چون من
پس بگذار بریزد دیگر، گویا برای او مهم است
گر خون من برای او مهم بود که چنان خنجر بر وجودم نمیخراشید تا کاغذ نیز به این دریای خون، بگرید !
شاید که نیاز شود این دریچه شکسته شود اما با چه؟ با یک فرومایه یا با یک فرو پرور؟
فرو پرور که نگاهایش بر ما نمیسازد ، زمانی بیشتر نیاز دارد تا بتواند حتی ما رو به جای آورد
پس هنگامی که وی نیز مرا به یاد نمی آورد، چه نیاز است خود را بر یاد آوردم تا دریچه ها بشکنم؟
پس محتاج یک فرومایه میباشم و چه کس بهتر از او
بی گمان او نیز بر روزگار من مرحم است. هرچه نباشد از بت ها ضربه دیده است و اکنون بت خوان
پس شاید وی بتواند بر من امیدی سازد تا چکشی برسازم جهت برکندن این دریچه
اما آیا وجود من بر این دریچه اگاه است؟
چه بسا با آن ، من نیز بی وجود شم و شکسته
پس برای هراسانی مانندِ من، شکستن صفتی ناگوار است
اما میتوانم خود را کوتاه تر کنم؟ گویا آن را ناممکن می نامند هرچند که از وجودانی ناممکن شناخته شده، نمیتوان انتظاری جز این حروف داشت
پس نمیتوانم با آنان همدم شوم. می بایستی با او همدم شوم زیرا کوتاه بنیگان را توانایی بسیار است تا بلندی را فرو آورند
دستی بر او دراز میسازم تا شاید بتواند با آن بوی، من را محسور و کوته سازد
اما نمیدانم چرا دیگر دستش دراز نمیشود، گویا دراز میشد ولی اکنون که میخواهم نه
وجود زیبایی دارد
باطنی برهنه و تراشیده، گویا خلقتی از معبود را میتوان در وی براندوخت
بر چهره اش که نگاه میسازم یاد نقاش می اندازتم، همانگونه زیبا که صورتش را با دیداری تهی، جایگزین سازند
آری همانقدر پست میباشند دیگر، بی چهرگان را چه حسن از زیبا چهرگان؟
موهایش نیز نوید بخش است. نمیدانم چرا اما آن سفیدی لولایی است برای باز کردن دریچه، افسوس که بر آن مو ها چه ظلم ها که کاشف نساخته اند . ترسو های بی بنیه
از پاهایش حروفی روان میشوند، گویا چنان گونه و زبانش را جویده اند که دیگر توانی برای روان ساختن جملات ندارند. پس به پای او روی آورده اند
اما کاش کلمات را خالی روانه میساختند، سرخی خون در آن بین چه میگوید؟ چه بلایی بر وی قائل شده اند؟
افسوس که نمیتوان خواند؛ آن سرخی بر من بیگانه تر است تا اطرافیان و کیهانیان ناشناخته
هرچند که فریادی ز وی بر می آید. طلب میسازد تا دست هایم را دور کنم اما برای ناشنوایی چون من، درخواستی بی همتاست
پس هنگامی که در انتظار دست وی نشسته ام چه میشود؟ نکند روزگار ما را بر همین منوال گذرانند؟ .
اندکی که می اندیشم بد هم نیست. روزگار را بی وقفه در انتظار گرما گذراندن صد ها هزار ارزش دارد بر گشتنِ کیهانی سوخته
اما افسوس که انتظار را جایی در این محفل نیست
نمیدانم چرا اما دیگر آن دست و انتظار را هم حس نمیکنم
کاش میشد دگر باره دریچه را نگاه سازم. دلتنگ آن چهره درونش هستم
اما آن چهره سال هاست محو شده، نمیدانم چندسال گذشته اما با رفتنش من را نیز خاموش ساخت
زین سبب تلاش ساختم تا آن چهره را در وجودم حفظ سازم تا اینک
اینک حقایق را دیداری دوباره، راه ساخته است
هرچند که چشمان من سفید تر است برای دیدن آن راهرو
پس این فرصت را جای عبور از دریچه، تقدیم بر غرق شدن خود میسازم
آرامشی دارد که نمیتواند حتی توصیف ساخت
همچنین او نیز اینجاست
همه چیز با غرق شدن پدید می آمد
آن نقاشی ها به بوم خیانت کرده اند و اینک من مانده ام و بوم خالی
خداوند را صد ها مرتبه شکر که در این بوم خالی میتوان او را دید، برخلاف برون بوم که صدها سال ز وی دور است
حال آیا او من را میپذیرد؟ ایا راهی در وجود من میگذارد تا بتوان دست در دست او خاموش شد؟
ترجیح میدم قبل از آن پاسخ، مجدد غرق شوم اما این بار نه در بوم! در امواجی که سال هاست من را طرد میکنند، آن خواب!
Blaydrax