شرارت و به طور کلی نیروی شر، تنها در یک صورت قادر به رشد در جامعه بشریست؛
و آن زمانیست که مردان «خوب» جلوی دهان خود را بگیرند و به قول معروف در مقابل شر خفه خون بگیرند.
|جردن پیترسون|
و آن زمانیست که مردان «خوب» جلوی دهان خود را بگیرند و به قول معروف در مقابل شر خفه خون بگیرند.
|جردن پیترسون|
💯3
دیشب خداوند را در خواب دیدم...
در هیبت مردی، به جلو راه میرفت و من با اشتیاق پشت سرش او را دنبال میکردم،
مسیرهای عجیبی را میرفتیم، ظاهراً در زمین های کشاورزی درحال طی کردن مسیری هستیم که پستی و بلندی زیادی دارد؛ گاهی از سختی راه در دلم شکایت میکنم، ولی نمیدانم از کجا میفهمد و به من میگوید خودتو سفت بگیر پسر!
تکهای از مسیر را باهم شنا میکردیم؛ من شنا بلد نبودم، او میخواست که یادم بدهد خودم شنا کنم؛ از آب میترسیدم، شک داشتم...
ولی او حرفش این بود که شک نکن! تا من اینجا هستم اتفاقی برایت نمیافتد، پس یاد بگیر که روزی به کارت میآید؛
بخشی از مسیر در شلوغی میانه بازارهای پر رفت و آمد مشهد بودیم، خیلی شلوغ است، ولی او همچنان دستم را محکم در دست گرفته و رها نمیکند، تا مبادا در شلوغی جمعیت گم شوم؛
اما با این وجود گاهی احساس میکنم که گم شدهام؛ از او درخواست کمک میکنم.
او که این احساس من را خیلی قبلتر از خود من متوجه شده است، به گواهی رفتارش یک راه را نشانم میدهد.
راه پرپیچ و خم و دشوار، اما زیباییست.
در عین حال که کمی مضطرب میشوم اما دلم گرم میشود که خداراشکر هنوز دستانم در دستش است...
کمی به خود می آیم، هر چه بیشتر میگذرد صدایش برایم آشناتر میشود؛ زبری و گرمی دستانش برایم آشناست؛ به سمتش نگاهی میکنم، او پدرم است...
در هیبت مردی، به جلو راه میرفت و من با اشتیاق پشت سرش او را دنبال میکردم،
مسیرهای عجیبی را میرفتیم، ظاهراً در زمین های کشاورزی درحال طی کردن مسیری هستیم که پستی و بلندی زیادی دارد؛ گاهی از سختی راه در دلم شکایت میکنم، ولی نمیدانم از کجا میفهمد و به من میگوید خودتو سفت بگیر پسر!
تکهای از مسیر را باهم شنا میکردیم؛ من شنا بلد نبودم، او میخواست که یادم بدهد خودم شنا کنم؛ از آب میترسیدم، شک داشتم...
ولی او حرفش این بود که شک نکن! تا من اینجا هستم اتفاقی برایت نمیافتد، پس یاد بگیر که روزی به کارت میآید؛
بخشی از مسیر در شلوغی میانه بازارهای پر رفت و آمد مشهد بودیم، خیلی شلوغ است، ولی او همچنان دستم را محکم در دست گرفته و رها نمیکند، تا مبادا در شلوغی جمعیت گم شوم؛
اما با این وجود گاهی احساس میکنم که گم شدهام؛ از او درخواست کمک میکنم.
او که این احساس من را خیلی قبلتر از خود من متوجه شده است، به گواهی رفتارش یک راه را نشانم میدهد.
راه پرپیچ و خم و دشوار، اما زیباییست.
در عین حال که کمی مضطرب میشوم اما دلم گرم میشود که خداراشکر هنوز دستانم در دستش است...
کمی به خود می آیم، هر چه بیشتر میگذرد صدایش برایم آشناتر میشود؛ زبری و گرمی دستانش برایم آشناست؛ به سمتش نگاهی میکنم، او پدرم است...
❤3
سینما(رسانهها) آنچه را که هوس میکنید به شما نمیدهد، بلکه به شما میگوید چگونه هوس کنید.
|اسلاوی ژیژک|
|اسلاوی ژیژک|
❤4
خدایا به ما شجاعتی عطا کن، که زمانی که صدای مان به لرزه میافتد آنچه را باید بگوییم، بگوییم.
❤4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
زمانی که شرایط زندگی مون سخت میشه و طوفان ها از راه میرسن، همه تفریحات یک شبه مون جوری ناپدید میشن که انگار هرگز وجود نداشتن؛
اون موقع آدم نیاز داره دلش رو به یه چیز واقعیِ فراتر از خوشی های زودگذر خوش کنه؛
میان ستاره ها و میان رنج های زندگی یه حقیقت ثابتی وجود داره؛ عشق
اون جایی که کریستوفر نولان تمام اندوخته های بشر از دانش رو در انتخاب مسیر درست، زبون میبینه و در نهایت «عشق» رو به عنوان حقیقتی فارغ از زمان و مکان، و موضوعی ناشناخته، اما واقعی تر از هرچیز دیگه ای معرفی میکنه که زندگی انسان رو نجات میده...
اون موقع آدم نیاز داره دلش رو به یه چیز واقعیِ فراتر از خوشی های زودگذر خوش کنه؛
میان ستاره ها و میان رنج های زندگی یه حقیقت ثابتی وجود داره؛ عشق
اون جایی که کریستوفر نولان تمام اندوخته های بشر از دانش رو در انتخاب مسیر درست، زبون میبینه و در نهایت «عشق» رو به عنوان حقیقتی فارغ از زمان و مکان، و موضوعی ناشناخته، اما واقعی تر از هرچیز دیگه ای معرفی میکنه که زندگی انسان رو نجات میده...
❤4
فئودور داستایوفسکی؛
بعد از اینکه فئودور ثروت خانوادگیش رو توی قمار باخت و از مدرسه نظامی فارغالتحصیل شد، وارد یک گروه روشنفکری شد.
به خاطر همون گروه یک روز فئودور رو به جرم افکار خطرناک گرفتن و انداختن زندان بعدش هم بردنش میدان اعدام برای تیرباران.
همهچیز آماده بود، چشمبند، جوخهی آتش، کشیش و خداحافظی با زندگی…
اما درست قبل از شلیک، یهو گفتن شوخی کردیم! عفو شدی! :/
(بله، تزار اهل شوخیهای دارکی بود)
بعدش فئودور رو ،که مرگ رو جلوی چشماش دیده بود، فرستادن سیبری تا کمی به کارای بدش فکر کنه و برای ۴ سال کار اجباری انجام بده.
فئودور زندگی دارکی داشت
ولی از دل این فلاکتا، شاهکارهایی مثل جنایت و مکافات بیرون اومد. کتابی که گزیده هایی از اون رو میخوام براتون اینجا بیارم.
بعد از اینکه فئودور ثروت خانوادگیش رو توی قمار باخت و از مدرسه نظامی فارغالتحصیل شد، وارد یک گروه روشنفکری شد.
به خاطر همون گروه یک روز فئودور رو به جرم افکار خطرناک گرفتن و انداختن زندان بعدش هم بردنش میدان اعدام برای تیرباران.
همهچیز آماده بود، چشمبند، جوخهی آتش، کشیش و خداحافظی با زندگی…
اما درست قبل از شلیک، یهو گفتن شوخی کردیم! عفو شدی! :/
(بله، تزار اهل شوخیهای دارکی بود)
بعدش فئودور رو ،که مرگ رو جلوی چشماش دیده بود، فرستادن سیبری تا کمی به کارای بدش فکر کنه و برای ۴ سال کار اجباری انجام بده.
فئودور زندگی دارکی داشت
ولی از دل این فلاکتا، شاهکارهایی مثل جنایت و مکافات بیرون اومد. کتابی که گزیده هایی از اون رو میخوام براتون اینجا بیارم.
فئودور داستایوفسکی در رمان جنایت و مکافات تصمیم گرفت تا بعد از اون همه تاریکیها، مصیبتها و سختیها(هم در کتاب و هم در واقعیت زندگیش)، در نهایت شاهکار ادبی خودش رو با این پاراگراف به انتها ببره:
لذت بردم❤️
لذت بردم❤️
1940's Retro Jazz - Vint...
Jazz Cloudy
آرزوی بهترینها رو براتون دارم، شبتون بخیر دوستان عزیزم 🌉🌙
❤1
همیشه یادم میمونه
توی پادگان آموزشی در حال خدمت بودیم. موقع صبحانه، نهار یا شام وقتی به صورت گروه گروه دور یه میز مینشستیم، گروهی که همه باهم بودیم و به قول معروف اکیپ بودیم، همه منتظر بودیم تا غذا رو بیارن.
وقتی غذا میومد هیچکس از ذره ای از غذاش دست نمی کشید (حتی خودم) چون جو غالب و ناخوداگاه بین بچه ها این بود که اگه حتی یدونه از خرما هاتو نخوری، به اندازه یدونه خرما از بقیه ضعیف تر خواهی شد و بعدا توی تمرین ها به مشکل میخوری.
بنابراین تا جای ممکن بخور که عقب نیفتی.
وقتی از پادگان اومدیم بیرون، با همون اکیپ رفتیم توی ترمینال، و جالب این بود که همون فردی که به خاطر کمتر خوردن یه نصف لیوان دوغ خودشو جر میداد رفت و از مغازه یدونه بطری کامل لیموناد خرید برای بچه ها که بخورن و نصف اون بطری اضافه اومد.
توی ترمینال بحث عقب افتادن و ضعیف تر شدن مطرح نبود. چون همه چیز به وفور پیدا میشد.
راستی میبینید اینروزا چقدر صف میکشن بابت خرید پژو پارس و سمند؟
کار درستیه من به خودمون حق میدم چون سیستمی که در اقتصاد ما هست سیستم همون پادگانه!
اگه نخریم به اندازه همون نخریدن ضعیف میشیم
بعضی وقتا به اندازه یه خونه، بعضی وقتا به اندازه یدونه سکه و بعضی وقتا به اندازه ده دلار!
اگه روزی شرایط اوکی بشه یا اینکه ما از این کشور بریم میبینیم که دیگه هیچکدوم از این عقب افتادن ها معنی ندارن...
توی پادگان آموزشی در حال خدمت بودیم. موقع صبحانه، نهار یا شام وقتی به صورت گروه گروه دور یه میز مینشستیم، گروهی که همه باهم بودیم و به قول معروف اکیپ بودیم، همه منتظر بودیم تا غذا رو بیارن.
وقتی غذا میومد هیچکس از ذره ای از غذاش دست نمی کشید (حتی خودم) چون جو غالب و ناخوداگاه بین بچه ها این بود که اگه حتی یدونه از خرما هاتو نخوری، به اندازه یدونه خرما از بقیه ضعیف تر خواهی شد و بعدا توی تمرین ها به مشکل میخوری.
بنابراین تا جای ممکن بخور که عقب نیفتی.
وقتی از پادگان اومدیم بیرون، با همون اکیپ رفتیم توی ترمینال، و جالب این بود که همون فردی که به خاطر کمتر خوردن یه نصف لیوان دوغ خودشو جر میداد رفت و از مغازه یدونه بطری کامل لیموناد خرید برای بچه ها که بخورن و نصف اون بطری اضافه اومد.
توی ترمینال بحث عقب افتادن و ضعیف تر شدن مطرح نبود. چون همه چیز به وفور پیدا میشد.
راستی میبینید اینروزا چقدر صف میکشن بابت خرید پژو پارس و سمند؟
کار درستیه من به خودمون حق میدم چون سیستمی که در اقتصاد ما هست سیستم همون پادگانه!
اگه نخریم به اندازه همون نخریدن ضعیف میشیم
بعضی وقتا به اندازه یه خونه، بعضی وقتا به اندازه یدونه سکه و بعضی وقتا به اندازه ده دلار!
اگه روزی شرایط اوکی بشه یا اینکه ما از این کشور بریم میبینیم که دیگه هیچکدوم از این عقب افتادن ها معنی ندارن...
👌5
شما خیلی بیشتر از دیگران دربارۀ خودتان میدانید.
دیگران فقط میدانند که شما بد هستید؛ اما فقط خود شما از طیف وسیعی از خطاها، ضعفها و کمبودهای مخفیانهتان آگاهید.
هیچکس به اندازۀ خودتان با تمام آن راههایی آشنا نیست که ذهن و جسمتان را معیوب میکنند. هیچکس مثل خودتان نمیتواند شما را تحقیر کند و شما را رقتانگیز بداند.
و این فقط خود شمایید که با امتناع از چیزی که شاید برایتان خوب باشد، خودتان را به خاطر کاستیهایتان تنبیه میکنید.
|جردن پیترسون|
دیگران فقط میدانند که شما بد هستید؛ اما فقط خود شما از طیف وسیعی از خطاها، ضعفها و کمبودهای مخفیانهتان آگاهید.
هیچکس به اندازۀ خودتان با تمام آن راههایی آشنا نیست که ذهن و جسمتان را معیوب میکنند. هیچکس مثل خودتان نمیتواند شما را تحقیر کند و شما را رقتانگیز بداند.
و این فقط خود شمایید که با امتناع از چیزی که شاید برایتان خوب باشد، خودتان را به خاطر کاستیهایتان تنبیه میکنید.
|جردن پیترسون|
❤3
خواستن؛ خواستن کلمه جالبیه، توی خودش معنیِ کم داشتن هم داره.
گاهی اگه اون کمبود رو با چیز دیگه ای پر کنیم، دیگه اون خواسته اولیه هم از بین میره.
شاید مشکلت بیش از اینکه چی میخوای این باشه که چی کم داری.
|کتابخانه نیمه شب|
گاهی اگه اون کمبود رو با چیز دیگه ای پر کنیم، دیگه اون خواسته اولیه هم از بین میره.
شاید مشکلت بیش از اینکه چی میخوای این باشه که چی کم داری.
|کتابخانه نیمه شب|
هرگز نمیتوانم تمام آدمهایی که میخواهم باشم،
یا تمام زیستهایی که میخواهم را، زندگی کنم.
هرگز نمیتوانم در تمام فنونی که میخواهم ماهر شوم.
چرا این ها را میخواهم؟
میخواهم زندگی کنم و تمام نورها و سایهها را احساس کنم.
میخواهم تمام طیفها و تمام تجربههای جسمی و ذهنی ممکن را در زندگیام داشته باشم.
|سیلویا پلات|
یا تمام زیستهایی که میخواهم را، زندگی کنم.
هرگز نمیتوانم در تمام فنونی که میخواهم ماهر شوم.
چرا این ها را میخواهم؟
میخواهم زندگی کنم و تمام نورها و سایهها را احساس کنم.
میخواهم تمام طیفها و تمام تجربههای جسمی و ذهنی ممکن را در زندگیام داشته باشم.
|سیلویا پلات|
❤1
کتابخانه جنگل بارانی
هرگز نمیتوانم تمام آدمهایی که میخواهم باشم، یا تمام زیستهایی که میخواهم را، زندگی کنم. هرگز نمیتوانم در تمام فنونی که میخواهم ماهر شوم. چرا این ها را میخواهم؟ میخواهم زندگی کنم و تمام نورها و سایهها را احساس کنم. میخواهم تمام طیفها و تمام…
و کتابها بینهایتند، هر کتاب فرصت تجربه ی یک زندگی تازست.
|کتابخانه نیمه شب|
|کتابخانه نیمه شب|
👏1