رامشگری واژگان
225 subscribers
92 photos
8 videos
3 files
110 links
چنلِ قبلیم:
@BlueSea_Moon
-نتیجه‌ی رقصاندن قلمم روی کاغذ:)
بات شناس:
@Moon_See_bot
بات ناشناس:
http://t.me/HidennChat_bot?start=5487332935
Download Telegram
خوش اومدین
1
بگید با هم صحبت کنیم راجع بهش🦦
باید متن جدید بنویسم
1
امروز روز هنرمنده و این روز رو به تمام جامعه‌ی هنری تبریک میگم. ممنونم ازتون که با خلاقیت و هنرتون دنیا رو قشنگ‌تر می‌کنید🤍🥹
از طرفِ یک هنرمندِ کوچک
میخوام یه چالش نامه‌نویسی بزارم ولی باید تا چهارشنبه صبر کنم...
فکر می‌کردم حالم خوبه؛ اما نه...
هفتِ آبان‌ماه، روز بزرگداشتِ کورشِ کبیر؛ فرخنده باد!
Forwarded from گُـمشده‌ای‌در‌کوهـِسـتان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🎒 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ (‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌آنـہ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌)
زیبارویانِ‌عزیز ؛

این پیام رو فور بزنید و رندوم یک جمله بنویسید. بعد با همه ی جمله ها یک متن می‌نویسم و می‌ذارم اینجا تا همیشه به یادگار بمونه! 🌚
اگر گرد کسی بسیار گردی
اگرچه بس عزیزی، خوار گردی
- عطار
زندگی لیلی ست
مجنونانه باید زیستن!
- دهلوی
رامشگری واژگان pinned «زندگی لیلی ست مجنونانه باید زیستن! - دهلوی»
‌عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم.
- مهدی اخوان ثالث
‌به ظاهر گرچه می‌خندم، به ظاهر گرچه آرامم
درونم آتشی برپاست از فکر سرانجامم.
- امید صباغ نو
نمیدونم چرا حس می‌کنم جوابی که نسبت به پاسخ‌های چالش‌ها میدم بی‌مزه‌ان و انگار خوشحالی و دوست داشتنم رو نشون نمیدن، پس اگر اینطور جلوه داره از این بابت عذرخواهم...
Jaleh's Daily Stuff
کانال "رامشگری واژگان" حالتی از مادر دارد که به فرزند خود یاد می‌دهد زندگی پر از تضادهاست. او به فرزندش می‌آموزد که هم می‌تواند درونش پر از آتش باشد و هم بیرونش آرام و متین جلوه کند، مثل شعری از "امید صباغ نو". این مادر، فرزندی قوی و با اعتماد به نفس پرورش…
چقدر من و تصورِ خودم از آیندمه...
من خیلی به اینکه اگر یه روزی مادر بشم چطور با فرزندم رفتار می‌کنم فکر می‌کنم و انگار می‌خوام تو ذهنم حتی از الان به خودم آموزش بدم که چه رفتاری در مواجهه با کودک درست یا غلطه. حتی چند باری به سرم زد که برم پادکست‌هایی در رابطه با این موارد رو هم گوش بدم تا به مشکل برنخورم. واقعا از فکرِ اینکه یه روزی خدای نکرده رفتارِ نادرستِ من باعث بشه روی روح و روان یه بچه که از قضا بچه‌ی خودم هم هست اذیت بشه، دیوانه میشم....
من حرفم همیشه به بقیه این بوده که شل کن بابا چقدر سخت می‌گیری، بعد خودم انقدر به خودم و زندگیم و افکارم و روی هم رفته همه‌چیز سخت می‌گیرم که حد نداره...
اتوبوسی با پرده‌های قرمز


کلافه از تاخیر اتوبوس و گرمای بی‌سابقه‌ی پاییز، هنوز به انتظار ایستاده‌ام...
در ذهن خویش خود و کم کاری‌هایم را تکه پاره می‌کنم
چه می‌شد اگر سوار بر بنزین‌خور خویش این سو و آن سو می‌راندم؟
چه می‌شد اگر یکسال پیش شروع به کار می‌کردم تا اکنون منت این بلند قامت پیر را نکشم!
صدای راننده از خیالات نجاتم می‌دهد
به‌به چشممان به جمال ایشان منور شد...
با ابرو‌های گره خورده دست بلند می‌کنم تا روده‌ی آهنین اتوبوس را بگیرم
پله‌ی دوم را نگذراندم که باز اعتراض راننده خشمم را دو چندان می‌کند
«هزینه یادتان نرود!»
مردک را ببین،دیر آمده اما صبر دیر کردن دیگران را ندارد...
از سویی دیگر این تکه پارچه‌ای که زیبایی گیسوی زن را می‌ستاند به سمت شانه‌هایم فرار می‌کند!
شما بنگر درون مرا...
گرمای بی‌سابقه،دیر آمدن این قراضه‌ی دراز و صاحب بی‌اعصابش،این چهارقد فراری!
در این لحظه حق نیست که با چشم‌های خونین حاضرینِ نشسته بر صندلی را نگاه کنم؟

ادامه دارد...

-اِمی