نَهُفت | رقیب عرب
196 subscribers
250 photos
111 videos
11 files
39 links
𝟬𝟬:𝟬𝟬
Download Telegram
نَهُفت | رقیب عرب
Photo
کوه‌ها فرو ریزند، آسمان به زمین بخورد، پرده‌های غبار چشمان زمین‌نشینان را بگیرد؛ غوغا برپا شود، مردم به یغما روند، و من، باز خودم را فراموش نخواهم.

#رقیبه_عرب
چیزی نیست؛ فقط گاهی لحظه‌ای دلم می‌گیرد، خودم را زیر پتو می‌کشم و کمی غلت می‌خورم.
بعد می‌روم، فنجانی چای برای خودم می‌ریزم و حالم را بهتر می‌کنم.
نگران نباش، عزیزِ من؛ چیزی نیست!

#رقیبه_عرب
حواست به کسانی باشد که وقتی می‌خواهی راجع به چیزی که به آن افتخار می‌کنی صحبت کنی، موضوع را عوض می‌کنند...
Forwarded from نرگس صرافیان
هیچ‌کدام از کسانی که مرا آزردند، عاقبت خوبی نصیبشان نشد!
من دخترِ مورد علاقه‌ی خدا هستم، مراقب باش! خداوند روی من و احساساتم حساس است...
🇦🇫❤️
پرنسس شدن بماند براى ديگران ؛
تو يك دختر شجاع،
قوى،
و مستقل خواهى شد!🪽🤍
نَهُفت | رقیب عرب
#رد_پای_حرف_باپدر رد پای ۵ پدر عزیزم! دوباره به تو برگشته‌ام؛ به تو و اندوه‌هایی که انگار پایانِ راهِ مرا لحظه‌شماری می‌کنند. می‌خواهم صفر تا صدِ این اندوه را برایت تعریف کنم؛ این‌که چرا و چگونه درونِ من، چون زنبوری، لانه کرده است. اما نمی‌دانم… حسِ سردرگمی…
#رد_پای_حرف_باپدر

ردپای ۶



پدرم!

امشب از آن شب‌هایی‌ست که نه خواب چشمم را لمس می‌کند، نه آرامشی به قلبم راه می‌یابد.

با خودم گفتم اگر تو بودی، شاید این‌طور نمی‌شد؛ شاید زندگی این‌قدر سخت نمی‌گذشت. چیزی به اسم شب‌بیداری زیر این سقف نداشتیم و شاید من مجبور نبودم این‌همه درد را در سکوت به دوش بکشم.

پدر، امشب بیشتر از تمام روزهای نبودنت، نبودنت بر ما سخت گذشت. انگار همین امشب تو را از دست داده‌ام؛ انگار امروز، اولین روزی‌ست که باید کمر ببندم و از نو زندگی کنم.

پدر، باید اعتراف کنم که پاهایم از شدت درد دیگر نای راه رفتن نداشت و سرم چنان درد می‌کرد که انگار می‌خواست منفجر شود. اما باید قوی می‌بودم؛ یا شاید باید مرد می‌بودم، یا همان دختری که برای چند لحظه آرامش مادرش، تمام دردهای خودش را قورت می‌دهد.

پدر، ساعت از یک شب گذشته بود که در کوچه‌های این شهر بیگانه قدم می‌زدم؛ نه برای سرگرمی، نه برای خوش‌گذرانی. مجبور بودم راه بروم، نفس بکشم و آن نفس‌های از دست‌رفته را دوباره به سینه‌ام برگردانم.

پدر، من از بیمارستان بدم می‌آید؛ از آن صحنه‌ها، از آن راهروها، از لحظه‌ای که صدای آمبولانس را می‌شنوم و از آن سؤال لعنتی که می‌پرسند: «اورژانسی هست؟»

پدر، خیلی سخت گذشت؛ خیلی.

باید یک روز ما را زندگی کنی تا بدانی از چه حرف می‌زنم.

پدر، کاش برگردیم به هم؛
یا قیامت شود،
یا معجزه‌ای اتفاق بیفتد.

دلم برای بودن در آن خانه، برای روزهایی که تو بودی، پرپر می‌زند.

#رقیبه_عرب
گفت: «انگار خدا صبر ایوب را برایت داده است.»

اما نمی‌دانست اشک‌هایم را در راهروهای بیمارستان ریخته بودم؛
مبادا مادر در خانه، با دیدن اشک‌هایم، دلش بلرزد.

#رقیبه_عرب
نَهُفت | رقیب عرب
#تکه‌های_بیداری تکه‌ای ۱۰ زندگی پُر از فراز و نشیب‌های ناخواسته است؛ گاهی آن‌قدر به بلندی‌ها می‌رسی که انگار چیزی به نام «زمین» را نمی‌شناسی، و گاهی آن‌قدر در زمین فرو می‌روی که گمان می‌کنی دیگر آسمانی آن بالا وجود ندارد. اما میان تمام این فراز و نشیب‌ها،…
#تکه‌های_بیداری

تکه‌ای ۱۱


به یاد داشته باشیم!

هرگاه روزی دل‌مان از زندگی سرد شد، به یاد بیاوریم که تنها همین یک‌بار فرصت زندگی کردن داریم؛ پس همه‌چیز را، با تمام سختی‌ها، غم‌ها و ناراحتی‌هایش، از نو بپذیریم و مشتاقانه، عاشقِ زندگی کردن باشیم.

باید بپذیریم که مرگ، غم، بیماری و زمین‌خوردن، بخشی از این زندگی و همین مسیری‌ست که قدم در آن گذاشته‌ایم.

و برای همه‌ی آن‌ها، شبیه مادری که آغوشش را به روی فرزندش باز می‌کند، آغوش بگشاییم؛ بپذیریم، برخیزیم و زندگی را زیباتر و باز زیباتر بسازیم.

#رقیبه_عرب
نَهُفت | رقیب عرب
Photo
تو؛ همان تکرارِ قشنگی، میانِ شعرهای فروغ فرخزاد.

#زهرا_صافی‌زاده
آنها از زنِ بیدار می‌ترسند. از زنی که می‌خندد، می‌رقصد، انتخاب می‌کند و اجازه نمی‌گیرد؛ چون زنِ آگاه، فقط زندگی نمی‌کند، مرزهای کهنه را می‌شکند و جهان را از نو معنا می‌کند...
نَهُفت | رقیب عرب
Photo
زندگی کنید!

همین یک‌بار را زندگی کنید؛
دخترانگی کنید، پُر از ذوق باشید، بخندید، بخندید.
شکرگزاری کنید، عکس بگیرید، ببینید، تجربه کنید.

زمین بخورید و بلند شوید،
قهر کنید و برگردید،
بروید، بمانید، نمانید.
غمگین شوید، ناامید شوید، دوباره امیدوار شوید،
ذوق‌مرگ شوید و از ته دل خوشحال باشید.

گاهی گریه کنید، گاهی بخندید،
گاهی ندانید چه می‌خواهید،
اما از زندگی دست نکشید.

همین یک‌بار را
با دل و جان زندگی کنید.

#رقیبه_عرب
عزیزان، نگران نباشید؛
چندی دیگر فصلِ برگ و قهوه از راه می‌رسد…
فصلِ قدم‌زدن زیر باران،
صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پا،
عطرِ قهوه در عصرهای سرد
و روزهایی که زندگی دوباره رنگ عوض می‌کند.

صبور باشید؛
پاییز در راه است…


#رقیبه_عرب