<مدفون در تاریخ>
اعترافات یک قاتل که با آخرین قطرات خونِ واپسین مقتولش گره خورد! شهر پر بود از این حرفها. دیگر همهچیز فراموش شده بود. مردم حتی کارهایشان را برای دنبال کردن نتایج این خبر به تعویق میانداختند، فقط برای اینکه بدانند پایان ماجرا چطور رقم میخورد. غافل از اینکه زمان تند و تند در حال گذر بود، غافل از اینکه عقربههای ثانیهشمار عمرشان لحظه به لحظه از هم پیشی میگرفتند. کسی در گیر و دارِ اهمیتِ <زمان> نبود! همه منتظر یک چیز بودند، اعدام!
درگوشهای اما؛ کودکی پشتِ دیوارهای زندان خوابش برده بود. پدرش نبود، مادرش نبود، خواهرش هم نبود. از بیپناهی خوابش برده بود. کسی به او سرپناه نمیداد، این جماعت دلشان به حالِ کسی نمیسوخت. چند روز گذشت، قاتل اعتراف کرد، به دار آویخته شد و جریان زندگی در شهر دوباره جوشید. مردم رفتند سرکارشان و کودک همانجا بغ کرده و لرزان از ترس نشسته بود. هیچ نمیدانست، از تقدیرِ بیرحم چیزی نمیدانست. گمان میکرد گم شده، گمان میکرد پیدایش میکنند! اما کسی حتی متوجه او نبود. دور از چشمِ روزگار، مثلا زندگی میکرد. سرپناهی نداشت، آب و نانی نداشت، لباسی هم نداشت. شبها دزدکی دنبالِ غذا میگشت بلکه تکه نانی بیابد و سق بزند. روزها از پیِ هم میگذشتند و این طفلِ خردسال دیگر از زیستن خسته شده بود و فکرِ خودکشی به سرش زده بود. میتوانید حسِ ترسی که در جانش رخنه کرده بود را درک کنید؟! کودکی بیپناه و بیخانواده، در انتظار نجات، بیتجربه و خردسال در دامِ تلهی سرنوشت افتاده بود. تقصیری نداشت، بازیِ سرنوشت بود که ناجوانمردانه انتخابش کرده بود. کودک زخم میخورد، هقهقهایش را میبلعید و روزها را از سر میگذراند. حسرت جانش را پر کرده بود، حسرت یک تختِ خواب گرم و نزم، حسرتِ محبتی که سالها از او دریغ شده بود. از آدمها متنفر شده بود از دنیا هم همینطور. آن کودک دیگر کمی بزرگ شده بود. حالا جوانی بود که از دارِ دنیا هیچ نداشت... سالها را چطور گذرانده بود؟ کسی چه میداند؟ کسی چه میداند که از سرما بیهوش شدن یعنی چه؟ کسی چه میداند لرزیدن از ترسِ گرگ جماعت یعنی چه... به تاراج رفتنِ روح را چه کسی میتواند جلوی این پسرِ رنجدیده تعریف کند؟ برایش عجیب بود که چطور قد علم کرده بود؟ به قول خودش سگ جان بود! سگ جان بود اما دیگر جانِ زیستن نداشت. نمیخواست زحمتِ زیادی به خود بدهد، پس دمِ دستیترین راه را انتخاب کرد. چاقو راحت پیدا میشد، کافی بود سری به محلههای اطراف شهر بزند تا انواع و اقسامش را بیابد. دیگر خسته بود از جفای دنیا. کسی نبود در گوشش فرو کند که این راهش نیست، که نباید حقِ زندگی از خودش بگیرد. کسی نبود که دستش را بگیرد و بلندش کند و او به طرز وحشتناکی به زمین کوبیده شد، نه فقط جسمش بلکه روحش نیز. وقتی چاقو بر شاهرگ نهاد چیزی برای از دست داشتن نداشت. چه غریبانه متولد شد و زندگی کرد و در آخر نیز شهدِ مرگ را نوشید!و کسی چه میدانست که این کودک، پسرِ همان قاتلی بود که چندین سال پیش اعدام شد. قاتلی که هم مادرش، هم همسرش و هم دخترش را کشت!
اعترافات یک قاتل که با آخرین قطرات خونِ واپسین مقتولش گره خورد! شهر پر بود از این حرفها. دیگر همهچیز فراموش شده بود. مردم حتی کارهایشان را برای دنبال کردن نتایج این خبر به تعویق میانداختند، فقط برای اینکه بدانند پایان ماجرا چطور رقم میخورد. غافل از اینکه زمان تند و تند در حال گذر بود، غافل از اینکه عقربههای ثانیهشمار عمرشان لحظه به لحظه از هم پیشی میگرفتند. کسی در گیر و دارِ اهمیتِ <زمان> نبود! همه منتظر یک چیز بودند، اعدام!
درگوشهای اما؛ کودکی پشتِ دیوارهای زندان خوابش برده بود. پدرش نبود، مادرش نبود، خواهرش هم نبود. از بیپناهی خوابش برده بود. کسی به او سرپناه نمیداد، این جماعت دلشان به حالِ کسی نمیسوخت. چند روز گذشت، قاتل اعتراف کرد، به دار آویخته شد و جریان زندگی در شهر دوباره جوشید. مردم رفتند سرکارشان و کودک همانجا بغ کرده و لرزان از ترس نشسته بود. هیچ نمیدانست، از تقدیرِ بیرحم چیزی نمیدانست. گمان میکرد گم شده، گمان میکرد پیدایش میکنند! اما کسی حتی متوجه او نبود. دور از چشمِ روزگار، مثلا زندگی میکرد. سرپناهی نداشت، آب و نانی نداشت، لباسی هم نداشت. شبها دزدکی دنبالِ غذا میگشت بلکه تکه نانی بیابد و سق بزند. روزها از پیِ هم میگذشتند و این طفلِ خردسال دیگر از زیستن خسته شده بود و فکرِ خودکشی به سرش زده بود. میتوانید حسِ ترسی که در جانش رخنه کرده بود را درک کنید؟! کودکی بیپناه و بیخانواده، در انتظار نجات، بیتجربه و خردسال در دامِ تلهی سرنوشت افتاده بود. تقصیری نداشت، بازیِ سرنوشت بود که ناجوانمردانه انتخابش کرده بود. کودک زخم میخورد، هقهقهایش را میبلعید و روزها را از سر میگذراند. حسرت جانش را پر کرده بود، حسرت یک تختِ خواب گرم و نزم، حسرتِ محبتی که سالها از او دریغ شده بود. از آدمها متنفر شده بود از دنیا هم همینطور. آن کودک دیگر کمی بزرگ شده بود. حالا جوانی بود که از دارِ دنیا هیچ نداشت... سالها را چطور گذرانده بود؟ کسی چه میداند؟ کسی چه میداند که از سرما بیهوش شدن یعنی چه؟ کسی چه میداند لرزیدن از ترسِ گرگ جماعت یعنی چه... به تاراج رفتنِ روح را چه کسی میتواند جلوی این پسرِ رنجدیده تعریف کند؟ برایش عجیب بود که چطور قد علم کرده بود؟ به قول خودش سگ جان بود! سگ جان بود اما دیگر جانِ زیستن نداشت. نمیخواست زحمتِ زیادی به خود بدهد، پس دمِ دستیترین راه را انتخاب کرد. چاقو راحت پیدا میشد، کافی بود سری به محلههای اطراف شهر بزند تا انواع و اقسامش را بیابد. دیگر خسته بود از جفای دنیا. کسی نبود در گوشش فرو کند که این راهش نیست، که نباید حقِ زندگی از خودش بگیرد. کسی نبود که دستش را بگیرد و بلندش کند و او به طرز وحشتناکی به زمین کوبیده شد، نه فقط جسمش بلکه روحش نیز. وقتی چاقو بر شاهرگ نهاد چیزی برای از دست داشتن نداشت. چه غریبانه متولد شد و زندگی کرد و در آخر نیز شهدِ مرگ را نوشید!
❤🔥6❤1
رامشگری واژگان
<مدفون در تاریخ> اعترافات یک قاتل که با آخرین قطرات خونِ واپسین مقتولش گره خورد! شهر پر بود از این حرفها. دیگر همهچیز فراموش شده بود. مردم حتی کارهایشان را برای دنبال کردن نتایج این خبر به تعویق میانداختند، فقط برای اینکه بدانند پایان ماجرا چطور رقم میخورد.…
متنِ جدید، تقدیم شما!
لطفا اول متن رو بخونید بعد اسپویلر رو بزنید.
انتظار دارم نظر بدید پس دریغ نکنید حتی کوچکترین نظراتتون رو...
@Moon_See_bot
http://t.me/HidennChat_bot?start=5487332935
لطفا اول متن رو بخونید بعد اسپویلر رو بزنید.
انتظار دارم نظر بدید پس دریغ نکنید حتی کوچکترین نظراتتون رو...
@Moon_See_bot
http://t.me/HidennChat_bot?start=5487332935
رامشگری واژگان pinned «<مدفون در تاریخ> اعترافات یک قاتل که با آخرین قطرات خونِ واپسین مقتولش گره خورد! شهر پر بود از این حرفها. دیگر همهچیز فراموش شده بود. مردم حتی کارهایشان را برای دنبال کردن نتایج این خبر به تعویق میانداختند، فقط برای اینکه بدانند پایان ماجرا چطور رقم میخورد.…»
رامشگری واژگان pinned «ازتون میخوام یه لقب به من نسبت بدید، با دلیل انتخابش. تو ناشناس، شناس< @Moon_See_bot >، پیوی<@Moon_FZ_Moon > یا حتی با فور زدن این پیام و گفتنش تو چنلتون هم میتونید این کار رو انجام بدید🫂🥂 هر لقبی که دلتون میخواد میتونید بگید، در آخر من نظرسنجی میکنم…»
بچهها من لپتاپم رو تازه خریدم و یه مشکلی داره اونم اینه که به مودم خونمون وصل نمیشه اصلا، تازه وقتی تلاش میکنم وصل بشه باعث میشه بقیهی وسایل که به مودم وصل هستن قطع بشن. کسی دلیلش رو میدونه؟ چیکار باید بکنم؟
اگر راهنماییم کنید ممنون میشم=)))))
اگر راهنماییم کنید ممنون میشم=)))))
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر...
- فرخزاد
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر...
- فرخزاد
زندگی بی عشق، شطرنجی است در خوردِ شکست
در صف مشتی پیاده، شاه را گم کردهام
- بدیع
در صف مشتی پیاده، شاه را گم کردهام
- بدیع
هر کجا میگذری قبلهنما میچرخد!
نیست بیجا، سببش جاذبهی روی شماست
- تبریزی
نیست بیجا، سببش جاذبهی روی شماست
- تبریزی