Forwarded from داکتِر بُرهان
ماشالا؛ سر شماست؟
آخه خیلی وقته جزئی از ته ماست.
آخه خیلی وقته جزئی از ته ماست.
دلم یه ذوق زیاد میخواد که از خوشحالی خوابم نبره و سکته کنم و بمیرم.
کاش یه بازنشسته بودم که بدوبدو و سگدوهاشو زده بود و الآن ملیح داشت سر صبح تو پارک پیاده روی میکرد.
If the World Was Ending
Kurt Hugo Schneider
"پناه ببر از ازدحام بیهودهٔ صداها، به آن صدای گرم و مهربان که نام کوچکت را به شعر مبدل میکند؛ حتی اگر هرگز صدایت نکرده باشد."
زندگی رو دور تنده و من فقط دلم میخواد چند دقیقه بدون اینکه زمان بگذره یکجا وایستم.
احساساتی که بروز داده نمیشن گولهی خشم میشن یا گولهی اضطراب یا مریضی.
دلم ازون خوابای خونهی مامان بزرگ میخواد. چراغ نفتی، صدای جیرجیرک، پاهای سردی که به لحاف بزرگ و پشمی و سنگین میخوره. بوی نون، شیر، تیکتاک ساعت. ازون خوابا که قبلش همه دور هم بین تاریکی و نور جمع میشدیم و ریزریز میخندیدیم. خیال خوش. دستای چروکت و آلبوم عکسات.
اینسری دیگه همه میگن یه درصدم نمیتونی. منم که کلهم خراب واسه همون یه درصد.