Forwarded from مهدیهسعدی ✨فصل یاسهای سفید✨ (رَهگـذَر 🌼🌱)
سلام دوستان شبتون خوش✨
پارتهای رمان #فصل_یاسهای_سفید حذف شدن♥
شروع رمان بعدی همینجا اطلاع رسانی میشه. اگر علاقهمند به خوندن رمان جدید بودید، میتونید داخل همینجا یا کانال VIP بمونید 🦋🌱
پارتهای رمان #فصل_یاسهای_سفید حذف شدن♥
شروع رمان بعدی همینجا اطلاع رسانی میشه. اگر علاقهمند به خوندن رمان جدید بودید، میتونید داخل همینجا یا کانال VIP بمونید 🦋🌱
«میخوای بریم دریا؟»
«نه!»
«میخوای حرف بزنیم؟»
«نه!»
«میخوای من حرف بزنم؟»
سکوت کردم. خندید. نیم چرخی زد و دوباره کنارم دراز کشید. مچ دستم هنوز میان انگشتهایش بود. مرا بهسوی خودش کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت.
صدای تپش #قلبش همهی حافظهام را پر کرد و عطرش، عطرش آنچنان به عمق #جانم نفوذ کردکه بعید میدانستم دیگر به حال قبل برگردم.
چشمهایم را بستم. صدایش این مجموعه را کامل کرد:
زخمی چنان به خود زدی ای دل
تا ماه برنیاید
تا هرگز آفتابت
از چاه برنیاید
حرکت نرم #انگشتهایش روی موهایم آرام و پرحوصله در جریان بود، اما آن آه #سینهسوز را چطور نادیده میگرفتم وقتی که زمزمه میکرد:
این چرک و خون کهنه زخمی است
که مرحمش به ناچار
آمیزهای است از پر« سیمرغ »
وخاک «کوه قاف»
و «آب زندگی»...
بهاندازهی پرسیمرغ و خاک کوه قاف #محال سر راهمان بود. سکوتش که طولانی شد، سربلند کردم.
با پلکهای بسته، بند آخر شعر را دوبار نالید:
در عافیت امید مبند #ایدل!
دستم که روی #سینهاش بود، چنگ شد. #پیراهنش میان انگشتهایم مچاله میشد و هقهق خفهام روی #سینهاش حبس. از شعرهایی که گاهی فرجام میخواند در حافظهام مانده بود. میان درد و کلافگی، میان #دل زدنها و #نوازشهای دستش، آهسته خواندم:
اما من و تو
دور از هم میپوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن #بیتو در این لحظهی پردلهره است.
***
https://t.me/+-JhBToL-a2I4MDZk
#رمانعاشقانهاجتماعی
«نه!»
«میخوای حرف بزنیم؟»
«نه!»
«میخوای من حرف بزنم؟»
سکوت کردم. خندید. نیم چرخی زد و دوباره کنارم دراز کشید. مچ دستم هنوز میان انگشتهایش بود. مرا بهسوی خودش کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت.
صدای تپش #قلبش همهی حافظهام را پر کرد و عطرش، عطرش آنچنان به عمق #جانم نفوذ کردکه بعید میدانستم دیگر به حال قبل برگردم.
چشمهایم را بستم. صدایش این مجموعه را کامل کرد:
زخمی چنان به خود زدی ای دل
تا ماه برنیاید
تا هرگز آفتابت
از چاه برنیاید
حرکت نرم #انگشتهایش روی موهایم آرام و پرحوصله در جریان بود، اما آن آه #سینهسوز را چطور نادیده میگرفتم وقتی که زمزمه میکرد:
این چرک و خون کهنه زخمی است
که مرحمش به ناچار
آمیزهای است از پر« سیمرغ »
وخاک «کوه قاف»
و «آب زندگی»...
بهاندازهی پرسیمرغ و خاک کوه قاف #محال سر راهمان بود. سکوتش که طولانی شد، سربلند کردم.
با پلکهای بسته، بند آخر شعر را دوبار نالید:
در عافیت امید مبند #ایدل!
دستم که روی #سینهاش بود، چنگ شد. #پیراهنش میان انگشتهایم مچاله میشد و هقهق خفهام روی #سینهاش حبس. از شعرهایی که گاهی فرجام میخواند در حافظهام مانده بود. میان درد و کلافگی، میان #دل زدنها و #نوازشهای دستش، آهسته خواندم:
اما من و تو
دور از هم میپوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن #بیتو در این لحظهی پردلهره است.
***
https://t.me/+-JhBToL-a2I4MDZk
#رمانعاشقانهاجتماعی
❤1👍1