روانکاوی کلاسیک/ژانوس
2.63K subscribers
172 photos
57 videos
37 files
88 links
Download Telegram
نظر شما چیه ؟
👎21👍3
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
نظر شما چیه ؟
دوگانه‌ی «شاهی/آخوندی» نوعی تفکر صفر و یکی‌ست.
در روانکاوی، این نوع ساده‌سازی بیشتر دفاعی‌ست
و تلاشی برای فرار از پیچیدگی واقعیت است
هویت جمعی ما خاکستری‌ست؛ آغشته به رنج، تناقض و پرسش.

این وضعیت، نشانه‌ی آشفتگیِ فکری نیست، پیامد زیستن در جهانی‌ست که پیوسته معنا را از ما دریغ کرده است.
روان انسان در شرایط تروما، تمایل دارد برای بازیابی حس کنترل، جهان را ساده کند:
"یا اینی، یا آنی."
"یا سیاهی، یا سپیدی."

این نوع تفکر، در روان‌کاوی، دفاع اسپلتی (Splitting) نام دارد؛
سازوکاری اولیه که کودک در برابر اضطرابِ ناتوان‌کننده از آن استفاده می‌کند، و جامعه‌ای که در اضطراب مزمن تاریخی گرفتار باشد، به همین الگو پناه می‌برد.
اما بلوغ روانی و فکری، یعنی تاب‌آوردن پیچیدگی.

جامعه‌ای که هویتش بر زخم‌ها، ترس‌ها و سانسور بنا شده،
نمی‌تواند با دوگانه‌هایی مثل "شاهی/آخوندی" فهمیده شود.
هویت ایرانی، تاریخی‌ست از پنهان‌کاری، وفاداری اجباری، و مبارزه‌های خاموش؛ از زنانگیِ سرکوب‌شده، از مردانی که احساس را دفن کرده‌اند، از نسل‌هایی که نه جنگ را خواستند، نه انقلاب را، اما همه را به دوش کشیدند.
در چنین شرایطی، تفکر دوقطبی، بیشتر نشان از رنجِ فکرنکرده دارد،
تا واقع‌بینی سیاسی یا شناخت هویت.

هویت ما، اگرچه زخمی، اما متکثر است؛
نه به دو قطب می‌گنجد، نه در قالب‌های ازپیش‌ساخته....

@psychoanalysis_classical
👍185👏2👎1
میل همیشه در رابطه با میل دیگری‌ست.


ما در پی میل دیده‌شدن در چشم دیگری‌ هستیم ؛ حتی اگر دیده‌شدن، با تحقیر یا هشدار اخلاقی همراه باشد ...

حتی اگر بگوییم «من می‌خوام فقط برای خودم زندگی کنم»، باز هم در برابر «دیگری» ایستاده‌ایم. حتی نفیِ دیگری، واکنشی به دیگری‌ست. لکان می‌گه: «مستقل‌ترین میل‌ها هم، همیشه در افقِ میلِ دیگری شکل گرفته‌اند.»

پس ساختار میل ما در زبان و در مواجهه با دیگری شکل می‌گیرد .
در واقع میل از دلِ فقدان به وجود میاد،
و این فقدان، در جایگاهِ دیگری، قانون، یا زبان، ساخته شده...

@psychoanalysis_classical
👏113👍1🙏1
گفتمان ارباب در روان کاوی یعنی چه؟

در این گفتمان، روان‌درمانگر به شکل پنهان یا آشکار خود را در جایگاه «S1» (دال اصلی، فرمان‌دهنده) قرار می‌دهد، نسخه می‌دهد: «باید این کار را بکنی.»
معنا تحمیل می‌کند: «تو این مشکل را داری چون پدرت/ مادرت فلان کار را کرد.»
میل را جهت می‌دهد: «هدفت باید این باشد که به فلان‌جا برسی.»
سوژه (مراجع) در این وضعیت به یک «ابژه‌ی اصلاح» یا «دانش‌آموز درمانی» تبدیل می‌شود، او باید کسی شود که خودش باید معنا بسازد. و این گونه در گفتمان ارباب گیر می‌کند و میلش در حاشیه قرار می‌گیرد، و دانایی از بالا به او القا می‌شود...

۱/...
#درباب_روانکاو

@psychoanalysis_classical
👍4👏3
در گفتمان روان‌کاو، روان‌کاو در جایگاه ابژه‌ی کوچک میل (a) می‌نشیند. «کسی» است که با حضور فعال و سکوتی دقیق، به سوژه امکان می‌دهد تا میل خود را بشنود، مسیر خودش را کشف کند، و با فقدان بنیادینش روبه‌رو شود. در واقع ؛
معنا از خودِ سوژه زاده می‌شود..
دانایی برای سوژه ساخته می‌شود و هیچ گونه انتقال دانایی صورت نمیگیرد .…
تنظیم یا جهت‌دهی میل از طرف روانکاو صورت نمی‌پذیرد و میل خودش ظهور می‌کند...
فقدان ، پر نمیشود ، شنیده می‌شود...

۲/...

#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
👍5👏3🕊1
روان‌کاو هیچ چیز را از پیش نمی‌داند؛ حتی در مورد «تشخیص». نه اینکه نفهمد، در واقع باید ادعای فهم را به تعویق بیاندازد.
او نمی‌گوید ( مثلا) «تو دچار اضطراب جدایی‌ شدی» یا« در مرحله همذات پنداری نرسیدی» و....؛ منتظر می‌ماند سوژه خود این مسئله را در زبانش بیرون بیاورد.


۳/...

#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
👍7👏32
سکوت روان‌کاو، فضا را برای گفتن باز می‌کند. این سکوت، موضعی خنثی نیست؛ پر از توجه و «میلِ به شنیدن» است. سکوت، جای دالِ ارباب را خالی می‌گذارد، تا دال‌های مراجع سر برآورند.
پس سکوت فقط حرف نزدن نیست
یکی از عناصر مهم روند روانکاوی ست
۴/...

#درباب_روانکاو

@psychoanalysis_classical
👍6👏4
روان‌کاو مدعی کامل بودن نیست. نجات‌بخش، مرشد، یا راهبر نیست. او خودش نیز انسانی‌ست ناقص، با میل، با نقطه‌ی کور، و با محدودیت. این فقدان را پنهان نمی‌کند، اما آن را به سوژه تحمیل هم نمی‌کند.

۵

#درباب_روانکاو


@psychoanalysis_classical
👏93👍2🔥2🙏1
روانکاو به تکرار گوش می‌سپارد...

روانکاو هنگام شنیدن، ذهنی دوگانه دارد: با یک گوش به صدای بیمار گوش می‌دهد و با گوش دیگر به زمزمه‌های تکرار.
هر سمپتوم، داستانی‌ست که بارها در زندگی روانی تکرار شده؛ اما آنچه ما می‌بینیم، آخرین حلقه‌ی زنجیره است.
اولین‌بارِ بروز رنج، جایی در گذشته، با نیرویی سهمگین در روان نقش بسته و هنوز هم بازمی‌گردد...
در قالب اندوه، حمله‌های اضطراب یا دردهای بی‌نام.

روانکاو به جزئیات توجه می‌کند:
کجا رخ داده؟ چه ساعتی؟ در تنهایی یا حضور کسی؟ چه حالتی در بدن بوده؟
همه‌ی این نشانه‌ها، دروازه‌هایی به سوی جهان درونی بیمارند.

با حضور در صحنه‌ی سمپتوم، روانکاو تلاش می‌کند خود را به تجربه‌ی احساسی‌ای نزدیک کند که شاید سال‌ها پیش، در سکوتی عمیق، بر جان بیمار گذشته؛ احساسی که هنوز زنده است، حتی اگر نامی نداشته باشد.
روانکاوی، گوش‌دادن به تکرار است ،تا از خلال آن، صدای ناخودآگاه شنیده شود...





نقل به مضمون از نازیو

@psychoanalysis_classical
👍65🔥2❤‍🔥1
سه صورت بازگشت گذشته در روان انسان

گذشته همیشه در اکنون بازمی‌گردد. این بازگشت می‌تواند سه شکل به خود بگیرد:

۱. بازگشت آگاهانه (یادآوری):
خاطره‌ای از گذشته در ذهن ما ظاهر می‌شود؛ تصویری، صدایی یا حسی که آگاهانه به یاد می‌آوریم. اما این خاطره همواره بازسازی‌شده و تحریف‌شده است، چون اکنون به عنوان یک عدسی ادراکی، گذشته را دگرگون می‌کند. پس خاطره، گذشته‌ای نیست که بوده، بلکه گذشته‌ای‌ست که اکنون ساخته می‌شود.

۲. بازگشت در اعمال سالم (تکرار سالم):
در این حالت، گذشته در انتخاب‌ها و رفتارهای مهم ما وارد می‌شود. ما بدون آگاهی از علت، تصمیم‌هایی می‌گیریم که در واقع پژواک تجربه‌های پیشین‌اند. انتخاب شریک عاطفی، مسیر شغلی یا سبک زندگی ممکن است بازگشت همان الگوهای قدیمی باشد که اکنون در قالبی تازه تکرار می‌شوند. این نوع تکرار، با رانه‌های زندگی هم‌راستا است؛ پیوستگی ایجاد می‌کند، ما را منسجم می‌سازد و به رشدمان کمک می‌کند.

3. بازگشت در اعمال بیمارگونه (تکرار تروماتیک):
اینجا گذشته‌ای تروماتیک که ابتدا از خود دور و پس رانده شده، با فشار بازمی‌گردد. خودش را از راه تکرارهای وسواس‌گونه، اجبارهای رفتاری و سمپتوم‌ها ابراز می‌کند. این تکرار با رانه‌های مرگ هم‌راستاست و به فروپاشی، جدایی و درد دامن می‌زند.



در روان‌کاوی، تکرارهای ناخودآگاهِ گذشته، چه در قالب رفتارهای سازنده، چه در شکل سمپتوماتیک، نشانه‌هایی از گذشته‌ای فعال‌اند. تفاوت این دو در چگونگی مواجهه سوژه با گذشته است: در تکرار سالم، گذشته در اکنون ادغام می‌شود؛ در تکرار بیمارگون، گذشته به شیوه‌ای خشونت‌آمیز به اکنون تحمیل می‌شود.




نقل به مضمون از نازیو

@psychoanalysis_classical
👍53👏1
تکرار بیمارگونه ( تروماتیک) چیست؟

تکرار بیمارگونه بازگشت اجباری گذشته‌ای تروماتیک است که در قالب سمپتوم یا عملِ بی‌اختیار در اکنون فوران می‌کند.
سوژه نمی‌خواهد به یاد بیاورد، می‌خواهد تروما را بازتجربه کند، بی‌آن‌که بداند چرا.

در چنین تکراری، عاطفه‌ای کور، خشونت‌آمیز و متناقض که در کودکی یا نوجوانی تجربه شده، دوباره در بزرگسالی بازمی‌گردد. این عاطفه ممکن است در دل صحنه‌ای جنسی، پرخاشگرانه یا رهاکننده ثبت شده باشد. کودک در کانون این رخداد،قربانی، بازیگر یا شاهد بوده

آنچه در روان ثبت نمی‌شود، از طریق ژوئیسانس در بدن باقی می‌ماند. ژوئیسانس انجماد عواطفی‌ست که تجربه شده‌اند، بی‌آن‌که به سطح بازنمایی برسند. این عواطف در قالب ترس، نفرت، درد یا حتی لذت در بدن ته‌نشین می‌شوند، بی‌آن‌که قابل فهم یا گفتن باشند.

کودکِ ترومادیده این عاطفه را برون‌گذاری می‌کند، یعنی آن را از قلمرو نمادین بیرون می‌اندازد. از همین‌جاست که ژوئیسانس، چون از بازنمایی محروم است، در بازگشت‌های بعدی مهارناپذیر و ویران‌گر ظاهر می‌شود.

تکرار بیمارگونه همان بازگشت ژوئیسانس است. بازگشتی سوزان و ناگهانی، که هر بار تنِ بزرگسال را با دهشت گذشته‌اش از نو شعله‌ور می‌کند.


نقل به مضمون از نازیو

@psychoanalysis_classical
👏74👍1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
تکرار بیمارگونه ( تروماتیک) چیست؟ تکرار بیمارگونه بازگشت اجباری گذشته‌ای تروماتیک است که در قالب سمپتوم یا عملِ بی‌اختیار در اکنون فوران می‌کند. سوژه نمی‌خواهد به یاد بیاورد، می‌خواهد تروما را بازتجربه کند، بی‌آن‌که بداند چرا. در چنین تکراری، عاطفه‌ای کور،…
چرا ژوئیسانس بازمی‌گردد؟

تکرار بیمارگونه بازگشت اجباری ژوئیسانسِ برون‌گذاری‌شده است؛ بازگشتی که با سمپتوم یا عمل مهارناپذیر، بدن و روان را درگیر می‌کند. اما چرا این بازگشت رخ می‌دهد؟

خوان داوید نازیو می‌گوید چهار پاسخ مکمل وجود دارد:

پاسخ نمادین: ژوئیسانس برون‌گذاری‌شده، چون در نظم نمادین بازنمایی نشده، در امر واقعی فوران می‌کند. تکرارِ آن، تلاشی‌ست برای کسب بازنمود، برای اینکه نامیده شود، معنا یابد و در شبکه روانی ادغام شود.

پاسخ اقتصادی: ژوئیسانس تنشی‌ست مازاد که امکان تخلیه نداشته. با تکرار، دریچه‌ای برای آزادسازی انرژی می‌جوید؛ راهی برای تخلیه فشارِ برجا مانده در روان.

پاسخ بالینی: کودک هنگام تروما فرصتی برای تجربه اضطراب نداشته. بزرگ‌سال تلاش می‌کند در تکرار موقعیت، این بار با حضور اضطراب آن را از سر بگذراند. تلاشی برای تبدیل وحشت به اضطراب.

پاسخ ژنتیک (به معنای روان‌زاد): الگوی نخستین ارضا در دل تروما حک شده. سوژه به آن ژوئیسانس اولیه تثبیت می‌شود و هرگونه تجربه لذت را ناخودآگاه با آن تروما هم‌معنا می‌کند.

ژوئیسانس بازمی‌گردد چون ماهیتش بازگشت است. خودش را تکرار می‌کند، چون میل به باقی ماندن در همان مدار دارد. نمی‌خواهد تغییر کند؛ می‌خواهد بماند، همان بماند، در همان تنش، همان آتش....


@psychoanalysis_classical
5👌4👍1👏1
#انتقال در روان‌کاوی لکانی

در روان‌کاوی لکانی، مفهوم انتقال بازتعریفی بنیادی دارد. برخلاف دیدگاه‌هایی مانند آنا فروید یا ملانی کلاین، لکان توصیه نمی‌کند که روان‌کاو درباره‌ی احساسات انتقالی آنالیزان با او گفتگو کند. چنین کاری مسیر دسترسی به ناخودآگاه را می‌بندد و ایگوی آنالیزان را فعال می‌سازد. ایگویی که سد بزرگی در برابر حقیقت روانی است و تحلیل را به سمت ابهام و بن‌بست می‌برد.
با این حال، پدیده‌ی انتقال، چه در شکل‌های پایدار و چه در حالت‌های متغیر، بخشی از ساختار روان‌کاوی است و نیازمند توجه دقیق روان‌کاو است. تحلیل‌گر باید با حساسیت، بدون جلب‌توجه به خود، و با حفظ جایگاهی خاص به این پدیده پاسخ دهد. لکان روان‌کاو را به «آینه تهی» تشبیه می‌کند؛ آینه‌ای شفاف و بی‌قضاوت که دال‌های آنالیزان را بازتاب می‌دهد بی‌آنکه چیزی از خود نشان دهد.
تا زمانی که ایگوی روان‌کاو وارد فضا نشود، آنچه در اتاق تحلیل می‌گذرد، میان ایگوی سوژه و تصویرهای او از دیگرانی رخ می‌دهد که در زندگی‌اش معنای عمیق داشته‌اند: مادر، پدر، خواهر، برادر، معشوق، همسر. روان‌کاو مسیر آگاهی را هموار می‌کند بدون آنکه از جایگاه دانای کل سخن بگوید.
در بسیاری موارد، بیمار خود به این فرافکنی‌ها پی می‌برد.
برخی آنالیزان ها هرگز متوجه ساختار انتقال نمی‌شوند. در این موارد، روان‌کاو باید با کلامی محدود اما سنجیده آنها را به آنچه در حال رخ دادن است آگاه کند. نه با توضیح مستقیم، بلکه با جمله‌ای ساده مثل «من پدرت/ مادرت نیستم»و ..... چنین پاسخی بدون آنکه خود را در موقعیت تفسیر قرار دهد، به آنالیزان امکان می‌دهد پیوند عاطفی و تاریخی خود را با دیگری بازشناسد.
در نگاه لکان، انتقال صرفاً یادآور شخصی از گذشته نیست. انتقال کنش زنده‌ی ساختار ناخودآگاه است که از دل گفتمان آنالیزان آشکار می‌شود. روان‌کاو در جایگاهی قرار می‌گیرد که دال‌های آنالیزان در آن شنیده و بازتاب می‌شوند. به همین دلیل، بخش مهمی از فرآیند همانندسازی اولیه که کودک با مادر تجربه می‌کند، در اتاق تحلیل بازآفرینی می‌شود. این اتفاق نه در پایان درمان، بلکه از همان آغاز روان‌کاوی فعال است.

در جریان تحلیل، آنالیزان روان‌کاو را با شخصیت‌های گوناگون گذشته‌اش همسان می‌بیند. به همان نسبت با او رفتار می‌کند. روان‌کاو تنها از درون این ساختار می‌تواند به گفتار آنالیزان پاسخ دهد. او برای ایفای این نقش، حضور شخصی خود را به حداقل می‌رساند و به گفتار آنالیزان اجازه می‌دهد تا ساختار روابط گذشته‌اش را در قالب گفتمان انتقالی دوباره‌سازی کند.


نقل به مضمون از بیلی

@psychoanalysis_classical
2
#انتقال_متقابل در روان‌کاوی لکانی

در روان‌کاوی لکانی، انتقال متقابل تنها واکنش هیجانی روان‌کاو به آنالیزان محسوب نمی‌شود. لکان آن را به‌صورت مجموعه‌ای از پیش‌داوری‌ها، احساسات، اطلاعات ناقص، و نوعی سرگشتگی تعریف می‌کند که در دل فرایند تحلیلی، ممکن است در روان‌کاو شکل بگیرد. این وضعیت اگر مورد توجه قرار نگیرد، می‌تواند جهت درمان را تغییر دهد بدون آن‌که مشخص باشد چه عاملی مسیر را در دست گرفته است.

در نگاه لکان، روان‌کاو موجودی بی‌احساس نیست. او هم ممکن است دچار واکنش‌های هیجانی شود، اما از این احساسات عبور می‌کند و آن‌ها را در جایگاه مناسب قرار می‌دهد. موضوع، حذف احساس نیست؛ مسأله این است که روان‌کاو گرفتار احساساتش نمی‌شود. حضور روان‌کاو در جلسه، حضوری است پالایش‌یافته. احساسی اگر هم وجود دارد، باید مهار شود و به شکل ابزاری دقیق در تکنیک تحلیلی درآید.

احساسات روان‌کاو تنها زمانی خطرناک می‌شوند که وارد گفتار تحلیلی شوند. در این صورت، سطح صیقلی «آینه» مخدوش خواهد شد. لکان روان‌کاو را به آینه‌ای تهی تشبیه می‌کند. اگر این آینه از هیجان یا قضاوت پر شود، دیگر نمی‌تواند بازتاب‌دهنده‌ی ساختار ناخودآگاه آنالیزان باشد. در چنین حالتی، درمان از مسیر خود خارج می‌شود، بدون آن‌که روشن باشد چه نیرویی آن را به حرکت درآورده است.

مبنای عمل روان‌کاو، احساس نیست. آموزش روان‌کاوی به‌جای آن‌که احساس را خشک کند، میل تازه‌ای در روان‌کاو ایجاد می‌کند؛ میل به فهم ساختار ناخودآگاه، میل به شنیدن حقیقت در لابه‌لای گفتمان آنالیزان. روان‌کاو از این میل پیروی می‌کند، نه از امیال شخصی یا هیجانات زودگذر.

ایگوی روان‌کاو از درمان حذف نمی‌شود، اما نباید وارد فضای تحلیل شود. حضور ایگو تنها در لحظه‌هایی محدود، آن هم به شکلی بسیار دقیق، در فرایند تفسیر ظاهر می‌شود. روان‌کاو یک ناظر منفعل نیست، اما گفتار درمانی را با خودنمایی یا دانایی شخصی قطع نمی‌کند.

انتقال متقابل، اگر به شیوه‌ای تحلیلی درک شود، می‌تواند به نقطه‌ای روشنگر در درمان تبدیل گردد. اما زمانی که روان‌کاو بدون تأمل در احساساتش عمل کند، بازی تحلیلی از دست خارج می‌شود و آنالیزان دیگر با روان‌کاو گفت‌وگو نمی‌کند، بلکه درگیر تصویری تحریف‌شده از گذشته‌ی خود می‌شود که تحلیل را گمراه می‌کند.



نقل به مضمون از بیلی

@psychoanalysis_classical
5
در روان‌کاوی، انتقال فضایی فراهم می‌کند تا آنالیزان بتواند بدون سانسور سخن بگوید و به تدریج به ابژه‌های میلش نزدیک شود. با این حال، چیزی که در ابتدا گفت‌وگو به نظر می‌رسد، به‌زودی به گره‌هایی می‌رسد که در آن‌ها سوژه سکوت می‌کند یا در درد چرخ می‌زند، بدون آنکه بتواند ساختار میل خود را درک کند. اینجاست که نقش روان‌کاو و میل او اهمیت پیدا می‌کند.

لکان میل روان‌کاو را نقطه‌ای محوری در فرایند تحلیل می‌داند. روان‌کاو از میلش برای مداخله مستقیم استفاده نمی‌کند، بلکه آن را در خدمت حفظ و برانگیختن میل آنالیزان قرار می‌دهد. میل روان‌کاو باعث می‌شود جلسات در برابر ایستایی و تکرار بی‌حاصل مقاومت کنند. اگر این میل وجود نداشته باشد، روان‌کاوی به گفت‌وگویی تبدیل می‌شود که می‌توانست با دوستان یا شنوندگان همدل هم اتفاق بیفتد، اما هرگز به درک ناخودآگاه نمی‌رسد.

میل در روان‌کاوی همواره به شکلی غیرمستقیم و از خلال درخواست ظاهر می‌شود. آنالیزان ممکن است از روان‌کاو بخواهد تصمیمی بگیرد یا توصیه‌ای کند. اما روان‌کاو، با سکوت خود، از این درخواست‌ها عبور می‌کند تا بتواند میلj پشت آن‌ها را حفظ کند. این میل است که روان‌کاوی را زنده نگه می‌دارد. روان‌کاو دانشی دارد، دانشی در مورد ساختار زبان و میل، دانشی درباره‌ی اینکه چگونه درخواست همیشه چیز دیگری را نمایندگی می‌کند.

پرسش‌های آنالیزان – مانند «فکر می‌کنی باید از او جدا شوم؟» – پاسخ مشخصی نمی‌طلبند. هدف تحلیل این نیست که راه‌حل بدهد، بلکه آن است که خود پرسش در جایگاه واقعی‌اش شنیده شود. پرسش متعلق به آنالیزان است، و تنها اوست که می‌تواند معنای آن را کشف کند. روان‌کاو، با سکوتش، به سوژه نشان می‌دهد که این پرسش بیرون از او پاسخی ندارد.

نقل به مضمون از بیلی و فینک

@psychoanalysis_classical
4👍1
در باب تفسیر در روان‌کاوی لکانی


در روان‌کاوی لکانی تفسیر به معنای ارائه‌ی معنایی آماده نیست ، بلکه کنشی دقیق، محدود و اغلب نادر است که به ساخت زنجیره‌ی دال‌ها در گفتار آنالیزان کمک می‌کند. تفسیر در این رویکرد چیزی نیست که از بیرون تحمیل شود؛ جایگاه روان‌کاو این نیست که معنایی را به سوژه «بیاموزد»، بلکه فضایی فراهم می‌کند تا معنا از دل گفتار خود سوژه ظاهر شود.

در دیدگاه سنتی، تفسیر تلاشی بود برای افشای معنای پنهان پشت علائم. روان‌کاو با تکیه بر نظریه‌هایش توضیحی به بیمار ارائه می‌داد تا او را به درکی تازه برساند. اما لکان هشدار می‌دهد که چنین تفاسیری اغلب چیزی جز بازتاب فانتزی‌های روان‌کاو نیستند، حتی اگر صادقانه یا دقیق به نظر برسند. تفسیر اگر به ابزاری برای القای ساخت نظری تبدیل شود، آنالیزان را به بازی دوگانه‌ای از فرافکنی و تطابق سوق می‌دهد؛ بازی‌ای که ساختار امر تصویری را بازتولید می‌کند.

لکان اصرار دارد که تفسیر باید به گفتار سوژه وفادار بماند، نه به دانش نظری روان‌کاو. هدف تفسیر، آشکار کردن دال‌هایی است که سیمپتوم بر اساس آن‌ها شکل گرفته، دال‌هایی که در زنجیره‌ی گفتار آنالیزان پنهان شده‌اند. روان‌کاو تنها زمانی مداخله می‌کند که گفتار به گره برسد، جایی که دال‌ها در حال چرخیدن دور یک تهی هستند.

اثر یک تفسیر زمانی نمایان می‌شود که تغییری واقعی در رفتار، گفتار یا موقعیت روانی آنالیزان رخ دهد. پاسخ صریح یا تأیید آنالیزان معیار درستی تفسیر نیست. پذیرش یا حتی مخالفت او هیچ‌چیز را تضمین نمی‌کند. گاهی تفسیر مؤثر انکار می‌شود، اما در گفتمان بعدی به شکل دیگری بازمی‌گردد. تفسیر کار خودش را می‌کند، بی‌نیاز از تصدیق...

لکان تفسیر را «مانوری ظریف» می‌داند: برآمده از شنیدن دقیق، بر پایه‌ی زمان‌بندی حساس و تنها با دال‌های مناسب. روان‌کاو باید ایگوی خود را در لحظه‌ی تفسیر به‌کار بگیرد، نه برای خودنمایی، بلکه به عنوان دیگری بزرگ، به عنوان کسی که دال گم‌شده را در زنجیره می‌گنجاند. او مانند کسی است که در بازی بریج، کارت‌ها را می‌شناسد، اما تنها از آن‌ها برای رمزگشایی استفاده می‌کند، نه برای تأکید بر دانایی خود.

تفسیر لکانی هنگامی کارا است که سوژه در حضور دیگری بزرگ بتواند صدای خود را بشنود. هدف تفسیر این نیست که سوژه چیزی بداند، بلکه آن است که بشنود چگونه می‌گوید، و در این شنیدن، دال‌های ناپیوسته را به هم وصل کند. زنجیره‌ی دالی سوژه، تنها زنجیره‌ی معنادار است، و هر تفسیری که خارج از آن باشد، به گفتار تحمیلی بدل می‌شود.

لکان یادآوری می‌کند که اگر تفسیر به وقت و با واژه‌ی مناسب نیاید، یا آن‌قدر زود برسد که از آگاهی بیرون رانده شود، یا آن‌قدر دیر که در ژرفای مقاومت دفن گردد، هیچ تغییری رخ نخواهد داد. تنها در نقطه‌ای که گفتار به مرز واقع نزدیک می‌شود، تفسیر می‌تواند مانند ضربه‌ای عمل کند که ساختار را بشکافد و مسیر تازه‌ای بگشاید.



@psychoanalysis_classical
👍54👌1
After_Lacan_Clinical_Practice_and_the_Subject_of_the_Unconscious.pdf
694.8 KB
After Lacan: Clinical Practice and the Subject of the Unconscious

این کتاب مجموعه‌ای از مقالات بالینی و نظری درباره‌ی روان‌کاوی لکانی است که توسط روان‌کاوان مؤسسه‌ی GIFRIC در کبک کانادا نوشته شده است. نویسندگان، تجربه‌ی کار بالینی با روان‌پریش‌ها و نوروتیک‌ها را بر پایه‌ی نظریات ژاک لاکان بازمی‌خوانند.

#تروما‌ی_زبان
#ژوئیسانس_بدن_و_دیگری
#نشانه_و_فانتزی
#نامه‌ی_بدن

@psychoanalysis_classical
4
Psychoanalysis_and_Infant_Research_Joseph_D_Lichtenberg_Z_Library.pdf
4.2 MB
نویسنده و ویراستار: Joseph D. Lichtenberg, M.D.

انتشارات اولیه: Analytic Press/Lawrence Erlbaum (1983)، بازنشر توسط Routledge (1991)

این کتاب نشان می‌دهد چگونه داده‌های تجربی دربارهٔ نوزادان می‌توانند نظریه و عمل روانکاوی را بازتعریف کنند.

کتابی پلی بین روانکاوی سنتی و مطالعات توسعه‌ای اولیه برقرار می‌سازد و دید جدیدی به نحوه شکل‌گیری «خود» و پروسه درمان ارائه می‌دهد ..

@psychoanalysis_classical
1👍1
صدا به مثابه ی اُبژه:

لاکان، در سمینارش، برای از دست دادن نمونه ای از موقعیت صدا به مثابه ی اُبژه، به جیغ مونک اشاره می کند و می گوید که ویژگی بسیار مهم اثر مونک این واقعیت است که جیغ شنیده نمی شود. آنچه در این جا مورد نظر ماست این واقعیت آشکار که «تابلوهای نقاشی سخن نمی گویند» نیست: نقاشی هایی هستند که به طور مشخص «طنين دار» هستند و «صداها را در خاطر آدم زنده می کنند» - نقاشی هایی از صحنه های خیابان پر از جنب و جوش، از رقص، از طبیعت توفانی، و غیره

در حالی که در این جا، این که چرا جیغی که می بینیم بی صداست؛ این بی صدایی ساختاری در درون خود نقاشی از طریق غياب گوش ها در سر این آدمک مستأصل نمایان شده است: گویی این گوش ها، در هیئت امر واقعی لکه ی از ریخت افتاده ای است، که شکل اش تداعی کننده ی یک گوش غول آساست. در زبان روزمره، می توان گفت که جیغ «در گلو گیر کرده» است: صدا به مثابه ی اُبژه دقیقا همان چیزی است که «در گلوگیر» می کند، چیزی که نمی تواند به بیرون راه یابد، زنجیرهای اش را پاره کند و از این طریق وارد ساحت ذهنی شود.

از نشانگان خود لذت ببرید!
#اسلاوی_ژیژک

@psychoanalysis_classical
4
بیزاری معروف چاپلین از فیلم ناطق را نباید به عنوان یک تعلق خاطر نوستالژیک صرف به بهشت صامت رد کرد، این بیزاری بر ملا کننده ی آگاهی بسیار عمیق تر از معمول (یا دست کم نگرانی) او از قدرت ویرانگر صدا است؛ حاکی از این است که صدا به مثابه ی یک جرم خارجی عمل می کند، به مثابه ی انگلی که مسبب نوعی دوپارگی ریشه ای است. پیدایش کلام تعادل جانور انسانی را به هم می زند و او را بدل به فیگور مضحک و ناتوانی می کند که نومیدانه برای یک تعادل از دست رفته سر و دست تکان می دهد و تقلا می کند.

این نیروی ویرانگر صدا را آشکارتر از همه جا در روشنایی های شهر می بینیم، یعنی در خود پارادکسی مستتر در فیلم صامتی که باند صوتی هم دارد؛ باند صوتی بدون کلام، فقط موسیقی همراه با مقداری سر و صدای همیشگی اشیاء دقیقاً در همین جاست که مرگ و امر والا با تمام نیرو فوران می کنند.


از نشانگان خود لذت ببرید
#اسلاوی_ژیژک

@psychoanalysis_classical
6👎1
2_5192691318576414163
<unknown>
🔉 Desire Nation: A Review of Dopamine Nation by Anna Lembke
محمد اردبیلی

@psychoanalysis_classical
👍4