•کـولیِ دوره‌گـرد•
185 subscribers
16 photos
4 videos
4 links
بعد از مرگم
اینجارو به اعضای خانوام معرفی کنید.

•اشعار و اندیشه‌ها•

برای پس از مرگم می‌نویسم؛
تا بعد از من، میراثی به جا ماند از واژه‌ها.
👤 راحـیلِ دیـبا
Download Telegram
ما وارثان درد‌های بی‌شماریم…
در میان جانم، جانی می‌تپد،
که مرا لایق کرده است؛
برای بردن بهشت، زیر پاهایم!
و‌ از این پس من میان رحمم،
حامل روح‌ِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمم؛
که چندی پیش
به پاره‌ گوشتی از گوشت تنم دمیده شد!
و‌ همانا سپاس
برای پرورگاریست که هنوز
به فرزندان آدم امیدوارست.

چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۴
راحیل دیبا
به هر سو که «سر» می‌گردانَد علیست
نمی‌داند که این‌ تازه، شروع «سر» گردانیست…

#راحیل_دیبا
به نظرتون اینجا بیشتر فعالیت کنم یا تلاش کنم مینی‌بوس رو احیا کنم؟
Anonymous Poll
43%
اینجا بهتره
57%
از مینی بوس نمیشه گذشت
پس از تو خانه خانه نشد 🖤
حتی بعد پونزده سال :(
ضربان قلبم را نه فقط توی قفسه سینه‌ام؛
تقریبا همه‌ جای بدنم احساس می‌کنم.
توی گلویم، پشت پلک‌هایم، توی فاصله میان شانه و استخوان ترقوه‌ام‌
و وقتی دستم را زیر سرم می‌گذارم، توی شقیقه و مچ دستم احساسش می‌کنم!
ریه‌‌هایم موقع دم از میان ‌دنده‌‌هایم بیرون میزند و‌ موقع بازدم به معده‌ام‌ گره می‌‌خورد.
وقتی راه می‌‌روم
وقتی می‌نشینم
وقتی می‌خوابم
حتی وقتی می‌ایستم؛
رگ سیاتیکم میان مهره‌های کمرم گیر می‌کند.
گیرنده‌های مثانه‌ام، پر و خالی بودنش را درست تشخیص نمی‌دهند.
معده‌ام وقت ‌و بی‌وقت اسید ترشح می‌کند و
روزهای زیادی طول می‌کشد تا غذا از روده‌هایم عبور کند تا بتوانم غذای جدیدی واردشان کنم.
همه چی عالیست؛
جای بچه امن است!

#راحیل_دیبا
۹ شهریور ۱۴۰۴
#نامه_یکم

کاش می‌توانستم تو را تا ابد میان جانم نگهت دارم؛
ولی هوس دیدار و آشنا شدن با تو مرا وادار به شمردن روزها، تا جدا شدنت از تنم می‌کند!
تو می‌روی و جای رفتنت زخم می‌شود،
و هم زمان می‌آیی و برای همان زخم، مرهم می‌شوی.
و من در میان شیرین ترین تناقض جهانم، هم آن زخم را میخواهم و هم این مرهم را…
منتی نیست جانِ شیرینم؛ ولی
بهای وصال تو، فراغ روح رب است؛
که با تولدت از جانم منفک می‌شود و من از آن پس دیگر نه حامل، بلکه امانت دار آن هستم.

برای عماد 🦋
۱۷ مهر ۱۴۰۴
من تو ماه هشتم؛
هنوز منتظرم روزای سخت بارداری از راه برسه :|

#الهی_شکر 🦋
#نامه_دوم

کم‌‌کم طاقتم دارد برای شناختنت طاق می‌شود جانِ شیرینم!
دائم از خودم می‌پرسم؛
چگونه می‌شود آدم دلش برای کسی تنگ‌ شود که تا به حال نه او را دیده‌، نه شناخته و نه حتی یک بار توی چشمانش نگاه کرده باشد؟
همین حالا که دارم برایت می‌نویسم
باسن کوچکت را تا جایی که توانستی توی نافم فرو‌ کرده‌ای،
پاهایت را به معده‌ام‌ چسباندی و‌ با تمام قدرتت توی مثانه‌ام کله می‌زنی!
موقعیت دستانت ولی برایم مجهول هست.
درکت می‌کنم؛
می‌دانم جایت تنگ است مادر…
راحت باش!
چیزی نمانده تا هر چقدر دلت خواست بتوانی دست و پایت را به اطراف کش بدهی،
با صدای بلند بخندی و‌ گریه کنی،
و‌ به جای مایع آمنیوتیک
یک دل سیر شیره‌ی جانم را بنوشی!
من هم بتوانم بعد از پنج ماه و‌اندی بالاخره روی شکمم بخوابم و‌پایم را تا جایی که می‌توانم توی سینه‌ام جمع کنم و در حالی که خستگی کمرم در می‌رود،
انگشتم را توی مشتت بگذارم و باهم خوابمان ببرد …


برای عماد 🦋
۱۸ مهر ۱۴۰۴
همین الان یهو متوجه شدم چقدر خودم رو دوست دارم و قدر خودم رو میدونم :)
وانتی تو کوچه داد میزنه: سیب درختی دارم، خرمالو دارم!

مگه سیب غیر درختی هم داریم؟😐
میدونم شاید با خوندن این پیام بگید چقدر از خود راضیه
ولی…
به شدت از لحاظ روحی به یه تراپیست مثل خودم نیاز دارم🫠💔
آنگاه شکست،
و هر تکه‌اش به طرفی پرت شد؛
آن به یک طرف و گاه به یک طرف!
گاه پیش می‌آمد و آن پیش میرفت و هر دم از یکدیگر دورتر می‌شدند.

#راحیل_دیبا
۱۰ آبان ۱۴۰۴
•کـولیِ دوره‌گـرد•
من تو ماه هشتم؛ هنوز منتظرم روزای سخت بارداری از راه برسه :| #الهی_شکر 🦋
گمان می‌کنم در این مصرع
مقصود از «روزهای سخت»،
شب ‌هایی باشد
که آن نفسی که فرو می‌رود تا مُمدِّ حیات شود
دیگر برنمی‌آید که مُفَرَّحِ ذات بشود؛
همانجا توی ریه‌های در هم فشرده‌ی میان استخوان‌ دنده‌هایت اسیر می‌شود.
خیال می‌کنم جناب سعدی هیچ‌گاه نفس کشیدن زنی پا به ماه را از نزدیک ندیده باشد!
یا شاید مقصود
زمانی باشد که احساس می‌کنی قلب طفلکیت نیاز دارد سینه‌‌ات را بشکافی،
دستت را دورش حلقه کنی،
فشارش دهی و رهایش کنی،
تا بلکم بتواند خون را به تمام نقاط بدنت برساند؛
که موقع از این پهلو به آن پهلو شدن بتوانی پاهایت را احساس کنی.
یا حتی شاید مقصود
زمانی باشد که روحت به جسمت التماس می‌کند برای وارد شدن از فاز آلفا به بتا یاریت کند؛
تا بلکم با حداقل یک سیکل خواب رِم بتواند روز بعد را دوام بیاورد،
ولی خب جسمت برای اینکه بتواند به خواب برود
قبلش باید بتواند نفس بکشد، که خب نمی‌تواند!

ولکن باز هم #خداروشکر
مثل اینکه مقصود هر چه باشد خیلی هم سخت نیست!

۱۷ آبان ۱۴۰۴
#راحیل_دیبا
#نامه_سوم

باید برای آمدنت کاری بکنم جان شیرینم!
کاری شبیه چراغانی کردن کوچه‌های جدید مادری در مغزم
یا چسباندن یک پلاکارد بزرگ بالای درب ورود به زندگی‌ام که رویش نوشته باشد:
خروج تو را از عالم لاهوت تسلیت و ورودت را به عالم ناسوت تبریک می‌گویم!
از طرف مادرت

ولیکن هر چقدر دور خودم بچرخم و مغزم را زلم زیمبو ببندم و وانمود کنم همه چیز آرام است؛
میدانم چیزی که تو برای آمدنت معطل آن هستی، قربانی است!
باید این منِ پیش از تو را پیش پایت زمین بزنم،
باید توی چشم‌هایش خیره شوم
دستم را روی شانه‌اش بگذارم
و در حالی که دست چپم را دورش حائل کردم که زمین نخورد،
با دست راستم، آرام چاقو را توی گلویش فرو ببرم و‌ لحظه آخر زیر گوشش زمزمه کنم:
بهت قول میدم منِ بعد از او منِ قشنگ تری باشد!

منی صبورتر
از خود گذشته تر
آرام تر
عاقل تر
نرم تر
منی که کم‌کم بتواند لایق نام “مادر” باشد.

برای عماد 🦋
۷ آذر ۱۴۰۴
I have a secret to tell you…
•کـولیِ دوره‌گـرد•
I have a secret to tell you…
I’m a mommy!
1404/09/18
روبروی آینه می‌ایستم؛
و در حالی که به پسرکم خیره شده‌ام، دست های آغشته به کرم نرم کننده‌ام را روی شکم تکه ‌پاره‌ام می‌کشم.
با خودم فکر می‌کنم باید از چند نفر دیگر هم بپرسم تا حسابی خیالم راحت شود:
این بدن باز هم همان بدن قبلی می‌شود؟
و آن‌ها هم یک نگاه به شکم ترک خورده‌‌ی آش و لاشم بیندازند و با لحن پزشکی که میخواهد بگوید متاسفم و چشم‌هایش را بدزدد بگویند: آره بابا!
و من می‌دانم این یعنی: شاید؛ ولی نه حالا حالا‌ها!
غم دلم را می‌گیرد.
برای بدنم و رنجی که متحمل شده است سوگواری می‌کنم.
همان موقع سینه‌هایم تیر می‌کشد،
این یعنی پسرم گرسنه است؛
نگاهش می‌کنم؛ زبانش را دور لب‌های کوچکش می‌چرخاند، ولی هنوز بیدار نشده است.
روی خط زخمم دست می‌کشم و می‌گویم:
شکمم خیلی زشت شده!
می‌گوید:
به خوشگلی پسرت می‌ارزه!
کاش دهنش را ببندد و فقط قبول کند که شکمم خیلی زشت شده است.
پسرم پیچ و خمی به بدنش می‌دهد و سرش را به سمت چپ می‌چرخاند،
جایی که همیشه بدن تیکه پاره‌ی امنم را پیدا می‌کند!
کنارش دراز می‌کشم،
به فک کوچکش که دارد جانم را می‌مکد نگاه می‌کنم،
چشمانش را گنگ به این طرف و آنطرف می‌چرخاند،
مثل کسی که چیزی را می‌داند ولی نمی‌خواهد بگوید لبخند می‌زند.
دستم را روی زخمم می‌کشم؛
بغض می‌کنم!
ببخشید شکم بی‌گناهِ زشت عزیزم…
اما باید بگویم؛ برای دیدن این لبخند،
صد بار دیگر هم اگر لازم باشد، تو را از همین نقطه تا این نقطه می‌شکافم!
جای زخمم تیر می‌کشد.

#راحیل_دیبا
۷ دی ماه ۱۴۰۴
#نامه_چهارم

فاصله‌ی شناختی میان مارا،
سکوت عمیقی پر می‌کند که در آن،
جنگی در حال وقوع است؛
میان تمام احساسات ضد و نقیضی که با آن روبرو هستم!
عشقی توام با خشم
ذوقی توام با خستگی
و‌ لبخندی توام با بغض‌، که برای شکستن منتظر کوچک‌ترین اشاره است.
احساس شایستگی که بلافاصله بعد از آرام گرفتنت در آغوشم پدیدار می‌شود و احساس گناه و درماندگی که موقع بی‌مهابا گریه کردنت دارم.
می‌گوید:
با اون حرف بزن!
آخر من چه دارم که با واژه‌ها به تو بگویم؟
هر کلمه‌ای که از دهانم بیرون بریزد، در عمق این سکوت گم می‌شود.
بگذار حرف‌هایم را چشم‌هایم بزند که بعد از تو فهمیدم برای دیدن نیاز نیست باز باشند؛
گوش‌هایم بزنند که فهمیدم می‌تواند صدای نفس کندی را از تند میان هزاران صدای دیگر تفکیک کند؛
و بدنم بزند که یاد گرفته است نشسته بخوابد!
چه دارم با تو بگویم با کلمه؟

برای عماد 🦋
۱۰ دی ۱۴۰۴
مادرم همیشه می‌گوید:
«تا با کفش‌‌های کسی راه نرفتی، راه رفتنش را قضاوت نکن.»
اما
من چگونه می‌توانم با کفش‌هایی راه بروم که ردی از خون روی زمین به جا گذاشته است؟
روی زانوهایم می‌نشینم،
دستم را به رد می‌کشم و آن را بو می‌کنم؛
بوی لاله می‌دهد.
با خودم زمزمه می‌کنم:
«حتما این رد پای باغبان است.»
پس آن کفش‌ها را می‌پوشم و با آن راه می‌روم،
سرم را بالا می‌آورم
بغض گلویم را می‌گیرد
این کفش باغبان نبود؛
هزاران گل روی دست گل فروش مانده!

#راحیل_دیبا
۲۲ بهمن ۱۴۰۴