وطن
آدم نیاز دارد آخر شب سرش را جایی بگذارد.
بالشی، تختی، خانهای، شهری، کشوری و گاهی هم تنی.
اولین باری که سرش را جایی میگذارد آنجا میشود وطنی.
بغل مادری، شانهی پدری، روی تخت
کوچولوی خواهری.
اولین بارها که تمام میشود دومین بار هیچ است. پوچ نه. هیچ. خالی.
نه مادری، نه پدری، نه خواهری، نه حتی یکدانه آدمی.
تا چشم کار میکند غریبی.
فقط تویی.
و تنت پر از ردپای وطنت.
و زیر سرت خالی از تخت کوچولوی خواهرت.
یک شب رهگذری میآید و میگوید: خانهای.
از خودت میپرسی:
کو؟
چه خانهای؟
و زندگی سوالت را جواب میدهد با یک
خانهی کوچک و روشنی.
چراغت که روشن میشود،
چایت که دم میکشد،
و شامت که بالاخره میپزد
سرت را روی شانهات میگذاری و میگویی:
آها! پس وطن تویی؟ چه خانهای!
مائده.
آدم نیاز دارد آخر شب سرش را جایی بگذارد.
بالشی، تختی، خانهای، شهری، کشوری و گاهی هم تنی.
اولین باری که سرش را جایی میگذارد آنجا میشود وطنی.
بغل مادری، شانهی پدری، روی تخت
کوچولوی خواهری.
اولین بارها که تمام میشود دومین بار هیچ است. پوچ نه. هیچ. خالی.
نه مادری، نه پدری، نه خواهری، نه حتی یکدانه آدمی.
تا چشم کار میکند غریبی.
فقط تویی.
و تنت پر از ردپای وطنت.
و زیر سرت خالی از تخت کوچولوی خواهرت.
یک شب رهگذری میآید و میگوید: خانهای.
از خودت میپرسی:
کو؟
چه خانهای؟
و زندگی سوالت را جواب میدهد با یک
خانهی کوچک و روشنی.
چراغت که روشن میشود،
چایت که دم میکشد،
و شامت که بالاخره میپزد
سرت را روی شانهات میگذاری و میگویی:
آها! پس وطن تویی؟ چه خانهای!
مائده.
❤2💘1
رؤیا
قدم میزد و میاندیشید.
محبوب دلها بود. رؤیا بود. دختر شاهپریان شهر قصهها بود.
آدمها به مثابهی جواهری گرانبها یادش میکردند. هر که رویا را داشت ثروتمند بود.
ولی پس چرا آنقدر تنها بود؟
آهی کشید. محبوب دلها بود ولی او فقط رؤیا بود. خانهاش توی دهکدهی هیچها بود.
هیچ جا. هیچ کس. میان هیچها بود.
واقعی نبود. که اگر بود، واقعاً توی زندگی آدمها بود.
رؤیا بود. ولی حسابی تنها بود.
قدم میزد و میاندیشید.
محبوب دلها بود. رؤیا بود. دختر شاهپریان شهر قصهها بود.
آدمها به مثابهی جواهری گرانبها یادش میکردند. هر که رویا را داشت ثروتمند بود.
ولی پس چرا آنقدر تنها بود؟
آهی کشید. محبوب دلها بود ولی او فقط رؤیا بود. خانهاش توی دهکدهی هیچها بود.
هیچ جا. هیچ کس. میان هیچها بود.
واقعی نبود. که اگر بود، واقعاً توی زندگی آدمها بود.
رؤیا بود. ولی حسابی تنها بود.
🕊2
سالواژه/فصلواژه: خورشید
مینویسم چون میخوانید. احتمالا الان میگویید: مگر فقط برای خوانده شدن باید نوشت؟ چون علاقه داری بنویس نه صرفا جهت خوانده شدن.
نه دوستان. از نظر من برای خوانده شدن باید نوشت. من مینویسم چون یکی هست که بخواند. حتی اگر آن یکی خودم باشم.
تابستان پارسال بود. حوالی تیر ماه. عصر بود و زیر باد پنکه روی تختم دراز به دراز با دوستم چَت میکردم. تا اینکه دوستم نظریهای راجع به کهکشان و نجوم گفت که الان دقیق خاطرم نیست.
منتها همان شد جرقهی یک ایده. برزخ. آن روز به تمام برزخهای زندگی فکر کردم. به زندگی جنینی: فاصلهی آفرینش تا زیستن. و زندگی پس از مرگ: فاصلهی مردن تا هر آنچه بعدش میآید.
قلم را برداشتم و نوشتم. حس کردم و نوشتم. یخ زدم و نوشتم. با روحم مینوشتم. این را بعدها فهمیدم. یکی دوساعتی را فقط قلم زدم. تا اینکه دوستم زنگ زد و پیشنهاد داد چند ساعتی هوایی تازه کنیم و وقت بگذرانیم. تا حوالی شب بیرون بودیم. خوش گذشت.
وقتی برگشتم بلافاصله رفتم سراغ برزخم. اثرم را برداشتم و چند باری بازنویسی کردم و برای همان دوستم فرستادم. میخواستم نظرش را بدانم. به هر حال نوشته بودم که یکی بخواند.
دوستم خواند و خواند و ...
«یکم مبهم بود من دقیقا نفهمیدم چی شد.»
خندیدم. برای آن یکی دوستم فرستادم.
او هم خواند و خواند و...
«مائده اینجا که اینو نوشتی منظورت چی بود؟»
دوباره خندیدم. راست میگفتند. واقعا هم مبهم بود. برای خواننده مبهم بود و نامفهوم.
شما من را زیاد نمیشناسید. دختری هستم نازکنارنجی و حساس. گریه برایم نوعی راه برقراری تعادلِ احساس است. خستهام، گریه میکنم. خوشحالم، گریه میکنم. خشمگینم، گریه میکنم. گریه کنترل تعادل روحیِ من است.
آن روز خندیدم، بعد توی تختم خزیدم و طبق معمول گریه کردم. با خودم فکر میکردم که مائده باز هم کسی نفهمید. باز هم... چرا انقدر نفهمیدنیایم؟
دوستان، موضوع فقط برزخ نامفهومم نبود. موضوع من بودم که نفهمیدنی بودم.
درونم جنگی به پا شد. مائده در برابر مائده. یکی میزد و دیگری میخورد. خسته تر از آن بود ک دفاع کند. نشسته بود و کتک میخورد و مثل دیوانهها میخندید.
آن شب، برزخ، واقعی شد. بیرون از تنم نشستم و خونسرد و معلق، جنگ درون را تماشا کردم. نتیجه شد کمی بیمارستان و آرامبخش و توصیهی دکتر دربارهی کاهش اضطراب.
اینکه بعدها چه شد که مائدهها سکوت کردند و سرجاشان نشستند بماند. اما حالا که حدود یکسال از آن روز میگذرد روی تختم نشستهام و گزارشنیک مینویسم و گزارشم را با فصلواژهی خورشید شروع میکنم.
و مینویسم چون میخوانید.
و میفهمید.
و میبینید.
این را همین امروز فهمیدم. همین امروزی که دوست نویسندهی عزیزم، مائدهی رود خطابم کرد. رودِ روان. و نمیدانم از کجا فهمید که روانهی ناکجام...
او فهمید.
و خواند.
و من مینویسم چون میخوانید.
مائده.
۱۱شهریور ۴۰۵
مینویسم چون میخوانید. احتمالا الان میگویید: مگر فقط برای خوانده شدن باید نوشت؟ چون علاقه داری بنویس نه صرفا جهت خوانده شدن.
نه دوستان. از نظر من برای خوانده شدن باید نوشت. من مینویسم چون یکی هست که بخواند. حتی اگر آن یکی خودم باشم.
تابستان پارسال بود. حوالی تیر ماه. عصر بود و زیر باد پنکه روی تختم دراز به دراز با دوستم چَت میکردم. تا اینکه دوستم نظریهای راجع به کهکشان و نجوم گفت که الان دقیق خاطرم نیست.
منتها همان شد جرقهی یک ایده. برزخ. آن روز به تمام برزخهای زندگی فکر کردم. به زندگی جنینی: فاصلهی آفرینش تا زیستن. و زندگی پس از مرگ: فاصلهی مردن تا هر آنچه بعدش میآید.
قلم را برداشتم و نوشتم. حس کردم و نوشتم. یخ زدم و نوشتم. با روحم مینوشتم. این را بعدها فهمیدم. یکی دوساعتی را فقط قلم زدم. تا اینکه دوستم زنگ زد و پیشنهاد داد چند ساعتی هوایی تازه کنیم و وقت بگذرانیم. تا حوالی شب بیرون بودیم. خوش گذشت.
وقتی برگشتم بلافاصله رفتم سراغ برزخم. اثرم را برداشتم و چند باری بازنویسی کردم و برای همان دوستم فرستادم. میخواستم نظرش را بدانم. به هر حال نوشته بودم که یکی بخواند.
دوستم خواند و خواند و ...
«یکم مبهم بود من دقیقا نفهمیدم چی شد.»
خندیدم. برای آن یکی دوستم فرستادم.
او هم خواند و خواند و...
«مائده اینجا که اینو نوشتی منظورت چی بود؟»
دوباره خندیدم. راست میگفتند. واقعا هم مبهم بود. برای خواننده مبهم بود و نامفهوم.
شما من را زیاد نمیشناسید. دختری هستم نازکنارنجی و حساس. گریه برایم نوعی راه برقراری تعادلِ احساس است. خستهام، گریه میکنم. خوشحالم، گریه میکنم. خشمگینم، گریه میکنم. گریه کنترل تعادل روحیِ من است.
آن روز خندیدم، بعد توی تختم خزیدم و طبق معمول گریه کردم. با خودم فکر میکردم که مائده باز هم کسی نفهمید. باز هم... چرا انقدر نفهمیدنیایم؟
دوستان، موضوع فقط برزخ نامفهومم نبود. موضوع من بودم که نفهمیدنی بودم.
درونم جنگی به پا شد. مائده در برابر مائده. یکی میزد و دیگری میخورد. خسته تر از آن بود ک دفاع کند. نشسته بود و کتک میخورد و مثل دیوانهها میخندید.
آن شب، برزخ، واقعی شد. بیرون از تنم نشستم و خونسرد و معلق، جنگ درون را تماشا کردم. نتیجه شد کمی بیمارستان و آرامبخش و توصیهی دکتر دربارهی کاهش اضطراب.
اینکه بعدها چه شد که مائدهها سکوت کردند و سرجاشان نشستند بماند. اما حالا که حدود یکسال از آن روز میگذرد روی تختم نشستهام و گزارشنیک مینویسم و گزارشم را با فصلواژهی خورشید شروع میکنم.
و مینویسم چون میخوانید.
و میفهمید.
و میبینید.
این را همین امروز فهمیدم. همین امروزی که دوست نویسندهی عزیزم، مائدهی رود خطابم کرد. رودِ روان. و نمیدانم از کجا فهمید که روانهی ناکجام...
او فهمید.
و خواند.
و من مینویسم چون میخوانید.
مائده.
۱۱شهریور ۴۰۵
#گزارش_نیک
❤🔥2❤1💘1