در فرایند روانکاوی، سکوت برای برخی که در مرحله پیش ادیپی هستند، علامتِ قطع ارتباط با دیگری ( معمولا مادر) است و سکوت برایش قابل تحمل نیست و همواره تلاش میکند و ترجیح میدهد حرفی برای گفتن داشته باشد و در جلسه درمان تلاش میکند درمانگر را بهصورتی فعال به صحبتکردن وادار کند.
برای فردِ وسواسی که همواره با مرگ درگیر است، ممکن است سکوت را همچون مرگ دریافت کند و تحمل آن برایش دشوار باشد.
سکوت برای یک فردِ هیستری ممکن است معنای طردشدن بدهد و از آن گریزان باشد.
دکتر بوش میگوید گاهی سکوت برای بیماران در جلسات درمان لازم می باشد.
سکوت گاهی نشانهای از اضطراب است، ویا نشانهای از ترس، خشم، هیجانی بیش از حد، میتواند یک رویا باشد، حتی میتواند ترس از یک تفکر و یا ترس از خود فکرکردن باشد. اما جایی سکوت اهمیت ویژهای پیدا میکند. آنجایی که سکوت بیانگر شکافی در روایت بیمار است.
سکوتی بهعنوان شکافی در روایت بیمار، سکوتی است که میتواند به اشکال مختلفی رخ دهد.
برای نمونه هنگامی که بیمار در فرایند تکلم ناگهان سکوت میکند یا بیماری که پس از مداخله درمانگر سکوت میکند و یا بیماری که جلسهای را با سکوت طولانی شروع میکند. ویژگی این لحظات آن است که ذهن بیمار بهطور ناگهانی "خالی" میشود یا اینکه بیمار در آن زمان با زبان آنچه در ذهنش میگذرد بیگانه است! و درمانگر همیشه این سوال را برای خود مطرح میکند: "الان چه اتفاقی افتاد؟!"
یا جالبتر اینکه: "الان با این سکوت، چه مطلبی بیان شد؟!"
معمولا درمانگر حرفهای در این مواقع از موضوعی که باعث سکوت بیمار میشود سوال نمیکند. مثلا نمیگوید: "به چه چیزی فکر میکنی؟" چون این سوال خود موضوع سکوت را بهعنوان یک موضوع جانبی معرفی کرده و به کناری میراند!
با چنین پرسشی فرصت کمک به بیمار برای دیدن آن اتفاقی که در ذهن او افتاده را از وی میگیرد. البته گاهی پرسش در مورد سکوت بهصورت راهی برای پرکردن وقفههای موجود در روایت بیمار، خود را نشان میدهد. وقفههایی که در فرآیند تحلیل اتفاق میافتد، وقفههایی که نباید آن را پر کرد!
وقفهها فرصتی هستند که برای پیدایش آنچه هنوز ناشناختهاند فضا ایجاد میکنند "همانند سکوت بین نتهای موسیقی" و درنتیجه بهترین راه فهم آنها در فرآیند روانکاوی نمایش مکانی آنهاست.
اگر معتقد باشیم یک جز اساسیِ روانکاوی، کمک به روانکاونده در بازشناسی ذهنش است، کنار گذاشتن سکوت که میتواند بخشی از همین فرآیند روانی باشد بهعنوان چیزی که مزاحم و اختلال آفرین است، نادیده گرفتن یک رویداد روانی مهم است.
از تکنیکهای روانکاوی این است که وقتی بیمار از فضاهای خالی وجودش "با سکوت" صحبت میکند، این فضاهای خالی نشانگذاری شود.
مثلا وقتی بیمار از اتفاقاتی که در آنها به خود آسیب زده میگوید و بعد از آن سکوت میکند، درمانگر به او میگوید: دقت کردهای که بعد از تعریف از اتفاقاتی که به خودت آسیب زدی، سکوت میکنی؟!
به این طریق روانکاو سکوت و نقاطی که سکوت نماینده آن است را نشانگذاری میکند.
گاهی سکوت نمایش اختگی است.
بیماری که در جلسه درمان، پس از اینکه مرگ غریبالوقوع یکی از عزیزانش را گزارش میکند، به سکوتی عمیق فرو میرود! معنای این سکوت چه میتواند باشد؟
بیماری که پس از تعریف واقعهای بسیار تلخ و اخته کننده سکوت میکند، با این سکوت درد خود را از این موقعیت کسترهکننده برای درمانگرش به نمایش میگذارد و در واقع از درمانگرش میخواهد که این حفره پرنشدنی روانش را پر کند!
او از یک بخش تهی و خالی وجودش حرف میزند و چه عنصری غیر از سکوت، به این وضوح میتواند این بخش تهی و خالی را بیان کند؟!
همچنین وقتی بیماران از ناتوانیشان در کسب شغل، مدرک، همسر و غیره سخن میگویند و سپس در سکوت فرو میروند! بایستی بررسی کرد که چقدر این سکوت میتواند به اختگی مرتبط باشد.
اما آیا باید تلاش کرد که این حفره را پرکرد؟
حفرهها و گپهایی که هدفِ روانکاوی؛ زدودن گرد و غباری است که بر روی حفره نشسته و آن را ناپیدا کرده است!
شاید روانکاو، در مقابلِ به نمایشگذاشتنِ این بخشِ تهی و خالیِ وجودِ بیمار، تنها با "سکوت" به او میگوید که آنچه به نمایش گذاشتی را دریافتم. آری؛ این بخشِ تهی و خالیِ وجود توست!
✍️سوسن حاجی زاده
1. Silence On Silence, Fred Busch, Ph.D.
2. The Silent Patient: Issues of Separation-Individuation and its Relationship to Speech Development, fred busch, ph.d.
@psychoanalysis_classical
برای فردِ وسواسی که همواره با مرگ درگیر است، ممکن است سکوت را همچون مرگ دریافت کند و تحمل آن برایش دشوار باشد.
سکوت برای یک فردِ هیستری ممکن است معنای طردشدن بدهد و از آن گریزان باشد.
دکتر بوش میگوید گاهی سکوت برای بیماران در جلسات درمان لازم می باشد.
سکوت گاهی نشانهای از اضطراب است، ویا نشانهای از ترس، خشم، هیجانی بیش از حد، میتواند یک رویا باشد، حتی میتواند ترس از یک تفکر و یا ترس از خود فکرکردن باشد. اما جایی سکوت اهمیت ویژهای پیدا میکند. آنجایی که سکوت بیانگر شکافی در روایت بیمار است.
سکوتی بهعنوان شکافی در روایت بیمار، سکوتی است که میتواند به اشکال مختلفی رخ دهد.
برای نمونه هنگامی که بیمار در فرایند تکلم ناگهان سکوت میکند یا بیماری که پس از مداخله درمانگر سکوت میکند و یا بیماری که جلسهای را با سکوت طولانی شروع میکند. ویژگی این لحظات آن است که ذهن بیمار بهطور ناگهانی "خالی" میشود یا اینکه بیمار در آن زمان با زبان آنچه در ذهنش میگذرد بیگانه است! و درمانگر همیشه این سوال را برای خود مطرح میکند: "الان چه اتفاقی افتاد؟!"
یا جالبتر اینکه: "الان با این سکوت، چه مطلبی بیان شد؟!"
معمولا درمانگر حرفهای در این مواقع از موضوعی که باعث سکوت بیمار میشود سوال نمیکند. مثلا نمیگوید: "به چه چیزی فکر میکنی؟" چون این سوال خود موضوع سکوت را بهعنوان یک موضوع جانبی معرفی کرده و به کناری میراند!
با چنین پرسشی فرصت کمک به بیمار برای دیدن آن اتفاقی که در ذهن او افتاده را از وی میگیرد. البته گاهی پرسش در مورد سکوت بهصورت راهی برای پرکردن وقفههای موجود در روایت بیمار، خود را نشان میدهد. وقفههایی که در فرآیند تحلیل اتفاق میافتد، وقفههایی که نباید آن را پر کرد!
وقفهها فرصتی هستند که برای پیدایش آنچه هنوز ناشناختهاند فضا ایجاد میکنند "همانند سکوت بین نتهای موسیقی" و درنتیجه بهترین راه فهم آنها در فرآیند روانکاوی نمایش مکانی آنهاست.
اگر معتقد باشیم یک جز اساسیِ روانکاوی، کمک به روانکاونده در بازشناسی ذهنش است، کنار گذاشتن سکوت که میتواند بخشی از همین فرآیند روانی باشد بهعنوان چیزی که مزاحم و اختلال آفرین است، نادیده گرفتن یک رویداد روانی مهم است.
از تکنیکهای روانکاوی این است که وقتی بیمار از فضاهای خالی وجودش "با سکوت" صحبت میکند، این فضاهای خالی نشانگذاری شود.
مثلا وقتی بیمار از اتفاقاتی که در آنها به خود آسیب زده میگوید و بعد از آن سکوت میکند، درمانگر به او میگوید: دقت کردهای که بعد از تعریف از اتفاقاتی که به خودت آسیب زدی، سکوت میکنی؟!
به این طریق روانکاو سکوت و نقاطی که سکوت نماینده آن است را نشانگذاری میکند.
گاهی سکوت نمایش اختگی است.
بیماری که در جلسه درمان، پس از اینکه مرگ غریبالوقوع یکی از عزیزانش را گزارش میکند، به سکوتی عمیق فرو میرود! معنای این سکوت چه میتواند باشد؟
بیماری که پس از تعریف واقعهای بسیار تلخ و اخته کننده سکوت میکند، با این سکوت درد خود را از این موقعیت کسترهکننده برای درمانگرش به نمایش میگذارد و در واقع از درمانگرش میخواهد که این حفره پرنشدنی روانش را پر کند!
او از یک بخش تهی و خالی وجودش حرف میزند و چه عنصری غیر از سکوت، به این وضوح میتواند این بخش تهی و خالی را بیان کند؟!
همچنین وقتی بیماران از ناتوانیشان در کسب شغل، مدرک، همسر و غیره سخن میگویند و سپس در سکوت فرو میروند! بایستی بررسی کرد که چقدر این سکوت میتواند به اختگی مرتبط باشد.
اما آیا باید تلاش کرد که این حفره را پرکرد؟
حفرهها و گپهایی که هدفِ روانکاوی؛ زدودن گرد و غباری است که بر روی حفره نشسته و آن را ناپیدا کرده است!
شاید روانکاو، در مقابلِ به نمایشگذاشتنِ این بخشِ تهی و خالیِ وجودِ بیمار، تنها با "سکوت" به او میگوید که آنچه به نمایش گذاشتی را دریافتم. آری؛ این بخشِ تهی و خالیِ وجود توست!
✍️سوسن حاجی زاده
1. Silence On Silence, Fred Busch, Ph.D.
2. The Silent Patient: Issues of Separation-Individuation and its Relationship to Speech Development, fred busch, ph.d.
@psychoanalysis_classical
❤5👍5
Becoming_Freud_The_Making_of_a_Psychoanalyst_Jewish_Lives_Adam_Phillips.pdf
934.3 KB
کتاب | Becoming Freud: The Making of a Psychoanalyst
✍️ نویسنده: آدام فیلیپس
📚 انتشارات: Yale University Press | مجموعه Jewish Lives
این کتاب بازسازیای تاریخی و مفهومی از شکلگیری اندیشههای فروید است. آدام فیلیپس، روانکاو و منتقد فرهنگی، به جای تمرکز بر روایت کلاسیک زندگینامهای، تلاش میکند فرآیند تبدیل زیگموند فروید به بنیانگذار روانکاوی را در بستر فرهنگی، اجتماعی و خانوادگی او تحلیل کند.
@psychoanalysis_classical
✍️ نویسنده: آدام فیلیپس
📚 انتشارات: Yale University Press | مجموعه Jewish Lives
این کتاب بازسازیای تاریخی و مفهومی از شکلگیری اندیشههای فروید است. آدام فیلیپس، روانکاو و منتقد فرهنگی، به جای تمرکز بر روایت کلاسیک زندگینامهای، تلاش میکند فرآیند تبدیل زیگموند فروید به بنیانگذار روانکاوی را در بستر فرهنگی، اجتماعی و خانوادگی او تحلیل کند.
@psychoanalysis_classical
❤8🙏1
💔6❤4👍4🤨3👏1
تنها انسان ها هستند که در قلمرو زبان سکنی می گزينند. اما برای اينکه بتوان طبيعت، اشياء، انسانهای ديگر، و نيز موقعيت های زندگی معمولی را از موضعی غير از موضع تماشاچی ِ بودن محض تجربه کرد، زبان بايد تجرد و تقوايش را باز يابد..
«زیباییشناسی سکوت»
سوزان سونتاگ
@psychoanalysis_classical
«زیباییشناسی سکوت»
سوزان سونتاگ
@psychoanalysis_classical
❤5👍1
Forwarded from Book_Reading Admin
📣 نشست آنلاین
🎙 با موضوع: روانکاوی و علم؛ تمایز یک گفتمان
با حضور دکتر رضا احمدی
🗓 تاریخ: ۲۰ مرداد
🕰 زمان: ساعت ۱۸
📍 بستر: آنلاین در گوگل میت
🔹 این نشست به بررسی نسبت بین روانکاوی و علم اختصاص دارد؛ اینکه روانکاوی دقیقاً در کجای نقشهی دانش قرار میگیرد، چرا نمیتوان آن را کاملاً در چارچوب علم گنجاند، و چه تفاوتی با گفتمانهای دیگر، از جمله روانشناسی علمی یا علوم اعصاب دارد.
🔹 دکتر احمدی با نگاهی تاریخی به روانکاوی، تلاش میکند این تمایز را صرفاً به تفاوت در روش محدود نکند و آن را در نسبت روانکاوی با سوژه، زبان و ناخودآگاه توضیح دهد.
🔸 فرصت پرسش و گفتوگوی آزاد با مخاطبان نیز در پایان نشست فراهم است.
📌 شرکت در این جلسه برای عموم آزاد و رایگان است.
همان روز لینک در کانال تلگرامی ارسال خواهد شد . لطفاً وارد کانال تلگرامی زیر شوید
https://t.me/psychoanalysis_classical
🎙 با موضوع: روانکاوی و علم؛ تمایز یک گفتمان
با حضور دکتر رضا احمدی
🗓 تاریخ: ۲۰ مرداد
🕰 زمان: ساعت ۱۸
📍 بستر: آنلاین در گوگل میت
🔹 این نشست به بررسی نسبت بین روانکاوی و علم اختصاص دارد؛ اینکه روانکاوی دقیقاً در کجای نقشهی دانش قرار میگیرد، چرا نمیتوان آن را کاملاً در چارچوب علم گنجاند، و چه تفاوتی با گفتمانهای دیگر، از جمله روانشناسی علمی یا علوم اعصاب دارد.
🔹 دکتر احمدی با نگاهی تاریخی به روانکاوی، تلاش میکند این تمایز را صرفاً به تفاوت در روش محدود نکند و آن را در نسبت روانکاوی با سوژه، زبان و ناخودآگاه توضیح دهد.
🔸 فرصت پرسش و گفتوگوی آزاد با مخاطبان نیز در پایان نشست فراهم است.
📌 شرکت در این جلسه برای عموم آزاد و رایگان است.
همان روز لینک در کانال تلگرامی ارسال خواهد شد . لطفاً وارد کانال تلگرامی زیر شوید
https://t.me/psychoanalysis_classical
👍4👎3❤2
Forwarded from Book_Reading Admin
دکتر رضا احمدی دانش آموخته دکتری فلسفه، مترجم و پژوهشگر فلسفه، روانکاوی و الهیات است. رساله دکتری ایشان به مطالعه تطبیقی دلالت شناسی سوژه لاکانی و ارزیابی انتقادی آن از منظر حکمت صدرایی اختصاص دارد. رضا احمدی پژوهشگر حوزه علوم شناختی نیز می باشد.
❤8👎2🔥1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
وقتی_جنگ_به_محیط_روانکاوی_هجوم_میآورَد.pdf
مقالهی «وقتی جنگ به محیط روانکاوی هجوم میآورد» نوشتهی ماری ترز بداوی، تحلیلی ژرف و تجربی است از چگونگی تأثیر جنگ و وقایع تروماتیک بیرونی بر محیط روانکاوی، رابطهی انتقال/انتقال متقابل، و خودِ روانکاو. در این مقاله، نویسنده از تجربههای شخصی خود در بیروتِ جنگزده سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه جنگ نهتنها فضای فیزیکی، بلکه خود روانکاوی را به چالش میکشد.
در فضای جنگ، نه «محیط روانکاوی» به معنای سنتی خود باقی میماند، نه امکان «پیشبینیپذیری» در کار است، نه حتی میتوان به اصول کلاسیک مانند بیطرفی، خنثیبودن، یا گوشدادن آزادانه وفادار ماند. روانکاو در چنین شرایطی باید با واقعیتی همزمان درونی و بیرونی سروکار داشته باشد: هم بمبارانِ واقعی و صدای موشکها، هم اضطرابها و فانتزیهای مراجع. مرز میان واقعیت و خیال، در چنین لحظاتی متزلزل میشود، همانطور که در جلسهای با نوجوانی به نام امیل، نویسنده همزمان با شنیدن صدای انفجار و تجربهی شخصی از ترس، باید در نقش مادرانهای حفاظتی برای او بماند. اما این حضور در مقام روانکاو، دیگر به معنای کلاسیک خود نیست؛ بلکه حضوری پُرتنش، درهمآمیخته با استیصال، تلاش برای حفظ معنا، و مقاومت در برابر ویرانیست.
نویسنده همچنین تجربهی دیگری با زوجی به نام نادین و کریم نقل میکند، که پس از وقوع انفجاری تروریستی و مرگ کریم، نادین با تمام وجود و اندوهش به جلسه میآید و در آغوش روانکاو فرو میریزد. در اینجا، روانکاو از قانون کلاسیک «پرهیز» عدول میکند و با عمل در آغوشگرفتن، فضایی برای «تحمل» و «تداوم» میسازد. اینها همه نوعی بازسازی محیط روانکاوی هستند، در جایی که خود محیط هم ترومایی شده است. روانکاو دیگر صرفاً ناظر بیطرف نیست، بلکه کنشگر، شریک ترومای جمعی، و خالق مجدد یک فضای معنابخش میشود.
در بخش پایانی، مقاله به گسستها، خطرهای انحراف روانکاوان از نقش خویش، و وسوسهی «خدایگونهشدن» روانکاو در دل بحرانها اشاره میکند. به این ترتیب، نویسنده هشدار میدهد که قدرت-مطلقپنداری، تلهی انکار واقعیت و تجاوز به مرزهای درمان است.
در مجموع، مقاله بر اهمیت حضور روانکاو در دل فاجعه تأکید دارد؛ حضوری که نه صرفاً «تکنیکی» و نه «درمانی» به معنای محدود کلمه است، بلکه نوعی ایستادگی در برابر رانۀ مرگ و ویرانی، و تلاشی برای نگهداشتن فضای اندیشیدن و آفریدن در زمانهای است که همهچیز در معرض انفجار است.
@psychoanalysis_classical
در فضای جنگ، نه «محیط روانکاوی» به معنای سنتی خود باقی میماند، نه امکان «پیشبینیپذیری» در کار است، نه حتی میتوان به اصول کلاسیک مانند بیطرفی، خنثیبودن، یا گوشدادن آزادانه وفادار ماند. روانکاو در چنین شرایطی باید با واقعیتی همزمان درونی و بیرونی سروکار داشته باشد: هم بمبارانِ واقعی و صدای موشکها، هم اضطرابها و فانتزیهای مراجع. مرز میان واقعیت و خیال، در چنین لحظاتی متزلزل میشود، همانطور که در جلسهای با نوجوانی به نام امیل، نویسنده همزمان با شنیدن صدای انفجار و تجربهی شخصی از ترس، باید در نقش مادرانهای حفاظتی برای او بماند. اما این حضور در مقام روانکاو، دیگر به معنای کلاسیک خود نیست؛ بلکه حضوری پُرتنش، درهمآمیخته با استیصال، تلاش برای حفظ معنا، و مقاومت در برابر ویرانیست.
نویسنده همچنین تجربهی دیگری با زوجی به نام نادین و کریم نقل میکند، که پس از وقوع انفجاری تروریستی و مرگ کریم، نادین با تمام وجود و اندوهش به جلسه میآید و در آغوش روانکاو فرو میریزد. در اینجا، روانکاو از قانون کلاسیک «پرهیز» عدول میکند و با عمل در آغوشگرفتن، فضایی برای «تحمل» و «تداوم» میسازد. اینها همه نوعی بازسازی محیط روانکاوی هستند، در جایی که خود محیط هم ترومایی شده است. روانکاو دیگر صرفاً ناظر بیطرف نیست، بلکه کنشگر، شریک ترومای جمعی، و خالق مجدد یک فضای معنابخش میشود.
در بخش پایانی، مقاله به گسستها، خطرهای انحراف روانکاوان از نقش خویش، و وسوسهی «خدایگونهشدن» روانکاو در دل بحرانها اشاره میکند. به این ترتیب، نویسنده هشدار میدهد که قدرت-مطلقپنداری، تلهی انکار واقعیت و تجاوز به مرزهای درمان است.
در مجموع، مقاله بر اهمیت حضور روانکاو در دل فاجعه تأکید دارد؛ حضوری که نه صرفاً «تکنیکی» و نه «درمانی» به معنای محدود کلمه است، بلکه نوعی ایستادگی در برابر رانۀ مرگ و ویرانی، و تلاشی برای نگهداشتن فضای اندیشیدن و آفریدن در زمانهای است که همهچیز در معرض انفجار است.
@psychoanalysis_classical
❤6🤯1🕊1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
NFFvol3no12_Jacques_Lacan_Science_and_Truth-2.pdf
در Science and Truth لکان به بررسی رابطهی میان علم، حقیقت و روانکاوی میپردازد و نشان میدهد که برخلاف تصور رایج، روانکاوی بیرون از علم نیست، بلکه از دل همان سوژهای زاده شده که علم مدرن آن را ممکن کرده است؛ یعنی سوژهای که با دکارت و «میاندیشم، پس هستم» ظاهر شد. اما نکتهی بنیادین این است که این سوژه، نه سوژهای تمامعیار، بلکه سوژهای است که خودش را از طریق انکار دانایی پیشین و حذف خود بهمثابه یک کلِ روانی میسازد. علم مدرن، دانشی است که بر اساس حذف سوژه از معادلهی شناخت ساخته میشود؛ فقط با ابژههایی کار میکند که میتوان آنها را بدون توجه به فرد مشاهدهکننده، تحلیل کرد. اما روانکاوی، با کشف فروید، دقیقاً در دل همین علم ظهور میکند تا چیزی را آشکار سازد که علم نادیدهاش گرفته: شکاف در خودِ سوژه.
لاکان با تاکید بر این نکته، فاصلهی جدی روانکاوی را از آنچه «علوم انسانی» خوانده میشود، اعلام میکند. از نظر او، علوم انسانی معمولاً با نوعی تصویرسازی از انسان کار میکنند؛ از کودک، انسان ابتدایی، یا سوژهای انسانی که کاملاً در دسترس و شفاف است. اما روانکاوی با سوژهای سر و کار دارد که از خودش طرد شده؛ شکسته، ناتمام، و درگیر در ساختاری زبانیست که ناخودآگاه نام دارد. این سوژه، نه در آن چیزی که میخواهد بگوید، بلکه در لغزشها، تأخیرها و شکستهای گفتارش ظاهر میشود. برای درک این وضعیت، لاکان از مفاهیم توپولوژیک مثل نوار موبیوس استفاده میکند تا نشان دهد که سوژه همیشه در نسبت با ابژهاش، از درون طرد شده است. چیزی به نام یک انسان کامل یا سوژهی تمامعیار وجود ندارد؛ آنچه هست، تنها اثری از اوست که در شکاف زبان و دالها برجا میماند.
در روانکاوی، میل جایگاهی اساسی دارد. میل، نه خواستن یک چیز مشخص، بلکه خواستنِ خواستن است؛ خواستن ادامهی معنا، که هیچگاه به تمامیت نمیرسد. این میل، همان چیزیست که حقیقت را به صحنه میآورد. اما حقیقتی که در روانکاوی با آن روبهرو میشویم، هیچگاه تمام نیست. همیشه ناقص است، همیشه نیمهگفته است. حقیقت در روانکاوی، فقط از طریق دروغ پدیدار میشود؛ اما دروغی که حقیقت را حمل میکند. لاکان این را نقطهی تمایز اساسی روانکاوی با علم میداند. علم بهدنبال حذف خطا، حذف سوژه و تولید دانشی تمامعیار است. در حالیکه روانکاوی نشان میدهد که همین خطا، همین دروغ و لغزش، نقطهی ظهور حقیقت است.
در این مسیر، وظیفهی روانکاو نه التیام، نه تحقق حقیقت، نه شفا، بلکه نگهداشتن شکاف است؛ فاصلهای که سوژه را با میلش روبهرو میکند. روانکاو نه حقیقت را آشکار میکند و نه میل را برطرف؛ بلکه امکان رویارویی سوژه با ناکامیاش را فراهم میسازد. چرا که تنها از دل این ناکامی، این ناتمامی، است که حقیقت میتواند مجال ظهور بیابد. روانکاوی دانشی است که به میل، شکاف، و فقدان میپردازد، نه دانشی از انسان بهعنوان یک موجود کامل. و در پایان، لاکان تأکید میکند: روانکاوی نه علم است، نه ضدعلم. بلکه تنها دانشیست که میتواند سوژهی علم را مرئی کند. همان سوژهای که علم برای حفظ انسجام خود، او را حذف کرده است. سوژهای که در غیبت خود، حقیقت را ممکن میسازد.
📍در جلسه ی پیش رو ، روز دوشنبه ۲۰ مرداد با دکتر احمدی در این باره به گفتگو مینشینیم...
@psychoanalysis_classical
لاکان با تاکید بر این نکته، فاصلهی جدی روانکاوی را از آنچه «علوم انسانی» خوانده میشود، اعلام میکند. از نظر او، علوم انسانی معمولاً با نوعی تصویرسازی از انسان کار میکنند؛ از کودک، انسان ابتدایی، یا سوژهای انسانی که کاملاً در دسترس و شفاف است. اما روانکاوی با سوژهای سر و کار دارد که از خودش طرد شده؛ شکسته، ناتمام، و درگیر در ساختاری زبانیست که ناخودآگاه نام دارد. این سوژه، نه در آن چیزی که میخواهد بگوید، بلکه در لغزشها، تأخیرها و شکستهای گفتارش ظاهر میشود. برای درک این وضعیت، لاکان از مفاهیم توپولوژیک مثل نوار موبیوس استفاده میکند تا نشان دهد که سوژه همیشه در نسبت با ابژهاش، از درون طرد شده است. چیزی به نام یک انسان کامل یا سوژهی تمامعیار وجود ندارد؛ آنچه هست، تنها اثری از اوست که در شکاف زبان و دالها برجا میماند.
در روانکاوی، میل جایگاهی اساسی دارد. میل، نه خواستن یک چیز مشخص، بلکه خواستنِ خواستن است؛ خواستن ادامهی معنا، که هیچگاه به تمامیت نمیرسد. این میل، همان چیزیست که حقیقت را به صحنه میآورد. اما حقیقتی که در روانکاوی با آن روبهرو میشویم، هیچگاه تمام نیست. همیشه ناقص است، همیشه نیمهگفته است. حقیقت در روانکاوی، فقط از طریق دروغ پدیدار میشود؛ اما دروغی که حقیقت را حمل میکند. لاکان این را نقطهی تمایز اساسی روانکاوی با علم میداند. علم بهدنبال حذف خطا، حذف سوژه و تولید دانشی تمامعیار است. در حالیکه روانکاوی نشان میدهد که همین خطا، همین دروغ و لغزش، نقطهی ظهور حقیقت است.
در این مسیر، وظیفهی روانکاو نه التیام، نه تحقق حقیقت، نه شفا، بلکه نگهداشتن شکاف است؛ فاصلهای که سوژه را با میلش روبهرو میکند. روانکاو نه حقیقت را آشکار میکند و نه میل را برطرف؛ بلکه امکان رویارویی سوژه با ناکامیاش را فراهم میسازد. چرا که تنها از دل این ناکامی، این ناتمامی، است که حقیقت میتواند مجال ظهور بیابد. روانکاوی دانشی است که به میل، شکاف، و فقدان میپردازد، نه دانشی از انسان بهعنوان یک موجود کامل. و در پایان، لاکان تأکید میکند: روانکاوی نه علم است، نه ضدعلم. بلکه تنها دانشیست که میتواند سوژهی علم را مرئی کند. همان سوژهای که علم برای حفظ انسجام خود، او را حذف کرده است. سوژهای که در غیبت خود، حقیقت را ممکن میسازد.
📍در جلسه ی پیش رو ، روز دوشنبه ۲۰ مرداد با دکتر احمدی در این باره به گفتگو مینشینیم...
@psychoanalysis_classical
❤7👏4
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
📣 نشست آنلاین 🎙 با موضوع: روانکاوی و علم؛ تمایز یک گفتمان با حضور دکتر رضا احمدی 🗓 تاریخ: ۲۰ مرداد 🕰 زمان: ساعت ۱۸ 📍 بستر: آنلاین در گوگل میت 🔹 این نشست به بررسی نسبت بین روانکاوی و علم اختصاص دارد؛ اینکه روانکاوی دقیقاً در کجای نقشهی دانش قرار میگیرد،…
Google
Real-time meetings by Google. Using your browser, share your video, desktop, and presentations with teammates and customers.
❤7🔥2
Audio
❤20👍1🔥1
به نظر شما چه کسانی از درمان روانکاوی بهره میبرند؟
بروس فینک: به گمانم این پرسش را نمیتوان پیش از شروع درمان پاسخ داد.
روانکاوی کار دشواری است و آنالیزان ها اگر میخواهند به چیزی برسند باید شجاعت و پشتکار داشته باشند کسانی که به دنبال پاسخ های سهل الوصول،اند، بعید است در درمان تحلیلی پیشرفت کنند اما هیچ قانون مطلقی هم وجود ندارد گاهی حتی کسانی که به دنبال راه حلهای فوری بودند به فرآیند تحلیل علاقه مند شده و بسیار پیش رفته اند...
متن مصاحبه بروس فینک با برنارد
ترجمه کیومرث ریحانی
@psychoanalysis_classical
❤3🙏1
وعده فریبنده پشت بسیاری از اضطرابهای ما این است که آنها به پایان خواهند رسید اگر ... اگر بالاخره تحصیلات مان را تمام کنیم شغلی پیدا کنیم کسی را برای ازدواج بیابیم, خانه ای بسازیم. اما واقعیت (هوشیارانه ،خصوصی تاریک), به مراتب آشفته تر است در واقع تقريباً غیر قابل پذیرش: که هرچه تلاش کنیم اضطراب ممکن است صرفاً جزئی ثابت در درون ما باشد چیزی که هرگز کاملاً ما را رها نخواهد کرد این رنج آورترین و مبتکرترین عذاب هاست همیشه راه های جدیدی برای بازگشت می یابد ما را آشفته میکند و میان ما و آنچه سعی داریم قدردانش باشیم( یک روز زیبا یک درخت پرتقال فرزندانمان) قرار میگیرد. آنچه نگرانش هستیم تغییر خواهد کرد؛ اما این که نگران خواهیم بود, هرگز به نظر نمیرسد تغییر کند.
چرا؟ چه چیزی ما را نفرین کرده است (ما گروه نگران )که برای تنبیه مادام العمر انتخاب شده ایم هرگز آزاد نیستیم که خطرات, پشیمانیها و شرم هایمان را برای بیشتر از چند ساعت فراموش کنیم؟
شاید باید( علاوه بر همه چیز) نگران این باشیم که نگران هستیم. باید رنجمان را با متانت خشم مهار شده و شوخ طبعی تسلیم شده بپذیریم.
ما بالاخره به دلایل بسیار موجهی نگران هستیم زیرا در دنیایی بدون هیچ تضمینی متولد شده ایم زیرا قبلاً رها شده ایم و ممکن است دوباره چنین شود. زیرا در ابتدا به درستی در آغوش گرفته نشدیم یا آرام نشدیم و ترس اکنون در بدن هایمان رمزگذاری شده است زیرا مادر ترسناک بود و پدر فریاد میزد زیرا دیگران زمانی بی رحم بودند که ما هنوز آماده نبودیم مشکل را در آنها ببینیم نه در خودمان.
ما نگران هستیم چرا که (حتی با رشد توانایی مان در تسلط بر رویدادها) چالشها نیز افزایش یافته اند زیرا با فرد اشتباهی ارتباط برقرار کردیم یا فرد درست ما را ترک کرد زیرا مسائل مالیمان پیچیده شد. زیرا سیاست ها دیوانه وار شدند. زیرا بدن هایمان آسیب پذیر شد. زیرا دشمنانی پیدا کردیم زیرا زمان به سرعت در حال اتمام است زیرا به اندازه کافی دوستان درست و حسابی نداریم؛ آنهایی که به ما اجازه میدهند ضعیف باشیم آنهایی که مانند ما رنج میبرند آنهایی که میتوانند مهربان باشند, زیرا شکنندگی ما را از درون می شناسند. ما نگران هستیم زیرا هنوز خانه واقعی ای نداریم جایی که بتوانیم تظاهر را متوقف کنیم و هرچه نیاز داریم گریه کنیم.
در برابر این احساس همیشگی خطر درمانهای بسیاری پیشنهاد میشود ; تنفس عمیق, ورزش ,هوای تازه ,مصرف بیشتر میوه, نشستن در سکوت, اینها همه توصیه هایی اند مشفقانه و خیرخواهانه ما آموزگاران این نسخه ها را دوست داریم ولی شاید به همان اندازه مهم باشد که حق داشته باشیم مشکل را به نام بشناسیم و بی پروا از آن شکایت کنیم بی آنکه مجبور باشیم مدام خردمند یا بالغ به نظر برسیم. باید بتوانیم بی محابا بگرییم و در خفا فریاد بزنیم این حق را داشته باشیم که همدردانی بیابیم که همانند ما رنج میکشند و نه شعارهای احساساتی به ما می دهند و نه واقعیت را انکار میکنند.
شاید والاترین آرامش در این باور نهفته باشد که این عذاب هرگز به کلی از میان نخواهد رفت تصاویر فریبنده ی آرامش و وعده های صلح درونی اگرچه دلپذیرند ولی در باطن همیشه از چنگمان می گریزند پذیرش این حقیقت تسلایی است تلخ اما رهایی بخش...
ما موجوداتی ،عجیب اما نه استثنایی هستیم. بسیاری همچون ما هستند هر چند به ندرت جرأت اعتراف به آن را می یابند. ما درک میکنیم میدانیم همان حس را داریم میتوانیم یاور یکدیگر باشیم همسفران این سرزمین پرمخاطره آماده ی در آغوش کشیدن یکدیگر در لحظات اندوه و خنده ای همراه با شفقت و یأس بر این درد بی امان و بی رحم...
The Anxiety That Never Ends
منتشر در سایت مدرسه ی زندگی
ترجمه سایت دیگری
@psychoanalysis_classical
چرا؟ چه چیزی ما را نفرین کرده است (ما گروه نگران )که برای تنبیه مادام العمر انتخاب شده ایم هرگز آزاد نیستیم که خطرات, پشیمانیها و شرم هایمان را برای بیشتر از چند ساعت فراموش کنیم؟
شاید باید( علاوه بر همه چیز) نگران این باشیم که نگران هستیم. باید رنجمان را با متانت خشم مهار شده و شوخ طبعی تسلیم شده بپذیریم.
ما بالاخره به دلایل بسیار موجهی نگران هستیم زیرا در دنیایی بدون هیچ تضمینی متولد شده ایم زیرا قبلاً رها شده ایم و ممکن است دوباره چنین شود. زیرا در ابتدا به درستی در آغوش گرفته نشدیم یا آرام نشدیم و ترس اکنون در بدن هایمان رمزگذاری شده است زیرا مادر ترسناک بود و پدر فریاد میزد زیرا دیگران زمانی بی رحم بودند که ما هنوز آماده نبودیم مشکل را در آنها ببینیم نه در خودمان.
ما نگران هستیم چرا که (حتی با رشد توانایی مان در تسلط بر رویدادها) چالشها نیز افزایش یافته اند زیرا با فرد اشتباهی ارتباط برقرار کردیم یا فرد درست ما را ترک کرد زیرا مسائل مالیمان پیچیده شد. زیرا سیاست ها دیوانه وار شدند. زیرا بدن هایمان آسیب پذیر شد. زیرا دشمنانی پیدا کردیم زیرا زمان به سرعت در حال اتمام است زیرا به اندازه کافی دوستان درست و حسابی نداریم؛ آنهایی که به ما اجازه میدهند ضعیف باشیم آنهایی که مانند ما رنج میبرند آنهایی که میتوانند مهربان باشند, زیرا شکنندگی ما را از درون می شناسند. ما نگران هستیم زیرا هنوز خانه واقعی ای نداریم جایی که بتوانیم تظاهر را متوقف کنیم و هرچه نیاز داریم گریه کنیم.
در برابر این احساس همیشگی خطر درمانهای بسیاری پیشنهاد میشود ; تنفس عمیق, ورزش ,هوای تازه ,مصرف بیشتر میوه, نشستن در سکوت, اینها همه توصیه هایی اند مشفقانه و خیرخواهانه ما آموزگاران این نسخه ها را دوست داریم ولی شاید به همان اندازه مهم باشد که حق داشته باشیم مشکل را به نام بشناسیم و بی پروا از آن شکایت کنیم بی آنکه مجبور باشیم مدام خردمند یا بالغ به نظر برسیم. باید بتوانیم بی محابا بگرییم و در خفا فریاد بزنیم این حق را داشته باشیم که همدردانی بیابیم که همانند ما رنج میکشند و نه شعارهای احساساتی به ما می دهند و نه واقعیت را انکار میکنند.
شاید والاترین آرامش در این باور نهفته باشد که این عذاب هرگز به کلی از میان نخواهد رفت تصاویر فریبنده ی آرامش و وعده های صلح درونی اگرچه دلپذیرند ولی در باطن همیشه از چنگمان می گریزند پذیرش این حقیقت تسلایی است تلخ اما رهایی بخش...
ما موجوداتی ،عجیب اما نه استثنایی هستیم. بسیاری همچون ما هستند هر چند به ندرت جرأت اعتراف به آن را می یابند. ما درک میکنیم میدانیم همان حس را داریم میتوانیم یاور یکدیگر باشیم همسفران این سرزمین پرمخاطره آماده ی در آغوش کشیدن یکدیگر در لحظات اندوه و خنده ای همراه با شفقت و یأس بر این درد بی امان و بی رحم...
The Anxiety That Never Ends
منتشر در سایت مدرسه ی زندگی
ترجمه سایت دیگری
@psychoanalysis_classical
❤9👍2
نظمی که بخواهد «سوژه را کامل و سازگار کند» درواقع نوعی گفتمان ارباب است: تحمیل قانون از بالا.
بنابراین، شعار «رفتارسازی مردم» بیشتر به یک فانتزی قدرت شبیه است: اینکه نهادی خیال کند میتواند مردم را همچون «ابژههای قابل شکلدهی» مدیریت کند.
وقتی نهادی ادعا میکند «رفتارسازی مردم» وظیفهی اوست، روان را به چیزی قابل مدیریت، مهندسی و استانداردسازی فرو میکاهد. این دقیقاً یکی از پیامدهای منفی علمیکردن روان است : نادیده گرفتن پیچیدگی های روان ، آزادی و ابعاد غیرقابل تقلیل سوژه...
#نظام_روانشناسی
#ماچا
@psychoanalysis_classical
بنابراین، شعار «رفتارسازی مردم» بیشتر به یک فانتزی قدرت شبیه است: اینکه نهادی خیال کند میتواند مردم را همچون «ابژههای قابل شکلدهی» مدیریت کند.
وقتی نهادی ادعا میکند «رفتارسازی مردم» وظیفهی اوست، روان را به چیزی قابل مدیریت، مهندسی و استانداردسازی فرو میکاهد. این دقیقاً یکی از پیامدهای منفی علمیکردن روان است : نادیده گرفتن پیچیدگی های روان ، آزادی و ابعاد غیرقابل تقلیل سوژه...
#نظام_روانشناسی
#ماچا
@psychoanalysis_classical
❤9👍8
لکان در سمینار I جلسه چهارم جمله ی قابل توجهی دارد:
«تحلیلگر همچون تماشاگر یک بازی شطرنج است. او مداخله نمیکند، مهرهها را حرکت نمیدهد؛ بلکه تنها میکوشد جایگاه مهرهها را ببیند و قوانینی را که بر بازی حاکم است درک کند.»
در روانکاوی نیز همین منطق جاری است. آنالیزان کسی است که بازی را پیش میبرد؛ با تداعیهای آزاد، سکوتها، لغزشهای زبانی و تکرارهایش. تحلیلگر، برعکسِ مشاور یا راهنما، وارد بازی نمیشود تا برای او مهرهای حرکت دهد یا نسخهای ارائه کند. اگر چنین کند، جریان ناخودآگاه آنالیزان قطع میشود.
وظیفهی تحلیلگر این است که موقعیتها را ببیند (یعنی سکوتها و لغزشها را بهعنوان نشانههای ناخودآگاه تشخیص دهد) و قواعد بازی را دریابد (قوانینی که زبان و رابطهی سوژه با دیگری را شکل میدهند).
گاهی یک مداخلهی کوتاه و بهجا کافی است تا مسیر تداعی باز شود، بیآنکه تحلیلگر جای آنالیزان بازی کند. به همین دلیل، کار اصلی او دادن راهحل نیست ، شنیدن و دیدن منطق پنهانیست که گفتار ناخودآگاه را سامان میدهد.
@psychoanalysis_classical
«تحلیلگر همچون تماشاگر یک بازی شطرنج است. او مداخله نمیکند، مهرهها را حرکت نمیدهد؛ بلکه تنها میکوشد جایگاه مهرهها را ببیند و قوانینی را که بر بازی حاکم است درک کند.»
در روانکاوی نیز همین منطق جاری است. آنالیزان کسی است که بازی را پیش میبرد؛ با تداعیهای آزاد، سکوتها، لغزشهای زبانی و تکرارهایش. تحلیلگر، برعکسِ مشاور یا راهنما، وارد بازی نمیشود تا برای او مهرهای حرکت دهد یا نسخهای ارائه کند. اگر چنین کند، جریان ناخودآگاه آنالیزان قطع میشود.
وظیفهی تحلیلگر این است که موقعیتها را ببیند (یعنی سکوتها و لغزشها را بهعنوان نشانههای ناخودآگاه تشخیص دهد) و قواعد بازی را دریابد (قوانینی که زبان و رابطهی سوژه با دیگری را شکل میدهند).
گاهی یک مداخلهی کوتاه و بهجا کافی است تا مسیر تداعی باز شود، بیآنکه تحلیلگر جای آنالیزان بازی کند. به همین دلیل، کار اصلی او دادن راهحل نیست ، شنیدن و دیدن منطق پنهانیست که گفتار ناخودآگاه را سامان میدهد.
@psychoanalysis_classical
❤8👍6
یکی از نکات مهم در نسبت اندیشه فروید و لکان این است که فروید در مقالات متاپسیکولوژی خود، هرچند اصطلاح «امر واقعی» را بهکار نمیبرد، اما بارها با همان قلمرویی مواجه میشود که لکان بعداً بهمثابه «ساحت امر واقعی» صورتبندی کرد. به عبارت دیگر، فروید در توصیفهای بالینی و نظری، پیشتر به مناطقی دست یافته بود که از بازنمایی میگریختند و از منطق نمادین سرباز میزدند؛ لکان این شهود را نظاممند ساخت و آن را در قالب سهگانۀ نمادین، خیالی و واقعی سامان داد.
در مقاله «رانهها و سرنوشت آنها»، فروید رانه را امری مرزی میان بدن و روان معرفی میکند؛ رانه نه همانند غریزه در قلمرو زیستشناسی بهتمامی قابل توضیح است و نه بهطور کامل در دستگاه نمادین روان ادغام میشود. آنچه فروید «نمایشناپذیری» (Darstellungslosigkeit) مینامد، دقیقاً نشان میدهد که بخشی از رانه همواره بیرون از قلمرو بازنمایی باقی میماند. این نقطهی مقاومت در برابر نمادینسازی، همارز با همان چیزی است که لکان امر واقعی مینامد: جایگاه آنچه زبانناپذیر است و همواره مازادی از معنا تولید میکند.
در «سوگ و مالیخولیا» نیز فروید فقدان را بهگونهای توصیف میکند که به امر واقعی نزدیک میشود. در حالیکه در فرایند سوگ، ابژه ازدسترفته بهتدریج از پیوندهای لیبیدویی رها میشود، در مالیخولیا فقدان به صورت خلئی پایدار و ساختاری در روان تثبیت میگردد. این خلأ نه با جایگزینی پر میشود و نه در بازنمایی زبان جای میگیرد؛ برعکس، در مقام شکاف بنیادین درون سوژه عمل میکند. این خلأ همان جایی است که لکان آن را تهیِ امر واقعی میخواند.
با این حال، بحث فروید درباره تروما در متاپسیکولوژی هنوز پراکنده و جنبی است. او تنها اشاره میکند که ضربههای روانی میتوانند از ظرفیت بازنمایی بگریزند و بهصورت اجباری بازگردند. اما پنج سال بعد، در اثر مهم فراتر از اصل لذت (۱۹۲۰)، فروید این مسئله را به مرکز توجه خود برد. او نشان داد که تجربه ضربه روانی در بیرون از منطق اصل لذت قرار میگیرد: روان نمیتواند آن را در شبکه نمادین پردازش کند، و از همینرو، حادثهی تروما بارها در قالب «تکرار اجباری» (Wiederholungszwang) در خوابها، کابوسها یا فلاشبکها بازمیگردد. در این نقطه فروید بهوضوح با چیزی مواجه میشود که نه در سطح خیالی قابل تصویر است و نه در سطح نمادین قابل رمزگذاری. این همان جایی است که لکان آن را «بازگشت امر واقعی» مینامد.
از این منظر میتوان گفت فروید در متاپسیکولوژی با رانه، فقدان و تروما، بهنحو پراکنده با امر واقعی تماس یافته بود، اما تنها در فراتر از اصل لذت بود که این تماس به صورت صریحتر و نظاممندتر رخ داد. او نشان داد که روان در مواجهه با ضربه، به تجربهای بیرون از اصل لذت و خارج از بازنمایی پرتاب میشود. لکان، با بازخوانی این متون، نشان داد که آنچه فروید بهمثابه مازادِ بازنماییناپذیر توصیف کرده بود، میتواند بهعنوان یکی از سه ساحت بنیادی تجربه انسانی تثبیت شود: امر واقعی.
بنابراین، اگرچه فروید هرگز این اصطلاح را به کار نبرد، اما از متاپسیکولوژی ۱۹۱۵ تا فراتر از اصل لذت در ۱۹۲۰، بارها به همان قلمرو قدم گذاشت. لکان تنها نامی بر آن گذاشت و جایگاهش را در ساختار سوژه تثبیت کرد: امر واقعی، آنچه از زبان میگریزد، از نمادینسازی سرباز میزند، و با بازگشتهای مکرر و آزارنده خود، حضورش را بر روان تحمیل میکند.
#بازگشت_به_فروید
#امرواقع
@psychoanalysis_classical
در مقاله «رانهها و سرنوشت آنها»، فروید رانه را امری مرزی میان بدن و روان معرفی میکند؛ رانه نه همانند غریزه در قلمرو زیستشناسی بهتمامی قابل توضیح است و نه بهطور کامل در دستگاه نمادین روان ادغام میشود. آنچه فروید «نمایشناپذیری» (Darstellungslosigkeit) مینامد، دقیقاً نشان میدهد که بخشی از رانه همواره بیرون از قلمرو بازنمایی باقی میماند. این نقطهی مقاومت در برابر نمادینسازی، همارز با همان چیزی است که لکان امر واقعی مینامد: جایگاه آنچه زبانناپذیر است و همواره مازادی از معنا تولید میکند.
در «سوگ و مالیخولیا» نیز فروید فقدان را بهگونهای توصیف میکند که به امر واقعی نزدیک میشود. در حالیکه در فرایند سوگ، ابژه ازدسترفته بهتدریج از پیوندهای لیبیدویی رها میشود، در مالیخولیا فقدان به صورت خلئی پایدار و ساختاری در روان تثبیت میگردد. این خلأ نه با جایگزینی پر میشود و نه در بازنمایی زبان جای میگیرد؛ برعکس، در مقام شکاف بنیادین درون سوژه عمل میکند. این خلأ همان جایی است که لکان آن را تهیِ امر واقعی میخواند.
با این حال، بحث فروید درباره تروما در متاپسیکولوژی هنوز پراکنده و جنبی است. او تنها اشاره میکند که ضربههای روانی میتوانند از ظرفیت بازنمایی بگریزند و بهصورت اجباری بازگردند. اما پنج سال بعد، در اثر مهم فراتر از اصل لذت (۱۹۲۰)، فروید این مسئله را به مرکز توجه خود برد. او نشان داد که تجربه ضربه روانی در بیرون از منطق اصل لذت قرار میگیرد: روان نمیتواند آن را در شبکه نمادین پردازش کند، و از همینرو، حادثهی تروما بارها در قالب «تکرار اجباری» (Wiederholungszwang) در خوابها، کابوسها یا فلاشبکها بازمیگردد. در این نقطه فروید بهوضوح با چیزی مواجه میشود که نه در سطح خیالی قابل تصویر است و نه در سطح نمادین قابل رمزگذاری. این همان جایی است که لکان آن را «بازگشت امر واقعی» مینامد.
از این منظر میتوان گفت فروید در متاپسیکولوژی با رانه، فقدان و تروما، بهنحو پراکنده با امر واقعی تماس یافته بود، اما تنها در فراتر از اصل لذت بود که این تماس به صورت صریحتر و نظاممندتر رخ داد. او نشان داد که روان در مواجهه با ضربه، به تجربهای بیرون از اصل لذت و خارج از بازنمایی پرتاب میشود. لکان، با بازخوانی این متون، نشان داد که آنچه فروید بهمثابه مازادِ بازنماییناپذیر توصیف کرده بود، میتواند بهعنوان یکی از سه ساحت بنیادی تجربه انسانی تثبیت شود: امر واقعی.
بنابراین، اگرچه فروید هرگز این اصطلاح را به کار نبرد، اما از متاپسیکولوژی ۱۹۱۵ تا فراتر از اصل لذت در ۱۹۲۰، بارها به همان قلمرو قدم گذاشت. لکان تنها نامی بر آن گذاشت و جایگاهش را در ساختار سوژه تثبیت کرد: امر واقعی، آنچه از زبان میگریزد، از نمادینسازی سرباز میزند، و با بازگشتهای مکرر و آزارنده خود، حضورش را بر روان تحمیل میکند.
#بازگشت_به_فروید
#امرواقع
@psychoanalysis_classical
❤5👌2👍1🔥1👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#تلویزیون
ترجمه فارسی این مصاحبه از روی متن فرانسه ایست که انجمن روانکاوی و پزشکی به ریاست دکتر هوشنگ گیلیاردی برای استفاده اعضا خود به چاپ رسانده است.
ترجمه شده توسط:
انجمن روان پژوهان فارسی زبان فرانسه
آماده سازی و تنظیم:
دکتر نرگس شریف زاده دکتر مهدی خوریانیان
کاری از کارگروه گسترش آموزه های لاکانی به سرپرستی دکتر حسن مکارمی
@psychoanalysis_classical
ترجمه فارسی این مصاحبه از روی متن فرانسه ایست که انجمن روانکاوی و پزشکی به ریاست دکتر هوشنگ گیلیاردی برای استفاده اعضا خود به چاپ رسانده است.
ترجمه شده توسط:
انجمن روان پژوهان فارسی زبان فرانسه
آماده سازی و تنظیم:
دکتر نرگس شریف زاده دکتر مهدی خوریانیان
کاری از کارگروه گسترش آموزه های لاکانی به سرپرستی دکتر حسن مکارمی
@psychoanalysis_classical
❤9🤔1
این روزها بحثهایی دربارهی اتفاق اخیر و توهین به شاهنامه مطرح شده.
نظر شما در این باره چیه؟
@psychoanalysis_classical
نظر شما در این باره چیه؟
@psychoanalysis_classical
امیال، آبژه ندارند...
در نظریهٔ لکان، امیال هیچ ابژه ی مشخصی ندارند. وقتی به یک مورد بخصوص نگاه میکنیم، میبینیم که امیال بهطور کلی دنبال «داشتن» نیستند؛ بلکه دنبال ادامه و تقویت خود مسیر امیال هستند. هنگامی که امیال به آبژهٔ محسوس دست مییابند، ناپدید میشوند.
مثلاً وقتی خانمی به خواستهها و التماسهای مکرر تحلیلشونده پاسخ میدهد، شاید از توجه و علاقهٔ او خوشحال شود، اما امیال تحلیلشونده از بین میروند. رضایت، امیال را میکشد. پس دادن هر آنچه فرد میخواهد، راهی برای زنده نگه داشتن امیالش نیست.
در هیستری و وسواس، استراتژیهای متفاوتی برای زنده نگه داشتن امیال وجود دارد:
فرد وسواسی تمایل به ابژه ای دستنیافتنی دارد؛ بنابراین درک امیالش از نظر ساختاری ناممکن میشود.
فرد هیستریک سعی دارد میل خاصی را ناراضی نگه دارد؛ فروید این را «آرزو برای یک آرزوی برآوردهنشده» مینامد و لکان آن را «تمایل به میلی برآوردهنشده» میخواند.
به این ترتیب، امیال دنبال برآورده شدن نیستند، بلکه دنبال ادامه و تقویت مسیر خود هستند. حتی پس از تحلیل موفق، امیال همچنان در صدد ادامه یافتن هستند؛ اما مسیر آنها دیگر با مانع روبهرو نیست....
لکان علت امیال را ابژه a مینامد. امیال، ابژه ندارند اما علت دارند. علت میتواند شکلهای گوناگونی داشته باشد: ظاهر خاص، صدای فرد، حالت بیگناهی، رایحه، رنگ چشم یا هر ویژگی فردی که غیرقابل جایگزینی باشد. امیال بر این علل تثبیت میشوند.
تحلیلگر با ورود به این مسیر و تحریک کنجکاوی تحلیلشونده، او را به کشف پیامهای ناخودآگاه و تعمق در تصمیمات و روابط زندگیاش هدایت میکند. در این فرآیند، تحلیلگر خود تبدیل به علت جدید امیال تحلیلشونده میشود. تثبیتشدگیهای اولیه جای خود را به تثبیتشدگی انتقالی میدهند و روان رنجوری اولیه، به روان رنجوری انتقالی تبدیل میشود.
@psychoanalysis_classical
در نظریهٔ لکان، امیال هیچ ابژه ی مشخصی ندارند. وقتی به یک مورد بخصوص نگاه میکنیم، میبینیم که امیال بهطور کلی دنبال «داشتن» نیستند؛ بلکه دنبال ادامه و تقویت خود مسیر امیال هستند. هنگامی که امیال به آبژهٔ محسوس دست مییابند، ناپدید میشوند.
مثلاً وقتی خانمی به خواستهها و التماسهای مکرر تحلیلشونده پاسخ میدهد، شاید از توجه و علاقهٔ او خوشحال شود، اما امیال تحلیلشونده از بین میروند. رضایت، امیال را میکشد. پس دادن هر آنچه فرد میخواهد، راهی برای زنده نگه داشتن امیالش نیست.
در هیستری و وسواس، استراتژیهای متفاوتی برای زنده نگه داشتن امیال وجود دارد:
فرد وسواسی تمایل به ابژه ای دستنیافتنی دارد؛ بنابراین درک امیالش از نظر ساختاری ناممکن میشود.
فرد هیستریک سعی دارد میل خاصی را ناراضی نگه دارد؛ فروید این را «آرزو برای یک آرزوی برآوردهنشده» مینامد و لکان آن را «تمایل به میلی برآوردهنشده» میخواند.
به این ترتیب، امیال دنبال برآورده شدن نیستند، بلکه دنبال ادامه و تقویت مسیر خود هستند. حتی پس از تحلیل موفق، امیال همچنان در صدد ادامه یافتن هستند؛ اما مسیر آنها دیگر با مانع روبهرو نیست....
لکان علت امیال را ابژه a مینامد. امیال، ابژه ندارند اما علت دارند. علت میتواند شکلهای گوناگونی داشته باشد: ظاهر خاص، صدای فرد، حالت بیگناهی، رایحه، رنگ چشم یا هر ویژگی فردی که غیرقابل جایگزینی باشد. امیال بر این علل تثبیت میشوند.
تحلیلگر با ورود به این مسیر و تحریک کنجکاوی تحلیلشونده، او را به کشف پیامهای ناخودآگاه و تعمق در تصمیمات و روابط زندگیاش هدایت میکند. در این فرآیند، تحلیلگر خود تبدیل به علت جدید امیال تحلیلشونده میشود. تثبیتشدگیهای اولیه جای خود را به تثبیتشدگی انتقالی میدهند و روان رنجوری اولیه، به روان رنجوری انتقالی تبدیل میشود.
@psychoanalysis_classical
❤12