Forwarded from انسانم آرزوست
*زبان فارسی ما دارد خفه میشود!
نه با گلوله، نه با سانسور...
که با واژههایی که از دهان جوانان بیرون میریزد و بوی بیریشگی میدهد.*
دیگر کسی نمیگوید «زمان»، میگوید «تایم.
نمیگوید «باشه»، میگوید «اوکی».
«نشانی» شده «آدرس»
«فشار روانی» شده «استرس»
«خطر» شده «ریسک»
«شگفتی» شده «سورپرایز»
«نظر» شده «کامنت»
«بازخورد» شده «فیدبک»
«طرح» شده «پروژه»
«گروه» شده «تیم
»، «طراحی» شده «دیزاین»
«فراگیر» شده «ترند»
«هدف» شده «تارگت»
«آغاز» شده «استارت»
«پایان» شده «فینیش»
«رایگان» شده «فری»
«ویژه» شده «پریمیوم»
«مکان» شده «لوکیشن»
«پوشه» شده «فولدر»
«پرونده» شده «فایل»
«پخش» شده «پلی»
«مکث» شده «پاز»
«واکنش» شده «ریاکشن»
«متن» شده «تکست»
«رنگ» شده «کالر»
«قلمنوشت» شده «فونت»
«زمینه» شده «تم»
«داده» شده «دیتا»
«برخط» شده «آنلاین»
«خارج از خط» شده «آفلاین»
«فشردن» شده «کلیک»
«بازدید» شده «ویو»
«پاسخ» شده «ریپلای»
«کاوش» شده «اکسپلور»
«سبک» شده «استایل»
«عملکرد» شده «پرفورمنس»
«حذف» شده «دلیت»
«رونویسی» شده «کپی»،
«نوشته» شده «پست»
«پسند» شده «لایک»
«داستان» شده «استوری»
«جعلی» شده «فیک»
«بینقص» شده «پرفکت»
و...............................
و همه اینها را با افتخار میگویند.
با ادای «باوقار بودن».
انگار هر واژهٔ بیگانه، نشان تمدن است و هر واژهٔ فارسی، نشانهٔ عقبماندگی.
اما این، عقبماندگی نیست.
این، خودباختگی است.
این، مرگ تدریجی عزت است.
زبان، فقط ابزار حرف زدن نیست.
زبان، حافظهٔ جمعی ماست.
زبان، خاکریز فرهنگ است.
وقتی واژههای مان را مفت میفروشیم
یعنی سنگرمان را واگذار کردهایم.
خطاب به جوانان، به نسل آینده
تو که گوشی هوشمند داری
تو که در شبکههای اجتماعی مینویسی
تو که با دوستانت حرف میزنی...
بدان که هر واژهای که به کار میبری، یا سنگر است، یا شکاف.
اگر «شگفتی» را با «سورپرایز» عوض کنی
اگر «نشانی» را با «آدرس» عوض کنی
اگر «باشه» را با «اوکی» عوض کنی
داری سنگر را واگذار میکنی.
داری به بیگانگی خوشآمد میگویی.
داری به فراموشی لبخند میزنی.
و این، نه باکلاسی است، نه جهانی شدن.
این، خودکشی فرهنگی است.
یادآوری بزرگان ادب فارسی
فردوسی، هزار سال پیش گفت:
«زندهام با زبان و با سخن،
مردهام بیزبان، بیوطن.»
سعدی، با واژههای فارسی، انسان را به اخلاق رساند.
حافظ، با زبان فارسی، عشق را جاودانه کرد.
مولوی، با واژههای فارسی، عرفان را جهانی کرد.
خیام، با زبان فارسی، فلسفه را به کوچهها آورد.
نظامی، با واژههای فارسی، داستان را به شعر بدل کرد...
و حالا ما، وارثان این زبان
داریم آن را با «ریاکشن» و «فیدبک» خفه میکنیم.
زبان فارسی، مجروحی است که هنوز زنده است.
اگر امروز از آن دفاع نکنیم
فردا دیگر چیزی برای دفاع باقی نمیماند.
نه شعر
نه اندیشه
نه عزت.
برگردیم.
نه فقط به گذشته
به ریشه...
نه با گلوله، نه با سانسور...
که با واژههایی که از دهان جوانان بیرون میریزد و بوی بیریشگی میدهد.*
دیگر کسی نمیگوید «زمان»، میگوید «تایم.
نمیگوید «باشه»، میگوید «اوکی».
«نشانی» شده «آدرس»
«فشار روانی» شده «استرس»
«خطر» شده «ریسک»
«شگفتی» شده «سورپرایز»
«نظر» شده «کامنت»
«بازخورد» شده «فیدبک»
«طرح» شده «پروژه»
«گروه» شده «تیم
»، «طراحی» شده «دیزاین»
«فراگیر» شده «ترند»
«هدف» شده «تارگت»
«آغاز» شده «استارت»
«پایان» شده «فینیش»
«رایگان» شده «فری»
«ویژه» شده «پریمیوم»
«مکان» شده «لوکیشن»
«پوشه» شده «فولدر»
«پرونده» شده «فایل»
«پخش» شده «پلی»
«مکث» شده «پاز»
«واکنش» شده «ریاکشن»
«متن» شده «تکست»
«رنگ» شده «کالر»
«قلمنوشت» شده «فونت»
«زمینه» شده «تم»
«داده» شده «دیتا»
«برخط» شده «آنلاین»
«خارج از خط» شده «آفلاین»
«فشردن» شده «کلیک»
«بازدید» شده «ویو»
«پاسخ» شده «ریپلای»
«کاوش» شده «اکسپلور»
«سبک» شده «استایل»
«عملکرد» شده «پرفورمنس»
«حذف» شده «دلیت»
«رونویسی» شده «کپی»،
«نوشته» شده «پست»
«پسند» شده «لایک»
«داستان» شده «استوری»
«جعلی» شده «فیک»
«بینقص» شده «پرفکت»
و...............................
و همه اینها را با افتخار میگویند.
با ادای «باوقار بودن».
انگار هر واژهٔ بیگانه، نشان تمدن است و هر واژهٔ فارسی، نشانهٔ عقبماندگی.
اما این، عقبماندگی نیست.
این، خودباختگی است.
این، مرگ تدریجی عزت است.
زبان، فقط ابزار حرف زدن نیست.
زبان، حافظهٔ جمعی ماست.
زبان، خاکریز فرهنگ است.
وقتی واژههای مان را مفت میفروشیم
یعنی سنگرمان را واگذار کردهایم.
خطاب به جوانان، به نسل آینده
تو که گوشی هوشمند داری
تو که در شبکههای اجتماعی مینویسی
تو که با دوستانت حرف میزنی...
بدان که هر واژهای که به کار میبری، یا سنگر است، یا شکاف.
اگر «شگفتی» را با «سورپرایز» عوض کنی
اگر «نشانی» را با «آدرس» عوض کنی
اگر «باشه» را با «اوکی» عوض کنی
داری سنگر را واگذار میکنی.
داری به بیگانگی خوشآمد میگویی.
داری به فراموشی لبخند میزنی.
و این، نه باکلاسی است، نه جهانی شدن.
این، خودکشی فرهنگی است.
یادآوری بزرگان ادب فارسی
فردوسی، هزار سال پیش گفت:
«زندهام با زبان و با سخن،
مردهام بیزبان، بیوطن.»
سعدی، با واژههای فارسی، انسان را به اخلاق رساند.
حافظ، با زبان فارسی، عشق را جاودانه کرد.
مولوی، با واژههای فارسی، عرفان را جهانی کرد.
خیام، با زبان فارسی، فلسفه را به کوچهها آورد.
نظامی، با واژههای فارسی، داستان را به شعر بدل کرد...
و حالا ما، وارثان این زبان
داریم آن را با «ریاکشن» و «فیدبک» خفه میکنیم.
زبان فارسی، مجروحی است که هنوز زنده است.
اگر امروز از آن دفاع نکنیم
فردا دیگر چیزی برای دفاع باقی نمیماند.
نه شعر
نه اندیشه
نه عزت.
برگردیم.
نه فقط به گذشته
به ریشه...
این سازوکار دایم در کارگاههای آموزشی چالش ایجاد میکند و مانع یادگیری شرکتکنندگان میشود.
https://www.instagram.com/reel/DbTR6kPN_zX/?igsh=MTRlMG9wcDB4YzluOA==
https://www.instagram.com/reel/DbTR6kPN_zX/?igsh=MTRlMG9wcDB4YzluOA==
Forwarded from گفتمان آب، توسعه و محیط زیست؛ صابر معصومی (Sabir)
ملیت با اعمال شاقّه؛ تو برای وطن چه کردهای؟
✍️ صابر معصومی
🔹در برخی کشورها، شهروندان دائماً با این پرسش مواجهاند: «نپرس وطن برای تو چه کرده است، بپرس تو برای وطن چه کردهای.»
پاسخ به این پرسش، معمولاً یکی از این دو است:
◾️گروهی با شرم به یاد میآورند که کاری برای وطن نکردهاند. بدین ترتیب می کوشند حتی به قیمت آسایش، مال یا جانشان، کاری برای وطن کنند چرا که وطن خانه ماست و بیآن، هیچیم.
◾️گروهی دیگر اما میگویند: مگر وطن برای من چه کرده است که خود را بدهکار آن بدانم؟ مگر چه چیزی در این خاک متعلق به من است؟ من رعیتی بیش نیستم که از سر تصادف اینجا به دنیا آمدهام. اینجا ملک من نیست بلکه ملک صاحبان قدرت است. اگر قرار است کسی برای وطن از خود بگذرد، همان صاحبان قدرت این کار را بکنند. این پاسخ، هرچند کمتر با صدای بلند گفته میشود، اما برای بسیاری احساسی واقعی است.
❗️از نقلقولهای مجعول منسوب به مرحوم دکتر حسابی، یکی هم این است: «تعریف جهان سوم این است که اگر بخواهی برای وطنت کاری بکنی، باید از هست و نیستت بگذری.» طنز ماجرا اینجاست که اگرچه بسیاری این جمله را ساختگی میدانند، اما تجربه زیستهشان آن را واقعی احساس میکند.
اما به گمان من، مساله نه پاسخ این سوال، بلکه خودِ سوال است.
🔸 جامعهای که در آن دائماً از شهروندان پرسیده شود «تو برای وطن چه کردهای؟»، احتمالاً در وضعیتی دائمی از بحران به سر می برد. جایی که بقا و امنیت کشور، همواره محتاج فداکاریهای فوقالعاده است که خود مستهلک کننده و نابود کننده نیرو و انرژی و وجدان جامعه است.
در یک جامعه توسعهیافته، شهروند برای خدمت به وطن نیازی به قهرمان بودن ندارد. او با کار کردن، سرمایهگذاری، قانونمداری، نوآوری و تربیت نسل بعد، هر روز کشور را میسازد، بیآنکه کسی چنین سوالی از او بپرسد. در چنین جامعه ای، پرسشی چنان، امری بسیار بسیار نادر و مختص مواقع بحرانی است.
🔹از همین رو، پرسش اصلی این نیست که «ما برای وطن چه کردهایم؟» بلکه این است که آیا اساساً وطنی، به معنای یک دارایی و مفهوم مشترک، برای همه شهروندان ساخته شده است؟ آیا ساختار حکمرانی، مردم را صاحبان کشور میداند یا صرفاً خدمتگزاران و رعایا و جانفدایان آن؟
🔸این، نه صرفا یک بحث سیاسی یا اخلاقی بلکه مسالهای بنیادین در توسعه است. توسعه، بیش از آنکه به منابع طبیعی یا فناوری وابسته باشد، به میلیونها اراده کوچک شهروندان در تصمیم به ماندن، سرمایهگذاری، نوآوری، اعتماد به آینده و مشارکت در سرنوشت جمعی وابسته است. این تصمیمها را نمیتوان با اجبار یا ایجاد حس شرمساری و بدهکاری در شهروند تولید کرد بلکه محصول این هستند که انسان احساس کند آینده کشور، آینده خود اوست.
🔹انسان برای چیزی سرمایهگذاری میکند که آن را از آنِ خود بداند. از خانه خود مراقبت میکند و در روز خطر از آن دفاع میکند. اما اگر احساس کند تنها مستأجر یا رعیت است، طبیعی است که مسئولیت خود را نیز محدود ببیند. مسئولیتپذیری، زاده احساس مالکیت است.
❇️شاید بنیادیترین تفاوت دولت توسعهگرا و دولت بحرانزده نیز همین باشد. دولت توسعهگرا از شهروند نمیپرسد: «برای وطن چه کردهای؟» بلکه ساختاری میسازد که شهروند، بیآنکه چنین پرسشی از او شود، هر روز برای وطن کار کند.
✳️ فداکاری، علت وطنسازی نیست، بلکه معلول وطنسازی است.
✍️ صابر معصومی
🔹در برخی کشورها، شهروندان دائماً با این پرسش مواجهاند: «نپرس وطن برای تو چه کرده است، بپرس تو برای وطن چه کردهای.»
پاسخ به این پرسش، معمولاً یکی از این دو است:
◾️گروهی با شرم به یاد میآورند که کاری برای وطن نکردهاند. بدین ترتیب می کوشند حتی به قیمت آسایش، مال یا جانشان، کاری برای وطن کنند چرا که وطن خانه ماست و بیآن، هیچیم.
◾️گروهی دیگر اما میگویند: مگر وطن برای من چه کرده است که خود را بدهکار آن بدانم؟ مگر چه چیزی در این خاک متعلق به من است؟ من رعیتی بیش نیستم که از سر تصادف اینجا به دنیا آمدهام. اینجا ملک من نیست بلکه ملک صاحبان قدرت است. اگر قرار است کسی برای وطن از خود بگذرد، همان صاحبان قدرت این کار را بکنند. این پاسخ، هرچند کمتر با صدای بلند گفته میشود، اما برای بسیاری احساسی واقعی است.
❗️از نقلقولهای مجعول منسوب به مرحوم دکتر حسابی، یکی هم این است: «تعریف جهان سوم این است که اگر بخواهی برای وطنت کاری بکنی، باید از هست و نیستت بگذری.» طنز ماجرا اینجاست که اگرچه بسیاری این جمله را ساختگی میدانند، اما تجربه زیستهشان آن را واقعی احساس میکند.
اما به گمان من، مساله نه پاسخ این سوال، بلکه خودِ سوال است.
🔸 جامعهای که در آن دائماً از شهروندان پرسیده شود «تو برای وطن چه کردهای؟»، احتمالاً در وضعیتی دائمی از بحران به سر می برد. جایی که بقا و امنیت کشور، همواره محتاج فداکاریهای فوقالعاده است که خود مستهلک کننده و نابود کننده نیرو و انرژی و وجدان جامعه است.
در یک جامعه توسعهیافته، شهروند برای خدمت به وطن نیازی به قهرمان بودن ندارد. او با کار کردن، سرمایهگذاری، قانونمداری، نوآوری و تربیت نسل بعد، هر روز کشور را میسازد، بیآنکه کسی چنین سوالی از او بپرسد. در چنین جامعه ای، پرسشی چنان، امری بسیار بسیار نادر و مختص مواقع بحرانی است.
🔹از همین رو، پرسش اصلی این نیست که «ما برای وطن چه کردهایم؟» بلکه این است که آیا اساساً وطنی، به معنای یک دارایی و مفهوم مشترک، برای همه شهروندان ساخته شده است؟ آیا ساختار حکمرانی، مردم را صاحبان کشور میداند یا صرفاً خدمتگزاران و رعایا و جانفدایان آن؟
🔸این، نه صرفا یک بحث سیاسی یا اخلاقی بلکه مسالهای بنیادین در توسعه است. توسعه، بیش از آنکه به منابع طبیعی یا فناوری وابسته باشد، به میلیونها اراده کوچک شهروندان در تصمیم به ماندن، سرمایهگذاری، نوآوری، اعتماد به آینده و مشارکت در سرنوشت جمعی وابسته است. این تصمیمها را نمیتوان با اجبار یا ایجاد حس شرمساری و بدهکاری در شهروند تولید کرد بلکه محصول این هستند که انسان احساس کند آینده کشور، آینده خود اوست.
🔹انسان برای چیزی سرمایهگذاری میکند که آن را از آنِ خود بداند. از خانه خود مراقبت میکند و در روز خطر از آن دفاع میکند. اما اگر احساس کند تنها مستأجر یا رعیت است، طبیعی است که مسئولیت خود را نیز محدود ببیند. مسئولیتپذیری، زاده احساس مالکیت است.
❇️شاید بنیادیترین تفاوت دولت توسعهگرا و دولت بحرانزده نیز همین باشد. دولت توسعهگرا از شهروند نمیپرسد: «برای وطن چه کردهای؟» بلکه ساختاری میسازد که شهروند، بیآنکه چنین پرسشی از او شود، هر روز برای وطن کار کند.
✳️ فداکاری، علت وطنسازی نیست، بلکه معلول وطنسازی است.
Forwarded from تکامل و فلسفه | هادی صمدی
عنوان سخنرانی آنلاین:
نگاهی تکاملی به رابطهی حقوق و اخلاق
زمان: شنبه، ۱۷ مرداد، ساعت ۱۹ تا ۲۱
جلسه رایگان، اما ثبتنام لازم است.👆
خلاصه: رابطهی حقوق و اخلاق معمولاً در قالب تقابل نظریهی حقوق طبیعی و پوزیتیویسم حقوقی و با پرسش از اعتبار قانون غیرمنصفانه بررسی میشود. این سخنرانی نشان میدهد که این چارچوب، مسئله را بیش از حد ساده میکند. از منظر تکاملی، اخلاق مجموعهای از هیجانها، هنجارها، استدلالها و بنیانهای اخلاقی است که انصاف صرفاً یکی از آنها، هرچند نزدیکترین آنها به حقوق، به شمار میآید.
حقوق نیز نظامی چندلایه با کارکردهای متفاوت است. (جدا از خود تنوع قوانین، قواعد سهگانهی تشخیص، تغییر، و قضاوت هارت را به یاد آوریم.)
از این رو، رابطهی حقوق و اخلاق یک نسبت واحد نیست، بلکه شبکهای پیچیده از تعاملات است که بدون اتخاذ رویکردی تکاملی و درزمانی نمیتوان آن را بهدرستی تحلیل کرد.
بحث با تکامل اخلاق آغاز، و در ادامه نشان داده میشود که در چه برههای از تکامل اجتماعی در اروپا و برای حل چه مسالهی پوزیتیوسم حقوقی شکل گرفت و چرا در ادامه با مشکلاتی مواجه شد.
هادی صمدی
@evophilosophy
نگاهی تکاملی به رابطهی حقوق و اخلاق
زمان: شنبه، ۱۷ مرداد، ساعت ۱۹ تا ۲۱
جلسه رایگان، اما ثبتنام لازم است.👆
خلاصه: رابطهی حقوق و اخلاق معمولاً در قالب تقابل نظریهی حقوق طبیعی و پوزیتیویسم حقوقی و با پرسش از اعتبار قانون غیرمنصفانه بررسی میشود. این سخنرانی نشان میدهد که این چارچوب، مسئله را بیش از حد ساده میکند. از منظر تکاملی، اخلاق مجموعهای از هیجانها، هنجارها، استدلالها و بنیانهای اخلاقی است که انصاف صرفاً یکی از آنها، هرچند نزدیکترین آنها به حقوق، به شمار میآید.
حقوق نیز نظامی چندلایه با کارکردهای متفاوت است. (جدا از خود تنوع قوانین، قواعد سهگانهی تشخیص، تغییر، و قضاوت هارت را به یاد آوریم.)
از این رو، رابطهی حقوق و اخلاق یک نسبت واحد نیست، بلکه شبکهای پیچیده از تعاملات است که بدون اتخاذ رویکردی تکاملی و درزمانی نمیتوان آن را بهدرستی تحلیل کرد.
بحث با تکامل اخلاق آغاز، و در ادامه نشان داده میشود که در چه برههای از تکامل اجتماعی در اروپا و برای حل چه مسالهی پوزیتیوسم حقوقی شکل گرفت و چرا در ادامه با مشکلاتی مواجه شد.
هادی صمدی
@evophilosophy
Forwarded from ناهید🪷
📝
همهی ما روی تخت پروکروست
#امید_فاخر
پروکروست (#پروکروستس)، راهزن اسطورهای یونان، تختی آهنی داشت. هر مسافری که از راه میرسید، باید دقیقاً هماندازهی آن تخت میشد؛ اگر بلندتر بود، پاهایش را میبرید و اگر کوتاهتر بود، بدنش را میکشید. مساله، انسان نبود؛ مساله این بود که انسان باید خود را با تخت تطبیق میداد.
این اسطوره، بیش از هر زمان دیگری، روایت جهان امروز است.
در سطح سیاسی، بسیاری از حکومتها، احزاب و ایدئولوژیها، هنوز رویای ساختن انسانهای هماندازه را در سر دارند. شهروند خوب، کسی است که مانند دیگران بیندیشد، همان را بگوید که مطلوب قدرت است و در چارچوب از پیش تعیینشده زندگی کند. هر صدای متفاوتی یا باید بریده شود یا آنقدر کشیده شود تا شبیه دیگران شود.
تخت پروکروست، امروز نام دیگری دارد؛ یکسانسازی.
اما این اسطوره فقط دربارهی سیاست نیست. در سطح فردی نیز ما خود، زندانبان یکدیگریم. شبکههای اجتماعی، فرهنگ موفقیت، مد، سبک زندگی و حتی روابط عاطفی، مدام از ما میخواهند شبیه الگویی از پیش ساخته باشیم؛ بدن، شغل، درآمد، سلیقه، عقیده و حتی احساساتمان باید مطابق استانداردی باشد که دیگران تعیین کردهاند. هر کس متفاوت باشد، یا حذف میشود یا به تمسخر گرفته میشود.
تراژدی اینجاست که دیگر نیازی به پروکروست نیست؛ هر کدام از ما، تخت پروکروست خود را با خود حمل میکنیم. دیگران را با معیارهای خود اندازه میگیریم و اگر در قالب ذهنی ما جا نشوند، تلاش میکنیم آنها را ببریم یا بکشیم؛ نه با شمشیر، بلکه با قضاوت، برچسب، تحقیر و طرد.
شاید بزرگترین بحران جهان امروز وسواس یکسانسازی باشد؛ این تصور که همه باید یک شکل فکر کنند، یک شکل زندگی کنند و یک شکل موفق شوند.
تمدن، از جایی آغاز میشود که تخت پروکروست را بشکنیم، نه انسانها را. زیرا جامعهای که تفاوت را تحمل نکند، دیر یا زود، انسانیت را نیز از دست خواهد داد.
همهی ما روی تخت پروکروست
#امید_فاخر
پروکروست (#پروکروستس)، راهزن اسطورهای یونان، تختی آهنی داشت. هر مسافری که از راه میرسید، باید دقیقاً هماندازهی آن تخت میشد؛ اگر بلندتر بود، پاهایش را میبرید و اگر کوتاهتر بود، بدنش را میکشید. مساله، انسان نبود؛ مساله این بود که انسان باید خود را با تخت تطبیق میداد.
این اسطوره، بیش از هر زمان دیگری، روایت جهان امروز است.
در سطح سیاسی، بسیاری از حکومتها، احزاب و ایدئولوژیها، هنوز رویای ساختن انسانهای هماندازه را در سر دارند. شهروند خوب، کسی است که مانند دیگران بیندیشد، همان را بگوید که مطلوب قدرت است و در چارچوب از پیش تعیینشده زندگی کند. هر صدای متفاوتی یا باید بریده شود یا آنقدر کشیده شود تا شبیه دیگران شود.
تخت پروکروست، امروز نام دیگری دارد؛ یکسانسازی.
اما این اسطوره فقط دربارهی سیاست نیست. در سطح فردی نیز ما خود، زندانبان یکدیگریم. شبکههای اجتماعی، فرهنگ موفقیت، مد، سبک زندگی و حتی روابط عاطفی، مدام از ما میخواهند شبیه الگویی از پیش ساخته باشیم؛ بدن، شغل، درآمد، سلیقه، عقیده و حتی احساساتمان باید مطابق استانداردی باشد که دیگران تعیین کردهاند. هر کس متفاوت باشد، یا حذف میشود یا به تمسخر گرفته میشود.
تراژدی اینجاست که دیگر نیازی به پروکروست نیست؛ هر کدام از ما، تخت پروکروست خود را با خود حمل میکنیم. دیگران را با معیارهای خود اندازه میگیریم و اگر در قالب ذهنی ما جا نشوند، تلاش میکنیم آنها را ببریم یا بکشیم؛ نه با شمشیر، بلکه با قضاوت، برچسب، تحقیر و طرد.
شاید بزرگترین بحران جهان امروز وسواس یکسانسازی باشد؛ این تصور که همه باید یک شکل فکر کنند، یک شکل زندگی کنند و یک شکل موفق شوند.
تمدن، از جایی آغاز میشود که تخت پروکروست را بشکنیم، نه انسانها را. زیرا جامعهای که تفاوت را تحمل نکند، دیر یا زود، انسانیت را نیز از دست خواهد داد.
👍1
Forwarded from پارسیگویان, پارسینویسان
*ایران
*زبان فارسی ما دارد خفه میشود!
نه با گلوله، نه با سانسور...
که با واژههایی که از دهان جوانان بیرون میریزد و بوی بیریشگی میدهد.*
دیگر کسی نمیگوید «زمان»، میگوید «تایم.
نمیگوید «باشه»، میگوید «اوکی».
«نشانی» شده «آدرس»
«فشار روانی» شده «استرس»
«خطر» شده «ریسک»
«شگفتی» شده «سورپرایز»
«نظر» شده «کامنت»
«بازخورد» شده «فیدبک»
«طرح» شده «پروژه»
«گروه» شده «تیم
»، «طراحی» شده «دیزاین»
«فراگیر» شده «ترند»
«هدف» شده «تارگت»
«آغاز» شده «استارت»
«پایان» شده «فینیش»
«رایگان» شده «فری»
«ویژه» شده «پریمیوم»
«مکان» شده «لوکیشن»
«پوشه» شده «فولدر»
«پرونده» شده «فایل»
«پخش» شده «پلی»
«مکث» شده «پاز»
«واکنش» شده «ریاکشن»
«متن» شده «تکست»
«رنگ» شده «کالر»
«قلمنوشت» شده «فونت»
«زمینه» شده «تم»
«داده» شده «دیتا»
«برخط» شده «آنلاین»
«خارج از خط» شده «آفلاین»
«فشردن» شده «کلیک»
«بازدید» شده «ویو»
«پاسخ» شده «ریپلای»
«کاوش» شده «اکسپلور»
«سبک» شده «استایل»
«عملکرد» شده «پرفورمنس»
«حذف» شده «دلیت»
«رونویسی» شده «کپی»،
«نوشته» شده «پست»
«پسند» شده «لایک»
«داستان» شده «استوری»
«جعلی» شده «فیک»
«بینقص» شده «پرفکت»
و...............................
و همه اینها را با افتخار میگویند.
با ادای «باوقار بودن».
انگار هر واژهٔ بیگانه، نشان تمدن است و هر واژهٔ فارسی، نشانهٔ عقبماندگی.
اما این، عقبماندگی نیست.
این، خودباختگی است.
این، مرگ تدریجی عزت است.
زبان، فقط ابزار حرف زدن نیست.
زبان، حافظهٔ جمعی ماست.
زبان، خاکریز فرهنگ است.
وقتی واژههای مان را مفت میفروشیم
یعنی سنگرمان را واگذار کردهایم.
خطاب به جوانان، به نسل آینده
تو که گوشی هوشمند داری
تو که در شبکههای اجتماعی مینویسی
تو که با دوستانت حرف میزنی...
بدان که هر واژهای که به کار میبری، یا سنگر است، یا شکاف.
اگر «شگفتی» را با «سورپرایز» عوض کنی
اگر «نشانی» را با «آدرس» عوض کنی
اگر «باشه» را با «اوکی» عوض کنی
داری سنگر را واگذار میکنی.
داری به بیگانگی خوشآمد میگویی.
داری به فراموشی لبخند میزنی.
و این، نه باکلاسی است، نه جهانی شدن.
این، خودکشی فرهنگی است.
یادآوری بزرگان ادب فارسی
فردوسی، هزار سال پیش گفت:
«زندهام با زبان و با سخن،
مردهام بیزبان، بیوطن.»
سعدی، با واژههای فارسی، انسان را به اخلاق رساند.
حافظ، با زبان فارسی، عشق را جاودانه کرد.
مولوی، با واژههای فارسی، عرفان را جهانی کرد.
خیام، با زبان فارسی، فلسفه را به کوچهها آورد.
نظامی، با واژههای فارسی، داستان را به شعر بدل کرد...
و حالا ما، وارثان این زبان
داریم آن را با «ریاکشن» و «فیدبک» خفه میکنیم.
زبان فارسی، مجروحی است که هنوز زنده است.
اگر امروز از آن دفاع نکنیم
فردا دیگر چیزی برای دفاع باقی نمیماند.
نه شعر
نه اندیشه
نه عزت.
برگردیم.
نه فقط به گذشته
به ریشه...
سیدرضاحسینی، رییس انجمن نویسندگان برتر
*زبان فارسی ما دارد خفه میشود!
نه با گلوله، نه با سانسور...
که با واژههایی که از دهان جوانان بیرون میریزد و بوی بیریشگی میدهد.*
دیگر کسی نمیگوید «زمان»، میگوید «تایم.
نمیگوید «باشه»، میگوید «اوکی».
«نشانی» شده «آدرس»
«فشار روانی» شده «استرس»
«خطر» شده «ریسک»
«شگفتی» شده «سورپرایز»
«نظر» شده «کامنت»
«بازخورد» شده «فیدبک»
«طرح» شده «پروژه»
«گروه» شده «تیم
»، «طراحی» شده «دیزاین»
«فراگیر» شده «ترند»
«هدف» شده «تارگت»
«آغاز» شده «استارت»
«پایان» شده «فینیش»
«رایگان» شده «فری»
«ویژه» شده «پریمیوم»
«مکان» شده «لوکیشن»
«پوشه» شده «فولدر»
«پرونده» شده «فایل»
«پخش» شده «پلی»
«مکث» شده «پاز»
«واکنش» شده «ریاکشن»
«متن» شده «تکست»
«رنگ» شده «کالر»
«قلمنوشت» شده «فونت»
«زمینه» شده «تم»
«داده» شده «دیتا»
«برخط» شده «آنلاین»
«خارج از خط» شده «آفلاین»
«فشردن» شده «کلیک»
«بازدید» شده «ویو»
«پاسخ» شده «ریپلای»
«کاوش» شده «اکسپلور»
«سبک» شده «استایل»
«عملکرد» شده «پرفورمنس»
«حذف» شده «دلیت»
«رونویسی» شده «کپی»،
«نوشته» شده «پست»
«پسند» شده «لایک»
«داستان» شده «استوری»
«جعلی» شده «فیک»
«بینقص» شده «پرفکت»
و...............................
و همه اینها را با افتخار میگویند.
با ادای «باوقار بودن».
انگار هر واژهٔ بیگانه، نشان تمدن است و هر واژهٔ فارسی، نشانهٔ عقبماندگی.
اما این، عقبماندگی نیست.
این، خودباختگی است.
این، مرگ تدریجی عزت است.
زبان، فقط ابزار حرف زدن نیست.
زبان، حافظهٔ جمعی ماست.
زبان، خاکریز فرهنگ است.
وقتی واژههای مان را مفت میفروشیم
یعنی سنگرمان را واگذار کردهایم.
خطاب به جوانان، به نسل آینده
تو که گوشی هوشمند داری
تو که در شبکههای اجتماعی مینویسی
تو که با دوستانت حرف میزنی...
بدان که هر واژهای که به کار میبری، یا سنگر است، یا شکاف.
اگر «شگفتی» را با «سورپرایز» عوض کنی
اگر «نشانی» را با «آدرس» عوض کنی
اگر «باشه» را با «اوکی» عوض کنی
داری سنگر را واگذار میکنی.
داری به بیگانگی خوشآمد میگویی.
داری به فراموشی لبخند میزنی.
و این، نه باکلاسی است، نه جهانی شدن.
این، خودکشی فرهنگی است.
یادآوری بزرگان ادب فارسی
فردوسی، هزار سال پیش گفت:
«زندهام با زبان و با سخن،
مردهام بیزبان، بیوطن.»
سعدی، با واژههای فارسی، انسان را به اخلاق رساند.
حافظ، با زبان فارسی، عشق را جاودانه کرد.
مولوی، با واژههای فارسی، عرفان را جهانی کرد.
خیام، با زبان فارسی، فلسفه را به کوچهها آورد.
نظامی، با واژههای فارسی، داستان را به شعر بدل کرد...
و حالا ما، وارثان این زبان
داریم آن را با «ریاکشن» و «فیدبک» خفه میکنیم.
زبان فارسی، مجروحی است که هنوز زنده است.
اگر امروز از آن دفاع نکنیم
فردا دیگر چیزی برای دفاع باقی نمیماند.
نه شعر
نه اندیشه
نه عزت.
برگردیم.
نه فقط به گذشته
به ریشه...
سیدرضاحسینی، رییس انجمن نویسندگان برتر
👍2
Forwarded from fariborz Arjmand
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔴مصطفی ملکیان:
🔹علامه طباطبایی درباره دوستی نکتهای لطیف داشتند. میگفتند دوستی مانند لقمهای غذاست؛ یکی دو بار اول، انسان با آگاهی آن را میجود، اما از جایی به بعد، بلعیدن آن ناخودآگاه میشود. ویژگیهای اخلاقی دوست نیز همینگونه است؛ ابتدا فقط خوبیها یا بدیهای او را میبینیم، اما پس از مدتی، همان ویژگیها آرامآرام در وجود ما نفوذ میکند، بیآنکه خودمان متوجه شویم.
@mostafamalekian
🔹علامه طباطبایی درباره دوستی نکتهای لطیف داشتند. میگفتند دوستی مانند لقمهای غذاست؛ یکی دو بار اول، انسان با آگاهی آن را میجود، اما از جایی به بعد، بلعیدن آن ناخودآگاه میشود. ویژگیهای اخلاقی دوست نیز همینگونه است؛ ابتدا فقط خوبیها یا بدیهای او را میبینیم، اما پس از مدتی، همان ویژگیها آرامآرام در وجود ما نفوذ میکند، بیآنکه خودمان متوجه شویم.
@mostafamalekian
Forwarded from حلاج مناقصات و معاملات (Shahram Halaj)
آسـانـگـر (مدیر جلسهی تصمیمگیری گروهی) باید
پیوسته ظاهر بیطرف خود را حفظ کند.
این قاعده برای آنکه تصمیمگیری بهراستی – و نه بهظاهر – گروهی بشود، و برآمده از ارادهی جمعی باشد، کاملا ضروری است.
ما ایرانیان چقدر مثالهای نقض این قاعده و جانبداری آسانگر را شاهد هستیم؟
این قاعده یا بـنـدوبـسـت (Discipline) در گفتار دوم از
کـتـاب گفتوگو و تصمیمگیری گروهی* بیان و معرفی شدهاست،
این بندوبست بنیادی، در مواردی مانند متن کتاب اصلی رابرترولز (ویرایش دوازدهم نسخهی انگلیسی) به این صورت بیان شدهاست:
The law relating to chair’s appearance of impartiality
باید حواسمان باشد:
هماندیشیِ سنجشگرانه و نیز تصمیمگیریِ گروهیِ سنجشگرانه
نیازمند بندوبستهای اثربخش و کارآ است.
در ترویح و آموزش بندوبستهای تصمیمگیری سنجشگرانه مشارکت ورزیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*) حلاج، ش. (۱۴۰۴). گفتوگو و تصمیمگیری گروهی. نشر دانشبنیاد
👈 راههای تهیهی کتاب در تهران، تبریز، مشهد و دیگر نقاط کشور
از #کتاب_گفتوشنود ۱۱۲
📯 در نشر و بازنشر مهارتها و قواعد آزادی و دموکراسی مشارکتکنیم.
🇮🇷
.
پیوسته ظاهر بیطرف خود را حفظ کند.
این قاعده برای آنکه تصمیمگیری بهراستی – و نه بهظاهر – گروهی بشود، و برآمده از ارادهی جمعی باشد، کاملا ضروری است.
ما ایرانیان چقدر مثالهای نقض این قاعده و جانبداری آسانگر را شاهد هستیم؟
این قاعده یا بـنـدوبـسـت (Discipline) در گفتار دوم از
کـتـاب گفتوگو و تصمیمگیری گروهی* بیان و معرفی شدهاست،
این بندوبست بنیادی، در مواردی مانند متن کتاب اصلی رابرترولز (ویرایش دوازدهم نسخهی انگلیسی) به این صورت بیان شدهاست:
The law relating to chair’s appearance of impartiality
باید حواسمان باشد:
هماندیشیِ سنجشگرانه و نیز تصمیمگیریِ گروهیِ سنجشگرانه
نیازمند بندوبستهای اثربخش و کارآ است.
در ترویح و آموزش بندوبستهای تصمیمگیری سنجشگرانه مشارکت ورزیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*) حلاج، ش. (۱۴۰۴). گفتوگو و تصمیمگیری گروهی. نشر دانشبنیاد
👈 راههای تهیهی کتاب در تهران، تبریز، مشهد و دیگر نقاط کشور
از #کتاب_گفتوشنود ۱۱۲
📯 در نشر و بازنشر مهارتها و قواعد آزادی و دموکراسی مشارکتکنیم.
🇮🇷
.
👍1
Forwarded from حلاج مناقصات و معاملات (Shahram Halaj)
حقوق_فعالان_اقتصادی_در_معاملات_14050307_گزارش_اتاق.pdf
1.4 MB
📜 حقوق فعالان اقتصادی در معاملات بخش عمومی
📚 سند پیشنویس شرح ۲۹ حق همراه با استنادات قانونی هر حق
✅ نوشتار کامل در قالب پی.دی.اف
📚 سند پیشنویس شرح ۲۹ حق همراه با استنادات قانونی هر حق
✅ نوشتار کامل در قالب پی.دی.اف
Forwarded from حلاج مناقصات و معاملات (Shahram Halaj)
📆 گرچه در تقويمها ۱۷ مرداد را «روز خبرنگار» نوشتهاند، اما هر روز، روز خبرنگار است.
البته كدام #خبرنگار است كه شايسته است همهی روزها را به نامش مُزيّن كنيم؟
✅ كسی كه توانايی و امكان #بيان را
به #شغل فرونكاهد، بلكه به #حرفه ارتقا و اعتلا بدهد.
✅ كسي كه درست بر خلاف ضربالمثل رايج،
اولا میكوشد که #حرف_مفت نزند و
ثانیا در بسياری موارد، بدونِ طمعِ مزد و بلكه #مفتی_حرفمیزند.
زيرا
✅ چنین کسی گرچه برای كارش پول میگيرد، اما برای پول كار نمیكند.
اين انسان،
✅ كسی است كه رسالتِ #بيانِ اخبار، گزارشها يا تحلیلها و گسترش آگاهیها،
از درونِ وجدانش میجوشد و سرمیزند.
✅ اين خبرنگارِ شريف
كيمياگری است كه
مِسِ مهارت و امكانِ بيان را
با اكسيرِ دلیری و مسئوليتپذيري
به طلای اصلاحگری و توسعهجویی تبدیل میسازد.
✅ در حقیقت بيان و قلمِ چنين انسان شريفی،
حتی بهتر و فراتر از طلا است و
بلكه
مقدسترين ابزار آدمی در همهی اعصار بودهاست؛
توتمِ راهيان آگاهی و آزادی در همهی اعصار بودهاست.
✅ این #قلم، نمادِ بارز و كهنِ مهارت و دلیریِ #بيان است
كه حتی خدای محمد(ص) به آن سوگند دادهاست.
✅ معنای راستينِ پاسداری از حرمتِ #قلم،
در عمل این انسان رخ میدهد؛ با
حفظ #شرافت_حرفهای و ايفای #رسالت_انسان_تعالیجو.
✳️ همين معنا، در فايلهای صوتی زير، بهزيباییِ تمام بیان شدهاست.
برای هرکسی که قادر باشد: آزاد از حُبّ و بُعضِ اشخاص و نامها،
به عمقِ معنای «سخنها» بيانديشد👇
https://t.me/HalajMonaghesat/857 🎧
https://t.me/HalajMonaghesat/858 🎧
https://t.me/HalajMonaghesat/856 🗓
🌞 هر روز، روز چنين شیرزنان و شیرمردانی است که جامعهی بشری وامدار کیمیاگری آنان است.
شیرزنانی که در بند و اسارت نیز شیر هستند.
👈 شما هم بازنشر کنید
با یاد همهی آنان که قلمی يا قدمی در راه تعالي و توسعه برداشتهاند.
🇮🇷
البته كدام #خبرنگار است كه شايسته است همهی روزها را به نامش مُزيّن كنيم؟
✅ كسی كه توانايی و امكان #بيان را
به #شغل فرونكاهد، بلكه به #حرفه ارتقا و اعتلا بدهد.
✅ كسي كه درست بر خلاف ضربالمثل رايج،
اولا میكوشد که #حرف_مفت نزند و
ثانیا در بسياری موارد، بدونِ طمعِ مزد و بلكه #مفتی_حرفمیزند.
زيرا
✅ چنین کسی گرچه برای كارش پول میگيرد، اما برای پول كار نمیكند.
اين انسان،
✅ كسی است كه رسالتِ #بيانِ اخبار، گزارشها يا تحلیلها و گسترش آگاهیها،
از درونِ وجدانش میجوشد و سرمیزند.
✅ اين خبرنگارِ شريف
كيمياگری است كه
مِسِ مهارت و امكانِ بيان را
با اكسيرِ دلیری و مسئوليتپذيري
به طلای اصلاحگری و توسعهجویی تبدیل میسازد.
✅ در حقیقت بيان و قلمِ چنين انسان شريفی،
حتی بهتر و فراتر از طلا است و
بلكه
مقدسترين ابزار آدمی در همهی اعصار بودهاست؛
توتمِ راهيان آگاهی و آزادی در همهی اعصار بودهاست.
✅ این #قلم، نمادِ بارز و كهنِ مهارت و دلیریِ #بيان است
كه حتی خدای محمد(ص) به آن سوگند دادهاست.
✅ معنای راستينِ پاسداری از حرمتِ #قلم،
در عمل این انسان رخ میدهد؛ با
حفظ #شرافت_حرفهای و ايفای #رسالت_انسان_تعالیجو.
✳️ همين معنا، در فايلهای صوتی زير، بهزيباییِ تمام بیان شدهاست.
برای هرکسی که قادر باشد: آزاد از حُبّ و بُعضِ اشخاص و نامها،
به عمقِ معنای «سخنها» بيانديشد👇
https://t.me/HalajMonaghesat/857 🎧
https://t.me/HalajMonaghesat/858 🎧
https://t.me/HalajMonaghesat/856 🗓
🌞 هر روز، روز چنين شیرزنان و شیرمردانی است که جامعهی بشری وامدار کیمیاگری آنان است.
شیرزنانی که در بند و اسارت نیز شیر هستند.
👈 شما هم بازنشر کنید
با یاد همهی آنان که قلمی يا قدمی در راه تعالي و توسعه برداشتهاند.
🇮🇷
Telegram
حلاج مناقصات و معاملات
به نامجویی بر قلمم بالا نرفتهام؛
به کامجویی بر سفرهی گوشت حرام توتمم ننشستهام.
زور و زر و تزویر بداند
یادگار رسالت را بلعمیان نمیتوانند از من ربود.
(علی شریعتی)
@HalajMonaghesat
به کامجویی بر سفرهی گوشت حرام توتمم ننشستهام.
زور و زر و تزویر بداند
یادگار رسالت را بلعمیان نمیتوانند از من ربود.
(علی شریعتی)
@HalajMonaghesat
Forwarded from بادکوبه ای مصطفی (امید)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم از طرف Omid
Forwarded from A.H.Naturalism
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فکر کنم بهترین جای تهران رو پیدا کردم.
اینجا حیوون هایی دیدم که فکر نمیکردم هیچ وقت در ایران ببینم.
تحت نظر مدیریت جدید، آکواریوم پارک شهر واقعا شکوفا شده.
لینک اینستاگرام آکواریوم پارک شهر:
https://www.instagram.com/cityparkaquarium?igsh=NHZ3Y3ZxcHRzNHQ=
لینک تلگرام آکواریوم پارک شهر:
https://t.me/cityparkaquarium
https://t.me/ArashHallajNaturalism
اینجا حیوون هایی دیدم که فکر نمیکردم هیچ وقت در ایران ببینم.
تحت نظر مدیریت جدید، آکواریوم پارک شهر واقعا شکوفا شده.
لینک اینستاگرام آکواریوم پارک شهر:
https://www.instagram.com/cityparkaquarium?igsh=NHZ3Y3ZxcHRzNHQ=
لینک تلگرام آکواریوم پارک شهر:
https://t.me/cityparkaquarium
https://t.me/ArashHallajNaturalism
معرفی کتاب «گفتوگو و تصمیمگیری گروهی»
و
شکلگیری کتاب به روایت نویسنده
در
وبگاه کانون گفتوگو منتشر شد.
(۹۸۸ کلمه، ۵ دقیقه) در پیوند👇
https://share.google/eH3r07EfSX15FDzyf
شما هم میتوانید با بازنشر این فرسته در ترویج تعالی و توسعه مشارکت کنید.
.
و
شکلگیری کتاب به روایت نویسنده
در
وبگاه کانون گفتوگو منتشر شد.
(۹۸۸ کلمه، ۵ دقیقه) در پیوند👇
https://share.google/eH3r07EfSX15FDzyf
شما هم میتوانید با بازنشر این فرسته در ترویج تعالی و توسعه مشارکت کنید.
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برتری #خرد یا #عقل بر هوش را با مثالی گویا و به زبانی ساده بشنویم و بیندیشیم.
حکمت عمیقی که استادان کهن مانند سنتزو و لائوتزو بیان کردهاند را این بار با صدا و ترجمهی عادل فردوسیپور از کتاب رولف دوبلی بشنویم، بیندیشیم و در کار گیریم.
حکمت عمیقی که استادان کهن مانند سنتزو و لائوتزو بیان کردهاند را این بار با صدا و ترجمهی عادل فردوسیپور از کتاب رولف دوبلی بشنویم، بیندیشیم و در کار گیریم.
❤1👍1
Forwarded from بین دوگانگیها
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹@ps_ilove_me:
قابلپیشبینیترین شیء در علم فیزیک، درست از همان لحظهای که یک مفصل دوم به آن اضافه میکنید، بهطور کامل غیرقابلپیشبینی میشود.
به آن «آونگ دوگانه» (یا پاندول دوگانه) میگویند.
به همین دلیل است که دانشمندان هنوز نمیتوانند رفتار آونگ دوگانه را دقیقاً پیشبینی کنند.
آونگ دوگانهای که شرایط اولیه آن حتی تا یکتریلیونُمِ درجه اندازهگیری شده باشد، باز هم ظرف مدت ده ثانیه کاملاً غیرقابلپیشبینی خواهد شد.
کمی درباره معنای واقعی این جمله فکر کنید.
ما معادلات کامل آن را در اختیار داریم.
نیوتون آنها را نوشت.
لاگرانژ آنها را بهروز و دقیقتر کرد.
هر دانشجوی کارشناسی فیزیک میتواند آنها را روی یک دستمالسفره اثبات و استخراج کند.
هیچ بخش ناگفته یا گمشدهای در فیزیکِ آن وجود ندارد، هیچ متغیر پنهانی در کار نیست، و هیچ عجیبوغریبیِ کوانتومی هم مطرح نیست.
فقط دو میله، دو مفصل، و گرانش. همین و بس.
و با این حال، این سیستم پیشبینی را به تمسخر میگیرد.
دلیل این اتفاق در چیزی به نام «نمای لیاپونوف» نهفته است؛ عددی که سرعت واگرایی و فاصله گرفتنِ دو موقعیت شروعِ تقریباً یکسان را در طول زمان اندازهگیری میکند.
برای یک آونگ دوگانه، این نما در حدود ۳ تا ۵ در ثانیه است و در برخی آزمایشها حتی به ۷٫۹ هم میرسد.
به زبان ساده: «هرگونه عدمقطعیت ناچیز در زاویه اولیه شما، تقریباً هر یکپنجمِ ثانیه دو برابر میشود.
پس از یک ثانیه، خطای شما هزاران برابر شده است. پس از پنج ثانیه، میلیاردها برابر؛ و پس از ده ثانیه، دو آونگ هیچ وجه مشترکی جز قوانینی که از آن پیروی میکنند، نخواهند داشت.»
دامِ عمیقتر، ماهیتی فلسفی دارد.
مکانیک کلاسیک قرار بود معبد «جبرگرایی» (Determinism) باشد.
لاپلاس به زیبایی مدعی شده بود که یک هوش به اندازه کافی قدرتمند که موقعیت و سرعت تمام ذرات را بداند، میتواند کل آینده جهان را پیشبینی کند.
آونگ دوگانه تنها با استفاده از دو چوب و یک لولا، این رؤیا را بیصدا نابود میکند.
جبرگرایی در تئوری برقرار است، اما پیشبینیپذیری شکست میخورد، چرا که اندازهگیریها هرگز دقیقِ مطلق نیستند.
شما نمیتوانید یک زاویه را تا بینهایت رقم اعشار بدانید؛ جهان این ارقام را در اختیار شما قرار نمیدهد.
بنابراین، حتی در یک سیستم کاملاً جبرگرا، درست از لحظهای که حساسیت به شرایط اولیه از دقتِ اندازهگیری شما پیشی میگیرد، آینده عملاً غیرقابلشناخت میشود.
به همین دلیل است که پیشبینیهای هواشناسی برای بیش از دو هفته با شکست مواجه میشوند؛ به همین دلیل است که آریتمیهای قلبی در برابر پیشبینی مقاومت میکنند؛ و به همین دلیل است که مدلهای مالیِ بناشده بر منحنیهای هموار، توسط واقعیت تکهتکه میشوند.
آونگ دوگانه، چهره صادقانه بیشتر سیستمهای پیچیده در طبیعت است.
پیشبینیپذیریِ هموار، یک استثناست.
آشوب (Chaos)، تنظیمات پیشفرضِ هر چیزی است که از اجزای غیرخطیِ کوپلشده (بههمپیوسته) تشکیل شده باشد.
https://x.com/i/status/2087893961189085376
@BetweenDichotomies
قابلپیشبینیترین شیء در علم فیزیک، درست از همان لحظهای که یک مفصل دوم به آن اضافه میکنید، بهطور کامل غیرقابلپیشبینی میشود.
به آن «آونگ دوگانه» (یا پاندول دوگانه) میگویند.
به همین دلیل است که دانشمندان هنوز نمیتوانند رفتار آونگ دوگانه را دقیقاً پیشبینی کنند.
آونگ دوگانهای که شرایط اولیه آن حتی تا یکتریلیونُمِ درجه اندازهگیری شده باشد، باز هم ظرف مدت ده ثانیه کاملاً غیرقابلپیشبینی خواهد شد.
کمی درباره معنای واقعی این جمله فکر کنید.
ما معادلات کامل آن را در اختیار داریم.
نیوتون آنها را نوشت.
لاگرانژ آنها را بهروز و دقیقتر کرد.
هر دانشجوی کارشناسی فیزیک میتواند آنها را روی یک دستمالسفره اثبات و استخراج کند.
هیچ بخش ناگفته یا گمشدهای در فیزیکِ آن وجود ندارد، هیچ متغیر پنهانی در کار نیست، و هیچ عجیبوغریبیِ کوانتومی هم مطرح نیست.
فقط دو میله، دو مفصل، و گرانش. همین و بس.
و با این حال، این سیستم پیشبینی را به تمسخر میگیرد.
دلیل این اتفاق در چیزی به نام «نمای لیاپونوف» نهفته است؛ عددی که سرعت واگرایی و فاصله گرفتنِ دو موقعیت شروعِ تقریباً یکسان را در طول زمان اندازهگیری میکند.
برای یک آونگ دوگانه، این نما در حدود ۳ تا ۵ در ثانیه است و در برخی آزمایشها حتی به ۷٫۹ هم میرسد.
به زبان ساده: «هرگونه عدمقطعیت ناچیز در زاویه اولیه شما، تقریباً هر یکپنجمِ ثانیه دو برابر میشود.
پس از یک ثانیه، خطای شما هزاران برابر شده است. پس از پنج ثانیه، میلیاردها برابر؛ و پس از ده ثانیه، دو آونگ هیچ وجه مشترکی جز قوانینی که از آن پیروی میکنند، نخواهند داشت.»
دامِ عمیقتر، ماهیتی فلسفی دارد.
مکانیک کلاسیک قرار بود معبد «جبرگرایی» (Determinism) باشد.
لاپلاس به زیبایی مدعی شده بود که یک هوش به اندازه کافی قدرتمند که موقعیت و سرعت تمام ذرات را بداند، میتواند کل آینده جهان را پیشبینی کند.
آونگ دوگانه تنها با استفاده از دو چوب و یک لولا، این رؤیا را بیصدا نابود میکند.
جبرگرایی در تئوری برقرار است، اما پیشبینیپذیری شکست میخورد، چرا که اندازهگیریها هرگز دقیقِ مطلق نیستند.
شما نمیتوانید یک زاویه را تا بینهایت رقم اعشار بدانید؛ جهان این ارقام را در اختیار شما قرار نمیدهد.
بنابراین، حتی در یک سیستم کاملاً جبرگرا، درست از لحظهای که حساسیت به شرایط اولیه از دقتِ اندازهگیری شما پیشی میگیرد، آینده عملاً غیرقابلشناخت میشود.
به همین دلیل است که پیشبینیهای هواشناسی برای بیش از دو هفته با شکست مواجه میشوند؛ به همین دلیل است که آریتمیهای قلبی در برابر پیشبینی مقاومت میکنند؛ و به همین دلیل است که مدلهای مالیِ بناشده بر منحنیهای هموار، توسط واقعیت تکهتکه میشوند.
آونگ دوگانه، چهره صادقانه بیشتر سیستمهای پیچیده در طبیعت است.
پیشبینیپذیریِ هموار، یک استثناست.
آشوب (Chaos)، تنظیمات پیشفرضِ هر چیزی است که از اجزای غیرخطیِ کوپلشده (بههمپیوسته) تشکیل شده باشد.
https://x.com/i/status/2087893961189085376
@BetweenDichotomies
Forwarded from javad alaee
*مصاحبه با یک فاحشه از اسلام آباد*
یک زن پیش از فاحشگی چه مراحلی را طی میکند؟
برای نوشتن در این مورد، دوستی از اسلامآباد قرار ملاقاتی با یک فاحشه برایم ترتیب داد. من از لیاح به اسلامآباد سفر کردم و دوستم مرا به منطقهای پرجمعیت برد. پس از گذر از کوچههای باریک و کمنور، جلوی خانهای ایستادیم و در زدیم.
زنی زیبا در را باز و مودبانه به ما سلام کرد، درست مثل یک فاحشه سنتی اهل لکنو. دوستم مرا همانجا گذاشت و رفت
فاحشه مرا به درون برد و اشاره کرد روی مبل بنشینم. خودش هم روی مبل روبرویی نشست. از گوشه چشمم به او نگاه کردم. او به طرز خیره کننده ای زیبا بود.
در حالیکه لیوانی آب به من میداد، گفت:
«آقا دوستتان گفت شما نویسنده اید»
با غروری فروتنانه پاسخ دادم:
«خب... من فقط تلاش میکنم کلمات شکسته را کنار هم بچینم»
در حالیکه مستقیم به چشمانم نگاه میکرد پرسید:
«چرا این همه راه از لیه به اسلامآباد سفر کردی تا درباره یک فاحشه بنویسی؟ میتوانستی صدها فاحشه را هم در لیه پیدا کنی»
با خشم به او خیره شدم.
پیشاز آنکه بتوانم پاسخی دهم، پُک بلندی از سیگارش زد و در حالیکه حلقهای از دود بینقص را از لبهای زیبایش فوت میکرد گفت:
«آقا به نظر من شما یک نویسنده دست دوم هستید،
یک نویسنده واقعی با دقت به اتفاقات اطرافش نگاه میکند»
سخنان او عرق بر پیشانیام نشاند اما از سخنان حکیمانه و روشنگرانهاش شوکه شده بودم.
همینطور که سخن می گفت، گونههایش از خشم سرخ شده بود. جرعهای آب نوشید و ادامه داد:
«آقا در این جامعه، قاضی عدالت را میفروشد ولی فقط زنی که بدنش را میفروشد تحقیر می شود
سیاستمداران وجدان خود را میفروشند ولی شما آنها را رهبر مینامید.
اما تجارت بدن یک فاحشه درمانده، قلب شما را جریحهدار میکند»
«پزشکان اینجا از مرگ سود میبرند ولی شما آنرا حرفهای شریف مینامید.
وکلا و پلیس رشوه میگیرند و پروندههای ساختگی تشکیل میدهند،
پلیس در برخوردهای ساختگی بیگناهان را میکشد،
افرادی که در وفاداری به کشور سوگند یاد میکنند، از پشت به آن خنجر میزنند.
قوانین زیر پا گذاشته میشوند تا دولتها ساخته یا سرنگون شوند»
«منابع و مشاغل ملت در روز روشن مصادره میشوند
کشور از نظر اقتصادی فلج شده
دولتی در درون دولت ایجاد میشود.
کسانی که حقوق خود را مطالبه میکنند خائن نامیده میشوند
رسانهها روز را به شب تبدیل میکنند.
روزنامهنگاران قلمهای خود را به چند سکه میفروشند»
«معلمان با آینده کودکان بازی میکنند.
آموزش و پرورش اکنون فقط یک تجارت دیگر است.
همه چیز از بالا تا پایین برای فروش است
هر بخشی در این کشور بوی فساد میدهد اما فقط فاحشه منفور است،
کسی که بدن خود را میفروشد تا آتش درون شکمش را شعلهورتر کند»
همینطور که گوش میدادم، عرق از چین و چروک پیشانیام جاری شد،
درست مثل بارانی که از سقف چکهکن خانه یک مرد فقیر میچکد.
او یک دستمال کاغذی به من داد و گفت:
«آقا...
در جامعهای که شما در آن زندگی میکنید وجود فاحشه چیزی جز یک نعمت نیست»
به حرفهایش لبخند کمرنگی زدم و با خودم فکر کردم:
«او فقط دارد از حرفه فحشای خودش دفاع میکند»
ادامه داد:
«اگر ما فاحشهها آتش این مردان گرگنما را سرد نکنیم،
آنها دختران بیگناه حوا را غارت میکنند،
معصومیت آنها را له میکنند و گوشت بدنشان را میدرند»
من این همه راه را از لیّا با سوالات زیادی در ذهن آمده بودم،
اما حالا همه آنها ناپدید شده بودند
او همچنان صحبت میکرد، و من که خودم را نویسنده و روشنفکر میدانستم،
در برابر خرد یک فاحشه زبانم بند آمده بود
بلند شد، کنارم نشست و پرسید:
«آقا تا حالا دیدهاید سگی آب بنوشد؟»
از این پرسش ناگهانی تعجب کردم و گفتم: «بله»
او پُکی از سیگارش زد، نزدیکتر خم شد و گفت:
«آقا...
همان آدمهای محترم این شهر که ردای قدیسی به تن دارند تا امثال شما را گول بزنند،
وقتی پیش ما میآیند،
پاهایمان را مثل سگی که آب را میمکد لیس میزنند»
سپس به ساعت دیواری نگاه کرد و من آرام بلند شدم و به سمت در رفتم
از پشت سر مرا صدا زد:
«آقا...
اگر واقعاً میخواهی نویسنده شوی،
در مورد زنانی که بدن خود را میفروشند ننویس، درباره کسانی بنویس که وجدان خود را میفروشند.
آنوقت دیگر لازم نیست از لیه به اسلامآباد سفر کنی»
«در قلمت شجاعت پیدا کن»
*آیا حرف اشتباهی زد؟*
او آینهای دربرابر من و کل جامعهمان گرفت
"لی هونگ "
برگرفته از صفحه سرکار خانم سوسن آزادی
یک زن پیش از فاحشگی چه مراحلی را طی میکند؟
برای نوشتن در این مورد، دوستی از اسلامآباد قرار ملاقاتی با یک فاحشه برایم ترتیب داد. من از لیاح به اسلامآباد سفر کردم و دوستم مرا به منطقهای پرجمعیت برد. پس از گذر از کوچههای باریک و کمنور، جلوی خانهای ایستادیم و در زدیم.
زنی زیبا در را باز و مودبانه به ما سلام کرد، درست مثل یک فاحشه سنتی اهل لکنو. دوستم مرا همانجا گذاشت و رفت
فاحشه مرا به درون برد و اشاره کرد روی مبل بنشینم. خودش هم روی مبل روبرویی نشست. از گوشه چشمم به او نگاه کردم. او به طرز خیره کننده ای زیبا بود.
در حالیکه لیوانی آب به من میداد، گفت:
«آقا دوستتان گفت شما نویسنده اید»
با غروری فروتنانه پاسخ دادم:
«خب... من فقط تلاش میکنم کلمات شکسته را کنار هم بچینم»
در حالیکه مستقیم به چشمانم نگاه میکرد پرسید:
«چرا این همه راه از لیه به اسلامآباد سفر کردی تا درباره یک فاحشه بنویسی؟ میتوانستی صدها فاحشه را هم در لیه پیدا کنی»
با خشم به او خیره شدم.
پیشاز آنکه بتوانم پاسخی دهم، پُک بلندی از سیگارش زد و در حالیکه حلقهای از دود بینقص را از لبهای زیبایش فوت میکرد گفت:
«آقا به نظر من شما یک نویسنده دست دوم هستید،
یک نویسنده واقعی با دقت به اتفاقات اطرافش نگاه میکند»
سخنان او عرق بر پیشانیام نشاند اما از سخنان حکیمانه و روشنگرانهاش شوکه شده بودم.
همینطور که سخن می گفت، گونههایش از خشم سرخ شده بود. جرعهای آب نوشید و ادامه داد:
«آقا در این جامعه، قاضی عدالت را میفروشد ولی فقط زنی که بدنش را میفروشد تحقیر می شود
سیاستمداران وجدان خود را میفروشند ولی شما آنها را رهبر مینامید.
اما تجارت بدن یک فاحشه درمانده، قلب شما را جریحهدار میکند»
«پزشکان اینجا از مرگ سود میبرند ولی شما آنرا حرفهای شریف مینامید.
وکلا و پلیس رشوه میگیرند و پروندههای ساختگی تشکیل میدهند،
پلیس در برخوردهای ساختگی بیگناهان را میکشد،
افرادی که در وفاداری به کشور سوگند یاد میکنند، از پشت به آن خنجر میزنند.
قوانین زیر پا گذاشته میشوند تا دولتها ساخته یا سرنگون شوند»
«منابع و مشاغل ملت در روز روشن مصادره میشوند
کشور از نظر اقتصادی فلج شده
دولتی در درون دولت ایجاد میشود.
کسانی که حقوق خود را مطالبه میکنند خائن نامیده میشوند
رسانهها روز را به شب تبدیل میکنند.
روزنامهنگاران قلمهای خود را به چند سکه میفروشند»
«معلمان با آینده کودکان بازی میکنند.
آموزش و پرورش اکنون فقط یک تجارت دیگر است.
همه چیز از بالا تا پایین برای فروش است
هر بخشی در این کشور بوی فساد میدهد اما فقط فاحشه منفور است،
کسی که بدن خود را میفروشد تا آتش درون شکمش را شعلهورتر کند»
همینطور که گوش میدادم، عرق از چین و چروک پیشانیام جاری شد،
درست مثل بارانی که از سقف چکهکن خانه یک مرد فقیر میچکد.
او یک دستمال کاغذی به من داد و گفت:
«آقا...
در جامعهای که شما در آن زندگی میکنید وجود فاحشه چیزی جز یک نعمت نیست»
به حرفهایش لبخند کمرنگی زدم و با خودم فکر کردم:
«او فقط دارد از حرفه فحشای خودش دفاع میکند»
ادامه داد:
«اگر ما فاحشهها آتش این مردان گرگنما را سرد نکنیم،
آنها دختران بیگناه حوا را غارت میکنند،
معصومیت آنها را له میکنند و گوشت بدنشان را میدرند»
من این همه راه را از لیّا با سوالات زیادی در ذهن آمده بودم،
اما حالا همه آنها ناپدید شده بودند
او همچنان صحبت میکرد، و من که خودم را نویسنده و روشنفکر میدانستم،
در برابر خرد یک فاحشه زبانم بند آمده بود
بلند شد، کنارم نشست و پرسید:
«آقا تا حالا دیدهاید سگی آب بنوشد؟»
از این پرسش ناگهانی تعجب کردم و گفتم: «بله»
او پُکی از سیگارش زد، نزدیکتر خم شد و گفت:
«آقا...
همان آدمهای محترم این شهر که ردای قدیسی به تن دارند تا امثال شما را گول بزنند،
وقتی پیش ما میآیند،
پاهایمان را مثل سگی که آب را میمکد لیس میزنند»
سپس به ساعت دیواری نگاه کرد و من آرام بلند شدم و به سمت در رفتم
از پشت سر مرا صدا زد:
«آقا...
اگر واقعاً میخواهی نویسنده شوی،
در مورد زنانی که بدن خود را میفروشند ننویس، درباره کسانی بنویس که وجدان خود را میفروشند.
آنوقت دیگر لازم نیست از لیه به اسلامآباد سفر کنی»
«در قلمت شجاعت پیدا کن»
*آیا حرف اشتباهی زد؟*
او آینهای دربرابر من و کل جامعهمان گرفت
"لی هونگ "
برگرفته از صفحه سرکار خانم سوسن آزادی
❤2