روانکاوی کلاسیک/ژانوس
امیال، آبژه ندارند... در نظریهٔ لکان، امیال هیچ ابژه ی مشخصی ندارند. وقتی به یک مورد بخصوص نگاه میکنیم، میبینیم که امیال بهطور کلی دنبال «داشتن» نیستند؛ بلکه دنبال ادامه و تقویت خود مسیر امیال هستند. هنگامی که امیال به آبژهٔ محسوس دست مییابند، ناپدید…
امیال دیگری «بزرگ» به عنوان علت
تحلیل روانکاوی زمانی آغاز میشود که تحلیلگر بتواند خود را به جایگاه علت امیال تحلیلشونده برساند، بدون آنکه به «دیگری بزرگ تصویری» یا «دیگریم بزرگ نمادین» (داور یا بت) تبدیل شود. کار اصلی تحلیل، حل و فصل انتقال و متزلزل کردن تثبیتشدگی تحلیلشونده بر علت است.
برای درک این فرآیند، باید ابتدا ماهیت و رشد امیال انسان را بررسی کنیم. از ابتدای تولد، سرپرستهای اولیه نقش حیاتی در شکلگیری امیال ما دارند. آنها خواستهها و محدودیتهایی بر ما اعمال میکنند، و ما در تلاش برای کسب عشق و سازش از آنها، سعی میکنیم رفتار خود را با آرزوهایشان هماهنگ کنیم. اما این خواستهها اغلب مستقیم و واضح نیستند؛ گاهی والدین تنها آنچه نمیخواهند را بیان میکنند و با خطاهای ما تنبیه میکنند.
در مسیر کشف این امیال مبهم، ما یاد میگیریم که امیال خودمان را بر اساس امیال دیگریهای بزرگ (والدین) مدلسازی کنیم. ما نه تنها میخواهیم مورد تمایل آنها قرار گیریم، بلکه امیال خود را همچون امیال آنها میسازیم؛ امیال ما، گاه مستقیماً از آنها نشأت میگیرد.
مثالی واضح: وقتی مادری در حضور دخترش شایستگی یک بازیگر مرد را تحسین میکند، دختر ممکن است استانداردهای او را با تصویر شخصیاش از «شاهزاده جذاب» در هم آمیزد. سالها بعد، در دوره تحلیل، این تخیلات موجب خشم و بیگانگی میشوند: «چطور چنین تخیلی از مادرم گرفتهام؟» این امر نشان میدهد که امیال ما بخشی از امیال دیگریهای بزرگ هستند و گاهی به نظر میرسد که ما نمیتوانیم آنها را کاملاً متعلق به خود بدانیم.
در واقع، علت امیال ما، امیال دیگریهای بزرگ است. حتی عمیقترین و محرمانهترین خواستههایمان از این منبع خارجی میآیند؛ از والدین و سرپرستهای اولیه، کسانی که نخستین و مهمترین تأثیر را بر شکلگیری امیال ما داشتهاند...
@psychoanalysis_classical
تحلیل روانکاوی زمانی آغاز میشود که تحلیلگر بتواند خود را به جایگاه علت امیال تحلیلشونده برساند، بدون آنکه به «دیگری بزرگ تصویری» یا «دیگریم بزرگ نمادین» (داور یا بت) تبدیل شود. کار اصلی تحلیل، حل و فصل انتقال و متزلزل کردن تثبیتشدگی تحلیلشونده بر علت است.
برای درک این فرآیند، باید ابتدا ماهیت و رشد امیال انسان را بررسی کنیم. از ابتدای تولد، سرپرستهای اولیه نقش حیاتی در شکلگیری امیال ما دارند. آنها خواستهها و محدودیتهایی بر ما اعمال میکنند، و ما در تلاش برای کسب عشق و سازش از آنها، سعی میکنیم رفتار خود را با آرزوهایشان هماهنگ کنیم. اما این خواستهها اغلب مستقیم و واضح نیستند؛ گاهی والدین تنها آنچه نمیخواهند را بیان میکنند و با خطاهای ما تنبیه میکنند.
در مسیر کشف این امیال مبهم، ما یاد میگیریم که امیال خودمان را بر اساس امیال دیگریهای بزرگ (والدین) مدلسازی کنیم. ما نه تنها میخواهیم مورد تمایل آنها قرار گیریم، بلکه امیال خود را همچون امیال آنها میسازیم؛ امیال ما، گاه مستقیماً از آنها نشأت میگیرد.
مثالی واضح: وقتی مادری در حضور دخترش شایستگی یک بازیگر مرد را تحسین میکند، دختر ممکن است استانداردهای او را با تصویر شخصیاش از «شاهزاده جذاب» در هم آمیزد. سالها بعد، در دوره تحلیل، این تخیلات موجب خشم و بیگانگی میشوند: «چطور چنین تخیلی از مادرم گرفتهام؟» این امر نشان میدهد که امیال ما بخشی از امیال دیگریهای بزرگ هستند و گاهی به نظر میرسد که ما نمیتوانیم آنها را کاملاً متعلق به خود بدانیم.
در واقع، علت امیال ما، امیال دیگریهای بزرگ است. حتی عمیقترین و محرمانهترین خواستههایمان از این منبع خارجی میآیند؛ از والدین و سرپرستهای اولیه، کسانی که نخستین و مهمترین تأثیر را بر شکلگیری امیال ما داشتهاند...
@psychoanalysis_classical
❤6👍2🔥1
روان رنجور زبان خود را به صورت طبیعی و عادی مهار می نماید، در حالی که روان پریش به وسیله ی زبان مهار شده و یا زبان او را تصرف کرده است.
Lacan, Seminar III, 284
همه ی ما در محیطی متولد شده ایم که دارای زبان خاص خودش است و ما خودمان آن را نساخته ایم؛ چنانچه بخواهیم خودمان را برای افراد اطرافمان توصيف نماییم مجبور به استفاده از زبانی هستیم که آنها صحبت مینمایند و فرایند زبان به ما شکل میدهد. زبان به افکار ، درخواستها و امیال ما شکل میدهد. گاهی احساس و یا مفهومی در ذهنمان است که نمی توانیم برای بیان منظورمان واژه ای بیابیم و یا واژگان در دسترس ما اصل مطلب را بیان نمیکنند با این واژگان در بیان منظورمان دچار افراط یا تفریط میشویم؛ اما بدون این واژه ها همین قلمرو معنا نیز برایمان موجودیت نخواهد داشت. لكان تحت عنوان« از خود بیگانگی ما در زبان» به این امر اشاره می کند.
مسئله ای که با آن مواجه هستیم این است که چطور می توانیم خودمان را در زبان بگنجانیم؛ چطور میتوانیم جایگاهی برای خودمان در زبان بیابیم و آن را به گسترده ترین حالت ممکن از آن خود کنیم ممکن است ما مجموعه واژگانی را اتخاذ نماییم که توسط قدرتهای موجود مطرود شده خوار شمرده می شود و یا سرکوب شده است. ممکن است یک پسر سرکش اصطلاحات غیرادبی و عامیانه را که واژه های نامناسب حرفی بر آن غالب است ، استفاده نماید؛ ممکن است یک آنارشیست، مجموعه واژگانی که خالی از زبان قدرت است را اتخاذ نماید( فرد آنارشیست به علت هرج و مرج طلبی خاص خود قدرت را به رسمیت نمی شناسد. بنابراین منظور نویسنده از زبانی خالی از قدرت به معنای بکار گرفتن زبان و اصطلاحاتی است که قدرت را به رسمیت نمیشناسد) و یا یک فرد فمینیست واژگانی عاری از حس پدر سالارانه را اتخاذ نماید. ممکن است هنگامی که ما به گفتمان خرده فرهنگی و یا با لهجه ی خودمان صحبت می کنیم، بیشتر خودمان را احساس کنیم. از دیدگاهی بنیادی تر چنانچه زبان مادری مان را به والدین و با گفتاری که از آن نفرت داریم، نسبت دهیم (آموزشی، مذهبی، سیاسی و...) ممکن است تقریباً به کل، زبان مادری مان را رد کنیم و هنگامی احساس آرامش نماییم که به زبانی بیگانه صحبت میکنیم .
روان رنجور، در رابطه با مسائل زبانی و مهار برخی زیر مجموعه های زبانی به میزان گسترده و یا به میزانی کم موفق است (هیچ کس نمیتواند کلیت یک زبان را با گستردگی و تنوعی که بیشتر زبانها ماهیتاً دارا میباشند مهار نماید. )هرگز نمی توان بر امر از خودبیگانگی، کاملاً فائق آمد؛ اما حداقل برخی قسمت های زبان، در نهایتاً سوژگانی سازی و فرد مالک آن میشود در حالی که زبان، بیش از میزانی که اکثر افراد می پندارند، به واسطه ی ما صحبت میکند و در حالی که گاهی به نظر می رسد ما کمی بیش از نقش یک فرستنده یا تقویت کننده ی گفتارهای اطرافمان را ایفا می نماییم و در حالی که ما گاهی در ابتدا متوجه آنچه می گوییم نیستیم (لغزش های زبانی حذف مطالب گفتار و...) با این وجود به طور کلی متوجه نیستیم که ما در زبان زندگی میکنیم و زندگی کردن بدون آن بسیار دشوار می نماید.
#بروس_فینک
@psychoanalysis_classical
Lacan, Seminar III, 284
همه ی ما در محیطی متولد شده ایم که دارای زبان خاص خودش است و ما خودمان آن را نساخته ایم؛ چنانچه بخواهیم خودمان را برای افراد اطرافمان توصيف نماییم مجبور به استفاده از زبانی هستیم که آنها صحبت مینمایند و فرایند زبان به ما شکل میدهد. زبان به افکار ، درخواستها و امیال ما شکل میدهد. گاهی احساس و یا مفهومی در ذهنمان است که نمی توانیم برای بیان منظورمان واژه ای بیابیم و یا واژگان در دسترس ما اصل مطلب را بیان نمیکنند با این واژگان در بیان منظورمان دچار افراط یا تفریط میشویم؛ اما بدون این واژه ها همین قلمرو معنا نیز برایمان موجودیت نخواهد داشت. لكان تحت عنوان« از خود بیگانگی ما در زبان» به این امر اشاره می کند.
مسئله ای که با آن مواجه هستیم این است که چطور می توانیم خودمان را در زبان بگنجانیم؛ چطور میتوانیم جایگاهی برای خودمان در زبان بیابیم و آن را به گسترده ترین حالت ممکن از آن خود کنیم ممکن است ما مجموعه واژگانی را اتخاذ نماییم که توسط قدرتهای موجود مطرود شده خوار شمرده می شود و یا سرکوب شده است. ممکن است یک پسر سرکش اصطلاحات غیرادبی و عامیانه را که واژه های نامناسب حرفی بر آن غالب است ، استفاده نماید؛ ممکن است یک آنارشیست، مجموعه واژگانی که خالی از زبان قدرت است را اتخاذ نماید( فرد آنارشیست به علت هرج و مرج طلبی خاص خود قدرت را به رسمیت نمی شناسد. بنابراین منظور نویسنده از زبانی خالی از قدرت به معنای بکار گرفتن زبان و اصطلاحاتی است که قدرت را به رسمیت نمیشناسد) و یا یک فرد فمینیست واژگانی عاری از حس پدر سالارانه را اتخاذ نماید. ممکن است هنگامی که ما به گفتمان خرده فرهنگی و یا با لهجه ی خودمان صحبت می کنیم، بیشتر خودمان را احساس کنیم. از دیدگاهی بنیادی تر چنانچه زبان مادری مان را به والدین و با گفتاری که از آن نفرت داریم، نسبت دهیم (آموزشی، مذهبی، سیاسی و...) ممکن است تقریباً به کل، زبان مادری مان را رد کنیم و هنگامی احساس آرامش نماییم که به زبانی بیگانه صحبت میکنیم .
روان رنجور، در رابطه با مسائل زبانی و مهار برخی زیر مجموعه های زبانی به میزان گسترده و یا به میزانی کم موفق است (هیچ کس نمیتواند کلیت یک زبان را با گستردگی و تنوعی که بیشتر زبانها ماهیتاً دارا میباشند مهار نماید. )هرگز نمی توان بر امر از خودبیگانگی، کاملاً فائق آمد؛ اما حداقل برخی قسمت های زبان، در نهایتاً سوژگانی سازی و فرد مالک آن میشود در حالی که زبان، بیش از میزانی که اکثر افراد می پندارند، به واسطه ی ما صحبت میکند و در حالی که گاهی به نظر می رسد ما کمی بیش از نقش یک فرستنده یا تقویت کننده ی گفتارهای اطرافمان را ایفا می نماییم و در حالی که ما گاهی در ابتدا متوجه آنچه می گوییم نیستیم (لغزش های زبانی حذف مطالب گفتار و...) با این وجود به طور کلی متوجه نیستیم که ما در زبان زندگی میکنیم و زندگی کردن بدون آن بسیار دشوار می نماید.
#بروس_فینک
@psychoanalysis_classical
❤4
پیش از آنکه روانپریشی را تشخیص دهیم ، بایستی اطمینان یابیم که اختلالات زبانی وجود دارد
Lacan, Seminar III,106
فرد روان پریش تابع کلیت پدیده ی زبان است ( ,Seminar ifi 235)
جدا از اینکه همه ی ما به نوعی توسط زبان به عنوان یک جسم بیگانه مهار شده ایم، اما فرد روان پریش به وسیله ی زبانی که صحبت می کند، تصرف شده است و بر این باور است که زبان نه از درون بلکه از بیرون آمده است؛ وی بر این تصور است که افکاری که به ذهنش میرسند به وسیله ی یک نیرو و یا ماهیتی خارجی، در ذهن وی قرار داده شده اند. با وجود موش مرد مسئولیت برخی افکاری که به ذهنش می آمدند را نمی پذیرفت اما هرگز آنها را به عاملی خارج از خودش نسبت نمی داد و آزادانه صحبت می کرد.
نظريه لکان به این صورت است: ارتباط روان پریش با زبان به عنوان یک کلیت، از ارتباط روان رنجور با زبان متفاوت است. همان طور که لکان آنها را تعریف می نماید و نقش های متفاوت آن را در روان رنجوری و روان پریشی مورد توجه قرار می دهد.
#بروس_فینک
@psychoanalysis_classical
Lacan, Seminar III,106
فرد روان پریش تابع کلیت پدیده ی زبان است ( ,Seminar ifi 235)
جدا از اینکه همه ی ما به نوعی توسط زبان به عنوان یک جسم بیگانه مهار شده ایم، اما فرد روان پریش به وسیله ی زبانی که صحبت می کند، تصرف شده است و بر این باور است که زبان نه از درون بلکه از بیرون آمده است؛ وی بر این تصور است که افکاری که به ذهنش میرسند به وسیله ی یک نیرو و یا ماهیتی خارجی، در ذهن وی قرار داده شده اند. با وجود موش مرد مسئولیت برخی افکاری که به ذهنش می آمدند را نمی پذیرفت اما هرگز آنها را به عاملی خارج از خودش نسبت نمی داد و آزادانه صحبت می کرد.
نظريه لکان به این صورت است: ارتباط روان پریش با زبان به عنوان یک کلیت، از ارتباط روان رنجور با زبان متفاوت است. همان طور که لکان آنها را تعریف می نماید و نقش های متفاوت آن را در روان رنجوری و روان پریشی مورد توجه قرار می دهد.
#بروس_فینک
@psychoanalysis_classical
❤6
چرا حفظ موقعیت معماگونهی تحلیلگر برای به چالش کشیدن فانتزی بنیادینِ تحلیلشونده ضروری است؟
هنگامی که تحلیلگر در موقعیت علت امیال قرار میگیرد، تحلیلشونده فانتزیهای بنیادین خود را بر او فرافکنی میکند. در این وضعیت، تحلیلگر بهمنزلهی «دیگری بزرگ» تجربه میشود؛ همان تصویری که تحلیلشونده همواره از والدین و خواستههایشان داشته است. بنابراین، رابطهی تحلیلی بدل به بازآفرینی رابطهی اولیهی او با دیگری بزرگ میشود. سوژه در این بازنمایی یا میکوشد رضایت دیگری را بهدست آورد یا در برابر آن مقاومت کرده و به مخالفت برخیزد. بهاینترتیب، تحلیلشونده بار دیگر نقش همیشگی خود را در نسبت با امیال دیگری ایفا میکند.
در این میان، تحلیلگر نباید به فانتزی سوژه تن بدهد و همان چیزی شود که او انتظار دارد. برعکس، تحلیلگر با حفظ موقعیتی معماگونه و غیرقابل پیشبینی، این فانتزی را متزلزل میسازد. وقتی تحلیلگر برخلاف انتظار عمل میکند ـ مثلاً جلسه را در جایی که سوژه تصورش را ندارد پایان میدهد یا به نکتهای بیارتباط با حدس او توجه نشان میدهد ـ سوژه ناگزیر میشود در فرض خود دربارهی «امیال دیگری بزرگ» تردید کند. بدینترتیب روشن میشود که آنچه همیشه بهعنوان خواست و میل دیگری فرض کرده، شاید اساساً وجود نداشته باشد و بیشتر ساختهی خود او باشد.
نمونهی بارز این پدیده را میتوان در مورد «موشمرد» دید. او خشم سرکوبشده و تمایل به انتقام از پدرش را در جریان تحلیل بر فروید منتقل میکرد و انتظار داشت فروید همانند پدرش با خشونت واکنش نشان دهد. با این حال فروید نقش پدر خشن را ایفا نکرد، بلکه با تفسیر نشان داد که امیال «دیگری بزرگ» امری قطعی و ازپیشموجود نیست، بلکه برساختهی سوژه است. این واکنش غیرمنتظره امکان تازهای برای موشمرد فراهم آورد تا نگاهش را به رابطهی خود با پدر و امیال او دگرگون سازد.
بنابراین، اصل اساسی در کار تحلیلی این است که امیال تحلیلگر هرگز برای سوژه آشکار نشود. تحلیلگر باید جایگاهی مبهم و معماگونه را حفظ کند تا فانتزی بنیادین به چالش کشیده شود. تنها از این مسیر است که میتوان امکان تغییر و بازپیکربندی رابطهی سوژه با دیگری بزرگ را فراهم آورد.
@psychoanalysis_classical
هنگامی که تحلیلگر در موقعیت علت امیال قرار میگیرد، تحلیلشونده فانتزیهای بنیادین خود را بر او فرافکنی میکند. در این وضعیت، تحلیلگر بهمنزلهی «دیگری بزرگ» تجربه میشود؛ همان تصویری که تحلیلشونده همواره از والدین و خواستههایشان داشته است. بنابراین، رابطهی تحلیلی بدل به بازآفرینی رابطهی اولیهی او با دیگری بزرگ میشود. سوژه در این بازنمایی یا میکوشد رضایت دیگری را بهدست آورد یا در برابر آن مقاومت کرده و به مخالفت برخیزد. بهاینترتیب، تحلیلشونده بار دیگر نقش همیشگی خود را در نسبت با امیال دیگری ایفا میکند.
در این میان، تحلیلگر نباید به فانتزی سوژه تن بدهد و همان چیزی شود که او انتظار دارد. برعکس، تحلیلگر با حفظ موقعیتی معماگونه و غیرقابل پیشبینی، این فانتزی را متزلزل میسازد. وقتی تحلیلگر برخلاف انتظار عمل میکند ـ مثلاً جلسه را در جایی که سوژه تصورش را ندارد پایان میدهد یا به نکتهای بیارتباط با حدس او توجه نشان میدهد ـ سوژه ناگزیر میشود در فرض خود دربارهی «امیال دیگری بزرگ» تردید کند. بدینترتیب روشن میشود که آنچه همیشه بهعنوان خواست و میل دیگری فرض کرده، شاید اساساً وجود نداشته باشد و بیشتر ساختهی خود او باشد.
نمونهی بارز این پدیده را میتوان در مورد «موشمرد» دید. او خشم سرکوبشده و تمایل به انتقام از پدرش را در جریان تحلیل بر فروید منتقل میکرد و انتظار داشت فروید همانند پدرش با خشونت واکنش نشان دهد. با این حال فروید نقش پدر خشن را ایفا نکرد، بلکه با تفسیر نشان داد که امیال «دیگری بزرگ» امری قطعی و ازپیشموجود نیست، بلکه برساختهی سوژه است. این واکنش غیرمنتظره امکان تازهای برای موشمرد فراهم آورد تا نگاهش را به رابطهی خود با پدر و امیال او دگرگون سازد.
بنابراین، اصل اساسی در کار تحلیلی این است که امیال تحلیلگر هرگز برای سوژه آشکار نشود. تحلیلگر باید جایگاهی مبهم و معماگونه را حفظ کند تا فانتزی بنیادین به چالش کشیده شود. تنها از این مسیر است که میتوان امکان تغییر و بازپیکربندی رابطهی سوژه با دیگری بزرگ را فراهم آورد.
@psychoanalysis_classical
❤5👍4
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
چرا حفظ موقعیت معماگونهی تحلیلگر برای به چالش کشیدن فانتزی بنیادینِ تحلیلشونده ضروری است؟ هنگامی که تحلیلگر در موقعیت علت امیال قرار میگیرد، تحلیلشونده فانتزیهای بنیادین خود را بر او فرافکنی میکند. در این وضعیت، تحلیلگر بهمنزلهی «دیگری بزرگ»…
در کارهای بالینی مشاهده میشود که افراد روانرنجور روایتهای متفاوتی از خواستههای والدین خود دارند. حتی خواهر و برادرها نیز برداشت یکسانی ندارند. این اختلاف نشان میدهد که خواستهی والدین هرگز معنایی ثابت و قطعی ندارد و تنها میتوان آن را تفسیر کرد. روانرنجور در پی کشف دلیل دوستداشتنی بودن یا ارزشمندیاش نزد والدین است و خود را در قالب همان دلیل بازمییابد. او به گونهای خود را میبیند که گمان میکند والدین به او نگاه میکنند.
فروید این تلاش را با شکلگیری «خودآرمانی» مرتبط میدانست؛ یعنی مجموعهای از معیارها و آرمانها که فرد برای خود بنا میکند. خودآرمانی معادل سوپرایگو است و نخستین مرحلهی همانندسازی با والدین به شمار میرود. به همین دلیل، فرد روانرنجور در تحلیل در پی تعیین هویت خویش از خلال آرمانهای تحلیلگر است. او سعی دارد ارزشها و امیال تحلیلگر را کشف کند و مطابق با آنها عمل کند یا برای جلب توجه، در برابرشان واکنش نشان دهد.
این وضعیت روانرنجور را به شدت وابسته به «دیگری بزرگ» میکند. او میخواهد بداند دیگری چه میخواهد و انتظار دارد تحلیلگر، استاد، همسر یا کارفرما خواستههایشان را شفاف و روشن بیان کنند. این میل به شفافیت ناشی از اضطراب او در مواجهه با معمای میل دیگری است. برای نمونه، در روابط زناشویی ممکن است شوهری از همسرش بخواهد خواستههایش را فهرستوار بنویسد تا تکلیف خود را بداند. چنین رفتاری بازتاب همان ناتوانی در مواجهه با میل متغیر و رازآلود دیگری است.
لکان بر این نکته تأکید دارد که تحلیلگر نباید اهداف یا خواستههای خود را آشکار کند، زیرا این کار روانرنجور را دوباره در چرخهی تبعیت از میل دیگری نگاه میدارد. کار تحلیلی آن است که فرد با معمای میل روبهرو شود، نه آنکه پاسخ آمادهای دریافت کند. به همین دلیل، پایان ناگهانی جلسه اهمیت پیدا میکند. قطعکردن جلسه توسط تحلیلگر سوژه را به این آگاهی میرساند که امیال دیگری بزرگ قابل تعیین قطعی نیستند. یا بلعکس...
لحظهی سرنوشتساز تحلیل زمانی است که روانرنجور درمییابد تحلیلگر خواستهای مشخص از او ندارد. این تجربه او را با حقیقت میل مواجه میسازد: میل نه یک خواستهی روشن، بلکه وضعیتی برآمده از فقدان است. روانرنجور همیشه در پی آن است که میل را به صورت تقاضایی مشخص درک کند، حال آنکه میل هرگز به طور کامل تعریفپذیر نیست.
از این منظر، روانرنجور پیوسته در تلاش است از دیگری بزرگ به رسمیت شناخته شود. او ارزش خود را بر اساس آنچه گمان میکند دیگری از او میخواهد تعریف میکند. همین امر موجب میشود در روابط روزمره و حتی در تحلیل، اسیر تکرار چرخهی جستوجوی تأیید بماند. تحلیل به او امکان میدهد دریابد که میل نه از بیرون، بلکه از درون فقدان زاده میشود و هیچگاه کامل برآورده نمیگردد.
هدف تحلیل آن نیست که به فرد بگوید چه باید باشد یا چه باید بخواهد، بلکه او را با ساختار میل آشنا میکند. لحظهای که فرد میپذیرد میل دیگری شفاف و تمامشده نیست، گام مهمی در فرایند تحلیلی برداشته میشود...
@psychoanalysis_classical
فروید این تلاش را با شکلگیری «خودآرمانی» مرتبط میدانست؛ یعنی مجموعهای از معیارها و آرمانها که فرد برای خود بنا میکند. خودآرمانی معادل سوپرایگو است و نخستین مرحلهی همانندسازی با والدین به شمار میرود. به همین دلیل، فرد روانرنجور در تحلیل در پی تعیین هویت خویش از خلال آرمانهای تحلیلگر است. او سعی دارد ارزشها و امیال تحلیلگر را کشف کند و مطابق با آنها عمل کند یا برای جلب توجه، در برابرشان واکنش نشان دهد.
این وضعیت روانرنجور را به شدت وابسته به «دیگری بزرگ» میکند. او میخواهد بداند دیگری چه میخواهد و انتظار دارد تحلیلگر، استاد، همسر یا کارفرما خواستههایشان را شفاف و روشن بیان کنند. این میل به شفافیت ناشی از اضطراب او در مواجهه با معمای میل دیگری است. برای نمونه، در روابط زناشویی ممکن است شوهری از همسرش بخواهد خواستههایش را فهرستوار بنویسد تا تکلیف خود را بداند. چنین رفتاری بازتاب همان ناتوانی در مواجهه با میل متغیر و رازآلود دیگری است.
لکان بر این نکته تأکید دارد که تحلیلگر نباید اهداف یا خواستههای خود را آشکار کند، زیرا این کار روانرنجور را دوباره در چرخهی تبعیت از میل دیگری نگاه میدارد. کار تحلیلی آن است که فرد با معمای میل روبهرو شود، نه آنکه پاسخ آمادهای دریافت کند. به همین دلیل، پایان ناگهانی جلسه اهمیت پیدا میکند. قطعکردن جلسه توسط تحلیلگر سوژه را به این آگاهی میرساند که امیال دیگری بزرگ قابل تعیین قطعی نیستند. یا بلعکس...
لحظهی سرنوشتساز تحلیل زمانی است که روانرنجور درمییابد تحلیلگر خواستهای مشخص از او ندارد. این تجربه او را با حقیقت میل مواجه میسازد: میل نه یک خواستهی روشن، بلکه وضعیتی برآمده از فقدان است. روانرنجور همیشه در پی آن است که میل را به صورت تقاضایی مشخص درک کند، حال آنکه میل هرگز به طور کامل تعریفپذیر نیست.
از این منظر، روانرنجور پیوسته در تلاش است از دیگری بزرگ به رسمیت شناخته شود. او ارزش خود را بر اساس آنچه گمان میکند دیگری از او میخواهد تعریف میکند. همین امر موجب میشود در روابط روزمره و حتی در تحلیل، اسیر تکرار چرخهی جستوجوی تأیید بماند. تحلیل به او امکان میدهد دریابد که میل نه از بیرون، بلکه از درون فقدان زاده میشود و هیچگاه کامل برآورده نمیگردد.
هدف تحلیل آن نیست که به فرد بگوید چه باید باشد یا چه باید بخواهد، بلکه او را با ساختار میل آشنا میکند. لحظهای که فرد میپذیرد میل دیگری شفاف و تمامشده نیست، گام مهمی در فرایند تحلیلی برداشته میشود...
@psychoanalysis_classical
❤8🔥1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
در کارهای بالینی مشاهده میشود که افراد روانرنجور روایتهای متفاوتی از خواستههای والدین خود دارند. حتی خواهر و برادرها نیز برداشت یکسانی ندارند. این اختلاف نشان میدهد که خواستهی والدین هرگز معنایی ثابت و قطعی ندارد و تنها میتوان آن را تفسیر کرد. روانرنجور…
تحلیل شونده با تمایلات تحلیلگر مواجه میشود
جلوهای از امیال که به آسانی پیشبینی و درک نمیشوند، زیرا اگر قابل پیشبینی باشند، به شکل "درخواست" تفسیر میشوند؛ درخواستی که تحلیل شونده میتواند میان پذیرش یا رد آن انتخاب کند. تحلیلگر باید ظرافت بالایی داشته باشد تا جریان تحلیل را به سمت آشکارسازی عناصر ناخودآگاه در قالب رویاها، تخیلات و خیالپردازیهای تحلیل شونده هدایت کند. تحلیل شونده هرگز نباید توانایی نتیجهگیری طولانی مدت داشته باشد. هرگاه تحلیل شونده خود را به یکی از درخواستهای تحلیلگر متصل میکند، در حال بازسازی خود بر اساس خواستههای او است؛ برآوردن آن یا رد عمدیاش، موقعیت تحلیلگر را در تغییر قرار میدهد تا امیال خود ناشناخته باقی بمانند. این روند، دور باطل درخواست را میشکند و تحلیل شونده را به تقاضا برای رهایی از علائم روانی، تغذیه از تفاسیر و پذیرش راهنماییها هدایت میکند....
@psychoanalysis_classical
جلوهای از امیال که به آسانی پیشبینی و درک نمیشوند، زیرا اگر قابل پیشبینی باشند، به شکل "درخواست" تفسیر میشوند؛ درخواستی که تحلیل شونده میتواند میان پذیرش یا رد آن انتخاب کند. تحلیلگر باید ظرافت بالایی داشته باشد تا جریان تحلیل را به سمت آشکارسازی عناصر ناخودآگاه در قالب رویاها، تخیلات و خیالپردازیهای تحلیل شونده هدایت کند. تحلیل شونده هرگز نباید توانایی نتیجهگیری طولانی مدت داشته باشد. هرگاه تحلیل شونده خود را به یکی از درخواستهای تحلیلگر متصل میکند، در حال بازسازی خود بر اساس خواستههای او است؛ برآوردن آن یا رد عمدیاش، موقعیت تحلیلگر را در تغییر قرار میدهد تا امیال خود ناشناخته باقی بمانند. این روند، دور باطل درخواست را میشکند و تحلیل شونده را به تقاضا برای رهایی از علائم روانی، تغذیه از تفاسیر و پذیرش راهنماییها هدایت میکند....
@psychoanalysis_classical
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
تحلیل شونده با تمایلات تحلیلگر مواجه میشود جلوهای از امیال که به آسانی پیشبینی و درک نمیشوند، زیرا اگر قابل پیشبینی باشند، به شکل "درخواست" تفسیر میشوند؛ درخواستی که تحلیل شونده میتواند میان پذیرش یا رد آن انتخاب کند. تحلیلگر باید ظرافت بالایی داشته…
هر گفتاری ، تماماً درخواست است ،
هر درخواستی ، درخواستی برای عشق است.
Lacan,Ecrits
لکان معتقد است تمامی درخواستها در نهایت درخواست عشق هستند؛ تحلیل شونده میخواهد بداند چه باید کند تا از تحلیلگر عشق و تأیید دریافت کند. درهمشکستن دور باطل تقاضا، او را وادار به تأمل درباره امیال دیگری بزرگ میکند؛ تجربهای که برای روانرنجور بسیار آسیبزا است و نقطه عطف تثبیت روانی او محسوب میشود.
فرآیند انتقال در این مرحله شامل دو مرحله است: اول، تحلیلگر از چرخه درخواستهای تحلیلشونده کنار میرود تا امیال او به سطح آید و با به دام انداختن امیال دیگری بزرگ، آن را به انتقال برساند؛ دوم، تحلیلگر باید تفسیر تحلیلشونده از امیال دیگری بزرگ را بازسازی و به موقعیت سوژگانی او منتقل کند. مرحله اول به برقراری ارتباط دیالکتیکی از امیال مربوط است و مرحله دوم به بازپیکربندی فانتزیهای بنیادین میانجامد؛ بدین ترتیب تحلیل شونده از فردی که صرفاً درخواست میکند، به فردی تبدیل میشود که میتواند برای امیال دیگری بزرگ بودن را تجربه کرده و از آن لذت ببرد.
فروید در کتاب خود درباره اصل لذت، برای توضیح تکرار صحنههای تروماتیک در کابوس سربازان، فرض کرد که روان با بازآفرینی سانحه تلاش میکند تجربه متفاوتی از آن داشته باشد. این تکرار، بیشتر به معنای کوشش ذهنی برای پردازش سانحه است تا تجربه مستقیم مرگ. اضطراب به عنوان وسیلهای برای فاصله گرفتن و بازسازی تجربه به کار میرود و روان با فاصلهای که اضطراب فراهم میکند، شیوه تجربه خود را تغییر میدهد.
نظریه اولیه فروید، با وجود محدودیتها، برای قیاس با آنچه لکان مطرح میکند، مفید است. لکان با ایجاد فاصله مشخص و بازسازی مواجهه تحلیلشونده با امیال دیگری بزرگ، امکان پسگستری اضطرابآفرین و تجربه متفاوت را فراهم میکند. این رویکرد، به ویژه در فراتر رفتن از وضعیت تثبیت روانی، اهمیت دارد و تحلیل شونده را قادر میسازد در مواجهه با خواستههای دیگری بزرگ، رشد و تحرک روانی پیدا کند....
@psychoanalysis_classical
هر درخواستی ، درخواستی برای عشق است.
Lacan,Ecrits
لکان معتقد است تمامی درخواستها در نهایت درخواست عشق هستند؛ تحلیل شونده میخواهد بداند چه باید کند تا از تحلیلگر عشق و تأیید دریافت کند. درهمشکستن دور باطل تقاضا، او را وادار به تأمل درباره امیال دیگری بزرگ میکند؛ تجربهای که برای روانرنجور بسیار آسیبزا است و نقطه عطف تثبیت روانی او محسوب میشود.
فرآیند انتقال در این مرحله شامل دو مرحله است: اول، تحلیلگر از چرخه درخواستهای تحلیلشونده کنار میرود تا امیال او به سطح آید و با به دام انداختن امیال دیگری بزرگ، آن را به انتقال برساند؛ دوم، تحلیلگر باید تفسیر تحلیلشونده از امیال دیگری بزرگ را بازسازی و به موقعیت سوژگانی او منتقل کند. مرحله اول به برقراری ارتباط دیالکتیکی از امیال مربوط است و مرحله دوم به بازپیکربندی فانتزیهای بنیادین میانجامد؛ بدین ترتیب تحلیل شونده از فردی که صرفاً درخواست میکند، به فردی تبدیل میشود که میتواند برای امیال دیگری بزرگ بودن را تجربه کرده و از آن لذت ببرد.
فروید در کتاب خود درباره اصل لذت، برای توضیح تکرار صحنههای تروماتیک در کابوس سربازان، فرض کرد که روان با بازآفرینی سانحه تلاش میکند تجربه متفاوتی از آن داشته باشد. این تکرار، بیشتر به معنای کوشش ذهنی برای پردازش سانحه است تا تجربه مستقیم مرگ. اضطراب به عنوان وسیلهای برای فاصله گرفتن و بازسازی تجربه به کار میرود و روان با فاصلهای که اضطراب فراهم میکند، شیوه تجربه خود را تغییر میدهد.
نظریه اولیه فروید، با وجود محدودیتها، برای قیاس با آنچه لکان مطرح میکند، مفید است. لکان با ایجاد فاصله مشخص و بازسازی مواجهه تحلیلشونده با امیال دیگری بزرگ، امکان پسگستری اضطرابآفرین و تجربه متفاوت را فراهم میکند. این رویکرد، به ویژه در فراتر رفتن از وضعیت تثبیت روانی، اهمیت دارد و تحلیل شونده را قادر میسازد در مواجهه با خواستههای دیگری بزرگ، رشد و تحرک روانی پیدا کند....
@psychoanalysis_classical
❤6
لکان انحراف را یک برچسب تحقیرآمیز نمیدانست ، انحراف یک ساختار بالینی مستقل است ...
از منظر روانکاوی لکانی، بسیاری از بیمارانی که در روانپزشکی مدرن یا حتی در میان تحلیلگران غیرلکانی «منحرف» نامیده میشوند، در واقع روانرنجور یا روانپریش هستند. روانپزشکی مدرن فهرستی بلند از اصطلاحات ساخته (پدوفیلیا، فتیشیسم، مالشخواهی، مبدلپوشی و...)، اما این اسامی بیشتر «نامگذاری»اند تا فهم ماهیت ساختاری انحراف. فروید هم اشاره میکند که این نامگذاریها چیزی به درک ما از کارکرد روانی اضافه نمیکنند.
لکان اینجا نقطهی تفاوت ایجاد میکند: او انحراف را در نسبت با سه ساحت امر خیالی، امر نمادین و امر واقع توضیح میدهد. روانرنجور قانون را پذیرفته، اما در فانتزیاش با آن کلنجار میرود؛ روانپریش قانون را بهطور کامل غایب دارد؛ در حالی که منحرف دقیقاً به میدان میآید تا برای قانون موجودیت بسازد. یعنی با عمل و میل خودش، جای خالی قانون را پر میکند و دیگری بزرگ را به صحنه میآورد. اینجا همان چیزی است که لکان از آن با عبارت «عزم رو به سوی ژوییسانس» یاد میکند: تثبیت لذت در نسبت با محدودیتهایی که قانون تحمیل میکند.
از نظر فروید، زندگی جنسی انسان ذاتاً چندشکلی و «انحرافی» آغاز میشود: کودک به دنبال لذت است، نه تولیدمثل. بنابراین اگر معیار «نرمال» را رابطهی جنسی بالغ و مستقیم با یک فرد کامل بدانیم، باید بپذیریم که تقریباً همهی ما منحرفیم. لکان این بُعد فتیشیستیک را ذاتی میل میداند. با این حال، در روانکاوی لکانی انحراف یک ساختار ویژه است، نه صرفاً یک توصیف از رفتار جنسی متفاوت.
نکتهی کلیدی اینجاست: مکانیزمی که ساختار انحراف را مشخص میکند Verleugnung (انکار/رد کردن) است، و این با سرکوب (Verdrängung) در روانرنجوری فرق دارد. در انحراف، سوژه نه قانون را نادیده میگیرد و نه مثل روانپریش حذفش میکند، بلکه با عمل و فانتزیاش قانون را به صحنه میآورد و تثبیت میکند.
به همین دلیل، «منحرف» در روانکاوی لکانی برچسب تحقیرآمیز نیست، بلکه تشخیص یک ساختار است. ساختاری که باید از روانرنجوری و روانپریشی تمایز داده شود، چون مکانیزم، جایگاه میل و نسبت با قانون در آن کاملاً متفاوت است.
@psychoanalysis_classical
از منظر روانکاوی لکانی، بسیاری از بیمارانی که در روانپزشکی مدرن یا حتی در میان تحلیلگران غیرلکانی «منحرف» نامیده میشوند، در واقع روانرنجور یا روانپریش هستند. روانپزشکی مدرن فهرستی بلند از اصطلاحات ساخته (پدوفیلیا، فتیشیسم، مالشخواهی، مبدلپوشی و...)، اما این اسامی بیشتر «نامگذاری»اند تا فهم ماهیت ساختاری انحراف. فروید هم اشاره میکند که این نامگذاریها چیزی به درک ما از کارکرد روانی اضافه نمیکنند.
لکان اینجا نقطهی تفاوت ایجاد میکند: او انحراف را در نسبت با سه ساحت امر خیالی، امر نمادین و امر واقع توضیح میدهد. روانرنجور قانون را پذیرفته، اما در فانتزیاش با آن کلنجار میرود؛ روانپریش قانون را بهطور کامل غایب دارد؛ در حالی که منحرف دقیقاً به میدان میآید تا برای قانون موجودیت بسازد. یعنی با عمل و میل خودش، جای خالی قانون را پر میکند و دیگری بزرگ را به صحنه میآورد. اینجا همان چیزی است که لکان از آن با عبارت «عزم رو به سوی ژوییسانس» یاد میکند: تثبیت لذت در نسبت با محدودیتهایی که قانون تحمیل میکند.
از نظر فروید، زندگی جنسی انسان ذاتاً چندشکلی و «انحرافی» آغاز میشود: کودک به دنبال لذت است، نه تولیدمثل. بنابراین اگر معیار «نرمال» را رابطهی جنسی بالغ و مستقیم با یک فرد کامل بدانیم، باید بپذیریم که تقریباً همهی ما منحرفیم. لکان این بُعد فتیشیستیک را ذاتی میل میداند. با این حال، در روانکاوی لکانی انحراف یک ساختار ویژه است، نه صرفاً یک توصیف از رفتار جنسی متفاوت.
نکتهی کلیدی اینجاست: مکانیزمی که ساختار انحراف را مشخص میکند Verleugnung (انکار/رد کردن) است، و این با سرکوب (Verdrängung) در روانرنجوری فرق دارد. در انحراف، سوژه نه قانون را نادیده میگیرد و نه مثل روانپریش حذفش میکند، بلکه با عمل و فانتزیاش قانون را به صحنه میآورد و تثبیت میکند.
به همین دلیل، «منحرف» در روانکاوی لکانی برچسب تحقیرآمیز نیست، بلکه تشخیص یک ساختار است. ساختاری که باید از روانرنجوری و روانپریشی تمایز داده شود، چون مکانیزم، جایگاه میل و نسبت با قانون در آن کاملاً متفاوت است.
@psychoanalysis_classical
👏9❤6👍4
No More Days °
Butimar
آیا درختی که میخواهد سرفراز و پا برجا باشد میتواند با هوای بد و طوفان مواجه نشود؟
حکمت شادان
فریدریش نیچه
@psychoanalysis_classical
حکمت شادان
فریدریش نیچه
@psychoanalysis_classical
❤7
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
هر گفتاری ، تماماً درخواست است ، هر درخواستی ، درخواستی برای عشق است. Lacan,Ecrits لکان معتقد است تمامی درخواستها در نهایت درخواست عشق هستند؛ تحلیل شونده میخواهد بداند چه باید کند تا از تحلیلگر عشق و تأیید دریافت کند. درهمشکستن دور باطل تقاضا، او را…
در نگاه اول ممکن است به نظر برسد که این فقط یک تکرار سیکل است؛ اما تفاوت اساسی در اینجاست که تکرار در روانکاوی لکان صرفاً بازگشت کور به همان نقطهی قبلی نیست. فروید تکرار را عمدتاً در سطح بازآفرینی سانحه میدید، تلاشی برای پردازش و مهار اضطراب. لکان اما نشان میدهد که در دل همین تکرار، میل خودش را آشکار میکند.
سوژه در بازگشت مداوم به همان صحنه، اینبار با حضور تحلیلگر، امکان نامگذاری و به زبان آوردن میل را پیدا میکند. یعنی چرخهای که پیشتر فقط گرفتارکننده بود، اکنون به موقعیت گفتاری و انتقالی بدل میشود. در این فرآیند، تکرار نه تنها بازتولید گذشته، بلکه لحظهای است که میل از خلالش رخ مینماید.
اینگونه است که سوژه در نسبت با دیگری بزرگ، از جایگاه «کسی که صرفاً درخواست میکند» عبور میکند و به تجربهای تازه میرسد: تجربهی سابجکتیویته. یعنی سوژه درمییابد که نه فقط ابژهی میل دیگری است، بلکه خود میتواند جایگاه میل خویش را در ارتباط با دیگری بازیابد. بنابراین، تکرار در روانکاوی لکان چرخهای بسته نیست؛ بلکه نقطهی گشایش است برای شکلگیری سوژه در نسبت با میل و دیگری.
@psychoanalysis_classical
سوژه در بازگشت مداوم به همان صحنه، اینبار با حضور تحلیلگر، امکان نامگذاری و به زبان آوردن میل را پیدا میکند. یعنی چرخهای که پیشتر فقط گرفتارکننده بود، اکنون به موقعیت گفتاری و انتقالی بدل میشود. در این فرآیند، تکرار نه تنها بازتولید گذشته، بلکه لحظهای است که میل از خلالش رخ مینماید.
اینگونه است که سوژه در نسبت با دیگری بزرگ، از جایگاه «کسی که صرفاً درخواست میکند» عبور میکند و به تجربهای تازه میرسد: تجربهی سابجکتیویته. یعنی سوژه درمییابد که نه فقط ابژهی میل دیگری است، بلکه خود میتواند جایگاه میل خویش را در ارتباط با دیگری بازیابد. بنابراین، تکرار در روانکاوی لکان چرخهای بسته نیست؛ بلکه نقطهی گشایش است برای شکلگیری سوژه در نسبت با میل و دیگری.
@psychoanalysis_classical
❤4
سوژه تنها در خلل ارتباط با دیگری به سابجکتیویته میرسد. هیچ «منِ مستقل و کامل» وجود ندارد؛ سوژه همیشه درون زبان و ساختار نمادین شکل میگیرد، و زبان چیزی نیست جز شبکهی دالهای دیگری بزرگ. در نتیجه، میل و موقعیت سوژگانی تنها از خلال رابطه با دیگری آشکار میشود. تحلیل نیز دقیقاً همین فرصت را فراهم میسازد: سوژه در برابر دیگری با میل خویش مواجه میشود و به تدریج تجربهی سابجکتیویته را مییابد.
#در_باب_تحلیل
#روانکاوی
@psychoanalysis_classical
#در_باب_تحلیل
#روانکاوی
@psychoanalysis_classical
👏6❤1
Forwarded from ناخودآگاه و دانش نمادین
Wrestling_with_the_Angel_Experiments_in_Symbolic_Life_Tracy_McNulty.pdf
1.1 MB
“Wrestling with the Angel: Experiments in Symbolic Life” by Tracy McNulty (2014, Columbia University Press)
کتاب «گلاویزی با فرشته: تجربههایی در زندگی نمادین» نوشتهی تریسی مکنالتی
این کتاب بلندپروازانه و فلسفی، سفری است به بطن تجربهی نمادین انسان از منظر روانکاوی لکانی، الهیات یهودی–مسیحی، و فلسفهی سیاسی. تریسی مکنالتی با تمرکز بر سه نهاد اصلی—قانون، آموزش، و عشق—میکوشد نشان دهد چگونه این ساختارهای نمادین، در عین مهار و سرکوب، بستر امکانِ سوژگی و آزادی را نیز فراهم میآورند. او با رجوع به لکان، آدورنو، پولوس رسول، کلود لِوی-استروس و حتی فیلم و ادبیات معاصر، نوعی «رویکرد رادیکال به امر نمادین» را پیشنهاد میکند: یعنی گلاویزی با فرشتهای که ما را محدود میکند، اما بدون آن امکان معنا و میل وجود ندارد. مکنالتی این کتاب را بهمثابه مداخلهای در مباحث مربوط به سیاست رهاییبخش، آموزش انتقادی و اخلاق جنسی ارائه میکند، با تأکید بر اینکه زندگی انسانی همواره در تنش میان آزادی و ساختار شکل میگیرد.
#لکان #روانکاوی #دین #ایمان
#tracymcnulty #lacanianpsychoanalysis
@symbolicknowledge
کتاب «گلاویزی با فرشته: تجربههایی در زندگی نمادین» نوشتهی تریسی مکنالتی
این کتاب بلندپروازانه و فلسفی، سفری است به بطن تجربهی نمادین انسان از منظر روانکاوی لکانی، الهیات یهودی–مسیحی، و فلسفهی سیاسی. تریسی مکنالتی با تمرکز بر سه نهاد اصلی—قانون، آموزش، و عشق—میکوشد نشان دهد چگونه این ساختارهای نمادین، در عین مهار و سرکوب، بستر امکانِ سوژگی و آزادی را نیز فراهم میآورند. او با رجوع به لکان، آدورنو، پولوس رسول، کلود لِوی-استروس و حتی فیلم و ادبیات معاصر، نوعی «رویکرد رادیکال به امر نمادین» را پیشنهاد میکند: یعنی گلاویزی با فرشتهای که ما را محدود میکند، اما بدون آن امکان معنا و میل وجود ندارد. مکنالتی این کتاب را بهمثابه مداخلهای در مباحث مربوط به سیاست رهاییبخش، آموزش انتقادی و اخلاق جنسی ارائه میکند، با تأکید بر اینکه زندگی انسانی همواره در تنش میان آزادی و ساختار شکل میگیرد.
#لکان #روانکاوی #دین #ایمان
#tracymcnulty #lacanianpsychoanalysis
@symbolicknowledge
👍1
Forwarded from ناخودآگاه و دانش نمادین
Learning from Experience - Wilfred R. Bion.pdf
1.3 MB
“Learning from Experience” by Wilfred R. Bion (1962, Heinemann Medical Books)
کتاب «آموختن از تجربه» نوشتهی ویلفرد بیون
این کتاب، یکی از عمیقترین و بنیادیترین آثار نظری ویلفرد بیون است که در آن، مفاهیم کلیدی روانکاوی را با رویکردی فلسفی و تجربهزیسته بازتعریف میکند. بیون در این اثر، نظریهی «ظرف–مظروف» (container-contained) را بسط میدهد و نشان میدهد که چگونه ذهن انسان ظرفیت نمادپردازی و اندیشیدن را تنها از طریق تجربهی زیسته و رابطهی اولیه با مادر، یعنی رابطهای که ظرفیت تحمل و هضم هیجانات را دارد، به دست میآورد. او مفهوم «عناصر بتا» را معرفی میکند—تجربههایی خام و هیجانی که نیاز به پردازش توسط «عملکرد آلفا» دارند تا قابل اندیشیدن شوند. بیون، برخلاف نگرشهای تبیینی، بر تجربهی درونی، مواجهه با «نامعلوم» و اهمیت سکوت و عدم دانستن در فرآیند درمانی تأکید میورزد.
#ویلفرد_بیون #روانکاوی_بیونی
#wilfredbion #bionianpsychoanalysis
@symbolicknowledge
کتاب «آموختن از تجربه» نوشتهی ویلفرد بیون
این کتاب، یکی از عمیقترین و بنیادیترین آثار نظری ویلفرد بیون است که در آن، مفاهیم کلیدی روانکاوی را با رویکردی فلسفی و تجربهزیسته بازتعریف میکند. بیون در این اثر، نظریهی «ظرف–مظروف» (container-contained) را بسط میدهد و نشان میدهد که چگونه ذهن انسان ظرفیت نمادپردازی و اندیشیدن را تنها از طریق تجربهی زیسته و رابطهی اولیه با مادر، یعنی رابطهای که ظرفیت تحمل و هضم هیجانات را دارد، به دست میآورد. او مفهوم «عناصر بتا» را معرفی میکند—تجربههایی خام و هیجانی که نیاز به پردازش توسط «عملکرد آلفا» دارند تا قابل اندیشیدن شوند. بیون، برخلاف نگرشهای تبیینی، بر تجربهی درونی، مواجهه با «نامعلوم» و اهمیت سکوت و عدم دانستن در فرآیند درمانی تأکید میورزد.
#ویلفرد_بیون #روانکاوی_بیونی
#wilfredbion #bionianpsychoanalysis
@symbolicknowledge
❤9
مفهوم «تکرار» نخستین بار در روانکاوی فروید جایگاه محوری پیدا کرد. فروید در مقالهی “Remembering, Repeating and Working-Through” (1914)
توضیح میدهد که بیماران به جای یادآوری خاطرات سرکوبشده، آنها را در صحنهی انتقال و در زندگی روزمره تکرار میکنند. او در ورای اصل لذت (1920) این پدیده را به سطحی بنیادیتر پیوند میزند: نیرویی که فراتر از اصل لذت عمل میکند و سوژه را به بازگشت اجباری به تجربهی دردناک یا ناکاممانده سوق میدهد. اینجاست که فروید از «اجبار به تکرار» (Wiederholungszwang) سخن میگوید.
ملانی کلاین و نظریهپردازان روابط ابژه نشان دادند که تکرار میتواند صورت بازسازی روابط اولیهی کودک با ابژههای عشق و نفرت باشد. از نگاه آنها، تکرار سازوکاری است برای مواجههی دوباره با اضطرابهای نخستین و تلاش ناخودآگاه برای مهار آنها.
لکان مفهوم فرویدی را دگرگون میکند. او در سمینار یازدهم (1964) میگوید تکرار بازگشت گذشته نیست؛ بلکه اثر «امر واقع» است
آن چیزی که هرگز در زبان جای نگرفت و از ثبت در نمادین بازماند. امر واقع، به دلیل گنجاندهنشدن در نظم نمادین، همواره در قالب تکرار بازمیگردد. لکان تأکید میکند که تکرار به میل پیوند ندارد، بلکه به ساختار فقدان گره خورده است: ما تکرار میکنیم زیرا همواره با چیزی روبهرو هستیم که نمیتوانیم به دست آوریم.
از این منظر، تکرار در ساختار روان نشاندهندهی جایی است که سوژه به ژوئیسانس اولیه تثبیت شده و هر تجربهی لذت یا رنج بعدی، ناخودآگاه به آن لحظهی نخستین گره میخورد. تکرار، بازگشت همان امر گمشده است
نه به صورت بازنمایی، بلکه به شکل حضوری آزارنده و مهارناپذیر.
@psychoanalysis_classical
توضیح میدهد که بیماران به جای یادآوری خاطرات سرکوبشده، آنها را در صحنهی انتقال و در زندگی روزمره تکرار میکنند. او در ورای اصل لذت (1920) این پدیده را به سطحی بنیادیتر پیوند میزند: نیرویی که فراتر از اصل لذت عمل میکند و سوژه را به بازگشت اجباری به تجربهی دردناک یا ناکاممانده سوق میدهد. اینجاست که فروید از «اجبار به تکرار» (Wiederholungszwang) سخن میگوید.
ملانی کلاین و نظریهپردازان روابط ابژه نشان دادند که تکرار میتواند صورت بازسازی روابط اولیهی کودک با ابژههای عشق و نفرت باشد. از نگاه آنها، تکرار سازوکاری است برای مواجههی دوباره با اضطرابهای نخستین و تلاش ناخودآگاه برای مهار آنها.
لکان مفهوم فرویدی را دگرگون میکند. او در سمینار یازدهم (1964) میگوید تکرار بازگشت گذشته نیست؛ بلکه اثر «امر واقع» است
آن چیزی که هرگز در زبان جای نگرفت و از ثبت در نمادین بازماند. امر واقع، به دلیل گنجاندهنشدن در نظم نمادین، همواره در قالب تکرار بازمیگردد. لکان تأکید میکند که تکرار به میل پیوند ندارد، بلکه به ساختار فقدان گره خورده است: ما تکرار میکنیم زیرا همواره با چیزی روبهرو هستیم که نمیتوانیم به دست آوریم.
از این منظر، تکرار در ساختار روان نشاندهندهی جایی است که سوژه به ژوئیسانس اولیه تثبیت شده و هر تجربهی لذت یا رنج بعدی، ناخودآگاه به آن لحظهی نخستین گره میخورد. تکرار، بازگشت همان امر گمشده است
نه به صورت بازنمایی، بلکه به شکل حضوری آزارنده و مهارناپذیر.
@psychoanalysis_classical
❤9👍3👌1
اگر جلسات خوانش سمینارهای لکان برگزار شود، شما شرکت میکنید؟
Anonymous Poll
77%
بله
11%
خیر
12%
نظری ندارم
👍5👌2❤1
رانه ها از نگاه فروید
فروید در اثر خود بنام Abriss der psychoanalysis که در سالهای پایانی عمر خود نگاشته و هدف اصلی او مفهومسازی نظری روانکاوی به شکل متمرکز و واضح بود ، و جنبه بازآموزی دارد ، میگوید #اید بهعنوان سرچشمه نیازهای بنیادی انسان، خواهان ارضای بیواسطه است، در حالیکه #ایگو با توجه به واقعیت بیرونی راهی امنتر برای ارضا مییابد و سوپرایگو حدود و مرزهای این ارضا را تعیین میکند. رانهها همان نیروهایی هستند که از تنش نیازهای اید برمیخیزند و محرک اصلی فعالیتهای ما به شمار میآیند. آنها در ذات خود محافظهکارند و همواره میکوشند وضعیتی را که از دست رفته دوباره برقرار سازند. رانهها میتوانند هدفشان را تغییر دهند، جایگزین یکدیگر شوند یا انرژی خود را منتقل کنند. فروید پس از بررسیهای فراوان، همه این نیروهای گوناگون را در دو رانه اساسی خلاصه کرد: اروس یا رانه عشق و زندگی که پیوند و یگانگی را دنبال میکند، و رانه مرگ یا رانه تخریبگرانه که هدفش جدایی، نابودی و بازگرداندن موجود زنده به حالت بیجان است. در کارکرد زیستی، این دو رانه گاه علیه هم و گاه در ترکیب با هم عمل میکنند؛ خوردن نابودی ابژه را در خود دارد اما در نهایت به یگانگی با آن میانجامد، و عمل جنسی در عین پرخاشگری به صمیمیت و وحدت منتهی میشود. هر تغییری در نسبت میان این رانهها پیامدهای عینی دارد: پرخاشگری بیش از حد در میل جنسی میتواند عشق را به خشونت بدل کند و کاهش آن به بزدلی یا ناتوانی بینجامد. لیبیدو که نام نیروی اروس است، در آغاز در حالت نرگسانگی نخستین در اید-ایگوی یکپارچه وجود دارد و به خنثی کردن تمایلات تخریبگرانه کمک میکند. اما سرنوشت رانه مرگ کمتر قابل ردیابی است و زمانی فعال میشود که انرژی خود را به بیرون معطوف کند. بخشی از این پرخاشگری در ایگو تثبیت شده و به صورت خودتخریبی ظاهر میشود، پدیدهای که سلامت فرد را تهدید میکند و نمونهاش در رفتارهایی چون زدن یا کندن موی خود دیده میشود. از این رو، میتوان گفت فرد سرانجام بر اثر تعارضات درونی خود از میان میرود، در حالیکه گونهها به دلیل ناتوانی در سازگاری با جهان بیرون نابود میشوند. لیبیدو همواره به شکل پویا میان ایگو و ابژهها در حرکت است؛ بخشی از آن در ایگو ذخیره میشود و بخشی دیگر به ابژهها معطوف میگردد و بهسادگی میان آنها جابهجا میشود. سرچشمه این نیرو بدنی است و بهویژه از نواحی شهوتزا برمیخیزد، هرچند میتوان کل بدن را منبع آن دانست.
مهمترین شناخت ما از لیبیدو از مطالعه کنش جنسی به دست آمده، جایی که اروس در واقع محصول هماهنگی چندین رانه جزئی است که هر کدام با ناحیهای خاص از بدن پیوند دارند.
برگرفته از ترجمه آقای خشایار داودی فر
@psychoanalysis_classical
فروید در اثر خود بنام Abriss der psychoanalysis که در سالهای پایانی عمر خود نگاشته و هدف اصلی او مفهومسازی نظری روانکاوی به شکل متمرکز و واضح بود ، و جنبه بازآموزی دارد ، میگوید #اید بهعنوان سرچشمه نیازهای بنیادی انسان، خواهان ارضای بیواسطه است، در حالیکه #ایگو با توجه به واقعیت بیرونی راهی امنتر برای ارضا مییابد و سوپرایگو حدود و مرزهای این ارضا را تعیین میکند. رانهها همان نیروهایی هستند که از تنش نیازهای اید برمیخیزند و محرک اصلی فعالیتهای ما به شمار میآیند. آنها در ذات خود محافظهکارند و همواره میکوشند وضعیتی را که از دست رفته دوباره برقرار سازند. رانهها میتوانند هدفشان را تغییر دهند، جایگزین یکدیگر شوند یا انرژی خود را منتقل کنند. فروید پس از بررسیهای فراوان، همه این نیروهای گوناگون را در دو رانه اساسی خلاصه کرد: اروس یا رانه عشق و زندگی که پیوند و یگانگی را دنبال میکند، و رانه مرگ یا رانه تخریبگرانه که هدفش جدایی، نابودی و بازگرداندن موجود زنده به حالت بیجان است. در کارکرد زیستی، این دو رانه گاه علیه هم و گاه در ترکیب با هم عمل میکنند؛ خوردن نابودی ابژه را در خود دارد اما در نهایت به یگانگی با آن میانجامد، و عمل جنسی در عین پرخاشگری به صمیمیت و وحدت منتهی میشود. هر تغییری در نسبت میان این رانهها پیامدهای عینی دارد: پرخاشگری بیش از حد در میل جنسی میتواند عشق را به خشونت بدل کند و کاهش آن به بزدلی یا ناتوانی بینجامد. لیبیدو که نام نیروی اروس است، در آغاز در حالت نرگسانگی نخستین در اید-ایگوی یکپارچه وجود دارد و به خنثی کردن تمایلات تخریبگرانه کمک میکند. اما سرنوشت رانه مرگ کمتر قابل ردیابی است و زمانی فعال میشود که انرژی خود را به بیرون معطوف کند. بخشی از این پرخاشگری در ایگو تثبیت شده و به صورت خودتخریبی ظاهر میشود، پدیدهای که سلامت فرد را تهدید میکند و نمونهاش در رفتارهایی چون زدن یا کندن موی خود دیده میشود. از این رو، میتوان گفت فرد سرانجام بر اثر تعارضات درونی خود از میان میرود، در حالیکه گونهها به دلیل ناتوانی در سازگاری با جهان بیرون نابود میشوند. لیبیدو همواره به شکل پویا میان ایگو و ابژهها در حرکت است؛ بخشی از آن در ایگو ذخیره میشود و بخشی دیگر به ابژهها معطوف میگردد و بهسادگی میان آنها جابهجا میشود. سرچشمه این نیرو بدنی است و بهویژه از نواحی شهوتزا برمیخیزد، هرچند میتوان کل بدن را منبع آن دانست.
مهمترین شناخت ما از لیبیدو از مطالعه کنش جنسی به دست آمده، جایی که اروس در واقع محصول هماهنگی چندین رانه جزئی است که هر کدام با ناحیهای خاص از بدن پیوند دارند.
برگرفته از ترجمه آقای خشایار داودی فر
@psychoanalysis_classical
❤6👍1🔥1
Winter Walk
David Nevue
وقتی اولین بار خود را کشف می کنیم،باید یاد بگیریم چگونه گاه به گاه خود را گم کنیم، و بعد دوباره خود را بیابیم...
#نیچه
@psychoanalysis_classical
#نیچه
@psychoanalysis_classical
❤12👍2🔥2
Forwarded from Book_Reading Admin
«پدر در روانکاوی»
در این دوره به آثار کلیدی فروید دربارهی جایگاه پدر پرداخته شد، از جمله:
توتم و تابو
تفسیر رؤیا
موسی و یکتاپرستی
فروپاشی عقدهی ادیپ
ایگو و اید
همچنین مفاهیم بنیادین زیر در پرتو اندیشههای فروید، لکان و ادامهی کار بروس فینک و پرلبرگ بررسی میشود:
پدر مقتول و پدر مرده
پدر نمادین و کارکرد پدری
نام پدر و فورلکلوژر نام پدر
فورکلوژر نام پدر در سایکوز
نقش نام پدر در شکلگیری ساختار روانی سوژه
🔸این دوره به صورت آفلاین (محتوای ضبطشده) همراه با یک جلسه خصوصی آنلاین برگزار میشود.
🔸 این دوره فرصتی است برای دانشجویان، رواندرمانگران و علاقهمندان روانکاوی تا با تحول مفهوم پدر از فروید تا لکان و خوانشهای معاصر (فینک و پرلبرگ) آشنا شوند و از منظر نظری و بالینی به این موضوع بپردازند...
📩 جهت اطلاع از شرایط دریافت فایل صوتی جلسات و زمان برگزاری جلسه آنلاین به آیدی زیر پیام دهید:
@Janusgroup_admin
@psychoanalysis_classical
در این دوره به آثار کلیدی فروید دربارهی جایگاه پدر پرداخته شد، از جمله:
توتم و تابو
تفسیر رؤیا
موسی و یکتاپرستی
فروپاشی عقدهی ادیپ
ایگو و اید
همچنین مفاهیم بنیادین زیر در پرتو اندیشههای فروید، لکان و ادامهی کار بروس فینک و پرلبرگ بررسی میشود:
پدر مقتول و پدر مرده
پدر نمادین و کارکرد پدری
نام پدر و فورلکلوژر نام پدر
فورکلوژر نام پدر در سایکوز
نقش نام پدر در شکلگیری ساختار روانی سوژه
🔸این دوره به صورت آفلاین (محتوای ضبطشده) همراه با یک جلسه خصوصی آنلاین برگزار میشود.
🔸 این دوره فرصتی است برای دانشجویان، رواندرمانگران و علاقهمندان روانکاوی تا با تحول مفهوم پدر از فروید تا لکان و خوانشهای معاصر (فینک و پرلبرگ) آشنا شوند و از منظر نظری و بالینی به این موضوع بپردازند...
📩 جهت اطلاع از شرایط دریافت فایل صوتی جلسات و زمان برگزاری جلسه آنلاین به آیدی زیر پیام دهید:
@Janusgroup_admin
@psychoanalysis_classical
❤1👏1😍1