تنها انسان ها هستند که در قلمرو زبان سکنی می گزينند. اما برای اينکه بتوان طبيعت، اشياء، انسانهای ديگر، و نيز موقعيت های زندگی معمولی را از موضعی غير از موضع تماشاچی ِ بودن محض تجربه کرد، زبان بايد تجرد و تقوايش را باز يابد..
«زیباییشناسی سکوت»
سوزان سونتاگ
@psychoanalysis_classical
«زیباییشناسی سکوت»
سوزان سونتاگ
@psychoanalysis_classical
❤5👍1
Forwarded from Book_Reading Admin
📣 نشست آنلاین
🎙 با موضوع: روانکاوی و علم؛ تمایز یک گفتمان
با حضور دکتر رضا احمدی
🗓 تاریخ: ۲۰ مرداد
🕰 زمان: ساعت ۱۸
📍 بستر: آنلاین در گوگل میت
🔹 این نشست به بررسی نسبت بین روانکاوی و علم اختصاص دارد؛ اینکه روانکاوی دقیقاً در کجای نقشهی دانش قرار میگیرد، چرا نمیتوان آن را کاملاً در چارچوب علم گنجاند، و چه تفاوتی با گفتمانهای دیگر، از جمله روانشناسی علمی یا علوم اعصاب دارد.
🔹 دکتر احمدی با نگاهی تاریخی به روانکاوی، تلاش میکند این تمایز را صرفاً به تفاوت در روش محدود نکند و آن را در نسبت روانکاوی با سوژه، زبان و ناخودآگاه توضیح دهد.
🔸 فرصت پرسش و گفتوگوی آزاد با مخاطبان نیز در پایان نشست فراهم است.
📌 شرکت در این جلسه برای عموم آزاد و رایگان است.
همان روز لینک در کانال تلگرامی ارسال خواهد شد . لطفاً وارد کانال تلگرامی زیر شوید
https://t.me/psychoanalysis_classical
🎙 با موضوع: روانکاوی و علم؛ تمایز یک گفتمان
با حضور دکتر رضا احمدی
🗓 تاریخ: ۲۰ مرداد
🕰 زمان: ساعت ۱۸
📍 بستر: آنلاین در گوگل میت
🔹 این نشست به بررسی نسبت بین روانکاوی و علم اختصاص دارد؛ اینکه روانکاوی دقیقاً در کجای نقشهی دانش قرار میگیرد، چرا نمیتوان آن را کاملاً در چارچوب علم گنجاند، و چه تفاوتی با گفتمانهای دیگر، از جمله روانشناسی علمی یا علوم اعصاب دارد.
🔹 دکتر احمدی با نگاهی تاریخی به روانکاوی، تلاش میکند این تمایز را صرفاً به تفاوت در روش محدود نکند و آن را در نسبت روانکاوی با سوژه، زبان و ناخودآگاه توضیح دهد.
🔸 فرصت پرسش و گفتوگوی آزاد با مخاطبان نیز در پایان نشست فراهم است.
📌 شرکت در این جلسه برای عموم آزاد و رایگان است.
همان روز لینک در کانال تلگرامی ارسال خواهد شد . لطفاً وارد کانال تلگرامی زیر شوید
https://t.me/psychoanalysis_classical
👍4👎3❤2
Forwarded from Book_Reading Admin
دکتر رضا احمدی دانش آموخته دکتری فلسفه، مترجم و پژوهشگر فلسفه، روانکاوی و الهیات است. رساله دکتری ایشان به مطالعه تطبیقی دلالت شناسی سوژه لاکانی و ارزیابی انتقادی آن از منظر حکمت صدرایی اختصاص دارد. رضا احمدی پژوهشگر حوزه علوم شناختی نیز می باشد.
❤8👎2🔥1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
وقتی_جنگ_به_محیط_روانکاوی_هجوم_میآورَد.pdf
مقالهی «وقتی جنگ به محیط روانکاوی هجوم میآورد» نوشتهی ماری ترز بداوی، تحلیلی ژرف و تجربی است از چگونگی تأثیر جنگ و وقایع تروماتیک بیرونی بر محیط روانکاوی، رابطهی انتقال/انتقال متقابل، و خودِ روانکاو. در این مقاله، نویسنده از تجربههای شخصی خود در بیروتِ جنگزده سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه جنگ نهتنها فضای فیزیکی، بلکه خود روانکاوی را به چالش میکشد.
در فضای جنگ، نه «محیط روانکاوی» به معنای سنتی خود باقی میماند، نه امکان «پیشبینیپذیری» در کار است، نه حتی میتوان به اصول کلاسیک مانند بیطرفی، خنثیبودن، یا گوشدادن آزادانه وفادار ماند. روانکاو در چنین شرایطی باید با واقعیتی همزمان درونی و بیرونی سروکار داشته باشد: هم بمبارانِ واقعی و صدای موشکها، هم اضطرابها و فانتزیهای مراجع. مرز میان واقعیت و خیال، در چنین لحظاتی متزلزل میشود، همانطور که در جلسهای با نوجوانی به نام امیل، نویسنده همزمان با شنیدن صدای انفجار و تجربهی شخصی از ترس، باید در نقش مادرانهای حفاظتی برای او بماند. اما این حضور در مقام روانکاو، دیگر به معنای کلاسیک خود نیست؛ بلکه حضوری پُرتنش، درهمآمیخته با استیصال، تلاش برای حفظ معنا، و مقاومت در برابر ویرانیست.
نویسنده همچنین تجربهی دیگری با زوجی به نام نادین و کریم نقل میکند، که پس از وقوع انفجاری تروریستی و مرگ کریم، نادین با تمام وجود و اندوهش به جلسه میآید و در آغوش روانکاو فرو میریزد. در اینجا، روانکاو از قانون کلاسیک «پرهیز» عدول میکند و با عمل در آغوشگرفتن، فضایی برای «تحمل» و «تداوم» میسازد. اینها همه نوعی بازسازی محیط روانکاوی هستند، در جایی که خود محیط هم ترومایی شده است. روانکاو دیگر صرفاً ناظر بیطرف نیست، بلکه کنشگر، شریک ترومای جمعی، و خالق مجدد یک فضای معنابخش میشود.
در بخش پایانی، مقاله به گسستها، خطرهای انحراف روانکاوان از نقش خویش، و وسوسهی «خدایگونهشدن» روانکاو در دل بحرانها اشاره میکند. به این ترتیب، نویسنده هشدار میدهد که قدرت-مطلقپنداری، تلهی انکار واقعیت و تجاوز به مرزهای درمان است.
در مجموع، مقاله بر اهمیت حضور روانکاو در دل فاجعه تأکید دارد؛ حضوری که نه صرفاً «تکنیکی» و نه «درمانی» به معنای محدود کلمه است، بلکه نوعی ایستادگی در برابر رانۀ مرگ و ویرانی، و تلاشی برای نگهداشتن فضای اندیشیدن و آفریدن در زمانهای است که همهچیز در معرض انفجار است.
@psychoanalysis_classical
در فضای جنگ، نه «محیط روانکاوی» به معنای سنتی خود باقی میماند، نه امکان «پیشبینیپذیری» در کار است، نه حتی میتوان به اصول کلاسیک مانند بیطرفی، خنثیبودن، یا گوشدادن آزادانه وفادار ماند. روانکاو در چنین شرایطی باید با واقعیتی همزمان درونی و بیرونی سروکار داشته باشد: هم بمبارانِ واقعی و صدای موشکها، هم اضطرابها و فانتزیهای مراجع. مرز میان واقعیت و خیال، در چنین لحظاتی متزلزل میشود، همانطور که در جلسهای با نوجوانی به نام امیل، نویسنده همزمان با شنیدن صدای انفجار و تجربهی شخصی از ترس، باید در نقش مادرانهای حفاظتی برای او بماند. اما این حضور در مقام روانکاو، دیگر به معنای کلاسیک خود نیست؛ بلکه حضوری پُرتنش، درهمآمیخته با استیصال، تلاش برای حفظ معنا، و مقاومت در برابر ویرانیست.
نویسنده همچنین تجربهی دیگری با زوجی به نام نادین و کریم نقل میکند، که پس از وقوع انفجاری تروریستی و مرگ کریم، نادین با تمام وجود و اندوهش به جلسه میآید و در آغوش روانکاو فرو میریزد. در اینجا، روانکاو از قانون کلاسیک «پرهیز» عدول میکند و با عمل در آغوشگرفتن، فضایی برای «تحمل» و «تداوم» میسازد. اینها همه نوعی بازسازی محیط روانکاوی هستند، در جایی که خود محیط هم ترومایی شده است. روانکاو دیگر صرفاً ناظر بیطرف نیست، بلکه کنشگر، شریک ترومای جمعی، و خالق مجدد یک فضای معنابخش میشود.
در بخش پایانی، مقاله به گسستها، خطرهای انحراف روانکاوان از نقش خویش، و وسوسهی «خدایگونهشدن» روانکاو در دل بحرانها اشاره میکند. به این ترتیب، نویسنده هشدار میدهد که قدرت-مطلقپنداری، تلهی انکار واقعیت و تجاوز به مرزهای درمان است.
در مجموع، مقاله بر اهمیت حضور روانکاو در دل فاجعه تأکید دارد؛ حضوری که نه صرفاً «تکنیکی» و نه «درمانی» به معنای محدود کلمه است، بلکه نوعی ایستادگی در برابر رانۀ مرگ و ویرانی، و تلاشی برای نگهداشتن فضای اندیشیدن و آفریدن در زمانهای است که همهچیز در معرض انفجار است.
@psychoanalysis_classical
❤6🤯1🕊1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
NFFvol3no12_Jacques_Lacan_Science_and_Truth-2.pdf
در Science and Truth لکان به بررسی رابطهی میان علم، حقیقت و روانکاوی میپردازد و نشان میدهد که برخلاف تصور رایج، روانکاوی بیرون از علم نیست، بلکه از دل همان سوژهای زاده شده که علم مدرن آن را ممکن کرده است؛ یعنی سوژهای که با دکارت و «میاندیشم، پس هستم» ظاهر شد. اما نکتهی بنیادین این است که این سوژه، نه سوژهای تمامعیار، بلکه سوژهای است که خودش را از طریق انکار دانایی پیشین و حذف خود بهمثابه یک کلِ روانی میسازد. علم مدرن، دانشی است که بر اساس حذف سوژه از معادلهی شناخت ساخته میشود؛ فقط با ابژههایی کار میکند که میتوان آنها را بدون توجه به فرد مشاهدهکننده، تحلیل کرد. اما روانکاوی، با کشف فروید، دقیقاً در دل همین علم ظهور میکند تا چیزی را آشکار سازد که علم نادیدهاش گرفته: شکاف در خودِ سوژه.
لاکان با تاکید بر این نکته، فاصلهی جدی روانکاوی را از آنچه «علوم انسانی» خوانده میشود، اعلام میکند. از نظر او، علوم انسانی معمولاً با نوعی تصویرسازی از انسان کار میکنند؛ از کودک، انسان ابتدایی، یا سوژهای انسانی که کاملاً در دسترس و شفاف است. اما روانکاوی با سوژهای سر و کار دارد که از خودش طرد شده؛ شکسته، ناتمام، و درگیر در ساختاری زبانیست که ناخودآگاه نام دارد. این سوژه، نه در آن چیزی که میخواهد بگوید، بلکه در لغزشها، تأخیرها و شکستهای گفتارش ظاهر میشود. برای درک این وضعیت، لاکان از مفاهیم توپولوژیک مثل نوار موبیوس استفاده میکند تا نشان دهد که سوژه همیشه در نسبت با ابژهاش، از درون طرد شده است. چیزی به نام یک انسان کامل یا سوژهی تمامعیار وجود ندارد؛ آنچه هست، تنها اثری از اوست که در شکاف زبان و دالها برجا میماند.
در روانکاوی، میل جایگاهی اساسی دارد. میل، نه خواستن یک چیز مشخص، بلکه خواستنِ خواستن است؛ خواستن ادامهی معنا، که هیچگاه به تمامیت نمیرسد. این میل، همان چیزیست که حقیقت را به صحنه میآورد. اما حقیقتی که در روانکاوی با آن روبهرو میشویم، هیچگاه تمام نیست. همیشه ناقص است، همیشه نیمهگفته است. حقیقت در روانکاوی، فقط از طریق دروغ پدیدار میشود؛ اما دروغی که حقیقت را حمل میکند. لاکان این را نقطهی تمایز اساسی روانکاوی با علم میداند. علم بهدنبال حذف خطا، حذف سوژه و تولید دانشی تمامعیار است. در حالیکه روانکاوی نشان میدهد که همین خطا، همین دروغ و لغزش، نقطهی ظهور حقیقت است.
در این مسیر، وظیفهی روانکاو نه التیام، نه تحقق حقیقت، نه شفا، بلکه نگهداشتن شکاف است؛ فاصلهای که سوژه را با میلش روبهرو میکند. روانکاو نه حقیقت را آشکار میکند و نه میل را برطرف؛ بلکه امکان رویارویی سوژه با ناکامیاش را فراهم میسازد. چرا که تنها از دل این ناکامی، این ناتمامی، است که حقیقت میتواند مجال ظهور بیابد. روانکاوی دانشی است که به میل، شکاف، و فقدان میپردازد، نه دانشی از انسان بهعنوان یک موجود کامل. و در پایان، لاکان تأکید میکند: روانکاوی نه علم است، نه ضدعلم. بلکه تنها دانشیست که میتواند سوژهی علم را مرئی کند. همان سوژهای که علم برای حفظ انسجام خود، او را حذف کرده است. سوژهای که در غیبت خود، حقیقت را ممکن میسازد.
📍در جلسه ی پیش رو ، روز دوشنبه ۲۰ مرداد با دکتر احمدی در این باره به گفتگو مینشینیم...
@psychoanalysis_classical
لاکان با تاکید بر این نکته، فاصلهی جدی روانکاوی را از آنچه «علوم انسانی» خوانده میشود، اعلام میکند. از نظر او، علوم انسانی معمولاً با نوعی تصویرسازی از انسان کار میکنند؛ از کودک، انسان ابتدایی، یا سوژهای انسانی که کاملاً در دسترس و شفاف است. اما روانکاوی با سوژهای سر و کار دارد که از خودش طرد شده؛ شکسته، ناتمام، و درگیر در ساختاری زبانیست که ناخودآگاه نام دارد. این سوژه، نه در آن چیزی که میخواهد بگوید، بلکه در لغزشها، تأخیرها و شکستهای گفتارش ظاهر میشود. برای درک این وضعیت، لاکان از مفاهیم توپولوژیک مثل نوار موبیوس استفاده میکند تا نشان دهد که سوژه همیشه در نسبت با ابژهاش، از درون طرد شده است. چیزی به نام یک انسان کامل یا سوژهی تمامعیار وجود ندارد؛ آنچه هست، تنها اثری از اوست که در شکاف زبان و دالها برجا میماند.
در روانکاوی، میل جایگاهی اساسی دارد. میل، نه خواستن یک چیز مشخص، بلکه خواستنِ خواستن است؛ خواستن ادامهی معنا، که هیچگاه به تمامیت نمیرسد. این میل، همان چیزیست که حقیقت را به صحنه میآورد. اما حقیقتی که در روانکاوی با آن روبهرو میشویم، هیچگاه تمام نیست. همیشه ناقص است، همیشه نیمهگفته است. حقیقت در روانکاوی، فقط از طریق دروغ پدیدار میشود؛ اما دروغی که حقیقت را حمل میکند. لاکان این را نقطهی تمایز اساسی روانکاوی با علم میداند. علم بهدنبال حذف خطا، حذف سوژه و تولید دانشی تمامعیار است. در حالیکه روانکاوی نشان میدهد که همین خطا، همین دروغ و لغزش، نقطهی ظهور حقیقت است.
در این مسیر، وظیفهی روانکاو نه التیام، نه تحقق حقیقت، نه شفا، بلکه نگهداشتن شکاف است؛ فاصلهای که سوژه را با میلش روبهرو میکند. روانکاو نه حقیقت را آشکار میکند و نه میل را برطرف؛ بلکه امکان رویارویی سوژه با ناکامیاش را فراهم میسازد. چرا که تنها از دل این ناکامی، این ناتمامی، است که حقیقت میتواند مجال ظهور بیابد. روانکاوی دانشی است که به میل، شکاف، و فقدان میپردازد، نه دانشی از انسان بهعنوان یک موجود کامل. و در پایان، لاکان تأکید میکند: روانکاوی نه علم است، نه ضدعلم. بلکه تنها دانشیست که میتواند سوژهی علم را مرئی کند. همان سوژهای که علم برای حفظ انسجام خود، او را حذف کرده است. سوژهای که در غیبت خود، حقیقت را ممکن میسازد.
📍در جلسه ی پیش رو ، روز دوشنبه ۲۰ مرداد با دکتر احمدی در این باره به گفتگو مینشینیم...
@psychoanalysis_classical
❤7👏4
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
📣 نشست آنلاین 🎙 با موضوع: روانکاوی و علم؛ تمایز یک گفتمان با حضور دکتر رضا احمدی 🗓 تاریخ: ۲۰ مرداد 🕰 زمان: ساعت ۱۸ 📍 بستر: آنلاین در گوگل میت 🔹 این نشست به بررسی نسبت بین روانکاوی و علم اختصاص دارد؛ اینکه روانکاوی دقیقاً در کجای نقشهی دانش قرار میگیرد،…
Google
Real-time meetings by Google. Using your browser, share your video, desktop, and presentations with teammates and customers.
❤7🔥2
Audio
❤20👍1🔥1
به نظر شما چه کسانی از درمان روانکاوی بهره میبرند؟
بروس فینک: به گمانم این پرسش را نمیتوان پیش از شروع درمان پاسخ داد.
روانکاوی کار دشواری است و آنالیزان ها اگر میخواهند به چیزی برسند باید شجاعت و پشتکار داشته باشند کسانی که به دنبال پاسخ های سهل الوصول،اند، بعید است در درمان تحلیلی پیشرفت کنند اما هیچ قانون مطلقی هم وجود ندارد گاهی حتی کسانی که به دنبال راه حلهای فوری بودند به فرآیند تحلیل علاقه مند شده و بسیار پیش رفته اند...
متن مصاحبه بروس فینک با برنارد
ترجمه کیومرث ریحانی
@psychoanalysis_classical
❤3🙏1
وعده فریبنده پشت بسیاری از اضطرابهای ما این است که آنها به پایان خواهند رسید اگر ... اگر بالاخره تحصیلات مان را تمام کنیم شغلی پیدا کنیم کسی را برای ازدواج بیابیم, خانه ای بسازیم. اما واقعیت (هوشیارانه ،خصوصی تاریک), به مراتب آشفته تر است در واقع تقريباً غیر قابل پذیرش: که هرچه تلاش کنیم اضطراب ممکن است صرفاً جزئی ثابت در درون ما باشد چیزی که هرگز کاملاً ما را رها نخواهد کرد این رنج آورترین و مبتکرترین عذاب هاست همیشه راه های جدیدی برای بازگشت می یابد ما را آشفته میکند و میان ما و آنچه سعی داریم قدردانش باشیم( یک روز زیبا یک درخت پرتقال فرزندانمان) قرار میگیرد. آنچه نگرانش هستیم تغییر خواهد کرد؛ اما این که نگران خواهیم بود, هرگز به نظر نمیرسد تغییر کند.
چرا؟ چه چیزی ما را نفرین کرده است (ما گروه نگران )که برای تنبیه مادام العمر انتخاب شده ایم هرگز آزاد نیستیم که خطرات, پشیمانیها و شرم هایمان را برای بیشتر از چند ساعت فراموش کنیم؟
شاید باید( علاوه بر همه چیز) نگران این باشیم که نگران هستیم. باید رنجمان را با متانت خشم مهار شده و شوخ طبعی تسلیم شده بپذیریم.
ما بالاخره به دلایل بسیار موجهی نگران هستیم زیرا در دنیایی بدون هیچ تضمینی متولد شده ایم زیرا قبلاً رها شده ایم و ممکن است دوباره چنین شود. زیرا در ابتدا به درستی در آغوش گرفته نشدیم یا آرام نشدیم و ترس اکنون در بدن هایمان رمزگذاری شده است زیرا مادر ترسناک بود و پدر فریاد میزد زیرا دیگران زمانی بی رحم بودند که ما هنوز آماده نبودیم مشکل را در آنها ببینیم نه در خودمان.
ما نگران هستیم چرا که (حتی با رشد توانایی مان در تسلط بر رویدادها) چالشها نیز افزایش یافته اند زیرا با فرد اشتباهی ارتباط برقرار کردیم یا فرد درست ما را ترک کرد زیرا مسائل مالیمان پیچیده شد. زیرا سیاست ها دیوانه وار شدند. زیرا بدن هایمان آسیب پذیر شد. زیرا دشمنانی پیدا کردیم زیرا زمان به سرعت در حال اتمام است زیرا به اندازه کافی دوستان درست و حسابی نداریم؛ آنهایی که به ما اجازه میدهند ضعیف باشیم آنهایی که مانند ما رنج میبرند آنهایی که میتوانند مهربان باشند, زیرا شکنندگی ما را از درون می شناسند. ما نگران هستیم زیرا هنوز خانه واقعی ای نداریم جایی که بتوانیم تظاهر را متوقف کنیم و هرچه نیاز داریم گریه کنیم.
در برابر این احساس همیشگی خطر درمانهای بسیاری پیشنهاد میشود ; تنفس عمیق, ورزش ,هوای تازه ,مصرف بیشتر میوه, نشستن در سکوت, اینها همه توصیه هایی اند مشفقانه و خیرخواهانه ما آموزگاران این نسخه ها را دوست داریم ولی شاید به همان اندازه مهم باشد که حق داشته باشیم مشکل را به نام بشناسیم و بی پروا از آن شکایت کنیم بی آنکه مجبور باشیم مدام خردمند یا بالغ به نظر برسیم. باید بتوانیم بی محابا بگرییم و در خفا فریاد بزنیم این حق را داشته باشیم که همدردانی بیابیم که همانند ما رنج میکشند و نه شعارهای احساساتی به ما می دهند و نه واقعیت را انکار میکنند.
شاید والاترین آرامش در این باور نهفته باشد که این عذاب هرگز به کلی از میان نخواهد رفت تصاویر فریبنده ی آرامش و وعده های صلح درونی اگرچه دلپذیرند ولی در باطن همیشه از چنگمان می گریزند پذیرش این حقیقت تسلایی است تلخ اما رهایی بخش...
ما موجوداتی ،عجیب اما نه استثنایی هستیم. بسیاری همچون ما هستند هر چند به ندرت جرأت اعتراف به آن را می یابند. ما درک میکنیم میدانیم همان حس را داریم میتوانیم یاور یکدیگر باشیم همسفران این سرزمین پرمخاطره آماده ی در آغوش کشیدن یکدیگر در لحظات اندوه و خنده ای همراه با شفقت و یأس بر این درد بی امان و بی رحم...
The Anxiety That Never Ends
منتشر در سایت مدرسه ی زندگی
ترجمه سایت دیگری
@psychoanalysis_classical
چرا؟ چه چیزی ما را نفرین کرده است (ما گروه نگران )که برای تنبیه مادام العمر انتخاب شده ایم هرگز آزاد نیستیم که خطرات, پشیمانیها و شرم هایمان را برای بیشتر از چند ساعت فراموش کنیم؟
شاید باید( علاوه بر همه چیز) نگران این باشیم که نگران هستیم. باید رنجمان را با متانت خشم مهار شده و شوخ طبعی تسلیم شده بپذیریم.
ما بالاخره به دلایل بسیار موجهی نگران هستیم زیرا در دنیایی بدون هیچ تضمینی متولد شده ایم زیرا قبلاً رها شده ایم و ممکن است دوباره چنین شود. زیرا در ابتدا به درستی در آغوش گرفته نشدیم یا آرام نشدیم و ترس اکنون در بدن هایمان رمزگذاری شده است زیرا مادر ترسناک بود و پدر فریاد میزد زیرا دیگران زمانی بی رحم بودند که ما هنوز آماده نبودیم مشکل را در آنها ببینیم نه در خودمان.
ما نگران هستیم چرا که (حتی با رشد توانایی مان در تسلط بر رویدادها) چالشها نیز افزایش یافته اند زیرا با فرد اشتباهی ارتباط برقرار کردیم یا فرد درست ما را ترک کرد زیرا مسائل مالیمان پیچیده شد. زیرا سیاست ها دیوانه وار شدند. زیرا بدن هایمان آسیب پذیر شد. زیرا دشمنانی پیدا کردیم زیرا زمان به سرعت در حال اتمام است زیرا به اندازه کافی دوستان درست و حسابی نداریم؛ آنهایی که به ما اجازه میدهند ضعیف باشیم آنهایی که مانند ما رنج میبرند آنهایی که میتوانند مهربان باشند, زیرا شکنندگی ما را از درون می شناسند. ما نگران هستیم زیرا هنوز خانه واقعی ای نداریم جایی که بتوانیم تظاهر را متوقف کنیم و هرچه نیاز داریم گریه کنیم.
در برابر این احساس همیشگی خطر درمانهای بسیاری پیشنهاد میشود ; تنفس عمیق, ورزش ,هوای تازه ,مصرف بیشتر میوه, نشستن در سکوت, اینها همه توصیه هایی اند مشفقانه و خیرخواهانه ما آموزگاران این نسخه ها را دوست داریم ولی شاید به همان اندازه مهم باشد که حق داشته باشیم مشکل را به نام بشناسیم و بی پروا از آن شکایت کنیم بی آنکه مجبور باشیم مدام خردمند یا بالغ به نظر برسیم. باید بتوانیم بی محابا بگرییم و در خفا فریاد بزنیم این حق را داشته باشیم که همدردانی بیابیم که همانند ما رنج میکشند و نه شعارهای احساساتی به ما می دهند و نه واقعیت را انکار میکنند.
شاید والاترین آرامش در این باور نهفته باشد که این عذاب هرگز به کلی از میان نخواهد رفت تصاویر فریبنده ی آرامش و وعده های صلح درونی اگرچه دلپذیرند ولی در باطن همیشه از چنگمان می گریزند پذیرش این حقیقت تسلایی است تلخ اما رهایی بخش...
ما موجوداتی ،عجیب اما نه استثنایی هستیم. بسیاری همچون ما هستند هر چند به ندرت جرأت اعتراف به آن را می یابند. ما درک میکنیم میدانیم همان حس را داریم میتوانیم یاور یکدیگر باشیم همسفران این سرزمین پرمخاطره آماده ی در آغوش کشیدن یکدیگر در لحظات اندوه و خنده ای همراه با شفقت و یأس بر این درد بی امان و بی رحم...
The Anxiety That Never Ends
منتشر در سایت مدرسه ی زندگی
ترجمه سایت دیگری
@psychoanalysis_classical
❤9👍2
نظمی که بخواهد «سوژه را کامل و سازگار کند» درواقع نوعی گفتمان ارباب است: تحمیل قانون از بالا.
بنابراین، شعار «رفتارسازی مردم» بیشتر به یک فانتزی قدرت شبیه است: اینکه نهادی خیال کند میتواند مردم را همچون «ابژههای قابل شکلدهی» مدیریت کند.
وقتی نهادی ادعا میکند «رفتارسازی مردم» وظیفهی اوست، روان را به چیزی قابل مدیریت، مهندسی و استانداردسازی فرو میکاهد. این دقیقاً یکی از پیامدهای منفی علمیکردن روان است : نادیده گرفتن پیچیدگی های روان ، آزادی و ابعاد غیرقابل تقلیل سوژه...
#نظام_روانشناسی
#ماچا
@psychoanalysis_classical
بنابراین، شعار «رفتارسازی مردم» بیشتر به یک فانتزی قدرت شبیه است: اینکه نهادی خیال کند میتواند مردم را همچون «ابژههای قابل شکلدهی» مدیریت کند.
وقتی نهادی ادعا میکند «رفتارسازی مردم» وظیفهی اوست، روان را به چیزی قابل مدیریت، مهندسی و استانداردسازی فرو میکاهد. این دقیقاً یکی از پیامدهای منفی علمیکردن روان است : نادیده گرفتن پیچیدگی های روان ، آزادی و ابعاد غیرقابل تقلیل سوژه...
#نظام_روانشناسی
#ماچا
@psychoanalysis_classical
❤9👍8
لکان در سمینار I جلسه چهارم جمله ی قابل توجهی دارد:
«تحلیلگر همچون تماشاگر یک بازی شطرنج است. او مداخله نمیکند، مهرهها را حرکت نمیدهد؛ بلکه تنها میکوشد جایگاه مهرهها را ببیند و قوانینی را که بر بازی حاکم است درک کند.»
در روانکاوی نیز همین منطق جاری است. آنالیزان کسی است که بازی را پیش میبرد؛ با تداعیهای آزاد، سکوتها، لغزشهای زبانی و تکرارهایش. تحلیلگر، برعکسِ مشاور یا راهنما، وارد بازی نمیشود تا برای او مهرهای حرکت دهد یا نسخهای ارائه کند. اگر چنین کند، جریان ناخودآگاه آنالیزان قطع میشود.
وظیفهی تحلیلگر این است که موقعیتها را ببیند (یعنی سکوتها و لغزشها را بهعنوان نشانههای ناخودآگاه تشخیص دهد) و قواعد بازی را دریابد (قوانینی که زبان و رابطهی سوژه با دیگری را شکل میدهند).
گاهی یک مداخلهی کوتاه و بهجا کافی است تا مسیر تداعی باز شود، بیآنکه تحلیلگر جای آنالیزان بازی کند. به همین دلیل، کار اصلی او دادن راهحل نیست ، شنیدن و دیدن منطق پنهانیست که گفتار ناخودآگاه را سامان میدهد.
@psychoanalysis_classical
«تحلیلگر همچون تماشاگر یک بازی شطرنج است. او مداخله نمیکند، مهرهها را حرکت نمیدهد؛ بلکه تنها میکوشد جایگاه مهرهها را ببیند و قوانینی را که بر بازی حاکم است درک کند.»
در روانکاوی نیز همین منطق جاری است. آنالیزان کسی است که بازی را پیش میبرد؛ با تداعیهای آزاد، سکوتها، لغزشهای زبانی و تکرارهایش. تحلیلگر، برعکسِ مشاور یا راهنما، وارد بازی نمیشود تا برای او مهرهای حرکت دهد یا نسخهای ارائه کند. اگر چنین کند، جریان ناخودآگاه آنالیزان قطع میشود.
وظیفهی تحلیلگر این است که موقعیتها را ببیند (یعنی سکوتها و لغزشها را بهعنوان نشانههای ناخودآگاه تشخیص دهد) و قواعد بازی را دریابد (قوانینی که زبان و رابطهی سوژه با دیگری را شکل میدهند).
گاهی یک مداخلهی کوتاه و بهجا کافی است تا مسیر تداعی باز شود، بیآنکه تحلیلگر جای آنالیزان بازی کند. به همین دلیل، کار اصلی او دادن راهحل نیست ، شنیدن و دیدن منطق پنهانیست که گفتار ناخودآگاه را سامان میدهد.
@psychoanalysis_classical
❤8👍6
یکی از نکات مهم در نسبت اندیشه فروید و لکان این است که فروید در مقالات متاپسیکولوژی خود، هرچند اصطلاح «امر واقعی» را بهکار نمیبرد، اما بارها با همان قلمرویی مواجه میشود که لکان بعداً بهمثابه «ساحت امر واقعی» صورتبندی کرد. به عبارت دیگر، فروید در توصیفهای بالینی و نظری، پیشتر به مناطقی دست یافته بود که از بازنمایی میگریختند و از منطق نمادین سرباز میزدند؛ لکان این شهود را نظاممند ساخت و آن را در قالب سهگانۀ نمادین، خیالی و واقعی سامان داد.
در مقاله «رانهها و سرنوشت آنها»، فروید رانه را امری مرزی میان بدن و روان معرفی میکند؛ رانه نه همانند غریزه در قلمرو زیستشناسی بهتمامی قابل توضیح است و نه بهطور کامل در دستگاه نمادین روان ادغام میشود. آنچه فروید «نمایشناپذیری» (Darstellungslosigkeit) مینامد، دقیقاً نشان میدهد که بخشی از رانه همواره بیرون از قلمرو بازنمایی باقی میماند. این نقطهی مقاومت در برابر نمادینسازی، همارز با همان چیزی است که لکان امر واقعی مینامد: جایگاه آنچه زبانناپذیر است و همواره مازادی از معنا تولید میکند.
در «سوگ و مالیخولیا» نیز فروید فقدان را بهگونهای توصیف میکند که به امر واقعی نزدیک میشود. در حالیکه در فرایند سوگ، ابژه ازدسترفته بهتدریج از پیوندهای لیبیدویی رها میشود، در مالیخولیا فقدان به صورت خلئی پایدار و ساختاری در روان تثبیت میگردد. این خلأ نه با جایگزینی پر میشود و نه در بازنمایی زبان جای میگیرد؛ برعکس، در مقام شکاف بنیادین درون سوژه عمل میکند. این خلأ همان جایی است که لکان آن را تهیِ امر واقعی میخواند.
با این حال، بحث فروید درباره تروما در متاپسیکولوژی هنوز پراکنده و جنبی است. او تنها اشاره میکند که ضربههای روانی میتوانند از ظرفیت بازنمایی بگریزند و بهصورت اجباری بازگردند. اما پنج سال بعد، در اثر مهم فراتر از اصل لذت (۱۹۲۰)، فروید این مسئله را به مرکز توجه خود برد. او نشان داد که تجربه ضربه روانی در بیرون از منطق اصل لذت قرار میگیرد: روان نمیتواند آن را در شبکه نمادین پردازش کند، و از همینرو، حادثهی تروما بارها در قالب «تکرار اجباری» (Wiederholungszwang) در خوابها، کابوسها یا فلاشبکها بازمیگردد. در این نقطه فروید بهوضوح با چیزی مواجه میشود که نه در سطح خیالی قابل تصویر است و نه در سطح نمادین قابل رمزگذاری. این همان جایی است که لکان آن را «بازگشت امر واقعی» مینامد.
از این منظر میتوان گفت فروید در متاپسیکولوژی با رانه، فقدان و تروما، بهنحو پراکنده با امر واقعی تماس یافته بود، اما تنها در فراتر از اصل لذت بود که این تماس به صورت صریحتر و نظاممندتر رخ داد. او نشان داد که روان در مواجهه با ضربه، به تجربهای بیرون از اصل لذت و خارج از بازنمایی پرتاب میشود. لکان، با بازخوانی این متون، نشان داد که آنچه فروید بهمثابه مازادِ بازنماییناپذیر توصیف کرده بود، میتواند بهعنوان یکی از سه ساحت بنیادی تجربه انسانی تثبیت شود: امر واقعی.
بنابراین، اگرچه فروید هرگز این اصطلاح را به کار نبرد، اما از متاپسیکولوژی ۱۹۱۵ تا فراتر از اصل لذت در ۱۹۲۰، بارها به همان قلمرو قدم گذاشت. لکان تنها نامی بر آن گذاشت و جایگاهش را در ساختار سوژه تثبیت کرد: امر واقعی، آنچه از زبان میگریزد، از نمادینسازی سرباز میزند، و با بازگشتهای مکرر و آزارنده خود، حضورش را بر روان تحمیل میکند.
#بازگشت_به_فروید
#امرواقع
@psychoanalysis_classical
در مقاله «رانهها و سرنوشت آنها»، فروید رانه را امری مرزی میان بدن و روان معرفی میکند؛ رانه نه همانند غریزه در قلمرو زیستشناسی بهتمامی قابل توضیح است و نه بهطور کامل در دستگاه نمادین روان ادغام میشود. آنچه فروید «نمایشناپذیری» (Darstellungslosigkeit) مینامد، دقیقاً نشان میدهد که بخشی از رانه همواره بیرون از قلمرو بازنمایی باقی میماند. این نقطهی مقاومت در برابر نمادینسازی، همارز با همان چیزی است که لکان امر واقعی مینامد: جایگاه آنچه زبانناپذیر است و همواره مازادی از معنا تولید میکند.
در «سوگ و مالیخولیا» نیز فروید فقدان را بهگونهای توصیف میکند که به امر واقعی نزدیک میشود. در حالیکه در فرایند سوگ، ابژه ازدسترفته بهتدریج از پیوندهای لیبیدویی رها میشود، در مالیخولیا فقدان به صورت خلئی پایدار و ساختاری در روان تثبیت میگردد. این خلأ نه با جایگزینی پر میشود و نه در بازنمایی زبان جای میگیرد؛ برعکس، در مقام شکاف بنیادین درون سوژه عمل میکند. این خلأ همان جایی است که لکان آن را تهیِ امر واقعی میخواند.
با این حال، بحث فروید درباره تروما در متاپسیکولوژی هنوز پراکنده و جنبی است. او تنها اشاره میکند که ضربههای روانی میتوانند از ظرفیت بازنمایی بگریزند و بهصورت اجباری بازگردند. اما پنج سال بعد، در اثر مهم فراتر از اصل لذت (۱۹۲۰)، فروید این مسئله را به مرکز توجه خود برد. او نشان داد که تجربه ضربه روانی در بیرون از منطق اصل لذت قرار میگیرد: روان نمیتواند آن را در شبکه نمادین پردازش کند، و از همینرو، حادثهی تروما بارها در قالب «تکرار اجباری» (Wiederholungszwang) در خوابها، کابوسها یا فلاشبکها بازمیگردد. در این نقطه فروید بهوضوح با چیزی مواجه میشود که نه در سطح خیالی قابل تصویر است و نه در سطح نمادین قابل رمزگذاری. این همان جایی است که لکان آن را «بازگشت امر واقعی» مینامد.
از این منظر میتوان گفت فروید در متاپسیکولوژی با رانه، فقدان و تروما، بهنحو پراکنده با امر واقعی تماس یافته بود، اما تنها در فراتر از اصل لذت بود که این تماس به صورت صریحتر و نظاممندتر رخ داد. او نشان داد که روان در مواجهه با ضربه، به تجربهای بیرون از اصل لذت و خارج از بازنمایی پرتاب میشود. لکان، با بازخوانی این متون، نشان داد که آنچه فروید بهمثابه مازادِ بازنماییناپذیر توصیف کرده بود، میتواند بهعنوان یکی از سه ساحت بنیادی تجربه انسانی تثبیت شود: امر واقعی.
بنابراین، اگرچه فروید هرگز این اصطلاح را به کار نبرد، اما از متاپسیکولوژی ۱۹۱۵ تا فراتر از اصل لذت در ۱۹۲۰، بارها به همان قلمرو قدم گذاشت. لکان تنها نامی بر آن گذاشت و جایگاهش را در ساختار سوژه تثبیت کرد: امر واقعی، آنچه از زبان میگریزد، از نمادینسازی سرباز میزند، و با بازگشتهای مکرر و آزارنده خود، حضورش را بر روان تحمیل میکند.
#بازگشت_به_فروید
#امرواقع
@psychoanalysis_classical
❤5👌2👍1🔥1👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#تلویزیون
ترجمه فارسی این مصاحبه از روی متن فرانسه ایست که انجمن روانکاوی و پزشکی به ریاست دکتر هوشنگ گیلیاردی برای استفاده اعضا خود به چاپ رسانده است.
ترجمه شده توسط:
انجمن روان پژوهان فارسی زبان فرانسه
آماده سازی و تنظیم:
دکتر نرگس شریف زاده دکتر مهدی خوریانیان
کاری از کارگروه گسترش آموزه های لاکانی به سرپرستی دکتر حسن مکارمی
@psychoanalysis_classical
ترجمه فارسی این مصاحبه از روی متن فرانسه ایست که انجمن روانکاوی و پزشکی به ریاست دکتر هوشنگ گیلیاردی برای استفاده اعضا خود به چاپ رسانده است.
ترجمه شده توسط:
انجمن روان پژوهان فارسی زبان فرانسه
آماده سازی و تنظیم:
دکتر نرگس شریف زاده دکتر مهدی خوریانیان
کاری از کارگروه گسترش آموزه های لاکانی به سرپرستی دکتر حسن مکارمی
@psychoanalysis_classical
❤9🤔1
این روزها بحثهایی دربارهی اتفاق اخیر و توهین به شاهنامه مطرح شده.
نظر شما در این باره چیه؟
@psychoanalysis_classical
نظر شما در این باره چیه؟
@psychoanalysis_classical
امیال، آبژه ندارند...
در نظریهٔ لکان، امیال هیچ ابژه ی مشخصی ندارند. وقتی به یک مورد بخصوص نگاه میکنیم، میبینیم که امیال بهطور کلی دنبال «داشتن» نیستند؛ بلکه دنبال ادامه و تقویت خود مسیر امیال هستند. هنگامی که امیال به آبژهٔ محسوس دست مییابند، ناپدید میشوند.
مثلاً وقتی خانمی به خواستهها و التماسهای مکرر تحلیلشونده پاسخ میدهد، شاید از توجه و علاقهٔ او خوشحال شود، اما امیال تحلیلشونده از بین میروند. رضایت، امیال را میکشد. پس دادن هر آنچه فرد میخواهد، راهی برای زنده نگه داشتن امیالش نیست.
در هیستری و وسواس، استراتژیهای متفاوتی برای زنده نگه داشتن امیال وجود دارد:
فرد وسواسی تمایل به ابژه ای دستنیافتنی دارد؛ بنابراین درک امیالش از نظر ساختاری ناممکن میشود.
فرد هیستریک سعی دارد میل خاصی را ناراضی نگه دارد؛ فروید این را «آرزو برای یک آرزوی برآوردهنشده» مینامد و لکان آن را «تمایل به میلی برآوردهنشده» میخواند.
به این ترتیب، امیال دنبال برآورده شدن نیستند، بلکه دنبال ادامه و تقویت مسیر خود هستند. حتی پس از تحلیل موفق، امیال همچنان در صدد ادامه یافتن هستند؛ اما مسیر آنها دیگر با مانع روبهرو نیست....
لکان علت امیال را ابژه a مینامد. امیال، ابژه ندارند اما علت دارند. علت میتواند شکلهای گوناگونی داشته باشد: ظاهر خاص، صدای فرد، حالت بیگناهی، رایحه، رنگ چشم یا هر ویژگی فردی که غیرقابل جایگزینی باشد. امیال بر این علل تثبیت میشوند.
تحلیلگر با ورود به این مسیر و تحریک کنجکاوی تحلیلشونده، او را به کشف پیامهای ناخودآگاه و تعمق در تصمیمات و روابط زندگیاش هدایت میکند. در این فرآیند، تحلیلگر خود تبدیل به علت جدید امیال تحلیلشونده میشود. تثبیتشدگیهای اولیه جای خود را به تثبیتشدگی انتقالی میدهند و روان رنجوری اولیه، به روان رنجوری انتقالی تبدیل میشود.
@psychoanalysis_classical
در نظریهٔ لکان، امیال هیچ ابژه ی مشخصی ندارند. وقتی به یک مورد بخصوص نگاه میکنیم، میبینیم که امیال بهطور کلی دنبال «داشتن» نیستند؛ بلکه دنبال ادامه و تقویت خود مسیر امیال هستند. هنگامی که امیال به آبژهٔ محسوس دست مییابند، ناپدید میشوند.
مثلاً وقتی خانمی به خواستهها و التماسهای مکرر تحلیلشونده پاسخ میدهد، شاید از توجه و علاقهٔ او خوشحال شود، اما امیال تحلیلشونده از بین میروند. رضایت، امیال را میکشد. پس دادن هر آنچه فرد میخواهد، راهی برای زنده نگه داشتن امیالش نیست.
در هیستری و وسواس، استراتژیهای متفاوتی برای زنده نگه داشتن امیال وجود دارد:
فرد وسواسی تمایل به ابژه ای دستنیافتنی دارد؛ بنابراین درک امیالش از نظر ساختاری ناممکن میشود.
فرد هیستریک سعی دارد میل خاصی را ناراضی نگه دارد؛ فروید این را «آرزو برای یک آرزوی برآوردهنشده» مینامد و لکان آن را «تمایل به میلی برآوردهنشده» میخواند.
به این ترتیب، امیال دنبال برآورده شدن نیستند، بلکه دنبال ادامه و تقویت مسیر خود هستند. حتی پس از تحلیل موفق، امیال همچنان در صدد ادامه یافتن هستند؛ اما مسیر آنها دیگر با مانع روبهرو نیست....
لکان علت امیال را ابژه a مینامد. امیال، ابژه ندارند اما علت دارند. علت میتواند شکلهای گوناگونی داشته باشد: ظاهر خاص، صدای فرد، حالت بیگناهی، رایحه، رنگ چشم یا هر ویژگی فردی که غیرقابل جایگزینی باشد. امیال بر این علل تثبیت میشوند.
تحلیلگر با ورود به این مسیر و تحریک کنجکاوی تحلیلشونده، او را به کشف پیامهای ناخودآگاه و تعمق در تصمیمات و روابط زندگیاش هدایت میکند. در این فرآیند، تحلیلگر خود تبدیل به علت جدید امیال تحلیلشونده میشود. تثبیتشدگیهای اولیه جای خود را به تثبیتشدگی انتقالی میدهند و روان رنجوری اولیه، به روان رنجوری انتقالی تبدیل میشود.
@psychoanalysis_classical
❤12
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
امیال، آبژه ندارند... در نظریهٔ لکان، امیال هیچ ابژه ی مشخصی ندارند. وقتی به یک مورد بخصوص نگاه میکنیم، میبینیم که امیال بهطور کلی دنبال «داشتن» نیستند؛ بلکه دنبال ادامه و تقویت خود مسیر امیال هستند. هنگامی که امیال به آبژهٔ محسوس دست مییابند، ناپدید…
امیال دیگری «بزرگ» به عنوان علت
تحلیل روانکاوی زمانی آغاز میشود که تحلیلگر بتواند خود را به جایگاه علت امیال تحلیلشونده برساند، بدون آنکه به «دیگری بزرگ تصویری» یا «دیگریم بزرگ نمادین» (داور یا بت) تبدیل شود. کار اصلی تحلیل، حل و فصل انتقال و متزلزل کردن تثبیتشدگی تحلیلشونده بر علت است.
برای درک این فرآیند، باید ابتدا ماهیت و رشد امیال انسان را بررسی کنیم. از ابتدای تولد، سرپرستهای اولیه نقش حیاتی در شکلگیری امیال ما دارند. آنها خواستهها و محدودیتهایی بر ما اعمال میکنند، و ما در تلاش برای کسب عشق و سازش از آنها، سعی میکنیم رفتار خود را با آرزوهایشان هماهنگ کنیم. اما این خواستهها اغلب مستقیم و واضح نیستند؛ گاهی والدین تنها آنچه نمیخواهند را بیان میکنند و با خطاهای ما تنبیه میکنند.
در مسیر کشف این امیال مبهم، ما یاد میگیریم که امیال خودمان را بر اساس امیال دیگریهای بزرگ (والدین) مدلسازی کنیم. ما نه تنها میخواهیم مورد تمایل آنها قرار گیریم، بلکه امیال خود را همچون امیال آنها میسازیم؛ امیال ما، گاه مستقیماً از آنها نشأت میگیرد.
مثالی واضح: وقتی مادری در حضور دخترش شایستگی یک بازیگر مرد را تحسین میکند، دختر ممکن است استانداردهای او را با تصویر شخصیاش از «شاهزاده جذاب» در هم آمیزد. سالها بعد، در دوره تحلیل، این تخیلات موجب خشم و بیگانگی میشوند: «چطور چنین تخیلی از مادرم گرفتهام؟» این امر نشان میدهد که امیال ما بخشی از امیال دیگریهای بزرگ هستند و گاهی به نظر میرسد که ما نمیتوانیم آنها را کاملاً متعلق به خود بدانیم.
در واقع، علت امیال ما، امیال دیگریهای بزرگ است. حتی عمیقترین و محرمانهترین خواستههایمان از این منبع خارجی میآیند؛ از والدین و سرپرستهای اولیه، کسانی که نخستین و مهمترین تأثیر را بر شکلگیری امیال ما داشتهاند...
@psychoanalysis_classical
تحلیل روانکاوی زمانی آغاز میشود که تحلیلگر بتواند خود را به جایگاه علت امیال تحلیلشونده برساند، بدون آنکه به «دیگری بزرگ تصویری» یا «دیگریم بزرگ نمادین» (داور یا بت) تبدیل شود. کار اصلی تحلیل، حل و فصل انتقال و متزلزل کردن تثبیتشدگی تحلیلشونده بر علت است.
برای درک این فرآیند، باید ابتدا ماهیت و رشد امیال انسان را بررسی کنیم. از ابتدای تولد، سرپرستهای اولیه نقش حیاتی در شکلگیری امیال ما دارند. آنها خواستهها و محدودیتهایی بر ما اعمال میکنند، و ما در تلاش برای کسب عشق و سازش از آنها، سعی میکنیم رفتار خود را با آرزوهایشان هماهنگ کنیم. اما این خواستهها اغلب مستقیم و واضح نیستند؛ گاهی والدین تنها آنچه نمیخواهند را بیان میکنند و با خطاهای ما تنبیه میکنند.
در مسیر کشف این امیال مبهم، ما یاد میگیریم که امیال خودمان را بر اساس امیال دیگریهای بزرگ (والدین) مدلسازی کنیم. ما نه تنها میخواهیم مورد تمایل آنها قرار گیریم، بلکه امیال خود را همچون امیال آنها میسازیم؛ امیال ما، گاه مستقیماً از آنها نشأت میگیرد.
مثالی واضح: وقتی مادری در حضور دخترش شایستگی یک بازیگر مرد را تحسین میکند، دختر ممکن است استانداردهای او را با تصویر شخصیاش از «شاهزاده جذاب» در هم آمیزد. سالها بعد، در دوره تحلیل، این تخیلات موجب خشم و بیگانگی میشوند: «چطور چنین تخیلی از مادرم گرفتهام؟» این امر نشان میدهد که امیال ما بخشی از امیال دیگریهای بزرگ هستند و گاهی به نظر میرسد که ما نمیتوانیم آنها را کاملاً متعلق به خود بدانیم.
در واقع، علت امیال ما، امیال دیگریهای بزرگ است. حتی عمیقترین و محرمانهترین خواستههایمان از این منبع خارجی میآیند؛ از والدین و سرپرستهای اولیه، کسانی که نخستین و مهمترین تأثیر را بر شکلگیری امیال ما داشتهاند...
@psychoanalysis_classical
❤6👍2🔥1
روان رنجور زبان خود را به صورت طبیعی و عادی مهار می نماید، در حالی که روان پریش به وسیله ی زبان مهار شده و یا زبان او را تصرف کرده است.
Lacan, Seminar III, 284
همه ی ما در محیطی متولد شده ایم که دارای زبان خاص خودش است و ما خودمان آن را نساخته ایم؛ چنانچه بخواهیم خودمان را برای افراد اطرافمان توصيف نماییم مجبور به استفاده از زبانی هستیم که آنها صحبت مینمایند و فرایند زبان به ما شکل میدهد. زبان به افکار ، درخواستها و امیال ما شکل میدهد. گاهی احساس و یا مفهومی در ذهنمان است که نمی توانیم برای بیان منظورمان واژه ای بیابیم و یا واژگان در دسترس ما اصل مطلب را بیان نمیکنند با این واژگان در بیان منظورمان دچار افراط یا تفریط میشویم؛ اما بدون این واژه ها همین قلمرو معنا نیز برایمان موجودیت نخواهد داشت. لكان تحت عنوان« از خود بیگانگی ما در زبان» به این امر اشاره می کند.
مسئله ای که با آن مواجه هستیم این است که چطور می توانیم خودمان را در زبان بگنجانیم؛ چطور میتوانیم جایگاهی برای خودمان در زبان بیابیم و آن را به گسترده ترین حالت ممکن از آن خود کنیم ممکن است ما مجموعه واژگانی را اتخاذ نماییم که توسط قدرتهای موجود مطرود شده خوار شمرده می شود و یا سرکوب شده است. ممکن است یک پسر سرکش اصطلاحات غیرادبی و عامیانه را که واژه های نامناسب حرفی بر آن غالب است ، استفاده نماید؛ ممکن است یک آنارشیست، مجموعه واژگانی که خالی از زبان قدرت است را اتخاذ نماید( فرد آنارشیست به علت هرج و مرج طلبی خاص خود قدرت را به رسمیت نمی شناسد. بنابراین منظور نویسنده از زبانی خالی از قدرت به معنای بکار گرفتن زبان و اصطلاحاتی است که قدرت را به رسمیت نمیشناسد) و یا یک فرد فمینیست واژگانی عاری از حس پدر سالارانه را اتخاذ نماید. ممکن است هنگامی که ما به گفتمان خرده فرهنگی و یا با لهجه ی خودمان صحبت می کنیم، بیشتر خودمان را احساس کنیم. از دیدگاهی بنیادی تر چنانچه زبان مادری مان را به والدین و با گفتاری که از آن نفرت داریم، نسبت دهیم (آموزشی، مذهبی، سیاسی و...) ممکن است تقریباً به کل، زبان مادری مان را رد کنیم و هنگامی احساس آرامش نماییم که به زبانی بیگانه صحبت میکنیم .
روان رنجور، در رابطه با مسائل زبانی و مهار برخی زیر مجموعه های زبانی به میزان گسترده و یا به میزانی کم موفق است (هیچ کس نمیتواند کلیت یک زبان را با گستردگی و تنوعی که بیشتر زبانها ماهیتاً دارا میباشند مهار نماید. )هرگز نمی توان بر امر از خودبیگانگی، کاملاً فائق آمد؛ اما حداقل برخی قسمت های زبان، در نهایتاً سوژگانی سازی و فرد مالک آن میشود در حالی که زبان، بیش از میزانی که اکثر افراد می پندارند، به واسطه ی ما صحبت میکند و در حالی که گاهی به نظر می رسد ما کمی بیش از نقش یک فرستنده یا تقویت کننده ی گفتارهای اطرافمان را ایفا می نماییم و در حالی که ما گاهی در ابتدا متوجه آنچه می گوییم نیستیم (لغزش های زبانی حذف مطالب گفتار و...) با این وجود به طور کلی متوجه نیستیم که ما در زبان زندگی میکنیم و زندگی کردن بدون آن بسیار دشوار می نماید.
#بروس_فینک
@psychoanalysis_classical
Lacan, Seminar III, 284
همه ی ما در محیطی متولد شده ایم که دارای زبان خاص خودش است و ما خودمان آن را نساخته ایم؛ چنانچه بخواهیم خودمان را برای افراد اطرافمان توصيف نماییم مجبور به استفاده از زبانی هستیم که آنها صحبت مینمایند و فرایند زبان به ما شکل میدهد. زبان به افکار ، درخواستها و امیال ما شکل میدهد. گاهی احساس و یا مفهومی در ذهنمان است که نمی توانیم برای بیان منظورمان واژه ای بیابیم و یا واژگان در دسترس ما اصل مطلب را بیان نمیکنند با این واژگان در بیان منظورمان دچار افراط یا تفریط میشویم؛ اما بدون این واژه ها همین قلمرو معنا نیز برایمان موجودیت نخواهد داشت. لكان تحت عنوان« از خود بیگانگی ما در زبان» به این امر اشاره می کند.
مسئله ای که با آن مواجه هستیم این است که چطور می توانیم خودمان را در زبان بگنجانیم؛ چطور میتوانیم جایگاهی برای خودمان در زبان بیابیم و آن را به گسترده ترین حالت ممکن از آن خود کنیم ممکن است ما مجموعه واژگانی را اتخاذ نماییم که توسط قدرتهای موجود مطرود شده خوار شمرده می شود و یا سرکوب شده است. ممکن است یک پسر سرکش اصطلاحات غیرادبی و عامیانه را که واژه های نامناسب حرفی بر آن غالب است ، استفاده نماید؛ ممکن است یک آنارشیست، مجموعه واژگانی که خالی از زبان قدرت است را اتخاذ نماید( فرد آنارشیست به علت هرج و مرج طلبی خاص خود قدرت را به رسمیت نمی شناسد. بنابراین منظور نویسنده از زبانی خالی از قدرت به معنای بکار گرفتن زبان و اصطلاحاتی است که قدرت را به رسمیت نمیشناسد) و یا یک فرد فمینیست واژگانی عاری از حس پدر سالارانه را اتخاذ نماید. ممکن است هنگامی که ما به گفتمان خرده فرهنگی و یا با لهجه ی خودمان صحبت می کنیم، بیشتر خودمان را احساس کنیم. از دیدگاهی بنیادی تر چنانچه زبان مادری مان را به والدین و با گفتاری که از آن نفرت داریم، نسبت دهیم (آموزشی، مذهبی، سیاسی و...) ممکن است تقریباً به کل، زبان مادری مان را رد کنیم و هنگامی احساس آرامش نماییم که به زبانی بیگانه صحبت میکنیم .
روان رنجور، در رابطه با مسائل زبانی و مهار برخی زیر مجموعه های زبانی به میزان گسترده و یا به میزانی کم موفق است (هیچ کس نمیتواند کلیت یک زبان را با گستردگی و تنوعی که بیشتر زبانها ماهیتاً دارا میباشند مهار نماید. )هرگز نمی توان بر امر از خودبیگانگی، کاملاً فائق آمد؛ اما حداقل برخی قسمت های زبان، در نهایتاً سوژگانی سازی و فرد مالک آن میشود در حالی که زبان، بیش از میزانی که اکثر افراد می پندارند، به واسطه ی ما صحبت میکند و در حالی که گاهی به نظر می رسد ما کمی بیش از نقش یک فرستنده یا تقویت کننده ی گفتارهای اطرافمان را ایفا می نماییم و در حالی که ما گاهی در ابتدا متوجه آنچه می گوییم نیستیم (لغزش های زبانی حذف مطالب گفتار و...) با این وجود به طور کلی متوجه نیستیم که ما در زبان زندگی میکنیم و زندگی کردن بدون آن بسیار دشوار می نماید.
#بروس_فینک
@psychoanalysis_classical
❤4
پیش از آنکه روانپریشی را تشخیص دهیم ، بایستی اطمینان یابیم که اختلالات زبانی وجود دارد
Lacan, Seminar III,106
فرد روان پریش تابع کلیت پدیده ی زبان است ( ,Seminar ifi 235)
جدا از اینکه همه ی ما به نوعی توسط زبان به عنوان یک جسم بیگانه مهار شده ایم، اما فرد روان پریش به وسیله ی زبانی که صحبت می کند، تصرف شده است و بر این باور است که زبان نه از درون بلکه از بیرون آمده است؛ وی بر این تصور است که افکاری که به ذهنش میرسند به وسیله ی یک نیرو و یا ماهیتی خارجی، در ذهن وی قرار داده شده اند. با وجود موش مرد مسئولیت برخی افکاری که به ذهنش می آمدند را نمی پذیرفت اما هرگز آنها را به عاملی خارج از خودش نسبت نمی داد و آزادانه صحبت می کرد.
نظريه لکان به این صورت است: ارتباط روان پریش با زبان به عنوان یک کلیت، از ارتباط روان رنجور با زبان متفاوت است. همان طور که لکان آنها را تعریف می نماید و نقش های متفاوت آن را در روان رنجوری و روان پریشی مورد توجه قرار می دهد.
#بروس_فینک
@psychoanalysis_classical
Lacan, Seminar III,106
فرد روان پریش تابع کلیت پدیده ی زبان است ( ,Seminar ifi 235)
جدا از اینکه همه ی ما به نوعی توسط زبان به عنوان یک جسم بیگانه مهار شده ایم، اما فرد روان پریش به وسیله ی زبانی که صحبت می کند، تصرف شده است و بر این باور است که زبان نه از درون بلکه از بیرون آمده است؛ وی بر این تصور است که افکاری که به ذهنش میرسند به وسیله ی یک نیرو و یا ماهیتی خارجی، در ذهن وی قرار داده شده اند. با وجود موش مرد مسئولیت برخی افکاری که به ذهنش می آمدند را نمی پذیرفت اما هرگز آنها را به عاملی خارج از خودش نسبت نمی داد و آزادانه صحبت می کرد.
نظريه لکان به این صورت است: ارتباط روان پریش با زبان به عنوان یک کلیت، از ارتباط روان رنجور با زبان متفاوت است. همان طور که لکان آنها را تعریف می نماید و نقش های متفاوت آن را در روان رنجوری و روان پریشی مورد توجه قرار می دهد.
#بروس_فینک
@psychoanalysis_classical
❤6