آدمه دیگه، یهو احساس میکنه حتی برای یکنفر هم توی دنیا مهم نیست( بیخود احساس نمیکنه)
غمرنگ
Photo
مطمئنا اگه اونجا بودم وقتی میخوند:
«بگو که از غم عشقت چگونه جان برهانم
چگونه این همه غم را به هر طرف بکشانم
نه پای رفتن از اینجا نه طاقتی که بمانم
چگونه دست دلم را به دست تو برسانم»
میزدم زیر گریه.
«بگو که از غم عشقت چگونه جان برهانم
چگونه این همه غم را به هر طرف بکشانم
نه پای رفتن از اینجا نه طاقتی که بمانم
چگونه دست دلم را به دست تو برسانم»
میزدم زیر گریه.
Forwarded from Papatya🌼 (Paapatya💛)
احتمال میدم آدم بشدت منزوی و افسرده ای شدم
تو ارتباط گرفتن که نگم اصلا هیچ
بماند که حتی ارتباطم با دوستای نزدیکمم سخت شده و یه جورای خجالت آور شده برام
تلفنم زنگ میخوره میترسم جواب بدم
تازه اگه شماره ناشناس باشه بدتر
پیام هیچ اصلا جواب دادنم یادم میره
و اینکه اگه این رفتارا ادامه دار باشه برام عجیب تر و ترسناکتر میشه
همینم چند ساعته دارم مینویسم
الانم نمیدونم به اشتراک بزارمش یا نه
هی میگم خب که چی
ولی خب اون موشک آبیه اون بغل میگه بزن روم
و میزنم ...
تو ارتباط گرفتن که نگم اصلا هیچ
بماند که حتی ارتباطم با دوستای نزدیکمم سخت شده و یه جورای خجالت آور شده برام
تلفنم زنگ میخوره میترسم جواب بدم
تازه اگه شماره ناشناس باشه بدتر
پیام هیچ اصلا جواب دادنم یادم میره
و اینکه اگه این رفتارا ادامه دار باشه برام عجیب تر و ترسناکتر میشه
همینم چند ساعته دارم مینویسم
الانم نمیدونم به اشتراک بزارمش یا نه
هی میگم خب که چی
ولی خب اون موشک آبیه اون بغل میگه بزن روم
و میزنم ...
غمرنگ
Photo
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغاز ، به یکدگر نرسیدن بود
+حسین منزوی
که هردو باورمان ز آغاز ، به یکدگر نرسیدن بود
+حسین منزوی