Challenges
11 subscribers
600 photos
55 videos
1 file
952 links
Download Telegram
اینجا گادریکز هالو نیست. شایدم هست، اما همونی نیست که باید باشه. کوچه‌ها همون کوچه‌ها هستن، ولی خیابونای سنگ‌فرش شده انگار قدم‌های هزاران روح رو توی خودشون ثبت کردن. خونه‌ها سر جاشونن، اما پنجره‌ها چیزی رو نشون نمی‌دن—نه نور، نه زندگی، نه حتی بازتابی از تو.

به نظر همه‌چیز همون‌جوریه که توی تاریخ شنیدی، اما وقتی دقیق‌تر نگاه کنی، زمان اینجا گیر کرده، پیچ خورده، دوباره جوش خورده انگار. مردم اینجا سایه‌هایی هستن که به سختی متوجه حضورشون می‌شی، مگر اینکه اسمشونو صدا بزنی. اگه این کارو کنی، ممکنه برگردن. اما با چه شکلی؟

قوانین گادریکز هالو:
1. به قبرها دست نزن. بعضی از اسامی هنوز تموم نشدن.

2. اگه کودکی رو دیدی که تنهاست، هرگز دنبالش نرو. اونا همیشه یه نفر دیگه رو با خودشون می‌برن.

3. پنجره‌ی خونه‌ای که ویران شده رو نشکن. چون ممکنه صحنه‌ی پشت اون، از یه زمان دیگه باشه.

4. اگه کسی توی تاریکی اسم تو رو زمزمه کرد، حتی یک لحظه هم نایست. اون‌ها فقط باید بدونن که تو می‌شنوی.

5. ساعت کلیسا عقب مونده. اما زنگش هنوز بلده آینده رو پیش‌بینی کنه. هر وقت شنیدی که می‌زنه، بدون یه اتفاقی قراره بیفته.

گادریکز هالو همیشه یه روستای جادویی بود. ولی الان، یه بن‌بست توی تاریخ شده، یه جایی بین گذشته‌ای که از نو تکرار می‌شه و آینده‌ای که هیچ‌وقت نمی‌رسه. تو اینجایی که ببینی.
ولی مطمئنی که می‌خوای بدونی؟

https://t.me/GodrricsHollow
به بک روم شعله‌های روشن خوش آمدی.
اینجا همه چیز وارونه است. اینجا، دودها در هوا گره می‌خورند، اما ریه‌ها را تازه می‌کنند. نیکوتین سمی نیست، بلکه اکسیژن است که نفس را خفه می‌کند. هر سیگار که روشن می‌شود، خاطره‌ای را از ذهن محو می‌کند، اما هر ترک سیگار، گذشته‌ای را که هرگز نداشتی برمی‌گرداند.

قهوه اینجا تو را نمی‌سوزاند، بلکه سرمایی در استخوان‌هایت می‌ریزد که تا مغز استخوان یخ می‌زند. اینجا، شب‌ها روشن‌تر از روزها هستند، و تاریکی تنها جایی‌ست که می‌توانی چشمانت را ببندی و واقعیت را ببینی.

قوانین شعله‌ها:
1. سیگارت را تا ته دود کن. اگر نیمه‌کاره رهایش کنی، آن بخشی از روحت که سوخته، در اینجا باقی می‌ماند.

2. به کسانی که لبخند می‌زنند، نزدیک نشو. در اینجا، تنها کسانی که چیزی برای از دست دادن دارند، لبخند می‌زنند.

3. اگر دیدی که کسی قهوه‌اش را روی زمین می‌ریزد، عقب برو. او دارد سعی می‌کند چیزی را در زمان پاک کند.

4. ساعت اینجا برعکس کار می‌کند. اگر زیاد بمانی، روزی خواهی رسید که هرگز نبوده‌ای.

5. هر شعله‌ای که در اینجا روشن کنی، جایی دیگر چیزی را خاموش می‌کند. اگر دستانت هنوز گرم‌اند، دعا کن که در جای دیگری کسی یخ نزده باشد.

اینجا جایی برای آرامش نیست. اینجا، تنفس عادت است، نه نیاز. و اگر خیلی به دودها عادت کنی، ممکن است فراموش کنی که اینجا، نفس نکشیدن همان زنده ماندن است.

https://t.me/SomberSonnet
-اگر کسی جا نمونده باشه- امیدوارم بک‌روم‌هاتون رو دوست داشته باشید، حالا حالاها اونجا گیر افتادید. ♡
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوش اومدی معلم عزیز. اتاق تورو انتخاب نکردیم، صداها انتخابت کردن. و وقتی صداها انتخاب کنن، راه برگشتی نیست، فقط قانون هست.
لول ۲۱۳: کلاس سیزده-شین
درِ کلاس خود به خود باز میشه.
نه با دست، نه با کلید،
با پذیرش.
تو وارد می‌شی، بوی گچ خیس و خون دلمه‌بسته توی هوا پیچیده. دیوارها با نمودارهای زیستی پر شدن، اما هیچ‌کدومشون به آناتومی انسانی شباهت ندارن. نور مهتابی سقف چشمک می‌زنه، انگار هر لحظه قراره حقیقت رو لو بده... اینجا یه بک‌روم آزمایشیه که از ذهن یک دانشمند جنگی تبعیدی استخراج شده؛ جایی که بچه‌ها نه بچه‌ان، نه هیولا. یه چیزی بینابین.
خجالت نکش، بیا جلو و باهاشون آشنا شو.

1. زو با سری شیشه‌ای که مغزش مثل عروس دریایی توش شناوره. مدام سوال‌های فلسفی می‌پرسه که جوابی ندارن، و اگه پاسخ اشتباه بدی، صداش توی گوشت می‌مونه. تا ابد. و ابد.

2. میرام، پوستش از کاغذ نازکه و هر بار که حرف می‌زنه، بخشی از بدنش می‌سوزه.
ولی نمی‌میره. فقط گریه می‌کنه، بی‌صدا، بهش دست نزن، اشک‌هاش اسیدی‌ان.

3. هاچ، خب اون، اون روی سقف راه می‌ره. به درس علاقه داره، ولی اگه کسی رو ببینه، فرار می‌کنه.

4. دوقلوهای خالی، هیچوقت سعی نکن از هم تشخیصشون بدی یا اسمشونو بپرسی. وگرنه جیغ می‌کشن.
اونا نه دست دارن، نه پا، فقط چشمن و دهن، هیچ‌وقت همزمان حرف نمی‌زنن، ولی وقتی با هم لبخند می‌زنن، زمان کند می‌شه.

اینجا هر روز با صدای زنگی شروع می‌شه که از هیچ‌جا نمیاد. تا زنگ زده نشه، کلاس رو ترک نکن.

دوباره تاکید می‌کنم، به هیچ بچه‌ای دست نزن. حتی اگه گریه کرد.

3. تخته‌ی کلاس گاهی خودش می‌نویسه.
درس اون روز، دقیقاً همونه. حتی اگه بی‌معنا باشه. تدریسش کن، حتی اگه نمی‌دونی چه کوفتی درجریانه. فقط انجامش بده‌.

و اگر بچه‌ای اسم تو رو صدا زد، جواب نده. تحت هیچ شرایطی، هیچوقت.

راه خروج؟
باید کلاس رو تا آخر بگذرونی.
و از تمام درس‌ها نمره‌ی نهایی رو بگیری. مشکل اینجاست که هیچ‌کس نمی‌دونه امتحان نهایی چه شکلیه. فقط می‌دونن وقتی تموم بشه، یا از این‌جا میری… یا تو هم یه دانش‌آموز جدید می‌شی.

https://t.me/arghavanesaye
اتاقِ "شکوفه‌های نجواگر"، لول بی‌نهایت

جایی وسط هیچ‌کجا. گلخانه‌ای که با هیچ نقشه‌ای پیدا نمی‌شه. فقط وقتی پیداش می‌کنی که قلبت بیشتر از ظرفیتش خاطره خورده باشه.

ورودی با درهایی از شیشه‌ی تنفس‌دار مزین شده. درهایی که هر بار بخوای داخل شی، تصویر خودتو فراموش می‌کنی. اینجا هر کسی با یک اسم تازه وارد میشه، و گل‌ها. خب. بیا با گل‌ها آشنات کنم، قبل این‌که اونا تورو عوض کنن.

"گل دوزبانه" سخن می‌گه، اما نه با صدا. حرفاش توی ذهنت زوزه می‌کشه. اگه دروغ بگی، پژمرده میشه اما اگه حقیقت رو فاش کنی، شکوفه می‌زنه.

"گلِ زخم‌پوش" روی هر گلبرگش، رد خاطرات کسیه که نتونسته حرفاشو بزنه. لمسش کنی، اون خاطره رو می‌بینی.

و "بذرهای دیوانه" که در هوا معلقن. صدای خنده دارن. اگر یکیشون رو بکاری، ممکنه شکوفه بزنه... یا دهنت رو با ریشه‌هاش پر کنه.

و درباره صداهای پنهان...
گاهی صدای گریه‌ی بذرها، گاهی شعرهایی که از لبِ خشکِ گل‌ها بیرون میاد: "منو بو کن، ولی نه با بینی‌ات—با قلبت.
اگه سرد شدی، اینجا رو ترک نکن،
تا وقتی یکی بیاد که برات شکوفه کنه."

قوانین (نوشته شده با خزه‌ی طلایی)

1. اگر سکوت کردی، همه چیز با تو حرف می‌زنه.

2. اگر حرف زدی، همه چیز خاموش میشه.

3. کسی که نام خودش رو فراموش کنه، دیگه بیرون نمی‌ره.

و راه خروج؟
گل خاصی هست که هنوز باز نشده. تنها وقتی شکوفه می‌زنه که برای آخرین‌بار از ته دلت یه شعر بخونی... زود باش، براش یه چیزی بخون و امیدوار باش از انتخابت خوشش بیاد..‌.

https://t.me/FlorasHeartt
دستبند
من اینجام. همینجا دور مچت، پوست به پوست، لمس به لمس. من رد نبضت رو حفظم. حتی اگه دنیا دستت رو ول کنه، من هنوز اینجام؛ بی‌صدا، بی‌قید و شرط، بی‌حد و مرز. من برای بودن، من برای تو، من همیشه، اینجام.
فندک
من قرار نبود بسوزونم، فقط ‌می‌خواستم روشنت کنم. دستات رو. راهت رو. اون شبای لعنتی رو.
ولی هر بار که خواستم گرم نگهت دارم، چیزی خاکستر شد. با هر شعله‌ای، یه تکه از خودمم سوخت. و حالا؟ دیگه مطمئن نیستم تو هنوز سردی، یا فقط من زیادی سوزوندم.
گردنبند
من یه تیکه جدا شده از آسمونم، پوست ماهی‌هایی که هیچ‌وقت صید نشدن، موج‌هایی که به ساحل نرسیدن. روی گردنت آویزونم، آروم و بی‌ادعا، هر وقت نفست بالا نمیاد، منو بچسب، شاید یاد دریا بیافتی، نه برای غرق شدن—برای دوباره نفس کشیدن.
بالم لب
من یه وعده‌ی خاموشم، با سیلی سرخ مونده، منتظر، تا از اون جعبه‌ی محبوس گیلاسی درم بیاری، تا روی لب‌هات قسم بخورم. مثل زنی که یواشکی دلت رو می‌بره، رد خودش رو روی لبه‌ی پیراهن و فنجان چای‌ات می‌ذاره، من منتظر لبخندتم، تا روش بدرخشم.
دفتر نقاشی قدیمی
من یه خاطره‌ی دور افتاده‌ام، با طرح‌های سیاه و درهمت، روی پوست تنم، برای زمان‌هایی که نقاشی رو از سرِ درد کشیدن. بعضی برگام بوی بغض میدن هنوز، بعضی دیگه خالین هنوز. خالی‌ها اذیتم می‌کنن، سکوت‌های نگفته‌‌ان. ولی من شکایتی ندارم. من همیشه برای پر شدن ساخته شدم، ولی حتی نیمه‌کاره بودن هم یه جور مفید بودنه، نه؟
کوله باشگاه
هی! منو که یادت نرفته؟ من همونم که همه چی تو دلش جا شده؛ لباسا، کفشا، اون بطری آب نیمه‌خالی که هی فراموش می‌کنی پرش کنی.
بعضی وقتا دلم می‌خواد بهم بگی: "خسته نباشی، رفیق." منم می‌دوم با تو، می‌افتما، خاکی می‌شما، ولی هنوزم باهاتم. منو ول نکن پشت در، منم بخشی از بازی‌اتم.
لپتاپ
صبحا منظم، دقیق، آماده‌ام برای هر فایل و فرمی که بندازی روم. تایپ‌هاتو با وسواس نگه می‌دارم، همه چیزو بک‌آپ می‌گیرم، حتی فکرهایی که نیمه‌کاره رهاشون می‌کنی. ساعت کاریِ مقدس.
ولی شبا، شب که همه‌جا ساکته و نورم فقط انعکاس صورت تو رو می‌گیره، من دیگه فقط یه دستگاه نیستم، من بیدار می‌مونم برای ادیت‌هایی که می‌زنی برای ترس‌هات، رؤیا‌هات، و اون فایل بی‌اسم شماره ۹۸۲ که هنوزم بازش نکردی. روزها کارمندم، شب‌ها، شریک جرمِ روحت.
چکمه سوارکاری
من خسته نمی‌شم. گل‌ولایو دوست دارم، رد سم اسب رو روی زمین، رد خودم. من همیشه تو سفرم، حتی وقتی کنار در می‌مونم. بوی چرمم پر از قصه‌ست، از دشت‌ها، باد، فریاد بی‌صدام وقتی پاهات از درد می‌لرزن اما ادامه می‌دی. من ساخته شدم واسه تعقیب آزادی، حتی اگه دیگه سواری در کار نباشه. من یه چکمه‌م، ولی دلم به رفتنه، حتی اگه دیگه زمین زیر پام حرکت نکنه.
دیوار
من صدای گریه‌هات رو می‌شنوم. شاید فکر کنی فقط یه سطح سردِ بی‌روحم، ولی من لحظه‌لحظه‌هاتو تو خودم حک کردم. هر بار که به من تکیه دادی، انگار یه قسمت از دردتو نگه داشتم. و من اینجام، بی‌صدا، بی‌حرکت، ولی نه بی‌حس. کاش می‌تونستم بغلت کنم.
آینه
تو قشنگی، وقتی من نگاهت می‌کنم. ولی من فقط بازتابم، نه حقیقت. پس چرا هر بار که به من زل می‌زنی، یه تکه‌ی کوچیک‌تر از خودتو برمی‌داری و می‌بری؟ من تحسینت می‌کنم، ولی یه روزایی دلم می‌خواد بترکم، که دیگه نتونی خودتو ببینی. بعضی روزا... بعضی روزا دلم می‌خواد تیکه‌تیکه‌ت کنم، با این حال، به من برگرد. همیشه برگرد. چون کی جز من تو رو انقدر خوب می‌شناسه؟
Wooden friendo
ببین منو. ببین چجوری نگاهت می‌کنم! چشم‌های من ساخته شدن برای دیدن اون چیزایی که تو جرئت نمی‌کنی ببینی. ولی دهنم بسته‌ست. دوخته شده، از همون اول. راز‌های زیادی دارم. راز تو، راز اونا، راز شب‌های بی‌صدا. اگه می‌تونستم بهت بگم، همه چی عوض می‌شد—یا شاید تموم. ولی آروم باش. من هنوز آویزونم، اینجا، کنار در اتاقت، یه نگهبان ساکتم برای اون چیزایی که هیچ‌کس نباید بدونه. من نمی‌گم. -ولی همه چی رو می‌دونم-
لیوان
من همش منتظرم—که پرم کنن، خالیم کنن، بندازنم تو سینک، بشورنم، بشکننم. بعضی وقتا چای میشم، داغ و تلخ، بعضی وقتا خنکای آب، دم دمای صبح. یه بارم گریه‌ی کسیو تو خودم نگه داشتم، قسم می‌خورم اشک بود، نه قهوه. من یه لیوانم. ساده؟ شاید. ولی تو فقط وقتی می‌فهمی کیم، که بشکنیم. تو دستت. و اون‌وقته که تازه صدامو می‌شنوی.
کلاه گیس دخترخاله‌اش، لانا
من موهامو قرض می‌دم. نه چون نمی‌خوام، چون باید. می‌ذارم باهام قوی به نظر برسید، بی‌نقص، جذاب‌تر. ولی کسی به خودِ من نگاه نمی‌کنه. من یه مشت تار مصنوعی‌ام که مال کسیه، مال لانا. من خالی‌ام، تا وقتی که یکی بخواد شبیه کسی باشه—یا شبیه هیچ‌کس نباشه. من نزدیک‌ترین چیزی بودم به یه شونه‌ی دلداری، ولی من فقط یه کلاه‌گیسم.
عینک
من نگاهتو واضح‌تر می‌کنم، دنیارو شفاف‌تر نشون می‌دم، ولی کسی هیچ‌وقت نمی‌پرسه خودم چی می‌بینم. می‌بینم خستگیتو، چین اخمات، شب‌هایی که چشماتو به زور باز نگه‌ می‌داری. می‌بینم قطره‌های اشک که پشت شیشه‌هام جمع می‌شن ولی به‌رو نمیاری. من فقط یه فیلترم، یه واسطه، یه ابزار — کاش می‌شد یه بار هم کسی خودِ منو... واضح‌تر ببینه.