🌙رهگذر
58 subscribers
1 link
[تَمامِ بَند بَندِ اُستُخوانَم گِریهـ می‌خواهَد]

📓 #رهگذر | #مهدیه_سعدی
📚 چاپ شده:
#دست_نوشته‌ی_تقدیر (انتشارات شقایق)

💠 اینستا:
mahdieh__saadi
💠 تلگرام:
@Rahgozar_121
💠 ناشناس نظرت رو بگو😉:
https://t.me/BChatBot?start=sc-262798-9g6s2Lq
Download Telegram
Channel created
Forwarded from مهدیه‌سعدی فصل‌ یاس‌های سفید (رَهگـذَر 🌼🌱)
سلام دوستان شبتون خوش
پارت‌‌های رمان #فصل_یاس‌های_سفید حذف شدن
شروع رمان بعدی همین‌جا اطلاع رسانی میشه. اگر علاقه‌مند به خوندن رمان جدید بودید، می‌تونید داخل همینجا یا کانال VIP بمونید 🦋🌱
«می‌خوای بریم دریا؟»

«نه!»

«می‌خوای حرف بزنیم؟»

«نه!»

«می‌خوای من حرف بزنم؟»

سکوت کردم. خندید. نیم چرخی زد و دوباره کنارم دراز کشید. مچ دستم هنوز میان انگشت‌هایش بود. مرا به‌سوی خودش کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت.

صدای تپش #قلبش همه‌ی حافظه‌ام را پر کرد و عطرش، عطرش آن‌چنان به عمق #جانم نفوذ کردکه بعید می‌دانستم دیگر به حال قبل برگردم.

چشم‌هایم را بستم. صدایش این مجموعه را کامل کرد:
زخمی چنان به خود زدی ای دل
تا ماه برنیاید
تا هرگز آفتابت
از چاه برنیاید

حرکت نرم #انگشت‌هایش روی موهایم آرام و پرحوصله در جریان بود، اما آن آه #سینه‌سوز را چطور نادیده می‌گرفتم وقتی که زمزمه می‌کرد:
این چرک و خون کهنه زخمی است
که مرحمش به ناچار
آمیزه‌ای است از پر« سیمرغ »
وخاک «کوه قاف»
و «آب زندگی»...

به‌اندازه‌ی پرسیمرغ و خاک کوه قاف #محال سر راهمان بود. سکوتش که طولانی شد، سربلند کردم.

با پلک‌های بسته، بند آخر شعر را دوبار نالید:
در عافیت امید مبند #ای‌دل!

دستم که روی #سینه‌اش بود، چنگ شد. #پیراهنش میان انگشت‌هایم مچاله می‌شد و هق‌هق خفه‌ام روی #سینه‌اش حبس. از شعرهایی که گاهی فرجام می‌خواند در حافظه‌ام مانده بود. میان درد و کلافگی، میان #دل زدن‌ها و #نوازش‌های دستش، آهسته خواندم:
اما من و تو
دور از هم می‌پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن #بی‌تو در این لحظه‌ی پردلهره است.
***
https://t.me/+-JhBToL-a2I4MDZk

#رمان‌عاشقانه‌اجتماعی
1👍1