زمون اون خدابیامرز، تلویزیون و سینما و جاهای بالا یه جور بود و ما آدمای معمولی یه جور دیگه…
اونا عشقاشون رنگی بود و بوی ادوکلن میداد و ما اگه تلویزیونم داشتیم سیاه و سفید بود و زندگیامون بوی آبگوشت میداد و حسرت…
بعد که گل از خاک بردمید و بوی سوسن و یاسمن پیچید همه جا بوی شهادت اومد و گلاب و ناگهان همهچی سیاه و سفید شد و همه بیمارستانا شریعتی شدن و استادیوما تختی و حفظ ارزشها و زینت زن که حفظ حجاب بود و برادرم نگاه به نامحرم تیری زهرآگین از تیرهای شیطان است و به کربلا میرویم و امپریالیسم نابود است و انترناسیونالیسم و خلیج اسلامی و مستضعفان و پرولتاریا و امریکا توخالیست ویتنام گواهیست و صدام یزید کافر و نوحههای آهنگران و سرودهای گلریز…
اما ما یواشکی گلپا گوش میدادیم و معین و هایده و مهستی و هی نگاه زهرآگین شیطانی مینداختیم و جوانان چرا انجام میدادیم و خوابای رنگی میدیدیم و آرزوی کاپیتالیست شدن داشتیم و ادوکلن وان من شو و مکسی میزدیم و هر چقدر نوحه میخوندن روی مین نمیرفتیم و از ارزشها حفاظت نمیکردیم و گشت ثارالله کتکمون میزد…
الانم که اینستاگرام پر از عاشقای بی شیله پیله و جماع نامحدود و سفرهای خوشگل و غذاهای خارجی خوشمزه و لباسای اونجوریه بازم ما معمولیا عشقامون پر از گلایه و قهر و دعوا و جماعهای هرگز و نبایده و آش و آبگوشت قدیمی میخوریم و شابدولعظیم هم نمیریم…
تلگرام هم پر از آگاهی و آرنت و هاول و بپاخیزید و مسئولیت روشنفکر و حق ما این نبود و اختلاس و مذاکره و کار خودشونه و دیهگو گارسیا و نتانیاهو و نئومرکانتیلیسمه ولی ما همچنان صبح تا شب همچنان نمیفهمیم و غرق ندونستن خودمونیم و دنبال روزمرگی و بخور و نمیر…
تو ماهواره هم که تقریبا کار تمومه و شاهزاده در حال تاجگذاری و چینش کابینه و روزای روشن سلام و این حرفا…
اما ما غرق مادرزن سلام و ترس از گزمهها و دهنتو ببند و با گندهتر از خودت کل ننداز و آسمان همه جا همین رنگ است و سر و ته یه کرباس و هر کی بیآد و بره ما همینیم که هستیم و این جور چیزاییم…
نمیدونم ما معمولیا چند نفریم.نمیدونم اصلا چیکارهایم این وسط و نقش و سهممون چیه؟
ولی هر چی که هست هیچوقت شبیه اون قصهای که از تماشاخونهها و بلندگوها و تریبونا و منبرا میگفتن نبودیم…
نمیدونم… شایدم اصلا تو بازی نبودیم و فقط سیاهی لشکر نمایشی بودیم که هیچوقت هم تو هیچ تماشاخونهای پخش نشد و دیده نشد…
قصهای که میگفتن و میگن قصهی ما نبود… ما اصلا قصه نداشتیم و نداریم… چند هزار ساله که فقط اکسیژن مصرف کردیم و گیاه و حیوونو به کود مبدل کردیم و پای قصهی از مابهترون نشستیم و تموم…
T.me/rAheomid
اونا عشقاشون رنگی بود و بوی ادوکلن میداد و ما اگه تلویزیونم داشتیم سیاه و سفید بود و زندگیامون بوی آبگوشت میداد و حسرت…
بعد که گل از خاک بردمید و بوی سوسن و یاسمن پیچید همه جا بوی شهادت اومد و گلاب و ناگهان همهچی سیاه و سفید شد و همه بیمارستانا شریعتی شدن و استادیوما تختی و حفظ ارزشها و زینت زن که حفظ حجاب بود و برادرم نگاه به نامحرم تیری زهرآگین از تیرهای شیطان است و به کربلا میرویم و امپریالیسم نابود است و انترناسیونالیسم و خلیج اسلامی و مستضعفان و پرولتاریا و امریکا توخالیست ویتنام گواهیست و صدام یزید کافر و نوحههای آهنگران و سرودهای گلریز…
اما ما یواشکی گلپا گوش میدادیم و معین و هایده و مهستی و هی نگاه زهرآگین شیطانی مینداختیم و جوانان چرا انجام میدادیم و خوابای رنگی میدیدیم و آرزوی کاپیتالیست شدن داشتیم و ادوکلن وان من شو و مکسی میزدیم و هر چقدر نوحه میخوندن روی مین نمیرفتیم و از ارزشها حفاظت نمیکردیم و گشت ثارالله کتکمون میزد…
الانم که اینستاگرام پر از عاشقای بی شیله پیله و جماع نامحدود و سفرهای خوشگل و غذاهای خارجی خوشمزه و لباسای اونجوریه بازم ما معمولیا عشقامون پر از گلایه و قهر و دعوا و جماعهای هرگز و نبایده و آش و آبگوشت قدیمی میخوریم و شابدولعظیم هم نمیریم…
تلگرام هم پر از آگاهی و آرنت و هاول و بپاخیزید و مسئولیت روشنفکر و حق ما این نبود و اختلاس و مذاکره و کار خودشونه و دیهگو گارسیا و نتانیاهو و نئومرکانتیلیسمه ولی ما همچنان صبح تا شب همچنان نمیفهمیم و غرق ندونستن خودمونیم و دنبال روزمرگی و بخور و نمیر…
تو ماهواره هم که تقریبا کار تمومه و شاهزاده در حال تاجگذاری و چینش کابینه و روزای روشن سلام و این حرفا…
اما ما غرق مادرزن سلام و ترس از گزمهها و دهنتو ببند و با گندهتر از خودت کل ننداز و آسمان همه جا همین رنگ است و سر و ته یه کرباس و هر کی بیآد و بره ما همینیم که هستیم و این جور چیزاییم…
نمیدونم ما معمولیا چند نفریم.نمیدونم اصلا چیکارهایم این وسط و نقش و سهممون چیه؟
ولی هر چی که هست هیچوقت شبیه اون قصهای که از تماشاخونهها و بلندگوها و تریبونا و منبرا میگفتن نبودیم…
نمیدونم… شایدم اصلا تو بازی نبودیم و فقط سیاهی لشکر نمایشی بودیم که هیچوقت هم تو هیچ تماشاخونهای پخش نشد و دیده نشد…
قصهای که میگفتن و میگن قصهی ما نبود… ما اصلا قصه نداشتیم و نداریم… چند هزار ساله که فقط اکسیژن مصرف کردیم و گیاه و حیوونو به کود مبدل کردیم و پای قصهی از مابهترون نشستیم و تموم…
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
آن سالها که نه اینترنتی بود و نه تلویزیون و رادیوی ماهوارهای، یکی از آب و ناندارترین موضوعات برای مجلهها اخبار حوادث بود.خبر قتل و اسیدپاشی و دزدی و اینجور چیزها.بعدها حتی مجلهای درآمد که فقط از راه همین خبرها نان میخورد و پرفروش هم بود.تا همین چند سال پیش هم رونقی داشت این بازار…
یک بازپرسی هم بود که از راه نوشتن قصهی این جنایتها اسم و رسمی به هم زده بود و حسابی هم پرفروش بود:بازپرس محققی…
دههی شصت یک قاتل زنجیرهای پیدا شد که حدود پنجاه زن را که عمدتا متاهل بودند به قتل رساند.مجید سالک محمودی که پس از آزادی از زندان متوجه خیانت همسرش شده بود دست به این جنایتها زده بود.در مواردی حتی بچههای خردسال این زنان را نیز کشته بود.بعد از بدام افتادن گویا توی زندان خودکشی کرد و تمام… قصهاش را همین بازپرس محققی نوشت و پرفروش هم شد و بعد از مدتی هم از یاد رفت و دوباره روز از نو و روزی از نو…
خفاش شب، بیجه، غلامرضا خوشرو، سعید حنایی، امید برک و … با انگیزههای مختلف قاتل زنان و کودکان شدند و شهر را پر از هول کردند و بعد از مدتی هم فراموش شدند…
فرمول و روش اغلب قتلها هم مسافرکشی بود.از شورلت سبز مجید سالک محمودی بگیر تا پراید و پیکان و وانت…
تا دنیا دنیاست آدمها به هر دلیلی دست به جنایت خواهند زد.چه اختلال روانی، چه دزدی و چه انتقام شخصی… اما وقتی یک روش مشخص اینقدر تکرار میشود چرا نباید چاره اندیشی کرد؟
در جایی که یک پزشک برای طبابت حتما باید علاوه بر مدرک تخصصی انواع پروانهها و اجازهنامهها را دریافت کند و باید حتما فقط در یک شهر با ضوابط معین مشغول طبابت بشود چرا باید هر کسی به صرف داشتن یک وسیلهی نقلیه مجاز به مسافرکشی بدون کنترل و نظارتهای لازم باشد؟
تمام ابزارهای نظارتی هم وجود دارد… پند و اندرز و تحلیلهای اخلاقی و روانی و سیاسی و اخلاقی دردی را دوا نمیکند… باید فکری برای امنیت زنان کرد تا طعمههای آسانی برای مجانین و اوباش نباشند…
**
حالا که دیگر مطبوعات رسمی و کاغذی بازاری ندارند، صفحههای زرد فضای مجازی با نمایش جزییات و در مواردی حتی پخش تصاویر جسد خون آلود و شکنجه شدهی قربانیان برای خود بیننده وعضو فراهم میکنند.دقیقا شبیه لاشهخواری که از راه مرگ و خون ارتزاق میکند…
آنی که این تصاویر را منتشر میکند خبیث است و آنی که حریصانه به تماشای رنج و شکنج همنوع خود مینشیند دیگرآزار و خودآزار بیمهار…
#الهه_حسیننژاد
T.me/rAheomid
یک بازپرسی هم بود که از راه نوشتن قصهی این جنایتها اسم و رسمی به هم زده بود و حسابی هم پرفروش بود:بازپرس محققی…
دههی شصت یک قاتل زنجیرهای پیدا شد که حدود پنجاه زن را که عمدتا متاهل بودند به قتل رساند.مجید سالک محمودی که پس از آزادی از زندان متوجه خیانت همسرش شده بود دست به این جنایتها زده بود.در مواردی حتی بچههای خردسال این زنان را نیز کشته بود.بعد از بدام افتادن گویا توی زندان خودکشی کرد و تمام… قصهاش را همین بازپرس محققی نوشت و پرفروش هم شد و بعد از مدتی هم از یاد رفت و دوباره روز از نو و روزی از نو…
خفاش شب، بیجه، غلامرضا خوشرو، سعید حنایی، امید برک و … با انگیزههای مختلف قاتل زنان و کودکان شدند و شهر را پر از هول کردند و بعد از مدتی هم فراموش شدند…
فرمول و روش اغلب قتلها هم مسافرکشی بود.از شورلت سبز مجید سالک محمودی بگیر تا پراید و پیکان و وانت…
تا دنیا دنیاست آدمها به هر دلیلی دست به جنایت خواهند زد.چه اختلال روانی، چه دزدی و چه انتقام شخصی… اما وقتی یک روش مشخص اینقدر تکرار میشود چرا نباید چاره اندیشی کرد؟
در جایی که یک پزشک برای طبابت حتما باید علاوه بر مدرک تخصصی انواع پروانهها و اجازهنامهها را دریافت کند و باید حتما فقط در یک شهر با ضوابط معین مشغول طبابت بشود چرا باید هر کسی به صرف داشتن یک وسیلهی نقلیه مجاز به مسافرکشی بدون کنترل و نظارتهای لازم باشد؟
تمام ابزارهای نظارتی هم وجود دارد… پند و اندرز و تحلیلهای اخلاقی و روانی و سیاسی و اخلاقی دردی را دوا نمیکند… باید فکری برای امنیت زنان کرد تا طعمههای آسانی برای مجانین و اوباش نباشند…
**
حالا که دیگر مطبوعات رسمی و کاغذی بازاری ندارند، صفحههای زرد فضای مجازی با نمایش جزییات و در مواردی حتی پخش تصاویر جسد خون آلود و شکنجه شدهی قربانیان برای خود بیننده وعضو فراهم میکنند.دقیقا شبیه لاشهخواری که از راه مرگ و خون ارتزاق میکند…
آنی که این تصاویر را منتشر میکند خبیث است و آنی که حریصانه به تماشای رنج و شکنج همنوع خود مینشیند دیگرآزار و خودآزار بیمهار…
#الهه_حسیننژاد
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میگفت: تازه وقتی صورت دخترم سوخت فهمیدم چقدر چشاش قشنگه.چقدر معصومه.چقدر سادهاس.. تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم… چقدر واسم همه چیزه…
پرسیدم:چرا سوخت؟
یه نگاه سرگردون توی صورتم پرت کرد و گفت:یه نامرد بی همه چیز اسید پاشید تو صورتش…
نگفت چرا… منم دیگه ادامه ندادم…
*
لابد اون روزای مه گرفتهی جنگ جهانی، لگد خوردن کشور و سیلی خوردن ارتشی مملکت باعث شده بود که حسین گل گلاب تازه بفهمه که چقدر وطنش قشنگه و خاکش سرچشمهی هنره و سنگ کوهش در و گهره… وگرنه محال بود که بتونه اینقدر قشنگ و زنده ایرانشو مبدل به شعر کنه… اونطور که هر وقت که بشنویش دلت واسه ایرانت تنگ بشه… حتی اگه تو دلش باشی …
****
دنیا پر از نامردای اسید و ساچمه به دستیه که تو کمین خوشگلی صورت و چشمای طفل معصوما نشستن…
دنیا پر از قلدرای فاتحیه که تو صورت ِسرباز مغلوب سیلی میزنن و تحقیرش میکنن… جنگ ِخوشگلی و زشتی ابدیه… شعر فقط یه مرهمه… یه تسکین… یه لالایی پر از بغض که تاب آوردنو ممکن میکنه…
روحت شاد حسین گل گلاب
نور به قبرت بباره روح الله خالقی… شماهایین که بودن و موندن و تاب آوردنو ممکن میکنین…
@rAheomid
پرسیدم:چرا سوخت؟
یه نگاه سرگردون توی صورتم پرت کرد و گفت:یه نامرد بی همه چیز اسید پاشید تو صورتش…
نگفت چرا… منم دیگه ادامه ندادم…
*
لابد اون روزای مه گرفتهی جنگ جهانی، لگد خوردن کشور و سیلی خوردن ارتشی مملکت باعث شده بود که حسین گل گلاب تازه بفهمه که چقدر وطنش قشنگه و خاکش سرچشمهی هنره و سنگ کوهش در و گهره… وگرنه محال بود که بتونه اینقدر قشنگ و زنده ایرانشو مبدل به شعر کنه… اونطور که هر وقت که بشنویش دلت واسه ایرانت تنگ بشه… حتی اگه تو دلش باشی …
****
دنیا پر از نامردای اسید و ساچمه به دستیه که تو کمین خوشگلی صورت و چشمای طفل معصوما نشستن…
دنیا پر از قلدرای فاتحیه که تو صورت ِسرباز مغلوب سیلی میزنن و تحقیرش میکنن… جنگ ِخوشگلی و زشتی ابدیه… شعر فقط یه مرهمه… یه تسکین… یه لالایی پر از بغض که تاب آوردنو ممکن میکنه…
روحت شاد حسین گل گلاب
نور به قبرت بباره روح الله خالقی… شماهایین که بودن و موندن و تاب آوردنو ممکن میکنین…
@rAheomid
دختر که خوشگل و باریک و بلند هم بود طوری با دقت و حوصله خط چشم کشیده بود که آدم دلش میخواست روی شانهی خدنگش بزند و بگوید دست مریضاد و او هم با خندهی اخم آلوده بگوید:مریزاد... و آدم تعجب کند که چطور غلط املایی را حتی در لهجهی خیالهایت میتواند تشخیص بدهد.البته از کسی که میتواند شش صبح پشت میز دم در بانک باشد و لابد چهار صبح بیدار شده که اینطور مرتب کرم پودر زده و رژ گونه و چشم و ابرو را راست و ریس کرده و مقنعهاش را اتو زده(شاید هم اطو) و صبحانه خورده و مسواک و عطر زده (که بوی گلهای ناشناختهی جزیره دیهگو گارسیا را میدهد) اصلا بعید نیست.
داشت با حوصله به یکی از این پیرزنهایی که همیشه قبض کاغذی برق دستشان است و معترض هم هستند توضیح میداد که بانک فقط پولش را میگیرد و چانه را باید جای دیگری بزند...
مرد کناری که نوبتش جلوتر از من بود و توی گرمای تیرماه هم دست از اورکت نکشیده بود داشت استراتژی امریکا را که درتضاد با منافع دراز مدت چین بود ترسیم میکرد آن هم برای پیرمرد دست و پا نازک شکم عنکبوتی صورت سنگی بی حوصلهای که انگار دیگر تحمل نفس کشیدن را هم از دست داده و یک در میان نفس بلندی میکشید...
هنوز تا هشت و نیم که کارم شروع میشد دو ساعت وقت داشتم و توی تلگرام تحلیلهای همکلاسیها و همگروهیهای مجازی را نگاه میکردم و قیمت دلار را که مال دیروز بود و طلا و ماشین که باز هم داشت بالا میکشید...
دختر پشت میز دم در بانک ملت با ناخنهای کاشتهی بلندتر از معمول داشت به پیرمرد نه چندان چشم پاک، روی صفحهی ترک خوردهی موبایل شیائومی نحوهی تسویه حساب قبضها را نشان میداد و گاهی موهای هایلایت شده را نوازش میکرد...
مرد اورکتی حالا بالاتر رفته بود و با حرارت میگفت:درست است که من با حکومت مخالفم ولی این جنگ نیست.حملهی تروریستیست... تجاوز به وطن است... پای وطن که وسط باشد باید اختلافها را کنار گذاشت...
توی گروه تلگرامی دو گروه داشتند همدیگر را شل و شهید میکردند.گروهی که میگفت این جنگ ما نیست و گروهی که از وطن و ناموس و آرش و کاوه میگفتند…
کارمند پشت گیشه از صبحانه برگشته بود و نگاهش آمیزهی رضایت و تخم مرغ و خواب آلودگی بود.دکمهی نوبت زن را زده بود و دو شماره جلوتر از من را خبر کرده بود...
دختر پشت میز دم در بانک ملت با دلسوزی داشت مرد مجهول و مبهوت افغان را راهنمایی میکرد که چطور فیشها را واریز کند و با مژههای کاشتهی مهربان توی صورت مرد پلک میزد...
توی گروه تلگرامی دوستانه کار به فحش ودشمنی کشیده بود و دوستیها به باد میرفت…
پیرمرد صورت سنگی با صدایی که شبیه ماشین چمن زنی بود عملیات غافلگیرانهاش را شروع کرده بود:ببینم... اگر من و شما موافق یا مخالف جنگ باشیم فرقی میکند؟
اگر موافق باشیم میرویم برای هواپیماهای امریکایی هورا میکشیم و میگوییم:
نون و پنیر و بامیه... بی دو بزن تو زاویه؟
اگر هم در جبههی وطن باشیم چه کاری از دست ما بر میآید؟با قلاب سنگ اف سی و پنج شکار میکنیم؟
آقا دیگر سنی از من گذشته... معلوم نیست این خارجیها چه مرگشان است؟
آن یکی حکومت که سر براه بود و با اسراییل خوب بود و موشک و بمب هم نمیساخت را تحمل نکردند و انقلابش کردند... این یکی را هم هی تحریم میکنند و بمب میزنند و موشک... شکل و وطن و اسم ما را هم طوری تعیین میکنند که حتی خودمان یادمان میرود که چه بودیم و چه هستیم… در هر صورت ما همیشه به گوز بندیم آقا...
نوبتم شده بود و داشتم فیش پر میکردم و زیرچشمی کارمند را میپاییدم که توی واتس اپ چت میکرد و استیکر میفرستاد و لبخند میزد...
حرف پیرمرد به دلم نشسته بود.ما به گوز بندیم واقعا...
مثلا من که تا پریروز ریش مدل خنجری داشتم و سبیل پرپشت و صورت تراشیده، در نگاه مراجعانم مردی مقتدر و حکیمی خردمند بودم ولی چون مجبور شده بودم بخاطر تمدید پاسپورت و بین المللی کردن گواهینامه(احتیاط شرط عقل است)ریش خنجری را مرخص کنم و سبیل را از ته بزنم شبیه مرد جنگزدهی مفلوکی شده بودم که با هزار جهد و تمنا در کلینیکی استخدام شده و سواد درست و حسابی هم ندارد... اغلب بیمارها با دو دلی نگاه میکردند.حتی یکی از مریضها که سه روز قبل آمده بود و حالا کلیشهی ام آر آی را آورده بود دنبال دکتر قبلی میگشت که خوش برخورد و خوش صدا بود و شبیه بدهکارهای کم بنیه نبود... ولی خب، چیزی که قطعی بود تابلو و مکان کلینیک بود… و این خودش تسلی و اطمینان بود…
دختر دم در بانک ملت پشت میزش نبود.پیرمرد صورت سنگی رفته بود.اورکتی هم.کارمند هم لابد رفته بود بشاشد.ناگهان هیچکس نبود.فقط باقیماندهی من مانده بود که داشت بدون ریش و سبیل و حوصله از بانک ملت خارج میشد تا روز را شروع کند…
صبح بوی عرق دختر تازه بالغ مضطرب میداد...
T.me/rAheomid
داشت با حوصله به یکی از این پیرزنهایی که همیشه قبض کاغذی برق دستشان است و معترض هم هستند توضیح میداد که بانک فقط پولش را میگیرد و چانه را باید جای دیگری بزند...
مرد کناری که نوبتش جلوتر از من بود و توی گرمای تیرماه هم دست از اورکت نکشیده بود داشت استراتژی امریکا را که درتضاد با منافع دراز مدت چین بود ترسیم میکرد آن هم برای پیرمرد دست و پا نازک شکم عنکبوتی صورت سنگی بی حوصلهای که انگار دیگر تحمل نفس کشیدن را هم از دست داده و یک در میان نفس بلندی میکشید...
هنوز تا هشت و نیم که کارم شروع میشد دو ساعت وقت داشتم و توی تلگرام تحلیلهای همکلاسیها و همگروهیهای مجازی را نگاه میکردم و قیمت دلار را که مال دیروز بود و طلا و ماشین که باز هم داشت بالا میکشید...
دختر پشت میز دم در بانک ملت با ناخنهای کاشتهی بلندتر از معمول داشت به پیرمرد نه چندان چشم پاک، روی صفحهی ترک خوردهی موبایل شیائومی نحوهی تسویه حساب قبضها را نشان میداد و گاهی موهای هایلایت شده را نوازش میکرد...
مرد اورکتی حالا بالاتر رفته بود و با حرارت میگفت:درست است که من با حکومت مخالفم ولی این جنگ نیست.حملهی تروریستیست... تجاوز به وطن است... پای وطن که وسط باشد باید اختلافها را کنار گذاشت...
توی گروه تلگرامی دو گروه داشتند همدیگر را شل و شهید میکردند.گروهی که میگفت این جنگ ما نیست و گروهی که از وطن و ناموس و آرش و کاوه میگفتند…
کارمند پشت گیشه از صبحانه برگشته بود و نگاهش آمیزهی رضایت و تخم مرغ و خواب آلودگی بود.دکمهی نوبت زن را زده بود و دو شماره جلوتر از من را خبر کرده بود...
دختر پشت میز دم در بانک ملت با دلسوزی داشت مرد مجهول و مبهوت افغان را راهنمایی میکرد که چطور فیشها را واریز کند و با مژههای کاشتهی مهربان توی صورت مرد پلک میزد...
توی گروه تلگرامی دوستانه کار به فحش ودشمنی کشیده بود و دوستیها به باد میرفت…
پیرمرد صورت سنگی با صدایی که شبیه ماشین چمن زنی بود عملیات غافلگیرانهاش را شروع کرده بود:ببینم... اگر من و شما موافق یا مخالف جنگ باشیم فرقی میکند؟
اگر موافق باشیم میرویم برای هواپیماهای امریکایی هورا میکشیم و میگوییم:
نون و پنیر و بامیه... بی دو بزن تو زاویه؟
اگر هم در جبههی وطن باشیم چه کاری از دست ما بر میآید؟با قلاب سنگ اف سی و پنج شکار میکنیم؟
آقا دیگر سنی از من گذشته... معلوم نیست این خارجیها چه مرگشان است؟
آن یکی حکومت که سر براه بود و با اسراییل خوب بود و موشک و بمب هم نمیساخت را تحمل نکردند و انقلابش کردند... این یکی را هم هی تحریم میکنند و بمب میزنند و موشک... شکل و وطن و اسم ما را هم طوری تعیین میکنند که حتی خودمان یادمان میرود که چه بودیم و چه هستیم… در هر صورت ما همیشه به گوز بندیم آقا...
نوبتم شده بود و داشتم فیش پر میکردم و زیرچشمی کارمند را میپاییدم که توی واتس اپ چت میکرد و استیکر میفرستاد و لبخند میزد...
حرف پیرمرد به دلم نشسته بود.ما به گوز بندیم واقعا...
مثلا من که تا پریروز ریش مدل خنجری داشتم و سبیل پرپشت و صورت تراشیده، در نگاه مراجعانم مردی مقتدر و حکیمی خردمند بودم ولی چون مجبور شده بودم بخاطر تمدید پاسپورت و بین المللی کردن گواهینامه(احتیاط شرط عقل است)ریش خنجری را مرخص کنم و سبیل را از ته بزنم شبیه مرد جنگزدهی مفلوکی شده بودم که با هزار جهد و تمنا در کلینیکی استخدام شده و سواد درست و حسابی هم ندارد... اغلب بیمارها با دو دلی نگاه میکردند.حتی یکی از مریضها که سه روز قبل آمده بود و حالا کلیشهی ام آر آی را آورده بود دنبال دکتر قبلی میگشت که خوش برخورد و خوش صدا بود و شبیه بدهکارهای کم بنیه نبود... ولی خب، چیزی که قطعی بود تابلو و مکان کلینیک بود… و این خودش تسلی و اطمینان بود…
دختر دم در بانک ملت پشت میزش نبود.پیرمرد صورت سنگی رفته بود.اورکتی هم.کارمند هم لابد رفته بود بشاشد.ناگهان هیچکس نبود.فقط باقیماندهی من مانده بود که داشت بدون ریش و سبیل و حوصله از بانک ملت خارج میشد تا روز را شروع کند…
صبح بوی عرق دختر تازه بالغ مضطرب میداد...
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
زمان دانشجویی یک بار که داشتیم با اتوبوس تعاونی چهارده به تبریز میرفتیم توی راه سر موضوعی هی با راننده و شاگرد راننده کل کل کردیم و برای هم رجز خواندیم و فحش رد وبدل کردیم…
آخرش راننده که حسابی کفری شده بود ماشین را زد کنار و چنان کتک مفصلی به ما زد که سر تا به پامان کبود و خونی و زخمی شد…
برگشته بودیم توی اتوبوس و داشتیمزخمهامان را میلیسیدیم که یکهو پیرمردی از صندلی عقبی با عصا توی سرمان کوبید و به ترکی گفت:آخی سن کی گوتون یوخدی نیه بئلینن پوخ ییییسن… گده خفهلن گوی یاتاخدا(آخه تو که زورت نمیرسه چرا رجز میخونی؟خفه شو بذار بخوابیم دیگه)…
دیدم که خداییش راست میگوید… از آن شب به بعد تا به امروز فقط با آدمهایی که مطمئن بودم زورم میرسد دعوا و کتککاری کردهام و با قویترها تعامل و مصافحه و مدارا پیشه کردهام…
T.me/rAheomid
آخرش راننده که حسابی کفری شده بود ماشین را زد کنار و چنان کتک مفصلی به ما زد که سر تا به پامان کبود و خونی و زخمی شد…
برگشته بودیم توی اتوبوس و داشتیمزخمهامان را میلیسیدیم که یکهو پیرمردی از صندلی عقبی با عصا توی سرمان کوبید و به ترکی گفت:آخی سن کی گوتون یوخدی نیه بئلینن پوخ ییییسن… گده خفهلن گوی یاتاخدا(آخه تو که زورت نمیرسه چرا رجز میخونی؟خفه شو بذار بخوابیم دیگه)…
دیدم که خداییش راست میگوید… از آن شب به بعد تا به امروز فقط با آدمهایی که مطمئن بودم زورم میرسد دعوا و کتککاری کردهام و با قویترها تعامل و مصافحه و مدارا پیشه کردهام…
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
مابیناین دوتصویر، تصفیهی هزاران مخالف و معترض، حذف بسیاری از رقبای سیاسی، دو جنگ، بمبارانهای شیمیایی و جنایتهای جنگی، کشتارهای قومی و دینی،کشتن برادر زن و داماد و فک و فامیل، به همسری درآوردن دو زن پس از طلاق اجباری و رجزخوانیهای پرتعداد و پر طنین وجود دارد…
در فاصلهی این دو تصویر، هم از پان عربیسم ناصری گفت، هم از تمدن کهن بینالنهرین که خود را وارثش میدانست.هم از پایبندی به سوسیالیسم و برابری دم زد هم از تجدد و نوسازی… اما مهمترین دلیل دوام آوردنش همان سلاحی بود که در دست داشت…
هنوز هم عدهای قهرمان حسابش میکنند.هنوز هم عدهای خونسردیاش حین اعدام، که ناشی از تزریق آرامبخش قوی بود را دلیل شجاعتش میدانند…
هر چه که بود نه آن سلاح و اقتدار جاویدانش کرد نه پناه بردنش به نمادها و مقدسات دینی و سنتی…
وقت رفتن، تمام آن چیزی را که ساخته بود به ویرانه مبدل کرد.این قاعدهی تلخ خودکامههاست…
@rAheomid
در فاصلهی این دو تصویر، هم از پان عربیسم ناصری گفت، هم از تمدن کهن بینالنهرین که خود را وارثش میدانست.هم از پایبندی به سوسیالیسم و برابری دم زد هم از تجدد و نوسازی… اما مهمترین دلیل دوام آوردنش همان سلاحی بود که در دست داشت…
هنوز هم عدهای قهرمان حسابش میکنند.هنوز هم عدهای خونسردیاش حین اعدام، که ناشی از تزریق آرامبخش قوی بود را دلیل شجاعتش میدانند…
هر چه که بود نه آن سلاح و اقتدار جاویدانش کرد نه پناه بردنش به نمادها و مقدسات دینی و سنتی…
وقت رفتن، تمام آن چیزی را که ساخته بود به ویرانه مبدل کرد.این قاعدهی تلخ خودکامههاست…
@rAheomid
گویندهی عرب داشت رجز میخواند و هل من مبارز میطلبید.جام جهانی ۲۰۰۲ کره و ژاپن…
کمی بعدتر اما تون صدای گوینده هی آرامتر و غمگینتر شده بود.طوری که انگار دارد شعر عاشقانهی غمگینی از نزار قبانی را با لهجهی حجاز دکلمه میکند.عربستان داشت جلوی آلمان عین پنیر تبریز سوراخ سوراخ میشد و کلوزه و بالاک و بیرهوف دروازهاش را طوری هدف قرار داده بودند که انگار حاجی پرخلوص، قربةالیالله دیوار شیطان را…
آخرهای بازی وقتی اشنایدر گل هشتم را هم زد لحن گزارشگر عرب شده بود شبیه لحن عبدالباسط، حین تلاوت سوره مبارکه الرحمان بر مزار بزرگ خاندانی تازه گذشته…
عربستان شده بود شبیه صورت مادرشوهر معصومه عمه:غمگین، پریشان، پر آبله…
حس عجیبی بود:غم.تاسف.حسرت.تعجب.حقارت…
مگر ممکن بود محمدالدعایه که جلوی ما شبیه گربههای پلاستیکی کش میآمد و تمام توپها را میگرفت آنطور پاسبان بی طپانچهی سر بازار بشود؟
شلهوب و زبرماوی و الدوساری و عبدالغنی که پدر و اشک ما را در میآوردند چرا آنطور بودند؟
یعنی تمام آن سالها به اینها باخته بودیم و بغض و تخمه را با هم فرو داده بودیم؟
یعنی اینها بودند که ما را بارها از رفتن به جام جهانی محروم کرده بودند؟
***
سال بعدش که امریکا به عراق حمله کرد این حس به توان چندم رسید.
اولش هی رژه پشت رژه بود که از ماهواره پخش میشد و تهدیدهای سعیدالصحاف که بالباس پر ابهت نظامی و صورت جدی امریکاییهای را تهدید میکرد که در تانکهاشان سوخته خواهد شد و کارشان تمام است…
ولی بعد در عرض چند روز کار صدام تمام شده بود و طارق عزیز و مابقی دستگیر شده بودند و خودش هم بعدها از کمینگاه بیرون کشیده شده بود.سعیدالصحاف را حتی برای دستگیری هم به حساب نیآورده بودند…
یعنی به همین سادگی تمام شده بود؟
هشت سال تمام با نوای کاروان وممد نبودی و یاران چه غریبانه و آنهمه کوچهی اسم عوض کرده و آنهمه گورستان و مادر شیون کنان و بچهی یتیم گریان و انجز انجز انجز وعده و صدام جز خودکشی راه دگر ندارد و این حرفها و آخرش هم هیچ که هیچ…
یعنی صدام صدام که میگفتند این بود؟…
****
سال بعدش هم هوشنگ عرب را دیده بودم که روی برانکارد بیمارستان رسول وا رفته بود و با شپش و ایدز و سر تراشیده داشت با عزراییل چک و چانه میزد و هیچ پرستار و انترن و اکسترنی رغبت نمیکرد نزدیکش بشود و بوی دیوار پشت گاراژ لیستر را میداد که دنج بود و محل مناسبی برای رهایی و خلاصی…
فکر کنم بیشتر از غصه، افسوس خوردم وحرص…
یعنی من در نوجوانی همیشه به این تقریبا مرحوم باخته بودم؟
به ضرس قاطع هر بار که عاشق شدم و کلی شعر گفتم و خیلی هم تمرین جنتلمنی و صدای آلن دلونی کردم و شلوار لی اصل و تیشرت سوغاتی مملی را به تن کردم تا وارد اولین مرحله از عشقآزمایی با کسی بشوم، دیدم که این هوشنگ خان عرب که فارسی را به زحمت حرف میزد و بد دهن و اکبیری و لات هم بود در مراحل نهایی با فرد مورد نظر است… آن هم با زیر شلوار و پیراهن ساتن چرک و چروک…
****
از باختن متنفرم.درد دارد.بغض دارد.سوزش دارد.اما وقتی ببینی که حریفت قهرمان جهان شده کمتر دردت میآید.به خودت میگویی، خب… این بابا برای خودش یلیست… من هم یک کف گرگی مشتی زدم و دماغش را خون آوردم… بالاخره دست بالای دست بسیار است…
اما امان از باختن به حریف درب و داغان… به حریف ضعیف…
آن وقت است که هی خودت را سرزنش میکنی و میگویی مرا ببین که چه پخمهای هستم که از پس این پیزوری هم برنیآمدم…
آن وقت است که هی توی سر خودت میزنی و احساس ضعف و بی ارزشی و پپگی میکنی…
زندگی مبارزه و مسابقه و منازعهای ناگزیر است.کاش میشد حریف را خودت انتخاب کنی…
بعضی بردنها فرقی با باختن ندارند.بعضی باختنها تمام نمیشوند، تمامت میکنند…
T.me/rAheomid
کمی بعدتر اما تون صدای گوینده هی آرامتر و غمگینتر شده بود.طوری که انگار دارد شعر عاشقانهی غمگینی از نزار قبانی را با لهجهی حجاز دکلمه میکند.عربستان داشت جلوی آلمان عین پنیر تبریز سوراخ سوراخ میشد و کلوزه و بالاک و بیرهوف دروازهاش را طوری هدف قرار داده بودند که انگار حاجی پرخلوص، قربةالیالله دیوار شیطان را…
آخرهای بازی وقتی اشنایدر گل هشتم را هم زد لحن گزارشگر عرب شده بود شبیه لحن عبدالباسط، حین تلاوت سوره مبارکه الرحمان بر مزار بزرگ خاندانی تازه گذشته…
عربستان شده بود شبیه صورت مادرشوهر معصومه عمه:غمگین، پریشان، پر آبله…
حس عجیبی بود:غم.تاسف.حسرت.تعجب.حقارت…
مگر ممکن بود محمدالدعایه که جلوی ما شبیه گربههای پلاستیکی کش میآمد و تمام توپها را میگرفت آنطور پاسبان بی طپانچهی سر بازار بشود؟
شلهوب و زبرماوی و الدوساری و عبدالغنی که پدر و اشک ما را در میآوردند چرا آنطور بودند؟
یعنی تمام آن سالها به اینها باخته بودیم و بغض و تخمه را با هم فرو داده بودیم؟
یعنی اینها بودند که ما را بارها از رفتن به جام جهانی محروم کرده بودند؟
***
سال بعدش که امریکا به عراق حمله کرد این حس به توان چندم رسید.
اولش هی رژه پشت رژه بود که از ماهواره پخش میشد و تهدیدهای سعیدالصحاف که بالباس پر ابهت نظامی و صورت جدی امریکاییهای را تهدید میکرد که در تانکهاشان سوخته خواهد شد و کارشان تمام است…
ولی بعد در عرض چند روز کار صدام تمام شده بود و طارق عزیز و مابقی دستگیر شده بودند و خودش هم بعدها از کمینگاه بیرون کشیده شده بود.سعیدالصحاف را حتی برای دستگیری هم به حساب نیآورده بودند…
یعنی به همین سادگی تمام شده بود؟
هشت سال تمام با نوای کاروان وممد نبودی و یاران چه غریبانه و آنهمه کوچهی اسم عوض کرده و آنهمه گورستان و مادر شیون کنان و بچهی یتیم گریان و انجز انجز انجز وعده و صدام جز خودکشی راه دگر ندارد و این حرفها و آخرش هم هیچ که هیچ…
یعنی صدام صدام که میگفتند این بود؟…
****
سال بعدش هم هوشنگ عرب را دیده بودم که روی برانکارد بیمارستان رسول وا رفته بود و با شپش و ایدز و سر تراشیده داشت با عزراییل چک و چانه میزد و هیچ پرستار و انترن و اکسترنی رغبت نمیکرد نزدیکش بشود و بوی دیوار پشت گاراژ لیستر را میداد که دنج بود و محل مناسبی برای رهایی و خلاصی…
فکر کنم بیشتر از غصه، افسوس خوردم وحرص…
یعنی من در نوجوانی همیشه به این تقریبا مرحوم باخته بودم؟
به ضرس قاطع هر بار که عاشق شدم و کلی شعر گفتم و خیلی هم تمرین جنتلمنی و صدای آلن دلونی کردم و شلوار لی اصل و تیشرت سوغاتی مملی را به تن کردم تا وارد اولین مرحله از عشقآزمایی با کسی بشوم، دیدم که این هوشنگ خان عرب که فارسی را به زحمت حرف میزد و بد دهن و اکبیری و لات هم بود در مراحل نهایی با فرد مورد نظر است… آن هم با زیر شلوار و پیراهن ساتن چرک و چروک…
****
از باختن متنفرم.درد دارد.بغض دارد.سوزش دارد.اما وقتی ببینی که حریفت قهرمان جهان شده کمتر دردت میآید.به خودت میگویی، خب… این بابا برای خودش یلیست… من هم یک کف گرگی مشتی زدم و دماغش را خون آوردم… بالاخره دست بالای دست بسیار است…
اما امان از باختن به حریف درب و داغان… به حریف ضعیف…
آن وقت است که هی خودت را سرزنش میکنی و میگویی مرا ببین که چه پخمهای هستم که از پس این پیزوری هم برنیآمدم…
آن وقت است که هی توی سر خودت میزنی و احساس ضعف و بی ارزشی و پپگی میکنی…
زندگی مبارزه و مسابقه و منازعهای ناگزیر است.کاش میشد حریف را خودت انتخاب کنی…
بعضی بردنها فرقی با باختن ندارند.بعضی باختنها تمام نمیشوند، تمامت میکنند…
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قشنگ معلوم است که این ترامپ از آنهاییست که وقتی بچه بود کیک تولد دیگران را انگشت میزد و شمعها را زودتر از صاحبخانه فوت میکرد و تمام مدت در حال نعره زدن بود…
کاملا هم معلوم است که به این عکس با تیم برنده احتیاج دارد و برایش مهم است که همراه تیمقهرمان باشد…
لااقل تکلیف این موجود با خودش روشن است.مثل زینب خانم نیست که بگوید هر کسی ناراحت است از مملکت جمع کند برود و مثل منصوره خانم نیست که بگوید مملکت فقط مال حزباللهیهاست و مثل بعضیها نیست که آدمها را خودی و ناخودی کرده بودند و آنوقت اگر فغانی ناراحت شد و جمع کرد و رفت استرالیا و مملکت را به زینب و منصوره خانم و خودیها واگذاشت ناگهان جیغ بکشند که چرا با ترامپ عکس گرفتی و مگر حبالوطن اندر دلت نیست و در روح جان من از این به بعد می مانی ای وطن مرز پرگهر الاهی جز جیگر بزند و به زیر پا بیفتد آن دلی که بهر تو نلرزد…
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعهی روسبیان
باز میآمدند…
@rAheomid
کاملا هم معلوم است که به این عکس با تیم برنده احتیاج دارد و برایش مهم است که همراه تیمقهرمان باشد…
لااقل تکلیف این موجود با خودش روشن است.مثل زینب خانم نیست که بگوید هر کسی ناراحت است از مملکت جمع کند برود و مثل منصوره خانم نیست که بگوید مملکت فقط مال حزباللهیهاست و مثل بعضیها نیست که آدمها را خودی و ناخودی کرده بودند و آنوقت اگر فغانی ناراحت شد و جمع کرد و رفت استرالیا و مملکت را به زینب و منصوره خانم و خودیها واگذاشت ناگهان جیغ بکشند که چرا با ترامپ عکس گرفتی و مگر حبالوطن اندر دلت نیست و در روح جان من از این به بعد می مانی ای وطن مرز پرگهر الاهی جز جیگر بزند و به زیر پا بیفتد آن دلی که بهر تو نلرزد…
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعهی روسبیان
باز میآمدند…
@rAheomid
خاله مژده میگفت باید مردم را از خواب غفلت بیدار کرد تا این مملکت بیدار بشود.وقتی هم که ناگهان مردم بیدار شدند و خیره به ماه فریاد برابری و برادری کشیدند و بهار آزادی از راه رسید و اما مملکت بیدار نشد و ماه هم پشت ابر سنگر گرفت باز هم خاله مژده فریاد زد:
تا وقتی که این قدرتهای بزرگ و امپریالیسم را به زیر نکشیدهایم ماه درنخواهد آمد…
شانسمان زد و خاله شوهر کرد و دو تا دختر مرغوب هم تولید کرد و شوهرش که نظامی بود توی جنگ کشته شد و خاله ناگهان کینهی گلوله و جهل را به دل گرفت و فهمید مشکل از خواب و بیداری نیست بلکه باید گلوله را کشت و جهل را و آگاهی تولید کرد…
دخترها را به دندان کشید و کتاب خواند و نوشت و فروخت…
اما بعد که دخترها قد کشیدند و یکیشان عروس شد و مادرشوهرش اهل جادو و جنبل درآمد و بزور ته ماندهی چای استکان سید پیر همسایه را به خورد دختر آبستن داد تا بچه سالم و با اعتقاد بشود اما اوتیستیک و خاموش از آب در آمد خاله فریاد زد:
تا زمانی که مردم اسیر خرافات باشند و برای ته استکان چای دیگری صف بکشند ماه درنخواهد آمد و مملکت بیدار نخواهد شد…
دختر دوم اما دانشجوی پیام نور شد و با ازدواج پیام نور سرانجام به سرزمین دور رفت و این یکی داماد سرمایهدار و کار آفرین شد و دختر یک بلاگر خودبسندهی مستقل که در کاخ تابستانی شوهر تبلیغ و ترویج زندگی میکرد… اینجا بود که خاله فریاد زد که نسل پنجاه و هفت مردم را خواب کرد و ماه را دزدید و روی تمام امیدها نوشت:هرگز…
و هر جا که رسید فریاد زد:مردمی که نخواهند قواعد آزادی و سرمایه را بپذیرند و به رفاه احترام بگذارند همین هم زیادشان است… رونق غرب از همین است که مردمش برای ته ماندهی آب حمام سیدنی سویینی صف میکشند و در چشم بر هم زدنی سولد آوت میشود و جهانشان بیدار و ماهشان درخشان میشود…
نوهی بررگتر راه هم همین چند روز قبل به سلامتی شوهر داد…
هنوز از کم و کیف این یکی داماد خبری در دست نیست…
فریاد تازهی خاله تا چند روز دیگر در میآید… خدا کند داماد تازه از این رنگین کمانیها و ووکها و کلمات سخت نباشد…
خاله جان
جای تمام کلماتت درد میکند…
جان نوههایت بگذار بخوابیم … توی این بیبرقی و گرما و موشکهای آزادیبخش حس و حالی برای بیداری نیست… چه برسد به شکوه ماه و بیداری…
T.me/rAheomid
تا وقتی که این قدرتهای بزرگ و امپریالیسم را به زیر نکشیدهایم ماه درنخواهد آمد…
شانسمان زد و خاله شوهر کرد و دو تا دختر مرغوب هم تولید کرد و شوهرش که نظامی بود توی جنگ کشته شد و خاله ناگهان کینهی گلوله و جهل را به دل گرفت و فهمید مشکل از خواب و بیداری نیست بلکه باید گلوله را کشت و جهل را و آگاهی تولید کرد…
دخترها را به دندان کشید و کتاب خواند و نوشت و فروخت…
اما بعد که دخترها قد کشیدند و یکیشان عروس شد و مادرشوهرش اهل جادو و جنبل درآمد و بزور ته ماندهی چای استکان سید پیر همسایه را به خورد دختر آبستن داد تا بچه سالم و با اعتقاد بشود اما اوتیستیک و خاموش از آب در آمد خاله فریاد زد:
تا زمانی که مردم اسیر خرافات باشند و برای ته استکان چای دیگری صف بکشند ماه درنخواهد آمد و مملکت بیدار نخواهد شد…
دختر دوم اما دانشجوی پیام نور شد و با ازدواج پیام نور سرانجام به سرزمین دور رفت و این یکی داماد سرمایهدار و کار آفرین شد و دختر یک بلاگر خودبسندهی مستقل که در کاخ تابستانی شوهر تبلیغ و ترویج زندگی میکرد… اینجا بود که خاله فریاد زد که نسل پنجاه و هفت مردم را خواب کرد و ماه را دزدید و روی تمام امیدها نوشت:هرگز…
و هر جا که رسید فریاد زد:مردمی که نخواهند قواعد آزادی و سرمایه را بپذیرند و به رفاه احترام بگذارند همین هم زیادشان است… رونق غرب از همین است که مردمش برای ته ماندهی آب حمام سیدنی سویینی صف میکشند و در چشم بر هم زدنی سولد آوت میشود و جهانشان بیدار و ماهشان درخشان میشود…
نوهی بررگتر راه هم همین چند روز قبل به سلامتی شوهر داد…
هنوز از کم و کیف این یکی داماد خبری در دست نیست…
فریاد تازهی خاله تا چند روز دیگر در میآید… خدا کند داماد تازه از این رنگین کمانیها و ووکها و کلمات سخت نباشد…
خاله جان
جای تمام کلماتت درد میکند…
جان نوههایت بگذار بخوابیم … توی این بیبرقی و گرما و موشکهای آزادیبخش حس و حالی برای بیداری نیست… چه برسد به شکوه ماه و بیداری…
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
مرد، با عینک دور مشکی فاخر و موهای صاف و پرپشت سیاه و سفید، طوری شبیه سید جواد طباطبایی بود که دو سه بار حمله کردم که بگویم:شما همان فیلسوف معروف نیستید؟اما هر بار یادم آمد که دو سه سالیست که سید رفته و کتابهایش را جا گذاشته…
دختر لب بلوطی مو سنجدی طوری دلبرانه قدم بر میداشت که حتی سیدجواد هم با تمام اندیشمندی و ابهتش ناگهان نالید:
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست…
دخترک لنز داشت و خیلی هم چشمان شورانگیزی نداشت اما خب، خرامیدنش واقعا سید جواد را از چرت صبحگاهی بیدار کرده بود…
صبح سه شنبهی بیخودی بود و یک ادارهی درب و داغان که بوی عرق و زردچوبه و پیاز سرخ شده در روغن فراوان میداد…
کارمندها داشتند توی اتاق صبحانه میزدند و املت ته گرفته را با چق چق و تق تق فراوان تو میدادند…
یکیشان با دهان پر از املت ته گرفته داشت از ارج و قرب مهندسهای زمان شاه میگفت و به بخت مادرمردهاش لعنت میفرستاد.
من وسید جواد و دو جوانک تهریشی که یکیشان از دهانش بوی سیم سوخته میآمد و با هر دهان دره آدم را به ساختمان پلاسکوی سوخته میبرد روی نیمکت مواج نشسته بودیم و دخترک هر از گاهی با بوی صمغ کاج از روبرویمان رد میشد و چند نسل را دچار خلجان میکرد..
سیدجواد با پوشهی سفید خودش را باد زد و بوی ادوکلن بروت قدیمیاش را به املت و صمغ و زردچوبه اضافه کرد…
یکی از تهریشیها رو کرد به سیدجواد و گفت:شما چقدر طول کشیده کارتون؟ ما نه ماهه که معطلیم…
سیدجواد نگاه مرموزی کرد و گفت:لابد جزیه ندادین دیگه… مال من ده روزه… آخراشه دیگه…
جزیه چیه دیگه؟
سرم را بلند نکردم ولی از بوی سیم سوخته معلوم بود چه کسیست…
جزیه یه جور مالیاته.یه جور جان بها… فرقی نداره کی مملکتو بگیره.قوم فاتح از شکست خوردهها جزیه میگیرن تا کاری به کارشون نداشته باشن…
سیم سوخته گفت:گیری افتادیما…
دخترک آنطرفتر جلوی پنجره ایستاده بود و با موبایل حرف میزد.از مدل آرایش و لباس شیرین نجات توی تاسیان تعریف میکرد و از تیپ و قیافهی شهرام که ببو هم بود…
بخش مهمی از سید جواد دچار صمغ و بلوط و سنجد بود…
همان دهان پر از املت از توی اتاق نعره زد:پاسپورت مملکت اعتبار داشت.فامیلمون با حقوق دو ماه میرفت سفر اروپا…
یکی از تهریشیها یکهو با بغض گفت:اینام که ناراضیان.پس کی خوشحاله؟
سید جواد زمزمه کرد:بیخود کرده.این اگه زمان شاه بود دربون اینجا هم نمیشد.یه مدرک دوزاری از یه دانشکدهی الکی میگیرن و با هزارتا کانال و پدرسوختگی استخدام میشن و هوا برشون میداره که واقعا مهندسن… یه مشت دلال مظلمهی دوزاری…
دختر که تلفنش تمام شده بود با عجله خودش را انداخت وسط:
عمو آخه واسه چی انقلاب کردین پس؟چیتون کم بود آخه؟
سیدجواد حس دوگانهای پیدا کرده بود.از یکطرف از اینکه صمغ و سنجد مخاطبش قرار داده بود ذوق میکرد.ولی خب… هیچ مردی حتی در هفتاد سالگی هم دوست ندارد دخترکی با لبهای بلوطی و شلواری که از فرط وفور زاپ مبدل به توری شده عمو خطابش کند… عینکش را درآورد و گفت:
ما اهل انقلاب و این حرفها نبودیم خانم جان.جلد و اهلی و سر به زیر بودیم.درسمان را میخواندیم و عرقمان را میخوردیم و عشق و کیف میکردیم.حتی اگر پلنگ هم بودیم دست آموز بودیم.مثل همین پیروز خدا بیآمرز…
آه و لبخندش قاطی شده بود…
البته نه ساواک شبیه آن چیزی بود که توی تاسیان نشان میدهد نه انقلابیها اینقدر ببو…
واقعیتش این است که چربکها واقعا هم دل و جگر داشتند و هم راحت میکشتند و هم به سادگی مرگ را قبول میکردند.اما اگر هزار سال هم چریک بازی میکردند باز هم آب از آب تکان نمیخورد…
سیم سوخته پرسید:
پس چی شد یهو آخه؟
سید جواد عینکش را دوباره علم کرد و گفت:
موفق شدند بوی کباب راه بیاندازند.پهلوی مملکت را بیل زده بود و خیلی از صاحب منصبها و منزلتها را کنار زده بود و دکتر و مهندس و معلم و کارمند شیک پوشی درست کرده که حسابی کیفشان کوک بود اما تعدادشان زیاد نبود.مابقی فکر میکردند که مغبون شدهاند و سرشان بی کلاه مانده.برای همین هم تا کمی حکومت شل کرد افتادند دنبال انقلابیها و شعار و ماه و این حرفها… بعدش را هم که خودتان میدانید… همه شدند دکتر و مهندس و درسخوانده… اما دیگر بحث خودی و ناخودی راه افتاده بود و این مدرکها برای ناخودیها و نخودیها ده شاهی نمیارزید…
هنوز سه روز تا جمعه که قسمت آخر تاسیان پخش میشد مانده بود… نمیدانستم که حین تماشای سکانس تراژیک پایانی، بغض و خشم و اشک با بوی املت ته گرفته و صمغ و بروت و جزیه قاطی میشود و چهرهی کریه مهندس املتی را در میان مهاجمین خانهی جمشید نجات میبینم…
T.me/rAheomid
دختر لب بلوطی مو سنجدی طوری دلبرانه قدم بر میداشت که حتی سیدجواد هم با تمام اندیشمندی و ابهتش ناگهان نالید:
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست…
دخترک لنز داشت و خیلی هم چشمان شورانگیزی نداشت اما خب، خرامیدنش واقعا سید جواد را از چرت صبحگاهی بیدار کرده بود…
صبح سه شنبهی بیخودی بود و یک ادارهی درب و داغان که بوی عرق و زردچوبه و پیاز سرخ شده در روغن فراوان میداد…
کارمندها داشتند توی اتاق صبحانه میزدند و املت ته گرفته را با چق چق و تق تق فراوان تو میدادند…
یکیشان با دهان پر از املت ته گرفته داشت از ارج و قرب مهندسهای زمان شاه میگفت و به بخت مادرمردهاش لعنت میفرستاد.
من وسید جواد و دو جوانک تهریشی که یکیشان از دهانش بوی سیم سوخته میآمد و با هر دهان دره آدم را به ساختمان پلاسکوی سوخته میبرد روی نیمکت مواج نشسته بودیم و دخترک هر از گاهی با بوی صمغ کاج از روبرویمان رد میشد و چند نسل را دچار خلجان میکرد..
سیدجواد با پوشهی سفید خودش را باد زد و بوی ادوکلن بروت قدیمیاش را به املت و صمغ و زردچوبه اضافه کرد…
یکی از تهریشیها رو کرد به سیدجواد و گفت:شما چقدر طول کشیده کارتون؟ ما نه ماهه که معطلیم…
سیدجواد نگاه مرموزی کرد و گفت:لابد جزیه ندادین دیگه… مال من ده روزه… آخراشه دیگه…
جزیه چیه دیگه؟
سرم را بلند نکردم ولی از بوی سیم سوخته معلوم بود چه کسیست…
جزیه یه جور مالیاته.یه جور جان بها… فرقی نداره کی مملکتو بگیره.قوم فاتح از شکست خوردهها جزیه میگیرن تا کاری به کارشون نداشته باشن…
سیم سوخته گفت:گیری افتادیما…
دخترک آنطرفتر جلوی پنجره ایستاده بود و با موبایل حرف میزد.از مدل آرایش و لباس شیرین نجات توی تاسیان تعریف میکرد و از تیپ و قیافهی شهرام که ببو هم بود…
بخش مهمی از سید جواد دچار صمغ و بلوط و سنجد بود…
همان دهان پر از املت از توی اتاق نعره زد:پاسپورت مملکت اعتبار داشت.فامیلمون با حقوق دو ماه میرفت سفر اروپا…
یکی از تهریشیها یکهو با بغض گفت:اینام که ناراضیان.پس کی خوشحاله؟
سید جواد زمزمه کرد:بیخود کرده.این اگه زمان شاه بود دربون اینجا هم نمیشد.یه مدرک دوزاری از یه دانشکدهی الکی میگیرن و با هزارتا کانال و پدرسوختگی استخدام میشن و هوا برشون میداره که واقعا مهندسن… یه مشت دلال مظلمهی دوزاری…
دختر که تلفنش تمام شده بود با عجله خودش را انداخت وسط:
عمو آخه واسه چی انقلاب کردین پس؟چیتون کم بود آخه؟
سیدجواد حس دوگانهای پیدا کرده بود.از یکطرف از اینکه صمغ و سنجد مخاطبش قرار داده بود ذوق میکرد.ولی خب… هیچ مردی حتی در هفتاد سالگی هم دوست ندارد دخترکی با لبهای بلوطی و شلواری که از فرط وفور زاپ مبدل به توری شده عمو خطابش کند… عینکش را درآورد و گفت:
ما اهل انقلاب و این حرفها نبودیم خانم جان.جلد و اهلی و سر به زیر بودیم.درسمان را میخواندیم و عرقمان را میخوردیم و عشق و کیف میکردیم.حتی اگر پلنگ هم بودیم دست آموز بودیم.مثل همین پیروز خدا بیآمرز…
آه و لبخندش قاطی شده بود…
البته نه ساواک شبیه آن چیزی بود که توی تاسیان نشان میدهد نه انقلابیها اینقدر ببو…
واقعیتش این است که چربکها واقعا هم دل و جگر داشتند و هم راحت میکشتند و هم به سادگی مرگ را قبول میکردند.اما اگر هزار سال هم چریک بازی میکردند باز هم آب از آب تکان نمیخورد…
سیم سوخته پرسید:
پس چی شد یهو آخه؟
سید جواد عینکش را دوباره علم کرد و گفت:
موفق شدند بوی کباب راه بیاندازند.پهلوی مملکت را بیل زده بود و خیلی از صاحب منصبها و منزلتها را کنار زده بود و دکتر و مهندس و معلم و کارمند شیک پوشی درست کرده که حسابی کیفشان کوک بود اما تعدادشان زیاد نبود.مابقی فکر میکردند که مغبون شدهاند و سرشان بی کلاه مانده.برای همین هم تا کمی حکومت شل کرد افتادند دنبال انقلابیها و شعار و ماه و این حرفها… بعدش را هم که خودتان میدانید… همه شدند دکتر و مهندس و درسخوانده… اما دیگر بحث خودی و ناخودی راه افتاده بود و این مدرکها برای ناخودیها و نخودیها ده شاهی نمیارزید…
هنوز سه روز تا جمعه که قسمت آخر تاسیان پخش میشد مانده بود… نمیدانستم که حین تماشای سکانس تراژیک پایانی، بغض و خشم و اشک با بوی املت ته گرفته و صمغ و بروت و جزیه قاطی میشود و چهرهی کریه مهندس املتی را در میان مهاجمین خانهی جمشید نجات میبینم…
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
پلان آخر تاسیان نمایش تراژدی مرگ مدرنیتهی گلخانهای ایران بود.چهرهی بیخون شیرین نجات، گرچه هنوز با چشم باز نظاره میکند اما جز مرگی که در اوست را نمیببند.شیرین، مدرنیتهی نازپرورد ما بود.امیر، روشنفکری که عاشق این تجدد نازک احوال کمسال و زیبا شده بود اما دوست داشتن را بلد نبود.عشقش، زخم بود.و زجر بود.و تباهی آورد
چه تمثیل غریبی هم داشت:نام مستعار هر دو دوست، خسرو بود…
یکیشان، هر دو نفر را دوستتر میداشت و نگران احوالشان بود.جان را هم بر سر این دوست داشتن گذاشت.و اعتبار و آبرو و هر چه داشت
آن یکی هم، با تمام نابلدی و اهمال کاری آنچنان عاشق بود که سرانجام با مرگ ناگزیر معشوق، جان را از دست گذاشت و تمام شد
نخبهی نابلد ایران، بارها به دست پر پینه، برج موریانه را بر خصم گشاده و ناخواسته تباهی و سیاهی را مهمان که نه، صاحب سفرهی مملکت کرده.هر چند خود اولین قربانی نطع خونین جلاد شده است
کاش سنت پدری، اینهمه منجمد و صلب نبود
کاش عشق اینهمه در میانه نبود
کاش عاشقی را آموزگاری بود
رجبزادهها همچنان در کارند و نان از نابلدی و عاشقی ما میخورند.
T.me/rAheomid
چه تمثیل غریبی هم داشت:نام مستعار هر دو دوست، خسرو بود…
یکیشان، هر دو نفر را دوستتر میداشت و نگران احوالشان بود.جان را هم بر سر این دوست داشتن گذاشت.و اعتبار و آبرو و هر چه داشت
آن یکی هم، با تمام نابلدی و اهمال کاری آنچنان عاشق بود که سرانجام با مرگ ناگزیر معشوق، جان را از دست گذاشت و تمام شد
نخبهی نابلد ایران، بارها به دست پر پینه، برج موریانه را بر خصم گشاده و ناخواسته تباهی و سیاهی را مهمان که نه، صاحب سفرهی مملکت کرده.هر چند خود اولین قربانی نطع خونین جلاد شده است
کاش سنت پدری، اینهمه منجمد و صلب نبود
کاش عشق اینهمه در میانه نبود
کاش عاشقی را آموزگاری بود
رجبزادهها همچنان در کارند و نان از نابلدی و عاشقی ما میخورند.
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
Forwarded from عکس نگار
.
زمان گاهی سنباده به دست میگیرد و یادها و نامهای بسیاری را از دیوار زندگی پاک میکند
زمان گاهی چسب و قیچی را برمیدارد و تصویر کسی را جایگزین دیگری میکند.جای آدمها و یادها را با هم عوض میکند
زمان گاهی کلمات را دوباره معنا میکند و واژها و آدمها را معنای یکسر متفاوت با آنچیزی که بودند میبخشد…
چریکهای قهرمان بسیاری را بخاطر میآورم که بعدها به تروریستهایی خائن مبدل شدند
چریک پیری را به یاد دارم که ناگهان به پیر خرفت مبدل شد.
دیوی را میشناسم که رفت و سالها بعد به رایت فرشته بازگشت…
زمان اما گاهی در مقابل بعضی نامها و یادها غافگیر میشود.مکث میکند.با بهت تماشا میکند.زیر لب نجوا میکند:یعنی چه؟
ناگزیر کلاه از سر به احترام بر میدارد.و میگذرد…
شما را نمیشناسم.مثل بسیار دیگری از آمدگان و رفتگان.شاید خیلی زود هم نام و یادتان را از یاد ببرم… اما آدمی که معنای بودنش را در چیزی بیرون از سیاست و اجتماع و تاریخ و غلغله و همهمهی آدمها جستوجو کرده و به تمامی زندگی خود را زیسته حتی زمان را با تمام قدرتش مقهور و عاجز میکند…
سه مرد از جوانهای این خاک، جان خود را به آتش دادند تا درخت و گیاه و رویش و زایش باقی بمانند…
ققنوس باید یک همچون چیزی باشد…
#خبات_امینی
#چیاکو_یوسفی_نژاد
#حمید_مرادی
#قهرمان_طبیعت
#آبیدر_سنندج
@rAheomid
زمان گاهی سنباده به دست میگیرد و یادها و نامهای بسیاری را از دیوار زندگی پاک میکند
زمان گاهی چسب و قیچی را برمیدارد و تصویر کسی را جایگزین دیگری میکند.جای آدمها و یادها را با هم عوض میکند
زمان گاهی کلمات را دوباره معنا میکند و واژها و آدمها را معنای یکسر متفاوت با آنچیزی که بودند میبخشد…
چریکهای قهرمان بسیاری را بخاطر میآورم که بعدها به تروریستهایی خائن مبدل شدند
چریک پیری را به یاد دارم که ناگهان به پیر خرفت مبدل شد.
دیوی را میشناسم که رفت و سالها بعد به رایت فرشته بازگشت…
زمان اما گاهی در مقابل بعضی نامها و یادها غافگیر میشود.مکث میکند.با بهت تماشا میکند.زیر لب نجوا میکند:یعنی چه؟
ناگزیر کلاه از سر به احترام بر میدارد.و میگذرد…
شما را نمیشناسم.مثل بسیار دیگری از آمدگان و رفتگان.شاید خیلی زود هم نام و یادتان را از یاد ببرم… اما آدمی که معنای بودنش را در چیزی بیرون از سیاست و اجتماع و تاریخ و غلغله و همهمهی آدمها جستوجو کرده و به تمامی زندگی خود را زیسته حتی زمان را با تمام قدرتش مقهور و عاجز میکند…
سه مرد از جوانهای این خاک، جان خود را به آتش دادند تا درخت و گیاه و رویش و زایش باقی بمانند…
ققنوس باید یک همچون چیزی باشد…
#خبات_امینی
#چیاکو_یوسفی_نژاد
#حمید_مرادی
#قهرمان_طبیعت
#آبیدر_سنندج
@rAheomid
اگر من فروید بودم از روی امیر تاسیان یک سندروم میساختم تا تکهی مهمی از معضلات یک قرن اخیر را توضیح بدهم.اسمش را هم میگذاشتم «عقدهی امیر»…
امیر کیست؟آیا صرفا یک موجود ناهنجار دارای انواع اختلالات شخصیتی و روانی؟
یک عاشق به شیوهی فرهاد که سرانجام کلنگ بر سر خود میکوبد یا یک مجنون دوران جدید که نمیخواهد لیلایش دوباره قسمت ابنالسلام بشود؟
یک مزور فرصت جو که برای هدفش به ریسمان عشق چنگ میاندازد و از هر وسیلهای برای رسیدن به هدف استفاده می
کند؟
به گمان من امیر یک شخصیت نیست.یک تیپ هم نیست.امیر نمایندهی نوعی جریان برآمده از دل اجتماع ایرانی پس از مشروطه است که با شروع پرسرعت و قدرتمند موج اول و دوم تجدد آمرانه دوران پهلوی تنآورتر شد…
امیر موجودیتیست که از منزلت باختگی و بی هویتی نطفه میبندد.موجودی که معنای سنتی پیشین را باور ندارد.نه مانند پدر، بندی سنت و مذهب است.نه همچون برادر شورشی آرمانخواه.نه شبیه دوست و همپیالهاش پاسدار و پایبند دستگاه تجدد…
نه به دانشگاه راه پیدا کرده تا جایگاه قابل اعتنایی پیدا کند نه شغل و درآمد درست و درمانی دارد…
اما امان از خرده هوشی که دارد و سوادی که اجازهی کتاب خواندن میدهد.او معتاد کتاب خواندن است چون پناهگاه اوست.پروازش نمیدهد اما گریزگاه اوست.میتواند آدمها را مبهوت اطلاعات کند و مقهور دانستههایش.اما در نظم تازه جایگاهی ندارد.
دیگر نه اهل تسکین دین و هنجارههای مذهب است نه آرمانی در سر دارد و نه مسند و جایگاهی در دستگاه موجود…
نه عامیست که با گنج قارون و ممل آمریکایی به رویا برود، نه لوطی کلاه مخملیست که سودای قیصر شدن داشته باشد، نه با چهگوارا شدن و جهان بی طبقه میانهای دارد…
او سهمش را از تجدد و نظم موجود میخواهد.دلبستهی زیست تازه و جاتانوگا و مولن روژ است اما نه وسعش میرسد و نه طبقهی اجتماعی و اقتصادیش در آن حد است…
امیر به هیچ قراری پایبند نیست.کنعانی ندارد.قبلهاش نه شورویست نه کعبهی مرسوم…
اعلامیهی ضد حکومت چاپ میکند.با ساواک همکاری میکند.به دختری که عاشقش بود وقعی نمیگذارد.به دوست و همپالکی کودکیاش با اولین رنجش پشت پا میزند.از پدر و خانواده میگریزد و سرگردان و بیسرپناه میشود.برای رسیدن به مطلوب از هیچ بی اخلاقی و سرکشی و ترفندی فروگذار نمیکند و سرانجام و ناخواسته و ناگزیر خود را و معشوق را و همگان را غرقهی سیلابی زندگیفرسا میکند…
عقدهی امیر هنوز هم با قوت و قدرت در کار است.عشقش سلاحیست ویرانگرتر از هر چریک آرمانخواه و عامی سلاح بدست هوش از کف داده…
من فروید نیستم و این سندروم خلق ناشده خواهد مرد
T.me/rAheomid
امیر کیست؟آیا صرفا یک موجود ناهنجار دارای انواع اختلالات شخصیتی و روانی؟
یک عاشق به شیوهی فرهاد که سرانجام کلنگ بر سر خود میکوبد یا یک مجنون دوران جدید که نمیخواهد لیلایش دوباره قسمت ابنالسلام بشود؟
یک مزور فرصت جو که برای هدفش به ریسمان عشق چنگ میاندازد و از هر وسیلهای برای رسیدن به هدف استفاده می
کند؟
به گمان من امیر یک شخصیت نیست.یک تیپ هم نیست.امیر نمایندهی نوعی جریان برآمده از دل اجتماع ایرانی پس از مشروطه است که با شروع پرسرعت و قدرتمند موج اول و دوم تجدد آمرانه دوران پهلوی تنآورتر شد…
امیر موجودیتیست که از منزلت باختگی و بی هویتی نطفه میبندد.موجودی که معنای سنتی پیشین را باور ندارد.نه مانند پدر، بندی سنت و مذهب است.نه همچون برادر شورشی آرمانخواه.نه شبیه دوست و همپیالهاش پاسدار و پایبند دستگاه تجدد…
نه به دانشگاه راه پیدا کرده تا جایگاه قابل اعتنایی پیدا کند نه شغل و درآمد درست و درمانی دارد…
اما امان از خرده هوشی که دارد و سوادی که اجازهی کتاب خواندن میدهد.او معتاد کتاب خواندن است چون پناهگاه اوست.پروازش نمیدهد اما گریزگاه اوست.میتواند آدمها را مبهوت اطلاعات کند و مقهور دانستههایش.اما در نظم تازه جایگاهی ندارد.
دیگر نه اهل تسکین دین و هنجارههای مذهب است نه آرمانی در سر دارد و نه مسند و جایگاهی در دستگاه موجود…
نه عامیست که با گنج قارون و ممل آمریکایی به رویا برود، نه لوطی کلاه مخملیست که سودای قیصر شدن داشته باشد، نه با چهگوارا شدن و جهان بی طبقه میانهای دارد…
او سهمش را از تجدد و نظم موجود میخواهد.دلبستهی زیست تازه و جاتانوگا و مولن روژ است اما نه وسعش میرسد و نه طبقهی اجتماعی و اقتصادیش در آن حد است…
امیر به هیچ قراری پایبند نیست.کنعانی ندارد.قبلهاش نه شورویست نه کعبهی مرسوم…
اعلامیهی ضد حکومت چاپ میکند.با ساواک همکاری میکند.به دختری که عاشقش بود وقعی نمیگذارد.به دوست و همپالکی کودکیاش با اولین رنجش پشت پا میزند.از پدر و خانواده میگریزد و سرگردان و بیسرپناه میشود.برای رسیدن به مطلوب از هیچ بی اخلاقی و سرکشی و ترفندی فروگذار نمیکند و سرانجام و ناخواسته و ناگزیر خود را و معشوق را و همگان را غرقهی سیلابی زندگیفرسا میکند…
عقدهی امیر هنوز هم با قوت و قدرت در کار است.عشقش سلاحیست ویرانگرتر از هر چریک آرمانخواه و عامی سلاح بدست هوش از کف داده…
من فروید نیستم و این سندروم خلق ناشده خواهد مرد
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر دستی که برای مدال امثال مبینا نعمت زاده زدیم، مبدل به سیلی محکمی شد که به صورت خدمتگزاران این خاک زده شد… درست شبیه آن مشتهایی که گره کردیم و مرگ برهایی که گفتیم… مشتهای که سرانجام بر دهان دلسوزان مملکت خورد و خاک مرگ را در تمام کوچهها پاشید…
متاسفم که خودم هم برای آن مدال لعنتی هورا کشیدم…
@rAheomid
متاسفم که خودم هم برای آن مدال لعنتی هورا کشیدم…
@rAheomid
«انسان میتواند بدون خوشبختی هم زندگی کند، اما بدون خدا و بدون یک ایده بزرگ، نه.»
چندین بار برادران کارامازوف را خواندهام.یک بار هم صوتیاش را شنیدهام اما هنوز هم پر است از گوشههای ناشناخته… خاصه آن تکهی مفتش اعظم…
روزگاری روانپزشکی کاربلد نوشته بود که برعکس غرب که اسطورههایش پر است از پدرکشی، مشرق زمین لب به لب از فرزندکشی است.در اسطورههای دینی و حماسی…
پدر تنها والد نیست.صاحب بچه است.نانش میدهد اما اخته هم میکند…
برای من پیرپسر نمایش لیبیدوی مهار ناشدهای است که هر چیز دیگر را میبلعد.لیبیدوی کهنسالی که ناگهان از قید اخلاق و آرمان و دین خارج شد و سکان اجتماع بحران زدهی ایران را به دست گرفت…
نمیدانم که فروید این لفظ را از داستایوفسکی به عاریت گرفت یا شوپنهاور اما معنایش تنها میل جنسی نیست.خواست زندگیست.میل به استیلا و فتح تمام قلهها و منزلتها…
پیرپسر، روایت مصادرهی حال و آینده به دست زورمند گذشته است.گذشتهی شورمند و زورمندی که لیبیدویی عریان و بی نقاب است.قدرتش تنها در بازوها و سلاحش نیست.او روایتها را هم مصادره میکند.از کودتا، رستاخیز میسازد.برای شکست جشن پیروزی راه میاندازد و شرافت را با ثروت بیحسابش معامله میکند…
لیبیدویی که فرزندانش را اخته میکند.ترس اختگی در علی(ابله یا آلکسی) مبدل به نقاب مسیح و وسواس شرافت میشود… رضا (اسمردیاکف) را از هویت تهی میکند.روی ثروت جامعه شتک میزند و پس از مکیدن خونش، جسدش را انکار میکند…
لیبیدویی که روزگاری چریک میشود، روزگاری لباس دین میپوشد، گاهی روشنفکر میشود زمانی لوطی و وقتی دیگر یاغی و بزهکار و گردنه بند…
آیا پیرپسر نوعی حدیث نفس و انتقام و انتقاد پسر علیه پدر است؟چرا کارگردان شعری از پدرش را روی دیوار محفل هنری پوچ و فاسد نقش میزند؟
همیشه میگفتم که روزگار امروز ما بسیار مشابه قرن نوزدهم روسیه است نه اتحاد جماهیر شوروی(آنطور که مرحوم اشتری گمان میکرد) و تنها تفاوتمان این است که چخوف و داستایوفسکی و گنجاروف نداریم.
فیلم از پیرنگ برادران کارامازوف و شخصیتها بهره گرفته و فضا هم اغلب شبیه فیلمهای روسی، داخلی و تاریک است اما در مفهوم فاصلهها دارد.اثر داستایوفسکی هستی شناسی بهت آلود و سرگشتگی آدم هویت و خدامرده را تصویر میکند اما پیرپسر ادعانامهای علیه آن لیبیدوی کهنسال رها شده پس از مشروطه است که ورای لباسی که به تن دارد تمام امروز را از آن خود میخواهد و دست بردار هم نیست.قصه ورای رابطهی حاکم و محکوم و دولت و ملت است و در کتابفروشی و محافل هنری و روشنفکری و سمساری و مردم کوچه و بازار هم ساری و جاریست…
هیچ قفلی با کلید باز نمیشود انگار و باید در پی شکستن قفلها و حصارها بود…
چه کسی غیر از لیلا حاتمی میتوانست بی بند و باری و جاه طلبی معصومانهی رعنا(گروشنکا) را به نمایش بگذارد(هدیه تهرانی هم البته انتخاب خوبی میتوانست باشد).آیا رعنا اختلال شخصیت مرزی و هیستریانیک دارد؟
آیا ناگهان از خواب خوش آموزههای آرمانی پدر بیدار شده و سهمش را میخواهد؟
آیا دچار دو راهی شرافت و خباثت است؟
انتخاب رویگری برای نقش پدر روشنفکر آرمانگرای دچار زوال و افول بسیار بجاست.انگار خودش را در آن نقش کوتاه بازی میکند.
حامد بهداد بسیار منطقی و زیبا نقش را درآورده.
رضا هم از پس نمایش شخصیت منفعل-تهاجمی(پسیو-اگرسیو) به خوبی برآمده است
از پورشیرازی چیزی نمیگویم چون ناگفته پیداست…
حتی نقشهای فرعی کوتاه هم خوب بودند..
در تراژدی چیزی وجود دارد بنام کاتارسیس.بیننده با مرگ فجیع قهرمان دچار رعشه و شوک میشود اما بعد انگار خلاصی پیدا میکند و آرام میگیرد.مدتها بود کاتارسیس را در سینما تجربه نکرده بودم…
یک کشف هم کردم:
لیلا حاتمی چه زیبایی یواشکی و ممتدی دارد.مثل شرابی که آرام آرام میگیرد اما مست نمیکند… معصومیت این زیبایی، اروس را به طرز ماهرانهای مخفی نگاه میدارد…
T.me/rAheomid
چندین بار برادران کارامازوف را خواندهام.یک بار هم صوتیاش را شنیدهام اما هنوز هم پر است از گوشههای ناشناخته… خاصه آن تکهی مفتش اعظم…
روزگاری روانپزشکی کاربلد نوشته بود که برعکس غرب که اسطورههایش پر است از پدرکشی، مشرق زمین لب به لب از فرزندکشی است.در اسطورههای دینی و حماسی…
پدر تنها والد نیست.صاحب بچه است.نانش میدهد اما اخته هم میکند…
برای من پیرپسر نمایش لیبیدوی مهار ناشدهای است که هر چیز دیگر را میبلعد.لیبیدوی کهنسالی که ناگهان از قید اخلاق و آرمان و دین خارج شد و سکان اجتماع بحران زدهی ایران را به دست گرفت…
نمیدانم که فروید این لفظ را از داستایوفسکی به عاریت گرفت یا شوپنهاور اما معنایش تنها میل جنسی نیست.خواست زندگیست.میل به استیلا و فتح تمام قلهها و منزلتها…
پیرپسر، روایت مصادرهی حال و آینده به دست زورمند گذشته است.گذشتهی شورمند و زورمندی که لیبیدویی عریان و بی نقاب است.قدرتش تنها در بازوها و سلاحش نیست.او روایتها را هم مصادره میکند.از کودتا، رستاخیز میسازد.برای شکست جشن پیروزی راه میاندازد و شرافت را با ثروت بیحسابش معامله میکند…
لیبیدویی که فرزندانش را اخته میکند.ترس اختگی در علی(ابله یا آلکسی) مبدل به نقاب مسیح و وسواس شرافت میشود… رضا (اسمردیاکف) را از هویت تهی میکند.روی ثروت جامعه شتک میزند و پس از مکیدن خونش، جسدش را انکار میکند…
لیبیدویی که روزگاری چریک میشود، روزگاری لباس دین میپوشد، گاهی روشنفکر میشود زمانی لوطی و وقتی دیگر یاغی و بزهکار و گردنه بند…
آیا پیرپسر نوعی حدیث نفس و انتقام و انتقاد پسر علیه پدر است؟چرا کارگردان شعری از پدرش را روی دیوار محفل هنری پوچ و فاسد نقش میزند؟
همیشه میگفتم که روزگار امروز ما بسیار مشابه قرن نوزدهم روسیه است نه اتحاد جماهیر شوروی(آنطور که مرحوم اشتری گمان میکرد) و تنها تفاوتمان این است که چخوف و داستایوفسکی و گنجاروف نداریم.
فیلم از پیرنگ برادران کارامازوف و شخصیتها بهره گرفته و فضا هم اغلب شبیه فیلمهای روسی، داخلی و تاریک است اما در مفهوم فاصلهها دارد.اثر داستایوفسکی هستی شناسی بهت آلود و سرگشتگی آدم هویت و خدامرده را تصویر میکند اما پیرپسر ادعانامهای علیه آن لیبیدوی کهنسال رها شده پس از مشروطه است که ورای لباسی که به تن دارد تمام امروز را از آن خود میخواهد و دست بردار هم نیست.قصه ورای رابطهی حاکم و محکوم و دولت و ملت است و در کتابفروشی و محافل هنری و روشنفکری و سمساری و مردم کوچه و بازار هم ساری و جاریست…
هیچ قفلی با کلید باز نمیشود انگار و باید در پی شکستن قفلها و حصارها بود…
چه کسی غیر از لیلا حاتمی میتوانست بی بند و باری و جاه طلبی معصومانهی رعنا(گروشنکا) را به نمایش بگذارد(هدیه تهرانی هم البته انتخاب خوبی میتوانست باشد).آیا رعنا اختلال شخصیت مرزی و هیستریانیک دارد؟
آیا ناگهان از خواب خوش آموزههای آرمانی پدر بیدار شده و سهمش را میخواهد؟
آیا دچار دو راهی شرافت و خباثت است؟
انتخاب رویگری برای نقش پدر روشنفکر آرمانگرای دچار زوال و افول بسیار بجاست.انگار خودش را در آن نقش کوتاه بازی میکند.
حامد بهداد بسیار منطقی و زیبا نقش را درآورده.
رضا هم از پس نمایش شخصیت منفعل-تهاجمی(پسیو-اگرسیو) به خوبی برآمده است
از پورشیرازی چیزی نمیگویم چون ناگفته پیداست…
حتی نقشهای فرعی کوتاه هم خوب بودند..
در تراژدی چیزی وجود دارد بنام کاتارسیس.بیننده با مرگ فجیع قهرمان دچار رعشه و شوک میشود اما بعد انگار خلاصی پیدا میکند و آرام میگیرد.مدتها بود کاتارسیس را در سینما تجربه نکرده بودم…
یک کشف هم کردم:
لیلا حاتمی چه زیبایی یواشکی و ممتدی دارد.مثل شرابی که آرام آرام میگیرد اما مست نمیکند… معصومیت این زیبایی، اروس را به طرز ماهرانهای مخفی نگاه میدارد…
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
چرا وقتی کسی میخواهد از ایران تعریف کند هی به تاریخ مراجعه میکند؟
اگر ملیگراییاش باستانگرایانه باشد از کوروش مثال میآورد و فردوسی و رستم و زرتشت و آتش و اینجور چیزها… تخت جمشید را هم میزند تنگش و اگر کمی اندیشهدوست باشد حکمت خسروانی را هم یاد میکند و فحشی به اسکندر و اعراب میدهد
اگر ایرانگراییاش کمی اخیرتر باشد و رگههایی از اسلام و تشیع هم داشته باشد از سعدی و حافظ میگوید و تساهل و تسامح ایرانی و شکوه اصفهان صفوی و شیراز وکیلالرعایا و قوت شمشیر نادر و کلات نادری…
اگر حالات عرفانی و جهان وطنی و ناکجاآبادی داشته باشد از سهروردی مثال میآورد و مولانا و ای برادر تو همه اندیشهای و سماع و کلاغان شهر آبادان چه دانند…
البته قاجارها را کسی گردن نمیگیرد.شاید چون اخیر هستند و ابنیهی چندانی نداشتند و فلسفهی سیاسی برجستهای… شاید هم چون چاپ آمد و عکس و فیلم، چندان اجازهی افسانه پردازی نداد… آن کتک و شکست از روسها هم مزید علت شد…
عدهای هم هستند که تاریخشان از همین ابتدای قرن گذشته و با سلسلهی پهلوی آغاز میشود و از شکوه و اعتلا وطن در آن دوران میگویند و گواهی بر هویت و تمدن و فرهنگ درخشان ایران میآورند.البته که مدارک هم کافیست و آمارها گویا…
همهی این روده راهاندازی را انجام دادم که برگردم به بحث پریشب با آخرین مراجع:
آقای سبیل سپید صورت تر و تمیز رشتی که عین مرحوم دکتر علی بهزادی بود و شکل و بویاش آدم را به مدرسهی ابتدایی دوران شاهنشاهی و دفتر مدیر مدرسه میبرد…
خسته بودم و عصبی از دست یکی از این مریضهایی که چون پاسبان بود فکر میکرد باید دفتر مرا هم مدیریت کند و مریضها را به صف کند و نگذارد زمان ویزیت اینقدر طول بکشد تا وقت گرانبهایش تلف نشود…
به آقای مدیر مدرسهی شاهنشاهی گفته بودم که دیگر کار تمام است و هیچ امیدی به امروز و فردای مملکت نیست و بی فرهنگی و بدویت بیداد میکند و هیچ مقاومت و تحرکی هم نیست و از اینجور نقهای تکراری…
مدیر لبخند کمرنگ و دوری زده بود و گفته بود:
عصبانیت آدم را پشت پنجرهای مینشاند که شیشههایش را غبار و لکه و ترک لب به لب کرده…
هر وقت چاییات را سرکشیدی و خستگیات در رفت به این نکته دقت کن که آمار زاد و ولد چقدر پایین آمده…
من این را نوعی مقاومت در عین تسلیم و حرکت در شکل سکون میبینم…
مقایسه کن با اجتماعهای مصیبت زده و بحراندیدهی همین دور و بر…
فرق جامعه و اجتماع در همین است دکتر جان… جامعه تاریخ و پیوندی دارد که به سادگی به آن بالاییهای از پایین جوشیده اجازه نمیدهد که به مسیری که دلشان میخواهد ببرندش… انگار میداند که مفرغ نباید جای طلا بنشیند و حالا که مجالی برای زندگی نیست باید به حالت هاگوارگی تن داد…
همین یک آمار برای فهم و شناخت این هویت گویاست… همین یک نشانه حساب این مردم را از مابقی آدمهای این فلات جدا میکند…
نگاهش شبیه مدیر دبستان نوردانش به دانش آموز کلاس سوم الف بود…
T.me/rAheomid
اگر ملیگراییاش باستانگرایانه باشد از کوروش مثال میآورد و فردوسی و رستم و زرتشت و آتش و اینجور چیزها… تخت جمشید را هم میزند تنگش و اگر کمی اندیشهدوست باشد حکمت خسروانی را هم یاد میکند و فحشی به اسکندر و اعراب میدهد
اگر ایرانگراییاش کمی اخیرتر باشد و رگههایی از اسلام و تشیع هم داشته باشد از سعدی و حافظ میگوید و تساهل و تسامح ایرانی و شکوه اصفهان صفوی و شیراز وکیلالرعایا و قوت شمشیر نادر و کلات نادری…
اگر حالات عرفانی و جهان وطنی و ناکجاآبادی داشته باشد از سهروردی مثال میآورد و مولانا و ای برادر تو همه اندیشهای و سماع و کلاغان شهر آبادان چه دانند…
البته قاجارها را کسی گردن نمیگیرد.شاید چون اخیر هستند و ابنیهی چندانی نداشتند و فلسفهی سیاسی برجستهای… شاید هم چون چاپ آمد و عکس و فیلم، چندان اجازهی افسانه پردازی نداد… آن کتک و شکست از روسها هم مزید علت شد…
عدهای هم هستند که تاریخشان از همین ابتدای قرن گذشته و با سلسلهی پهلوی آغاز میشود و از شکوه و اعتلا وطن در آن دوران میگویند و گواهی بر هویت و تمدن و فرهنگ درخشان ایران میآورند.البته که مدارک هم کافیست و آمارها گویا…
همهی این روده راهاندازی را انجام دادم که برگردم به بحث پریشب با آخرین مراجع:
آقای سبیل سپید صورت تر و تمیز رشتی که عین مرحوم دکتر علی بهزادی بود و شکل و بویاش آدم را به مدرسهی ابتدایی دوران شاهنشاهی و دفتر مدیر مدرسه میبرد…
خسته بودم و عصبی از دست یکی از این مریضهایی که چون پاسبان بود فکر میکرد باید دفتر مرا هم مدیریت کند و مریضها را به صف کند و نگذارد زمان ویزیت اینقدر طول بکشد تا وقت گرانبهایش تلف نشود…
به آقای مدیر مدرسهی شاهنشاهی گفته بودم که دیگر کار تمام است و هیچ امیدی به امروز و فردای مملکت نیست و بی فرهنگی و بدویت بیداد میکند و هیچ مقاومت و تحرکی هم نیست و از اینجور نقهای تکراری…
مدیر لبخند کمرنگ و دوری زده بود و گفته بود:
عصبانیت آدم را پشت پنجرهای مینشاند که شیشههایش را غبار و لکه و ترک لب به لب کرده…
هر وقت چاییات را سرکشیدی و خستگیات در رفت به این نکته دقت کن که آمار زاد و ولد چقدر پایین آمده…
من این را نوعی مقاومت در عین تسلیم و حرکت در شکل سکون میبینم…
مقایسه کن با اجتماعهای مصیبت زده و بحراندیدهی همین دور و بر…
فرق جامعه و اجتماع در همین است دکتر جان… جامعه تاریخ و پیوندی دارد که به سادگی به آن بالاییهای از پایین جوشیده اجازه نمیدهد که به مسیری که دلشان میخواهد ببرندش… انگار میداند که مفرغ نباید جای طلا بنشیند و حالا که مجالی برای زندگی نیست باید به حالت هاگوارگی تن داد…
همین یک آمار برای فهم و شناخت این هویت گویاست… همین یک نشانه حساب این مردم را از مابقی آدمهای این فلات جدا میکند…
نگاهش شبیه مدیر دبستان نوردانش به دانش آموز کلاس سوم الف بود…
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
قبل از ماشین چاپ، کاتبها برای خودشان منزلتی داشتند.خاصه کاتبهای دربار.آنها بالانشین بودند و دانای اسرار و مورد احترام قدرت و رعیت…
نمونهی معروفشان همان ابوالفضل خان بیهقی است که برای خود ارج و عزتی داشت و البته تا به امروز هم دارد.حتی با اینکه کتاب تاریخیاش نصفه نیمه به امروزها رسیده…
ماشین چاپ کتابت را منسوخ کرد و نسل کاتبان را منقرض و دکان و دستگاهشان را تخته کرد.
*
اوس جبار برخلاف اسمش بسیار هم مهربان و نازک احوال بود.دکانی توی محله داشت و شاگرد و پادویی.یک حب کوچک تریاک بالا میانداخت و قوری چینی مردم را بند میزد.تعمیرات دیگری هم میکرد اما شغل اصلیاش همین چینی بند زنی بود.یک بار هم دیس بزرگ زینتی عمه را که من حین بازی شکسته بودم با استادی بند زد.چینی گران بود و چینی بند زنی شغلی به قاعده.خیلیها دلشان میخواست جای اوس جبار باشند اما من دوستتر داشتم که آب حوضی بشوم و آب حوضهای لجن گرفته را عوض کنم و قالیهای چرک شده را شستوشو کنم…
چینی که ارزان شد بند زدن از یاد رفت و آپارتمان حوضها را محو کرد و آب حوضیها را…
****
ما پزشکها اخلاف شمنها هستیم.آنها هم نوزاد به دنیا میآوردند و صرع و تشنج را درمان میکردند و زخم را.گیرم به روشی دیگر و با نگاهی دیگر…
دور نخواهد بود که پیشرفتهای علمی و ابزارهای تکنولوژیک و هوش مصنوعی خواهی نخواهی جای ما را خواهند گرفت همانجوری که ما جای شمنها و عزت و احترامشان را تا حد زیادی گرفتیم…
نمیدانم کی، اما روزگاری که شاید دور هم نباشد پزشکی شغل و منزلتی فراموش شده میشود که جایش در خاطرات و کتابهای تاریخی خواهد بود و دیگر لازم نیست کسی با فرسودن جان و تن، این کسوت را بپوشد و کسانی دچار زخم و رنجوری را به نوبتهایی گاه طولانی به حضور بپذیرد…
روز پزشک هم روزگاری دیگر شبیه سنتها و مراسم از یاد رفته خواهد شد…
فعلا که هستیم بگذار برای یک روز هم که شده خودمان را عزیز و محبوب ببینیم و حظی ببریم و حالی…
روز پزشک بر ما مبارک
😝😝😝
T.me/rAheomid
نمونهی معروفشان همان ابوالفضل خان بیهقی است که برای خود ارج و عزتی داشت و البته تا به امروز هم دارد.حتی با اینکه کتاب تاریخیاش نصفه نیمه به امروزها رسیده…
ماشین چاپ کتابت را منسوخ کرد و نسل کاتبان را منقرض و دکان و دستگاهشان را تخته کرد.
*
اوس جبار برخلاف اسمش بسیار هم مهربان و نازک احوال بود.دکانی توی محله داشت و شاگرد و پادویی.یک حب کوچک تریاک بالا میانداخت و قوری چینی مردم را بند میزد.تعمیرات دیگری هم میکرد اما شغل اصلیاش همین چینی بند زنی بود.یک بار هم دیس بزرگ زینتی عمه را که من حین بازی شکسته بودم با استادی بند زد.چینی گران بود و چینی بند زنی شغلی به قاعده.خیلیها دلشان میخواست جای اوس جبار باشند اما من دوستتر داشتم که آب حوضی بشوم و آب حوضهای لجن گرفته را عوض کنم و قالیهای چرک شده را شستوشو کنم…
چینی که ارزان شد بند زدن از یاد رفت و آپارتمان حوضها را محو کرد و آب حوضیها را…
****
ما پزشکها اخلاف شمنها هستیم.آنها هم نوزاد به دنیا میآوردند و صرع و تشنج را درمان میکردند و زخم را.گیرم به روشی دیگر و با نگاهی دیگر…
دور نخواهد بود که پیشرفتهای علمی و ابزارهای تکنولوژیک و هوش مصنوعی خواهی نخواهی جای ما را خواهند گرفت همانجوری که ما جای شمنها و عزت و احترامشان را تا حد زیادی گرفتیم…
نمیدانم کی، اما روزگاری که شاید دور هم نباشد پزشکی شغل و منزلتی فراموش شده میشود که جایش در خاطرات و کتابهای تاریخی خواهد بود و دیگر لازم نیست کسی با فرسودن جان و تن، این کسوت را بپوشد و کسانی دچار زخم و رنجوری را به نوبتهایی گاه طولانی به حضور بپذیرد…
روز پزشک هم روزگاری دیگر شبیه سنتها و مراسم از یاد رفته خواهد شد…
فعلا که هستیم بگذار برای یک روز هم که شده خودمان را عزیز و محبوب ببینیم و حظی ببریم و حالی…
روز پزشک بر ما مبارک
😝😝😝
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست…
مثل حالا نبود که در هر محلهای چند مطب و درمانگاه و داروخانه باشد و دکتر و دوا دم دست…
تمام بریانک، که پرجمعیت و متراکم بود یک درمانگاه داشت و یکی دوتا مطب…
زمستان که می شد و سرماخوردگی که فراوان میشد برای دیدن دکتر ساعتها باید توی نوبت مینشستی.درست شبیه همین کرونای خودمان…
مثل همیشه سرمای بدی خورده بودم و تب داشتم.بعدهای بعد فهمیدم که آلرژی دارم و سینوزیتی که تا همین امروز هم ادامه دارد.
من بودم و دماغ پر و تنی که گر گرفته بود.
عکاس دورهگرد عکسها را که گرفته بود به مادر گفته بود ایراد از من نیست. بچه خیلی مریض است و عکسهایش کج و معوج در میآید…
بعد رفته بودیم درمانگاه.چند ساعت بعد با نسخه و تهوع توی صف داروخانه بودیم….
نفهمیده بودم چطور و کی ولی گویا پمپ را باز کرده بودم و استفراغ شدیدی روی تمام داروخانه و دکتر داروساز که اسمش دکتر شهراسبی بود پاشیده بودم…
با اینکه مثل تمام داروسازها اخمو و گنده دماغ بود ولی گویا دلش سوخته بود و خودش سر و صورتم را شسته بود و قرص جوشان ویتامین سی (که آن روزها خوشمزهتر بود)را توی لیوان بزرگ چینی که آرم تبلیغاتی هم داشت حل کرده بود و به خوردم داده بود
نمیدانم اثر استفراغ بود یا قرص ویتامین سی یا آن محبت نامنتظر که یکهو حالم بهتر شد…
دکتر لیوان را هم به همراه یک بسته قرص جوشان به یادگاری داد تا یک عمر با آن لیوان و خاطرهی آن محبت نامنتظر حظ کنم..
جناب دکتر شهراسبی
شاید امروز دیگر در این دنیا حضور نداشته باشید اما یک نفر هست که هر بار لیوان تبلیغاتی و قرص جوشان و محبت نامنتظر میبیند یاد شما میکند…
کاش این دنیا هیچوقت از چنین خاطرههایی خالی نشود
روز داروسازی بر تمام داروسازان اخموی پر از محبت نامنتظر مبارک باشد
T.me/rAheomid
اشک در چشمان و بغضم در گلوست…
مثل حالا نبود که در هر محلهای چند مطب و درمانگاه و داروخانه باشد و دکتر و دوا دم دست…
تمام بریانک، که پرجمعیت و متراکم بود یک درمانگاه داشت و یکی دوتا مطب…
زمستان که می شد و سرماخوردگی که فراوان میشد برای دیدن دکتر ساعتها باید توی نوبت مینشستی.درست شبیه همین کرونای خودمان…
مثل همیشه سرمای بدی خورده بودم و تب داشتم.بعدهای بعد فهمیدم که آلرژی دارم و سینوزیتی که تا همین امروز هم ادامه دارد.
من بودم و دماغ پر و تنی که گر گرفته بود.
عکاس دورهگرد عکسها را که گرفته بود به مادر گفته بود ایراد از من نیست. بچه خیلی مریض است و عکسهایش کج و معوج در میآید…
بعد رفته بودیم درمانگاه.چند ساعت بعد با نسخه و تهوع توی صف داروخانه بودیم….
نفهمیده بودم چطور و کی ولی گویا پمپ را باز کرده بودم و استفراغ شدیدی روی تمام داروخانه و دکتر داروساز که اسمش دکتر شهراسبی بود پاشیده بودم…
با اینکه مثل تمام داروسازها اخمو و گنده دماغ بود ولی گویا دلش سوخته بود و خودش سر و صورتم را شسته بود و قرص جوشان ویتامین سی (که آن روزها خوشمزهتر بود)را توی لیوان بزرگ چینی که آرم تبلیغاتی هم داشت حل کرده بود و به خوردم داده بود
نمیدانم اثر استفراغ بود یا قرص ویتامین سی یا آن محبت نامنتظر که یکهو حالم بهتر شد…
دکتر لیوان را هم به همراه یک بسته قرص جوشان به یادگاری داد تا یک عمر با آن لیوان و خاطرهی آن محبت نامنتظر حظ کنم..
جناب دکتر شهراسبی
شاید امروز دیگر در این دنیا حضور نداشته باشید اما یک نفر هست که هر بار لیوان تبلیغاتی و قرص جوشان و محبت نامنتظر میبیند یاد شما میکند…
کاش این دنیا هیچوقت از چنین خاطرههایی خالی نشود
روز داروسازی بر تمام داروسازان اخموی پر از محبت نامنتظر مبارک باشد
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
یکی گفت:تا قبل از ماجرای زینب وفردوسی، اصلا فردوسی کجا بود؟عجیب نیست که فقط وقتی که به یکی و چیزی اهانت میشه یهویی یادش میافتیم و یقه جر میدیم؟وقتای دیگه جایگاه فردوسی و سنت و فرهنگ و این حرفا کجاس؟(با مقدمهای از هایدگر هم شروع کرد که نوشتهاش وزین باشه)
گفتم:
نه… اصلا هم عجیب نیست…وقتی که نوشتهای به زبان فارسی رو میخونیم، فردوسی اونجاست
وقتی که میخوای بفهمی میون اینهمه زمین و زمان و آدم، تو کجا قرار میگیری، یه کوچولو فردوسیه که جانمایی میکنه…
وقتی میخوای واسه امروز و فردات یه تصمیمی بگیری، یه تیکه از فردوسی هم اونجاس و کمکت میکنه
وقتی میخوای خوب و بد رو عیار سنجی کنی، یه کمی هم فردوسی باهاته
وقتی میخوای به کسی بگی دوسِت دارم… یا نه، ازت خوشم نمیآد… وقتی میخوای داد بزنی و فحش بدی یا دندون روی جیگر بگذاری و چیزی نگی، یه خرده فردوسی هم اونجاس…
ما هر روز مغزمونو چک نمیکنیم که ببینیم کجاست اما گاهی از نگاه دیگرونه که میفهمیم خوب کار میکنه یا نه…ما خیلی وقتا از طریق دیگری خودمون میفهمیم…
میدونی فرهنگ چیه؟
فر یعنی پیش رفتن… هنگ از هنگیختن میآید… همونی که بعدها شد هنجیدن… هنجار… فرهنگ یعنی یه آدم یا یه اجتماع رو به تلاش و به تکرار بالا و پیش ببری…
فرق تمدن و فرهنگ رو میدونی؟
تمدن با ابزار و علم و عقل شکل میگیره اما فرهنگ با تلاش و زمان و خون جگر… اصلا فرق آدم با فرهنگ و بی فرهنگ توی همون خون جگریه که در طی زمان خورده شده تا پیش و بالا بره… با ابزار میشه زمان متمدن شدن رو کوتاه کرد ولی با فرهنگ شدن خیلی میونبر نداره…
اگه میخوای جای فردوسی رو بدونی بهات بگم که یکی از تیکههای فرهنگ این تاریخ همین فردوسیه…
هر وقت خواستی سهل گیر و معتقد به آزادی بیان باشی با خودت فکر کن اگه تو خیابون یکی بهات گفت پدرسگ و یه کاسه از اون فضولات تقدیم پدرت کرد چه واکنشی داری؟…
یه بار که تازه قد کشیده بودم و فکر میکردم خیلی حالیمه و دیگه قاطی بزرگا شدم، یه جوک بیتربیتی رو با آب و تاب واسه مادرم تعریف کردم تا بخندونمش… خدابیآمرز حتی سرشو هم بلند نکرد.فقط زیر لب گفت برو دو تا نون بگیر و بیا عصرونهتو بخور و به درسات
برس… همون سکوت و بی محلی واسه یه عمرم بس بود…
من به آزادی بیان معتقدم.به طنز هم به عنوان یکی از ستونهای فرهنگ و ارتقا یک جامعه معتقدم… واکنشم به زینب خانم نه عصبیته نه تهدید و نه حتی تحدید و تنبیه…
فقط میگم عیار خودت رو نشون دادی… نه طنز بلدی.. نه ادبیات میفهمی… برو و یه گوشه بشین و به کارات فکر کن و سعی کن بالا و پیش بری…
البته که هر کسی یه نگاهی به زندگی داره… من بیشتر از این واکنش نشون نمیدم… بخصوص که چون از ژانر طنز خوشم نمیآد، نه ایشون رو دنبال میکنم نه سایرین رو… البته بحز عبید زاکانی که همیشه همراهمه… لامصب حتی با زشتترین کلمات هم زیبایی درست میکنه..
طنز سختترین گونهی هنریه… کار هر کسی نیست…
گاهی سکوت و بیمحلی خیلی محکم فر آدمارو هنگیخته میکنه …
T.me/rAheomid
گفتم:
نه… اصلا هم عجیب نیست…وقتی که نوشتهای به زبان فارسی رو میخونیم، فردوسی اونجاست
وقتی که میخوای بفهمی میون اینهمه زمین و زمان و آدم، تو کجا قرار میگیری، یه کوچولو فردوسیه که جانمایی میکنه…
وقتی میخوای واسه امروز و فردات یه تصمیمی بگیری، یه تیکه از فردوسی هم اونجاس و کمکت میکنه
وقتی میخوای خوب و بد رو عیار سنجی کنی، یه کمی هم فردوسی باهاته
وقتی میخوای به کسی بگی دوسِت دارم… یا نه، ازت خوشم نمیآد… وقتی میخوای داد بزنی و فحش بدی یا دندون روی جیگر بگذاری و چیزی نگی، یه خرده فردوسی هم اونجاس…
ما هر روز مغزمونو چک نمیکنیم که ببینیم کجاست اما گاهی از نگاه دیگرونه که میفهمیم خوب کار میکنه یا نه…ما خیلی وقتا از طریق دیگری خودمون میفهمیم…
میدونی فرهنگ چیه؟
فر یعنی پیش رفتن… هنگ از هنگیختن میآید… همونی که بعدها شد هنجیدن… هنجار… فرهنگ یعنی یه آدم یا یه اجتماع رو به تلاش و به تکرار بالا و پیش ببری…
فرق تمدن و فرهنگ رو میدونی؟
تمدن با ابزار و علم و عقل شکل میگیره اما فرهنگ با تلاش و زمان و خون جگر… اصلا فرق آدم با فرهنگ و بی فرهنگ توی همون خون جگریه که در طی زمان خورده شده تا پیش و بالا بره… با ابزار میشه زمان متمدن شدن رو کوتاه کرد ولی با فرهنگ شدن خیلی میونبر نداره…
اگه میخوای جای فردوسی رو بدونی بهات بگم که یکی از تیکههای فرهنگ این تاریخ همین فردوسیه…
هر وقت خواستی سهل گیر و معتقد به آزادی بیان باشی با خودت فکر کن اگه تو خیابون یکی بهات گفت پدرسگ و یه کاسه از اون فضولات تقدیم پدرت کرد چه واکنشی داری؟…
یه بار که تازه قد کشیده بودم و فکر میکردم خیلی حالیمه و دیگه قاطی بزرگا شدم، یه جوک بیتربیتی رو با آب و تاب واسه مادرم تعریف کردم تا بخندونمش… خدابیآمرز حتی سرشو هم بلند نکرد.فقط زیر لب گفت برو دو تا نون بگیر و بیا عصرونهتو بخور و به درسات
برس… همون سکوت و بی محلی واسه یه عمرم بس بود…
من به آزادی بیان معتقدم.به طنز هم به عنوان یکی از ستونهای فرهنگ و ارتقا یک جامعه معتقدم… واکنشم به زینب خانم نه عصبیته نه تهدید و نه حتی تحدید و تنبیه…
فقط میگم عیار خودت رو نشون دادی… نه طنز بلدی.. نه ادبیات میفهمی… برو و یه گوشه بشین و به کارات فکر کن و سعی کن بالا و پیش بری…
البته که هر کسی یه نگاهی به زندگی داره… من بیشتر از این واکنش نشون نمیدم… بخصوص که چون از ژانر طنز خوشم نمیآد، نه ایشون رو دنبال میکنم نه سایرین رو… البته بحز عبید زاکانی که همیشه همراهمه… لامصب حتی با زشتترین کلمات هم زیبایی درست میکنه..
طنز سختترین گونهی هنریه… کار هر کسی نیست…
گاهی سکوت و بیمحلی خیلی محکم فر آدمارو هنگیخته میکنه …
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید
ترانههای گوگوش، یه دختر بیست و دو سه سالهی تهرونی بود که دانشکدهی هنرهای زیبا قبول شده بود و کلی از پسرا عاشقش بودن ولی اون دل به عماد بسته بود که ته ریش داشت و پرخاشگر و اهل دود بود و سکس وحشیانه که خب، این دختر اهلش نبود و فقط بوس و بغل و شعر و گل میخواست…
مهستی اما از زن میانهسالی میخوند که شوهرش خل وضع و دهن بین بود و همهی مال و اموالشو از دست داده بود و حالا معلوم نبود چطور باید دختر دم بختشو راهی خونهی شوهر کنه… زنی که برخلاف خواست خانواده زن اون مردک ببو شده بود و نه راه پس داشت و نه راه پیش… چه خواستگارایی هم داشت ولی حیف… پدر عشق بسوزه…
هایده یه زن قلچماق رو میخوند که از کتلت خونگی شروع کرده بود وحالا یه رستوران مرتب با کلی خدمه داشت.دستپختشم حرف نداشت و خیلی اهل لاو استوری و این حرفا نبود… تا حالا پنج شیش بار هم تجدید فراش کرده بود ولی هیچ مردی طاقت و توان حریف شدن با همچین ماده شیری رو نداشت…
حمیرا هم از شوهر عیاش و ولخرجی میخوند که هر چند عاشق خوبی بود و آشنا به آداب و قواعد بستر اما گریزپا و تنوع طلب هم بود و خون به جیگرش میکرد…
نلی یه دختر دبیرستانی بود که عاشق مکانیکی سر کوچه شده بود ولی نه این دلشو داشت که به پسره بگه، نه اون پسره تخمشو داشت که پا جلو بذاره… از بس که داداشای غیرتی و بابای گنده دماغ خرمذهب داشت…
مرضیه مادربزرگ تحصیلکردهای بود که گرچه بهارش گذشته بود ولی گاهی به یاد یار رفته و عشق مرده زمزمهی سوزناکی میکرد…
داریوش یه پسر خوش قیافهی جنوب شهری بود که باباش کارگر ایرانناسیونال بود و عیالوار… یه دست لباس دخترکش داشت که به تن میکشید و میرفت اون بالاها دختربازی و دلبری… خیلیم خاطرخواه داشت و آخرشم تو دو تا عرق خوری کلکش کنده شد و اهل دود شد و خاکسترنشین… خیلیام خواستن نجاتش بدن اما نشد که نشد..
ستار بچهی بالا بود و دانشجوی ادبیات و حسابی اتو کشیده.حتی توی رختخواب و وقت جماع هم خجالت میکشید لباساشو دربیآره و هی معذرت میخواست… ولی خب، متصل انجام میداد و هی حمام بود و ادوکلن و افترشیو…
ابی شاگرد چلوکبابی بود که دلش میخواست خلبان بشه و اونیفورم بپوشه و مهماندارارو با میلهی ابونیتی امتحان کنه.دزدکی حشیش میزد و گاهی سری به محلهی جمشید میزد و حسرتاشو تمرین میداد…
معین رانندهی خط راه آهن-پهلوی بود اما خیلی مرتب و تر و تمیز.مرتب دستمال دستش بود و به سر و روی ماشین میکشید.ماشینش بوی گل میداد و برق میزد.اهل نجسی خوردن نبود و مرد خانواده.فقط هم شب جمعه.غسل ارتماسی و ترتیبی رو هم با وسواس انجام میداد…
عباس قادری اما همه جا بود.تو بقالی، چلوکبابی، باطری سازی، بنگاه ماشین، املاکی، مصالح فروشی، حمام عمومی، سبزی فروشی، باغات داراب، شالیزارای گیلان، زیر سی و سه پل، امامزاده معصوم، گجیل تبریز…
زد و تو زیارت عاشق یه دختر چادری شد و توبه کرد و دست از محلهی جمشید و زنای بدنام کشید و قلعهرو آتیش زد و شیشهی عرقفروشی رو آورد پایین و مومن شد… هر چی هم جواد یساری تو گوشش خوند که از این دختره واسه تو زن در نمیآد به خرجش نرفت که نرفت…
حالا هم همه جا هست.شکسته، بغض آلود، پریشون… اما دیگه حتی حوصلهی نوحه هم نداره چه برسه به آواز…
T.me/rAheomid
مهستی اما از زن میانهسالی میخوند که شوهرش خل وضع و دهن بین بود و همهی مال و اموالشو از دست داده بود و حالا معلوم نبود چطور باید دختر دم بختشو راهی خونهی شوهر کنه… زنی که برخلاف خواست خانواده زن اون مردک ببو شده بود و نه راه پس داشت و نه راه پیش… چه خواستگارایی هم داشت ولی حیف… پدر عشق بسوزه…
هایده یه زن قلچماق رو میخوند که از کتلت خونگی شروع کرده بود وحالا یه رستوران مرتب با کلی خدمه داشت.دستپختشم حرف نداشت و خیلی اهل لاو استوری و این حرفا نبود… تا حالا پنج شیش بار هم تجدید فراش کرده بود ولی هیچ مردی طاقت و توان حریف شدن با همچین ماده شیری رو نداشت…
حمیرا هم از شوهر عیاش و ولخرجی میخوند که هر چند عاشق خوبی بود و آشنا به آداب و قواعد بستر اما گریزپا و تنوع طلب هم بود و خون به جیگرش میکرد…
نلی یه دختر دبیرستانی بود که عاشق مکانیکی سر کوچه شده بود ولی نه این دلشو داشت که به پسره بگه، نه اون پسره تخمشو داشت که پا جلو بذاره… از بس که داداشای غیرتی و بابای گنده دماغ خرمذهب داشت…
مرضیه مادربزرگ تحصیلکردهای بود که گرچه بهارش گذشته بود ولی گاهی به یاد یار رفته و عشق مرده زمزمهی سوزناکی میکرد…
داریوش یه پسر خوش قیافهی جنوب شهری بود که باباش کارگر ایرانناسیونال بود و عیالوار… یه دست لباس دخترکش داشت که به تن میکشید و میرفت اون بالاها دختربازی و دلبری… خیلیم خاطرخواه داشت و آخرشم تو دو تا عرق خوری کلکش کنده شد و اهل دود شد و خاکسترنشین… خیلیام خواستن نجاتش بدن اما نشد که نشد..
ستار بچهی بالا بود و دانشجوی ادبیات و حسابی اتو کشیده.حتی توی رختخواب و وقت جماع هم خجالت میکشید لباساشو دربیآره و هی معذرت میخواست… ولی خب، متصل انجام میداد و هی حمام بود و ادوکلن و افترشیو…
ابی شاگرد چلوکبابی بود که دلش میخواست خلبان بشه و اونیفورم بپوشه و مهماندارارو با میلهی ابونیتی امتحان کنه.دزدکی حشیش میزد و گاهی سری به محلهی جمشید میزد و حسرتاشو تمرین میداد…
معین رانندهی خط راه آهن-پهلوی بود اما خیلی مرتب و تر و تمیز.مرتب دستمال دستش بود و به سر و روی ماشین میکشید.ماشینش بوی گل میداد و برق میزد.اهل نجسی خوردن نبود و مرد خانواده.فقط هم شب جمعه.غسل ارتماسی و ترتیبی رو هم با وسواس انجام میداد…
عباس قادری اما همه جا بود.تو بقالی، چلوکبابی، باطری سازی، بنگاه ماشین، املاکی، مصالح فروشی، حمام عمومی، سبزی فروشی، باغات داراب، شالیزارای گیلان، زیر سی و سه پل، امامزاده معصوم، گجیل تبریز…
زد و تو زیارت عاشق یه دختر چادری شد و توبه کرد و دست از محلهی جمشید و زنای بدنام کشید و قلعهرو آتیش زد و شیشهی عرقفروشی رو آورد پایین و مومن شد… هر چی هم جواد یساری تو گوشش خوند که از این دختره واسه تو زن در نمیآد به خرجش نرفت که نرفت…
حالا هم همه جا هست.شکسته، بغض آلود، پریشون… اما دیگه حتی حوصلهی نوحه هم نداره چه برسه به آواز…
T.me/rAheomid
Telegram
امیدگاه
آنچه امید مرجمکی می بیند و می گوید