روانکاوی کلاسیک/ژانوس
2.63K subscribers
172 photos
57 videos
37 files
88 links
Download Telegram
لکان در سمینار بیستم (1972-1973) درباره« زن »چه میگوید!؟

لکان می‌گوید:
«Il n’y a pas La femme»
و بلافاصله اضافه می‌کند:
«La femme n’existe pas»


@Psychoanalysis_classical
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
لکان در سمینار بیستم (1972-1973) درباره« زن »چه میگوید!؟ لکان می‌گوید: «Il n’y a pas La femme» و بلافاصله اضافه می‌کند: «La femme n’existe pas» @Psychoanalysis_classical
«زن در چارچوب زبان و نظم نمادین قابل توصیف نیست.»
لکان از اصطلاح pas-toute برای نظر خودش استفاده میکند .اما این بیان لکان به چه معناست:
بر خلاف مردان که در نظم فالوسی تعریف می‌شوند، زنان در وضعیت pas-toute هستند بخشی از آن‌ها( زنان) همواره فراتر از زبان و معنا می‌ماند. ، مردان مشمول یک قاعده‌ی کلی هستند، اما زنان «همه» نیستند،( غیر_همه هستند) چون بخشی از وجودشان خارج از این قواعد قرار می‌گیرد. یعنی زنانگی را نمی‌توان کاملاً در قالب یک نظام بسته توضیح داد.
زنانگی در تجربه‌ی خاص هر زن تجلی پیدا می‌کند، نه در یک تعریف کلی.
در واقع لکان این اصطلاح را برای توضیح ساختار روانی زنان در نظم نمادین به کار می‌برد. او معتقد است که مردانگی در نظم فالوسی جا می‌گیرد، یعنی میل و لذت مردانه درون ساختار زبان و قانون پدرانه قابل تعریف است.زنانگی اما در این نظم به‌طور کامل جای نمی‌گیرد، یعنی بخشی از آن خارج از زبان و منطق فالوسی باقی می‌ماند. در واقع زنان همیشه تا حدی بیرون از این سیستم تعریف می‌شوند و بخشی از وجود زنان در سطح امر واقع باقی می‌ماند و قابل نمادین شدن نیست.
به بیانی دیگر مرد از نگاه لکان ، پدر توتمی داشته و حذف شده و او نمی‌خواهد مانند پدر توتمی حذف شود.پس در چارچوب قانون و نظم باقی می‌ماند ، ولی زن خود را در جایگاه زن توتمی قرار می‌دهد و خودش قانون و نظم ایجاد می‌کند که خودش را اخته کند .
و همچنین دیزار زنانه بر خلاف دیزایر مردانه به سمت کل حرکت میکند و چشم در چشم دیگری بزرگ میاندازد. همین امر باعث می‌شود که مردان یک نوع ژویسانس داشته باشند ، یعنی ژویسانس فالوسی .این ژویسانس از طریق فالوس و نظام نمادین تنظیم می‌شود.
(فالوس اینجا فقط یک عضو فیزیکی نیست، بلکه یک دال است که نشان‌دهنده‌ی قدرت، نام پدر، قانون، و میل است) و میل مردانه در چارچوب زبان و قوانین فرهنگی شکل گرفته و محدود می‌شود. در واقع ژویسانس مردانه، محدود، قابل تعریف و در چارچوب زبان و فرهنگ قرار دارد.اما زنان فقط یک ژویسانس ندارند. علاوه بر ژویسانس فالوسی، زنان می‌توانند نوع دیگری از ژویسانس را تجربه کنند که خارج از این منطق قرار دارد.


@Psychoanalysis_classical
👍104👏3
On Psychoanalytic Writing- tadaei.com.pdf
361.4 KB
متن کامل مقالهٔ دربارهٔ نگارش روانکاوانه
نویسنده: تامس آگدن
ترجمه و انتشار:‌ گروه روانکاوی تداعی

پانصدمین مقاله‌ای که در تداعی ترجمه و منتشر شده است.
8
چرا باید روان_کاوی شویم ؟ ...
👍2🔥2
بیست و پنج سال کار فشرده این نتیجه را در پی داشته است که اهداف ضروری فن امروزین روانکاوی با اهداف آغازین آن تفاوت زیادی دارد. نخست اینکه پزشک روان کاو نمی توانست کاری بیش از کشف مواد نا آگاه پوشیده برای بیمار، ترکیب آنها و ارایه شان به او در زمان مناسب انجام دهند بنابراین روان کاوی در اصل و در درجه نخست هنر تفسیرگری است. چون این روش مشکل درمان را حل نمی کرد، به زودی هدف دیگری وارد میدان شد که واداشتن بیمار به تأیید ساخت دهی روانکاو از حافظه خویش بود. در این راستا تمرکز عمده بر مقاومتهای بیمار معطوف می شود؛ اکنون هنر آشکارسازی این مقاومتها در سریع ترین زمان ممکن، نشان دادن آنها به بیمار و ترغیب بیمار به رها کردن مقاومت هایش از طریق تأثیر پذیری انسانی است؛ این جایی بود که «انتقال» نقش تلقین را ایفا کرد.

با این حال، [به مرور] روشن تر میشد که هدف تعیین شده این هدف که مواد نا آگاه باید آگاه شوند با این روش هم به طور کامل دست یافتنی نیست. بیمار نمی تواند همه پس رانده ها را به یاد آورد و شاید آنچه نمیتواند به یاد آورد، به طور دقیق بخش اصلی داستان باشد. لذا او در مورد درستی ساخت ارایه شده اطمینان حاصل نمی کند. او به جای یادآوری مواد پس رانده به عنوان بخشی از گذشته که [هدف] مطلوب پزشک است به تکرار آن در قالب تجربه کنونی واداشته میشود. محتوای این بازتولیدها که با وضوحی ناخوشایند ظاهر میشوند همواره پاره هایی از زندگی جنسی کودکی یعنی عقده ادیب و زایچه های آن است و لاجرم در فضای انتقال، رابطه بیمار با پزشک کنش نمایی می شوند. وقتی جریانهای روانی بدین مرحله رسیدند، شاید گفته شود که روان نژندی ابتدایی اکنون با نوعی روان نژندی انتقالی تازه جایگزین شده است. تلاش پزشک این بوده است که این بازتولیدها را تا حد ممکن محدود نگه دارد؛ و آنها را به مجرای یادآوری سوق دهد تا در حد ممکن به شکل تجربه کنونی تکرار نشوند. نسبت میان یادآمده ها و بازتولید شده ها از شخصی به شخص دیگر متفاوت است.
به طور قاعده پزشک نمیتواند بیمارش را از این مرحله درمان معاف کند. او باید بیمار را به باز تجربه پاره هایی از زندگی فراموش شده اش وادارد ولی از سوی دیگر، باید بداند که بیمار دارای میزانی از بی اعتنایی است که با همه اینها او را توانا میکند تا بفهمد آنچه برایش واقعیت جلوه میکند تنها بازتابی از گذشته فراموش شده است. اگر در این کار موفق شود حس اطمینان بیمار غلبه پیدا میکند و موفقیت درمانی مربوط حاصل می شود.....




فراسوی اصل لذت
زیگموند فروید
میثم بازانی


@Psychoanalysis_classical
5👍2
Forwarded from روان‌درمانگر (Afsaneh Rooberahan)
💠 مرحله پایانی روانکاوی

اتچگوئن:

« فقط یک نوع پایان وجود دارد—آن که از طریق توافق میان روان‌کاو و بیمار به دست می‌آید. در موارد دیگر، اگر تصمیم یک‌جانبه باشد یا توسط شرایطی خارج از اراده‌ی هر دو طرف تحمیل شود، معمولاً از پایان تحلیل صحبت نمی‌شود، بلکه از وقفه در تحلیل یا پایان غیرمنظم تحلیل صحبت می‌شود.»

#مرحله_پایانی_روانکاوی

@ravandarmangar_r
👍5
‏همواره کسی ما را می نگرد...
او کیست؟
کیست که مرا می نگرد؟

@Psychoanalysis_classical
6👍3
به دو شیوه میتوان به جهل اندیشید معنایی که ما از این واژه منظور میکنیم به فقدان دانش یا فقدان میل به دانستن مربوط میشود؛ در عین حال معنای دوم معطوف به روابط است مثلاً ما تصمیم میگیریم رفتار یا فرد خاصی را نادیده بگیریم یا از توجه به آن سر باز زنیم اما تفاوت بنیادینی بین عمل نادیده گرفتن چیزی و وضعیت ناآگاهی واقعی از آن وجود دارد هر چند این دو بسیار شبیه و حتی یکسان به نظر میرسند .نادیده گرفتن چیزی یعنی انکار کردن اهمیتش یا خود وجودش به معنای از قلم انداختنش هم هست در مقابل جاهل بودن به چیزی شامل فقدان آگاهی از حضور یا معنای واقعی یا حتی احتمالی آن در جهان است. تفاوت بین عمل نادیده گرفتن و وضعیت جاهل بودن دال بر تمایز اخلاق گرایانه ی بین وضعیت مسئول بودن و وضعیت بیگناهی است. نادیده گرفتن چیزی که در واقع از آن آگاهیم تلاشی است برای بازیابی سعادتی که زمانی جهل پیشین برایمان فراهم میکرد جهل در مقام یک واژه به کرات در زمینه ی منفی به کار میرود و اغلب چیزی است که دیگران را به غوطه ور بودن در آن متهم میکنیم اما جهل و تجاهل نقش مهمی در زندگی روزمره ی ما دارند به ویژه در چگونگی ساختن روابطمان. بدون جهل عشق ممکن نمیشود ...


📗اشتیاق به جهل
چیزهایی که تصمیم میگیریم ندانیم و چرایی آن
رناتا سالکل
#جهل


@Psychoanalysis_classical
4👍2
هابز دریافت که سیالیت حالت طبیعی جهان است و نظم باید ایجاد شود تا در برابر امر طبیعی ایستادگی کند.... جامعه دیگر انعکاسی استعلایی از امری مقدر بیرونی و فراتر از خویش نیست که وجود را به صورت سلسله مراتبی سامان دهد بلکه اکنون موجودیتی اسمی دارد که دولت حاکم به آن نظم میدهد دولتی که بازنمود ساخته و پرداخته آن است.... چهل سال پس از مرگ الیزابت نظم نه به مثابه امری طبیعی بلکه به مثابه امری مصنوعی و ساخته دست بشر درک می شد که آشکارا سیاسی و اجتماعی بود..... نظم باید طراحی می شد تا در برابر چیزی که همه جا حی و حاضر بود یعنی سیلان و نوسان ایستادگی شود..... نظم چیزی مربوط به قدرت و قدرت چیزی مربوط به اراده و نیرو و محاسبه بود..... آنچه در کل این مفهوم پردازی از ایده جامعه نقش بنیادی داشت این عقیده بود که منافع عمومی همانند نظم، مخلوق بشر است.


زیگمونت باومن
اشارت پست مدرنیته

@Psychoanalysis_classical
3💔1
4aslravankavi.pdf
325.8 KB
چهار مفهوم اساسي در روانكاوي
سمینار يازدهم (۱۹۶۴ )
ژَك لَكان
گردآورنده: ژَك اَلَن ميلِر
ترجمه : دكتر كرامت موللي

@Psychoanalysis_classical
👍2
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
#لکان @Psychoanalysis_classical
طبق نظر #لکان تفسیر در موقعیت تحلیلی، هدف کاملاً متفاوتی را دنبال میکند و بایستی به جای گره زدن یک معنی خاص به دنبال ارائه ی معانی متعددی باشد.من از عبارت «تطبیق»، برای اختصاص دادن یک معنی خاص در ایگو تحلیل شونده استفاده میکنم: تحلیل شونده می فهمد که تحلیل گر او و رؤیاهایش را به گونه ای خاص درک مینماید و تحلیل شونده سعی می کند تصویر شخصی خود را با دیدگاه تحلیل گر تطبیق دهد. تحلیل شونده تلاش می کند تا افکار آگاهانه ی خود درباره ی کیستی و چیستی خودش را بر پایه ی گفته های تحلیل گر تنظیم نماید.
در این قسمت تحلیل گر نقش دیگری بزرگ را ایفا می نماید. شنونده ای که تعیین کننده ی معانی گفته های تحلیل شونده است. تحلیل گر، نقش «دیگری بزرگ» را در ذهن تحلیل شونده ایفا نمی کند اما چنین نقشی را تصاحب می کند. از سوی دیگر، تحلیل گر برای قرار دادن خود در موضع لکانی بایستی هم نقش «دیگری بزرگ» را ایفا نماید که درخواست های ساده ی تحلیل شونده را طور دیگری می شنود و هم هنگام تفسیر از چنین نقشی کناره گیری نماید. ارائه ی معانی شفاف و قابل هضم به تحلیل شونده نوعی وابستگی ایجاد می کند که از میان برداشتن آن کار بسیار دشواری است تحلیل شونده در می یابد که «نیاز» ی دارد اما درخواست دریافت یک تفسیر را می نماید. تحلیل گر به عنوان تنها فرد آگاه شناخته می شود (گلدان پر از گل) در حالی که تحلیل شونده( یک گلدان خالی) چیزی را جز هر آنچه تحلیل گر به او انتقال میدهد نمی داند. هیچ مورد دیگری بیش از این نمی تواند میان تحلیل گر و تحلیل شونده، ارتباط والدین - کودک یا معلم - شاگردی برقرار نماید. هیچ موردی بیش از این نمی تواند وابستگی ایجاد نماید ....
دادن نقش کودک به تحلیل شونده درست از ابتدا و تبدیل شدن روند تحلیل به روندی با ساختار بی پایان فرزند پروری یا آموزشی؛ هیچ موردی سریع تر از این درخواستهای تحلیل شونده را تغذیه نمی کند. افتادن در : چرخه باطل درخواست توسط تحلیل شونده) و پاسخ (توسط تحلیل گر)؛ کنش و واکنش مسیری که در آن تحلیل شونده در نهایت تحلیل گر را به یک دور باطل دچار می سازد یکی از نشانه های معمول که اغلب بیانگر افتادن تحلیل گر در این مسیر است هنگامی است که وی زمان زیادی خارج از جلسه ی تحلیلی برای تفسیر صرف میکند تا چیزی برای ارائه دادن به تحلیل شونده در جلسه ی بعد داشته باشد تحلیل گر بایستی به جای دادن لقمه های حاضر و آماده از معانی - صرف نظر از اینکه این معانی میتوانند چقدر برجسته و روشنگرانه باشند -کنجکاوی تحلیل شونده را برانگیزد و باعث شود تا وی فرآیند تداعی معانی خود را در تحلیل آغاز نماید...


بروس فینک

@Psychoanalysis_classical
👍5🤨21
الیزابت، ستاره‌ای فراموش‌شده، با توهم بازگشت به بدن جوان‌تر، وارد چرخه‌ای از میل و خودویرانگری می‌شود. او ابتدا در امر خیالی (Imaginary Order) زندگی می‌کند، جایی که بدن ایده‌آلش و تصویر خود را همچنان جوان می‌داند. اما وقتی که بدن واقعی‌اش در حال فروپاشی است، دیگر نمی‌تواند فانتزی(توهم) را حفظ کند و امر نمادین (Symbolic Order) که همان قوانین جامعه ی سینما ، سن و هویت اجتماعی‌اش است، او را طرد می‌کند.
با نابودی فانتزی و بی‌اثر شدن امر نمادین، امر واقع (Real Order) بر او غلبه می‌کند. امر واقعی چیزی است که نمی‌تواند در زبان یا تصویر گنجانده شود؛ دقیقاً همان چیزی که او از آن وحشت دارد: مرگ، فساد بدن، و تبدیل شدن به یک ابژه‌ی تهوع‌آور. وقتی که بدن جدیدش از هم می‌پاشد، او دیگر نه تصویری از خود دارد و نه جایی در نظام نمادین، او تنها باقی‌مانده‌ای از یک میل بی‌مرز است که خودش را نابود کرده است.
و اما چیزی که توجه ام را در این فیلم جلب کرده بود نمادها و معناهای روانکاوانه‌ی آن‌ها بوده و نمادپردازی جالب فارژا (کارگردان) ست.
_دارو یا ماده ای که تزریق می‌شد، بازنمایی میل به یک "ابژه‌ی a"؛ میل همیشه با یک فقدان همراه است. ابژه‌ی کوچک a همان چیزی است که باعث ایجاد این حس فقدان می‌شود و در عین حال ما را وادار می‌کند که برای پر کردن این خلأ تلاش کنیم.
_ ۷ روز: در بسیاری از فرهنگ‌ها، عدد هفت نماد چرخه‌ی تکامل و کمال است (مثل هفت روز آفرینش در ادیان ابراهیمی). در این فیلم، مصرف دارو دقیقاً هفت روز طول می‌کشد، که می‌تواند نشانه‌ای از:یک چرخه‌ی کامل تغییر و تحول باشد ، در طول هفت روز، بدن جدید جایگزین بدن قدیمی می‌شود.سوژه فکر می‌کند که در هفت روز به کمال خواهد رسید، اما در حقیقت، این هفت روز او را به نابودی می‌کشاند.
_ چشم‌های باز در کالبد اصلی،بازگشت نگاه امر واقعی؛ سوژه‌ای که دیگر نمی‌تواند خودش را در تصویر بدن جدید فریب دهد، و در نهایت مجبور به مواجهه با حقیقت است.
امر واقعی چیزی است که از سیستم نمادین فرار می‌کند و به‌عنوان یک اختلال حسی و فیزیکی بر سوژه تحمیل می‌شود. در این فیلم، وقتی که بدن شروع به تغییر می‌کند، صداها غیرعادی برجسته می‌شوند،مثل:
صدای کشیده شدن پوست، بخیه زدن زخم ، شکستن یا ترک خوردن چیزی در بدن.
این تأکید حسی باعث می‌شود که بیننده خود را بیش از حد درگیر "بافت بدن" کند، و این همان مواجهه با امر واقعی است که از کنترل خارج شده است.
_ زوم‌های شدید تجزیه‌ی سوژه و از هم پاشیدن بدن را به تصویر می‌کشد.
در مرحله‌ی آینه‌ای لکان، سوژه بدن خود را به‌عنوان یک کل منسجم می‌بیند، اما در این فیلم، زوم‌های شدید به‌گونه‌ای انجام می‌شوند که بدن دیگر یک کلیت منسجم نیست، بلکه مجموعه‌ای از بخش‌های جداشده و تکه‌تکه است.
زوم‌های افراطی بر چین‌های پوست، چشم، دهان یا زخم‌ها نشان می‌دهند که سوژه دیگر یک "منِ یکپارچه" ندارد.
این تکنیک به بیننده احساس بیگانگی با بدن می‌دهد، همان‌طور که شخصیت اصلی هم به‌تدریج با بدن خود بیگانه می‌شود.
_ راهروی منتهی به حمام؛فضای برزخی بین امر خیالی و امر واقعی؛ جایی که سوژه هر بار از طریق "دارو" به بدن جدید می‌رود، اما این مسیر، مسیری به سوی زوال است.(تاریک وخالی)
_شخص پشت تلفن نماینده‌ی امر نمادین؛ صدایی که ساختار را کنترل می‌کند، قوانین را دیکته می‌کند، اما هرگز چهره ندارد ، نمادی از دیگری بزرگ بود
لحظه‌ی هیولا شدن, بازنمایی امر واقعی محض؛ سوژه‌ای که تمام پیوندهایش با امر خیالی و نمادین قطع شده، دیگر نه سوژه است و نه ابژه،فقط یک موجودیت خام و بی‌معنا.
_عدد 503 در فیلم می‌تواند نمایانگر کد خطای 503 (Service Unavailable) باشد؛ نماد سوژه‌ای که از سیستم حذف شده اما هنوز امید بازگشت دارد .
در واقع الیزابت نمونه‌ای از سوژه‌ای است که در تلاش برای رسیدن به میل اش، تمام نقاط پیوند خود را از دست می‌دهد. او دیگر نمی‌تواند خود را در امر خیالی بازشناسد، امر نمادین هم او را پس می‌زند، و در نهایت، امر واقعی او را می‌بلعد. این دقیقاً همان ازهم‌گسیختگی گره برومه است: نقطه‌ای که هیچ چیز سوژه را در جای خود نگه نمی‌دارد و او به یک توده‌ی نامتعین تبدیل می‌شود.
فیلم تصویری هوشمندانه از این فروپاشی ارائه می‌دهد، اما گاهی با عینی کردن بیش‌ازحد امر واقعی، قدرت تأثیرگذاری‌اش را کاهش می‌دهد.
امر واقعی دقیقاً به این دلیل ترسناک است که هرگز به‌طور کامل قابل‌تصویر نیست. اما در این فیلم، در لحظاتی، امر واقعی بیش از حد به شکلی بصری و ملموس نمایش داده می‌شود، تا جایی که به جای ترس عمیق روانکاوانه، گاهی صرفاً تبدیل به یک "وحشت بدنی" می‌شود.این باعث می‌شود که پایان فیلم به‌جای ایجاد یک گسست واقعی در ذهن مخاطب، بیشتر به یک نمایش اغراق‌شده از فروپاشی جسمی شبیه شود.
@Psychoanalysis_classical
👍7👏3
[....]

پرسش: در ایگو و اید فروید از ایگو به عنوان زیرنهاد و ابژه،به عنوان بازیگر و نیز فرآیند اتصال صحبت میکند. در آثار لکان به نظر میرسد ایگو بیشتر شبیه به یک ایماگو ،ماسک یا سوتفاهم است. این را متوجه میشوم اما نمی فهمم چه بر سر کارکرد همانندسازانه و پروسه اتصالی میآید: بر سر کارکردهایی که در ایگو سایکولوژی غالب هستند، بخصوص کارکرد هم _نهادگر آن چه می آید؟ اینها چطور کار می کنند؟

سولر: مشاجرات گسترده ای پیرامون کارکرد ایگو نزد فروید در روانکاوی وجود دارد. تز ما این است که ایگو نزد فروید همواره به یک معنی نیست در آثار اولیه وی هنوز میان سوپرایگو، اید و ایگو تمایز قائل نشده است و ایگو موضوعی پویشی است ،بعدها ایگو همان چیز نیست اگر ایگو سامانه ای از همانند سازی هاست نمیتوان برای آن کارکردی هم نهادگر قائل شد. لکان بسیار تلاش کرد تا توضیح دهد چیزی به نام هم نهاد ایگو وجود ندارد. در نتیجه او با این مشکل مواجه بود که واقعیت جمعی و اشتراکی چگونه تشکیل یافته است. حقیقت این است که هیچ کارکرد هم نهادی در ایگو یا زیر نهاد وجود ندارد. در نتیجه پاسخی برای پرسش شما وجود ندارد و این بدین معنی نیست که آموزه لكان ناقص است بلکه مربوط است به مشکلی که در نحوه مطرح کردن پرسش نهفته است.


نظم نمادین( بخش نخست)
نویسنده کولت سولر
مترجم فارسی کیومرث ریحانی
کل متن رو از سایت سیاووشان بخوانید...


@Psychoanalysis_classical
👍3
👍1