Delalê
Rojda
Kurdistan eşq di dil de lê
Kurdistan nedîm di dil de
Delalê, delalê, delalê𓇼
«ڕەنگاو»
میدانی آبی مغموم، من هم مدتهاست که مغموم هستم. مدتهاست که دیگر رمقی برایم نمانده، من آن زغال نیمهافروختهای هستم که آتشی در خود دارد، اما دیگر توان ادامه ندارد. گرما دارد، ولی گرمایش به درد زمستان سرد و سخت نمیخورد، برف سنگین او را از پا درخواهد آورد.…
آبی مغموم عزیزم، بعد از مدتها سلام.
با تو برخلاف آدمهای واقعی تعارفی ندارم. از احوالپرسیهای کلیشهای و بیهوده چشمپوشی میکنم تا اصل مطلب را برایت بگویم.
من، آدم خوبی نیستم.
هیچ آدم خوبی در این کرهی خاکی و آبی که اکنون دیگر دوزخی بیش نیست، وجود ندارد.
حماقت و وقاحت انسانها تمامی ندارد، فقط رنگشان عوض میشود. از دورویی به سنگدلی و بعد به غرور و سپس به خیانت. میبینی؟ همهی اینها همچون اعداد هستن. متفاوت، اما از یک جنس.
آدمها تهوعآور و خستهکننده و حوصلهسربراند. میخورند و میلولند و بالا میآورند.
گاهی که در ایستگاه اتوبوس بیهیچ هدف خاصی نشستهام و به خیابانها و ازدحام مردم نگاه میکنم، فکر میکنم این گونه چطور توانست از خواهر و برادرهایش اینقدر فاصله بگیرد و بر تمام غرایزش سرپوش بگذارد، اما همچنان در درونش به همان چیزی فکر کند که سگ ولگرد جلوی پایش فکر میکند.
بادقت و بدون تعصب که نگاه کنی، چهرهها همه برایت یکی میشوند و آن سرپوشهای شیک و مدرن رنگ میبازند و غرایز آشکار میشوند.
چیزی که هم گنجشک بالای درخت دارد، هم سگی که در سایهی تابلو دراز کشیده و هم آن انسان خردمندی که کتابی در دستانش گرفته و مطالعه میکند.
این جهان و این زندگی پوچ نیست، نه، اما هدفی هم ندارد.
ما آمدهایم، نمیدانم از کجا و چگونه. زندگیمان را به نحوی میگذرانیم و بعد با دلیلی ساده به پایان خط میرسیم. شاید هم در این جهان خط معنایی نداشته باشد، چه برسد به شروع و پایان.
به هرحال، در این جهان همانقدر که تو حقیقت داری، واژههایی همچون استعداد و عشق و علم واقعیاند؛ و همانقدر که تو رویایی و سادهانگارانه هستی، ادیان و خدایان و الههها.
ـ نامهی شمارهی هفت، از نامههایی به آبی مغموم ـ
با تو برخلاف آدمهای واقعی تعارفی ندارم. از احوالپرسیهای کلیشهای و بیهوده چشمپوشی میکنم تا اصل مطلب را برایت بگویم.
من، آدم خوبی نیستم.
هیچ آدم خوبی در این کرهی خاکی و آبی که اکنون دیگر دوزخی بیش نیست، وجود ندارد.
حماقت و وقاحت انسانها تمامی ندارد، فقط رنگشان عوض میشود. از دورویی به سنگدلی و بعد به غرور و سپس به خیانت. میبینی؟ همهی اینها همچون اعداد هستن. متفاوت، اما از یک جنس.
آدمها تهوعآور و خستهکننده و حوصلهسربراند. میخورند و میلولند و بالا میآورند.
گاهی که در ایستگاه اتوبوس بیهیچ هدف خاصی نشستهام و به خیابانها و ازدحام مردم نگاه میکنم، فکر میکنم این گونه چطور توانست از خواهر و برادرهایش اینقدر فاصله بگیرد و بر تمام غرایزش سرپوش بگذارد، اما همچنان در درونش به همان چیزی فکر کند که سگ ولگرد جلوی پایش فکر میکند.
بادقت و بدون تعصب که نگاه کنی، چهرهها همه برایت یکی میشوند و آن سرپوشهای شیک و مدرن رنگ میبازند و غرایز آشکار میشوند.
چیزی که هم گنجشک بالای درخت دارد، هم سگی که در سایهی تابلو دراز کشیده و هم آن انسان خردمندی که کتابی در دستانش گرفته و مطالعه میکند.
این جهان و این زندگی پوچ نیست، نه، اما هدفی هم ندارد.
ما آمدهایم، نمیدانم از کجا و چگونه. زندگیمان را به نحوی میگذرانیم و بعد با دلیلی ساده به پایان خط میرسیم. شاید هم در این جهان خط معنایی نداشته باشد، چه برسد به شروع و پایان.
به هرحال، در این جهان همانقدر که تو حقیقت داری، واژههایی همچون استعداد و عشق و علم واقعیاند؛ و همانقدر که تو رویایی و سادهانگارانه هستی، ادیان و خدایان و الههها.
ـ نامهی شمارهی هفت، از نامههایی به آبی مغموم ـ