واژه انگلیسی «Identity» (هویت) در دیکشنری انگلیسی آکسفورد به این صورت تعریف شده است :« یکسان بودن یک فرد با یک موجودیت در همه شرایط و همیشه؛ این واقعیت یا این موقعیت که یک موجودیت یا فرد خودش بوده و نه چیز دیگری است؛ موقعیت یا واقعیت یکسان بودن فرد در مراحل مختلف وجود؛ تداوم شخصیت .»
در حالی که این تعریف میتواند نزدیکترین آن به تعریف لکان از سوژه باشد اما تعریف هویت بستگی به این دارد که فرد بپذیرد عناصری از هویت وجود دارند که نسبت به آن ناخودآگاه است؛ آن کس که بر این تفکر است هویت فقط تعریفی است که فرد دوست دارد از خودش داشته باشد.( من ایرلندی هستم ..من یک خانم شاغل و مستقل هستم و...) در واقع در حال صحبت کردن در مورد آن چیزی است که لکان «ایگو» می نامد .سوره لکانی به وسیله دال ساخته و آشکار می شود که بدون دانستن اینکه چه معنایی دارد، بر زبان آورده می شود.
مرحله آیینه ای مربوط به اولین مرتبه ای است که کودک به خودش به عنوان «من» در ارتباط با یک تصویر فکر میکند. یک تصویر که رفته رفته آن را به صورت تصویری که او را باز می نمایاند، درک می کند.
همانطور که روان شناس رشد هنری والون اشاره می نماید نوزاد انسان در هنگام تولد در مقایسه با نوزاد حیوان از جمله پستانداران اولیه بسیار نارس است .نوزاد انسان از ابتدای تولد تا هجده ماهگی یا بیشتر قادر به ایستادن راه رفتن یا بلند کردن ماهرانه اشیاء نیست و حس «خویشتن» و «تمامیت» که به وسیله حس عمیق و بالغ فراهم می شود (درک تمام بدن در محیط) در وی وجود ندارد. با این حال این نوزاد انسان نابالغ درمانده و موجودی که درکی تکه و پاره از خود دارد در نقطه ای میان شش تا هشت ماهگی تصویری از خود در آیینه می بیند و در می یابد که تصویر خودش است. این نقطه اولین باری است که کودک خود را به صورت یک موجودیت واحد کشف میکند و این کشف منبع احساسی نیرومند از لذت و هیجان است که معمولاً کودک آن را با بزرگترها سهیم میشود؛ به عنوان مثال، نوزادی که به این کشف رسیده، بازگشته و به مادر خود نگاه میکند و این احساس شگفتی و افتخار را با او سهیم میشود این عمل بنیادین فرد را به سوی تشکیل ایگو و درک سوژه سوق داده و حاوی هیجانات نیرومندی است.
لکان گفته است که:« بایستی مرحله آیینه را به صورت یک مرحله همانندسازی درک کنیم... تغییری که وقتی فرد تصویری از خود فرض می کند، در وی رخ می دهد.» کشف «خویشتن » توسط کودک یک عمل فکری است: عملی است متشکل از تبدیل یک تصویر به یک اندیشه - اندیشه ای از «من» یا «خویشتن»؛ از این رو، هویت انسان بر پایه یک عمل فکری اولیه بنا شده است. اما این موضوع بیان مجدد
cogito ergo sum
فکر میکنم، پس هستم از دکارت نیست. در حقیقت لکان با هرگونه فلسفه ای که مستقیماً از cogito (کوگیتو/ گوژیتو ) نشأت گرفته باشد کاملاً مخالف است. به نظر او، امر متضاد آن صحیح است. من فکر میکنم پس من نیستم، با من تنها زمانی کاملاً یک فرد (فاعل) هستم که فکر نمیکنم دقیقا عمل فکر کردن در مورد خویشتن است که سوژه را خنثی میکند.
کودک علاوه بر اینکه با خویشتن در آینه همانندسازی می کند با آنچه از وی جدا است نیز همانندسازی مینماید: سوژه برای اولین بار با «دیگری» همانندسازی کرده و خود را تجربه مینماید. پس عمل بنیادین همانند سازی نه تنها هیجانی و فکری ، بلکه «مجزا کننده» نیز هست؛ سوژه را از خودش جدا کرده و به سمت ابژه می برد. مرحله آیینه برای لکان یک ماتریس نمادین است که در آن «من» پیش از اینکه در دیالکتیک تعیین هویت با دیگری به ابژه تبدیل شود و پیش از اینکه زبان به معنای همگانی آن کارکرد «من» به عنوان یک فرد را مجدداً در او بازیابد, به شکل نخستین آن می رسد. ادراک عقلی فرد در مرحله آیینه تجربه ای است که فرد را بیگانه می کند و آغاز یک مجموعه از عدم راستی است؛ اما لزوم این بیگانه سازی است که به سوژه امکان دستیابی به قلمرو نمادین را می دهد....
#بیلی
#لکان
#مرحله_آینه_ای
@psychoanalysis_classical
در حالی که این تعریف میتواند نزدیکترین آن به تعریف لکان از سوژه باشد اما تعریف هویت بستگی به این دارد که فرد بپذیرد عناصری از هویت وجود دارند که نسبت به آن ناخودآگاه است؛ آن کس که بر این تفکر است هویت فقط تعریفی است که فرد دوست دارد از خودش داشته باشد.( من ایرلندی هستم ..من یک خانم شاغل و مستقل هستم و...) در واقع در حال صحبت کردن در مورد آن چیزی است که لکان «ایگو» می نامد .سوره لکانی به وسیله دال ساخته و آشکار می شود که بدون دانستن اینکه چه معنایی دارد، بر زبان آورده می شود.
مرحله آیینه ای مربوط به اولین مرتبه ای است که کودک به خودش به عنوان «من» در ارتباط با یک تصویر فکر میکند. یک تصویر که رفته رفته آن را به صورت تصویری که او را باز می نمایاند، درک می کند.
همانطور که روان شناس رشد هنری والون اشاره می نماید نوزاد انسان در هنگام تولد در مقایسه با نوزاد حیوان از جمله پستانداران اولیه بسیار نارس است .نوزاد انسان از ابتدای تولد تا هجده ماهگی یا بیشتر قادر به ایستادن راه رفتن یا بلند کردن ماهرانه اشیاء نیست و حس «خویشتن» و «تمامیت» که به وسیله حس عمیق و بالغ فراهم می شود (درک تمام بدن در محیط) در وی وجود ندارد. با این حال این نوزاد انسان نابالغ درمانده و موجودی که درکی تکه و پاره از خود دارد در نقطه ای میان شش تا هشت ماهگی تصویری از خود در آیینه می بیند و در می یابد که تصویر خودش است. این نقطه اولین باری است که کودک خود را به صورت یک موجودیت واحد کشف میکند و این کشف منبع احساسی نیرومند از لذت و هیجان است که معمولاً کودک آن را با بزرگترها سهیم میشود؛ به عنوان مثال، نوزادی که به این کشف رسیده، بازگشته و به مادر خود نگاه میکند و این احساس شگفتی و افتخار را با او سهیم میشود این عمل بنیادین فرد را به سوی تشکیل ایگو و درک سوژه سوق داده و حاوی هیجانات نیرومندی است.
لکان گفته است که:« بایستی مرحله آیینه را به صورت یک مرحله همانندسازی درک کنیم... تغییری که وقتی فرد تصویری از خود فرض می کند، در وی رخ می دهد.» کشف «خویشتن » توسط کودک یک عمل فکری است: عملی است متشکل از تبدیل یک تصویر به یک اندیشه - اندیشه ای از «من» یا «خویشتن»؛ از این رو، هویت انسان بر پایه یک عمل فکری اولیه بنا شده است. اما این موضوع بیان مجدد
cogito ergo sum
فکر میکنم، پس هستم از دکارت نیست. در حقیقت لکان با هرگونه فلسفه ای که مستقیماً از cogito (کوگیتو/ گوژیتو ) نشأت گرفته باشد کاملاً مخالف است. به نظر او، امر متضاد آن صحیح است. من فکر میکنم پس من نیستم، با من تنها زمانی کاملاً یک فرد (فاعل) هستم که فکر نمیکنم دقیقا عمل فکر کردن در مورد خویشتن است که سوژه را خنثی میکند.
کودک علاوه بر اینکه با خویشتن در آینه همانندسازی می کند با آنچه از وی جدا است نیز همانندسازی مینماید: سوژه برای اولین بار با «دیگری» همانندسازی کرده و خود را تجربه مینماید. پس عمل بنیادین همانند سازی نه تنها هیجانی و فکری ، بلکه «مجزا کننده» نیز هست؛ سوژه را از خودش جدا کرده و به سمت ابژه می برد. مرحله آیینه برای لکان یک ماتریس نمادین است که در آن «من» پیش از اینکه در دیالکتیک تعیین هویت با دیگری به ابژه تبدیل شود و پیش از اینکه زبان به معنای همگانی آن کارکرد «من» به عنوان یک فرد را مجدداً در او بازیابد, به شکل نخستین آن می رسد. ادراک عقلی فرد در مرحله آیینه تجربه ای است که فرد را بیگانه می کند و آغاز یک مجموعه از عدم راستی است؛ اما لزوم این بیگانه سازی است که به سوژه امکان دستیابی به قلمرو نمادین را می دهد....
#بیلی
#لکان
#مرحله_آینه_ای
@psychoanalysis_classical
👍3❤2
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
واژه انگلیسی «Identity» (هویت) در دیکشنری انگلیسی آکسفورد به این صورت تعریف شده است :« یکسان بودن یک فرد با یک موجودیت در همه شرایط و همیشه؛ این واقعیت یا این موقعیت که یک موجودیت یا فرد خودش بوده و نه چیز دیگری است؛ موقعیت یا واقعیت یکسان بودن فرد در مراحل…
انعکاس یا تصویر درون آیینه یک فریب است یک شخصیت غیر واقعی که حتی از لحاظ تقارن نیز مغایر با واقعیت است(در آینه سمت راست در سمت چپ قرار می گیرد و بر عکس) کودک پیش از مرحله آیینه می توانسته دیگر افراد را در آیینه تشخیص دهد - مادرش پدرش یک کودک دیگر....
کودک تصویر دیگر همتایان انسان خود را پیش از تصویر خودش تشخیص میدهد: این امر بدین معنا است که کودک با دانش قبلی از طبیعت غلط تصویر به مرحله آیینه می رسد. وقتی کودک در نهایت خود را در آیینه می شناسد در آن لحظه میداند که این تصویر شخص واقعی نیست؛ کودک انسان بر خلاف میمون که سعی میکند به تصویری که آن را رقیب می پندارد حمله کند فوراً در می یابد که این تصویر غیر واقعی است و این در حالی است که از طریق این غیر واقعیت تمامیت خود را برای اولین بار تجربه می نماید « این تصویر من نیستم و در عین حال من هستم » ( آشنا نیست؟)
از همان ابتدا، هویت کودک( یا سوژه) به این دو صورت است: «آنچه من هستم» و «آنچه من و دیگران از من میبینیم» - تصویر به صورت همزمان هم تصویر آن فرد هست و هم نیست و پیش از این که میان سوژه و ابژه شکافی ایجاد شود نوعی سردرگمی و ادغام میان این دو وجود دارد - پذیرش تجسم مادی تصویر خودش به وسیله سوژه.
تصویر نوزاد برای خودش شگفت انگیز است - نقطه آغاز یک انعکاس به درازای زندگی بر خودش .این امر نشان میدهد که سنگ بنای سوژه انسان یا هویت انسان نوعی کنش عقلانی سازی شده و مجزا کننده از خودشیفتگی است.
معنای رایج واژه «خودشیفتگی» حاوی نوعی دلالت منفی بر خودبینی است؛ اما معنای آن در روانکاوی به نگاهی عاشقانه بر خویشتن نزدیک تر است سنگ بنایی که برای رشد هویت سوژه لازم است. در خودشیفتگی نگاه فرد بر خودش لزوماً عاشقانه است نه به این دلیل که همیشه نگاهی مثبت است، بلکه به این دلیل که بدون این نگاه هویت فرد از هم میباشد: معمولاً حمله بر خودشیفتگی فرد تجربه نیرومندی است که میتواند تمام باور فرد از سوژه را مورد تهدید قرار دهد. شاید به همین دلیل است که نوزادان و کودکان به افرادی که بیشتر شبیه خودشان هستند واکنشی قوی نشان میدهند و این واکنش بایستی یا به صورت عشق «تسلط یابد» یا به صورت تنفر «شناسایی شود». به نظر می آید در میان کودکان این امر به صورت تفاوت های جزئی است که میان کودک و فردی بسیار شبیه به او یا حداقل فردی که قابل تحمل است وجود دارد و شاید دلیل آن به وجود آمدن سؤالی است مبنی بر اینکه کدامیک از این دو قابل اعتماداند؟ که به تمام تمهیدات ایگو حمله می کند. مرحله آیینه به جایگاه بنیادین خودشیفتگی در خلق هویت سوژه تأکید می نماید دیدن خویشتن به صورت یک تصویر و عشق به تصویری که خویشتن فرد است. درک این موضوع در روانکاوی بسیار ارزشمند است؛
تأکید لکان بر تشکیل مفهوم «من» سوژه زیربنای تمام مفاهیم او از فرآیند روانکاوی است.کارکرد مرحله آیینه ایجاد یک ارتباط میان ارگانیزم و واقعیت آن است؛ این ارتباط فکری میان حیات درونی و حیات خارجی سوژه آغاز آگاهی خویشتن به عنوان یک ابژه است و به علت فرآیند روانی تبدیل تصویر «خویشتن» به مفهوم «خویشتن» آغاز تبعیت خویشتن ذهنی از فرآیندهای نمادسازی است.
#بیلی
#لکان
#مرحله_آینه_ای
@psychoanalysis_classical
کودک تصویر دیگر همتایان انسان خود را پیش از تصویر خودش تشخیص میدهد: این امر بدین معنا است که کودک با دانش قبلی از طبیعت غلط تصویر به مرحله آیینه می رسد. وقتی کودک در نهایت خود را در آیینه می شناسد در آن لحظه میداند که این تصویر شخص واقعی نیست؛ کودک انسان بر خلاف میمون که سعی میکند به تصویری که آن را رقیب می پندارد حمله کند فوراً در می یابد که این تصویر غیر واقعی است و این در حالی است که از طریق این غیر واقعیت تمامیت خود را برای اولین بار تجربه می نماید « این تصویر من نیستم و در عین حال من هستم » ( آشنا نیست؟)
از همان ابتدا، هویت کودک( یا سوژه) به این دو صورت است: «آنچه من هستم» و «آنچه من و دیگران از من میبینیم» - تصویر به صورت همزمان هم تصویر آن فرد هست و هم نیست و پیش از این که میان سوژه و ابژه شکافی ایجاد شود نوعی سردرگمی و ادغام میان این دو وجود دارد - پذیرش تجسم مادی تصویر خودش به وسیله سوژه.
تصویر نوزاد برای خودش شگفت انگیز است - نقطه آغاز یک انعکاس به درازای زندگی بر خودش .این امر نشان میدهد که سنگ بنای سوژه انسان یا هویت انسان نوعی کنش عقلانی سازی شده و مجزا کننده از خودشیفتگی است.
معنای رایج واژه «خودشیفتگی» حاوی نوعی دلالت منفی بر خودبینی است؛ اما معنای آن در روانکاوی به نگاهی عاشقانه بر خویشتن نزدیک تر است سنگ بنایی که برای رشد هویت سوژه لازم است. در خودشیفتگی نگاه فرد بر خودش لزوماً عاشقانه است نه به این دلیل که همیشه نگاهی مثبت است، بلکه به این دلیل که بدون این نگاه هویت فرد از هم میباشد: معمولاً حمله بر خودشیفتگی فرد تجربه نیرومندی است که میتواند تمام باور فرد از سوژه را مورد تهدید قرار دهد. شاید به همین دلیل است که نوزادان و کودکان به افرادی که بیشتر شبیه خودشان هستند واکنشی قوی نشان میدهند و این واکنش بایستی یا به صورت عشق «تسلط یابد» یا به صورت تنفر «شناسایی شود». به نظر می آید در میان کودکان این امر به صورت تفاوت های جزئی است که میان کودک و فردی بسیار شبیه به او یا حداقل فردی که قابل تحمل است وجود دارد و شاید دلیل آن به وجود آمدن سؤالی است مبنی بر اینکه کدامیک از این دو قابل اعتماداند؟ که به تمام تمهیدات ایگو حمله می کند. مرحله آیینه به جایگاه بنیادین خودشیفتگی در خلق هویت سوژه تأکید می نماید دیدن خویشتن به صورت یک تصویر و عشق به تصویری که خویشتن فرد است. درک این موضوع در روانکاوی بسیار ارزشمند است؛
تأکید لکان بر تشکیل مفهوم «من» سوژه زیربنای تمام مفاهیم او از فرآیند روانکاوی است.کارکرد مرحله آیینه ایجاد یک ارتباط میان ارگانیزم و واقعیت آن است؛ این ارتباط فکری میان حیات درونی و حیات خارجی سوژه آغاز آگاهی خویشتن به عنوان یک ابژه است و به علت فرآیند روانی تبدیل تصویر «خویشتن» به مفهوم «خویشتن» آغاز تبعیت خویشتن ذهنی از فرآیندهای نمادسازی است.
#بیلی
#لکان
#مرحله_آینه_ای
@psychoanalysis_classical
👍5
Forwarded from Book_Reading Admin
نمادگرایی، سکسوالیته و زبان در رویا ؛ خوانشی مختصر از درس گفتار مقدماتی زیگموند فروید (۱۹۱۵ـ۱۹۱۷)
در این قسمت از پادکست، به عمق یکی از پیچیدهترین جنبههای رؤیا میرویم: نمادگرایی. چرا رؤیاها از زبانی استفاده میکنند که خودِ رؤیابین هم نمیشناسد؟ این زبان از کجا آمده و چه نسبتی با میل جنسی، اسطورهها و زبان نخستین بشر دارد؟ از فرضیهی زبان ابتدایی با منشأ جنسی میگوییم و از پیوند روانکاوی با اسطورهشناسی، زبانشناسی و فرهنگ عامه. این اپیزود پلی است میان خواب و فرهنگ، میان ناخودآگاه و زبان....
📌این خوانش قطره ایست در برابر اقیانوس مبحث رویا در روانکاوی فروید
📌 خوانش کاملاً فرویدی ست ...
برای شرکت در کلاس «خوانش خط به خط» این درس گفتارها پیام دهید ...
متون فروید را باید کلمه به کلمه و علاقه خواند و این خوانش ها صرفاً جهت آشنایی شما با فروید و خط فکری ایشان میباشد...
https://youtu.be/rs_NGuITlkU?si=cqUdKkyI9Ogg9e4l
در این قسمت از پادکست، به عمق یکی از پیچیدهترین جنبههای رؤیا میرویم: نمادگرایی. چرا رؤیاها از زبانی استفاده میکنند که خودِ رؤیابین هم نمیشناسد؟ این زبان از کجا آمده و چه نسبتی با میل جنسی، اسطورهها و زبان نخستین بشر دارد؟ از فرضیهی زبان ابتدایی با منشأ جنسی میگوییم و از پیوند روانکاوی با اسطورهشناسی، زبانشناسی و فرهنگ عامه. این اپیزود پلی است میان خواب و فرهنگ، میان ناخودآگاه و زبان....
📌این خوانش قطره ایست در برابر اقیانوس مبحث رویا در روانکاوی فروید
📌 خوانش کاملاً فرویدی ست ...
برای شرکت در کلاس «خوانش خط به خط» این درس گفتارها پیام دهید ...
متون فروید را باید کلمه به کلمه و علاقه خواند و این خوانش ها صرفاً جهت آشنایی شما با فروید و خط فکری ایشان میباشد...
https://youtu.be/rs_NGuITlkU?si=cqUdKkyI9Ogg9e4l
YouTube
نمادگرایی، سکسوالیته و زبان در رویا ؛ خوانشی مختصر از درس گفتار مقدماتی زیگموند فروید (۱۹۱۵ـ۱۹۱۷)
در این قسمت از پادکست، به عمق یکی از پیچیدهترین جنبههای رؤیا میرویم: نمادگرایی. چرا رؤیاها از زبانی استفاده میکنند که خودِ رؤیابین هم نمیشناسد؟ این زبان از کجا آمده و چه نسبتی با میل جنسی، اسطورهها و زبان نخستین بشر دارد؟ از فرضیهی زبان ابتدایی با…
👍3❤1
Forwarded from Book_Reading Admin
درود
📌فرایند ساخت رویا و شرارت های کودکانه اش؛
خوانشی از درس گفتار های مقدماتی زیگموند فروید (۱۹۱۵-۱۹۱۷)
📌در این اپیزود از پادکست، به قلب نظریهی رؤیا در روانکاوی فرویدی میرویم؛ جایی که فروید از "کار رؤیا" dream work سخن میگوید – فرایندی پیچیده که افکار سرکوبشده را در قالب تصاویری رؤیایی، نمادین و گاه آشفته آشکار میسازد.
در این گفتار تحلیلی، با سه مکانیزم اصلی کار رؤیا (تراکم، جابهجایی، تصویرسازی) آشنا میشویم و رؤیا را بهمثابه زبان ناخودآگاه و ساختاری کودکانه بازخوانی میکنیم.
از عقدهی ادیپ و زندگی جنسی کودکان تا شرارتهای رؤیایی و تضادهای نمادین – همه و همه در این اپیزود بررسی میشوند تا به یک پرسش بنیادین پاسخ دهیم: چرا رؤیاهای ما گاهی ترسناک، گمراهکننده و در عین حال پرمعنا هستند؟
برای شرکت در جلسات «خوانش خط به خط» این درس گفتارها پیام دهید ...
متون فروید را باید کلمه به کلمه و علاقه خواند و این خوانش ها صرفاً جهت آشنایی شما با فروید و خط فکری ایشان میباشد..
https://youtu.be/aBFLkZK_4tw
📌فرایند ساخت رویا و شرارت های کودکانه اش؛
خوانشی از درس گفتار های مقدماتی زیگموند فروید (۱۹۱۵-۱۹۱۷)
📌در این اپیزود از پادکست، به قلب نظریهی رؤیا در روانکاوی فرویدی میرویم؛ جایی که فروید از "کار رؤیا" dream work سخن میگوید – فرایندی پیچیده که افکار سرکوبشده را در قالب تصاویری رؤیایی، نمادین و گاه آشفته آشکار میسازد.
در این گفتار تحلیلی، با سه مکانیزم اصلی کار رؤیا (تراکم، جابهجایی، تصویرسازی) آشنا میشویم و رؤیا را بهمثابه زبان ناخودآگاه و ساختاری کودکانه بازخوانی میکنیم.
از عقدهی ادیپ و زندگی جنسی کودکان تا شرارتهای رؤیایی و تضادهای نمادین – همه و همه در این اپیزود بررسی میشوند تا به یک پرسش بنیادین پاسخ دهیم: چرا رؤیاهای ما گاهی ترسناک، گمراهکننده و در عین حال پرمعنا هستند؟
برای شرکت در جلسات «خوانش خط به خط» این درس گفتارها پیام دهید ...
متون فروید را باید کلمه به کلمه و علاقه خواند و این خوانش ها صرفاً جهت آشنایی شما با فروید و خط فکری ایشان میباشد..
https://youtu.be/aBFLkZK_4tw
YouTube
فرایند ساخت رویا و شرارت های کودکانه اش؛ خوانشی از درس گفتار های مقدماتی زیگموند فروید (۱۹۱۵-۱۹۱۷)
در این اپیزود از پادکست، به قلب نظریهی رؤیا در روانکاوی فرویدی میرویم؛ جایی که فروید از "کار رؤیا" dream work سخن میگوید – فرایندی پیچیده که افکار سرکوبشده را در قالب تصاویری رؤیایی، نمادین و گاه آشفته آشکار میسازد.
در این گفتار تحلیلی، با سه مکانیزم…
در این گفتار تحلیلی، با سه مکانیزم…
❤7
Forwarded from رانه (Kiumars Reyhani)
بروس فینک در شرح یکی از مقالات کتاب نوشتارها لکان مینویسد:
«...بدین قرار چنین مینماید که معنا، از مکانی که پرانمایه (دال) در آن واقع شده، یا ساختاری که در آن عمل میکند، تولید میشود. معنا در یک جمله یا مجموعهای (زنجیرهای) از جملات سماجت میورزد بدون اینکه بتوانیم دقیقا تعیین کنیم دقیقا کدام عنصر یا کلمه، آن معنا را تولید میکند: این ترکیب آن عناصر در نظم و ترتیبی خاص است که مولد معنایی تکین است که قابل رهگیری به هیچیک از آن کلمات نیست. به عبارت دیگر، کل (معنا) بزرگتر از مجموع اجزا (معنای تک به تک هر یک از عناصر یا کلمات) است. علاوه بر این معنایی هم که هر جزء به دوش میکشد میتواند عمیقأ فردی باشد: کافی است به یاد بیاوریم که «اسب» آن معنایی را که برای هانس کوچولو داشته، برای ما ندارد.»
«...بدین قرار چنین مینماید که معنا، از مکانی که پرانمایه (دال) در آن واقع شده، یا ساختاری که در آن عمل میکند، تولید میشود. معنا در یک جمله یا مجموعهای (زنجیرهای) از جملات سماجت میورزد بدون اینکه بتوانیم دقیقا تعیین کنیم دقیقا کدام عنصر یا کلمه، آن معنا را تولید میکند: این ترکیب آن عناصر در نظم و ترتیبی خاص است که مولد معنایی تکین است که قابل رهگیری به هیچیک از آن کلمات نیست. به عبارت دیگر، کل (معنا) بزرگتر از مجموع اجزا (معنای تک به تک هر یک از عناصر یا کلمات) است. علاوه بر این معنایی هم که هر جزء به دوش میکشد میتواند عمیقأ فردی باشد: کافی است به یاد بیاوریم که «اسب» آن معنایی را که برای هانس کوچولو داشته، برای ما ندارد.»
👏1
خبرها بیرون از ما میچرخند،
اما اضطراب، ترس، و بیپناهی، درونِ ما خانه میکنند.
«اسرائیل به ایران حمله کرده و چند منطقه مسکونی تخریب شده »
و ما، پیش از آنکه تحلیلگر باشیم، انسانیم. با بدنی که میلرزد، با ذهنی که میخواهد بفهمد چه میگذرد.
اگر دلتان میخواهد یا نیاز دارید، از احوالتان بنویسید.
کجا هستید؟ چه حسی دارید؟ در تنتان چه میگذرد؟
گاه همین نوشتن، آغاز بازیابی است....
امید که خوب باشید...
اما اضطراب، ترس، و بیپناهی، درونِ ما خانه میکنند.
«اسرائیل به ایران حمله کرده و چند منطقه مسکونی تخریب شده »
و ما، پیش از آنکه تحلیلگر باشیم، انسانیم. با بدنی که میلرزد، با ذهنی که میخواهد بفهمد چه میگذرد.
اگر دلتان میخواهد یا نیاز دارید، از احوالتان بنویسید.
کجا هستید؟ چه حسی دارید؟ در تنتان چه میگذرد؟
گاه همین نوشتن، آغاز بازیابی است....
امید که خوب باشید...
❤28👍1🙏1
#لکان به ما آموخت که سوژهی انسانی هرگز تمام نیست؛ او حول یک فقدان بنیادین شکل میگیرد، و آنچه «واقع» مینامیم، چیزی جز تجلی این فقدان نیست.
در میدان جنگ اما، آنچه میجنگد، اغلب خود سوژه نیست، «فانتزیهایی» ست که جای فقدان را پر میکنند:
فانتزی قدرت مطلق، فانتزی تمامیت، فانتزی کنترل واقعیت.
و این فانتزیها، وقتی با ابزار سیاست و تکنولوژی همدست میشوند؛
بهجای ساختن معنا، ویرانی میآفرینند.
ما با کودکانی(دو کودک سلوک ) مواجهایم که وارد زبان شدهاند، اما هرگز از فانتزیِ تملک دیگری بیرون نیامدهاند؛ و حالا، این سوژههای ناپختهی قدرت، در میدانِ واقع، موشک پرتاب میکنند تا خلا نمادینشان را پر کنند.
@psychoanalysis_classical
در میدان جنگ اما، آنچه میجنگد، اغلب خود سوژه نیست، «فانتزیهایی» ست که جای فقدان را پر میکنند:
فانتزی قدرت مطلق، فانتزی تمامیت، فانتزی کنترل واقعیت.
و این فانتزیها، وقتی با ابزار سیاست و تکنولوژی همدست میشوند؛
بهجای ساختن معنا، ویرانی میآفرینند.
ما با کودکانی(دو کودک سلوک ) مواجهایم که وارد زبان شدهاند، اما هرگز از فانتزیِ تملک دیگری بیرون نیامدهاند؛ و حالا، این سوژههای ناپختهی قدرت، در میدانِ واقع، موشک پرتاب میکنند تا خلا نمادینشان را پر کنند.
@psychoanalysis_classical
❤17👏9👎2
Forwarded from امیر کدیور|درمانگر تحلیلی
انشیتین و فروید.pdf
759 KB
چرا جنگ؟
بررسی روانشناسانه پدیده جنگ
مکاتبات آلبرت اینشتین و زیگموند فروید
ترجمه : خسرو ناقد
@amirkadivar17
بررسی روانشناسانه پدیده جنگ
مکاتبات آلبرت اینشتین و زیگموند فروید
ترجمه : خسرو ناقد
@amirkadivar17
❤11👍1
در آغوش مرگ زیستهام...
برای فرشتهیی که تاریکی را شناخت
از مرگ برگشتم
نه چون فاتحی با تاج پیروزی، چون گمشدهای که عمق تاریکی را، با جان خویش دید.
در آن سوی مرزها نه نوری بود، نه وعدهای از رهایی...
تنها پژواک سکوت خودم بود ، که دیوارهای نبودن را خراش میداد.
آنجا، "من" از من تهی شد تا "هستی" بینقاب، بینقشه،رخ بنماید....
و بازگشتم، با حیرتی از زندگی، که چهسان در هر دم، در هر زخم، میتوان زیست…
اگر بگذاری فرو بروی، اگر بگذاری بمیری.
اکنون من هر صبح را آغاز نمیدانم،
ادامهی مرگ میدانم....
هر شب را پایان نمیدانم،
فرصتی دیگر برای صادق بودن در برابر نیستی میدانم...
در آینهی خالیِ نبودن
چشم دوختم به خویش، به صورتم،
به تهیخانهای که سالها خودم را در آن پنهان کرده بودم.
من مرگ را زندگی کردم ،نه چون پایانِ یک قصه، که چون اتاقی تاریک
که درِ آن از درون بسته میشود.
آنجا، زمان نمیگذشت، تن معنا نداشت،
و صدا، تنها فریاد نوزادی بود که هیچگاه گریه نکرد.
در آغوش مرگ، خود را دیدم، برهنه از نقاب، بیدفاع از داستانهایی که سالها بافته بودم تا نجات یابم.
و آنجا بود که فهمیدم:
نجات، افسانهایست که روان برای فرار از حقیقت میگوید...
و حقیقت؟
حقیقت این است:
تو تنهايی.
و این، آغاز است ...
آغاز زندگی
برگشتم، با حیرت...
به سان آنکه از رؤیایی بیزمان ، درونِ زهدانِ تاریک،برای بار دوم متولد میشود.
حالا هر نفس، هر زخم، هر اندوه نوریست که از مرگ میتابد.
من دیگر زنده نیستم، من دیگر نمیمیرم
من مرگ را زندگی کردم....
فرشتهای کنارم نشسته بود، با بالهایی سوخته،برای شهادت دادن ...
او گفت: «از این عبور کن، برای دیدن آنچه هست.»
و آنجا، در دل تاریکی، نه نوری آمد، نه وعدهای. فقط من بودم و فرشتهام، و تنهایی مطلقی ، که دیگر ترسناک نبود.
از مرگ برگشتم....
چنان حاملِ فهمی دیگر: هر زیستنِ راستین،
نوعی مردن است... و هر مرگی در آغوش گرفته شود، دروازهایست به حقیقتی بینقاب.
من مرگ را زندگی کردم....
و حالا هر گامی که برمیدارم
صدای فرشتهایست که میگوید: «تو دیگر از حقیقت نمیگریزی»
«و شاید این حقیقت بود که زیسته ام...»
#تجربهی_روزهای_جنگ
#مرگ #ترومای_جمعی
@psychoanalysis_classical
برای فرشتهیی که تاریکی را شناخت
از مرگ برگشتم
نه چون فاتحی با تاج پیروزی، چون گمشدهای که عمق تاریکی را، با جان خویش دید.
در آن سوی مرزها نه نوری بود، نه وعدهای از رهایی...
تنها پژواک سکوت خودم بود ، که دیوارهای نبودن را خراش میداد.
آنجا، "من" از من تهی شد تا "هستی" بینقاب، بینقشه،رخ بنماید....
و بازگشتم، با حیرتی از زندگی، که چهسان در هر دم، در هر زخم، میتوان زیست…
اگر بگذاری فرو بروی، اگر بگذاری بمیری.
اکنون من هر صبح را آغاز نمیدانم،
ادامهی مرگ میدانم....
هر شب را پایان نمیدانم،
فرصتی دیگر برای صادق بودن در برابر نیستی میدانم...
در آینهی خالیِ نبودن
چشم دوختم به خویش، به صورتم،
به تهیخانهای که سالها خودم را در آن پنهان کرده بودم.
من مرگ را زندگی کردم ،نه چون پایانِ یک قصه، که چون اتاقی تاریک
که درِ آن از درون بسته میشود.
آنجا، زمان نمیگذشت، تن معنا نداشت،
و صدا، تنها فریاد نوزادی بود که هیچگاه گریه نکرد.
در آغوش مرگ، خود را دیدم، برهنه از نقاب، بیدفاع از داستانهایی که سالها بافته بودم تا نجات یابم.
و آنجا بود که فهمیدم:
نجات، افسانهایست که روان برای فرار از حقیقت میگوید...
و حقیقت؟
حقیقت این است:
تو تنهايی.
و این، آغاز است ...
آغاز زندگی
برگشتم، با حیرت...
به سان آنکه از رؤیایی بیزمان ، درونِ زهدانِ تاریک،برای بار دوم متولد میشود.
حالا هر نفس، هر زخم، هر اندوه نوریست که از مرگ میتابد.
من دیگر زنده نیستم، من دیگر نمیمیرم
من مرگ را زندگی کردم....
فرشتهای کنارم نشسته بود، با بالهایی سوخته،برای شهادت دادن ...
او گفت: «از این عبور کن، برای دیدن آنچه هست.»
و آنجا، در دل تاریکی، نه نوری آمد، نه وعدهای. فقط من بودم و فرشتهام، و تنهایی مطلقی ، که دیگر ترسناک نبود.
از مرگ برگشتم....
چنان حاملِ فهمی دیگر: هر زیستنِ راستین،
نوعی مردن است... و هر مرگی در آغوش گرفته شود، دروازهایست به حقیقتی بینقاب.
من مرگ را زندگی کردم....
و حالا هر گامی که برمیدارم
صدای فرشتهایست که میگوید: «تو دیگر از حقیقت نمیگریزی»
«و شاید این حقیقت بود که زیسته ام...»
#تجربهی_روزهای_جنگ
#مرگ #ترومای_جمعی
@psychoanalysis_classical
❤7
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
نظر شما چیه ؟
دوگانهی «شاهی/آخوندی» نوعی تفکر صفر و یکیست.
در روانکاوی، این نوع سادهسازی بیشتر دفاعیست
و تلاشی برای فرار از پیچیدگی واقعیت است
هویت جمعی ما خاکستریست؛ آغشته به رنج، تناقض و پرسش.
این وضعیت، نشانهی آشفتگیِ فکری نیست، پیامد زیستن در جهانیست که پیوسته معنا را از ما دریغ کرده است.
روان انسان در شرایط تروما، تمایل دارد برای بازیابی حس کنترل، جهان را ساده کند:
"یا اینی، یا آنی."
"یا سیاهی، یا سپیدی."
این نوع تفکر، در روانکاوی، دفاع اسپلتی (Splitting) نام دارد؛
سازوکاری اولیه که کودک در برابر اضطرابِ ناتوانکننده از آن استفاده میکند، و جامعهای که در اضطراب مزمن تاریخی گرفتار باشد، به همین الگو پناه میبرد.
اما بلوغ روانی و فکری، یعنی تابآوردن پیچیدگی.
جامعهای که هویتش بر زخمها، ترسها و سانسور بنا شده،
نمیتواند با دوگانههایی مثل "شاهی/آخوندی" فهمیده شود.
هویت ایرانی، تاریخیست از پنهانکاری، وفاداری اجباری، و مبارزههای خاموش؛ از زنانگیِ سرکوبشده، از مردانی که احساس را دفن کردهاند، از نسلهایی که نه جنگ را خواستند، نه انقلاب را، اما همه را به دوش کشیدند.
در چنین شرایطی، تفکر دوقطبی، بیشتر نشان از رنجِ فکرنکرده دارد،
تا واقعبینی سیاسی یا شناخت هویت.
هویت ما، اگرچه زخمی، اما متکثر است؛
نه به دو قطب میگنجد، نه در قالبهای ازپیشساخته....
@psychoanalysis_classical
در روانکاوی، این نوع سادهسازی بیشتر دفاعیست
و تلاشی برای فرار از پیچیدگی واقعیت است
هویت جمعی ما خاکستریست؛ آغشته به رنج، تناقض و پرسش.
این وضعیت، نشانهی آشفتگیِ فکری نیست، پیامد زیستن در جهانیست که پیوسته معنا را از ما دریغ کرده است.
روان انسان در شرایط تروما، تمایل دارد برای بازیابی حس کنترل، جهان را ساده کند:
"یا اینی، یا آنی."
"یا سیاهی، یا سپیدی."
این نوع تفکر، در روانکاوی، دفاع اسپلتی (Splitting) نام دارد؛
سازوکاری اولیه که کودک در برابر اضطرابِ ناتوانکننده از آن استفاده میکند، و جامعهای که در اضطراب مزمن تاریخی گرفتار باشد، به همین الگو پناه میبرد.
اما بلوغ روانی و فکری، یعنی تابآوردن پیچیدگی.
جامعهای که هویتش بر زخمها، ترسها و سانسور بنا شده،
نمیتواند با دوگانههایی مثل "شاهی/آخوندی" فهمیده شود.
هویت ایرانی، تاریخیست از پنهانکاری، وفاداری اجباری، و مبارزههای خاموش؛ از زنانگیِ سرکوبشده، از مردانی که احساس را دفن کردهاند، از نسلهایی که نه جنگ را خواستند، نه انقلاب را، اما همه را به دوش کشیدند.
در چنین شرایطی، تفکر دوقطبی، بیشتر نشان از رنجِ فکرنکرده دارد،
تا واقعبینی سیاسی یا شناخت هویت.
هویت ما، اگرچه زخمی، اما متکثر است؛
نه به دو قطب میگنجد، نه در قالبهای ازپیشساخته....
@psychoanalysis_classical
👍18❤5👏2👎1
میل همیشه در رابطه با میل دیگریست.
ما در پی میل دیدهشدن در چشم دیگری هستیم ؛ حتی اگر دیدهشدن، با تحقیر یا هشدار اخلاقی همراه باشد ...
حتی اگر بگوییم «من میخوام فقط برای خودم زندگی کنم»، باز هم در برابر «دیگری» ایستادهایم. حتی نفیِ دیگری، واکنشی به دیگریست. لکان میگه: «مستقلترین میلها هم، همیشه در افقِ میلِ دیگری شکل گرفتهاند.»
پس ساختار میل ما در زبان و در مواجهه با دیگری شکل میگیرد .
در واقع میل از دلِ فقدان به وجود میاد،
و این فقدان، در جایگاهِ دیگری، قانون، یا زبان، ساخته شده...
@psychoanalysis_classical
👏11❤3👍1🙏1
گفتمان ارباب در روان کاوی یعنی چه؟
در این گفتمان، رواندرمانگر به شکل پنهان یا آشکار خود را در جایگاه «S1» (دال اصلی، فرماندهنده) قرار میدهد، نسخه میدهد: «باید این کار را بکنی.»
معنا تحمیل میکند: «تو این مشکل را داری چون پدرت/ مادرت فلان کار را کرد.»
میل را جهت میدهد: «هدفت باید این باشد که به فلانجا برسی.»
سوژه (مراجع) در این وضعیت به یک «ابژهی اصلاح» یا «دانشآموز درمانی» تبدیل میشود، او باید کسی شود که خودش باید معنا بسازد. و این گونه در گفتمان ارباب گیر میکند و میلش در حاشیه قرار میگیرد، و دانایی از بالا به او القا میشود...
۱/...
#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
در این گفتمان، رواندرمانگر به شکل پنهان یا آشکار خود را در جایگاه «S1» (دال اصلی، فرماندهنده) قرار میدهد، نسخه میدهد: «باید این کار را بکنی.»
معنا تحمیل میکند: «تو این مشکل را داری چون پدرت/ مادرت فلان کار را کرد.»
میل را جهت میدهد: «هدفت باید این باشد که به فلانجا برسی.»
سوژه (مراجع) در این وضعیت به یک «ابژهی اصلاح» یا «دانشآموز درمانی» تبدیل میشود، او باید کسی شود که خودش باید معنا بسازد. و این گونه در گفتمان ارباب گیر میکند و میلش در حاشیه قرار میگیرد، و دانایی از بالا به او القا میشود...
۱/...
#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
👍4👏3
در گفتمان روانکاو، روانکاو در جایگاه ابژهی کوچک میل (a) مینشیند. «کسی» است که با حضور فعال و سکوتی دقیق، به سوژه امکان میدهد تا میل خود را بشنود، مسیر خودش را کشف کند، و با فقدان بنیادینش روبهرو شود. در واقع ؛
معنا از خودِ سوژه زاده میشود..
دانایی برای سوژه ساخته میشود و هیچ گونه انتقال دانایی صورت نمیگیرد .…
تنظیم یا جهتدهی میل از طرف روانکاو صورت نمیپذیرد و میل خودش ظهور میکند...
فقدان ، پر نمیشود ، شنیده میشود...
۲/...
#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
معنا از خودِ سوژه زاده میشود..
دانایی برای سوژه ساخته میشود و هیچ گونه انتقال دانایی صورت نمیگیرد .…
تنظیم یا جهتدهی میل از طرف روانکاو صورت نمیپذیرد و میل خودش ظهور میکند...
فقدان ، پر نمیشود ، شنیده میشود...
۲/...
#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
👍5👏3🕊1
روانکاو هیچ چیز را از پیش نمیداند؛ حتی در مورد «تشخیص». نه اینکه نفهمد، در واقع باید ادعای فهم را به تعویق بیاندازد.
او نمیگوید ( مثلا) «تو دچار اضطراب جدایی شدی» یا« در مرحله همذات پنداری نرسیدی» و....؛ منتظر میماند سوژه خود این مسئله را در زبانش بیرون بیاورد.
۳/...
#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
او نمیگوید ( مثلا) «تو دچار اضطراب جدایی شدی» یا« در مرحله همذات پنداری نرسیدی» و....؛ منتظر میماند سوژه خود این مسئله را در زبانش بیرون بیاورد.
۳/...
#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
👍7👏3❤2
سکوت روانکاو، فضا را برای گفتن باز میکند. این سکوت، موضعی خنثی نیست؛ پر از توجه و «میلِ به شنیدن» است. سکوت، جای دالِ ارباب را خالی میگذارد، تا دالهای مراجع سر برآورند.
پس سکوت فقط حرف نزدن نیست
یکی از عناصر مهم روند روانکاوی ست
۴/...
#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
پس سکوت فقط حرف نزدن نیست
یکی از عناصر مهم روند روانکاوی ست
۴/...
#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
👍6👏4
روانکاو مدعی کامل بودن نیست. نجاتبخش، مرشد، یا راهبر نیست. او خودش نیز انسانیست ناقص، با میل، با نقطهی کور، و با محدودیت. این فقدان را پنهان نمیکند، اما آن را به سوژه تحمیل هم نمیکند.
۵
#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
۵
#درباب_روانکاو
@psychoanalysis_classical
👏9❤3👍2🔥2🙏1
روانکاو به تکرار گوش میسپارد...
روانکاو هنگام شنیدن، ذهنی دوگانه دارد: با یک گوش به صدای بیمار گوش میدهد و با گوش دیگر به زمزمههای تکرار.
هر سمپتوم، داستانیست که بارها در زندگی روانی تکرار شده؛ اما آنچه ما میبینیم، آخرین حلقهی زنجیره است.
اولینبارِ بروز رنج، جایی در گذشته، با نیرویی سهمگین در روان نقش بسته و هنوز هم بازمیگردد...
در قالب اندوه، حملههای اضطراب یا دردهای بینام.
روانکاو به جزئیات توجه میکند:
کجا رخ داده؟ چه ساعتی؟ در تنهایی یا حضور کسی؟ چه حالتی در بدن بوده؟
همهی این نشانهها، دروازههایی به سوی جهان درونی بیمارند.
با حضور در صحنهی سمپتوم، روانکاو تلاش میکند خود را به تجربهی احساسیای نزدیک کند که شاید سالها پیش، در سکوتی عمیق، بر جان بیمار گذشته؛ احساسی که هنوز زنده است، حتی اگر نامی نداشته باشد.
روانکاوی، گوشدادن به تکرار است ،تا از خلال آن، صدای ناخودآگاه شنیده شود...
نقل به مضمون از نازیو
@psychoanalysis_classical
روانکاو هنگام شنیدن، ذهنی دوگانه دارد: با یک گوش به صدای بیمار گوش میدهد و با گوش دیگر به زمزمههای تکرار.
هر سمپتوم، داستانیست که بارها در زندگی روانی تکرار شده؛ اما آنچه ما میبینیم، آخرین حلقهی زنجیره است.
اولینبارِ بروز رنج، جایی در گذشته، با نیرویی سهمگین در روان نقش بسته و هنوز هم بازمیگردد...
در قالب اندوه، حملههای اضطراب یا دردهای بینام.
روانکاو به جزئیات توجه میکند:
کجا رخ داده؟ چه ساعتی؟ در تنهایی یا حضور کسی؟ چه حالتی در بدن بوده؟
همهی این نشانهها، دروازههایی به سوی جهان درونی بیمارند.
با حضور در صحنهی سمپتوم، روانکاو تلاش میکند خود را به تجربهی احساسیای نزدیک کند که شاید سالها پیش، در سکوتی عمیق، بر جان بیمار گذشته؛ احساسی که هنوز زنده است، حتی اگر نامی نداشته باشد.
روانکاوی، گوشدادن به تکرار است ،تا از خلال آن، صدای ناخودآگاه شنیده شود...
نقل به مضمون از نازیو
@psychoanalysis_classical
👍6❤5🔥2❤🔥1
سه صورت بازگشت گذشته در روان انسان
گذشته همیشه در اکنون بازمیگردد. این بازگشت میتواند سه شکل به خود بگیرد:
۱. بازگشت آگاهانه (یادآوری):
خاطرهای از گذشته در ذهن ما ظاهر میشود؛ تصویری، صدایی یا حسی که آگاهانه به یاد میآوریم. اما این خاطره همواره بازسازیشده و تحریفشده است، چون اکنون به عنوان یک عدسی ادراکی، گذشته را دگرگون میکند. پس خاطره، گذشتهای نیست که بوده، بلکه گذشتهایست که اکنون ساخته میشود.
۲. بازگشت در اعمال سالم (تکرار سالم):
در این حالت، گذشته در انتخابها و رفتارهای مهم ما وارد میشود. ما بدون آگاهی از علت، تصمیمهایی میگیریم که در واقع پژواک تجربههای پیشیناند. انتخاب شریک عاطفی، مسیر شغلی یا سبک زندگی ممکن است بازگشت همان الگوهای قدیمی باشد که اکنون در قالبی تازه تکرار میشوند. این نوع تکرار، با رانههای زندگی همراستا است؛ پیوستگی ایجاد میکند، ما را منسجم میسازد و به رشدمان کمک میکند.
3. بازگشت در اعمال بیمارگونه (تکرار تروماتیک):
اینجا گذشتهای تروماتیک که ابتدا از خود دور و پس رانده شده، با فشار بازمیگردد. خودش را از راه تکرارهای وسواسگونه، اجبارهای رفتاری و سمپتومها ابراز میکند. این تکرار با رانههای مرگ همراستاست و به فروپاشی، جدایی و درد دامن میزند.
در روانکاوی، تکرارهای ناخودآگاهِ گذشته، چه در قالب رفتارهای سازنده، چه در شکل سمپتوماتیک، نشانههایی از گذشتهای فعالاند. تفاوت این دو در چگونگی مواجهه سوژه با گذشته است: در تکرار سالم، گذشته در اکنون ادغام میشود؛ در تکرار بیمارگون، گذشته به شیوهای خشونتآمیز به اکنون تحمیل میشود.
نقل به مضمون از نازیو
@psychoanalysis_classical
گذشته همیشه در اکنون بازمیگردد. این بازگشت میتواند سه شکل به خود بگیرد:
۱. بازگشت آگاهانه (یادآوری):
خاطرهای از گذشته در ذهن ما ظاهر میشود؛ تصویری، صدایی یا حسی که آگاهانه به یاد میآوریم. اما این خاطره همواره بازسازیشده و تحریفشده است، چون اکنون به عنوان یک عدسی ادراکی، گذشته را دگرگون میکند. پس خاطره، گذشتهای نیست که بوده، بلکه گذشتهایست که اکنون ساخته میشود.
۲. بازگشت در اعمال سالم (تکرار سالم):
در این حالت، گذشته در انتخابها و رفتارهای مهم ما وارد میشود. ما بدون آگاهی از علت، تصمیمهایی میگیریم که در واقع پژواک تجربههای پیشیناند. انتخاب شریک عاطفی، مسیر شغلی یا سبک زندگی ممکن است بازگشت همان الگوهای قدیمی باشد که اکنون در قالبی تازه تکرار میشوند. این نوع تکرار، با رانههای زندگی همراستا است؛ پیوستگی ایجاد میکند، ما را منسجم میسازد و به رشدمان کمک میکند.
3. بازگشت در اعمال بیمارگونه (تکرار تروماتیک):
اینجا گذشتهای تروماتیک که ابتدا از خود دور و پس رانده شده، با فشار بازمیگردد. خودش را از راه تکرارهای وسواسگونه، اجبارهای رفتاری و سمپتومها ابراز میکند. این تکرار با رانههای مرگ همراستاست و به فروپاشی، جدایی و درد دامن میزند.
در روانکاوی، تکرارهای ناخودآگاهِ گذشته، چه در قالب رفتارهای سازنده، چه در شکل سمپتوماتیک، نشانههایی از گذشتهای فعالاند. تفاوت این دو در چگونگی مواجهه سوژه با گذشته است: در تکرار سالم، گذشته در اکنون ادغام میشود؛ در تکرار بیمارگون، گذشته به شیوهای خشونتآمیز به اکنون تحمیل میشود.
نقل به مضمون از نازیو
@psychoanalysis_classical
👍5❤3👏1
تکرار بیمارگونه ( تروماتیک) چیست؟
تکرار بیمارگونه بازگشت اجباری گذشتهای تروماتیک است که در قالب سمپتوم یا عملِ بیاختیار در اکنون فوران میکند.
سوژه نمیخواهد به یاد بیاورد، میخواهد تروما را بازتجربه کند، بیآنکه بداند چرا.
در چنین تکراری، عاطفهای کور، خشونتآمیز و متناقض که در کودکی یا نوجوانی تجربه شده، دوباره در بزرگسالی بازمیگردد. این عاطفه ممکن است در دل صحنهای جنسی، پرخاشگرانه یا رهاکننده ثبت شده باشد. کودک در کانون این رخداد،قربانی، بازیگر یا شاهد بوده
آنچه در روان ثبت نمیشود، از طریق ژوئیسانس در بدن باقی میماند. ژوئیسانس انجماد عواطفیست که تجربه شدهاند، بیآنکه به سطح بازنمایی برسند. این عواطف در قالب ترس، نفرت، درد یا حتی لذت در بدن تهنشین میشوند، بیآنکه قابل فهم یا گفتن باشند.
کودکِ ترومادیده این عاطفه را برونگذاری میکند، یعنی آن را از قلمرو نمادین بیرون میاندازد. از همینجاست که ژوئیسانس، چون از بازنمایی محروم است، در بازگشتهای بعدی مهارناپذیر و ویرانگر ظاهر میشود.
تکرار بیمارگونه همان بازگشت ژوئیسانس است. بازگشتی سوزان و ناگهانی، که هر بار تنِ بزرگسال را با دهشت گذشتهاش از نو شعلهور میکند.
نقل به مضمون از نازیو
@psychoanalysis_classical
تکرار بیمارگونه بازگشت اجباری گذشتهای تروماتیک است که در قالب سمپتوم یا عملِ بیاختیار در اکنون فوران میکند.
سوژه نمیخواهد به یاد بیاورد، میخواهد تروما را بازتجربه کند، بیآنکه بداند چرا.
در چنین تکراری، عاطفهای کور، خشونتآمیز و متناقض که در کودکی یا نوجوانی تجربه شده، دوباره در بزرگسالی بازمیگردد. این عاطفه ممکن است در دل صحنهای جنسی، پرخاشگرانه یا رهاکننده ثبت شده باشد. کودک در کانون این رخداد،قربانی، بازیگر یا شاهد بوده
آنچه در روان ثبت نمیشود، از طریق ژوئیسانس در بدن باقی میماند. ژوئیسانس انجماد عواطفیست که تجربه شدهاند، بیآنکه به سطح بازنمایی برسند. این عواطف در قالب ترس، نفرت، درد یا حتی لذت در بدن تهنشین میشوند، بیآنکه قابل فهم یا گفتن باشند.
کودکِ ترومادیده این عاطفه را برونگذاری میکند، یعنی آن را از قلمرو نمادین بیرون میاندازد. از همینجاست که ژوئیسانس، چون از بازنمایی محروم است، در بازگشتهای بعدی مهارناپذیر و ویرانگر ظاهر میشود.
تکرار بیمارگونه همان بازگشت ژوئیسانس است. بازگشتی سوزان و ناگهانی، که هر بار تنِ بزرگسال را با دهشت گذشتهاش از نو شعلهور میکند.
نقل به مضمون از نازیو
@psychoanalysis_classical
👏7❤4👍1