گاهی وقتی فاجعههای بیرونی شدیدتر میشوند احساس گناه برخی از ما به طرز نامعقول و بیدلیلی بیشتر میشود.
این گناه ممکن است از یک میل به عاملیت سخن بگوید.؛
عاملیت برای در دست گرفتن کنترل در وضعیتی که روان به شدت بیپناه شده!
این گناه ممکن است از یک میل به عاملیت سخن بگوید.؛
عاملیت برای در دست گرفتن کنترل در وضعیتی که روان به شدت بیپناه شده!
👍3
اینطوری میتونم توضیحش بدم که گاهی احساس گناه، لزوماً حاصلِ خطاکاری نیست؛ بلکه تلاشی روانی برای بازگرداندن حسِ عاملیت است.
وقتی با فاجعهای بیرونی و خارج از کنترل خود مواجه میشویم، تجربهی «من نمیتوانم کاری بکنم» میتواند بسیار اضطرابآور و درمانده کننده باشد. در چنین شرایطی، ذهن گاهی ترجیح میدهد خودش را مقصر بداند؛ چون «من مقصرم» از نظر روانی، paradoxically، قابلتحملتر از «من هیچ کنترلی ندارم» است.
یعنی:
اگر تقصیر من باشد، پس شاید بتوانم جبرانش کنم؛
اگر بتوانم جبران کنم، پس هنوز عاملی هستم؛
و اگر عاملی باشم، کاملاً بیپناه نیستم.
از این منظر، حتی احساس گناهِ نامتناسب میتواند تلاشی برای فرار از تجربهی عمیقترِ درماندگی و فقدان کنترل باشد.
البته این به معنای آن نیست که هر احساس گناهی دفاع یا تلاش برای کسب عاملیت است؛ اما در برخی موقعیتهای فاجعهبار، میتواند چنین کارکردی داشته باشد.
ـ مهدیه ربانی ، رواندرمانگر
وقتی با فاجعهای بیرونی و خارج از کنترل خود مواجه میشویم، تجربهی «من نمیتوانم کاری بکنم» میتواند بسیار اضطرابآور و درمانده کننده باشد. در چنین شرایطی، ذهن گاهی ترجیح میدهد خودش را مقصر بداند؛ چون «من مقصرم» از نظر روانی، paradoxically، قابلتحملتر از «من هیچ کنترلی ندارم» است.
یعنی:
اگر تقصیر من باشد، پس شاید بتوانم جبرانش کنم؛
اگر بتوانم جبران کنم، پس هنوز عاملی هستم؛
و اگر عاملی باشم، کاملاً بیپناه نیستم.
از این منظر، حتی احساس گناهِ نامتناسب میتواند تلاشی برای فرار از تجربهی عمیقترِ درماندگی و فقدان کنترل باشد.
البته این به معنای آن نیست که هر احساس گناهی دفاع یا تلاش برای کسب عاملیت است؛ اما در برخی موقعیتهای فاجعهبار، میتواند چنین کارکردی داشته باشد.
ـ مهدیه ربانی ، رواندرمانگر
❤2👍2
بعضیا هستن که تمام عمرشون رو سعی میکنن
که رابطشون رو با یه آدم اشتباه درست کنن...
📽 Ted 2
که رابطشون رو با یه آدم اشتباه درست کنن...
📽 Ted 2
🔥2👍1
گوش دادنِ فعال، دشوارترین بخشِ مدیریت است.
ما اغلب به جایِ گوش دادن، منتظریم که نوبتِ حرف زدنِ ما برسد
تا راهکار ارائه دهیم.
مدیریتِ مربیگری یعنی سکوت کردن و اجازه دادن به کلماتِ طرف مقابل تا فضا را پر کنند.
وقتی سکوت میکنید، به طرف مقابل اجازه میدهید
که خودش به عمقِ مسئله نفوذ کند و پاسخِ درست را از درونِ خود بیابد.
#مایکل_بانی_استِیر #مدیر_در_نقش_مربی
ما اغلب به جایِ گوش دادن، منتظریم که نوبتِ حرف زدنِ ما برسد
تا راهکار ارائه دهیم.
مدیریتِ مربیگری یعنی سکوت کردن و اجازه دادن به کلماتِ طرف مقابل تا فضا را پر کنند.
وقتی سکوت میکنید، به طرف مقابل اجازه میدهید
که خودش به عمقِ مسئله نفوذ کند و پاسخِ درست را از درونِ خود بیابد.
#مایکل_بانی_استِیر #مدیر_در_نقش_مربی
❤3
در توضیح زیر نوشته عکس ؛
«وقتی یکسالهام بود، تازه شروع کرده بودم» → آغاز زندگی و کشف جهان.
«وقتی دو سالهام بود، تقریباً نو بودم» → هنوز تازگی و بیواسطگیِ کودکی وجود دارد.
«وقتی سه سالهام شد، دیگر خودم نبودم» → با رشد، آموزش، توقعات و نگاه دیگران، کودک کمکم از خودِ اصیل و آزادش فاصله میگیرد.
«وقتی یکسالهام بود، تازه شروع کرده بودم» → آغاز زندگی و کشف جهان.
«وقتی دو سالهام بود، تقریباً نو بودم» → هنوز تازگی و بیواسطگیِ کودکی وجود دارد.
«وقتی سه سالهام شد، دیگر خودم نبودم» → با رشد، آموزش، توقعات و نگاه دیگران، کودک کمکم از خودِ اصیل و آزادش فاصله میگیرد.
❤3
آنچه را آگاهانه از آن مىگريزيم، ناآگاهانه دوباره به سويش مىرويم.
گويى روان، چيزى را كه نتوانسته بفهمد،
مدام به صحنهى زندگى باز مىگرداند
تا شايد اين بار پايان ديگرى برايش بنويسد...
#فرويد
آنچه را آگاهانه از آن مىگريزيم، ناآگاهانه دوباره به سويش مىرويم.
گويى روان، چيزى را كه نتوانسته بفهمد،
مدام به صحنهى زندگى باز مىگرداند
تا شايد اين بار پايان ديگرى برايش بنويسد...
#فرويد
👍2👏1
آیا آدمهای «بیاحساس»
واقعاً بیاحساساند؟
یا گاهی فقط راهی برای نزدیک شدن به احساساتشان ندارند؟
گاهی کسی را میبینیم که در موقعیتی که انتظار داریم ناراحت، خشمگین یا دلتنگ شود، واکنش چندانی نشان نمیدهد.
و سریع نتیجه میگیریم:
«چقدر بیاحساس است!»
اما از نظر روانشناختی،
نشان ندادن یک هیجان با نداشتن آن یکی نیست.
گاهی یک احساس آنقدر دشوار یا دردناک است که روان برای محافظت از فرد، او را از تماس مستقیم با آن دور میکند.
این فاصله میتواند از طریق فرایندهایی مثل:
سرکوب | انکار | عقلانیسازی
اتفاق بیفتد.
برای همین ممکن است کسی بگوید:
«اصلاً ناراحت نشدم.»
اما بعد از آن:
بیخوابی،
تحریکپذیری،
فاصله گرفتن،
یا رفتارهای تکانشی
در او دیده شود.
هیجان ممکن است راه دیگری برای خودش پیدا کند.
اما یک حالت دیگر هم وجود دارد.
بعضی افراد در شناخت و نامگذاری احساسات خود دشواری دارند.
در روانشناسی به این ویژگی
الکسیتایمیا (Alexithymia) گفته میشود.
این به معنی «بیاحساس بودن» نیست.
پس بین این سه جمله تفاوت مهمی وجود دارد:
«من احساس نمیکنم.»
«نمیدانم چه احساسی دارم.»
«میدانم چه احساسی دارم، اما تحملش برایم سخت است.»
هرکدام میتواند معنای روانشناختی متفاوتی داشته باشد.
در واقع ممکن است چیزی که ما از بیرون «سردی» میبینیم، حاصلِ فاصله گرفتن فرد از تجربه هیجانی خودش باشد.
نه لزوماً به این معنا که هیجانی وجود ندارد؛
بلکه شاید دسترسی به آن دشوار شده است.
البته هر رفتار سردی را نباید دفاع روانی یا مشکل هیجانی دانست.
گاهی فرد صرفاً سبک متفاوتی در ابراز احساسات دارد.
بنابراین بهتر است به جای برچسب زدن،
الگوی کلی فرد و رابطهاش با هیجان را ببینیم.
شاید سؤال دقیقتر این نباشد:
«چرا او بیاحساس است؟»
بلکه:
«او با احساساتی که دارد، چگونه مواجه میشود؟»
آیا آنها را میشناسد؟
تحمل میکند؟
از آنها فاصله میگیرد؟
یا نمیتواند دربارهشان حرف بزند؟
گاهی مسئله این نیست که
احساسی وجود ندارد؛
مسئله این است که
راهی امن برای تجربه کردن، شناختن و بیان کردن آن احساس وجود ندارد.
و رواندرمانی میتواند یکی از فضاهایی باشد که فرد این مسیر را بهتدریج یاد میگیرد.
واقعاً بیاحساساند؟
یا گاهی فقط راهی برای نزدیک شدن به احساساتشان ندارند؟
گاهی کسی را میبینیم که در موقعیتی که انتظار داریم ناراحت، خشمگین یا دلتنگ شود، واکنش چندانی نشان نمیدهد.
و سریع نتیجه میگیریم:
«چقدر بیاحساس است!»
اما از نظر روانشناختی،
نشان ندادن یک هیجان با نداشتن آن یکی نیست.
گاهی یک احساس آنقدر دشوار یا دردناک است که روان برای محافظت از فرد، او را از تماس مستقیم با آن دور میکند.
این فاصله میتواند از طریق فرایندهایی مثل:
سرکوب | انکار | عقلانیسازی
اتفاق بیفتد.
برای همین ممکن است کسی بگوید:
«اصلاً ناراحت نشدم.»
اما بعد از آن:
بیخوابی،
تحریکپذیری،
فاصله گرفتن،
یا رفتارهای تکانشی
در او دیده شود.
هیجان ممکن است راه دیگری برای خودش پیدا کند.
اما یک حالت دیگر هم وجود دارد.
بعضی افراد در شناخت و نامگذاری احساسات خود دشواری دارند.
در روانشناسی به این ویژگی
الکسیتایمیا (Alexithymia) گفته میشود.
این به معنی «بیاحساس بودن» نیست.
پس بین این سه جمله تفاوت مهمی وجود دارد:
«من احساس نمیکنم.»
«نمیدانم چه احساسی دارم.»
«میدانم چه احساسی دارم، اما تحملش برایم سخت است.»
هرکدام میتواند معنای روانشناختی متفاوتی داشته باشد.
در واقع ممکن است چیزی که ما از بیرون «سردی» میبینیم، حاصلِ فاصله گرفتن فرد از تجربه هیجانی خودش باشد.
نه لزوماً به این معنا که هیجانی وجود ندارد؛
بلکه شاید دسترسی به آن دشوار شده است.
البته هر رفتار سردی را نباید دفاع روانی یا مشکل هیجانی دانست.
گاهی فرد صرفاً سبک متفاوتی در ابراز احساسات دارد.
بنابراین بهتر است به جای برچسب زدن،
الگوی کلی فرد و رابطهاش با هیجان را ببینیم.
شاید سؤال دقیقتر این نباشد:
«چرا او بیاحساس است؟»
بلکه:
«او با احساساتی که دارد، چگونه مواجه میشود؟»
آیا آنها را میشناسد؟
تحمل میکند؟
از آنها فاصله میگیرد؟
یا نمیتواند دربارهشان حرف بزند؟
گاهی مسئله این نیست که
احساسی وجود ندارد؛
مسئله این است که
راهی امن برای تجربه کردن، شناختن و بیان کردن آن احساس وجود ندارد.
و رواندرمانی میتواند یکی از فضاهایی باشد که فرد این مسیر را بهتدریج یاد میگیرد.
❤2