دقت کردی صحبت مجدد با آدمی که ترکش کردی و دیگه دوستش نداری چقدر آزار دهندهست؟ من دقیقا همین حسو با هر پیامی که برام میفرستی دارم.
شاید اینو بذاری پای اینکه آدم قدردانی نیستم و ارزش احترامی که قائلی و علاقهای که داری رو ندارم.
ولی حقیقت اینه که، مشکل تویی. کم پیش میاد دیگران رو به مشکل بودن محکوم کنم.
ولی تو، تمام زمان هایی که میتونستی با کلماتت روحم رو نوازشم کنی، با استفاده از همونا روحمو کتک زدی.
این حقیقتیه که توجیهی راجبش قابل قبولم نیست، چون کنترل این حرفای لعنتی دست خودته. دست خودت بود.
نباید میگفتی؛ اما گفتی.
پس در مقابل این رفتن و نبود من رو بپذیر و زندگی کن. همونطور که من بدون تو خوشحالتر زندگی میکنم.
شاید اینو بذاری پای اینکه آدم قدردانی نیستم و ارزش احترامی که قائلی و علاقهای که داری رو ندارم.
ولی حقیقت اینه که، مشکل تویی. کم پیش میاد دیگران رو به مشکل بودن محکوم کنم.
ولی تو، تمام زمان هایی که میتونستی با کلماتت روحم رو نوازشم کنی، با استفاده از همونا روحمو کتک زدی.
این حقیقتیه که توجیهی راجبش قابل قبولم نیست، چون کنترل این حرفای لعنتی دست خودته. دست خودت بود.
نباید میگفتی؛ اما گفتی.
پس در مقابل این رفتن و نبود من رو بپذیر و زندگی کن. همونطور که من بدون تو خوشحالتر زندگی میکنم.
نه که وابستگی چندانی به دوستای سه سال گذشتهم داشته باشم؛ نه.
ولی تطابق با محیط جدید، آدمای جدید و همینطور گذشتن از خاطرات خوب با دوستای قدیمی _که ممکنه مشابه همونا تو همون مکان اتفاق بیافته ولی با اون آدم نه_ برای من به شخصه داره سخت میگذره.
نه که از آدمای جدید بدم بیاد (و دوستی پیدا نکرده باشم)؛ حقیقتا ده هیچ آدمای محیط قبلو میزنن؛ هم از لحاظ درسی، هم از لحاظ شخصیتی.
اما مسئله اینجاست که من ترجیح میدادم خندههای این روزام با همون سه نفر قبلی بود. ترجیح میدادم بغل دستیام محیا و زهرا بودن.
ترجیح میدادم کنار همونا کف زمین حیاط بشینم و درس بخونیم.
اما بیشتر که راجب این موضوع فکر میکنم. زندگی آدمی همینه.
در اصل باید یه چیزی رو از دست بدی تا دیگری رو بگیری. برای یه چیز ارزشمندتر باید از چیز ارزشمندی چشمپوشی کرد.
اوضاع سخته؛ اما رها از اینم گذر میکنه.
پس..
مرحله جدید من، سلام.
ولی تطابق با محیط جدید، آدمای جدید و همینطور گذشتن از خاطرات خوب با دوستای قدیمی _که ممکنه مشابه همونا تو همون مکان اتفاق بیافته ولی با اون آدم نه_ برای من به شخصه داره سخت میگذره.
نه که از آدمای جدید بدم بیاد (و دوستی پیدا نکرده باشم)؛ حقیقتا ده هیچ آدمای محیط قبلو میزنن؛ هم از لحاظ درسی، هم از لحاظ شخصیتی.
اما مسئله اینجاست که من ترجیح میدادم خندههای این روزام با همون سه نفر قبلی بود. ترجیح میدادم بغل دستیام محیا و زهرا بودن.
ترجیح میدادم کنار همونا کف زمین حیاط بشینم و درس بخونیم.
اما بیشتر که راجب این موضوع فکر میکنم. زندگی آدمی همینه.
در اصل باید یه چیزی رو از دست بدی تا دیگری رو بگیری. برای یه چیز ارزشمندتر باید از چیز ارزشمندی چشمپوشی کرد.
اوضاع سخته؛ اما رها از اینم گذر میکنه.
پس..
مرحله جدید من، سلام.
وقتی رها شدی، وقتی دیگه توی زندگیم نقشی نداری؛ توام رها کن.
به من پیام نده وقتی من حتی به یاد ندارم وجود داری، نگو دلت برام تنگ شده وقتی پاک شدی از ذهن و قلبم.
ول کن، یله شو.
به من پیام نده وقتی من حتی به یاد ندارم وجود داری، نگو دلت برام تنگ شده وقتی پاک شدی از ذهن و قلبم.
ول کن، یله شو.