هابز دریافت که سیالیت حالت طبیعی جهان است و نظم باید ایجاد شود تا در برابر امر طبیعی ایستادگی کند.... جامعه دیگر انعکاسی استعلایی از امری مقدر بیرونی و فراتر از خویش نیست که وجود را به صورت سلسله مراتبی سامان دهد بلکه اکنون موجودیتی اسمی دارد که دولت حاکم به آن نظم میدهد دولتی که بازنمود ساخته و پرداخته آن است.... چهل سال پس از مرگ الیزابت نظم نه به مثابه امری طبیعی بلکه به مثابه امری مصنوعی و ساخته دست بشر درک می شد که آشکارا سیاسی و اجتماعی بود..... نظم باید طراحی می شد تا در برابر چیزی که همه جا حی و حاضر بود یعنی سیلان و نوسان ایستادگی شود..... نظم چیزی مربوط به قدرت و قدرت چیزی مربوط به اراده و نیرو و محاسبه بود..... آنچه در کل این مفهوم پردازی از ایده جامعه نقش بنیادی داشت این عقیده بود که منافع عمومی همانند نظم، مخلوق بشر است.
زیگمونت باومن
اشارت پست مدرنیته
@Psychoanalysis_classical
زیگمونت باومن
اشارت پست مدرنیته
@Psychoanalysis_classical
❤3💔1
4aslravankavi.pdf
325.8 KB
چهار مفهوم اساسي در روانكاوي
سمینار يازدهم (۱۹۶۴ )
ژَك لَكان
گردآورنده: ژَك اَلَن ميلِر
ترجمه : دكتر كرامت موللي
@Psychoanalysis_classical
سمینار يازدهم (۱۹۶۴ )
ژَك لَكان
گردآورنده: ژَك اَلَن ميلِر
ترجمه : دكتر كرامت موللي
@Psychoanalysis_classical
👍2
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
#لکان @Psychoanalysis_classical
طبق نظر #لکان تفسیر در موقعیت تحلیلی، هدف کاملاً متفاوتی را دنبال میکند و بایستی به جای گره زدن یک معنی خاص به دنبال ارائه ی معانی متعددی باشد.من از عبارت «تطبیق»، برای اختصاص دادن یک معنی خاص در ایگو تحلیل شونده استفاده میکنم: تحلیل شونده می فهمد که تحلیل گر او و رؤیاهایش را به گونه ای خاص درک مینماید و تحلیل شونده سعی می کند تصویر شخصی خود را با دیدگاه تحلیل گر تطبیق دهد. تحلیل شونده تلاش می کند تا افکار آگاهانه ی خود درباره ی کیستی و چیستی خودش را بر پایه ی گفته های تحلیل گر تنظیم نماید.
در این قسمت تحلیل گر نقش دیگری بزرگ را ایفا می نماید. شنونده ای که تعیین کننده ی معانی گفته های تحلیل شونده است. تحلیل گر، نقش «دیگری بزرگ» را در ذهن تحلیل شونده ایفا نمی کند اما چنین نقشی را تصاحب می کند. از سوی دیگر، تحلیل گر برای قرار دادن خود در موضع لکانی بایستی هم نقش «دیگری بزرگ» را ایفا نماید که درخواست های ساده ی تحلیل شونده را طور دیگری می شنود و هم هنگام تفسیر از چنین نقشی کناره گیری نماید. ارائه ی معانی شفاف و قابل هضم به تحلیل شونده نوعی وابستگی ایجاد می کند که از میان برداشتن آن کار بسیار دشواری است تحلیل شونده در می یابد که «نیاز» ی دارد اما درخواست دریافت یک تفسیر را می نماید. تحلیل گر به عنوان تنها فرد آگاه شناخته می شود (گلدان پر از گل) در حالی که تحلیل شونده( یک گلدان خالی) چیزی را جز هر آنچه تحلیل گر به او انتقال میدهد نمی داند. هیچ مورد دیگری بیش از این نمی تواند میان تحلیل گر و تحلیل شونده، ارتباط والدین - کودک یا معلم - شاگردی برقرار نماید. هیچ موردی بیش از این نمی تواند وابستگی ایجاد نماید ....
دادن نقش کودک به تحلیل شونده درست از ابتدا و تبدیل شدن روند تحلیل به روندی با ساختار بی پایان فرزند پروری یا آموزشی؛ هیچ موردی سریع تر از این درخواستهای تحلیل شونده را تغذیه نمی کند. افتادن در : چرخه باطل درخواست توسط تحلیل شونده) و پاسخ (توسط تحلیل گر)؛ کنش و واکنش مسیری که در آن تحلیل شونده در نهایت تحلیل گر را به یک دور باطل دچار می سازد یکی از نشانه های معمول که اغلب بیانگر افتادن تحلیل گر در این مسیر است هنگامی است که وی زمان زیادی خارج از جلسه ی تحلیلی برای تفسیر صرف میکند تا چیزی برای ارائه دادن به تحلیل شونده در جلسه ی بعد داشته باشد تحلیل گر بایستی به جای دادن لقمه های حاضر و آماده از معانی - صرف نظر از اینکه این معانی میتوانند چقدر برجسته و روشنگرانه باشند -کنجکاوی تحلیل شونده را برانگیزد و باعث شود تا وی فرآیند تداعی معانی خود را در تحلیل آغاز نماید...
بروس فینک
@Psychoanalysis_classical
در این قسمت تحلیل گر نقش دیگری بزرگ را ایفا می نماید. شنونده ای که تعیین کننده ی معانی گفته های تحلیل شونده است. تحلیل گر، نقش «دیگری بزرگ» را در ذهن تحلیل شونده ایفا نمی کند اما چنین نقشی را تصاحب می کند. از سوی دیگر، تحلیل گر برای قرار دادن خود در موضع لکانی بایستی هم نقش «دیگری بزرگ» را ایفا نماید که درخواست های ساده ی تحلیل شونده را طور دیگری می شنود و هم هنگام تفسیر از چنین نقشی کناره گیری نماید. ارائه ی معانی شفاف و قابل هضم به تحلیل شونده نوعی وابستگی ایجاد می کند که از میان برداشتن آن کار بسیار دشواری است تحلیل شونده در می یابد که «نیاز» ی دارد اما درخواست دریافت یک تفسیر را می نماید. تحلیل گر به عنوان تنها فرد آگاه شناخته می شود (گلدان پر از گل) در حالی که تحلیل شونده( یک گلدان خالی) چیزی را جز هر آنچه تحلیل گر به او انتقال میدهد نمی داند. هیچ مورد دیگری بیش از این نمی تواند میان تحلیل گر و تحلیل شونده، ارتباط والدین - کودک یا معلم - شاگردی برقرار نماید. هیچ موردی بیش از این نمی تواند وابستگی ایجاد نماید ....
دادن نقش کودک به تحلیل شونده درست از ابتدا و تبدیل شدن روند تحلیل به روندی با ساختار بی پایان فرزند پروری یا آموزشی؛ هیچ موردی سریع تر از این درخواستهای تحلیل شونده را تغذیه نمی کند. افتادن در : چرخه باطل درخواست توسط تحلیل شونده) و پاسخ (توسط تحلیل گر)؛ کنش و واکنش مسیری که در آن تحلیل شونده در نهایت تحلیل گر را به یک دور باطل دچار می سازد یکی از نشانه های معمول که اغلب بیانگر افتادن تحلیل گر در این مسیر است هنگامی است که وی زمان زیادی خارج از جلسه ی تحلیلی برای تفسیر صرف میکند تا چیزی برای ارائه دادن به تحلیل شونده در جلسه ی بعد داشته باشد تحلیل گر بایستی به جای دادن لقمه های حاضر و آماده از معانی - صرف نظر از اینکه این معانی میتوانند چقدر برجسته و روشنگرانه باشند -کنجکاوی تحلیل شونده را برانگیزد و باعث شود تا وی فرآیند تداعی معانی خود را در تحلیل آغاز نماید...
بروس فینک
@Psychoanalysis_classical
👍5🤨2❤1
الیزابت، ستارهای فراموششده، با توهم بازگشت به بدن جوانتر، وارد چرخهای از میل و خودویرانگری میشود. او ابتدا در امر خیالی (Imaginary Order) زندگی میکند، جایی که بدن ایدهآلش و تصویر خود را همچنان جوان میداند. اما وقتی که بدن واقعیاش در حال فروپاشی است، دیگر نمیتواند فانتزی(توهم) را حفظ کند و امر نمادین (Symbolic Order) که همان قوانین جامعه ی سینما ، سن و هویت اجتماعیاش است، او را طرد میکند.
با نابودی فانتزی و بیاثر شدن امر نمادین، امر واقع (Real Order) بر او غلبه میکند. امر واقعی چیزی است که نمیتواند در زبان یا تصویر گنجانده شود؛ دقیقاً همان چیزی که او از آن وحشت دارد: مرگ، فساد بدن، و تبدیل شدن به یک ابژهی تهوعآور. وقتی که بدن جدیدش از هم میپاشد، او دیگر نه تصویری از خود دارد و نه جایی در نظام نمادین، او تنها باقیماندهای از یک میل بیمرز است که خودش را نابود کرده است.
و اما چیزی که توجه ام را در این فیلم جلب کرده بود نمادها و معناهای روانکاوانهی آنها بوده و نمادپردازی جالب فارژا (کارگردان) ست.
_دارو یا ماده ای که تزریق میشد، بازنمایی میل به یک "ابژهی a"؛ میل همیشه با یک فقدان همراه است. ابژهی کوچک a همان چیزی است که باعث ایجاد این حس فقدان میشود و در عین حال ما را وادار میکند که برای پر کردن این خلأ تلاش کنیم.
_ ۷ روز: در بسیاری از فرهنگها، عدد هفت نماد چرخهی تکامل و کمال است (مثل هفت روز آفرینش در ادیان ابراهیمی). در این فیلم، مصرف دارو دقیقاً هفت روز طول میکشد، که میتواند نشانهای از:یک چرخهی کامل تغییر و تحول باشد ، در طول هفت روز، بدن جدید جایگزین بدن قدیمی میشود.سوژه فکر میکند که در هفت روز به کمال خواهد رسید، اما در حقیقت، این هفت روز او را به نابودی میکشاند.
_ چشمهای باز در کالبد اصلی،بازگشت نگاه امر واقعی؛ سوژهای که دیگر نمیتواند خودش را در تصویر بدن جدید فریب دهد، و در نهایت مجبور به مواجهه با حقیقت است.
امر واقعی چیزی است که از سیستم نمادین فرار میکند و بهعنوان یک اختلال حسی و فیزیکی بر سوژه تحمیل میشود. در این فیلم، وقتی که بدن شروع به تغییر میکند، صداها غیرعادی برجسته میشوند،مثل:
صدای کشیده شدن پوست، بخیه زدن زخم ، شکستن یا ترک خوردن چیزی در بدن.
این تأکید حسی باعث میشود که بیننده خود را بیش از حد درگیر "بافت بدن" کند، و این همان مواجهه با امر واقعی است که از کنترل خارج شده است.
_ زومهای شدید تجزیهی سوژه و از هم پاشیدن بدن را به تصویر میکشد.
در مرحلهی آینهای لکان، سوژه بدن خود را بهعنوان یک کل منسجم میبیند، اما در این فیلم، زومهای شدید بهگونهای انجام میشوند که بدن دیگر یک کلیت منسجم نیست، بلکه مجموعهای از بخشهای جداشده و تکهتکه است.
زومهای افراطی بر چینهای پوست، چشم، دهان یا زخمها نشان میدهند که سوژه دیگر یک "منِ یکپارچه" ندارد.
این تکنیک به بیننده احساس بیگانگی با بدن میدهد، همانطور که شخصیت اصلی هم بهتدریج با بدن خود بیگانه میشود.
_ راهروی منتهی به حمام؛فضای برزخی بین امر خیالی و امر واقعی؛ جایی که سوژه هر بار از طریق "دارو" به بدن جدید میرود، اما این مسیر، مسیری به سوی زوال است.(تاریک وخالی)
_شخص پشت تلفن نمایندهی امر نمادین؛ صدایی که ساختار را کنترل میکند، قوانین را دیکته میکند، اما هرگز چهره ندارد ، نمادی از دیگری بزرگ بود
لحظهی هیولا شدن, بازنمایی امر واقعی محض؛ سوژهای که تمام پیوندهایش با امر خیالی و نمادین قطع شده، دیگر نه سوژه است و نه ابژه،فقط یک موجودیت خام و بیمعنا.
_عدد 503 در فیلم میتواند نمایانگر کد خطای 503 (Service Unavailable) باشد؛ نماد سوژهای که از سیستم حذف شده اما هنوز امید بازگشت دارد .
در واقع الیزابت نمونهای از سوژهای است که در تلاش برای رسیدن به میل اش، تمام نقاط پیوند خود را از دست میدهد. او دیگر نمیتواند خود را در امر خیالی بازشناسد، امر نمادین هم او را پس میزند، و در نهایت، امر واقعی او را میبلعد. این دقیقاً همان ازهمگسیختگی گره برومه است: نقطهای که هیچ چیز سوژه را در جای خود نگه نمیدارد و او به یک تودهی نامتعین تبدیل میشود.
فیلم تصویری هوشمندانه از این فروپاشی ارائه میدهد، اما گاهی با عینی کردن بیشازحد امر واقعی، قدرت تأثیرگذاریاش را کاهش میدهد.
امر واقعی دقیقاً به این دلیل ترسناک است که هرگز بهطور کامل قابلتصویر نیست. اما در این فیلم، در لحظاتی، امر واقعی بیش از حد به شکلی بصری و ملموس نمایش داده میشود، تا جایی که به جای ترس عمیق روانکاوانه، گاهی صرفاً تبدیل به یک "وحشت بدنی" میشود.این باعث میشود که پایان فیلم بهجای ایجاد یک گسست واقعی در ذهن مخاطب، بیشتر به یک نمایش اغراقشده از فروپاشی جسمی شبیه شود.
@Psychoanalysis_classical
با نابودی فانتزی و بیاثر شدن امر نمادین، امر واقع (Real Order) بر او غلبه میکند. امر واقعی چیزی است که نمیتواند در زبان یا تصویر گنجانده شود؛ دقیقاً همان چیزی که او از آن وحشت دارد: مرگ، فساد بدن، و تبدیل شدن به یک ابژهی تهوعآور. وقتی که بدن جدیدش از هم میپاشد، او دیگر نه تصویری از خود دارد و نه جایی در نظام نمادین، او تنها باقیماندهای از یک میل بیمرز است که خودش را نابود کرده است.
و اما چیزی که توجه ام را در این فیلم جلب کرده بود نمادها و معناهای روانکاوانهی آنها بوده و نمادپردازی جالب فارژا (کارگردان) ست.
_دارو یا ماده ای که تزریق میشد، بازنمایی میل به یک "ابژهی a"؛ میل همیشه با یک فقدان همراه است. ابژهی کوچک a همان چیزی است که باعث ایجاد این حس فقدان میشود و در عین حال ما را وادار میکند که برای پر کردن این خلأ تلاش کنیم.
_ ۷ روز: در بسیاری از فرهنگها، عدد هفت نماد چرخهی تکامل و کمال است (مثل هفت روز آفرینش در ادیان ابراهیمی). در این فیلم، مصرف دارو دقیقاً هفت روز طول میکشد، که میتواند نشانهای از:یک چرخهی کامل تغییر و تحول باشد ، در طول هفت روز، بدن جدید جایگزین بدن قدیمی میشود.سوژه فکر میکند که در هفت روز به کمال خواهد رسید، اما در حقیقت، این هفت روز او را به نابودی میکشاند.
_ چشمهای باز در کالبد اصلی،بازگشت نگاه امر واقعی؛ سوژهای که دیگر نمیتواند خودش را در تصویر بدن جدید فریب دهد، و در نهایت مجبور به مواجهه با حقیقت است.
امر واقعی چیزی است که از سیستم نمادین فرار میکند و بهعنوان یک اختلال حسی و فیزیکی بر سوژه تحمیل میشود. در این فیلم، وقتی که بدن شروع به تغییر میکند، صداها غیرعادی برجسته میشوند،مثل:
صدای کشیده شدن پوست، بخیه زدن زخم ، شکستن یا ترک خوردن چیزی در بدن.
این تأکید حسی باعث میشود که بیننده خود را بیش از حد درگیر "بافت بدن" کند، و این همان مواجهه با امر واقعی است که از کنترل خارج شده است.
_ زومهای شدید تجزیهی سوژه و از هم پاشیدن بدن را به تصویر میکشد.
در مرحلهی آینهای لکان، سوژه بدن خود را بهعنوان یک کل منسجم میبیند، اما در این فیلم، زومهای شدید بهگونهای انجام میشوند که بدن دیگر یک کلیت منسجم نیست، بلکه مجموعهای از بخشهای جداشده و تکهتکه است.
زومهای افراطی بر چینهای پوست، چشم، دهان یا زخمها نشان میدهند که سوژه دیگر یک "منِ یکپارچه" ندارد.
این تکنیک به بیننده احساس بیگانگی با بدن میدهد، همانطور که شخصیت اصلی هم بهتدریج با بدن خود بیگانه میشود.
_ راهروی منتهی به حمام؛فضای برزخی بین امر خیالی و امر واقعی؛ جایی که سوژه هر بار از طریق "دارو" به بدن جدید میرود، اما این مسیر، مسیری به سوی زوال است.(تاریک وخالی)
_شخص پشت تلفن نمایندهی امر نمادین؛ صدایی که ساختار را کنترل میکند، قوانین را دیکته میکند، اما هرگز چهره ندارد ، نمادی از دیگری بزرگ بود
لحظهی هیولا شدن, بازنمایی امر واقعی محض؛ سوژهای که تمام پیوندهایش با امر خیالی و نمادین قطع شده، دیگر نه سوژه است و نه ابژه،فقط یک موجودیت خام و بیمعنا.
_عدد 503 در فیلم میتواند نمایانگر کد خطای 503 (Service Unavailable) باشد؛ نماد سوژهای که از سیستم حذف شده اما هنوز امید بازگشت دارد .
در واقع الیزابت نمونهای از سوژهای است که در تلاش برای رسیدن به میل اش، تمام نقاط پیوند خود را از دست میدهد. او دیگر نمیتواند خود را در امر خیالی بازشناسد، امر نمادین هم او را پس میزند، و در نهایت، امر واقعی او را میبلعد. این دقیقاً همان ازهمگسیختگی گره برومه است: نقطهای که هیچ چیز سوژه را در جای خود نگه نمیدارد و او به یک تودهی نامتعین تبدیل میشود.
فیلم تصویری هوشمندانه از این فروپاشی ارائه میدهد، اما گاهی با عینی کردن بیشازحد امر واقعی، قدرت تأثیرگذاریاش را کاهش میدهد.
امر واقعی دقیقاً به این دلیل ترسناک است که هرگز بهطور کامل قابلتصویر نیست. اما در این فیلم، در لحظاتی، امر واقعی بیش از حد به شکلی بصری و ملموس نمایش داده میشود، تا جایی که به جای ترس عمیق روانکاوانه، گاهی صرفاً تبدیل به یک "وحشت بدنی" میشود.این باعث میشود که پایان فیلم بهجای ایجاد یک گسست واقعی در ذهن مخاطب، بیشتر به یک نمایش اغراقشده از فروپاشی جسمی شبیه شود.
@Psychoanalysis_classical
👍7👏3
[....]
پرسش: در ایگو و اید فروید از ایگو به عنوان زیرنهاد و ابژه،به عنوان بازیگر و نیز فرآیند اتصال صحبت میکند. در آثار لکان به نظر میرسد ایگو بیشتر شبیه به یک ایماگو ،ماسک یا سوتفاهم است. این را متوجه میشوم اما نمی فهمم چه بر سر کارکرد همانندسازانه و پروسه اتصالی میآید: بر سر کارکردهایی که در ایگو سایکولوژی غالب هستند، بخصوص کارکرد هم _نهادگر آن چه می آید؟ اینها چطور کار می کنند؟
سولر: مشاجرات گسترده ای پیرامون کارکرد ایگو نزد فروید در روانکاوی وجود دارد. تز ما این است که ایگو نزد فروید همواره به یک معنی نیست در آثار اولیه وی هنوز میان سوپرایگو، اید و ایگو تمایز قائل نشده است و ایگو موضوعی پویشی است ،بعدها ایگو همان چیز نیست اگر ایگو سامانه ای از همانند سازی هاست نمیتوان برای آن کارکردی هم نهادگر قائل شد. لکان بسیار تلاش کرد تا توضیح دهد چیزی به نام هم نهاد ایگو وجود ندارد. در نتیجه او با این مشکل مواجه بود که واقعیت جمعی و اشتراکی چگونه تشکیل یافته است. حقیقت این است که هیچ کارکرد هم نهادی در ایگو یا زیر نهاد وجود ندارد. در نتیجه پاسخی برای پرسش شما وجود ندارد و این بدین معنی نیست که آموزه لكان ناقص است بلکه مربوط است به مشکلی که در نحوه مطرح کردن پرسش نهفته است.
نظم نمادین( بخش نخست)
نویسنده کولت سولر
مترجم فارسی کیومرث ریحانی
کل متن رو از سایت سیاووشان بخوانید...
@Psychoanalysis_classical
پرسش: در ایگو و اید فروید از ایگو به عنوان زیرنهاد و ابژه،به عنوان بازیگر و نیز فرآیند اتصال صحبت میکند. در آثار لکان به نظر میرسد ایگو بیشتر شبیه به یک ایماگو ،ماسک یا سوتفاهم است. این را متوجه میشوم اما نمی فهمم چه بر سر کارکرد همانندسازانه و پروسه اتصالی میآید: بر سر کارکردهایی که در ایگو سایکولوژی غالب هستند، بخصوص کارکرد هم _نهادگر آن چه می آید؟ اینها چطور کار می کنند؟
سولر: مشاجرات گسترده ای پیرامون کارکرد ایگو نزد فروید در روانکاوی وجود دارد. تز ما این است که ایگو نزد فروید همواره به یک معنی نیست در آثار اولیه وی هنوز میان سوپرایگو، اید و ایگو تمایز قائل نشده است و ایگو موضوعی پویشی است ،بعدها ایگو همان چیز نیست اگر ایگو سامانه ای از همانند سازی هاست نمیتوان برای آن کارکردی هم نهادگر قائل شد. لکان بسیار تلاش کرد تا توضیح دهد چیزی به نام هم نهاد ایگو وجود ندارد. در نتیجه او با این مشکل مواجه بود که واقعیت جمعی و اشتراکی چگونه تشکیل یافته است. حقیقت این است که هیچ کارکرد هم نهادی در ایگو یا زیر نهاد وجود ندارد. در نتیجه پاسخی برای پرسش شما وجود ندارد و این بدین معنی نیست که آموزه لكان ناقص است بلکه مربوط است به مشکلی که در نحوه مطرح کردن پرسش نهفته است.
نظم نمادین( بخش نخست)
نویسنده کولت سولر
مترجم فارسی کیومرث ریحانی
کل متن رو از سایت سیاووشان بخوانید...
@Psychoanalysis_classical
سیاووشان
نظم نمادین (بخش نخست) - سیاووشان
چکیده: این متن بخشی از سمینار کولت سولر با عنوان «نظم نمادین» است که به بررسی مفاهیم روانکاوی لکانی، در سمینار اول و دوم لکان، میپردازد. سولر با اشاره به
👍3
تحلیل فقط وقتی میتواند به پیش برود که روانکاو راهی برای خنثی کردن ایدهآلسازی و انتقال نارسیستیک پیدا کند زیرا بدون این حرکت، بیمار فقط سعی میکند با نشان دادن جنبههای خوب خود و پنهان کردن جنبههای بد، روانکاو را تحت تأثیر قرار دهد. در واقع، ایدهآلِ خود در جهت سرکوب سوپرایگو در ناهشیار عمل میکند تا ابژه مجبور نباشد با گناه و شرم خود روبرو شود. ما مثالی از این ساختار را در آنچه مییابیم که میتوانیم نارسیسم لیبرال بنامیم: افراد میخواهند با نشان دادن اعمال و نیتهای خوب خود به دیگران، خودشان را خوب ببینند، اما لکان استدلال میکند که این نمایشهای آشکار از نوع دوستی و ایثار معمولاً یک پرخاشگری نهفته را در خود پنهان میکند.
رابرت ساموئلز
فروید برای قرن بیست و یکم: علم زندگی روزمره
@Psychoanalysis_classical
رابرت ساموئلز
فروید برای قرن بیست و یکم: علم زندگی روزمره
@Psychoanalysis_classical
👍16
Forwarded from گروه روانکاوی تداعی
«ویژهنامهٔ زن» به بررسی ابعاد گوناگون جایگاه زن در روانکاوی میپردازد و به بازخوانی نظریهها، مفاهیم و چالشهای مرتبط با زن در روانکاوی میپردازد. از تحلیلهای کلاسیک تا رهیافتهای معاصر، از جایگاه زن در متون روانکاوانه تا تأملاتی دربارهٔ تجربهٔ زیستهٔ زنان، این مجموعه در پی آن است که چشماندازهای متکثر را در این حوزه مورد واکاوی قرار دهد.
این ویژهنامه به مناسبت روز زن، در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۴۰۳ (۸ مارس ۲۰۲۵) منتشر شده است.
لینک صفحهٔ ویژهنامه
پدید آورندگان:
ریحانه معصومی علا/ نسترن سیف/ فریما رحمتی/ یاسمن همتیان/ عسل حسنزاده/ بهناز بنویدی/ سارا کاویانی/ فاطمه امیری/ آرش مهرکش/ خشایار داودیفر/ امیر مهدی کتانی/ مهدی میناخانی
مقالات:
-چرا مراجعه به پزشک زنان اغلب تجربهای ناخوشایند است؟/ تألیف ریحانه معصومی علا (لینک مقاله)
-اقتدار و بازنگری خانواده یا «جهان بدون پدران»؟/ ترجمهٔ فریما رحمتی (لینک مقاله)
-سرگیجهٔ زمانی؛ تناقضات پیری/ ترجمهٔ نسترن سیف (لینک مقاله)
-زنان سلیطه: جهتدهی پرخاشگری زنانه به سمت توانمندی زنان و ساکت کردن پدرسالاری/ ترجمهٔ یاسمن همتیان (لینک مقاله)
-امر زنانه و تصورات نوین از مادرانگی/ ترجمهٔ عسل حسنزاده (لینک مقاله)
-تجربهٔ بدن در تحلیل زنی سالخورده/ ترجمهٔ نسترن سیف و بهناز بنویدی (لینک مقاله)
-خیلی دیر: دوسوگرایی دربارهٔ مادرشدن، حق انتخاب و زمان/ ترجمهٔ سارا کاویانی (لینک مقاله)
-همانندزدایی از مادر: اهمیت ویژه برای پسر/ ترجمهٔ آرش مهرکش (لینک مقاله)
-ضمیر ناآگاه پیرامون زنان چه میداند؟/ ترجمهٔ خشایار داودیفر و فاطمه امیری (لینک مقاله)
-روح خانوادگی و بازتولید اجتماعی/ ترجمهٔ امیرمهدی کتانی (لینک مقاله)
-رشد اولیهٔ میل جنسی زنانه/ ترجمهٔ مهدی میناخانی (لینک مقاله)
این ویژهنامه به مناسبت روز زن، در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۴۰۳ (۸ مارس ۲۰۲۵) منتشر شده است.
لینک صفحهٔ ویژهنامه
پدید آورندگان:
ریحانه معصومی علا/ نسترن سیف/ فریما رحمتی/ یاسمن همتیان/ عسل حسنزاده/ بهناز بنویدی/ سارا کاویانی/ فاطمه امیری/ آرش مهرکش/ خشایار داودیفر/ امیر مهدی کتانی/ مهدی میناخانی
مقالات:
-چرا مراجعه به پزشک زنان اغلب تجربهای ناخوشایند است؟/ تألیف ریحانه معصومی علا (لینک مقاله)
-اقتدار و بازنگری خانواده یا «جهان بدون پدران»؟/ ترجمهٔ فریما رحمتی (لینک مقاله)
-سرگیجهٔ زمانی؛ تناقضات پیری/ ترجمهٔ نسترن سیف (لینک مقاله)
-زنان سلیطه: جهتدهی پرخاشگری زنانه به سمت توانمندی زنان و ساکت کردن پدرسالاری/ ترجمهٔ یاسمن همتیان (لینک مقاله)
-امر زنانه و تصورات نوین از مادرانگی/ ترجمهٔ عسل حسنزاده (لینک مقاله)
-تجربهٔ بدن در تحلیل زنی سالخورده/ ترجمهٔ نسترن سیف و بهناز بنویدی (لینک مقاله)
-خیلی دیر: دوسوگرایی دربارهٔ مادرشدن، حق انتخاب و زمان/ ترجمهٔ سارا کاویانی (لینک مقاله)
-همانندزدایی از مادر: اهمیت ویژه برای پسر/ ترجمهٔ آرش مهرکش (لینک مقاله)
-ضمیر ناآگاه پیرامون زنان چه میداند؟/ ترجمهٔ خشایار داودیفر و فاطمه امیری (لینک مقاله)
-روح خانوادگی و بازتولید اجتماعی/ ترجمهٔ امیرمهدی کتانی (لینک مقاله)
-رشد اولیهٔ میل جنسی زنانه/ ترجمهٔ مهدی میناخانی (لینک مقاله)
❤5👍1
اضطراب.pdf
32.9 MB
👍8❤5🥴1
عقل در برابر جنون [ @LibraryPersianPdf ].pdf
17.6 MB
عقل در برابر جنون
نقشه ی عقل برای خوشبختی
نویسنده : آدام فیلیپس
ترجمه : عباس سیدین
@Psychoanalysis_classical
نقشه ی عقل برای خوشبختی
نویسنده : آدام فیلیپس
ترجمه : عباس سیدین
@Psychoanalysis_classical
👍7❤2
📢 سلام و احترام
من، فرشته عباسی، رواندرمانگر تحلیلی و علاقهمند به حوزهی روانکاوی لکانی هستم.
مسیر من از ورود و مطالعهی حوزه ی میکروبیولوژی آغاز شد؛ تلاشی برای فهم حیات از پایهایترین سطح آن.
بعدتر، با ورود به روانشناسی و ادامهی تحصیل در کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی، مواجههام با رنج انسانی شکل جدیتری گرفت. در این بین، به نوروبیولوژی و نورولوژی نیز پرداختم، با این امید که بتوانم نسبت میان مغز و تجربهی انسانی را دقیقتر بفهمم.
اما در طول این مسیر، چیزی مدام خودش را نشان میداد:
اینکه انسان را نمیتوان صرفاً به بدن، مغز، یا فرآیندهای زیستی تقلیل داد.
همین مواجهه بود که من را به سمت روانکاوی کشاند؛
جایی که سوژه، در زبان، در تاریخ شخصیاش، و در نسبتش با دیگری خوانده میشود.
بهزودی در کانال یوتیوب خود، خوانش و بررسی آثار روانکاوی را منتشر خواهم کرد؛
با تمرکز بر مفاهیم بنیادین فروید، لکان، و متفکران این حوزه، در تلاشی برای نزدیک شدن به درکی عمیقتر از روانکاوی و مسئلهی سوژه.
سعی من بر این است که خوانش آثار پروفسور زیگموند فروید را بر اساس ترتیب انتشار آثارش پیش ببرم و این مسیر را بهتدریج در یوتیوب منتشر کنم.
امیدوارم این فضا بتواند برای علاقهمندان به روانکاوی، فلسفه و فهم انسان، مفید و الهامبخش باشد. 🪻
🔗 لینک کانال یوتیوب
من، فرشته عباسی، رواندرمانگر تحلیلی و علاقهمند به حوزهی روانکاوی لکانی هستم.
مسیر من از ورود و مطالعهی حوزه ی میکروبیولوژی آغاز شد؛ تلاشی برای فهم حیات از پایهایترین سطح آن.
بعدتر، با ورود به روانشناسی و ادامهی تحصیل در کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی، مواجههام با رنج انسانی شکل جدیتری گرفت. در این بین، به نوروبیولوژی و نورولوژی نیز پرداختم، با این امید که بتوانم نسبت میان مغز و تجربهی انسانی را دقیقتر بفهمم.
اما در طول این مسیر، چیزی مدام خودش را نشان میداد:
اینکه انسان را نمیتوان صرفاً به بدن، مغز، یا فرآیندهای زیستی تقلیل داد.
همین مواجهه بود که من را به سمت روانکاوی کشاند؛
جایی که سوژه، در زبان، در تاریخ شخصیاش، و در نسبتش با دیگری خوانده میشود.
بهزودی در کانال یوتیوب خود، خوانش و بررسی آثار روانکاوی را منتشر خواهم کرد؛
با تمرکز بر مفاهیم بنیادین فروید، لکان، و متفکران این حوزه، در تلاشی برای نزدیک شدن به درکی عمیقتر از روانکاوی و مسئلهی سوژه.
سعی من بر این است که خوانش آثار پروفسور زیگموند فروید را بر اساس ترتیب انتشار آثارش پیش ببرم و این مسیر را بهتدریج در یوتیوب منتشر کنم.
امیدوارم این فضا بتواند برای علاقهمندان به روانکاوی، فلسفه و فهم انسان، مفید و الهامبخش باشد. 🪻
🔗 لینک کانال یوتیوب
❤42👍12😍7👏3🍾3
با واژهٔ «سوژه» چه کنیم؟
واژهٔ سوژه در زبان فرانسوی و در بنیاد به معنای دِهوَند و شهروند است. برگردان واژگانی آن میشود : زیرنهاد.
Sub + jacere (from latin) زیر + نهادن، زیر + افکندن
سوزه به معنای آدمی کِهتر است که زیر فرومانروایی آدمی مِهتر است.
ولی این واژه اندک اندک به درون فلسفه راه مییابد، و بویژه از زمان دکارت در معنای اندیشهورز بکار میرود : اویی که میاندیشد. میاندیشد، پس هست. اندیشهورز دکارتی هستی خود را نه از باورمندی دینی، نه از باور به آفرنیش خود بدست ایزدی آفریننده، که از توان به پرسش گرفتن هستی خویش میگیرد.
بدینگونه اندیشهورز دکارتی از پهنهٔ فلسفه به میدان کنشگری سیاسی- اجتماعی نیز کشیده میشود : کسی میتواند براستی کنشگر باشد که کنش خویش را، با اندیشهٔ خویش، برگزیده باشد.
ولی در زمینهٔ فلسفه، سوژه را نمیتوان تنها اندیشهورز دکارتی دانست. برای نمونه، سوژهٔ فوکویی بیشتر «خودبرساز» است، تا اندیشهورز و …
ولی چرا ایرانیها برابرنهادی برای واژهٔ سوژه بکار نمیبرند؟
اینگونه مینماید که گیرایی واژهٔ سوژه در میان ایرانیان وامدار چند نکته است :
(تنبلی اندیشه را درز میگیرم 😁)
۱. برجسته کردن اندیشهورز دکارتی در برابر باورمند دینی.
۲. پیروی از فلسفهٔ اروپایی بیژرفنگری بسنده.
۳. نیافتن واژهای پرسون (دقیق) برای برگرداندن آن. واژهای که بتواند همهٔ فرایافتهای نهفته در این واژه را همزمان برساند.
ولی دقیقاً از همین رو، از این رو که این واژه چندین فرایافت را پوشش میدهد، واژهای گنگ است.
از دیدگاه روانکاوی وامواژهها به اندیشیدن آسیب میزنند. اندیشیدن نیازمند واکافتن واژهها و دوباره سوار کردن آنهاست. بکار نگرفتن وامواژهها بویژه در روانکاوی، آنهم در رویکرد لکانی آن، از اهمیت ویژهای برخوردار است. چراکه از دیدگاه pychoanalysis (که برگردان درست آن روانآناکافت یا روانواکافت است) ناخودآگاه از راه جداسازی واجها (phonemes) و از نو درآمیختن آنها میاندیشد.
وامواژهها از دیدگاه لکان، چون تکواژگزاره (holophrase) کار میکنند، و به سازوکار ناخودآگاه و اندیشیدن آسیب میرسانند. تکواژگزارهها چندین فرایافت را بهم میچسبانند و ما را از روشناندیشی بازمیدارند. از همین رو است که برای لکان، در زبانهایی که وامواژه فزوده بکار میرود، هرچند رواندرمانی شدنی است، ولی کار آناواکافت نمیتوان انجام داد.
واژهٔ سوژه از آنجاییکه چندین فرایافت (concept) را همزمان پوشش میدهد، براستی تکواژگزارهای است که اندیشه را گنگ میکند. این واژه چندین فرایافت را در خود پنهان دارد : کِهتر، شهروند، هومن (آدمی، انسان)، روان، کنشگر سیاسی-اجتماعی، اندیشهورز فلسفی و زیرنهاد روانکاوی.
از دید من، میتوان هر کدام از معناهای این واژه را، با نگرداشت بافتار، با واژهای جداگانه در فارسی بکار برد (هومن، روان، کنشگر، اندیشهورز ...)، ولی همزمان میتوان واژهای فراگیر نیز برای برگرداندن آن به فارسی برساخت که بتواند کمابیش همهٔ فرایافتهای این واژه را پوشش دهد. بدینگونه به جان زبان نزدیکتر خواهیم بود، از گنگاندیشی رهایی خواهیم یافت و اندیشهای تکواژگزارهاین نخواهیم داشت. پیشنهاد من در این زمینه بدینگونه است :
من برای سخن گفتن از سوژهٔ دکارتی، واژهٔ «اندیشهورز» را بکار میگیرم و در روانکاوی واژهٔ «زیرنهاد» را، چراکه زیرنهاد به زیرِ پرانمایه (Signifier) رفتن φ – را بخوبی نشان میدهد.
برای واژهای فراگیر نیز «اندیشا» را پیش مینهم. اندیشا صفتی است که ویژگی پایای یک فرد را نشان میدهد : آدمی تنها جاندار اندیشا است. این واژه میتواند در زمینهٔ اجتماعی و فلسفی به جای واژهٔ سوژه بنشیند و معناهای گوناگون و ویژهٔ آن، نزد اندیشمندان و فیلسوفان گوناگون، را پوشش دهد.
در زمینهٔ سیاسی، کنشگر بهترین گزینه است، چراکه واژهٔ کنش (action) به کرداری اشاره دارد که آگاهانه برگزیده شده است، به وارونِ فرایافت کِرد (act) که کرداری تکانشی است - با دو معنای هایسته (مثبت) و نایستهٔ (منفی) آن.
امیدوارم خوانندگان من دستکم اندکی به این پیشنهاد بیاندیشند، تا بتوانیم اندک اندک از وامواژهاندیشی، و از همین رو گنگاندیشی، رهایی یابیم.
#معصومه_حنیفه_زاده
@Psychoanalysis_classical
واژهٔ سوژه در زبان فرانسوی و در بنیاد به معنای دِهوَند و شهروند است. برگردان واژگانی آن میشود : زیرنهاد.
Sub + jacere (from latin) زیر + نهادن، زیر + افکندن
سوزه به معنای آدمی کِهتر است که زیر فرومانروایی آدمی مِهتر است.
ولی این واژه اندک اندک به درون فلسفه راه مییابد، و بویژه از زمان دکارت در معنای اندیشهورز بکار میرود : اویی که میاندیشد. میاندیشد، پس هست. اندیشهورز دکارتی هستی خود را نه از باورمندی دینی، نه از باور به آفرنیش خود بدست ایزدی آفریننده، که از توان به پرسش گرفتن هستی خویش میگیرد.
بدینگونه اندیشهورز دکارتی از پهنهٔ فلسفه به میدان کنشگری سیاسی- اجتماعی نیز کشیده میشود : کسی میتواند براستی کنشگر باشد که کنش خویش را، با اندیشهٔ خویش، برگزیده باشد.
ولی در زمینهٔ فلسفه، سوژه را نمیتوان تنها اندیشهورز دکارتی دانست. برای نمونه، سوژهٔ فوکویی بیشتر «خودبرساز» است، تا اندیشهورز و …
ولی چرا ایرانیها برابرنهادی برای واژهٔ سوژه بکار نمیبرند؟
اینگونه مینماید که گیرایی واژهٔ سوژه در میان ایرانیان وامدار چند نکته است :
(تنبلی اندیشه را درز میگیرم 😁)
۱. برجسته کردن اندیشهورز دکارتی در برابر باورمند دینی.
۲. پیروی از فلسفهٔ اروپایی بیژرفنگری بسنده.
۳. نیافتن واژهای پرسون (دقیق) برای برگرداندن آن. واژهای که بتواند همهٔ فرایافتهای نهفته در این واژه را همزمان برساند.
ولی دقیقاً از همین رو، از این رو که این واژه چندین فرایافت را پوشش میدهد، واژهای گنگ است.
از دیدگاه روانکاوی وامواژهها به اندیشیدن آسیب میزنند. اندیشیدن نیازمند واکافتن واژهها و دوباره سوار کردن آنهاست. بکار نگرفتن وامواژهها بویژه در روانکاوی، آنهم در رویکرد لکانی آن، از اهمیت ویژهای برخوردار است. چراکه از دیدگاه pychoanalysis (که برگردان درست آن روانآناکافت یا روانواکافت است) ناخودآگاه از راه جداسازی واجها (phonemes) و از نو درآمیختن آنها میاندیشد.
وامواژهها از دیدگاه لکان، چون تکواژگزاره (holophrase) کار میکنند، و به سازوکار ناخودآگاه و اندیشیدن آسیب میرسانند. تکواژگزارهها چندین فرایافت را بهم میچسبانند و ما را از روشناندیشی بازمیدارند. از همین رو است که برای لکان، در زبانهایی که وامواژه فزوده بکار میرود، هرچند رواندرمانی شدنی است، ولی کار آناواکافت نمیتوان انجام داد.
واژهٔ سوژه از آنجاییکه چندین فرایافت (concept) را همزمان پوشش میدهد، براستی تکواژگزارهای است که اندیشه را گنگ میکند. این واژه چندین فرایافت را در خود پنهان دارد : کِهتر، شهروند، هومن (آدمی، انسان)، روان، کنشگر سیاسی-اجتماعی، اندیشهورز فلسفی و زیرنهاد روانکاوی.
از دید من، میتوان هر کدام از معناهای این واژه را، با نگرداشت بافتار، با واژهای جداگانه در فارسی بکار برد (هومن، روان، کنشگر، اندیشهورز ...)، ولی همزمان میتوان واژهای فراگیر نیز برای برگرداندن آن به فارسی برساخت که بتواند کمابیش همهٔ فرایافتهای این واژه را پوشش دهد. بدینگونه به جان زبان نزدیکتر خواهیم بود، از گنگاندیشی رهایی خواهیم یافت و اندیشهای تکواژگزارهاین نخواهیم داشت. پیشنهاد من در این زمینه بدینگونه است :
من برای سخن گفتن از سوژهٔ دکارتی، واژهٔ «اندیشهورز» را بکار میگیرم و در روانکاوی واژهٔ «زیرنهاد» را، چراکه زیرنهاد به زیرِ پرانمایه (Signifier) رفتن φ – را بخوبی نشان میدهد.
برای واژهای فراگیر نیز «اندیشا» را پیش مینهم. اندیشا صفتی است که ویژگی پایای یک فرد را نشان میدهد : آدمی تنها جاندار اندیشا است. این واژه میتواند در زمینهٔ اجتماعی و فلسفی به جای واژهٔ سوژه بنشیند و معناهای گوناگون و ویژهٔ آن، نزد اندیشمندان و فیلسوفان گوناگون، را پوشش دهد.
در زمینهٔ سیاسی، کنشگر بهترین گزینه است، چراکه واژهٔ کنش (action) به کرداری اشاره دارد که آگاهانه برگزیده شده است، به وارونِ فرایافت کِرد (act) که کرداری تکانشی است - با دو معنای هایسته (مثبت) و نایستهٔ (منفی) آن.
امیدوارم خوانندگان من دستکم اندکی به این پیشنهاد بیاندیشند، تا بتوانیم اندک اندک از وامواژهاندیشی، و از همین رو گنگاندیشی، رهایی یابیم.
#معصومه_حنیفه_زاده
@Psychoanalysis_classical
👍7❤2👏1
"One of the things we must guard against most is understanding too much, understanding more than what is there in the subject's discourse... I would even say on the basis of a certain refusal of understanding that we open the door to analytic [interpretation]."
—Jacques Lacan
"یکی از چیزهایی که بایستی بیش از همه از آن مراقبت کنیم، فهم بیش از حد است، فهمی بیش از آنچه که در گفتمان سوژه وجود دارد... حتی میگویم بر اساس امتناع خاصی از فهم است که ما در را به روی [تعبیری] روانکاوانه باز میکنیم."
#ژک_لکان
@Psychoanalysis_classical
—Jacques Lacan
"یکی از چیزهایی که بایستی بیش از همه از آن مراقبت کنیم، فهم بیش از حد است، فهمی بیش از آنچه که در گفتمان سوژه وجود دارد... حتی میگویم بر اساس امتناع خاصی از فهم است که ما در را به روی [تعبیری] روانکاوانه باز میکنیم."
#ژک_لکان
@Psychoanalysis_classical
❤6👍6