روانکاوی کلاسیک/ژانوس
2.63K subscribers
172 photos
57 videos
37 files
88 links
Download Telegram
Forwarded from Book_Reading Admin
نمادگرایی، سکسوالیته و زبان در رویا ؛ خوانشی مختصر از درس گفتار مقدماتی زیگموند فروید (۱۹۱۵ـ۱۹۱۷)



در این قسمت از پادکست، به عمق یکی از پیچیده‌ترین جنبه‌های رؤیا می‌رویم: نمادگرایی. چرا رؤیاها از زبانی استفاده می‌کنند که خودِ رؤیابین هم نمی‌شناسد؟ این زبان از کجا آمده و چه نسبتی با میل جنسی، اسطوره‌ها و زبان نخستین بشر دارد؟ از فرضیه‌ی زبان ابتدایی با منشأ جنسی می‌گوییم و از پیوند روانکاوی با اسطوره‌شناسی، زبان‌شناسی و فرهنگ عامه. این اپیزود پلی است میان خواب و فرهنگ، میان ناخودآگاه و زبان....


📌این خوانش قطره ایست در برابر اقیانوس مبحث رویا در روان‌کاوی فروید

📌 خوانش کاملاً فرویدی ست ...




برای شرکت در کلاس «خوانش خط به خط» این درس گفتارها پیام دهید ...
متون فروید را باید کلمه به کلمه و علاقه خواند و این خوانش ها صرفاً جهت آشنایی شما با فروید و خط فکری ایشان می‌باشد...


https://youtu.be/rs_NGuITlkU?si=cqUdKkyI9Ogg9e4l
👍31
Forwarded from Book_Reading Admin
درود



📌فرایند ساخت رویا و شرارت های کودکانه اش؛
خوانشی از درس گفتار های مقدماتی زیگموند فروید (۱۹۱۵-۱۹۱۷)



📌در این اپیزود از پادکست، به قلب نظریه‌ی رؤیا در روان‌کاوی فرویدی می‌رویم؛ جایی که فروید از "کار رؤیا" dream work سخن می‌گوید – فرایندی پیچیده که افکار سرکوب‌شده را در قالب تصاویری رؤیایی، نمادین و گاه آشفته آشکار می‌سازد.

در این گفتار تحلیلی، با سه مکانیزم اصلی کار رؤیا (تراکم، جابه‌جایی، تصویرسازی) آشنا می‌شویم و رؤیا را به‌مثابه زبان ناخودآگاه و ساختاری کودکانه بازخوانی می‌کنیم.

از عقده‌ی ادیپ و زندگی جنسی کودکان تا شرارت‌های رؤیایی و تضادهای نمادین – همه و همه در این اپیزود بررسی می‌شوند تا به یک پرسش بنیادین پاسخ دهیم: چرا رؤیاهای ما گاهی ترسناک، گمراه‌کننده و در عین حال پرمعنا هستند؟
برای شرکت در جلسات «خوانش خط به خط» این درس گفتارها پیام دهید ...
متون فروید را باید کلمه به کلمه و علاقه خواند و این خوانش ها صرفاً جهت آشنایی شما با فروید و خط فکری ایشان می‌باشد..


https://youtu.be/aBFLkZK_4tw
7
Forwarded from رانه (Kiumars Reyhani)
بروس فینک در شرح یکی از مقالات کتاب نوشتارها لکان می‌نویسد:
«...بدین قرار چنین می‌نماید که معنا، از مکانی که پرانمایه (دال) در آن واقع شده، یا ساختاری که در آن عمل می‌کند، تولید می‌شود. معنا در یک جمله یا مجموعه‌ای (زنجیره‌ای) از جملات سماجت می‌ورزد بدون اینکه بتوانیم دقیقا تعیین کنیم دقیقا کدام عنصر یا کلمه، آن معنا را تولید می‌کند: این ترکیب آن‌ عناصر در نظم و ترتیبی خاص است که مولد معنایی تکین است که قابل رهگیری به هیچ‌یک از آن کلمات نیست. به عبارت دیگر، کل (معنا) بزرگتر از مجموع اجزا (معنای تک به تک هر یک از عناصر یا کلمات) است. علاوه بر این معنایی هم که هر جزء به دوش می‌کشد می‌تواند عمیقأ فردی باشد: کافی است به یاد بیاوریم که «اسب» آن معنایی را که برای هانس کوچولو داشته، برای ما ندارد.»
👏1
خبرها بیرون از ما می‌چرخند،
اما اضطراب، ترس، و بی‌پناهی، درونِ ما خانه می‌کنند.

«اسرائیل به ایران حمله کرده و چند منطقه مسکونی تخریب شده »



و ما، پیش از آن‌که تحلیل‌گر باشیم، انسانیم. با بدنی که می‌لرزد، با ذهنی که می‌خواهد بفهمد چه می‌گذرد.

اگر دلتان می‌خواهد یا نیاز دارید، از احوالتان بنویسید.
کجا هستید؟ چه حسی دارید؟ در تن‌تان چه می‌گذرد؟
گاه همین نوشتن، آغاز بازیابی است....

امید که خوب باشید...
28👍1🙏1
#لکان به ما آموخت که سوژه‌ی انسانی هرگز تمام نیست؛ او حول یک فقدان بنیادین شکل می‌گیرد، و آنچه «واقع» می‌نامیم، چیزی جز تجلی این فقدان نیست.

در میدان جنگ اما، آنچه می‌جنگد، اغلب خود سوژه نیست، «فانتزی‌هایی» ست که جای فقدان را پر می‌کنند:
فانتزی قدرت مطلق، فانتزی تمامیت، فانتزی کنترل واقعیت.

و این فانتزی‌ها، وقتی با ابزار سیاست و تکنولوژی همدست می‌شوند؛
به‌جای ساختن معنا، ویرانی می‌آفرینند.

ما با کودکانی(دو کودک سلوک ) مواجه‌ایم که وارد زبان شده‌اند، اما هرگز از فانتزیِ تملک دیگری بیرون نیامده‌اند؛ و حالا، این سوژه‌های ناپخته‌ی قدرت، در میدانِ واقع، موشک پرتاب می‌کنند تا خلا نمادین‌شان را پر کنند.



@psychoanalysis_classical
17👏9👎2
انشیتین و فروید.pdf
759 KB
چ‍را ج‍ن‍گ‌؟
بررس‍ی‌ روان‍ش‍ن‍اس‍ان‍ه‌ پ‍دی‍ده‌ ج‍ن‍گ‌
مکاتبات آلبرت اینشتین و زیگموند فروید
ترجمه : خسرو ناقد

@amirkadivar17
11👍1
در آغوش مرگ زیسته‌ام...
برای فرشته‌یی که تاریکی را شناخت
از مرگ برگشتم
نه چون فاتحی با تاج پیروزی، چون گمشده‌ای که عمق تاریکی را، با جان خویش دید.

در آن سوی مرزها نه نوری بود، نه وعده‌ای از رهایی...
تنها پژواک سکوت خودم بود ، که دیوارهای نبودن را خراش می‌داد.

آنجا، "من" از من تهی شد تا "هستی" بی‌نقاب، بی‌نقشه،رخ بنماید....
و بازگشتم، با حیرتی از زندگی، که چه‌سان در هر دم، در هر زخم، می‌توان زیست…
اگر بگذاری فرو بروی، اگر بگذاری بمیری.

اکنون من هر صبح را آغاز نمیدانم،
ادامه‌ی مرگ می‌دانم....
هر شب را پایان نمیدانم،
فرصتی دیگر برای صادق‌ بودن در برابر نیستی می‌دانم...

در آینه‌ی خالیِ نبودن
چشم دوختم به خویش، به صورتم،
به تهی‌خانه‌ای که سال‌ها خودم را در آن پنهان کرده بودم.


من مرگ را زندگی کردم ،نه چون پایانِ یک قصه، که چون اتاقی تاریک
که درِ آن از درون بسته می‌شود.

آنجا، زمان نمی‌گذشت، تن معنا نداشت،
و صدا، تنها فریاد نوزادی بود که هیچ‌گاه گریه نکرد.

در آغوش مرگ، خود را دیدم، برهنه از نقاب، بی‌دفاع از داستان‌هایی که سال‌ها بافته بودم تا نجات یابم.

و آن‌جا بود که فهمیدم:
نجات، افسانه‌ای‌ست که روان برای فرار از حقیقت می‌گوید...
و حقیقت؟
حقیقت این است:
تو تنهايی.
و این، آغاز است ...
آغاز زندگی

برگشتم، با حیرت...
به سان آن‌که از رؤیایی بی‌زمان ، درونِ زهدانِ تاریک،برای بار دوم متولد می‌شود.

حالا هر نفس، هر زخم، هر اندوه نوری‌ست که از مرگ می‌تابد.
من دیگر زنده نیستم، من دیگر نمی‌میرم
من مرگ را زندگی کردم....



فرشته‌ای کنارم نشسته بود، با بال‌هایی سوخته،برای شهادت دادن ...
او گفت: «از این عبور کن، برای دیدن آن‌چه هست.»
و آن‌جا، در دل تاریکی، نه نوری آمد، نه وعده‌ای. فقط من بودم و فرشته‌ام، و تنهایی مطلقی ، که دیگر ترسناک نبود.

از مرگ برگشتم....
چنان حاملِ فهمی دیگر: هر زیستنِ راستین،
نوعی مردن است... و هر مرگی در آغوش گرفته شود، دروازه‌ای‌ست به حقیقتی بی‌نقاب.

من مرگ را زندگی کردم....
و حالا هر گامی که برمی‌دارم
صدای فرشته‌ای‌ست که می‌گوید: «تو دیگر از حقیقت نمی‌گریزی»






«و شاید این حقیقت بود که زیسته ام...»




#تجربه‌ی_روزهای_جنگ
#مرگ #ترومای_جمعی

@psychoanalysis_classical
7
نظر شما چیه ؟
👎21👍3
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
نظر شما چیه ؟
دوگانه‌ی «شاهی/آخوندی» نوعی تفکر صفر و یکی‌ست.
در روانکاوی، این نوع ساده‌سازی بیشتر دفاعی‌ست
و تلاشی برای فرار از پیچیدگی واقعیت است
هویت جمعی ما خاکستری‌ست؛ آغشته به رنج، تناقض و پرسش.

این وضعیت، نشانه‌ی آشفتگیِ فکری نیست، پیامد زیستن در جهانی‌ست که پیوسته معنا را از ما دریغ کرده است.
روان انسان در شرایط تروما، تمایل دارد برای بازیابی حس کنترل، جهان را ساده کند:
"یا اینی، یا آنی."
"یا سیاهی، یا سپیدی."

این نوع تفکر، در روان‌کاوی، دفاع اسپلتی (Splitting) نام دارد؛
سازوکاری اولیه که کودک در برابر اضطرابِ ناتوان‌کننده از آن استفاده می‌کند، و جامعه‌ای که در اضطراب مزمن تاریخی گرفتار باشد، به همین الگو پناه می‌برد.
اما بلوغ روانی و فکری، یعنی تاب‌آوردن پیچیدگی.

جامعه‌ای که هویتش بر زخم‌ها، ترس‌ها و سانسور بنا شده،
نمی‌تواند با دوگانه‌هایی مثل "شاهی/آخوندی" فهمیده شود.
هویت ایرانی، تاریخی‌ست از پنهان‌کاری، وفاداری اجباری، و مبارزه‌های خاموش؛ از زنانگیِ سرکوب‌شده، از مردانی که احساس را دفن کرده‌اند، از نسل‌هایی که نه جنگ را خواستند، نه انقلاب را، اما همه را به دوش کشیدند.
در چنین شرایطی، تفکر دوقطبی، بیشتر نشان از رنجِ فکرنکرده دارد،
تا واقع‌بینی سیاسی یا شناخت هویت.

هویت ما، اگرچه زخمی، اما متکثر است؛
نه به دو قطب می‌گنجد، نه در قالب‌های ازپیش‌ساخته....

@psychoanalysis_classical
👍185👏2👎1
میل همیشه در رابطه با میل دیگری‌ست.


ما در پی میل دیده‌شدن در چشم دیگری‌ هستیم ؛ حتی اگر دیده‌شدن، با تحقیر یا هشدار اخلاقی همراه باشد ...

حتی اگر بگوییم «من می‌خوام فقط برای خودم زندگی کنم»، باز هم در برابر «دیگری» ایستاده‌ایم. حتی نفیِ دیگری، واکنشی به دیگری‌ست. لکان می‌گه: «مستقل‌ترین میل‌ها هم، همیشه در افقِ میلِ دیگری شکل گرفته‌اند.»

پس ساختار میل ما در زبان و در مواجهه با دیگری شکل می‌گیرد .
در واقع میل از دلِ فقدان به وجود میاد،
و این فقدان، در جایگاهِ دیگری، قانون، یا زبان، ساخته شده...

@psychoanalysis_classical
👏113👍1🙏1
گفتمان ارباب در روان کاوی یعنی چه؟

در این گفتمان، روان‌درمانگر به شکل پنهان یا آشکار خود را در جایگاه «S1» (دال اصلی، فرمان‌دهنده) قرار می‌دهد، نسخه می‌دهد: «باید این کار را بکنی.»
معنا تحمیل می‌کند: «تو این مشکل را داری چون پدرت/ مادرت فلان کار را کرد.»
میل را جهت می‌دهد: «هدفت باید این باشد که به فلان‌جا برسی.»
سوژه (مراجع) در این وضعیت به یک «ابژه‌ی اصلاح» یا «دانش‌آموز درمانی» تبدیل می‌شود، او باید کسی شود که خودش باید معنا بسازد. و این گونه در گفتمان ارباب گیر می‌کند و میلش در حاشیه قرار می‌گیرد، و دانایی از بالا به او القا می‌شود...

۱/...
#درباب_روانکاو

@psychoanalysis_classical
👍4👏3
در گفتمان روان‌کاو، روان‌کاو در جایگاه ابژه‌ی کوچک میل (a) می‌نشیند. «کسی» است که با حضور فعال و سکوتی دقیق، به سوژه امکان می‌دهد تا میل خود را بشنود، مسیر خودش را کشف کند، و با فقدان بنیادینش روبه‌رو شود. در واقع ؛
معنا از خودِ سوژه زاده می‌شود..
دانایی برای سوژه ساخته می‌شود و هیچ گونه انتقال دانایی صورت نمیگیرد .…
تنظیم یا جهت‌دهی میل از طرف روانکاو صورت نمی‌پذیرد و میل خودش ظهور می‌کند...
فقدان ، پر نمیشود ، شنیده می‌شود...

۲/...

#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
👍5👏3🕊1
روان‌کاو هیچ چیز را از پیش نمی‌داند؛ حتی در مورد «تشخیص». نه اینکه نفهمد، در واقع باید ادعای فهم را به تعویق بیاندازد.
او نمی‌گوید ( مثلا) «تو دچار اضطراب جدایی‌ شدی» یا« در مرحله همذات پنداری نرسیدی» و....؛ منتظر می‌ماند سوژه خود این مسئله را در زبانش بیرون بیاورد.


۳/...

#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
👍7👏32
سکوت روان‌کاو، فضا را برای گفتن باز می‌کند. این سکوت، موضعی خنثی نیست؛ پر از توجه و «میلِ به شنیدن» است. سکوت، جای دالِ ارباب را خالی می‌گذارد، تا دال‌های مراجع سر برآورند.
پس سکوت فقط حرف نزدن نیست
یکی از عناصر مهم روند روانکاوی ست
۴/...

#درباب_روانکاو

@psychoanalysis_classical
👍6👏4
روان‌کاو مدعی کامل بودن نیست. نجات‌بخش، مرشد، یا راهبر نیست. او خودش نیز انسانی‌ست ناقص، با میل، با نقطه‌ی کور، و با محدودیت. این فقدان را پنهان نمی‌کند، اما آن را به سوژه تحمیل هم نمی‌کند.

۵

#درباب_روانکاو


@psychoanalysis_classical
👏93👍2🔥2🙏1
روانکاو به تکرار گوش می‌سپارد...

روانکاو هنگام شنیدن، ذهنی دوگانه دارد: با یک گوش به صدای بیمار گوش می‌دهد و با گوش دیگر به زمزمه‌های تکرار.
هر سمپتوم، داستانی‌ست که بارها در زندگی روانی تکرار شده؛ اما آنچه ما می‌بینیم، آخرین حلقه‌ی زنجیره است.
اولین‌بارِ بروز رنج، جایی در گذشته، با نیرویی سهمگین در روان نقش بسته و هنوز هم بازمی‌گردد...
در قالب اندوه، حمله‌های اضطراب یا دردهای بی‌نام.

روانکاو به جزئیات توجه می‌کند:
کجا رخ داده؟ چه ساعتی؟ در تنهایی یا حضور کسی؟ چه حالتی در بدن بوده؟
همه‌ی این نشانه‌ها، دروازه‌هایی به سوی جهان درونی بیمارند.

با حضور در صحنه‌ی سمپتوم، روانکاو تلاش می‌کند خود را به تجربه‌ی احساسی‌ای نزدیک کند که شاید سال‌ها پیش، در سکوتی عمیق، بر جان بیمار گذشته؛ احساسی که هنوز زنده است، حتی اگر نامی نداشته باشد.
روانکاوی، گوش‌دادن به تکرار است ،تا از خلال آن، صدای ناخودآگاه شنیده شود...





نقل به مضمون از نازیو

@psychoanalysis_classical
👍65🔥2❤‍🔥1
سه صورت بازگشت گذشته در روان انسان

گذشته همیشه در اکنون بازمی‌گردد. این بازگشت می‌تواند سه شکل به خود بگیرد:

۱. بازگشت آگاهانه (یادآوری):
خاطره‌ای از گذشته در ذهن ما ظاهر می‌شود؛ تصویری، صدایی یا حسی که آگاهانه به یاد می‌آوریم. اما این خاطره همواره بازسازی‌شده و تحریف‌شده است، چون اکنون به عنوان یک عدسی ادراکی، گذشته را دگرگون می‌کند. پس خاطره، گذشته‌ای نیست که بوده، بلکه گذشته‌ای‌ست که اکنون ساخته می‌شود.

۲. بازگشت در اعمال سالم (تکرار سالم):
در این حالت، گذشته در انتخاب‌ها و رفتارهای مهم ما وارد می‌شود. ما بدون آگاهی از علت، تصمیم‌هایی می‌گیریم که در واقع پژواک تجربه‌های پیشین‌اند. انتخاب شریک عاطفی، مسیر شغلی یا سبک زندگی ممکن است بازگشت همان الگوهای قدیمی باشد که اکنون در قالبی تازه تکرار می‌شوند. این نوع تکرار، با رانه‌های زندگی هم‌راستا است؛ پیوستگی ایجاد می‌کند، ما را منسجم می‌سازد و به رشدمان کمک می‌کند.

3. بازگشت در اعمال بیمارگونه (تکرار تروماتیک):
اینجا گذشته‌ای تروماتیک که ابتدا از خود دور و پس رانده شده، با فشار بازمی‌گردد. خودش را از راه تکرارهای وسواس‌گونه، اجبارهای رفتاری و سمپتوم‌ها ابراز می‌کند. این تکرار با رانه‌های مرگ هم‌راستاست و به فروپاشی، جدایی و درد دامن می‌زند.



در روان‌کاوی، تکرارهای ناخودآگاهِ گذشته، چه در قالب رفتارهای سازنده، چه در شکل سمپتوماتیک، نشانه‌هایی از گذشته‌ای فعال‌اند. تفاوت این دو در چگونگی مواجهه سوژه با گذشته است: در تکرار سالم، گذشته در اکنون ادغام می‌شود؛ در تکرار بیمارگون، گذشته به شیوه‌ای خشونت‌آمیز به اکنون تحمیل می‌شود.




نقل به مضمون از نازیو

@psychoanalysis_classical
👍53👏1
تکرار بیمارگونه ( تروماتیک) چیست؟

تکرار بیمارگونه بازگشت اجباری گذشته‌ای تروماتیک است که در قالب سمپتوم یا عملِ بی‌اختیار در اکنون فوران می‌کند.
سوژه نمی‌خواهد به یاد بیاورد، می‌خواهد تروما را بازتجربه کند، بی‌آن‌که بداند چرا.

در چنین تکراری، عاطفه‌ای کور، خشونت‌آمیز و متناقض که در کودکی یا نوجوانی تجربه شده، دوباره در بزرگسالی بازمی‌گردد. این عاطفه ممکن است در دل صحنه‌ای جنسی، پرخاشگرانه یا رهاکننده ثبت شده باشد. کودک در کانون این رخداد،قربانی، بازیگر یا شاهد بوده

آنچه در روان ثبت نمی‌شود، از طریق ژوئیسانس در بدن باقی می‌ماند. ژوئیسانس انجماد عواطفی‌ست که تجربه شده‌اند، بی‌آن‌که به سطح بازنمایی برسند. این عواطف در قالب ترس، نفرت، درد یا حتی لذت در بدن ته‌نشین می‌شوند، بی‌آن‌که قابل فهم یا گفتن باشند.

کودکِ ترومادیده این عاطفه را برون‌گذاری می‌کند، یعنی آن را از قلمرو نمادین بیرون می‌اندازد. از همین‌جاست که ژوئیسانس، چون از بازنمایی محروم است، در بازگشت‌های بعدی مهارناپذیر و ویران‌گر ظاهر می‌شود.

تکرار بیمارگونه همان بازگشت ژوئیسانس است. بازگشتی سوزان و ناگهانی، که هر بار تنِ بزرگسال را با دهشت گذشته‌اش از نو شعله‌ور می‌کند.


نقل به مضمون از نازیو

@psychoanalysis_classical
👏74👍1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
تکرار بیمارگونه ( تروماتیک) چیست؟ تکرار بیمارگونه بازگشت اجباری گذشته‌ای تروماتیک است که در قالب سمپتوم یا عملِ بی‌اختیار در اکنون فوران می‌کند. سوژه نمی‌خواهد به یاد بیاورد، می‌خواهد تروما را بازتجربه کند، بی‌آن‌که بداند چرا. در چنین تکراری، عاطفه‌ای کور،…
چرا ژوئیسانس بازمی‌گردد؟

تکرار بیمارگونه بازگشت اجباری ژوئیسانسِ برون‌گذاری‌شده است؛ بازگشتی که با سمپتوم یا عمل مهارناپذیر، بدن و روان را درگیر می‌کند. اما چرا این بازگشت رخ می‌دهد؟

خوان داوید نازیو می‌گوید چهار پاسخ مکمل وجود دارد:

پاسخ نمادین: ژوئیسانس برون‌گذاری‌شده، چون در نظم نمادین بازنمایی نشده، در امر واقعی فوران می‌کند. تکرارِ آن، تلاشی‌ست برای کسب بازنمود، برای اینکه نامیده شود، معنا یابد و در شبکه روانی ادغام شود.

پاسخ اقتصادی: ژوئیسانس تنشی‌ست مازاد که امکان تخلیه نداشته. با تکرار، دریچه‌ای برای آزادسازی انرژی می‌جوید؛ راهی برای تخلیه فشارِ برجا مانده در روان.

پاسخ بالینی: کودک هنگام تروما فرصتی برای تجربه اضطراب نداشته. بزرگ‌سال تلاش می‌کند در تکرار موقعیت، این بار با حضور اضطراب آن را از سر بگذراند. تلاشی برای تبدیل وحشت به اضطراب.

پاسخ ژنتیک (به معنای روان‌زاد): الگوی نخستین ارضا در دل تروما حک شده. سوژه به آن ژوئیسانس اولیه تثبیت می‌شود و هرگونه تجربه لذت را ناخودآگاه با آن تروما هم‌معنا می‌کند.

ژوئیسانس بازمی‌گردد چون ماهیتش بازگشت است. خودش را تکرار می‌کند، چون میل به باقی ماندن در همان مدار دارد. نمی‌خواهد تغییر کند؛ می‌خواهد بماند، همان بماند، در همان تنش، همان آتش....


@psychoanalysis_classical
5👌4👍1👏1
#انتقال در روان‌کاوی لکانی

در روان‌کاوی لکانی، مفهوم انتقال بازتعریفی بنیادی دارد. برخلاف دیدگاه‌هایی مانند آنا فروید یا ملانی کلاین، لکان توصیه نمی‌کند که روان‌کاو درباره‌ی احساسات انتقالی آنالیزان با او گفتگو کند. چنین کاری مسیر دسترسی به ناخودآگاه را می‌بندد و ایگوی آنالیزان را فعال می‌سازد. ایگویی که سد بزرگی در برابر حقیقت روانی است و تحلیل را به سمت ابهام و بن‌بست می‌برد.
با این حال، پدیده‌ی انتقال، چه در شکل‌های پایدار و چه در حالت‌های متغیر، بخشی از ساختار روان‌کاوی است و نیازمند توجه دقیق روان‌کاو است. تحلیل‌گر باید با حساسیت، بدون جلب‌توجه به خود، و با حفظ جایگاهی خاص به این پدیده پاسخ دهد. لکان روان‌کاو را به «آینه تهی» تشبیه می‌کند؛ آینه‌ای شفاف و بی‌قضاوت که دال‌های آنالیزان را بازتاب می‌دهد بی‌آنکه چیزی از خود نشان دهد.
تا زمانی که ایگوی روان‌کاو وارد فضا نشود، آنچه در اتاق تحلیل می‌گذرد، میان ایگوی سوژه و تصویرهای او از دیگرانی رخ می‌دهد که در زندگی‌اش معنای عمیق داشته‌اند: مادر، پدر، خواهر، برادر، معشوق، همسر. روان‌کاو مسیر آگاهی را هموار می‌کند بدون آنکه از جایگاه دانای کل سخن بگوید.
در بسیاری موارد، بیمار خود به این فرافکنی‌ها پی می‌برد.
برخی آنالیزان ها هرگز متوجه ساختار انتقال نمی‌شوند. در این موارد، روان‌کاو باید با کلامی محدود اما سنجیده آنها را به آنچه در حال رخ دادن است آگاه کند. نه با توضیح مستقیم، بلکه با جمله‌ای ساده مثل «من پدرت/ مادرت نیستم»و ..... چنین پاسخی بدون آنکه خود را در موقعیت تفسیر قرار دهد، به آنالیزان امکان می‌دهد پیوند عاطفی و تاریخی خود را با دیگری بازشناسد.
در نگاه لکان، انتقال صرفاً یادآور شخصی از گذشته نیست. انتقال کنش زنده‌ی ساختار ناخودآگاه است که از دل گفتمان آنالیزان آشکار می‌شود. روان‌کاو در جایگاهی قرار می‌گیرد که دال‌های آنالیزان در آن شنیده و بازتاب می‌شوند. به همین دلیل، بخش مهمی از فرآیند همانندسازی اولیه که کودک با مادر تجربه می‌کند، در اتاق تحلیل بازآفرینی می‌شود. این اتفاق نه در پایان درمان، بلکه از همان آغاز روان‌کاوی فعال است.

در جریان تحلیل، آنالیزان روان‌کاو را با شخصیت‌های گوناگون گذشته‌اش همسان می‌بیند. به همان نسبت با او رفتار می‌کند. روان‌کاو تنها از درون این ساختار می‌تواند به گفتار آنالیزان پاسخ دهد. او برای ایفای این نقش، حضور شخصی خود را به حداقل می‌رساند و به گفتار آنالیزان اجازه می‌دهد تا ساختار روابط گذشته‌اش را در قالب گفتمان انتقالی دوباره‌سازی کند.


نقل به مضمون از بیلی

@psychoanalysis_classical
2