روانکاوی کلاسیک/ژانوس
2.63K subscribers
172 photos
57 videos
37 files
88 links
Download Telegram
Audio
«روانکاوی و علم ، تمایز یک گفتمان»
دکتر رضا احمدی

@psychoanalysis_classical
20👍1🔥1
به نظر شما چه کسانی از درمان روانکاوی بهره میبرند؟


بروس فینک: به گمانم این پرسش را نمیتوان پیش از شروع درمان پاسخ داد.
روانکاوی کار دشواری است و آنالیزان ها اگر میخواهند به چیزی برسند باید شجاعت و پشتکار داشته باشند کسانی که به دنبال پاسخ های سهل الوصول،اند، بعید است در درمان تحلیلی پیشرفت کنند اما هیچ قانون مطلقی هم وجود ندارد گاهی حتی کسانی که به دنبال راه حلهای فوری بودند به فرآیند تحلیل علاقه مند شده و بسیار پیش رفته اند...



متن مصاحبه بروس فینک با برنارد
ترجمه کیومرث ریحانی

@psychoanalysis_classical
3🙏1
وعده فریبنده پشت بسیاری از اضطرابهای ما این است که آنها به پایان خواهند رسید اگر ... اگر بالاخره تحصیلات مان را تمام کنیم شغلی پیدا کنیم کسی را برای ازدواج بیابیم, خانه ای بسازیم. اما واقعیت (هوشیارانه ،خصوصی تاریک), به مراتب آشفته تر است در واقع تقريباً غیر قابل پذیرش: که هرچه تلاش کنیم اضطراب ممکن است صرفاً جزئی ثابت در درون ما باشد چیزی که هرگز کاملاً ما را رها نخواهد کرد این رنج آورترین و مبتکرترین عذاب هاست همیشه راه های جدیدی برای بازگشت می یابد ما را آشفته میکند و میان ما و آنچه سعی داریم قدردانش باشیم( یک روز زیبا یک درخت پرتقال فرزندانمان) قرار میگیرد. آنچه نگرانش هستیم تغییر خواهد کرد؛ اما این که نگران خواهیم بود, هرگز به نظر نمیرسد تغییر کند.

چرا؟ چه چیزی ما را نفرین کرده است (ما گروه نگران )که برای تنبیه مادام العمر انتخاب شده ایم هرگز آزاد نیستیم که خطرات, پشیمانیها و شرم هایمان را برای بیشتر از چند ساعت فراموش کنیم؟

شاید باید( علاوه بر همه چیز) نگران این باشیم که نگران هستیم. باید رنجمان را با متانت خشم مهار شده و شوخ طبعی تسلیم شده بپذیریم.

ما بالاخره به دلایل بسیار موجهی نگران هستیم زیرا در دنیایی بدون هیچ تضمینی متولد شده ایم زیرا قبلاً رها شده ایم و ممکن است دوباره چنین شود. زیرا در ابتدا به درستی در آغوش گرفته نشدیم یا آرام نشدیم و ترس اکنون در بدن هایمان رمزگذاری شده است زیرا مادر ترسناک بود و پدر فریاد میزد زیرا دیگران زمانی بی رحم بودند که ما هنوز آماده نبودیم مشکل را در آنها ببینیم نه در خودمان.

ما نگران هستیم چرا که (حتی با رشد توانایی مان در تسلط بر رویدادها) چالشها نیز افزایش یافته اند زیرا با فرد اشتباهی ارتباط برقرار کردیم یا فرد درست ما را ترک کرد زیرا مسائل مالیمان پیچیده شد. زیرا سیاست ها دیوانه وار شدند. زیرا بدن هایمان آسیب پذیر شد. زیرا دشمنانی پیدا کردیم زیرا زمان به سرعت در حال اتمام است زیرا به اندازه کافی دوستان درست و حسابی نداریم؛ آنهایی که به ما اجازه میدهند ضعیف باشیم آنهایی که مانند ما رنج میبرند آنهایی که میتوانند مهربان باشند, زیرا شکنندگی ما را از درون می شناسند. ما نگران هستیم زیرا هنوز خانه واقعی ای نداریم جایی که بتوانیم تظاهر را متوقف کنیم و هرچه نیاز داریم گریه کنیم.
در برابر این احساس همیشگی خطر درمانهای بسیاری پیشنهاد میشود ; تنفس عمیق, ورزش ,هوای تازه ,مصرف بیشتر میوه, نشستن در سکوت, اینها همه توصیه هایی اند مشفقانه و خیرخواهانه ما آموزگاران این نسخه ها را دوست داریم ولی شاید به همان اندازه مهم باشد که حق داشته باشیم مشکل را به نام بشناسیم و بی پروا از آن شکایت کنیم بی آنکه مجبور باشیم مدام خردمند یا بالغ به نظر برسیم. باید بتوانیم بی محابا بگرییم و در خفا فریاد بزنیم این حق را داشته باشیم که همدردانی بیابیم که همانند ما رنج میکشند و نه شعارهای احساساتی به ما می دهند و نه واقعیت را انکار میکنند.

شاید والاترین آرامش در این باور نهفته باشد که این عذاب هرگز به کلی از میان نخواهد رفت تصاویر فریبنده ی آرامش و وعده های صلح درونی اگرچه دلپذیرند ولی در باطن همیشه از چنگمان می گریزند پذیرش این حقیقت تسلایی است تلخ اما رهایی بخش...


ما موجوداتی ،عجیب اما نه استثنایی هستیم. بسیاری همچون ما هستند هر چند به ندرت جرأت اعتراف به آن را می یابند. ما درک میکنیم میدانیم همان حس را داریم میتوانیم یاور یکدیگر باشیم همسفران این سرزمین پرمخاطره آماده ی در آغوش کشیدن یکدیگر در لحظات اندوه و خنده ای همراه با شفقت و یأس بر این درد بی امان و بی رحم...




The Anxiety That Never Ends
منتشر در سایت مدرسه ی زندگی
ترجمه سایت دیگری

@psychoanalysis_classical
9👍2
نظمی که بخواهد «سوژه را کامل و سازگار کند» درواقع نوعی گفتمان ارباب است: تحمیل قانون از بالا.
بنابراین، شعار «رفتارسازی مردم» بیشتر به یک فانتزی قدرت شبیه است: اینکه نهادی خیال کند می‌تواند مردم را همچون «ابژه‌های قابل شکل‌دهی» مدیریت کند.
وقتی نهادی ادعا می‌کند «رفتارسازی مردم» وظیفه‌ی اوست، روان را به چیزی قابل مدیریت، مهندسی و استانداردسازی فرو می‌کاهد. این دقیقاً یکی از پیامدهای منفی علمی‌کردن روان است : نادیده گرفتن پیچیدگی های روان ، آزادی و ابعاد غیرقابل تقلیل سوژه...



#نظام_روانشناسی
#ماچا

@psychoanalysis_classical
9👍8
لکان در سمینار I جلسه چهارم جمله ی قابل توجهی دارد:
«تحلیل‌گر همچون تماشاگر یک بازی شطرنج است. او مداخله نمی‌کند، مهره‌ها را حرکت نمی‌دهد؛ بلکه تنها می‌کوشد جایگاه مهره‌ها را ببیند و قوانینی را که بر بازی حاکم است درک کند.»

در روان‌کاوی نیز همین منطق جاری است. آنالیزان کسی است که بازی را پیش می‌برد؛ با تداعی‌های آزاد، سکوت‌ها، لغزش‌های زبانی و تکرارهایش. تحلیل‌گر، برعکسِ مشاور یا راهنما، وارد بازی نمی‌شود تا برای او مهره‌ای حرکت دهد یا نسخه‌ای ارائه کند. اگر چنین کند، جریان ناخودآگاه آنالیزان قطع می‌شود.

وظیفه‌ی تحلیل‌گر این است که موقعیت‌ها را ببیند (یعنی سکوت‌ها و لغزش‌ها را به‌عنوان نشانه‌های ناخودآگاه تشخیص دهد) و قواعد بازی را دریابد (قوانینی که زبان و رابطه‌ی سوژه با دیگری را شکل می‌دهند).

گاهی یک مداخله‌ی کوتاه و به‌جا کافی است تا مسیر تداعی باز شود، بی‌آن‌که تحلیل‌گر جای آنالیزان بازی کند. به همین دلیل، کار اصلی او دادن راه‌حل نیست ، شنیدن و دیدن منطق پنهانی‌ست که گفتار ناخودآگاه را سامان می‌دهد.



@psychoanalysis_classical
8👍6
یکی از نکات مهم در نسبت اندیشه فروید و لکان این است که فروید در مقالات متاپسیکولوژی خود، هرچند اصطلاح «امر واقعی» را به‌کار نمی‌برد، اما بارها با همان قلمرویی مواجه می‌شود که لکان بعداً به‌مثابه «ساحت امر واقعی» صورت‌بندی کرد. به عبارت دیگر، فروید در توصیف‌های بالینی و نظری، پیش‌تر به مناطقی دست یافته بود که از بازنمایی می‌گریختند و از منطق نمادین سرباز می‌زدند؛ لکان این شهود را نظام‌مند ساخت و آن را در قالب سه‌گانۀ نمادین، خیالی و واقعی سامان داد.

در مقاله «رانه‌ها و سرنوشت آن‌ها»، فروید رانه را امری مرزی میان بدن و روان معرفی می‌کند؛ رانه نه همانند غریزه در قلمرو زیست‌شناسی به‌تمامی قابل توضیح است و نه به‌طور کامل در دستگاه نمادین روان ادغام می‌شود. آنچه فروید «نمایش‌ناپذیری» (Darstellungslosigkeit) می‌نامد، دقیقاً نشان می‌دهد که بخشی از رانه همواره بیرون از قلمرو بازنمایی باقی می‌ماند. این نقطه‌ی مقاومت در برابر نمادین‌سازی، هم‌ارز با همان چیزی است که لکان امر واقعی می‌نامد: جایگاه آنچه زبان‌ناپذیر است و همواره مازادی از معنا تولید می‌کند.

در «سوگ و مالیخولیا» نیز فروید فقدان را به‌گونه‌ای توصیف می‌کند که به امر واقعی نزدیک می‌شود. در حالی‌که در فرایند سوگ، ابژه ازدست‌رفته به‌تدریج از پیوندهای لیبیدویی رها می‌شود، در مالیخولیا فقدان به صورت خلئی پایدار و ساختاری در روان تثبیت می‌گردد. این خلأ نه با جایگزینی پر می‌شود و نه در بازنمایی زبان جای می‌گیرد؛ برعکس، در مقام شکاف بنیادین درون سوژه عمل می‌کند. این خلأ همان جایی است که لکان آن را تهیِ امر واقعی می‌خواند.

با این حال، بحث فروید درباره تروما در متاپسیکولوژی هنوز پراکنده و جنبی است. او تنها اشاره می‌کند که ضربه‌های روانی می‌توانند از ظرفیت بازنمایی بگریزند و به‌صورت اجباری بازگردند. اما پنج سال بعد، در اثر مهم فراتر از اصل لذت (۱۹۲۰)، فروید این مسئله را به مرکز توجه خود برد. او نشان داد که تجربه ضربه روانی در بیرون از منطق اصل لذت قرار می‌گیرد: روان نمی‌تواند آن را در شبکه نمادین پردازش کند، و از همین‌رو، حادثه‌ی تروما بارها در قالب «تکرار اجباری» (Wiederholungszwang) در خواب‌ها، کابوس‌ها یا فلاش‌بک‌ها بازمی‌گردد. در این نقطه فروید به‌وضوح با چیزی مواجه می‌شود که نه در سطح خیالی قابل تصویر است و نه در سطح نمادین قابل رمزگذاری. این همان جایی است که لکان آن را «بازگشت امر واقعی» می‌نامد.

از این منظر می‌توان گفت فروید در متاپسیکولوژی با رانه، فقدان و تروما، به‌نحو پراکنده با امر واقعی تماس یافته بود، اما تنها در فراتر از اصل لذت بود که این تماس به صورت صریح‌تر و نظام‌مندتر رخ داد. او نشان داد که روان در مواجهه با ضربه، به تجربه‌ای بیرون از اصل لذت و خارج از بازنمایی پرتاب می‌شود. لکان، با بازخوانی این متون، نشان داد که آنچه فروید به‌مثابه مازادِ بازنمایی‌ناپذیر توصیف کرده بود، می‌تواند به‌عنوان یکی از سه ساحت بنیادی تجربه انسانی تثبیت شود: امر واقعی.

بنابراین، اگرچه فروید هرگز این اصطلاح را به کار نبرد، اما از متاپسیکولوژی ۱۹۱۵ تا فراتر از اصل لذت در ۱۹۲۰، بارها به همان قلمرو قدم گذاشت. لکان تنها نامی بر آن گذاشت و جایگاهش را در ساختار سوژه تثبیت کرد: امر واقعی، آنچه از زبان می‌گریزد، از نمادین‌سازی سرباز می‌زند، و با بازگشت‌های مکرر و آزارنده خود، حضورش را بر روان تحمیل می‌کند.



#بازگشت_به_فروید
#امرواقع

@psychoanalysis_classical
5👌2👍1🔥1👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#تلویزیون
ترجمه فارسی این مصاحبه از روی متن فرانسه ایست که انجمن روانکاوی و پزشکی به ریاست دکتر هوشنگ گیلیاردی برای استفاده اعضا خود به چاپ رسانده است.

ترجمه شده توسط:

انجمن روان پژوهان فارسی زبان فرانسه

آماده سازی و تنظیم:

دکتر نرگس شریف زاده دکتر مهدی خوریانیان

کاری از کارگروه گسترش آموزه های لاکانی به سرپرستی دکتر حسن مکارمی

@psychoanalysis_classical
9🤔1
این روزها بحث‌هایی درباره‌ی اتفاق اخیر و توهین به شاهنامه مطرح شده.


نظر شما در این باره چیه؟

@psychoanalysis_classical
امیال، آبژه ندارند...

در نظریهٔ لکان، امیال هیچ ابژه ی مشخصی ندارند. وقتی به یک مورد بخصوص نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که امیال به‌طور کلی دنبال «داشتن» نیستند؛ بلکه دنبال ادامه و تقویت خود مسیر امیال هستند. هنگامی که امیال به آبژهٔ محسوس دست می‌یابند، ناپدید می‌شوند.

مثلاً وقتی خانمی به خواسته‌ها و التماس‌های مکرر تحلیل‌شونده پاسخ می‌دهد، شاید از توجه و علاقهٔ او خوشحال شود، اما امیال تحلیل‌شونده از بین می‌روند. رضایت، امیال را می‌کشد. پس دادن هر آنچه فرد می‌خواهد، راهی برای زنده نگه داشتن امیالش نیست.

در هیستری و وسواس، استراتژی‌های متفاوتی برای زنده نگه داشتن امیال وجود دارد:

فرد وسواسی تمایل به ابژه ای دست‌نیافتنی دارد؛ بنابراین درک امیالش از نظر ساختاری ناممکن می‌شود.

فرد هیستریک سعی دارد میل خاصی را ناراضی نگه دارد؛ فروید این را «آرزو برای یک آرزوی برآورده‌نشده» می‌نامد و لکان آن را «تمایل به میلی برآورده‌نشده» می‌خواند.


به این ترتیب، امیال دنبال برآورده شدن نیستند، بلکه دنبال ادامه و تقویت مسیر خود هستند. حتی پس از تحلیل موفق، امیال همچنان در صدد ادامه یافتن هستند؛ اما مسیر آن‌ها دیگر با مانع روبه‌رو نیست....

لکان علت امیال را ابژه a می‌نامد. امیال، ابژه ندارند اما علت دارند. علت می‌تواند شکل‌های گوناگونی داشته باشد: ظاهر خاص، صدای فرد، حالت بی‌گناهی، رایحه، رنگ چشم یا هر ویژگی فردی که غیرقابل جایگزینی باشد. امیال بر این علل تثبیت می‌شوند.

تحلیلگر با ورود به این مسیر و تحریک کنجکاوی تحلیل‌شونده، او را به کشف پیام‌های ناخودآگاه و تعمق در تصمیمات و روابط زندگی‌اش هدایت می‌کند. در این فرآیند، تحلیلگر خود تبدیل به علت جدید امیال تحلیل‌شونده می‌شود. تثبیت‌شدگی‌های اولیه جای خود را به تثبیت‌شدگی انتقالی می‌دهند و روان رنجوری اولیه، به روان رنجوری انتقالی تبدیل می‌شود.



@psychoanalysis_classical
12
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
امیال، آبژه ندارند... در نظریهٔ لکان، امیال هیچ ابژه ی مشخصی ندارند. وقتی به یک مورد بخصوص نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که امیال به‌طور کلی دنبال «داشتن» نیستند؛ بلکه دنبال ادامه و تقویت خود مسیر امیال هستند. هنگامی که امیال به آبژهٔ محسوس دست می‌یابند، ناپدید…
امیال دیگری «بزرگ» به عنوان علت

تحلیل روانکاوی زمانی آغاز می‌شود که تحلیلگر بتواند خود را به جایگاه علت امیال تحلیل‌شونده برساند، بدون آن‌که به «دیگری بزرگ تصویری» یا «دیگریم بزرگ نمادین» (داور یا بت) تبدیل شود. کار اصلی تحلیل، حل و فصل انتقال و متزلزل کردن تثبیت‌شدگی تحلیل‌شونده بر علت است.

برای درک این فرآیند، باید ابتدا ماهیت و رشد امیال انسان را بررسی کنیم. از ابتدای تولد، سرپرست‌های اولیه نقش حیاتی در شکل‌گیری امیال ما دارند. آن‌ها خواسته‌ها و محدودیت‌هایی بر ما اعمال می‌کنند، و ما در تلاش برای کسب عشق و سازش از آن‌ها، سعی می‌کنیم رفتار خود را با آرزوهایشان هماهنگ کنیم. اما این خواسته‌ها اغلب مستقیم و واضح نیستند؛ گاهی والدین تنها آنچه نمی‌خواهند را بیان می‌کنند و با خطاهای ما تنبیه می‌کنند.

در مسیر کشف این امیال مبهم، ما یاد می‌گیریم که امیال خودمان را بر اساس امیال دیگری‌های بزرگ (والدین) مدل‌سازی کنیم. ما نه تنها می‌خواهیم مورد تمایل آن‌ها قرار گیریم، بلکه امیال خود را همچون امیال آن‌ها می‌سازیم؛ امیال ما، گاه مستقیماً از آن‌ها نشأت می‌گیرد.

مثالی واضح: وقتی مادری در حضور دخترش شایستگی یک بازیگر مرد را تحسین می‌کند، دختر ممکن است استانداردهای او را با تصویر شخصی‌اش از «شاهزاده جذاب» در هم آمیزد. سال‌ها بعد، در دوره تحلیل، این تخیلات موجب خشم و بیگانگی می‌شوند: «چطور چنین تخیلی از مادرم گرفته‌ام؟» این امر نشان می‌دهد که امیال ما بخشی از امیال دیگری‌های بزرگ هستند و گاهی به نظر می‌رسد که ما نمی‌توانیم آن‌ها را کاملاً متعلق به خود بدانیم.

در واقع، علت امیال ما، امیال دیگری‌های بزرگ است. حتی عمیق‌ترین و محرمانه‌ترین خواسته‌هایمان از این منبع خارجی می‌آیند؛ از والدین و سرپرست‌های اولیه، کسانی که نخستین و مهم‌ترین تأثیر را بر شکل‌گیری امیال ما داشته‌اند...


@psychoanalysis_classical
6👍2🔥1
روان رنجور زبان خود را به صورت طبیعی و عادی مهار می نماید، در حالی که روان پریش به وسیله ی زبان مهار شده و یا زبان او را تصرف کرده است.
Lacan, Seminar III, 284



همه ی ما در محیطی متولد شده ایم که دارای زبان خاص خودش است و ما خودمان آن را نساخته ایم؛ چنانچه بخواهیم خودمان را برای افراد اطرافمان توصيف نماییم مجبور به استفاده از زبانی هستیم که آنها صحبت مینمایند و فرایند زبان به ما شکل میدهد. زبان به افکار ، درخواستها و امیال ما شکل میدهد. گاهی احساس و یا مفهومی در ذهنمان است که نمی توانیم برای بیان منظورمان واژه ای بیابیم و یا واژگان در دسترس ما اصل مطلب را بیان نمیکنند با این واژگان در بیان منظورمان دچار افراط یا تفریط میشویم؛ اما بدون این واژه ها همین قلمرو معنا نیز برایمان موجودیت نخواهد داشت. لكان تحت عنوان« از خود بیگانگی ما در زبان» به این امر اشاره می کند.
مسئله ای که با آن مواجه هستیم این است که چطور می توانیم خودمان را در زبان بگنجانیم؛ چطور میتوانیم جایگاهی برای خودمان در زبان بیابیم و آن را به گسترده ترین حالت ممکن از آن خود کنیم ممکن است ما مجموعه واژگانی را اتخاذ نماییم که توسط قدرتهای موجود مطرود شده خوار شمرده می شود و یا سرکوب شده است. ممکن است یک پسر سرکش اصطلاحات غیرادبی و عامیانه را که واژه های نامناسب حرفی بر آن غالب است ، استفاده نماید؛ ممکن است یک آنارشیست، مجموعه واژگانی که خالی از زبان قدرت است را اتخاذ نماید( فرد آنارشیست به علت هرج و مرج طلبی خاص خود قدرت را به رسمیت نمی شناسد. بنابراین منظور نویسنده از زبانی خالی از قدرت به معنای بکار گرفتن زبان و اصطلاحاتی است که قدرت را به رسمیت نمیشناسد) و یا یک فرد فمینیست واژگانی عاری از حس پدر سالارانه را اتخاذ نماید. ممکن است هنگامی که ما به گفتمان خرده فرهنگی و یا با لهجه ی خودمان صحبت می کنیم، بیشتر خودمان را احساس کنیم. از دیدگاهی بنیادی تر چنانچه زبان مادری مان را به والدین و با گفتاری که از آن نفرت داریم، نسبت دهیم (آموزشی، مذهبی، سیاسی و...) ممکن است تقریباً به کل، زبان مادری مان را رد کنیم و هنگامی احساس آرامش نماییم که به زبانی بیگانه صحبت میکنیم .

روان رنجور، در رابطه با مسائل زبانی و مهار برخی زیر مجموعه های زبانی به میزان گسترده و یا به میزانی کم موفق است (هیچ کس نمیتواند کلیت یک زبان را با گستردگی و تنوعی که بیشتر زبانها ماهیتاً دارا میباشند مهار نماید. )هرگز نمی توان بر امر از خودبیگانگی، کاملاً فائق آمد؛ اما حداقل برخی قسمت های زبان، در نهایتاً سوژگانی سازی و فرد مالک آن میشود در حالی که زبان، بیش از میزانی که اکثر افراد می پندارند، به واسطه ی ما صحبت میکند و در حالی که گاهی به نظر می رسد ما کمی بیش از نقش یک فرستنده یا تقویت کننده ی گفتارهای اطرافمان را ایفا می نماییم و در حالی که ما گاهی در ابتدا متوجه آنچه می گوییم نیستیم (لغزش های زبانی حذف مطالب گفتار و...) با این وجود به طور کلی متوجه نیستیم که ما در زبان زندگی میکنیم و زندگی کردن بدون آن بسیار دشوار می نماید.




#بروس_فینک
@psychoanalysis_classical
4
پیش از آنکه روان‌پریشی را تشخیص دهیم ، بایستی اطمینان یابیم که اختلالات زبانی وجود دارد

Lacan, Seminar III,106

فرد روان پریش تابع کلیت پدیده ی زبان است ( ,Seminar ifi 235)
جدا از اینکه همه ی ما به نوعی توسط زبان به عنوان یک جسم بیگانه مهار شده ایم، اما فرد روان پریش به وسیله ی زبانی که صحبت می کند، تصرف شده است و بر این باور است که زبان نه از درون بلکه از بیرون آمده است؛ وی بر این تصور است که افکاری که به ذهنش میرسند به وسیله ی یک نیرو و یا ماهیتی خارجی، در ذهن وی قرار داده شده اند. با وجود موش مرد مسئولیت برخی افکاری که به ذهنش می آمدند را نمی پذیرفت اما هرگز آنها را به عاملی خارج از خودش نسبت نمی داد و آزادانه صحبت می کرد.

نظريه لکان به این صورت است: ارتباط روان پریش با زبان به عنوان یک کلیت، از ارتباط روان رنجور با زبان متفاوت است. همان طور که لکان آنها را تعریف می نماید و نقش های متفاوت آن را در روان رنجوری و روان پریشی مورد توجه قرار می دهد.

#بروس_فینک
@psychoanalysis_classical
6
چرا حفظ موقعیت معماگونه‌ی تحلیل‌گر برای به چالش کشیدن فانتزی بنیادینِ تحلیل‌شونده ضروری است؟



هنگامی که تحلیل‌گر در موقعیت علت امیال قرار می‌گیرد، تحلیل‌شونده فانتزی‌های بنیادین خود را بر او فرافکنی می‌کند. در این وضعیت، تحلیل‌گر به‌منزله‌ی «دیگری بزرگ» تجربه می‌شود؛ همان تصویری که تحلیل‌شونده همواره از والدین و خواسته‌هایشان داشته است. بنابراین، رابطه‌ی تحلیلی بدل به بازآفرینی رابطه‌ی اولیه‌ی او با دیگری بزرگ می‌شود. سوژه در این بازنمایی یا می‌کوشد رضایت دیگری را به‌دست آورد یا در برابر آن مقاومت کرده و به مخالفت برخیزد. به‌این‌ترتیب، تحلیل‌شونده بار دیگر نقش همیشگی خود را در نسبت با امیال دیگری ایفا می‌کند.

در این میان، تحلیل‌گر نباید به فانتزی سوژه تن بدهد و همان چیزی شود که او انتظار دارد. برعکس، تحلیل‌گر با حفظ موقعیتی معماگونه و غیرقابل پیش‌بینی، این فانتزی را متزلزل می‌سازد. وقتی تحلیل‌گر برخلاف انتظار عمل می‌کند ـ مثلاً جلسه را در جایی که سوژه تصورش را ندارد پایان می‌دهد یا به نکته‌ای بی‌ارتباط با حدس او توجه نشان می‌دهد ـ سوژه ناگزیر می‌شود در فرض خود درباره‌ی «امیال دیگری بزرگ» تردید کند. بدین‌ترتیب روشن می‌شود که آنچه همیشه به‌عنوان خواست و میل دیگری فرض کرده، شاید اساساً وجود نداشته باشد و بیش‌تر ساخته‌ی خود او باشد.

نمونه‌ی بارز این پدیده را می‌توان در مورد «موش‌مرد» دید. او خشم سرکوب‌شده و تمایل به انتقام از پدرش را در جریان تحلیل بر فروید منتقل می‌کرد و انتظار داشت فروید همانند پدرش با خشونت واکنش نشان دهد. با این حال فروید نقش پدر خشن را ایفا نکرد، بلکه با تفسیر نشان داد که امیال «دیگری بزرگ» امری قطعی و ازپیش‌موجود نیست، بلکه برساخته‌ی سوژه است. این واکنش غیرمنتظره امکان تازه‌ای برای موش‌مرد فراهم آورد تا نگاهش را به رابطه‌ی خود با پدر و امیال او دگرگون سازد.

بنابراین، اصل اساسی در کار تحلیلی این است که امیال تحلیل‌گر هرگز برای سوژه آشکار نشود. تحلیل‌گر باید جایگاهی مبهم و معماگونه را حفظ کند تا فانتزی بنیادین به چالش کشیده شود. تنها از این مسیر است که می‌توان امکان تغییر و بازپیکربندی رابطه‌ی سوژه با دیگری بزرگ را فراهم آورد.




@psychoanalysis_classical
5👍4
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
چرا حفظ موقعیت معماگونه‌ی تحلیل‌گر برای به چالش کشیدن فانتزی بنیادینِ تحلیل‌شونده ضروری است؟ هنگامی که تحلیل‌گر در موقعیت علت امیال قرار می‌گیرد، تحلیل‌شونده فانتزی‌های بنیادین خود را بر او فرافکنی می‌کند. در این وضعیت، تحلیل‌گر به‌منزله‌ی «دیگری بزرگ»…
در کارهای بالینی مشاهده می‌شود که افراد روان‌رنجور روایت‌های متفاوتی از خواسته‌های والدین خود دارند. حتی خواهر و برادرها نیز برداشت یکسانی ندارند. این اختلاف نشان می‌دهد که خواسته‌ی والدین هرگز معنایی ثابت و قطعی ندارد و تنها می‌توان آن را تفسیر کرد. روان‌رنجور در پی کشف دلیل دوست‌داشتنی بودن یا ارزشمندی‌اش نزد والدین است و خود را در قالب همان دلیل بازمی‌یابد. او به گونه‌ای خود را می‌بیند که گمان می‌کند والدین به او نگاه می‌کنند.

فروید این تلاش را با شکل‌گیری «خودآرمانی» مرتبط می‌دانست؛ یعنی مجموعه‌ای از معیارها و آرمان‌ها که فرد برای خود بنا می‌کند. خودآرمانی معادل سوپرایگو است و نخستین مرحله‌ی همانندسازی با والدین به شمار می‌رود. به همین دلیل، فرد روان‌رنجور در تحلیل در پی تعیین هویت خویش از خلال آرمان‌های تحلیل‌گر است. او سعی دارد ارزش‌ها و امیال تحلیل‌گر را کشف کند و مطابق با آن‌ها عمل کند یا برای جلب توجه، در برابرشان واکنش نشان دهد.

این وضعیت روان‌رنجور را به شدت وابسته به «دیگری بزرگ» می‌کند. او می‌خواهد بداند دیگری چه می‌خواهد و انتظار دارد تحلیل‌گر، استاد، همسر یا کارفرما خواسته‌هایشان را شفاف و روشن بیان کنند. این میل به شفافیت ناشی از اضطراب او در مواجهه با معمای میل دیگری است. برای نمونه، در روابط زناشویی ممکن است شوهری از همسرش بخواهد خواسته‌هایش را فهرست‌وار بنویسد تا تکلیف خود را بداند. چنین رفتاری بازتاب همان ناتوانی در مواجهه با میل متغیر و رازآلود دیگری است.

لکان بر این نکته تأکید دارد که تحلیل‌گر نباید اهداف یا خواسته‌های خود را آشکار کند، زیرا این کار روان‌رنجور را دوباره در چرخه‌ی تبعیت از میل دیگری نگاه می‌دارد. کار تحلیلی آن است که فرد با معمای میل روبه‌رو شود، نه آنکه پاسخ آماده‌ای دریافت کند. به همین دلیل، پایان ناگهانی جلسه اهمیت پیدا می‌کند. قطع‌کردن جلسه توسط تحلیل‌گر سوژه را به این آگاهی می‌رساند که امیال دیگری بزرگ قابل تعیین قطعی نیستند. یا بلعکس...

لحظه‌ی سرنوشت‌ساز تحلیل زمانی است که روان‌رنجور درمی‌یابد تحلیل‌گر خواسته‌ای مشخص از او ندارد. این تجربه او را با حقیقت میل مواجه می‌سازد: میل نه یک خواسته‌ی روشن، بلکه وضعیتی برآمده از فقدان است. روان‌رنجور همیشه در پی آن است که میل را به صورت تقاضایی مشخص درک کند، حال آنکه میل هرگز به طور کامل تعریف‌پذیر نیست.

از این منظر، روان‌رنجور پیوسته در تلاش است از دیگری بزرگ به رسمیت شناخته شود. او ارزش خود را بر اساس آنچه گمان می‌کند دیگری از او می‌خواهد تعریف می‌کند. همین امر موجب می‌شود در روابط روزمره و حتی در تحلیل، اسیر تکرار چرخه‌ی جست‌وجوی تأیید بماند. تحلیل به او امکان می‌دهد دریابد که میل نه از بیرون، بلکه از درون فقدان زاده می‌شود و هیچ‌گاه کامل برآورده نمی‌گردد.

هدف تحلیل آن نیست که به فرد بگوید چه باید باشد یا چه باید بخواهد، بلکه او را با ساختار میل آشنا می‌کند. لحظه‌ای که فرد می‌پذیرد میل دیگری شفاف و تمام‌شده نیست، گام مهمی در فرایند تحلیلی برداشته می‌شود...


@psychoanalysis_classical
8🔥1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
در کارهای بالینی مشاهده می‌شود که افراد روان‌رنجور روایت‌های متفاوتی از خواسته‌های والدین خود دارند. حتی خواهر و برادرها نیز برداشت یکسانی ندارند. این اختلاف نشان می‌دهد که خواسته‌ی والدین هرگز معنایی ثابت و قطعی ندارد و تنها می‌توان آن را تفسیر کرد. روان‌رنجور…
تحلیل شونده با تمایلات تحلیل‌گر مواجه می‌شود
جلوه‌ای از امیال که به آسانی پیش‌بینی و درک نمی‌شوند، زیرا اگر قابل پیش‌بینی باشند، به شکل "درخواست" تفسیر می‌شوند؛ درخواستی که تحلیل شونده می‌تواند میان پذیرش یا رد آن انتخاب کند. تحلیل‌گر باید ظرافت بالایی داشته باشد تا جریان تحلیل را به سمت آشکارسازی عناصر ناخودآگاه در قالب رویاها، تخیلات و خیال‌پردازی‌های تحلیل شونده هدایت کند. تحلیل شونده هرگز نباید توانایی نتیجه‌گیری طولانی مدت داشته باشد. هرگاه تحلیل شونده خود را به یکی از درخواست‌های تحلیل‌گر متصل می‌کند، در حال بازسازی خود بر اساس خواسته‌های او است؛ برآوردن آن یا رد عمدی‌اش، موقعیت تحلیل‌گر را در تغییر قرار می‌دهد تا امیال خود ناشناخته باقی بمانند. این روند، دور باطل درخواست را می‌شکند و تحلیل شونده را به تقاضا برای رهایی از علائم روانی، تغذیه از تفاسیر و پذیرش راهنمایی‌ها هدایت می‌کند....



@psychoanalysis_classical
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
تحلیل شونده با تمایلات تحلیل‌گر مواجه می‌شود جلوه‌ای از امیال که به آسانی پیش‌بینی و درک نمی‌شوند، زیرا اگر قابل پیش‌بینی باشند، به شکل "درخواست" تفسیر می‌شوند؛ درخواستی که تحلیل شونده می‌تواند میان پذیرش یا رد آن انتخاب کند. تحلیل‌گر باید ظرافت بالایی داشته…
هر گفتاری ، تماماً درخواست است ،
هر درخواستی ، درخواستی برای عشق است.
Lacan,Ecrits





لکان معتقد است تمامی درخواست‌ها در نهایت درخواست عشق هستند؛ تحلیل شونده می‌خواهد بداند چه باید کند تا از تحلیل‌گر عشق و تأیید دریافت کند. درهم‌شکستن دور باطل تقاضا، او را وادار به تأمل درباره امیال دیگری بزرگ می‌کند؛ تجربه‌ای که برای روان‌رنجور بسیار آسیب‌زا است و نقطه عطف تثبیت روانی او محسوب می‌شود.

فرآیند انتقال در این مرحله شامل دو مرحله است: اول، تحلیل‌گر از چرخه درخواست‌های تحلیل‌شونده کنار می‌رود تا امیال او به سطح آید و با به دام انداختن امیال دیگری بزرگ، آن را به انتقال برساند؛ دوم، تحلیل‌گر باید تفسیر تحلیل‌شونده از امیال دیگری بزرگ را بازسازی و به موقعیت سوژگانی او منتقل کند. مرحله اول به برقراری ارتباط دیالکتیکی از امیال مربوط است و مرحله دوم به بازپیکربندی فانتزی‌های بنیادین می‌انجامد؛ بدین ترتیب تحلیل شونده از فردی که صرفاً درخواست می‌کند، به فردی تبدیل می‌شود که می‌تواند برای امیال دیگری بزرگ بودن را تجربه کرده و از آن لذت ببرد.

فروید در کتاب خود درباره اصل لذت، برای توضیح تکرار صحنه‌های تروماتیک در کابوس سربازان، فرض کرد که روان با بازآفرینی سانحه تلاش می‌کند تجربه متفاوتی از آن داشته باشد. این تکرار، بیشتر به معنای کوشش ذهنی برای پردازش سانحه است تا تجربه مستقیم مرگ. اضطراب به عنوان وسیله‌ای برای فاصله گرفتن و بازسازی تجربه به کار می‌رود و روان با فاصله‌ای که اضطراب فراهم می‌کند، شیوه تجربه خود را تغییر می‌دهد.

نظریه اولیه فروید، با وجود محدودیت‌ها، برای قیاس با آنچه لکان مطرح می‌کند، مفید است. لکان با ایجاد فاصله مشخص و بازسازی مواجهه تحلیل‌شونده با امیال دیگری بزرگ، امکان پس‌گستری اضطراب‌آفرین و تجربه متفاوت را فراهم می‌کند. این رویکرد، به ویژه در فراتر رفتن از وضعیت تثبیت روانی، اهمیت دارد و تحلیل شونده را قادر می‌سازد در مواجهه با خواسته‌های دیگری بزرگ، رشد و تحرک روانی پیدا کند....


@psychoanalysis_classical
6
لکان انحراف را یک برچسب تحقیرآمیز نمیدانست ، انحراف یک ساختار بالینی مستقل است ...

از منظر روانکاوی لکانی، بسیاری از بیمارانی که در روان‌پزشکی مدرن یا حتی در میان تحلیل‌گران غیرلکانی «منحرف» نامیده می‌شوند، در واقع روان‌رنجور یا روان‌پریش هستند. روان‌پزشکی مدرن فهرستی بلند از اصطلاحات ساخته (پدوفیلیا، فتیشیسم، مالش‌خواهی، مبدل‌پوشی و...)، اما این اسامی بیشتر «نام‌گذاری»اند تا فهم ماهیت ساختاری انحراف. فروید هم اشاره می‌کند که این نام‌گذاری‌ها چیزی به درک ما از کارکرد روانی اضافه نمی‌کنند.

لکان این‌جا نقطه‌ی تفاوت ایجاد می‌کند: او انحراف را در نسبت با سه ساحت امر خیالی، امر نمادین و امر واقع توضیح می‌دهد. روان‌رنجور قانون را پذیرفته، اما در فانتزی‌اش با آن کلنجار می‌رود؛ روان‌پریش قانون را به‌طور کامل غایب دارد؛ در حالی که منحرف دقیقاً به میدان می‌آید تا برای قانون موجودیت بسازد. یعنی با عمل و میل خودش، جای خالی قانون را پر می‌کند و دیگری بزرگ را به صحنه می‌آورد. این‌جا همان چیزی است که لکان از آن با عبارت «عزم رو به سوی ژوییسانس» یاد می‌کند: تثبیت لذت در نسبت با محدودیت‌هایی که قانون تحمیل می‌کند.

از نظر فروید، زندگی جنسی انسان ذاتاً چندشکلی و «انحرافی» آغاز می‌شود: کودک به دنبال لذت است، نه تولیدمثل. بنابراین اگر معیار «نرمال» را رابطه‌ی جنسی بالغ و مستقیم با یک فرد کامل بدانیم، باید بپذیریم که تقریباً همه‌ی ما منحرفیم. لکان این بُعد فتیشیستیک را ذاتی میل می‌داند. با این حال، در روانکاوی لکانی انحراف یک ساختار ویژه است، نه صرفاً یک توصیف از رفتار جنسی متفاوت.

نکته‌ی کلیدی اینجاست: مکانیزمی که ساختار انحراف را مشخص می‌کند Verleugnung (انکار/رد کردن) است، و این با سرکوب (Verdrängung) در روان‌رنجوری فرق دارد. در انحراف، سوژه نه قانون را نادیده می‌گیرد و نه مثل روان‌پریش حذفش می‌کند، بلکه با عمل و فانتزی‌اش قانون را به صحنه می‌آورد و تثبیت می‌کند.

به همین دلیل، «منحرف» در روانکاوی لکانی برچسب تحقیرآمیز نیست، بلکه تشخیص یک ساختار است. ساختاری که باید از روان‌رنجوری و روان‌پریشی تمایز داده شود، چون مکانیزم، جایگاه میل و نسبت با قانون در آن کاملاً متفاوت است.


@psychoanalysis_classical
👏96👍4
No More Days °
Butimar
آیا درختی که می‌خواهد سرفراز و پا برجا باشد می‌تواند با هوای بد و طوفان مواجه نشود؟

حکمت شادان
فریدریش نیچه


@psychoanalysis_classical
7
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
هر گفتاری ، تماماً درخواست است ، هر درخواستی ، درخواستی برای عشق است. Lacan,Ecrits لکان معتقد است تمامی درخواست‌ها در نهایت درخواست عشق هستند؛ تحلیل شونده می‌خواهد بداند چه باید کند تا از تحلیل‌گر عشق و تأیید دریافت کند. درهم‌شکستن دور باطل تقاضا، او را…
در نگاه اول ممکن است به نظر برسد که این فقط یک تکرار سیکل است؛ اما تفاوت اساسی در اینجاست که تکرار در روانکاوی لکان صرفاً بازگشت کور به همان نقطه‌ی قبلی نیست. فروید تکرار را عمدتاً در سطح بازآفرینی سانحه می‌دید، تلاشی برای پردازش و مهار اضطراب. لکان اما نشان می‌دهد که در دل همین تکرار، میل خودش را آشکار می‌کند.

سوژه در بازگشت مداوم به همان صحنه، این‌بار با حضور تحلیل‌گر، امکان نام‌گذاری و به زبان آوردن میل را پیدا می‌کند. یعنی چرخه‌ای که پیش‌تر فقط گرفتارکننده بود، اکنون به موقعیت گفتاری و انتقالی بدل می‌شود. در این فرآیند، تکرار نه تنها بازتولید گذشته، بلکه لحظه‌ای است که میل از خلالش رخ می‌نماید.

این‌گونه است که سوژه در نسبت با دیگری بزرگ، از جایگاه «کسی که صرفاً درخواست می‌کند» عبور می‌کند و به تجربه‌ای تازه می‌رسد: تجربه‌ی سابجکتیویته. یعنی سوژه درمی‌یابد که نه فقط ابژه‌ی میل دیگری است، بلکه خود می‌تواند جایگاه میل خویش را در ارتباط با دیگری بازیابد. بنابراین، تکرار در روانکاوی لکان چرخه‌ای بسته نیست؛ بلکه نقطه‌ی گشایش است برای شکل‌گیری سوژه در نسبت با میل و دیگری.


@psychoanalysis_classical
4