پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت54)
عملیات بازگشایی محور سنندج به دیواندره و سقز
با توجه به وضعیت شهر مریوان و مشکلاتی که برای پادگان مریوان، بخصوص نحوه تدارکات و پشتیبانیهای آن، که فقط توسط هوانیروز انجام میشد، وجود داشت، لذا بازگشائی این محور و آزادسازی شهر مریوان، در دستور کار قرارگاه عملیاتی مشترک قرار گرفت و برآورد عملیاتی و پشتیبانی عملیاتی به شرح ذیل انجام گرفت:
نیروهای عملیاتی
1- یک گردان تقویت شده از تیپ یک لشکر 28
2- حدود یک گردان بهعلاوه تعدادی از پیشمرگان کرد مسلمان از سپاه پاسداران
3- یک آتشبار توپخانه 105 میلیمتری از توپخانه لشکری لشکر 28
4- یک آتشبار پدافند هوایی 23 میلیمتری از گردان پدافند توپخانه (4 قبضه توپ 23مم)
5- یک دسته تانک اسکورپین ( شامل چهار قبضه تانک اسکورپین) + دو دستگاه نفربر از گردان تانک
6- یک گروه مین یاب از گردان مهندسی
7- یک گردان پیاده از لشکر 77 خراسان به منظور نیروی پدافندی و استقرار در پایگاهها به فرماندهی سرگرد پیاده میرفخرائی
8- یک تیم عملیاتی الف از نیروی مخصوص (تیپ 23 نوهد) به سرپرستی سروان حسین شهرامفر
9- یک تیم عملیاتی و پشتیبانی عملیاتی از هوانیروز
10-یک تیم بهداری شامل 4 دستگاه آمبولانس و دکتر پزشکیار
فرماندهی و ستاد پس از مشورت با دوستان، بخصوص افسرانی که تجربه رزم چریکی را در عملیات ظفار داشتند، نیروهای عمل کننده را به صورت دو ستون مجزا از هم تفکیک نمودند، به طوریکه این دو ستون به فاصله سه کیلومتر از هم حرکت نمایند، تا در موقع درگیری هر ستون، ستون بعدی بتواند ستون درگیر را از نظر آتش توپخانه و خمپاره حمایت نماید. البته ستون اول که در جلو حرکت میکرد، از نظر تعداد نیرو، بخصوص گروهان ضربت یا پیشرو که در جلوی ستون حرکت میکرد، قویتر بود. همه اقدامات و مقدمات کار فراهم شد و سازمان رزم هر دو ستون مشخص شد. فرماندهی ستون دوم به عهده من (سروان سید حسام هاشمی) بود. مقدمات کار انجام گرفت و نیروها در دو ستون در داخل پادگان آماده شدند و قرار بر این بود ساعت 4 صبح حرکت به طرف جاده مریوان آغاز شود.
تغییر در عملیات
حوالی ساعت 12 شب رکن دوم لشکر 28 سراسیمه به اتاق شهید صیاد رفت و مطالبی را به ایشان رساند. بلافاصله شهید صیاد مرا احضار کرد و گفت همه فرماندهان تا رده گردان و گروهان را سریعاً در اتاق توجیه احضار کنید، وقتی همه جمع شدند، به من اطلاع دهید. من هم با کمک برادران سپاهی، همه فرماندهان را که در گوشه و کنار دفتر اتاقهای ستاد و یا در نمازخانه استراحت میکردند، جمع کردم. صیاد به اتفاق برادر رحیم وارد سالن شدند. با مقدمه کوتاهی گفت، برابر اطلاع موثق، ضدانقلاب از جزئیات عملیات ما با خبر است و در تمام طول مسیر برایمان کمین گذاشتهاند. بنابراین، عملیات ما به همان نحوی که قبلاً سازماندهی شده و شما هم توجیه شدید، انجام میشود. منتها مسیر عملیات و هدف آن تغییر میکند. ما به جای حرکت به سوی مریوان به طرف دیواندره حرکت خواهیم کرد. این موضوع را فقط شما فرماندهان بدانید. لازم نیست امشب، حتی به نیروهایتان هم اطلاع بدهید. فردا صبح به جای حرکت به طرف جاده مریوان، به سوی جاده دیواندره خواهیم رفت.
عملیات بازگشایی محور سنندج به دیواندره و سقز
با توجه به وضعیت شهر مریوان و مشکلاتی که برای پادگان مریوان، بخصوص نحوه تدارکات و پشتیبانیهای آن، که فقط توسط هوانیروز انجام میشد، وجود داشت، لذا بازگشائی این محور و آزادسازی شهر مریوان، در دستور کار قرارگاه عملیاتی مشترک قرار گرفت و برآورد عملیاتی و پشتیبانی عملیاتی به شرح ذیل انجام گرفت:
نیروهای عملیاتی
1- یک گردان تقویت شده از تیپ یک لشکر 28
2- حدود یک گردان بهعلاوه تعدادی از پیشمرگان کرد مسلمان از سپاه پاسداران
3- یک آتشبار توپخانه 105 میلیمتری از توپخانه لشکری لشکر 28
4- یک آتشبار پدافند هوایی 23 میلیمتری از گردان پدافند توپخانه (4 قبضه توپ 23مم)
5- یک دسته تانک اسکورپین ( شامل چهار قبضه تانک اسکورپین) + دو دستگاه نفربر از گردان تانک
6- یک گروه مین یاب از گردان مهندسی
7- یک گردان پیاده از لشکر 77 خراسان به منظور نیروی پدافندی و استقرار در پایگاهها به فرماندهی سرگرد پیاده میرفخرائی
8- یک تیم عملیاتی الف از نیروی مخصوص (تیپ 23 نوهد) به سرپرستی سروان حسین شهرامفر
9- یک تیم عملیاتی و پشتیبانی عملیاتی از هوانیروز
10-یک تیم بهداری شامل 4 دستگاه آمبولانس و دکتر پزشکیار
فرماندهی و ستاد پس از مشورت با دوستان، بخصوص افسرانی که تجربه رزم چریکی را در عملیات ظفار داشتند، نیروهای عمل کننده را به صورت دو ستون مجزا از هم تفکیک نمودند، به طوریکه این دو ستون به فاصله سه کیلومتر از هم حرکت نمایند، تا در موقع درگیری هر ستون، ستون بعدی بتواند ستون درگیر را از نظر آتش توپخانه و خمپاره حمایت نماید. البته ستون اول که در جلو حرکت میکرد، از نظر تعداد نیرو، بخصوص گروهان ضربت یا پیشرو که در جلوی ستون حرکت میکرد، قویتر بود. همه اقدامات و مقدمات کار فراهم شد و سازمان رزم هر دو ستون مشخص شد. فرماندهی ستون دوم به عهده من (سروان سید حسام هاشمی) بود. مقدمات کار انجام گرفت و نیروها در دو ستون در داخل پادگان آماده شدند و قرار بر این بود ساعت 4 صبح حرکت به طرف جاده مریوان آغاز شود.
تغییر در عملیات
حوالی ساعت 12 شب رکن دوم لشکر 28 سراسیمه به اتاق شهید صیاد رفت و مطالبی را به ایشان رساند. بلافاصله شهید صیاد مرا احضار کرد و گفت همه فرماندهان تا رده گردان و گروهان را سریعاً در اتاق توجیه احضار کنید، وقتی همه جمع شدند، به من اطلاع دهید. من هم با کمک برادران سپاهی، همه فرماندهان را که در گوشه و کنار دفتر اتاقهای ستاد و یا در نمازخانه استراحت میکردند، جمع کردم. صیاد به اتفاق برادر رحیم وارد سالن شدند. با مقدمه کوتاهی گفت، برابر اطلاع موثق، ضدانقلاب از جزئیات عملیات ما با خبر است و در تمام طول مسیر برایمان کمین گذاشتهاند. بنابراین، عملیات ما به همان نحوی که قبلاً سازماندهی شده و شما هم توجیه شدید، انجام میشود. منتها مسیر عملیات و هدف آن تغییر میکند. ما به جای حرکت به سوی مریوان به طرف دیواندره حرکت خواهیم کرد. این موضوع را فقط شما فرماندهان بدانید. لازم نیست امشب، حتی به نیروهایتان هم اطلاع بدهید. فردا صبح به جای حرکت به طرف جاده مریوان، به سوی جاده دیواندره خواهیم رفت.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت55)
نحوه اجرای عملیات
راس ساعت 4، اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد بود، دقیق یادم نیست، صبح ستون بهسوی دیواندره حرکت خودش را آغاز کرد. جلودار ستون و یا همان گروهان ادغامی ضربت به فرماندهی سروان حسین شهرامفر، با رعایت تأمینی در جلوی ستون حرکت کرد و ستون دوم هم به فاصله زمانی 15 دقیقه و با رعایت فاصله سه کیلومتر حرکت خود را آغاز کرد. ارتباط بیسیمی بین من و صیاد برقرار بود، ستون ما، قبل از یک توقف کوتاهی داشت، تا بچهها نماز صبح را بخوانند و بعد به حرکت ادامه دادیم. حوالی سد قشلاق که رسیدیم، ستون اول درگیر شد، یعنی درگیری با ضدانقلاب در ورودی تونل اول بعد از سد بود. ضدانقلاب همه توان و نیروهایش را در محور مریوان مستقر کرده بود و در حوالی تونل اول، تعدادی نیروی تأمینی گذاشته بود و به کلی غافلگیر شد. یگان ضربتِ ما توانست ضربه کاری به آنها وارد نماید. تازه هوا روشن شده بود، نیروی ضدانقلاب که در ارتفاعات بالای تونل مستقر بودند، وقتی عظمت ستون را دیدند، با شلیک چند گلوله توپخانه، فرار را به قرار ترجیح دادند و از مهلکه گریختند؛ به این ترتیب قبل از طلوع آفتاب تونل به تصرف ما درآمد. از این لحظه به بعد، به دستور شهید صیاد، راهپیمایی ستون به صورت تاکتیکی و با احتیاط کامل پیش میرفت، به طوری که روز اول تا حوالی روستای حسنآباد پیش رفتیم. یک یا دو ساعت مانده به غروب آفتاب، در محل مناسبی کنار رودخانه هر دو ستون متوقف گردیدند و شهید صیاد دستور داد نیروهای تأمینی ارتفاعات اطراف را تصرف نمایند و با دفاع دورتادور، تأمین ستون برقرار گردد. یگانها و نگهبانان و پاسبخشها مشخص و علاوه بر آن، دو دسته آماده با تجهیزات کامل بیدار باشند. ضمناً مسئولیت کلی ستون در نیمه اول شب با خودش و برادر رحیم و در نیمه دوم شب با من و سروان شهرامفر باشد.
خاطرهای که در آن شب بهیاد ماندنی از شهید شهرامفر دارم که بعد از یکی دو دور گشت زدن و سرکشی به همه نگهبانان، شهرامفر به من گفت شما مواظب اوضاع باش، تا من کنار رودخانه به سر و صورتم آبی بزنم. کنار تخته سنگی نشسته بودم. حسین به کنار رودخانه رفت و وضو گرفت و در جای مناسبی شروع کرد به نماز خواندن. نماز خواندنش حدود نیم ساعتی به طول انجامید. شب مهتابی بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بود. صدای امواج یکنواخت رودخانه، آهنگ زیبایی را به وجود آورده بود. محو تماشای حسین و نماز خواندنش شده بودم. قنوتهایش طولانی بود، ولی به علت غرش امواج رودخانه صدایش را نمیشنیدم. بعد از اذان صبح من هم نماز صبح را خواندم، سپس ایشان اذان گفت و اکثر بچهها که از خستگی عملیات روز قبل در داخل خودرو یا کنار خودرو دراز کشیده و به خواب عمیقی فرو رفته بودند را برای نماز صبح بیدار کردیم.
صبح آن روز پس از صرف صبحانه که نان و پنیر بود و دو خودرو یخچال دار همراه ستون حمل میشد، حوالی ساعت 0730، ستون به حرکتش به طرف دیواندره ادامه داد. بجز یک درگیری کوچک در روستای حسینآباد تا دیواندره، ستون با مشکلی مواجه نبود و حوالی ساعت 11 صبح به ابتدای ورودی شهر دیواندره، که یک دشت وسیعی بود رسیدیم. دستور توقف ستون داده شد و مثل روز قبل دفاع دور تا دور ستون برقرار شد. گروهان ضربت و یگان برادران سپاهی وارد شهر شدند. ضدانقلاب از شهر گریخته بود و شهر دیواندره به تصرف برادران سپاهی درآمد.
نحوه اجرای عملیات
راس ساعت 4، اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد بود، دقیق یادم نیست، صبح ستون بهسوی دیواندره حرکت خودش را آغاز کرد. جلودار ستون و یا همان گروهان ادغامی ضربت به فرماندهی سروان حسین شهرامفر، با رعایت تأمینی در جلوی ستون حرکت کرد و ستون دوم هم به فاصله زمانی 15 دقیقه و با رعایت فاصله سه کیلومتر حرکت خود را آغاز کرد. ارتباط بیسیمی بین من و صیاد برقرار بود، ستون ما، قبل از یک توقف کوتاهی داشت، تا بچهها نماز صبح را بخوانند و بعد به حرکت ادامه دادیم. حوالی سد قشلاق که رسیدیم، ستون اول درگیر شد، یعنی درگیری با ضدانقلاب در ورودی تونل اول بعد از سد بود. ضدانقلاب همه توان و نیروهایش را در محور مریوان مستقر کرده بود و در حوالی تونل اول، تعدادی نیروی تأمینی گذاشته بود و به کلی غافلگیر شد. یگان ضربتِ ما توانست ضربه کاری به آنها وارد نماید. تازه هوا روشن شده بود، نیروی ضدانقلاب که در ارتفاعات بالای تونل مستقر بودند، وقتی عظمت ستون را دیدند، با شلیک چند گلوله توپخانه، فرار را به قرار ترجیح دادند و از مهلکه گریختند؛ به این ترتیب قبل از طلوع آفتاب تونل به تصرف ما درآمد. از این لحظه به بعد، به دستور شهید صیاد، راهپیمایی ستون به صورت تاکتیکی و با احتیاط کامل پیش میرفت، به طوری که روز اول تا حوالی روستای حسنآباد پیش رفتیم. یک یا دو ساعت مانده به غروب آفتاب، در محل مناسبی کنار رودخانه هر دو ستون متوقف گردیدند و شهید صیاد دستور داد نیروهای تأمینی ارتفاعات اطراف را تصرف نمایند و با دفاع دورتادور، تأمین ستون برقرار گردد. یگانها و نگهبانان و پاسبخشها مشخص و علاوه بر آن، دو دسته آماده با تجهیزات کامل بیدار باشند. ضمناً مسئولیت کلی ستون در نیمه اول شب با خودش و برادر رحیم و در نیمه دوم شب با من و سروان شهرامفر باشد.
خاطرهای که در آن شب بهیاد ماندنی از شهید شهرامفر دارم که بعد از یکی دو دور گشت زدن و سرکشی به همه نگهبانان، شهرامفر به من گفت شما مواظب اوضاع باش، تا من کنار رودخانه به سر و صورتم آبی بزنم. کنار تخته سنگی نشسته بودم. حسین به کنار رودخانه رفت و وضو گرفت و در جای مناسبی شروع کرد به نماز خواندن. نماز خواندنش حدود نیم ساعتی به طول انجامید. شب مهتابی بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بود. صدای امواج یکنواخت رودخانه، آهنگ زیبایی را به وجود آورده بود. محو تماشای حسین و نماز خواندنش شده بودم. قنوتهایش طولانی بود، ولی به علت غرش امواج رودخانه صدایش را نمیشنیدم. بعد از اذان صبح من هم نماز صبح را خواندم، سپس ایشان اذان گفت و اکثر بچهها که از خستگی عملیات روز قبل در داخل خودرو یا کنار خودرو دراز کشیده و به خواب عمیقی فرو رفته بودند را برای نماز صبح بیدار کردیم.
صبح آن روز پس از صرف صبحانه که نان و پنیر بود و دو خودرو یخچال دار همراه ستون حمل میشد، حوالی ساعت 0730، ستون به حرکتش به طرف دیواندره ادامه داد. بجز یک درگیری کوچک در روستای حسینآباد تا دیواندره، ستون با مشکلی مواجه نبود و حوالی ساعت 11 صبح به ابتدای ورودی شهر دیواندره، که یک دشت وسیعی بود رسیدیم. دستور توقف ستون داده شد و مثل روز قبل دفاع دور تا دور ستون برقرار شد. گروهان ضربت و یگان برادران سپاهی وارد شهر شدند. ضدانقلاب از شهر گریخته بود و شهر دیواندره به تصرف برادران سپاهی درآمد.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت56)
حوالی ساعت 11 صبح بود که از دور صدای هلیکوپتر در آسمان به گوشمان رسید. افسر رابط هوانیروز همراهمان، ارتباط خلبان را با صیاد برقرار کرد. صیاد با حالت عصبانی و تغیّر از خلبان توضیح خواست برای چه بدون درخواست ما پرواز کردید؟ مگر من نگفتم که به حالت استندبای (آماده) باشید؟ خلبان گفت به همراه فرمانده لشکر جناب سرهنگ صدری آمدیم. آنگاه گوشی را به سرهنگ صدری داد. سرهنگ صدری گفت ابوصیاد خسته نباشی، ما از شما بیخبر بودیم، برای خسته نباشید و خدا قوت شما آمدیم. چند لحظه بعد هلیکوپتر به زمین نشست و پس از احوال پرسی و صحبت کوتاهی، هلیکوپتر به سنندج برگشت.
برادران سپاهی و پیشمرگان کرد مسلمان در شهر مریوان مستقر شدند و بعدازظهر آن روز گروهان ضربت و یک گروهان ادغامی و دو قبضه توپ 23 میلیمتری به فرماندهی صیاد و برادر رحیم تا سقز پیش رفتند و در بین راه، هیچگونه درگیری نداشتند و از عصر همان روز مجدداً به دیواندره برگشتند. ما آن شب را در همان محل تجمع بیرون شهر با رعایت اصول تأمینی سپری کردیم و صبح روز بعد با راهپیمایی اداری تاکتیکی به سمت سنندج حرکت کردیم و حوالی ظهر به پادگان سنندج برگشتیم. بدین ترتیب، عملیات ما سه روز به طول انجامید: دو روز رفت و یک روز برگشت.
گردان 178 اعزامی از مشهد به فرماندهی سرگرد میرشکرائی که پس از ورود به سنندج در فرودگاه سنندج مستقر گردیده بود، در همان روز عملیات، پشت سر ستون ما حرکت کرد. مأموریت گردان، تأمین مسیر سنندج به دیواندره بود. این گردان با سلاح و تجهیرات کامل، بخصوص از نظر پرسنلی، صد در صد کامل بود. فرمانده گردان یک سرگرد قدیمی پا به سرهنگ دومی و معاونش نیز سرگرد ایرائی و دارای افسران و درجهداران کار آزموده بود. فرمانده گردان با بررسی مسیر و ایجاد پایگاههای مناسب در حد دسته و گروهان و استقرار مناسب مواضع خمپاره و یک آتشبار توپخانه 105میلیمتری کل مسیر را از سنندج تا دیواندره پوشش داده بود و تا زمانی که این گردان مسئولیت تأمین جاده را داشت، با قدرت و اقتدار از عهده مأموریتش برآمد.
حوالی ساعت 11 صبح بود که از دور صدای هلیکوپتر در آسمان به گوشمان رسید. افسر رابط هوانیروز همراهمان، ارتباط خلبان را با صیاد برقرار کرد. صیاد با حالت عصبانی و تغیّر از خلبان توضیح خواست برای چه بدون درخواست ما پرواز کردید؟ مگر من نگفتم که به حالت استندبای (آماده) باشید؟ خلبان گفت به همراه فرمانده لشکر جناب سرهنگ صدری آمدیم. آنگاه گوشی را به سرهنگ صدری داد. سرهنگ صدری گفت ابوصیاد خسته نباشی، ما از شما بیخبر بودیم، برای خسته نباشید و خدا قوت شما آمدیم. چند لحظه بعد هلیکوپتر به زمین نشست و پس از احوال پرسی و صحبت کوتاهی، هلیکوپتر به سنندج برگشت.
برادران سپاهی و پیشمرگان کرد مسلمان در شهر مریوان مستقر شدند و بعدازظهر آن روز گروهان ضربت و یک گروهان ادغامی و دو قبضه توپ 23 میلیمتری به فرماندهی صیاد و برادر رحیم تا سقز پیش رفتند و در بین راه، هیچگونه درگیری نداشتند و از عصر همان روز مجدداً به دیواندره برگشتند. ما آن شب را در همان محل تجمع بیرون شهر با رعایت اصول تأمینی سپری کردیم و صبح روز بعد با راهپیمایی اداری تاکتیکی به سمت سنندج حرکت کردیم و حوالی ظهر به پادگان سنندج برگشتیم. بدین ترتیب، عملیات ما سه روز به طول انجامید: دو روز رفت و یک روز برگشت.
گردان 178 اعزامی از مشهد به فرماندهی سرگرد میرشکرائی که پس از ورود به سنندج در فرودگاه سنندج مستقر گردیده بود، در همان روز عملیات، پشت سر ستون ما حرکت کرد. مأموریت گردان، تأمین مسیر سنندج به دیواندره بود. این گردان با سلاح و تجهیرات کامل، بخصوص از نظر پرسنلی، صد در صد کامل بود. فرمانده گردان یک سرگرد قدیمی پا به سرهنگ دومی و معاونش نیز سرگرد ایرائی و دارای افسران و درجهداران کار آزموده بود. فرمانده گردان با بررسی مسیر و ایجاد پایگاههای مناسب در حد دسته و گروهان و استقرار مناسب مواضع خمپاره و یک آتشبار توپخانه 105میلیمتری کل مسیر را از سنندج تا دیواندره پوشش داده بود و تا زمانی که این گردان مسئولیت تأمین جاده را داشت، با قدرت و اقتدار از عهده مأموریتش برآمد.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت57)
عملیات پاکسازی محور سنندج به مریوان و آزادسازی شهر مریوان از تاریخ 31/3/59 الی 5/4/59
به علت شرایط خاص پادگان و حضور تعدادی از برادران سپاهی، به فرماندهی برادر احمد متوسلیان، این عملیات در تقدم نخست، پاکسازیهای قرارگاه مشترک قرار گرفته بود، ولی به دلیل لو رفتن عملیات در آخرین لحظات، بنا به تصمیم درست و به موقع فرماندهی عملیات (سرگرد صیاد شیرازی) جای خودش را با همان شرایط و امکانات به عملیات محور سنندج به دیواندره داد و گردان استقراری که برای این عملیات در نظر گرفته شده بود، در محور دیواندره به کار گرفته شد.
قرارگاه عملیاتی پس از بازگشایی محور دیواندره، طرحریزی خودش را برای محور سنندج به مریوان آغاز کرد. در اینجا لازم است به ذکر چند نکته بپردازم. اول اینکه نیروهای برادران سپاهی ثابت نبودند و هرچند مدتی تعویض میشدند و این تعویض یا انفرادی بود و یا یگانی و دیگر اینکه در هر پاکسازی برای امنیت شهر و ایجاد سپاه شهری به نیروهای زیادی احتیاج داشتند و از لشکر28 سنندج هم فقط تیپ یکم در پادگان بود. این تیپ دارای سه گردان بود. یک گردانش درگیر تأمین امنیت پادگان و گردان دیگر، دو گروهانش مسئولیت تأمین فرودگاه، صدا و سیما و بعضی از نقاط حساس شهر را به عهده داشتند و تنها یک گردان را آماده برای عملیات در اختیار ستاد قرارگاه عملیاتی داشت. از طرفی، درخواست واگذاری نیرو از یگانهای دیگر مراحل خاص خودش را داشت. چون قرارگاه عملیاتی مشترک رسمیت قانونی نداشت، ستاد قرارگاه عملیاتی مشترک میبایست از لشکر28 درخواست نیرو میکرد و لشکر28 هم از نیروی زمینی. نیروی زمینی هم حق داشت طرح عملیاتی لشکر را مطالعه و بررسی و تصویب نماید، سپس نیروی لازم را تأمین نماید. خُب، این کار چند اشکال داشت: اولاً زمانی طولانی را میطلبید و ثانیاً ممکن بود طرحها لو بروند. لذا قرارگاه عملیاتی با همان امکانات و مقدورات موجود عمل میکرد. یگانهای عملیاتی موجود، همیشه آماده عملیات بودند، آنها نیاز به شناسائی و طرحریزی نداشتند؛ 48 ساعت و حتی 24 ساعت قبل در جریان کلی عملیات قرار میگرفتند و هدایت عملیات با افسران و برادران سپاهی در ستاد عملیات قرارگاه، بخصوص افسران تیم نیروی مخصوص بود. لذا برای این عملیات جهت استقرار نیروی پایگاهی، فقط یک گروهان تقویتشده از تیپ را در اختیار داشتیم و از طرف دیگر، با وجود برادران سپاهی در پادگان مریوان و عملیاتهایی که آنها انجام دادند، مرتباً از طرف فرماندهی پادگان مریوان و برادران سپاهی پیگیری میشد که این عملیات هرچه زودتر آغاز شود و شهر مریوان آزاد شود.
سازمان برای رزم این عملیات، همانند سازمان برای رزم عملیات قبلی بود، منتهی توپخانه پشتیبانی یک آتشبار155مم خودکششی (به علت برد بلندش) و یک تیم عملیاتی ویژه 12 نفره به فرماندهی ستوان آذربون از سرپل ذهاب به طور داوطلب در این عملیات حضور داشتند.
عملیات پاکسازی محور سنندج به مریوان و آزادسازی شهر مریوان از تاریخ 31/3/59 الی 5/4/59
به علت شرایط خاص پادگان و حضور تعدادی از برادران سپاهی، به فرماندهی برادر احمد متوسلیان، این عملیات در تقدم نخست، پاکسازیهای قرارگاه مشترک قرار گرفته بود، ولی به دلیل لو رفتن عملیات در آخرین لحظات، بنا به تصمیم درست و به موقع فرماندهی عملیات (سرگرد صیاد شیرازی) جای خودش را با همان شرایط و امکانات به عملیات محور سنندج به دیواندره داد و گردان استقراری که برای این عملیات در نظر گرفته شده بود، در محور دیواندره به کار گرفته شد.
قرارگاه عملیاتی پس از بازگشایی محور دیواندره، طرحریزی خودش را برای محور سنندج به مریوان آغاز کرد. در اینجا لازم است به ذکر چند نکته بپردازم. اول اینکه نیروهای برادران سپاهی ثابت نبودند و هرچند مدتی تعویض میشدند و این تعویض یا انفرادی بود و یا یگانی و دیگر اینکه در هر پاکسازی برای امنیت شهر و ایجاد سپاه شهری به نیروهای زیادی احتیاج داشتند و از لشکر28 سنندج هم فقط تیپ یکم در پادگان بود. این تیپ دارای سه گردان بود. یک گردانش درگیر تأمین امنیت پادگان و گردان دیگر، دو گروهانش مسئولیت تأمین فرودگاه، صدا و سیما و بعضی از نقاط حساس شهر را به عهده داشتند و تنها یک گردان را آماده برای عملیات در اختیار ستاد قرارگاه عملیاتی داشت. از طرفی، درخواست واگذاری نیرو از یگانهای دیگر مراحل خاص خودش را داشت. چون قرارگاه عملیاتی مشترک رسمیت قانونی نداشت، ستاد قرارگاه عملیاتی مشترک میبایست از لشکر28 درخواست نیرو میکرد و لشکر28 هم از نیروی زمینی. نیروی زمینی هم حق داشت طرح عملیاتی لشکر را مطالعه و بررسی و تصویب نماید، سپس نیروی لازم را تأمین نماید. خُب، این کار چند اشکال داشت: اولاً زمانی طولانی را میطلبید و ثانیاً ممکن بود طرحها لو بروند. لذا قرارگاه عملیاتی با همان امکانات و مقدورات موجود عمل میکرد. یگانهای عملیاتی موجود، همیشه آماده عملیات بودند، آنها نیاز به شناسائی و طرحریزی نداشتند؛ 48 ساعت و حتی 24 ساعت قبل در جریان کلی عملیات قرار میگرفتند و هدایت عملیات با افسران و برادران سپاهی در ستاد عملیات قرارگاه، بخصوص افسران تیم نیروی مخصوص بود. لذا برای این عملیات جهت استقرار نیروی پایگاهی، فقط یک گروهان تقویتشده از تیپ را در اختیار داشتیم و از طرف دیگر، با وجود برادران سپاهی در پادگان مریوان و عملیاتهایی که آنها انجام دادند، مرتباً از طرف فرماندهی پادگان مریوان و برادران سپاهی پیگیری میشد که این عملیات هرچه زودتر آغاز شود و شهر مریوان آزاد شود.
سازمان برای رزم این عملیات، همانند سازمان برای رزم عملیات قبلی بود، منتهی توپخانه پشتیبانی یک آتشبار155مم خودکششی (به علت برد بلندش) و یک تیم عملیاتی ویژه 12 نفره به فرماندهی ستوان آذربون از سرپل ذهاب به طور داوطلب در این عملیات حضور داشتند.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت58)
سازمان برای رزم در نظر گرفته شده برای عملیات
• یک گردان از تیپ1 لشکر28 به فرماندهی سرگرد خسروی
• یک گردان از سپاه پاسداران به علاوه تعدادی از برادران پیشمرگ مسلمان به فرماندهی برادر داریوش چاپاری
• یک آتشبار 155مم از توپخانه لشکری
• یک آتشبار پدافند هوایی (چهار قبضه توپ 23مم) از توپخانه لشکری
• یک دسته تانک شامل دو دستگاه اسکورپین و دو دستگاه نفربر
• یک دسته مهندسی از لشکر
• یک دسته بهداری شامل چهار دستگاه آمبولانس و تیم پزشکیار
• یک گروهان پیاده تقویتشده از لشکر جهت استقرار پایگاهی و تأمین جاده
• یک تیم عملیاتی الف از نیروی مخصوص از تیپ23 نوهد به فرماندهی سروان حسین شهرامفر
• یک تیم عملیاتی و پشتیبانی از هوانیروز به سرپرستی ستوان شیرودی
• یک تیم عملیاتی حدود 12 نفر از برادران رزمنده سرپل ذهاب به فرماندهی ستوان آذربون
• یک تیم پشتیبان هوایی از نزدیک از پادگان همدان در صورت نیاز
نحوه سازماندهی
عملیات در دو ستون مجزا از هم سازماندهی شد.
ستون اول به فرماندهی جناب سرگرد صیاد شیرازی و برادر رحیم صفوی شامل:
• یک گروهان ادغامی ضربت به فرماندهی سروان حسین شهرامفر + یک تیم پیشرو از سروان آذربون
• یک گردان ادغامی هجومی از ارتش و سپاه به فرماندهی یکی از برادران سپاهی
• دو قبضه توپ23مم + دسته مهندس جهت خنثیسازی تلههای انفجاری و مین در جاده
• دو دستگاه آمبولانس و تیم پزشکیاری
• دو دستگاه اسکورپین و دو دستگاه نفربر فرماندهی
ستون دوم به فرماندهی سروان سید حسام هاشمی و برادر پاسدار رسول یاحی شامل:
• یک گردان ادغامی از ارتش و سپاه به فرماندهی سرگرد خسروی
• یک آتشبار 155مم توپخانه + دو قبضه توپ23مم
• یک گروهان تقویتشده استقراری پایگاه از لشکر28
• دو دستگاه آمبولانس و تیم پزشکیاری
سازمان برای رزم در نظر گرفته شده برای عملیات
• یک گردان از تیپ1 لشکر28 به فرماندهی سرگرد خسروی
• یک گردان از سپاه پاسداران به علاوه تعدادی از برادران پیشمرگ مسلمان به فرماندهی برادر داریوش چاپاری
• یک آتشبار 155مم از توپخانه لشکری
• یک آتشبار پدافند هوایی (چهار قبضه توپ 23مم) از توپخانه لشکری
• یک دسته تانک شامل دو دستگاه اسکورپین و دو دستگاه نفربر
• یک دسته مهندسی از لشکر
• یک دسته بهداری شامل چهار دستگاه آمبولانس و تیم پزشکیار
• یک گروهان پیاده تقویتشده از لشکر جهت استقرار پایگاهی و تأمین جاده
• یک تیم عملیاتی الف از نیروی مخصوص از تیپ23 نوهد به فرماندهی سروان حسین شهرامفر
• یک تیم عملیاتی و پشتیبانی از هوانیروز به سرپرستی ستوان شیرودی
• یک تیم عملیاتی حدود 12 نفر از برادران رزمنده سرپل ذهاب به فرماندهی ستوان آذربون
• یک تیم پشتیبان هوایی از نزدیک از پادگان همدان در صورت نیاز
نحوه سازماندهی
عملیات در دو ستون مجزا از هم سازماندهی شد.
ستون اول به فرماندهی جناب سرگرد صیاد شیرازی و برادر رحیم صفوی شامل:
• یک گروهان ادغامی ضربت به فرماندهی سروان حسین شهرامفر + یک تیم پیشرو از سروان آذربون
• یک گردان ادغامی هجومی از ارتش و سپاه به فرماندهی یکی از برادران سپاهی
• دو قبضه توپ23مم + دسته مهندس جهت خنثیسازی تلههای انفجاری و مین در جاده
• دو دستگاه آمبولانس و تیم پزشکیاری
• دو دستگاه اسکورپین و دو دستگاه نفربر فرماندهی
ستون دوم به فرماندهی سروان سید حسام هاشمی و برادر پاسدار رسول یاحی شامل:
• یک گردان ادغامی از ارتش و سپاه به فرماندهی سرگرد خسروی
• یک آتشبار 155مم توپخانه + دو قبضه توپ23مم
• یک گروهان تقویتشده استقراری پایگاه از لشکر28
• دو دستگاه آمبولانس و تیم پزشکیاری
• پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت59)
نحوه اجرای عملیات
عملیات، صبح روز 31/3/1359 با رعایت اصول تأمینی از پادگان سنندج آغاز گردید. اولین درگیری در سهراهی نوره حدود یک الی دو کیلومتر جلوتر از پادگان رخ داد، به طوریکه هنوز ستون دوم کاملاً از پادگان خارج نشده بود. درگیری جزئی بود و ضدانقلاب متواری شد، ولی همین درگیری موجب هوشیاری ضدانقلاب از عملیات گردید. وقتی ستون دوم به سهراهی نوره رسید، ستون اول در گردنه آریض درگیر شد. ستون اول متوقف شد و ما هم متوقف شدیم و توپخانه را روانه کردیم. یگان ضربت آرایش تاکتیکی گرفت. مقاومت ضدانقلاب بعد از نیم ساعت به پایان رسید و بچههای ضربت مخصوصاً خود شهرامفر به تعقیب ضدانقلاب پرداختند، که به سمت ارتفاعات جنوبی جاده گریختند تا جایی که سه نفر از آنها خود را به رودخانه انداختند و شهرامفر هر سه نفر آنها را به اسارت درآورد و آنها را به عقب آورد و تحویل من در ستون دوم که حالا به گردنه آریض رسیده بودیم، داد. من هم هر سه آنها را به برادر پاسداری به نام ابراهیم، که مسئول گردان ادغامی ما در ستون بود، دادم. دو تا از آنها بچههای 15 الی 16ساله و یکی بالای 23 الی 24 ساله بود. برادر ابراهیم متأسفانه دست و پای آنها را نبست و در عقب تویوتا بین بچههای خودش نشانده بود و گفت مواظب آنها باشید. فرد بزرگتر سر یک پیچ ناگهان از عقب خودرو به پایین پرید که فرار کند، ولی بچههای سپاه فوراً به رویش آتش گشودند که منجر به مرگش شد و در همانجا چالش کردند. شهید شهرامفر از این حرکت خیلی ناراحت شد و با عصبانیت و قهر رو به من کرد و گفت من دیگر با شما کار نمیکنم، چرا این اسیر را کشتند؟ من با چه زحمتی آنها را به اسارت گرفتم! این بدبخت کجا میتوانست فرار کند، آن زمانی که سلاح داشت نتوانست کاری بکند، حالا بدون سلاح آن هم در این دشت کجا میتوانست برود؟ مرده او چه به درد ما میخورد؟ اطلاعاتش برای ما مفید بود. به هر زحمتی بود شهرامفر را راضی کردم که فرمانده عملیات، جناب صیاد هستند. شما مطالب را به عرض ایشان برسانید و اگر قانع نشدید، آن وقت اگر خواستید بروید و به عملیات ادامه ندهید، این کار را بکنید.
حرکت ستون به طرف سهراهی تیژ تیژ به کندی پیش میرفت، چون دستور بر این بود که جلودار و پهلودار به آرامی پیش بروند. حوالی اذان ظهر به سهراهی تیژتیژ رسیدیم. در این مسیر چندجا تله انفجاری و مین ضدتانک کار گذاشته بودند، که خوشبختانه گروه مهندسی لشکر همه را شناسایی کرد و خنثیسازی کرد و اگر مهارت بچههای تیم مهندسی نبود، قطعاً متحمل تلفات سنگینی میشدیم. از یک آتشبار 155 میلیمتری همراهمان دو قبضه را با یک دسته پیاده در سهراهی نوره و یک دسته پیاده دیگر را در ارتفاعات آریض برای ایجاد پایگاه مستقر کردیم و یک دیدبان توپخانه هم به این دسته دادیم. نماز و ناهار را در سهراهی تیژتیژ صرف کردیم. در اینجا نیز یک گروهان تقویت شده پیاده و فرماندهی آتشبار توپخانه و دو قبضه توپ برای پشتیبانی آتش در ادامه کار مستقر شدند.
پس از دو ساعت استراحت در این مکان، که فرصت خوبی برای تهیه مواضع یگان پدافندکننده بود، ستون با همان حالت تاکتیکی به حرکت خودش ادامه داد. تا حوالی ساعت 4 بعدازظهر به حوالی روستای جانوره (اسلام آباد) رسیدیم. ضدانقلاب در این روستا مقر داشت و ارتفاعات مهم آن را در تصرف داشت. ستون اول به محض درگیری متوقف گردید و جناب سرگرد صیاد شیرازی توسط افسر رابط هوانیروز درخواست پشتیبانی آتش هلیکوپترهای کبرا را کرد و همینطور با ارتباط با توپخانه شروع به ثبت تیر توپخانه شد. یگان ضربت به طرف ارتفاعات اطراف روستا رفت و با ضدانقلاب درگیر شد و تیم ویژه جناب آذربون وارد روستا گردید. متأسفانه در این درگیری برادر ابراهیم که یکی از قویترین و زبدهترین نیروهای برادر آذربون بود، در ورود به منزلی که مشکوک به نظر میرسید، مورد اصابت گلوله ضدانقلاب قرار گرفت و به شهادت رسید. در ابتدا از ضدانقلاب 2 الی 3 نفر به هلاکت رسیدند و پس از مدتی زد و خورد، نیروهای ضدانقلاب متواری شدند و روستا به تصرف نیروهای خودی درآمد. متأسفانه به علت نداشتن نیروی استقراری روستا را ترک کرده و به عملیات ادامه دادیم.
شب را قبل از رسیدن به گردنه گارانت در محل مناسبی با برقراری تأمین دور تا دور سپری کردیم. اتفاق خاصی در آن شب نداشتیم. قابل ذکر اینکه گردان پیاده تیپ1 لشکر 28 در این عملیاتها یک آشپزخانه صحرایی متحرک همراه با آشپز و خواربار همراه داشت، که این آشپزخانه قادر است در حین حرکت غذا تهیه نماید. در آن عملیات ما ناهار را کنسرو، ولی شام را غذای گرم (عدس پلو) داشتیم.
نحوه اجرای عملیات
عملیات، صبح روز 31/3/1359 با رعایت اصول تأمینی از پادگان سنندج آغاز گردید. اولین درگیری در سهراهی نوره حدود یک الی دو کیلومتر جلوتر از پادگان رخ داد، به طوریکه هنوز ستون دوم کاملاً از پادگان خارج نشده بود. درگیری جزئی بود و ضدانقلاب متواری شد، ولی همین درگیری موجب هوشیاری ضدانقلاب از عملیات گردید. وقتی ستون دوم به سهراهی نوره رسید، ستون اول در گردنه آریض درگیر شد. ستون اول متوقف شد و ما هم متوقف شدیم و توپخانه را روانه کردیم. یگان ضربت آرایش تاکتیکی گرفت. مقاومت ضدانقلاب بعد از نیم ساعت به پایان رسید و بچههای ضربت مخصوصاً خود شهرامفر به تعقیب ضدانقلاب پرداختند، که به سمت ارتفاعات جنوبی جاده گریختند تا جایی که سه نفر از آنها خود را به رودخانه انداختند و شهرامفر هر سه نفر آنها را به اسارت درآورد و آنها را به عقب آورد و تحویل من در ستون دوم که حالا به گردنه آریض رسیده بودیم، داد. من هم هر سه آنها را به برادر پاسداری به نام ابراهیم، که مسئول گردان ادغامی ما در ستون بود، دادم. دو تا از آنها بچههای 15 الی 16ساله و یکی بالای 23 الی 24 ساله بود. برادر ابراهیم متأسفانه دست و پای آنها را نبست و در عقب تویوتا بین بچههای خودش نشانده بود و گفت مواظب آنها باشید. فرد بزرگتر سر یک پیچ ناگهان از عقب خودرو به پایین پرید که فرار کند، ولی بچههای سپاه فوراً به رویش آتش گشودند که منجر به مرگش شد و در همانجا چالش کردند. شهید شهرامفر از این حرکت خیلی ناراحت شد و با عصبانیت و قهر رو به من کرد و گفت من دیگر با شما کار نمیکنم، چرا این اسیر را کشتند؟ من با چه زحمتی آنها را به اسارت گرفتم! این بدبخت کجا میتوانست فرار کند، آن زمانی که سلاح داشت نتوانست کاری بکند، حالا بدون سلاح آن هم در این دشت کجا میتوانست برود؟ مرده او چه به درد ما میخورد؟ اطلاعاتش برای ما مفید بود. به هر زحمتی بود شهرامفر را راضی کردم که فرمانده عملیات، جناب صیاد هستند. شما مطالب را به عرض ایشان برسانید و اگر قانع نشدید، آن وقت اگر خواستید بروید و به عملیات ادامه ندهید، این کار را بکنید.
حرکت ستون به طرف سهراهی تیژ تیژ به کندی پیش میرفت، چون دستور بر این بود که جلودار و پهلودار به آرامی پیش بروند. حوالی اذان ظهر به سهراهی تیژتیژ رسیدیم. در این مسیر چندجا تله انفجاری و مین ضدتانک کار گذاشته بودند، که خوشبختانه گروه مهندسی لشکر همه را شناسایی کرد و خنثیسازی کرد و اگر مهارت بچههای تیم مهندسی نبود، قطعاً متحمل تلفات سنگینی میشدیم. از یک آتشبار 155 میلیمتری همراهمان دو قبضه را با یک دسته پیاده در سهراهی نوره و یک دسته پیاده دیگر را در ارتفاعات آریض برای ایجاد پایگاه مستقر کردیم و یک دیدبان توپخانه هم به این دسته دادیم. نماز و ناهار را در سهراهی تیژتیژ صرف کردیم. در اینجا نیز یک گروهان تقویت شده پیاده و فرماندهی آتشبار توپخانه و دو قبضه توپ برای پشتیبانی آتش در ادامه کار مستقر شدند.
پس از دو ساعت استراحت در این مکان، که فرصت خوبی برای تهیه مواضع یگان پدافندکننده بود، ستون با همان حالت تاکتیکی به حرکت خودش ادامه داد. تا حوالی ساعت 4 بعدازظهر به حوالی روستای جانوره (اسلام آباد) رسیدیم. ضدانقلاب در این روستا مقر داشت و ارتفاعات مهم آن را در تصرف داشت. ستون اول به محض درگیری متوقف گردید و جناب سرگرد صیاد شیرازی توسط افسر رابط هوانیروز درخواست پشتیبانی آتش هلیکوپترهای کبرا را کرد و همینطور با ارتباط با توپخانه شروع به ثبت تیر توپخانه شد. یگان ضربت به طرف ارتفاعات اطراف روستا رفت و با ضدانقلاب درگیر شد و تیم ویژه جناب آذربون وارد روستا گردید. متأسفانه در این درگیری برادر ابراهیم که یکی از قویترین و زبدهترین نیروهای برادر آذربون بود، در ورود به منزلی که مشکوک به نظر میرسید، مورد اصابت گلوله ضدانقلاب قرار گرفت و به شهادت رسید. در ابتدا از ضدانقلاب 2 الی 3 نفر به هلاکت رسیدند و پس از مدتی زد و خورد، نیروهای ضدانقلاب متواری شدند و روستا به تصرف نیروهای خودی درآمد. متأسفانه به علت نداشتن نیروی استقراری روستا را ترک کرده و به عملیات ادامه دادیم.
شب را قبل از رسیدن به گردنه گارانت در محل مناسبی با برقراری تأمین دور تا دور سپری کردیم. اتفاق خاصی در آن شب نداشتیم. قابل ذکر اینکه گردان پیاده تیپ1 لشکر 28 در این عملیاتها یک آشپزخانه صحرایی متحرک همراه با آشپز و خواربار همراه داشت، که این آشپزخانه قادر است در حین حرکت غذا تهیه نماید. در آن عملیات ما ناهار را کنسرو، ولی شام را غذای گرم (عدس پلو) داشتیم.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت60)
فردا صبح (1/4/59) با درخواست یک تیم آتش پشتیبان هوانیروز، از گردنه گارانت گذشتیم. درگیریها جزئی بود. منطقه جنگلی بود، شهید صیاد در وسط یگان ضربت دو قبضه توپ 23 میلیمتری را قرار داده بود. این دو قبضه توپ و تیربارهای کالیبر50 که بر روی تویوتا سوار بودند، در جلوی ستون و پهلوی آن آتش پرحجمی را گشودند و هوانیروز هم مرتباً تیراندازیهای خود را در اطراف جاده داشت. عظمت ستون و حجم آتش و شکستهایی که در گردنه آریض و روستای جانوره به دشمن وارد آمده بود، کار ما را در ادامه عملیات در منطقه جنگلی آسان کرده بود. خلاصه اینکه حوالی ساعت 10 صبح به سهراهی سوته (سهراهی مریوان ـ سقز) رسیدیم و از طرف دیگر، نیروهای پادگان مریوان، ادغامی ارتش و سپاه به این سهراهی رسیدند. برای تصرف شهر مریوان، قرار شد، ابتدا نیروهای ضربت سروان شهرامفر ارتفاعات قلعه امام در شرق شهر مریوان را تصرف و جاده مریوان به سروآباد را تأمین و نیروهای عملیاتی ستون به علاوه نیروهای برادر احمد متوسلیان به فرماندهی ایشان وارد شهر شوند. خدا را شکر حوالی ظهر شهر مریوان به تصرف کامل درآمد و بقیه ستون وارد پادگان شدند.
سپاه پاسداران فرمانداری شهر و اماکن حساس و مقرهای ضدانقلاب را تصرف نمود و برادر احمد متوسلیان شخصاً فرماندهی سپاه مریوان را به عهده گرفت. بعدازظهر آن روز، من به اتفاق برادر آذربون (ستوانیکم) و تعدادی از نیروهایش در شهر مریوان بودیم و تا دریاچه زریوار پیش رفتیم. شهر بسیار زیبایی، که یک طرف آن یعنی در قسمت شمالی در دامنه ارتفاعات موسک و طرف جنوب غربی و غرب آن به دریاچه بسیار زیبای زریوار قرار دارد. این دریاچه دارای آب شیرین است و سواحل آن پوشیده از درختان است و ماهیگیری در آن (صید ماهی) برای تعدادی از مردم جنبه درآمدی داشت. در داخل شهر مریوان، ارتش دارای تعدادی خانه سازمانی بود که پس از تصرف شهر، این خانه¬های سازمانی برای برادران سپاه که تا آن روز در پادگان زندگی می¬کردند، محل مناسبی برای استقرار نیروهایشان و همچنین بعدها برای سکونت خانواده¬هایشان شد. توقف ما در شهر مریوان پس از تصرف آن 48 ساعت ادامه داشت. در این 48 ساعت، من و شهرامفر هرکدام جداگانه با یک گروهان ادغامی برای پاکسازی به روستاهای اطراف شهر و کنار دریاچه رفتیم. در این مأموریت¬ها، که بیشتر جنبه نمایش قدرت و جنبه تبلیغاتی داشت، مقداری خواربار، نفت و آرد با خودمان میبردیم. روش کار به این ترتیب بود که اول روستا را با نیروهایمان محاصره می¬کردیم و سپس توسط پیشمرگان کُرد مسلمان و یا عواملی که سپاه از شهر مریوان داشت برای بزرگ روستا و ماموستا (امام جماعت روستا) پیغام میفرستادیم و با آنها ملاقات می¬کردیم و یکی دو مورد هم تعدادی از اهالی روستا جمع شدند و برای آنها صحبت کردیم. خواربار تحویل ماموستا می¬شد، تا بین مردم توزیع نماید و بچه¬های سپاه هم به کارهای اطلاعاتی و منبعگیری و یا احیاناً به عضویت درآوردن جوانان مستعد و علاقمند میپرداختند.
فردا صبح (1/4/59) با درخواست یک تیم آتش پشتیبان هوانیروز، از گردنه گارانت گذشتیم. درگیریها جزئی بود. منطقه جنگلی بود، شهید صیاد در وسط یگان ضربت دو قبضه توپ 23 میلیمتری را قرار داده بود. این دو قبضه توپ و تیربارهای کالیبر50 که بر روی تویوتا سوار بودند، در جلوی ستون و پهلوی آن آتش پرحجمی را گشودند و هوانیروز هم مرتباً تیراندازیهای خود را در اطراف جاده داشت. عظمت ستون و حجم آتش و شکستهایی که در گردنه آریض و روستای جانوره به دشمن وارد آمده بود، کار ما را در ادامه عملیات در منطقه جنگلی آسان کرده بود. خلاصه اینکه حوالی ساعت 10 صبح به سهراهی سوته (سهراهی مریوان ـ سقز) رسیدیم و از طرف دیگر، نیروهای پادگان مریوان، ادغامی ارتش و سپاه به این سهراهی رسیدند. برای تصرف شهر مریوان، قرار شد، ابتدا نیروهای ضربت سروان شهرامفر ارتفاعات قلعه امام در شرق شهر مریوان را تصرف و جاده مریوان به سروآباد را تأمین و نیروهای عملیاتی ستون به علاوه نیروهای برادر احمد متوسلیان به فرماندهی ایشان وارد شهر شوند. خدا را شکر حوالی ظهر شهر مریوان به تصرف کامل درآمد و بقیه ستون وارد پادگان شدند.
سپاه پاسداران فرمانداری شهر و اماکن حساس و مقرهای ضدانقلاب را تصرف نمود و برادر احمد متوسلیان شخصاً فرماندهی سپاه مریوان را به عهده گرفت. بعدازظهر آن روز، من به اتفاق برادر آذربون (ستوانیکم) و تعدادی از نیروهایش در شهر مریوان بودیم و تا دریاچه زریوار پیش رفتیم. شهر بسیار زیبایی، که یک طرف آن یعنی در قسمت شمالی در دامنه ارتفاعات موسک و طرف جنوب غربی و غرب آن به دریاچه بسیار زیبای زریوار قرار دارد. این دریاچه دارای آب شیرین است و سواحل آن پوشیده از درختان است و ماهیگیری در آن (صید ماهی) برای تعدادی از مردم جنبه درآمدی داشت. در داخل شهر مریوان، ارتش دارای تعدادی خانه سازمانی بود که پس از تصرف شهر، این خانه¬های سازمانی برای برادران سپاه که تا آن روز در پادگان زندگی می¬کردند، محل مناسبی برای استقرار نیروهایشان و همچنین بعدها برای سکونت خانواده¬هایشان شد. توقف ما در شهر مریوان پس از تصرف آن 48 ساعت ادامه داشت. در این 48 ساعت، من و شهرامفر هرکدام جداگانه با یک گروهان ادغامی برای پاکسازی به روستاهای اطراف شهر و کنار دریاچه رفتیم. در این مأموریت¬ها، که بیشتر جنبه نمایش قدرت و جنبه تبلیغاتی داشت، مقداری خواربار، نفت و آرد با خودمان میبردیم. روش کار به این ترتیب بود که اول روستا را با نیروهایمان محاصره می¬کردیم و سپس توسط پیشمرگان کُرد مسلمان و یا عواملی که سپاه از شهر مریوان داشت برای بزرگ روستا و ماموستا (امام جماعت روستا) پیغام میفرستادیم و با آنها ملاقات می¬کردیم و یکی دو مورد هم تعدادی از اهالی روستا جمع شدند و برای آنها صحبت کردیم. خواربار تحویل ماموستا می¬شد، تا بین مردم توزیع نماید و بچه¬های سپاه هم به کارهای اطلاعاتی و منبعگیری و یا احیاناً به عضویت درآوردن جوانان مستعد و علاقمند میپرداختند.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت61)
ادامه عملیات (پاکسازی محور مریوان به سروآباد)
پس از توقف 48 ساعته در مریوان و تثبیت شهر مریوان، فرماندهان عملیات (سرگرد صیاد شیرازی و برادر رحیم صفوی) تصمیم گرفتند هر دو ستون با همان وضع به سنندج برگردند. بنابراین، عصر روز چهارم هر دو ستون در داخل پادگان به همان وضع سابق سازماندهی و در دو ستون مجزا آماده حرکت شدند. تمام قرائن و شواهد بر این بود که از همان راهی که آمدیم، برمی¬گردیم و اینطور هم شایعه شده بود که ما از محور مریوان به گارانت برمیگردیم. منتهی دوباره همان شب جناب صیاد فرماندهان را خواست و آخرین تذکرات و توجیهات را بیان کرد و سپس گفت برگشت ما از مسیر مریوان به سروآباد و نگِل خواهد بود.
صبح روز پنجم (5/4/59) پس از صرف صبحانه ساعت 6 صبح حرکت ستون آغاز شد. مقداری از مسیر به طرف جاده گارانت پیش رفتیم و سپس از یک جاده فرعی به طرف مسیر مریوان به سروآباد حرکت کردیم. تا حوالی ساعت 10 صبح بجز یک درگیری جزئی در یک سهراهی، مشکل عمده¬ای نداشتیم و اولین درگیری¬مان حوالی ساعت 10 در نزدیکیهای روستای سروآباد اتفاق افتاد. ستون اول درگیر شد، درگیری شدیدی پیش آمد. چند نفر از بچه¬ها شهید شدند و 6 نفر هم مجروح داشتیم. منطقه جنوبی جاده جنگلی بود. ضدانقلاب که تلفاتی هم داده بود، در شمال به ارتفاعات و در جنوب جاده به طرف روستای سروآباد گریخت و بچه¬ها به تعقیب آنها پرداختند. در درگیری در روستای سروآباد، یک دختربچه 5 ساله مجروح شد، که به ذکر آن نیز خواهم پرداخت. پس از ختم غائله، ستون اول به حرکت خودش ادامه داد و ستون دوم که به مدخل ورودی رسیده بود، در اینجا به ناچار کمی توقف داشت. برادر داریوش x این بار در ستون دوم همراه ما بود و همینطور که کنار جاده با هم ایستاده بودیم، صحبت می¬کردیم.
از مسیر سنندج به مریوان یک مینی¬بوس در حرکت بود. داریوش جلوی مینی¬بوس را گرفت و گفت سرنشینان آن پیاده شوند و به پیشمرگان همراه خود گفت مینی¬بوس را بررسی کنید و از سرنشینان آن بازدید بدنی به عمل آید. سه نفر از سرنشینان نسبتاً جوان به محض پیاده شدن، به طرف جنگلهای شمالی فرار کردند. بچه¬ها به تعقیب آنها پرداختند و آنها هم بیهدف تیراندازی می¬کردند. سرانجام یک نفر از آنها به هلاکت رسید و دو نفر دستگیر شدند.
ستون به کندی به حرکت خودش ادامه می¬داد و به علت جنگلی بودن قسمت شمالی جاده، درگیری¬های پراکنده¬ای هم داشتیم و بیشتر این درگیری¬ها مربوط به ستون اول می¬شد. توقفی هم برای صرف ناهار با رعایت اصل تأمین داشتیم. حوالی ساعت 2 بعدازظهر بود که جناب سرگرد صیاد به من دستور داد آتشبار توپخانه را در موضع مناسب روانه کنید و برای مختصاتی که می¬دهم، چند گلوله توپخانه شلیک کنید. وقتی آتشبار روانه شد و به مختصات دادهشده از روی نقشه نگاه کردم، دیدم این مختصات حوالی روستای آویهنگ است. عرض کردم این منطقه در مسیر عملیات ما نیست، برای چه اینجا تیراندازی کنیم؟ فرمودند بچه¬های سپاه و پیشمرگان کُرد مسلمان گزارش دادند که اینجا مرکز فعالیت¬های ضدانقلاب است و لازم است ما برای قدرت¬نمایی، چند گلوله در اطراف این روستا بزنیم. دستور اجرا شد و چند گلوله شلیک شد، سپس به راهپیمایی ستون ادامه دادیم.
ادامه عملیات (پاکسازی محور مریوان به سروآباد)
پس از توقف 48 ساعته در مریوان و تثبیت شهر مریوان، فرماندهان عملیات (سرگرد صیاد شیرازی و برادر رحیم صفوی) تصمیم گرفتند هر دو ستون با همان وضع به سنندج برگردند. بنابراین، عصر روز چهارم هر دو ستون در داخل پادگان به همان وضع سابق سازماندهی و در دو ستون مجزا آماده حرکت شدند. تمام قرائن و شواهد بر این بود که از همان راهی که آمدیم، برمی¬گردیم و اینطور هم شایعه شده بود که ما از محور مریوان به گارانت برمیگردیم. منتهی دوباره همان شب جناب صیاد فرماندهان را خواست و آخرین تذکرات و توجیهات را بیان کرد و سپس گفت برگشت ما از مسیر مریوان به سروآباد و نگِل خواهد بود.
صبح روز پنجم (5/4/59) پس از صرف صبحانه ساعت 6 صبح حرکت ستون آغاز شد. مقداری از مسیر به طرف جاده گارانت پیش رفتیم و سپس از یک جاده فرعی به طرف مسیر مریوان به سروآباد حرکت کردیم. تا حوالی ساعت 10 صبح بجز یک درگیری جزئی در یک سهراهی، مشکل عمده¬ای نداشتیم و اولین درگیری¬مان حوالی ساعت 10 در نزدیکیهای روستای سروآباد اتفاق افتاد. ستون اول درگیر شد، درگیری شدیدی پیش آمد. چند نفر از بچه¬ها شهید شدند و 6 نفر هم مجروح داشتیم. منطقه جنوبی جاده جنگلی بود. ضدانقلاب که تلفاتی هم داده بود، در شمال به ارتفاعات و در جنوب جاده به طرف روستای سروآباد گریخت و بچه¬ها به تعقیب آنها پرداختند. در درگیری در روستای سروآباد، یک دختربچه 5 ساله مجروح شد، که به ذکر آن نیز خواهم پرداخت. پس از ختم غائله، ستون اول به حرکت خودش ادامه داد و ستون دوم که به مدخل ورودی رسیده بود، در اینجا به ناچار کمی توقف داشت. برادر داریوش x این بار در ستون دوم همراه ما بود و همینطور که کنار جاده با هم ایستاده بودیم، صحبت می¬کردیم.
از مسیر سنندج به مریوان یک مینی¬بوس در حرکت بود. داریوش جلوی مینی¬بوس را گرفت و گفت سرنشینان آن پیاده شوند و به پیشمرگان همراه خود گفت مینی¬بوس را بررسی کنید و از سرنشینان آن بازدید بدنی به عمل آید. سه نفر از سرنشینان نسبتاً جوان به محض پیاده شدن، به طرف جنگلهای شمالی فرار کردند. بچه¬ها به تعقیب آنها پرداختند و آنها هم بیهدف تیراندازی می¬کردند. سرانجام یک نفر از آنها به هلاکت رسید و دو نفر دستگیر شدند.
ستون به کندی به حرکت خودش ادامه می¬داد و به علت جنگلی بودن قسمت شمالی جاده، درگیری¬های پراکنده¬ای هم داشتیم و بیشتر این درگیری¬ها مربوط به ستون اول می¬شد. توقفی هم برای صرف ناهار با رعایت اصل تأمین داشتیم. حوالی ساعت 2 بعدازظهر بود که جناب سرگرد صیاد به من دستور داد آتشبار توپخانه را در موضع مناسب روانه کنید و برای مختصاتی که می¬دهم، چند گلوله توپخانه شلیک کنید. وقتی آتشبار روانه شد و به مختصات دادهشده از روی نقشه نگاه کردم، دیدم این مختصات حوالی روستای آویهنگ است. عرض کردم این منطقه در مسیر عملیات ما نیست، برای چه اینجا تیراندازی کنیم؟ فرمودند بچه¬های سپاه و پیشمرگان کُرد مسلمان گزارش دادند که اینجا مرکز فعالیت¬های ضدانقلاب است و لازم است ما برای قدرت¬نمایی، چند گلوله در اطراف این روستا بزنیم. دستور اجرا شد و چند گلوله شلیک شد، سپس به راهپیمایی ستون ادامه دادیم.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت62)
حوالی ساعت 4 الی 5 بعدازظهر به نزدیکی¬های روستای نگِل رسیدیم. صیاد شیرازی با ارتباط بی¬سیمی اطلاع داد ما امشب در همین مکان 2 الی 3 کیلومتری روستای نگِل توقف داریم؛ به ستون اول دستور توقف دادم، شما هم که رسیدید متوقف شوید. خود ایشان و برادر رحیم و حسین شهرامفر با یک گروه تأمینی برای شناسایی مواضع و اطراف رفتند. محل مناسبی بود. یک طرف آن رودخانه و قسمتی غربی آن دامنه ارتفاعات. بچه¬های ستون به محض اینکه توقف کردند، با توجه به اینکه روز سختی را هم در پیش داشتند و هوا هم گرم بود، بعضی¬ها تفنگ¬ها را چاتمه و بعضی¬ها همینطور کنار لباسشان گذاشتند و وارد رودخانه و مشغول شنا کردن شدند، بعضی¬ها هم با نارنجک دستی مشغول ماهیگیری شدند. بچه¬های ستون دوم هم که می¬رسیدند، بلافاصله از خودرو پیاده و وارد آب می¬شدند. من و برادر رسول که معمولاً در آخرهای ستون حرکت می¬کردیم، وقتی وارد منطقه شدیم، درست زمانی بود که جناب صیاد شیرازی از گشت شناسایی برگشته و هرچه فریاد داشت بر سر من کشید. گفت این چه وضعی است؟ مگر شما تا نیم ساعت قبل با ضدانقلاب درگیر نبودید؟ به کلی یادتان رفته است که در منطقه جنگی هستید! در این حالت چند نفر ضدانقلاب کافی است که همه شما را بکشند و یا اسیر کنند، هرچه زودتر اینها را از آب بیرون کنید؛ به اتفاق شهرامفر دفاع دورتادور را برقرار و عوامل نگهبانی و تأمینی را مشخص کنید و نتیجه را برای بازدید من گزارش کنید. در اینجا فقط سکوت کردم و به دفاع از خودم که در عقب ستون بودم برنیامدم. گفتم اطاعت میشود. با کمک رسول یاحی و حسین شهرامفر بچهها را از رودخانه بیرون کشیدیم و فرماندهان را صدا زدیم. منطقه استقرار در هر یگان و مسئولیت آنها را مشخص کردیم و خوشبختانه قبل از غروب آفتاب همه کارها سامان گرفت و به اتفاق هم نزد صیاد و برادر رحیم رفتیم و گزارش کار را دادم و تا خواستم از خودم دفاع کنم، صیاد فرمودند ببخشید که سر شما فریاد زدم، در آن لحظه لازم بود. من هم گفتم حق با شماست، شما فرمانده ما هستید. آن شب را تا صبح مثل همه شبهای عملیات، با هوشیاری و مراقبت تمام سپری کردیم.
حوالی ساعت 4 الی 5 بعدازظهر به نزدیکی¬های روستای نگِل رسیدیم. صیاد شیرازی با ارتباط بی¬سیمی اطلاع داد ما امشب در همین مکان 2 الی 3 کیلومتری روستای نگِل توقف داریم؛ به ستون اول دستور توقف دادم، شما هم که رسیدید متوقف شوید. خود ایشان و برادر رحیم و حسین شهرامفر با یک گروه تأمینی برای شناسایی مواضع و اطراف رفتند. محل مناسبی بود. یک طرف آن رودخانه و قسمتی غربی آن دامنه ارتفاعات. بچه¬های ستون به محض اینکه توقف کردند، با توجه به اینکه روز سختی را هم در پیش داشتند و هوا هم گرم بود، بعضی¬ها تفنگ¬ها را چاتمه و بعضی¬ها همینطور کنار لباسشان گذاشتند و وارد رودخانه و مشغول شنا کردن شدند، بعضی¬ها هم با نارنجک دستی مشغول ماهیگیری شدند. بچه¬های ستون دوم هم که می¬رسیدند، بلافاصله از خودرو پیاده و وارد آب می¬شدند. من و برادر رسول که معمولاً در آخرهای ستون حرکت می¬کردیم، وقتی وارد منطقه شدیم، درست زمانی بود که جناب صیاد شیرازی از گشت شناسایی برگشته و هرچه فریاد داشت بر سر من کشید. گفت این چه وضعی است؟ مگر شما تا نیم ساعت قبل با ضدانقلاب درگیر نبودید؟ به کلی یادتان رفته است که در منطقه جنگی هستید! در این حالت چند نفر ضدانقلاب کافی است که همه شما را بکشند و یا اسیر کنند، هرچه زودتر اینها را از آب بیرون کنید؛ به اتفاق شهرامفر دفاع دورتادور را برقرار و عوامل نگهبانی و تأمینی را مشخص کنید و نتیجه را برای بازدید من گزارش کنید. در اینجا فقط سکوت کردم و به دفاع از خودم که در عقب ستون بودم برنیامدم. گفتم اطاعت میشود. با کمک رسول یاحی و حسین شهرامفر بچهها را از رودخانه بیرون کشیدیم و فرماندهان را صدا زدیم. منطقه استقرار در هر یگان و مسئولیت آنها را مشخص کردیم و خوشبختانه قبل از غروب آفتاب همه کارها سامان گرفت و به اتفاق هم نزد صیاد و برادر رحیم رفتیم و گزارش کار را دادم و تا خواستم از خودم دفاع کنم، صیاد فرمودند ببخشید که سر شما فریاد زدم، در آن لحظه لازم بود. من هم گفتم حق با شماست، شما فرمانده ما هستید. آن شب را تا صبح مثل همه شبهای عملیات، با هوشیاری و مراقبت تمام سپری کردیم.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت63)
صبح فردا (9/4/59) عوامل اطلاعاتی سپاه و پیشمرگان مسلمان وارد روستا شدند. با ماموستای روستا و بزرگان روستا صحبت شد. آنها هم به استقبال فرماندهان ما آمدند. خوشبختانه بدون هیچ درگیری روستای نِگل به تصرف رزمندگان اسلام درآمد. در ابتدای روستا، زیر درخت بزرگی از گردو و با توجه به عوامل تأمینی، فرماندهان نشستند و ناهار در آنجا صرف شد و از طرف ماموستای روستا از فرماندهان درخواست شد که ظهر در نماز جماعت آنها شرکت نمایند و برای اهالی صحبت شود. در اینجا تصمیم بر این شد که من (سروان سید حسام هاشمی) در نماز جماعت آنها شرکت نمایم و برای آنها صحبت بکنم. با تعدادی از بچهها در نماز جماعت آنها شرکت کردم. قبل از نماز به گوشهای از مسجد که در گنجه آن قرآن تاریخی از زمان عثمان خلیفه سوم نوشته بود، رفتیم و من برای اولین بار بود که چنین قرآنی را از نزدیک میدیدم. قرآنی با خط کوفی روی ورقهای چرمی. این قرآن از افتخارات مردم کردستان و روستای نگل به حساب میآید و برای آن داستانهای زیادی دارند. خلاصه من در نماز جماعت ظهر آنها شرکت کردم و چند دقیقهای هم از انقلاب و امام و اهداف جمهوری اسلامی و عملکرد ضدانقلاب صحبت کردم و بعد برای صرف ناهار به دوستان پیوستم.
روستای نگل در وسط راه سنندج به مریوان در مسیر سنندج به سروآباد قرار دارد. روستای بسیار زیبا همانند روستای ماسوله در دامنه ارتفاعات قرار دارد و یک رودخانه پرآب از کنار آن میگذرد و بسیار سرسبز و خوش آب و هواست. آن روز هنگام صرف ناهار صیاد به من گفت، حسام یادت باشد انشاءاللّه سال دیگر که منطقه آرام شد، یک روز با خانواده بیاییم در اینجا و از طبیعت زیبای اینجا لذت ببریم. خلاصه بعدازظهر آن روز پس از صرف ناهار به طرف سنندج حرکت کردیم. در مسیر، چند تا از خودروهای ضدانقلاب به جا مانده بود، که بچهها به غنیمت گرفتند و یک پیکان که تمام دربهای بدنه و کاپوت آن احتمالاً با گلولههای خودمان سوراخ سوراخ شده بود، نصیب من و حسین شهرامفر شد و با همین خودرو، یکی دو روز بعد، هردو ما، مرخصی تهران رفتیم. از نگل تا سهراهی تیژتیژ هیچگونه برخوردی نداشتیم و شاید قبل از ساعت 4 یا 5 بعدازظهر آخرین خودرو وارد پادگان سنندج شد و بدین ترتیب آزادسازی شهر مریوان و بازگشائی نصف این محور به پایان رسید.
صبح فردا (9/4/59) عوامل اطلاعاتی سپاه و پیشمرگان مسلمان وارد روستا شدند. با ماموستای روستا و بزرگان روستا صحبت شد. آنها هم به استقبال فرماندهان ما آمدند. خوشبختانه بدون هیچ درگیری روستای نِگل به تصرف رزمندگان اسلام درآمد. در ابتدای روستا، زیر درخت بزرگی از گردو و با توجه به عوامل تأمینی، فرماندهان نشستند و ناهار در آنجا صرف شد و از طرف ماموستای روستا از فرماندهان درخواست شد که ظهر در نماز جماعت آنها شرکت نمایند و برای اهالی صحبت شود. در اینجا تصمیم بر این شد که من (سروان سید حسام هاشمی) در نماز جماعت آنها شرکت نمایم و برای آنها صحبت بکنم. با تعدادی از بچهها در نماز جماعت آنها شرکت کردم. قبل از نماز به گوشهای از مسجد که در گنجه آن قرآن تاریخی از زمان عثمان خلیفه سوم نوشته بود، رفتیم و من برای اولین بار بود که چنین قرآنی را از نزدیک میدیدم. قرآنی با خط کوفی روی ورقهای چرمی. این قرآن از افتخارات مردم کردستان و روستای نگل به حساب میآید و برای آن داستانهای زیادی دارند. خلاصه من در نماز جماعت ظهر آنها شرکت کردم و چند دقیقهای هم از انقلاب و امام و اهداف جمهوری اسلامی و عملکرد ضدانقلاب صحبت کردم و بعد برای صرف ناهار به دوستان پیوستم.
روستای نگل در وسط راه سنندج به مریوان در مسیر سنندج به سروآباد قرار دارد. روستای بسیار زیبا همانند روستای ماسوله در دامنه ارتفاعات قرار دارد و یک رودخانه پرآب از کنار آن میگذرد و بسیار سرسبز و خوش آب و هواست. آن روز هنگام صرف ناهار صیاد به من گفت، حسام یادت باشد انشاءاللّه سال دیگر که منطقه آرام شد، یک روز با خانواده بیاییم در اینجا و از طبیعت زیبای اینجا لذت ببریم. خلاصه بعدازظهر آن روز پس از صرف ناهار به طرف سنندج حرکت کردیم. در مسیر، چند تا از خودروهای ضدانقلاب به جا مانده بود، که بچهها به غنیمت گرفتند و یک پیکان که تمام دربهای بدنه و کاپوت آن احتمالاً با گلولههای خودمان سوراخ سوراخ شده بود، نصیب من و حسین شهرامفر شد و با همین خودرو، یکی دو روز بعد، هردو ما، مرخصی تهران رفتیم. از نگل تا سهراهی تیژتیژ هیچگونه برخوردی نداشتیم و شاید قبل از ساعت 4 یا 5 بعدازظهر آخرین خودرو وارد پادگان سنندج شد و بدین ترتیب آزادسازی شهر مریوان و بازگشائی نصف این محور به پایان رسید.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت64)
ماجرای تیر خوردن دختر بچه 5ساله روستای سروآباد
این دختر بچه در حین درگیری نیروهای ما با ضدانقلاب مجروح شد، ولی نمیدانیم از طرف ما تیر خورد و یا از طرف ضدانقلاب. مهم این است در این درگیری، ما حدود 6 نفر مجروح داشتیم، که همه آنها به دستور صیاد شیرازی با آمبولانسی که همراه ستون بود به مریوان انتقال یافتند، ولی وقتی به صیاد اطلاع دادند که یک دختر بچه روستا مجروح شد، بلافاصله توسط افسر رابط هوانیروز درخواست اعزام یک فروند هلیکوپتر 214 شد. هلیکوپتر همراه اسکورت دو فروند کبری در حوالی روستا فرود آمد و این دختر بچه به همراه پدر و مادرش سوار بر هلیکوپتر شدند و در بیمارستان سنندج توسط دکتر مجد تحت عمل جراحی قرار گرفت که الحمدلله معالجه مؤثر بود و پس از 10 الی 12 روز مجدداً به دستور صیاد با هلیکوپتر به روستای مربوط برگشتند (البته مقداری هم کمکهای مردمی به خانواده داده شد). از خانواده این دختر در مدت اقامت به بهترین وجه پذیرایی شد، این عمل صیاد شیرازی، اثر خود را در آن محل گذاشت و خیلی از اهالی محل در اثر این حرکت مردمی طرفدار نظام و انقلاب و رزمندگان اسلام شدند.
اما سرهنگ دکتر مجد رئیس بیمارستان ارتش در سنندج: این سرهنگ از ابتدای جنگ کردستان و شاید تا پایان جنگ در این بیمارستان خدمت کرد. ایشان جراح ماهر و انسانی بزرگوار و خوش قلب بود که همه روز و شبش را در بیمارستان در کنار بیماران گذراند. کمتر کسی از رزمندگان کردستان، بخصوص رزمندگان ارتش و سپاه در سنندج است که او را نشناسد. ایشان حق بزرگی گردن کارکنان لشکر28، رزمندگان سپاه، بسیج و حتی اهالی مردم سنندج دارد.
ماجرای تیر خوردن دختر بچه 5ساله روستای سروآباد
این دختر بچه در حین درگیری نیروهای ما با ضدانقلاب مجروح شد، ولی نمیدانیم از طرف ما تیر خورد و یا از طرف ضدانقلاب. مهم این است در این درگیری، ما حدود 6 نفر مجروح داشتیم، که همه آنها به دستور صیاد شیرازی با آمبولانسی که همراه ستون بود به مریوان انتقال یافتند، ولی وقتی به صیاد اطلاع دادند که یک دختر بچه روستا مجروح شد، بلافاصله توسط افسر رابط هوانیروز درخواست اعزام یک فروند هلیکوپتر 214 شد. هلیکوپتر همراه اسکورت دو فروند کبری در حوالی روستا فرود آمد و این دختر بچه به همراه پدر و مادرش سوار بر هلیکوپتر شدند و در بیمارستان سنندج توسط دکتر مجد تحت عمل جراحی قرار گرفت که الحمدلله معالجه مؤثر بود و پس از 10 الی 12 روز مجدداً به دستور صیاد با هلیکوپتر به روستای مربوط برگشتند (البته مقداری هم کمکهای مردمی به خانواده داده شد). از خانواده این دختر در مدت اقامت به بهترین وجه پذیرایی شد، این عمل صیاد شیرازی، اثر خود را در آن محل گذاشت و خیلی از اهالی محل در اثر این حرکت مردمی طرفدار نظام و انقلاب و رزمندگان اسلام شدند.
اما سرهنگ دکتر مجد رئیس بیمارستان ارتش در سنندج: این سرهنگ از ابتدای جنگ کردستان و شاید تا پایان جنگ در این بیمارستان خدمت کرد. ایشان جراح ماهر و انسانی بزرگوار و خوش قلب بود که همه روز و شبش را در بیمارستان در کنار بیماران گذراند. کمتر کسی از رزمندگان کردستان، بخصوص رزمندگان ارتش و سپاه در سنندج است که او را نشناسد. ایشان حق بزرگی گردن کارکنان لشکر28، رزمندگان سپاه، بسیج و حتی اهالی مردم سنندج دارد.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت65)
تشکیل قرارگاه عملیاتی غرب در کرمانشاه
ستاد قرارگاه عملیاتی مشترک ارتش و سپاه، یک ستاد غیرسازمانی و غیررسمی بود، که عملاً با همکاری و هماهنگی شهید فلاحی فرمانده نیروی زمینی و فرماندهی لشکر28 سنندج کارش را پیش میبرد. این ستاد بعد از آزادسازی شهر سنندج تشکیل گردید و با هدایت این ستاد، در انجام چندین عملیات، شهرهای دیواندره، سقز، بانه، و مریوان آزاد شد. در عملیات آزادسازی گردنه خان و بانه که حوادثی برای لشکر 16 قزوین به وجود آمده بود و یگانهای لشکر صدمه زیادی را دیده بود گزارشی به عرض ریاست جمهوری رسید، که در این گزارش ظاهراً قید گردیده بود که یک ناهماهنگی بین سرگرد صیاد شیرازی نماینده رئیس جمهور و فرمانده لشکر، موجب شکست عملیات و تلفات گردید. روی همین اصل، رئیس جمهور (بنیصدر) سرگرد صیاد شیرازی را به تهران احضار کرد، تا ماجرا را از زبان صیاد بشنود. لازم به ذکر است عملکرد سرگرد صیاد شیرازی در کردستان و آزادسازی شهرها و همکاری ارتش و سپاه وِرد زبان همه محافل شده بود و بنیصدر هم که ایشان را نماینده خود میدانست و آن زمان به قولی ایشان را از کشفیات خود میدید، از این بابت خیلی خوشحال و در پی تقویت ایشان بود. در این قسمت ابتدا به صحبتهای صیاد شیرازی با بنیصدر که در سال 1374 در هیئت معارف جنگ، در حضور پیشکسوتان منتخب برای ثبت در سوابق، بیان داشته است، میپردازم:
تشکیل قرارگاه عملیاتی غرب در کرمانشاه
ستاد قرارگاه عملیاتی مشترک ارتش و سپاه، یک ستاد غیرسازمانی و غیررسمی بود، که عملاً با همکاری و هماهنگی شهید فلاحی فرمانده نیروی زمینی و فرماندهی لشکر28 سنندج کارش را پیش میبرد. این ستاد بعد از آزادسازی شهر سنندج تشکیل گردید و با هدایت این ستاد، در انجام چندین عملیات، شهرهای دیواندره، سقز، بانه، و مریوان آزاد شد. در عملیات آزادسازی گردنه خان و بانه که حوادثی برای لشکر 16 قزوین به وجود آمده بود و یگانهای لشکر صدمه زیادی را دیده بود گزارشی به عرض ریاست جمهوری رسید، که در این گزارش ظاهراً قید گردیده بود که یک ناهماهنگی بین سرگرد صیاد شیرازی نماینده رئیس جمهور و فرمانده لشکر، موجب شکست عملیات و تلفات گردید. روی همین اصل، رئیس جمهور (بنیصدر) سرگرد صیاد شیرازی را به تهران احضار کرد، تا ماجرا را از زبان صیاد بشنود. لازم به ذکر است عملکرد سرگرد صیاد شیرازی در کردستان و آزادسازی شهرها و همکاری ارتش و سپاه وِرد زبان همه محافل شده بود و بنیصدر هم که ایشان را نماینده خود میدانست و آن زمان به قولی ایشان را از کشفیات خود میدید، از این بابت خیلی خوشحال و در پی تقویت ایشان بود. در این قسمت ابتدا به صحبتهای صیاد شیرازی با بنیصدر که در سال 1374 در هیئت معارف جنگ، در حضور پیشکسوتان منتخب برای ثبت در سوابق، بیان داشته است، میپردازم:
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت66)
"سیر عملیات در کردستان از زمان شروع پاکسازی سنندج و گرفتن سنندج از دست ضدانقلاب در محدوده فرماندهی من 2 مرحله داشت: یک مرحله کاملاً بی نام و نشان و معرفی رسمی و بسیجیوار بود که در همین مرحله سنندج آزاد شده بود. ستونکشی به سمت مریوان انجام گرفته بود و در هیچکدام از اینها فرماندهی رسمی نداشتیم و همینطور سازمان میدادیم و همه کمک میکردند و میرفتند جلو. بعد محور دیواندره پاکسازی شده بود، از طرف لشکر16 به طرف سقز، تیپ 1 از لشکر16 زرهی گذشته بودند و شهر سقز آزاد شده بود، ستونکشی سقز به طرف بانه هم انجام گرفته بود و بانه از محاصره درآمده بود و شهر بانه آزاد شده بود. این گزارش به رئیس جمهور وقت (بنیصدر) داده شده بود، بنیصدر تازه باور کرده بود که میشود عملیات کرد، چون قبلاً اقداماتی که میکردند مربوط به هیئت حسن نیت بود، که سرپرستش دکتر فروهر بود و شهید چمران هم قبل از آن (در سال 58) یک نبردی کرده بود و وضعیت موقتی را در پاوه و نوسود و طرف دزلی و مریوان و سردشت به وجود آورده بود.
گزارش که دادیم، پیشنهاد دادیم و گفتیم برای تکمیل کار حالا باید یک قرارگاه تشکیل داد و همه نیروها در انجام مأموریت بیشتر و رسماً همکاری بکنند، گفت خُب، تشکیل بدهید. بعد من گفتم همچنین قرارگاهی باید در کردستان تشکیل شود و کل منطقه از جوانرود و پاوه و نوسود گرفته تا خود بانه و سردشت و... را به عهده بگیرد، گفت طرح تصویب است. گفتم نه، فرمانده نیرو باید بپذیرد که کلیه یگانهای مستقر در منطقه شمالغرب از جمله لشکرهای 28 و 64، تیپ23 نوهد، لشکر 16زرهی، لشکر 81 زرهی و ژاندارمری و سپاه، همه به کنترل قرارگاه درآیند. باز بنیصدر گفت خُب باشد. فرمانده نیروی زمینی وقت آمد داخل دفتر و بحث شد. بنیصدر گفت که این قرارگاه را تشکیل بدهید. گفت فرمانده قرارگاه چه کسی باشد؟ بنیصدر گفت صیاد شیرازی. فرمانده نیرو گفت این که سرگرد است نمیشود که لشکر را در کنترل او قرار دهیم. گفت چه درجهای باید به او بدهیم فرمانده شود؟ گفت باید دو درجه به او بدهیم. بنیصدر گفت دو تا درجه به او بدهید. فرمانده نیرو دیگر چیزی نگفت، بلافاصله حکم صادر شد و دو تا درجه به ما دادند و ما هم رفتیم قرارگاه را در کرمانشاه تشکیل دادیم، در پشتیبانی منطقه یکم. طرح ما این بود که با قرارگاه فرعی منطقهها را خودکفا کنیم برای عملیاتی که اطراف خودشان انجام میدهند. یک قرارگاه در سنندج برای کردستان، بعد در هر شهر مثل مریوان، دیواندره، سقز، بانه و سردشت یک قرارگاه کوچکی دایر کنیم و کنار هر قرارگاه هم یک تیم عملیاتی از تیپ23 نوهد (تیپ23 را من گسترش دادم که در هر کجا، اینها راهنمای آموزش عملیات منظم ما باشند) قرار دادیم.
"سیر عملیات در کردستان از زمان شروع پاکسازی سنندج و گرفتن سنندج از دست ضدانقلاب در محدوده فرماندهی من 2 مرحله داشت: یک مرحله کاملاً بی نام و نشان و معرفی رسمی و بسیجیوار بود که در همین مرحله سنندج آزاد شده بود. ستونکشی به سمت مریوان انجام گرفته بود و در هیچکدام از اینها فرماندهی رسمی نداشتیم و همینطور سازمان میدادیم و همه کمک میکردند و میرفتند جلو. بعد محور دیواندره پاکسازی شده بود، از طرف لشکر16 به طرف سقز، تیپ 1 از لشکر16 زرهی گذشته بودند و شهر سقز آزاد شده بود، ستونکشی سقز به طرف بانه هم انجام گرفته بود و بانه از محاصره درآمده بود و شهر بانه آزاد شده بود. این گزارش به رئیس جمهور وقت (بنیصدر) داده شده بود، بنیصدر تازه باور کرده بود که میشود عملیات کرد، چون قبلاً اقداماتی که میکردند مربوط به هیئت حسن نیت بود، که سرپرستش دکتر فروهر بود و شهید چمران هم قبل از آن (در سال 58) یک نبردی کرده بود و وضعیت موقتی را در پاوه و نوسود و طرف دزلی و مریوان و سردشت به وجود آورده بود.
گزارش که دادیم، پیشنهاد دادیم و گفتیم برای تکمیل کار حالا باید یک قرارگاه تشکیل داد و همه نیروها در انجام مأموریت بیشتر و رسماً همکاری بکنند، گفت خُب، تشکیل بدهید. بعد من گفتم همچنین قرارگاهی باید در کردستان تشکیل شود و کل منطقه از جوانرود و پاوه و نوسود گرفته تا خود بانه و سردشت و... را به عهده بگیرد، گفت طرح تصویب است. گفتم نه، فرمانده نیرو باید بپذیرد که کلیه یگانهای مستقر در منطقه شمالغرب از جمله لشکرهای 28 و 64، تیپ23 نوهد، لشکر 16زرهی، لشکر 81 زرهی و ژاندارمری و سپاه، همه به کنترل قرارگاه درآیند. باز بنیصدر گفت خُب باشد. فرمانده نیروی زمینی وقت آمد داخل دفتر و بحث شد. بنیصدر گفت که این قرارگاه را تشکیل بدهید. گفت فرمانده قرارگاه چه کسی باشد؟ بنیصدر گفت صیاد شیرازی. فرمانده نیرو گفت این که سرگرد است نمیشود که لشکر را در کنترل او قرار دهیم. گفت چه درجهای باید به او بدهیم فرمانده شود؟ گفت باید دو درجه به او بدهیم. بنیصدر گفت دو تا درجه به او بدهید. فرمانده نیرو دیگر چیزی نگفت، بلافاصله حکم صادر شد و دو تا درجه به ما دادند و ما هم رفتیم قرارگاه را در کرمانشاه تشکیل دادیم، در پشتیبانی منطقه یکم. طرح ما این بود که با قرارگاه فرعی منطقهها را خودکفا کنیم برای عملیاتی که اطراف خودشان انجام میدهند. یک قرارگاه در سنندج برای کردستان، بعد در هر شهر مثل مریوان، دیواندره، سقز، بانه و سردشت یک قرارگاه کوچکی دایر کنیم و کنار هر قرارگاه هم یک تیم عملیاتی از تیپ23 نوهد (تیپ23 را من گسترش دادم که در هر کجا، اینها راهنمای آموزش عملیات منظم ما باشند) قرار دادیم.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت67)
از خاطرات جالبی که دارم و ذکر خیری باشد از شهید سرلشکر ناصر کاظمی از سپاه که فرمانده پاوه بودند: من وقتی که رفتم در دفتر فرمانده نیروی زمینی وقت برای گرفتن حکم مأموریت، آمدم دیدم ایشان نشسته و با فرمانده نیرو صحبت میکند و بحث میکنند و میگوید یک گردان به من بدهید و... ولی فرمانده نیرو میگفت تو نمیتوانی که گردان را اداره کنی، من چطور یک گردان به تو بدهم و... بعد من آمدم گفتم تیمسار اگر ایشان میخواهند این کار را بکنند در محدوده من است، نگران نباشید من ترتیب کار را میدهم، یکدفعه ناصر کاظمی گفت تو کی هستی؟ گفتم صیاد شیرازی هستم (اسم من را شنیده بود ولی ندیده بود) یکدفعه من را در آغوش گرفت و گفت تیمسار من دیگه با شما کاری ندارم، ما با صیاد کار را درست میکنیم. بعد رفتیم و یک قرارگاه هم درست کردیم و سرهنگ رامتین را مأمور کردم برود و قرارگاه را تشکیل دهد و عملیات را آماده کند برای پاکسازی محور نوسود و آزادسازی نودشه و بکارگیری نیروهای مخصوص، خدا رحمت کند شهید سرگرد نقدی فرمانده گردان 139 را که اولین بار آنجا دیدم متوجه شدم که یک فرمانده گردان جسور و شجاع آنجا مستقر است و اصلاً تشنه عملیات است، خیلی هم با کاظمی جوش خورده بود. در همین شرایط من آمده بودم تهران برای همین کارهای پشتیبانی قرارگاه."
البته این روایت پیشنهاد تشکیل قرارگاه غرب را من از زبان شهید صیاد به گونهای دیگر شنیده بودم و آن این بود که وقتی صیاد ماجرا را برای بنیصدر تشریح میکند، بنیصدر به فلاحی میگوید: چرا فرمانده لشکر16 با نماینده من سرگرد صیاد شیرازی هماهنگی نکرده؟ فلاحی میگوید نماینده شما سرگرد است و فرمانده لشکر سرهنگ. در ارتش یک سرگرد نمیتواند به یک سرهنگ دستور بدهد. بنیصدر میگوید به هرحال او نماینده من است. چاره کار در چیست؟ آن زمان پیشنهاد دادن درجه و تشکیل قرارگاه، از جانب شهید فلاحی مطرح میشود که مورد تصویب قرار میگیرد. این روایت را من در همان سال 1359 شنیدم که بنیصدر در رأس قدرت قرار داشت و شهید فلاحی هم که فرمانده نیرو بود، در واگذاری همه امکانات قرارگاه غرب و درخواستهای سرهنگ صیاد شیرازی انصافاً سنگ تمام گذاشت. مسلماً اگر فلاحی به ظاهر دستور رئیس جمهور و قلباً مایل به این کار نبود، مسلماً صیاد در تشکیل قرارگاه غرب با مشکل مواجه بود، در صورتیکه این چنین نبود.
از خاطرات جالبی که دارم و ذکر خیری باشد از شهید سرلشکر ناصر کاظمی از سپاه که فرمانده پاوه بودند: من وقتی که رفتم در دفتر فرمانده نیروی زمینی وقت برای گرفتن حکم مأموریت، آمدم دیدم ایشان نشسته و با فرمانده نیرو صحبت میکند و بحث میکنند و میگوید یک گردان به من بدهید و... ولی فرمانده نیرو میگفت تو نمیتوانی که گردان را اداره کنی، من چطور یک گردان به تو بدهم و... بعد من آمدم گفتم تیمسار اگر ایشان میخواهند این کار را بکنند در محدوده من است، نگران نباشید من ترتیب کار را میدهم، یکدفعه ناصر کاظمی گفت تو کی هستی؟ گفتم صیاد شیرازی هستم (اسم من را شنیده بود ولی ندیده بود) یکدفعه من را در آغوش گرفت و گفت تیمسار من دیگه با شما کاری ندارم، ما با صیاد کار را درست میکنیم. بعد رفتیم و یک قرارگاه هم درست کردیم و سرهنگ رامتین را مأمور کردم برود و قرارگاه را تشکیل دهد و عملیات را آماده کند برای پاکسازی محور نوسود و آزادسازی نودشه و بکارگیری نیروهای مخصوص، خدا رحمت کند شهید سرگرد نقدی فرمانده گردان 139 را که اولین بار آنجا دیدم متوجه شدم که یک فرمانده گردان جسور و شجاع آنجا مستقر است و اصلاً تشنه عملیات است، خیلی هم با کاظمی جوش خورده بود. در همین شرایط من آمده بودم تهران برای همین کارهای پشتیبانی قرارگاه."
البته این روایت پیشنهاد تشکیل قرارگاه غرب را من از زبان شهید صیاد به گونهای دیگر شنیده بودم و آن این بود که وقتی صیاد ماجرا را برای بنیصدر تشریح میکند، بنیصدر به فلاحی میگوید: چرا فرمانده لشکر16 با نماینده من سرگرد صیاد شیرازی هماهنگی نکرده؟ فلاحی میگوید نماینده شما سرگرد است و فرمانده لشکر سرهنگ. در ارتش یک سرگرد نمیتواند به یک سرهنگ دستور بدهد. بنیصدر میگوید به هرحال او نماینده من است. چاره کار در چیست؟ آن زمان پیشنهاد دادن درجه و تشکیل قرارگاه، از جانب شهید فلاحی مطرح میشود که مورد تصویب قرار میگیرد. این روایت را من در همان سال 1359 شنیدم که بنیصدر در رأس قدرت قرار داشت و شهید فلاحی هم که فرمانده نیرو بود، در واگذاری همه امکانات قرارگاه غرب و درخواستهای سرهنگ صیاد شیرازی انصافاً سنگ تمام گذاشت. مسلماً اگر فلاحی به ظاهر دستور رئیس جمهور و قلباً مایل به این کار نبود، مسلماً صیاد در تشکیل قرارگاه غرب با مشکل مواجه بود، در صورتیکه این چنین نبود.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت68)
قرارگاه عملیاتی غرب
این قرارگاه در رژیم گذشته در کرمانشاه تشکیل شده بود و یگانهای عملیاتی غرب و شمال غرب (لشکر81 زرهی 28 و 64 پیاده) و یگانهای پشتیبانی منطقه در امور عملیاتی تابع آن بودند. بعد از انقلاب، تا مدتی این قرارگاه دایر و فرماندهی آن با سرتیپ آذری بود. بعد از مجروحیت سرتیپ آذری در بانه، مأموریت قرارگاه تغییر کرد و مسئولیت عملیاتی یگانها به فرماندهان لشکر سپرده شد و افسران ستاد قرارگاه غرب، هم به یگانهای دلخواه خودشان انتقال پیدا کردند و عملاً قرارگاه تعطیل شد. مسئولیت نگهداری ساختمانها به فرمانده پشتیبانی منطقه که در جوار قرارگاه بود، سپرده شد. با صدور حکم سرهنگ صیاد شیرازی به عنوان فرماندهی قرارگاه غرب، مجدداً ستاد قرارگاه فعال گردید. اعضای ستاد قرارگاه عبارت بودند از: سرهنگ حسین خرسندی که قبلاً رئیس ستاد لشکر28 بود و به عنوان رئیس ستاد قرارگاه غرب منصوب گردید. سرگرد توپخانه ابوالقاسم جاودانی از لشکر 77 به عنوان رئیس رکن سوم و سروان ضیابری رئیس رکن دوم و رؤسای ارکان یکم و چهارم هم منصوب شدند. در قسمت عملیات، افسرانی نظیر سروان ، سروان پیاده محمد کمانگری و سروان توپخانه سید ابراهیم مدنی از لشکر77 داوطلبانه در سازمان رکن3 مشغول انجام وظیفه شدند. نظر شهید صیاد بر این بود که قرارگاه مشترک سنندج با بودن سرهنگ اصغر همچنان به کارش ادامه بدهد و من (سروان سید حسام هاشمی) به عنوان افسر عملیات هماهنگ کننده در سنندج باشم و در مریوان، سقز و بانه یک افسر از نیروی مخصوص به عنوان افسر رابط عملیاتی مستقر شوند. در سقز ستوان فلفلکوب (فهیمی صالح)، در بانه ستوانیکم اصغر نوری و در مریوان ستواندوم دادبین برای این کار در نظر گرفته شده بودند و سروان حسین شهرامفر هم همین مسئولیت را در قرارگاه غرب با تعدادی از افسران نوهد در کرمانشاه داشته باشد. تصورم بر این است که فرماندهی قرارگاه غرب در اوایل مردادماه 59 ابلاغ شد. در جایی دیدم حکم شهید صیاد شیرازی که به قرارگاه تازه تشکیل غرب ابلاغ شده بود، سوم مرداد ماه تاریخ زده شده بود. به هرحال شهید صیاد شیرازی مدتی را در کرمانشاه مشغول سازماندهی قرارگاه عملیاتی بود. این قرارگاه دیگر همانند قرارگاه سنندج ادغامی نبود، ولی عملاً تعدادی از برادران سپاهی در ستاد و در کنار برادران ارتش به عنوان مشاور و رابط کار میکردند، منتهی از طرف نیروی زمینی کاربرد عملیاتی یگانهای منطقه، منجمله یگانهای ژاندارمری و سپاه پاسداران با فرماندهی قرارگاه غرب بود. دستورات و ابلاغیهها، رسماً با امضاء فرمانده قرارگاه به یگانها ابلاغ میشد.
قرارگاه عملیاتی غرب
این قرارگاه در رژیم گذشته در کرمانشاه تشکیل شده بود و یگانهای عملیاتی غرب و شمال غرب (لشکر81 زرهی 28 و 64 پیاده) و یگانهای پشتیبانی منطقه در امور عملیاتی تابع آن بودند. بعد از انقلاب، تا مدتی این قرارگاه دایر و فرماندهی آن با سرتیپ آذری بود. بعد از مجروحیت سرتیپ آذری در بانه، مأموریت قرارگاه تغییر کرد و مسئولیت عملیاتی یگانها به فرماندهان لشکر سپرده شد و افسران ستاد قرارگاه غرب، هم به یگانهای دلخواه خودشان انتقال پیدا کردند و عملاً قرارگاه تعطیل شد. مسئولیت نگهداری ساختمانها به فرمانده پشتیبانی منطقه که در جوار قرارگاه بود، سپرده شد. با صدور حکم سرهنگ صیاد شیرازی به عنوان فرماندهی قرارگاه غرب، مجدداً ستاد قرارگاه فعال گردید. اعضای ستاد قرارگاه عبارت بودند از: سرهنگ حسین خرسندی که قبلاً رئیس ستاد لشکر28 بود و به عنوان رئیس ستاد قرارگاه غرب منصوب گردید. سرگرد توپخانه ابوالقاسم جاودانی از لشکر 77 به عنوان رئیس رکن سوم و سروان ضیابری رئیس رکن دوم و رؤسای ارکان یکم و چهارم هم منصوب شدند. در قسمت عملیات، افسرانی نظیر سروان ، سروان پیاده محمد کمانگری و سروان توپخانه سید ابراهیم مدنی از لشکر77 داوطلبانه در سازمان رکن3 مشغول انجام وظیفه شدند. نظر شهید صیاد بر این بود که قرارگاه مشترک سنندج با بودن سرهنگ اصغر همچنان به کارش ادامه بدهد و من (سروان سید حسام هاشمی) به عنوان افسر عملیات هماهنگ کننده در سنندج باشم و در مریوان، سقز و بانه یک افسر از نیروی مخصوص به عنوان افسر رابط عملیاتی مستقر شوند. در سقز ستوان فلفلکوب (فهیمی صالح)، در بانه ستوانیکم اصغر نوری و در مریوان ستواندوم دادبین برای این کار در نظر گرفته شده بودند و سروان حسین شهرامفر هم همین مسئولیت را در قرارگاه غرب با تعدادی از افسران نوهد در کرمانشاه داشته باشد. تصورم بر این است که فرماندهی قرارگاه غرب در اوایل مردادماه 59 ابلاغ شد. در جایی دیدم حکم شهید صیاد شیرازی که به قرارگاه تازه تشکیل غرب ابلاغ شده بود، سوم مرداد ماه تاریخ زده شده بود. به هرحال شهید صیاد شیرازی مدتی را در کرمانشاه مشغول سازماندهی قرارگاه عملیاتی بود. این قرارگاه دیگر همانند قرارگاه سنندج ادغامی نبود، ولی عملاً تعدادی از برادران سپاهی در ستاد و در کنار برادران ارتش به عنوان مشاور و رابط کار میکردند، منتهی از طرف نیروی زمینی کاربرد عملیاتی یگانهای منطقه، منجمله یگانهای ژاندارمری و سپاه پاسداران با فرماندهی قرارگاه غرب بود. دستورات و ابلاغیهها، رسماً با امضاء فرمانده قرارگاه به یگانها ابلاغ میشد.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت69)
یکی از اقدامات مهم و اساسی فرمانده قرارگاه (سرهنگ صیاد شیرازی) تعویض فرماندهان لشکرهای تابعه بود. ایشان سرهنگ مدرکیان فرمانده تیپ سقز را به فرماندهی لشکر 28 به جای سرهنگ صدری و سرهنگ کیکاوس امیری را به جای سرهنگ زکیانی به فرماندهی لشکر 64 منصوب و سرهنگ سیروس لطفی را به جای سرهنگ پورموسی به فرماندهی لشکر16 منصوب و با گماردن سرهنگ رامتین به فرماندهی تیپ23 نیروی مخصوص و انتقال این تیپ به منطقه کرمانشاه کار خودشان را آغاز کردند. در همین هنگام، فرماندهی نیروی زمینی تغییر کرد. سرتیپ ظهیرنژاد فرمانده ژاندارمری به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب و سرتیپ فلاحی به عنوان جانشین رئیس ستاد عملاً مسئولیت ستاد مشترک را عهدهدار شدند.
سرتیپ ظهیرنژاد از نظر خلق و خو و روش فرماندهی 180 درجه با فلاحی که افسری ستادی و با خلق و خوی ملایم و مصلحتاندیش و هماهنگ بود، تفاوت داشت. ظهیرنژاد افسری خیلی منضبط، خشن، خشک و غیر قابل انعطاف بود. این تغییر فرماندهی در نیرو طبیعتاً یکسری جابهجایی در نیرو داشت. مشاورین جدید بخصوص تعدادی از افسران که از فرماندهی لشکرها تعویض شدند، شروع کردند به بدگویی از سرهنگ صیاد شیرازی و به این مسئله تعویض فرماندهان لشکر بدون اجازه فرمانده نیرو دامن زدند. از طرف دیگر، حضور برادران سپاهی در قرارگاه عملیاتی غرب خوشایند سرتیپ ظهیرنژاد و عوامل ستادی نیرو و همچنین مشاورین نظامی بنیصدر نبود.
یکی از اقدامات مهم و اساسی فرمانده قرارگاه (سرهنگ صیاد شیرازی) تعویض فرماندهان لشکرهای تابعه بود. ایشان سرهنگ مدرکیان فرمانده تیپ سقز را به فرماندهی لشکر 28 به جای سرهنگ صدری و سرهنگ کیکاوس امیری را به جای سرهنگ زکیانی به فرماندهی لشکر 64 منصوب و سرهنگ سیروس لطفی را به جای سرهنگ پورموسی به فرماندهی لشکر16 منصوب و با گماردن سرهنگ رامتین به فرماندهی تیپ23 نیروی مخصوص و انتقال این تیپ به منطقه کرمانشاه کار خودشان را آغاز کردند. در همین هنگام، فرماندهی نیروی زمینی تغییر کرد. سرتیپ ظهیرنژاد فرمانده ژاندارمری به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب و سرتیپ فلاحی به عنوان جانشین رئیس ستاد عملاً مسئولیت ستاد مشترک را عهدهدار شدند.
سرتیپ ظهیرنژاد از نظر خلق و خو و روش فرماندهی 180 درجه با فلاحی که افسری ستادی و با خلق و خوی ملایم و مصلحتاندیش و هماهنگ بود، تفاوت داشت. ظهیرنژاد افسری خیلی منضبط، خشن، خشک و غیر قابل انعطاف بود. این تغییر فرماندهی در نیرو طبیعتاً یکسری جابهجایی در نیرو داشت. مشاورین جدید بخصوص تعدادی از افسران که از فرماندهی لشکرها تعویض شدند، شروع کردند به بدگویی از سرهنگ صیاد شیرازی و به این مسئله تعویض فرماندهان لشکر بدون اجازه فرمانده نیرو دامن زدند. از طرف دیگر، حضور برادران سپاهی در قرارگاه عملیاتی غرب خوشایند سرتیپ ظهیرنژاد و عوامل ستادی نیرو و همچنین مشاورین نظامی بنیصدر نبود.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت70)
عملیات منطقه هزارکانیان
با شکلگیری قرارگاه غرب، عملیاتهای مقابله با ضدانقلاب، هم در کرمانشاه و هم در سنندج به موازات هم پیش می رفت. در کرمانشاه، عملیاتهایی در پاوه و نوسود انجام شد، که شرح آن در خاطرات شهید صیاد و دیگر دوستان آمده است. در کردستان هم، چندین عملیات توسط قرارگاه مشترک هدایت شد و من در اینجا به ذکر دو عملیات که شخصاً فرماندهی آن را به عهده داشتم، میپردازم:
منطقه هزارکانیان در جنوبغربی دیواندره، در بین مثلث دیواندره ـ مریوان ـ سنندج و در شرق ارتفاعات شیلر قرار دارد. دسترسی به این منطقه از جاده سنندج به دیواندره در حوالی حسین آباد با یک جاده فرعی از شرق به غرب بوده است. منطقهای کوهستانی که روستای هزارکانیان در دامنه ارتفاعات در دشت نسبتاً وسیعی قرار دارد. مردم منطقه مسلمان شافعی مذهب و به شغل کشاورزی و دامداری مشغول بودند. این منطقه، در گذشته توسط ایل احمدی که معروف بودند، به صورت عشیرهای اداره میشد. بعد از پیروزی انقلاب، خصوصاً در سال 1358، حزب کومله در بین جوانان نفوذ کرده و زمینهای منطقه را بین مردم تقسیم کرده و عشیره احمدی مجبور به ترک منطقه شدند، که در کرمانشاه و کامیاران به طور موقت زندگی میکردند. بزرگ خانواده با شهید محمد بروجردی ارتباط پیدا کرده و دوستی بین آنها برقرار گردید. محمد بروجردی معتقد بود که امنیت منطقه کردستان باید توسط عشایر و بزرگان قبیله و عشایر حل شود، لذا ایشان از همان ابتدا، طرح مسلح کردن عشایر مورد نظرش بود، گرچه آن روزها این عقیده و افکار برای پاسداران جوان خیلی مفهوم و معنا نداشت و طرفدار جدی با نظریه ایشان وجود نداشت.
عملیات منطقه هزارکانیان
با شکلگیری قرارگاه غرب، عملیاتهای مقابله با ضدانقلاب، هم در کرمانشاه و هم در سنندج به موازات هم پیش می رفت. در کرمانشاه، عملیاتهایی در پاوه و نوسود انجام شد، که شرح آن در خاطرات شهید صیاد و دیگر دوستان آمده است. در کردستان هم، چندین عملیات توسط قرارگاه مشترک هدایت شد و من در اینجا به ذکر دو عملیات که شخصاً فرماندهی آن را به عهده داشتم، میپردازم:
منطقه هزارکانیان در جنوبغربی دیواندره، در بین مثلث دیواندره ـ مریوان ـ سنندج و در شرق ارتفاعات شیلر قرار دارد. دسترسی به این منطقه از جاده سنندج به دیواندره در حوالی حسین آباد با یک جاده فرعی از شرق به غرب بوده است. منطقهای کوهستانی که روستای هزارکانیان در دامنه ارتفاعات در دشت نسبتاً وسیعی قرار دارد. مردم منطقه مسلمان شافعی مذهب و به شغل کشاورزی و دامداری مشغول بودند. این منطقه، در گذشته توسط ایل احمدی که معروف بودند، به صورت عشیرهای اداره میشد. بعد از پیروزی انقلاب، خصوصاً در سال 1358، حزب کومله در بین جوانان نفوذ کرده و زمینهای منطقه را بین مردم تقسیم کرده و عشیره احمدی مجبور به ترک منطقه شدند، که در کرمانشاه و کامیاران به طور موقت زندگی میکردند. بزرگ خانواده با شهید محمد بروجردی ارتباط پیدا کرده و دوستی بین آنها برقرار گردید. محمد بروجردی معتقد بود که امنیت منطقه کردستان باید توسط عشایر و بزرگان قبیله و عشایر حل شود، لذا ایشان از همان ابتدا، طرح مسلح کردن عشایر مورد نظرش بود، گرچه آن روزها این عقیده و افکار برای پاسداران جوان خیلی مفهوم و معنا نداشت و طرفدار جدی با نظریه ایشان وجود نداشت.
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت71)
شهید محمد بروجردی تعداد 35 نفر از جوانان و سران قبیله احمدی را مسلح نموده و یک آموزش مقدماتی (فکر میکنم در کامیاران) برای آنها گذاشت، لذا در قرارگاه مشترک عملیاتی سنندج، پاکسازی منطقه کامیاران و استقرار پاسگاه ثابت برای پیشمرگان کرد احمدی و سپاه پاسداران را در منطقه خواهان شد. طرح مورد تصویب قرار گرفت و سازمان رزمی به شرح ذیل جهت پاکسازی منطقه تعیین و اینجانب را به عنوان فرمانده ستون عملیات تعیین نمودند:
• یک گروهان تقویت شده ادغامی ارتش و سپاه نیروی عمل کننده با تجهیزات سازمانی
• یک دسته تیم ضربت حدود 40 الی 50 نفری از سپاه پاسداران به فرماندهی برادر نعمتی + 35 نفر از پیشمرگان خان احمدی
• یک تیم 4 الی 5 نفری نیروی مخصوص به فرماندهی ستوانیکم پیاده احمد اسدی
• دو قبضه توپ 105 مم + دو قبضه توپ 23 مم
• تیم مهندسی شامل متخصصین مینیابی و خنثیسازی مین
• تیم بهداری شامل دو دستگاه آمبولانس و دو تیم پزشکیاری
شهید محمد بروجردی تعداد 35 نفر از جوانان و سران قبیله احمدی را مسلح نموده و یک آموزش مقدماتی (فکر میکنم در کامیاران) برای آنها گذاشت، لذا در قرارگاه مشترک عملیاتی سنندج، پاکسازی منطقه کامیاران و استقرار پاسگاه ثابت برای پیشمرگان کرد احمدی و سپاه پاسداران را در منطقه خواهان شد. طرح مورد تصویب قرار گرفت و سازمان رزمی به شرح ذیل جهت پاکسازی منطقه تعیین و اینجانب را به عنوان فرمانده ستون عملیات تعیین نمودند:
• یک گروهان تقویت شده ادغامی ارتش و سپاه نیروی عمل کننده با تجهیزات سازمانی
• یک دسته تیم ضربت حدود 40 الی 50 نفری از سپاه پاسداران به فرماندهی برادر نعمتی + 35 نفر از پیشمرگان خان احمدی
• یک تیم 4 الی 5 نفری نیروی مخصوص به فرماندهی ستوانیکم پیاده احمد اسدی
• دو قبضه توپ 105 مم + دو قبضه توپ 23 مم
• تیم مهندسی شامل متخصصین مینیابی و خنثیسازی مین
• تیم بهداری شامل دو دستگاه آمبولانس و دو تیم پزشکیاری
پاره تن وقایع کردستان سال 58- 59 نویسنده امیر حسام هاشمی( قسمت72)
عملیات در اوایل مردادماه 1359 با حرکت ستون از سنندج آغاز شد. به علت تأمین جاده توسط گردان 178 پیاده مشهد، تا سه راهی هزارکانیان در جاده دیواندره به سنندج حرکت ما اداری بود. خیلی سریع به سه راهی رسیدیم. از سه راهی تا نزدیکیهای روستای هزارکانیان با حرکت تاکتیکی آرایش ستون به صورت جلودار، پهلودار و رعایت اصول تأمینی حرکت ادامه داشت. فقط در یکی دو نقطه، یک درگیری کوچک و لحظهای با ضدانقلاب داشتیم و قبل از رسیدن به روستای هزارکانیان، ستون یک توقف کوتاه داشت و با استقرار توپخانه و خمپارهها، چند گلوله با فاصله دور به اطراف روستا به عنوان نمایش قدرت تیراندازی شد. با همین نمایش قدرت و ضرب شصتهایی که ضدانقلاب از قبل هم در این ستونکشیها دیده بود، خیلی سریع روستا را تخلیه کرده و فرار را بر قرار ترجیح دادند. یکی دو نفر از عوامل آقای احمدی، جلو جلو وارد روستا شدند و خبر رسیدن نیروهای رزمنده را به آنها دادند. مردم روستا اعم از زن و مرد با سینی و مجمع پر از نان و پنیر و کره و سرشیر و عسل به استقبال رزمندگان آمدند. برای اولین بار بود که من در تمام عملیاتها، این استقبال مردم را مشاهده کردم. حتی بعدها هم این چنین صحنههایی را ندیدم. قطعاً این استقبال برای احترام به خان روستا جناب آقای احمدی بود. ناهار را در روستا صرف کردیم. ماه مبارک رمضان بود. شب بعد از افطار و نماز جماعت در مسجد برای مردم روستا صحبت کردم. در این سخنرانی به ماهیت ضدانقلاب و اهداف آنها، بخصوص مرام کومله پرداخته و گفتم اینها ملحد و کافر و منکر خدا هستند. این برای مردم روستا خیلی عجیب بود. آنها اظهار میکردند شما کومله را بیدین میخوانید، در صورتیکه در نماز جماعت ما شرکت میکردند و حتی گاهی امام جماعت هم میشدند. گفتم اگر بگویید دموکراتها نماز میخوانند قبول دارم، ولی اینها کمونیست و بیدین هستند. مردم روستاهای قدیم بخصوص روستاهای دوردست و در عمق کوهستان، مردمی ساده، مذهبی و مقید بودند، بخصوص مردم آن منطقه، لذا حزب کومله در این مکانها تبلیغات بیدینی نمیکرد.
روز بعد بچههای سپاه به همراه پیشمرگان، گشتی به اطراف کوهها زدند. ما دو شب در آنجا اقامت داشتیم و قرار شده بود که تیم برادر نعمتی و نفرات احمدی با ایجاد پایگاه در همان ساختمانهای احمدی، در روستا بمانند. در شب دوم نمیدانم چه اتفاقی افتاد و عوامل نفوذی کومله چطور با این بچههای ساده سپاهی ما صحبت کردند و یا اینکه اطلاعاتی بین آقای نعمتی با برادران سپاهی مستقر در سنندج رد و بدل شده، صبح به هنگام برگشت ستون، برادر نعمتی پیش من آمد و گفت ما نیز با شما برمیگردیم، ما اینجا نمیمانیم، اینها خان هستند و این خوانین به مردم روستاها ظلم میکنند. هرچه ادله آوردم و گفتم مگر برادر بروجردی فرمانده شما نیست، به خرجشان نرفت و همراه ستون به راه افتادند. آقای احمدی هم گفت اگر شما بروید، از ما 35 نفر بدون سلاح و مهمات پشتیبانی، کاری برنمیآید و آنها ما را سر میبرند. بنابراین، عملیات بدون هیچ دستاوردی خاتمه پیدا کرد و ستون ظهر روز سوم به پادگان سنندج بازگشت. در همان مدخل ورودی پادگان، آقای احمدی و نیروهایش توسط سپاه خلع سلاح شدند. برای اولین بار بود که شاهد اشک چشمان برادر بروجردی بودم. خیلی افسوس خورد و گفت برادران ما موضوع امنیت کردستان را درک نمیکنند. یک روزی خواهند دید که چارهای نداریم و باید این عشایر و بزرگان منطقه، امنیت خود را خودشان تأمین کنند. در سال 63 که من مجدداً به کردستان برگشتم و فرمانده قرارگاه شمالغرب در ارومیه شدم، دیدم که طرح مسلح کردن عشایر بعد از 3 سال در دستور کار برادران سپاه قرار گرفته است. افسوس که دیگر برادر محمد بروجردی به شهادت رسیده بود.
عملیات در اوایل مردادماه 1359 با حرکت ستون از سنندج آغاز شد. به علت تأمین جاده توسط گردان 178 پیاده مشهد، تا سه راهی هزارکانیان در جاده دیواندره به سنندج حرکت ما اداری بود. خیلی سریع به سه راهی رسیدیم. از سه راهی تا نزدیکیهای روستای هزارکانیان با حرکت تاکتیکی آرایش ستون به صورت جلودار، پهلودار و رعایت اصول تأمینی حرکت ادامه داشت. فقط در یکی دو نقطه، یک درگیری کوچک و لحظهای با ضدانقلاب داشتیم و قبل از رسیدن به روستای هزارکانیان، ستون یک توقف کوتاه داشت و با استقرار توپخانه و خمپارهها، چند گلوله با فاصله دور به اطراف روستا به عنوان نمایش قدرت تیراندازی شد. با همین نمایش قدرت و ضرب شصتهایی که ضدانقلاب از قبل هم در این ستونکشیها دیده بود، خیلی سریع روستا را تخلیه کرده و فرار را بر قرار ترجیح دادند. یکی دو نفر از عوامل آقای احمدی، جلو جلو وارد روستا شدند و خبر رسیدن نیروهای رزمنده را به آنها دادند. مردم روستا اعم از زن و مرد با سینی و مجمع پر از نان و پنیر و کره و سرشیر و عسل به استقبال رزمندگان آمدند. برای اولین بار بود که من در تمام عملیاتها، این استقبال مردم را مشاهده کردم. حتی بعدها هم این چنین صحنههایی را ندیدم. قطعاً این استقبال برای احترام به خان روستا جناب آقای احمدی بود. ناهار را در روستا صرف کردیم. ماه مبارک رمضان بود. شب بعد از افطار و نماز جماعت در مسجد برای مردم روستا صحبت کردم. در این سخنرانی به ماهیت ضدانقلاب و اهداف آنها، بخصوص مرام کومله پرداخته و گفتم اینها ملحد و کافر و منکر خدا هستند. این برای مردم روستا خیلی عجیب بود. آنها اظهار میکردند شما کومله را بیدین میخوانید، در صورتیکه در نماز جماعت ما شرکت میکردند و حتی گاهی امام جماعت هم میشدند. گفتم اگر بگویید دموکراتها نماز میخوانند قبول دارم، ولی اینها کمونیست و بیدین هستند. مردم روستاهای قدیم بخصوص روستاهای دوردست و در عمق کوهستان، مردمی ساده، مذهبی و مقید بودند، بخصوص مردم آن منطقه، لذا حزب کومله در این مکانها تبلیغات بیدینی نمیکرد.
روز بعد بچههای سپاه به همراه پیشمرگان، گشتی به اطراف کوهها زدند. ما دو شب در آنجا اقامت داشتیم و قرار شده بود که تیم برادر نعمتی و نفرات احمدی با ایجاد پایگاه در همان ساختمانهای احمدی، در روستا بمانند. در شب دوم نمیدانم چه اتفاقی افتاد و عوامل نفوذی کومله چطور با این بچههای ساده سپاهی ما صحبت کردند و یا اینکه اطلاعاتی بین آقای نعمتی با برادران سپاهی مستقر در سنندج رد و بدل شده، صبح به هنگام برگشت ستون، برادر نعمتی پیش من آمد و گفت ما نیز با شما برمیگردیم، ما اینجا نمیمانیم، اینها خان هستند و این خوانین به مردم روستاها ظلم میکنند. هرچه ادله آوردم و گفتم مگر برادر بروجردی فرمانده شما نیست، به خرجشان نرفت و همراه ستون به راه افتادند. آقای احمدی هم گفت اگر شما بروید، از ما 35 نفر بدون سلاح و مهمات پشتیبانی، کاری برنمیآید و آنها ما را سر میبرند. بنابراین، عملیات بدون هیچ دستاوردی خاتمه پیدا کرد و ستون ظهر روز سوم به پادگان سنندج بازگشت. در همان مدخل ورودی پادگان، آقای احمدی و نیروهایش توسط سپاه خلع سلاح شدند. برای اولین بار بود که شاهد اشک چشمان برادر بروجردی بودم. خیلی افسوس خورد و گفت برادران ما موضوع امنیت کردستان را درک نمیکنند. یک روزی خواهند دید که چارهای نداریم و باید این عشایر و بزرگان منطقه، امنیت خود را خودشان تأمین کنند. در سال 63 که من مجدداً به کردستان برگشتم و فرمانده قرارگاه شمالغرب در ارومیه شدم، دیدم که طرح مسلح کردن عشایر بعد از 3 سال در دستور کار برادران سپاه قرار گرفته است. افسوس که دیگر برادر محمد بروجردی به شهادت رسیده بود.