.....
بنابراین من دلیل دارم که امید داشته باشم این زن از روی سوگیری و تمایل، شرح تحریف شدهای از گفتههای پزشکاش را به من ارایه کرده که به واسطهی آن با مردی که نمیشناسم اش در مورد این رویداد به خاطر مرتبط ساختن اظهارات من درباره روانکاوی «وحشی» با بیعدالتی قضاوت کنم. اما من با انجام چنین کاری ممکن است بتوانم از آسیب رسانی دیگران به بیمارانشان جلوگیری کنم.
بنابراین اجازه دهید فرض کنیم که پزشک او دقیقاً همان طوری که گزارش داده با بیمار صحبت کرده باشد. هر کسی در ابتدا این انتقاد را وارد میداند چنانچه پزشکی تصور کند که لازم است با یک زن در مورد مسأله جنسی بحث کند، باید آن کار را با ظرافت و سنجیدگی انجام دهد. برآوردن این تقاضا در هر صورت با رعایت قوانین تکنیکی خاصی از روانکاوی مواجه می شود. افزون بر این پزشک مورد نظر از برخی تئوریهای علمی روانکاوی یا غافل بوده یا آنها را بد فهمیده است. و بدین ترتیب این امر نشان داد که وی به چه درک ناچیزی از طبیعت و اهداف روانکاوی رسیده است.
اجازه دهید که با مورد آخر، یعنی اشتباهات علمی، آغاز کنیم. توصیه پزشک به خانم به روشنی نشان میدهد که او چه برداشتی از اصطلاح «زندگی جنسی» داشته است؛ برداشتی عوامانه، یعنی تلقیای که در آن نیازهای جنسی معنی دیگری جز نیاز به همخوابگی یا اعمال مشابه […] نداشته باشند. هر چند او نمیتوانسته از این امر بیخبر مانده باشد که روانکاوی عموماً به واسطه گسترش دادن به مفهوم آنچه جنسی است، خیلی فراتر از گسترهی معمولیاش، سرزنش شده است. واقعیت بی چون و چراست؛ من در اینجا نباید بحث کنم که آیا این یک سرزنش به حق است یا خیر. در روانکاوی مفهوم آن چه جنسی است چیزهای بسیار بیشتری را در بر میگیرد؛ آن مفهوم ژرفتر و همچنین فراتر از معنای متداولش میشود. چنین بسطی بطور ژنتیکی توجیه میشود؛ ما تمام فعالیتهای احساسات رقیق را که تکانههای جنسی اولیه به عنوان منابعشان دارند، همچون متعلقین به «زندگی جنسی» قلمداد می کنیم، حتی زمانی که آن تکانهها به لحاظ هدف اصلی جنسیشان منع شده باشند یا این هدف را با هدف دیگری که دیگر جنسی نیست معاوضه کرده باشند. بدین منظور ما ترجیح می دهیم که از Psychosexuality (ساحت روانی جنسی) صحبت کنیم تا بدینسان بر این نکته پافشاری کنیم که نباید از فاکتور روانی در زندگی جنسی نادیده گذشت یا آن را کم برآورد کرد. ما از واژه «سکسوالیته» (ساحت جنسی) در همان معنای جامعی استفاده میکنیم که در زبان آلمانی از واژه Lieben [«عشق ورزیدن»] استفاده میشود. ما همچنین به خوبی میدانیم که غیبت روانی ارضا با تمام پیامدهایش میتواند در جایی وجود داشته باشد که هیچ کمبودی از مقاربت نرمال جنسی نباشد؛ و به عنوان درمانگران ما همیشه در ذهن داریم که تمایلات ارضا نشدهی جنسی (که ما با ارضاهای جانشین آنها در شکل سمپتوم عصبی میجنگیم) خیلی اوقات فقط مفر خیلی نامناسبی در همخوابگی یا سایر اعمال جنسی میتوانند پیدا کنند...
۲/۶
Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی
@psychoanalysis_classical
بنابراین من دلیل دارم که امید داشته باشم این زن از روی سوگیری و تمایل، شرح تحریف شدهای از گفتههای پزشکاش را به من ارایه کرده که به واسطهی آن با مردی که نمیشناسم اش در مورد این رویداد به خاطر مرتبط ساختن اظهارات من درباره روانکاوی «وحشی» با بیعدالتی قضاوت کنم. اما من با انجام چنین کاری ممکن است بتوانم از آسیب رسانی دیگران به بیمارانشان جلوگیری کنم.
بنابراین اجازه دهید فرض کنیم که پزشک او دقیقاً همان طوری که گزارش داده با بیمار صحبت کرده باشد. هر کسی در ابتدا این انتقاد را وارد میداند چنانچه پزشکی تصور کند که لازم است با یک زن در مورد مسأله جنسی بحث کند، باید آن کار را با ظرافت و سنجیدگی انجام دهد. برآوردن این تقاضا در هر صورت با رعایت قوانین تکنیکی خاصی از روانکاوی مواجه می شود. افزون بر این پزشک مورد نظر از برخی تئوریهای علمی روانکاوی یا غافل بوده یا آنها را بد فهمیده است. و بدین ترتیب این امر نشان داد که وی به چه درک ناچیزی از طبیعت و اهداف روانکاوی رسیده است.
اجازه دهید که با مورد آخر، یعنی اشتباهات علمی، آغاز کنیم. توصیه پزشک به خانم به روشنی نشان میدهد که او چه برداشتی از اصطلاح «زندگی جنسی» داشته است؛ برداشتی عوامانه، یعنی تلقیای که در آن نیازهای جنسی معنی دیگری جز نیاز به همخوابگی یا اعمال مشابه […] نداشته باشند. هر چند او نمیتوانسته از این امر بیخبر مانده باشد که روانکاوی عموماً به واسطه گسترش دادن به مفهوم آنچه جنسی است، خیلی فراتر از گسترهی معمولیاش، سرزنش شده است. واقعیت بی چون و چراست؛ من در اینجا نباید بحث کنم که آیا این یک سرزنش به حق است یا خیر. در روانکاوی مفهوم آن چه جنسی است چیزهای بسیار بیشتری را در بر میگیرد؛ آن مفهوم ژرفتر و همچنین فراتر از معنای متداولش میشود. چنین بسطی بطور ژنتیکی توجیه میشود؛ ما تمام فعالیتهای احساسات رقیق را که تکانههای جنسی اولیه به عنوان منابعشان دارند، همچون متعلقین به «زندگی جنسی» قلمداد می کنیم، حتی زمانی که آن تکانهها به لحاظ هدف اصلی جنسیشان منع شده باشند یا این هدف را با هدف دیگری که دیگر جنسی نیست معاوضه کرده باشند. بدین منظور ما ترجیح می دهیم که از Psychosexuality (ساحت روانی جنسی) صحبت کنیم تا بدینسان بر این نکته پافشاری کنیم که نباید از فاکتور روانی در زندگی جنسی نادیده گذشت یا آن را کم برآورد کرد. ما از واژه «سکسوالیته» (ساحت جنسی) در همان معنای جامعی استفاده میکنیم که در زبان آلمانی از واژه Lieben [«عشق ورزیدن»] استفاده میشود. ما همچنین به خوبی میدانیم که غیبت روانی ارضا با تمام پیامدهایش میتواند در جایی وجود داشته باشد که هیچ کمبودی از مقاربت نرمال جنسی نباشد؛ و به عنوان درمانگران ما همیشه در ذهن داریم که تمایلات ارضا نشدهی جنسی (که ما با ارضاهای جانشین آنها در شکل سمپتوم عصبی میجنگیم) خیلی اوقات فقط مفر خیلی نامناسبی در همخوابگی یا سایر اعمال جنسی میتوانند پیدا کنند...
۲/۶
Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی
@psychoanalysis_classical
⚡1👍1🙏1🕊1
....
آن کسی که با این برداشت از ساحت روانی جنسی با ما هم عقیده نیست حق ندارد که به نظریات روانکاوی متوسل شود، آن جایی که آنها به اهمیت سبب شناسی ساحت جنسی میپردازند. با تأکید انحصاری بر فاکتور جسمی در ساحت جنسی، وی بدون شک مسأله را زیادی ساده میکند اما خود او (پزشک) به تنهایی باید مسؤولیت آنچه را میکند به عهده گیرد.
یک کج فهمی دوم و به همان اندازه فاحش در پس توصیه پزشک قابل تشخیص است. درست است که روانکاوی عدم ارضای جنسی را به عنوان علت اختلالات عصبی به میان میکشد، اما آیا روانکاوی چیزی بیش از این نمیگوید؟ آیا باید از تعلیمات آن به خاطر پیچیدگی بسیارشان غافل ماند زمانی که اظهار میکند که سمپتومهای عصبی از تعارض بین دو نیرو ناشی میشود – از یک سو لیبیدو (که بنا بر قاعده افراطی شده)، و از سوی دیگر طرد جنسی یا یک سرکوبی که بسیار شدید است؟ هیچکسی که این فاکتور دوم را به یاد داشته باشد، فاکتوری که از لحاظ اهمیت به هیچ وجه ثانوی (درجه دومی) نیست، نمیتواند بپذیرد که ارضای جنسی به خودی خود درمانی است با اعتباری کلی برای رنجهای نوروتیک. تعداد بسیاری از این افراد (نوروتیکها) فی الواقع یا در شرایط موجودشان یا اصلاً بطور کلی، قادر به ارضا نیستند. چنانچه آنها قادر بدان باشند، چنانچه بدون مقاومتهای درونی باشند، قدرت غریزه به خودی خود راه رسیدن به ارضا را به آنها نشان میدهد حتی اگر هیچ پزشکی چنین توصیه نکرده باشد. بنابر این فایدهی توصیهی پزشکیای که مشابه آن به این خانم پیشنهاد شده چیست؟
حتی اگر از لحاظ علمی این امر توجیه شود، آن پیشنهادی نیست که زن بتواند بکار گیرد. اگر این زن هیچ مقاومت درونیای در برابر خودارضایی یا رابطه نمیداشت، مطمئناً یکی از این روشها را مدت ها قبل انتخاب میکرد. یا اینکه پزشک فکر کرده که یک زن بالای چهل سال از اینکه میتواند معشوقی داشته باشد، نا آگاه است یا وی تأثیر خود را بیش از حد برآورد کرده تا جایی که فکر کرده که آن زن هرگز نمیتوانسته بدون یک صلاحدید پزشکی برای اتخاذ چنین تصمیمی قدمی بردارد؟
۳/۶
Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی
@psychoanalysis_classical
آن کسی که با این برداشت از ساحت روانی جنسی با ما هم عقیده نیست حق ندارد که به نظریات روانکاوی متوسل شود، آن جایی که آنها به اهمیت سبب شناسی ساحت جنسی میپردازند. با تأکید انحصاری بر فاکتور جسمی در ساحت جنسی، وی بدون شک مسأله را زیادی ساده میکند اما خود او (پزشک) به تنهایی باید مسؤولیت آنچه را میکند به عهده گیرد.
یک کج فهمی دوم و به همان اندازه فاحش در پس توصیه پزشک قابل تشخیص است. درست است که روانکاوی عدم ارضای جنسی را به عنوان علت اختلالات عصبی به میان میکشد، اما آیا روانکاوی چیزی بیش از این نمیگوید؟ آیا باید از تعلیمات آن به خاطر پیچیدگی بسیارشان غافل ماند زمانی که اظهار میکند که سمپتومهای عصبی از تعارض بین دو نیرو ناشی میشود – از یک سو لیبیدو (که بنا بر قاعده افراطی شده)، و از سوی دیگر طرد جنسی یا یک سرکوبی که بسیار شدید است؟ هیچکسی که این فاکتور دوم را به یاد داشته باشد، فاکتوری که از لحاظ اهمیت به هیچ وجه ثانوی (درجه دومی) نیست، نمیتواند بپذیرد که ارضای جنسی به خودی خود درمانی است با اعتباری کلی برای رنجهای نوروتیک. تعداد بسیاری از این افراد (نوروتیکها) فی الواقع یا در شرایط موجودشان یا اصلاً بطور کلی، قادر به ارضا نیستند. چنانچه آنها قادر بدان باشند، چنانچه بدون مقاومتهای درونی باشند، قدرت غریزه به خودی خود راه رسیدن به ارضا را به آنها نشان میدهد حتی اگر هیچ پزشکی چنین توصیه نکرده باشد. بنابر این فایدهی توصیهی پزشکیای که مشابه آن به این خانم پیشنهاد شده چیست؟
حتی اگر از لحاظ علمی این امر توجیه شود، آن پیشنهادی نیست که زن بتواند بکار گیرد. اگر این زن هیچ مقاومت درونیای در برابر خودارضایی یا رابطه نمیداشت، مطمئناً یکی از این روشها را مدت ها قبل انتخاب میکرد. یا اینکه پزشک فکر کرده که یک زن بالای چهل سال از اینکه میتواند معشوقی داشته باشد، نا آگاه است یا وی تأثیر خود را بیش از حد برآورد کرده تا جایی که فکر کرده که آن زن هرگز نمیتوانسته بدون یک صلاحدید پزشکی برای اتخاذ چنین تصمیمی قدمی بردارد؟
۳/۶
Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی
@psychoanalysis_classical
❤3👍1🕊1
......
تمام اینها خیلی روشن به نظر میرسند و هنوز باید پذیرفته شود که فاکتوری هست که اغلب کار قضاوت را مشکل میسازد. برخی حالات عصبی که ما آنها را «نوروزهای Actual فعلی» میخوانیم، همچون نورآستنی تیپیکال و نوروز اضطراب خالص، به وضوح به فاکتور جسمی در زندگی جنسی وابستهاند، در حالی که ما تا بدینجا هیچ تصویر مشخصی از نقشی که توسط فاکتورهای روانی و سرکوبی در آنها بازی میشود نداریم. در چنین مواردی طبیعی است که پزشک در ابتدا برخی درمانهای «Actual فعلی» را در نظر بگیرد، تغییری چند در فعالیت جنسی بیمار و اگر تشخیص درست باشد، این کاری که انجام می دهد کاملاً توجیه پذیر است. زنی که با دکتر جوان مشورت کرده بود شکایت عمدهاش از حالات اضطرابی بود و بنابراین او احتمالاً فرض کرده که وی از یک نوروز اضطرابی رنج میبرد و در توصیه یک درمان جسمی به وی احساس خرسندی کرده است. باری دیگر یک سوء تفاهم بی زحمت! شخصی که از اضطراب رنج میبرد ضرورتاً بدان سبب از نوروز اضطراب در رنج نیست، چنین تشخیصی از آن نمیتواند بر اساس نام آن سمپتوم باشد. شخص باید بداند که چه نشانههایی نوروز اضطراب را شکل میدهند و قادر باشد آن را از سایر حالات پاتولوژیکی که همچنین با اضطراب بروز میکنند، افتراق دهد. برداشت من این بود که آن زن مورد نظر از هیستری اضطرابی رنج میبرد و ارزشی که وجود چنین افتراقات تشخیصی را توجیه میکند در این واقعیت مستتر است که آنها یک علت شناسی متفاوت و یک درمان متفاوت را ایجاب میکنند. هر کسی که احتمال هیستری اضطرابی را در این مورد در نظر نگیرد به اشتباه نادیده انگاری فاکتورهای روانی دچار شده، همانطوری که پزشک با سه شق مذکورش به اشتباه افتاد.
سه شق درمانی این به اصطلاح روانکاو به طرز عجیب غریبی هیچ جایی برای روانکاوی باقی نمی گذارد! این زن ظاهراً تنها این گونه میتواند از اضطرابش رهایی یابد که به همسرش بازگردد و یا از طریق خودش به ارضا دست یابد. و درمان آنالیتیک، درمانی که ما آن را به مثابه علاج اصلی در حالات اضطرابی میدانیم، کجای کار وارد میشود؟
۴/۶
Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی
@psychoanalysis_classical
تمام اینها خیلی روشن به نظر میرسند و هنوز باید پذیرفته شود که فاکتوری هست که اغلب کار قضاوت را مشکل میسازد. برخی حالات عصبی که ما آنها را «نوروزهای Actual فعلی» میخوانیم، همچون نورآستنی تیپیکال و نوروز اضطراب خالص، به وضوح به فاکتور جسمی در زندگی جنسی وابستهاند، در حالی که ما تا بدینجا هیچ تصویر مشخصی از نقشی که توسط فاکتورهای روانی و سرکوبی در آنها بازی میشود نداریم. در چنین مواردی طبیعی است که پزشک در ابتدا برخی درمانهای «Actual فعلی» را در نظر بگیرد، تغییری چند در فعالیت جنسی بیمار و اگر تشخیص درست باشد، این کاری که انجام می دهد کاملاً توجیه پذیر است. زنی که با دکتر جوان مشورت کرده بود شکایت عمدهاش از حالات اضطرابی بود و بنابراین او احتمالاً فرض کرده که وی از یک نوروز اضطرابی رنج میبرد و در توصیه یک درمان جسمی به وی احساس خرسندی کرده است. باری دیگر یک سوء تفاهم بی زحمت! شخصی که از اضطراب رنج میبرد ضرورتاً بدان سبب از نوروز اضطراب در رنج نیست، چنین تشخیصی از آن نمیتواند بر اساس نام آن سمپتوم باشد. شخص باید بداند که چه نشانههایی نوروز اضطراب را شکل میدهند و قادر باشد آن را از سایر حالات پاتولوژیکی که همچنین با اضطراب بروز میکنند، افتراق دهد. برداشت من این بود که آن زن مورد نظر از هیستری اضطرابی رنج میبرد و ارزشی که وجود چنین افتراقات تشخیصی را توجیه میکند در این واقعیت مستتر است که آنها یک علت شناسی متفاوت و یک درمان متفاوت را ایجاب میکنند. هر کسی که احتمال هیستری اضطرابی را در این مورد در نظر نگیرد به اشتباه نادیده انگاری فاکتورهای روانی دچار شده، همانطوری که پزشک با سه شق مذکورش به اشتباه افتاد.
سه شق درمانی این به اصطلاح روانکاو به طرز عجیب غریبی هیچ جایی برای روانکاوی باقی نمی گذارد! این زن ظاهراً تنها این گونه میتواند از اضطرابش رهایی یابد که به همسرش بازگردد و یا از طریق خودش به ارضا دست یابد. و درمان آنالیتیک، درمانی که ما آن را به مثابه علاج اصلی در حالات اضطرابی میدانیم، کجای کار وارد میشود؟
۴/۶
Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی
@psychoanalysis_classical
❤1👍1🕊1
.....
این امر ما را به سوی اشتباهات تکنیکی میکشاند که باید در رویهی پزشک، در مورد اظهار شده دیده شوند. این ایدهای است که مدتها است کنار گذاشته شده و چیزی است مشتق شده از ظواهر سطحی؛ اینکه اگر بیماری از نوعی نا آگاهی رنج میبرد و کسی این نا آگاهی را با دادن آگاهی برطرف کند (آگاهی درباره ارتباط علی بیماری وی با زندگیاش، آگاهی درباره تجربیات دوران کودکیاش و نظایر اینها)، او ملزم به بهبودی است. عامل پاتولوژیک، نا آگاهی او، به خودی خود، نیست بلکه ریشهی این نا آگاهی در مقاومتهای درونی اوست. این آنها هستند که ابتدا این نا آگاهی را به وجود آوردهاند و تاکنون آن را همچنان نگه داشتهاند. مهارت درمان در نبرد با این مقاومتها واقع شده است. آگاهی بخشی به بیمار درباره آنچه وی بدان سبب که سرکوبشان کرده نمیداند، تنها یکی از مقدمات لازم درمانی است. چنانچه اطلاع و وقوف درباره ناخودآگاه برای بیمار به اندازه همان کسی که از تصور روانکاوی بی تجربه است حایز اهمیت باشد، در آن صورت گوش دادن به سخنرانی یا خواندن کتاب برای درمان فرد میتواند کافی باشد. بهرحال، چنین تدابیری همانقدر بر روی سمپتومهای بیماران عصبی اثر دارد که توزیع کارتهای منوی غذا در زمان قحطی بر روی گرسنگی. شباهت و قیاس حتی فراتر از کاربرد بلافصل آن میرود، زیرا اطلاع دادن به بیمار درباره ناخودآگاهش معمولاً به تشدید تعارض وی و وخیمتر شدن مشکلات او میانجامد.
ولی از آنجایی که روانکاوی نمیتواند خودش را از دادن اینگونه اطلاعات معاف بداند بنابراین، این قانون را میگذارد که قبل از اینکه دو شرط محقق شده باشد این کار انجام نمیگیرد. اول آنکه بیمار باید در خلال آماده سازی، خودش به حول و حوش آنچه واپس زده است، رسیده باشد. و دوم آنکه او میبایست یک دلبستگی (ترانسفرانس) کافی نسبت به پزشکاش شکل داده باشد تا اینکه رابطه عاطفی او با پزشک خود فرار تازه را ناممکن سازد.
۵/۶
Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی
@psychoanalysis_classical
این امر ما را به سوی اشتباهات تکنیکی میکشاند که باید در رویهی پزشک، در مورد اظهار شده دیده شوند. این ایدهای است که مدتها است کنار گذاشته شده و چیزی است مشتق شده از ظواهر سطحی؛ اینکه اگر بیماری از نوعی نا آگاهی رنج میبرد و کسی این نا آگاهی را با دادن آگاهی برطرف کند (آگاهی درباره ارتباط علی بیماری وی با زندگیاش، آگاهی درباره تجربیات دوران کودکیاش و نظایر اینها)، او ملزم به بهبودی است. عامل پاتولوژیک، نا آگاهی او، به خودی خود، نیست بلکه ریشهی این نا آگاهی در مقاومتهای درونی اوست. این آنها هستند که ابتدا این نا آگاهی را به وجود آوردهاند و تاکنون آن را همچنان نگه داشتهاند. مهارت درمان در نبرد با این مقاومتها واقع شده است. آگاهی بخشی به بیمار درباره آنچه وی بدان سبب که سرکوبشان کرده نمیداند، تنها یکی از مقدمات لازم درمانی است. چنانچه اطلاع و وقوف درباره ناخودآگاه برای بیمار به اندازه همان کسی که از تصور روانکاوی بی تجربه است حایز اهمیت باشد، در آن صورت گوش دادن به سخنرانی یا خواندن کتاب برای درمان فرد میتواند کافی باشد. بهرحال، چنین تدابیری همانقدر بر روی سمپتومهای بیماران عصبی اثر دارد که توزیع کارتهای منوی غذا در زمان قحطی بر روی گرسنگی. شباهت و قیاس حتی فراتر از کاربرد بلافصل آن میرود، زیرا اطلاع دادن به بیمار درباره ناخودآگاهش معمولاً به تشدید تعارض وی و وخیمتر شدن مشکلات او میانجامد.
ولی از آنجایی که روانکاوی نمیتواند خودش را از دادن اینگونه اطلاعات معاف بداند بنابراین، این قانون را میگذارد که قبل از اینکه دو شرط محقق شده باشد این کار انجام نمیگیرد. اول آنکه بیمار باید در خلال آماده سازی، خودش به حول و حوش آنچه واپس زده است، رسیده باشد. و دوم آنکه او میبایست یک دلبستگی (ترانسفرانس) کافی نسبت به پزشکاش شکل داده باشد تا اینکه رابطه عاطفی او با پزشک خود فرار تازه را ناممکن سازد.
۵/۶
Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی
@psychoanalysis_classical
🕊1
....
تنها زمانی که این شرایط برآورده شده باشد، تشخیص و غلبه بر مقاومتهایی که منجر به واپس زنی و نا آگاهی شدهاند، ممکن میشود. اقدام روانکاوی، بنابراین، مسلماً یک دوره نسبتاً طولانی ارتباط با بیمار را میطلبد. تلاشها جهت «هجوم آوردن» به بیمار در اولین مشاوره، بازگویی بی مقدمهی رازهایی که توسط پزشک کشف شدهاند، به لحاظ تکنیکی قابل ایراد است. این اقدامات تقریباً با برانگیزش خصومتی قوی نسبت به پزشک از سوی بیمار و قطع وی از اینکه بتواند هرگونه تأثیر بیشتری داشته باشد، کیفر خود را به همراه میآورند.
علاوه بر همهی اینها، فرد ممکن است حدسی اشتباه بزند – و فرد هیچگاه در موقعیتی نیست که کل حقیقت را کشف کند. روانکاوی این قواعد تکنیکی مشخص را به وجود آورده تا جایگزین آنچه که اصطلاحاً ظرافت پزشکی نامیده میشود و چیزی است نامشخص و فقط به عنوان هدیهی خداداد به آن نگریسته میشود، قرار دهد.
بنابراین کافی نیست که یک پزشک چندی از دستاوردهای روانکاوی را بداند. چنانچه او خواستار آن باشد که اقدامات پزشکیاش با دیدگاه روانکاوی هدایت شود، باید خود با تکنیک روانکاوی آشنا شده باشد. این تکنیک با وجود این، نمیتواند از طریق کتابها آموخته شود، و مطمئناً نمیتواند مستقلاً بدون فداکاریهای عظیم در زمان، زحمت و موفقیت فهمیده شود. همچون سایر تکنیکهای پزشکی، این کار باید به وسیله آنهایی که در آن خبره و متخصص هستند، یاد گرفته شود. بنابراین در خصوص قضاوت درباره رویدادی که من بعنوان نقطهی آغازین این بیانات اختیار کردم، این موضوع حایز اهمیتی است، این مسأله که من با پزشکی که به آن خانم چنین پیشنهادی کرده بود، آشنا نبوده و نام او را هرگز نشنیدهام.
نه خود من و نه دوستان و همکارانام این را خوشایند نمیدانیم که مدعی چنین حقی انحصاری در استفاده از یک تکنیک پزشکی باشیم. اما با وجود خطراتی که متوجه بیماران و متوجه مقصود و هدف روانکاوی است، خطراتی که ذاتی کاری هستند که باید به مثابهی یک روانکاوی «وحشی» تلقی شود، ما هیچ انتخاب دیگری نداشتهایم. ما در بهار ۱۹۱۰ یک انجمن بین المللی روانکاوی تأسیس کردیم که اعضای آن تبعیت خود را با انتشار اسامیشان اعلام کردند تا بدان وسیله قادر باشند که مسؤولیت آن چه را که توسط آنهایی انجام میشود که به ما تعلق ندارند و همچنان اقدام و رویهی پزشکی خود را «روانکاوی» مینامند، نپذیرند. زیرا همانطور که مسلم است آنالیستهای «وحشی» از این دست، به مقصود و غایت روانکاوی بیشتر لطمه وارد میآورند تا به شخص بیماران. من بارها متوجه شدهام که رویهای چنین نابهنجار، حتی چنانچه در ابتدا شرایط بیمار را شدت بخشد، در انتها به بهبودی میانجامد؛ نه همیشه، اما به وفور. هنگامی که بیمار به قدر کافی پزشک را مورد سوء استفاده قرار داده است و حس میکند که به قدر کافی از نفوذ او دور است، یا سمپتومهایش رهایش میکنند یا تصمیم میگیرد تا گامی جهت بهبودی بردارد. پس بهبودی نهایی «به خودی خود» اتفاق میافتد یا به چند درمان کاملاً متفاوتی که به وسیله دیگر پزشکانی که بیمار بعدها بدان ها رجوع میکند، اسناد داده میشود. در مورد بانویی که ما شکایتاش را از آن پزشک شنیدیم باید بگویم علیرغم همه چیز، روانکاو «وحشی» برای وی کار بیشتری انجام داده تا چند مقام بلند پایه که احتمالاً به او گفته بودند که از یک «نوروز وازوموتور» رنج میکشد. او توجه آن خانم را به علت اصلی مشکلاش معطوف کرده، یا در مسیر آن و علیرغم تمام مخالفتهای آن زن، چنین مداخلهای از سوی پزشک نمیتواند بدون نتایج مطلوب چندی باشد. اما او به خود ضربه زده و به تشدید پیشداوریهایی که بیماران به سبب مقاومتهای عاطفی طبیعیشان علیه روشهای روانکاوی دارند، دامن زده است. و این امر قابل اجتناب است.
.
۶/۶
Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
@psychoanalysis_classical
مقاله فوق توسط خانم لیلا افتحی در انجمن فرویدی ترجمه و ویراست شده ...
تنها زمانی که این شرایط برآورده شده باشد، تشخیص و غلبه بر مقاومتهایی که منجر به واپس زنی و نا آگاهی شدهاند، ممکن میشود. اقدام روانکاوی، بنابراین، مسلماً یک دوره نسبتاً طولانی ارتباط با بیمار را میطلبد. تلاشها جهت «هجوم آوردن» به بیمار در اولین مشاوره، بازگویی بی مقدمهی رازهایی که توسط پزشک کشف شدهاند، به لحاظ تکنیکی قابل ایراد است. این اقدامات تقریباً با برانگیزش خصومتی قوی نسبت به پزشک از سوی بیمار و قطع وی از اینکه بتواند هرگونه تأثیر بیشتری داشته باشد، کیفر خود را به همراه میآورند.
علاوه بر همهی اینها، فرد ممکن است حدسی اشتباه بزند – و فرد هیچگاه در موقعیتی نیست که کل حقیقت را کشف کند. روانکاوی این قواعد تکنیکی مشخص را به وجود آورده تا جایگزین آنچه که اصطلاحاً ظرافت پزشکی نامیده میشود و چیزی است نامشخص و فقط به عنوان هدیهی خداداد به آن نگریسته میشود، قرار دهد.
بنابراین کافی نیست که یک پزشک چندی از دستاوردهای روانکاوی را بداند. چنانچه او خواستار آن باشد که اقدامات پزشکیاش با دیدگاه روانکاوی هدایت شود، باید خود با تکنیک روانکاوی آشنا شده باشد. این تکنیک با وجود این، نمیتواند از طریق کتابها آموخته شود، و مطمئناً نمیتواند مستقلاً بدون فداکاریهای عظیم در زمان، زحمت و موفقیت فهمیده شود. همچون سایر تکنیکهای پزشکی، این کار باید به وسیله آنهایی که در آن خبره و متخصص هستند، یاد گرفته شود. بنابراین در خصوص قضاوت درباره رویدادی که من بعنوان نقطهی آغازین این بیانات اختیار کردم، این موضوع حایز اهمیتی است، این مسأله که من با پزشکی که به آن خانم چنین پیشنهادی کرده بود، آشنا نبوده و نام او را هرگز نشنیدهام.
نه خود من و نه دوستان و همکارانام این را خوشایند نمیدانیم که مدعی چنین حقی انحصاری در استفاده از یک تکنیک پزشکی باشیم. اما با وجود خطراتی که متوجه بیماران و متوجه مقصود و هدف روانکاوی است، خطراتی که ذاتی کاری هستند که باید به مثابهی یک روانکاوی «وحشی» تلقی شود، ما هیچ انتخاب دیگری نداشتهایم. ما در بهار ۱۹۱۰ یک انجمن بین المللی روانکاوی تأسیس کردیم که اعضای آن تبعیت خود را با انتشار اسامیشان اعلام کردند تا بدان وسیله قادر باشند که مسؤولیت آن چه را که توسط آنهایی انجام میشود که به ما تعلق ندارند و همچنان اقدام و رویهی پزشکی خود را «روانکاوی» مینامند، نپذیرند. زیرا همانطور که مسلم است آنالیستهای «وحشی» از این دست، به مقصود و غایت روانکاوی بیشتر لطمه وارد میآورند تا به شخص بیماران. من بارها متوجه شدهام که رویهای چنین نابهنجار، حتی چنانچه در ابتدا شرایط بیمار را شدت بخشد، در انتها به بهبودی میانجامد؛ نه همیشه، اما به وفور. هنگامی که بیمار به قدر کافی پزشک را مورد سوء استفاده قرار داده است و حس میکند که به قدر کافی از نفوذ او دور است، یا سمپتومهایش رهایش میکنند یا تصمیم میگیرد تا گامی جهت بهبودی بردارد. پس بهبودی نهایی «به خودی خود» اتفاق میافتد یا به چند درمان کاملاً متفاوتی که به وسیله دیگر پزشکانی که بیمار بعدها بدان ها رجوع میکند، اسناد داده میشود. در مورد بانویی که ما شکایتاش را از آن پزشک شنیدیم باید بگویم علیرغم همه چیز، روانکاو «وحشی» برای وی کار بیشتری انجام داده تا چند مقام بلند پایه که احتمالاً به او گفته بودند که از یک «نوروز وازوموتور» رنج میکشد. او توجه آن خانم را به علت اصلی مشکلاش معطوف کرده، یا در مسیر آن و علیرغم تمام مخالفتهای آن زن، چنین مداخلهای از سوی پزشک نمیتواند بدون نتایج مطلوب چندی باشد. اما او به خود ضربه زده و به تشدید پیشداوریهایی که بیماران به سبب مقاومتهای عاطفی طبیعیشان علیه روشهای روانکاوی دارند، دامن زده است. و این امر قابل اجتناب است.
.
۶/۶
Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
@psychoanalysis_classical
مقاله فوق توسط خانم لیلا افتحی در انجمن فرویدی ترجمه و ویراست شده ...
👍3👏1🕊1
Forwarded from مدرسه روان کاوی روان پژوه
تحریف ایگو از منظر سلف حقیقی و کاذب
دونالدوینیکات (۱۹۶٠)
🖌 ترجمه: فاطمه حق پرست
📝ویراستار: افسانه روبراهان
❇️ مفهوم سلف کاذب به خودی خود جدید نیست و تاکنون در اشکال مختلف در روانپزشکی توصیفی و برخی ادیان و نظام های فلسفی استفاده شده، در این مورد وضعیت بالینی آشکاری وجود دارد که شایسته بررسی است...
در این مقاله ۶ حوزه بررسی می شود:
۱_ سلف کاذب چگونه پدیدار می شود؟
۲_کارکرد آن چیست؟
۳_چرا سلف کاذب در برخی موارد بیش از حد اغراق شده یا برجسته می شود؟
۴_چرا در برخی افراد سلف کاذب شکل سازمان یافته ندارد؟
۵_معادل های سلف کاذب در افراد بهنجار چیست؟
۶_ سلف حقیقی به راستی چیست؟
▫️ لینک ترجمه مقاله در سایت مدرسه روانکاوی روان پژوه :
http://ravanpc.ir/blog-details/282/Psychology
#دونالد_وینیکات
#تحریف_ایگو_از_منظر_سلف_حقیقی_و_کاذب
#سلف
#ایگو
@ravandarmangar_r
@ravanoajooh87
دونالدوینیکات (۱۹۶٠)
🖌 ترجمه: فاطمه حق پرست
📝ویراستار: افسانه روبراهان
❇️ مفهوم سلف کاذب به خودی خود جدید نیست و تاکنون در اشکال مختلف در روانپزشکی توصیفی و برخی ادیان و نظام های فلسفی استفاده شده، در این مورد وضعیت بالینی آشکاری وجود دارد که شایسته بررسی است...
در این مقاله ۶ حوزه بررسی می شود:
۱_ سلف کاذب چگونه پدیدار می شود؟
۲_کارکرد آن چیست؟
۳_چرا سلف کاذب در برخی موارد بیش از حد اغراق شده یا برجسته می شود؟
۴_چرا در برخی افراد سلف کاذب شکل سازمان یافته ندارد؟
۵_معادل های سلف کاذب در افراد بهنجار چیست؟
۶_ سلف حقیقی به راستی چیست؟
▫️ لینک ترجمه مقاله در سایت مدرسه روانکاوی روان پژوه :
http://ravanpc.ir/blog-details/282/Psychology
#دونالد_وینیکات
#تحریف_ایگو_از_منظر_سلف_حقیقی_و_کاذب
#سلف
#ایگو
@ravandarmangar_r
@ravanoajooh87
❤4👍2
Forwarded from دوزیپوس
Models of dissociation in Freuds work .docx
29.7 KB
مدلهای گسست فروید، نتایج گسست ناشی از تروما در نظریه و عمل، الیزابت هاول
مترجم: سپهر مقصودی، و رامین صبا
Models of dissociation in Freud's work: Outcomes of dissociation of trauma in theory and practice, Elizabeth F. Howell
@Dosipus
مترجم: سپهر مقصودی، و رامین صبا
Models of dissociation in Freud's work: Outcomes of dissociation of trauma in theory and practice, Elizabeth F. Howell
@Dosipus
❤1🙏1
اخیرا به یکی از ویژگی هایی که روان نژندی را از روان پریشی متمایز می کند اشاره کردم و آنهم این است که در روان نژندی «من»ایگو(das Ich) در وابستگی خود به واقعیت بخشی از «آن» نهاد ( des Es)(حیات غریزی)را سرکوب(unterdrückt) می کند در حالی که در روان پریشی، همان ایگو تحت فرمان نهاد ازبخشی از واقعیت کناره گیری می کند . بنابراین برای روان نژندی عامل تعیین کننده غلبه تأثیر واقعیت است، در حالی که برای روان پریشی عامل تعیین کننده غلبه نهاد است. در روان پریشی، فقدان واقعیت ضرورتا وجود دارد، در حالی که به نظر می رسد در روان نژندی ، از این فقدان اجتناب شود.
اما این به هیچ وجه با مشاهداتی که می توانیم انجام دهیم همخوان نیست که هر روان نژندی به طریقی رابطه بیمار با واقعیت را مختل می کندو به عنوان وسیله ای برای روی گردانی از واقعیت به او خدمت می کنند و در اشکال شدیدتر در واقع به معنای گریختن از زندگی واقعی است. این تناقض جدی به نظر می رسد اما به راحتی قابل حل است و در واقع توضیح آن به درک ما از روان نژندیها کمک خواهد کرد.
برای اینکه تناقض تنها تا زمانی وجود دارد که ما به وضعیت آغازین روان نژندی ، چشم دوخته باشیم، که در آن ایگو در خدمت واقعیت، واپس راندن (Verdrängung) یک تکانه ی غریزی را آغاز می کند. با این حال، این هنوز خود روان نژندی نیست.روان نژندی بیشتر شامل فرآیندهایی است که جبران خسارت بخشی از نهادرا که آسیب دیده است محیا می کند- یعنی در واکنش در برابر واپس رانی و شکست واپس رانی . بنابراین سست شدن رابطه با واقعیت پیامد مرحله دوم در شکل گیری روان نژندی است، اگر بررسی دقیق نشان دهد که از دست دادن واقعیت دقیقاً بر بخشی از واقعیت تأثیر می گذارد که در نتیجه تقاظاهای آن واپس رانی غریزی رخ داده است، ما راشگفت زده نخواهد کرد.
۱/..
Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده
@psychoanalysis_classical
اما این به هیچ وجه با مشاهداتی که می توانیم انجام دهیم همخوان نیست که هر روان نژندی به طریقی رابطه بیمار با واقعیت را مختل می کندو به عنوان وسیله ای برای روی گردانی از واقعیت به او خدمت می کنند و در اشکال شدیدتر در واقع به معنای گریختن از زندگی واقعی است. این تناقض جدی به نظر می رسد اما به راحتی قابل حل است و در واقع توضیح آن به درک ما از روان نژندیها کمک خواهد کرد.
برای اینکه تناقض تنها تا زمانی وجود دارد که ما به وضعیت آغازین روان نژندی ، چشم دوخته باشیم، که در آن ایگو در خدمت واقعیت، واپس راندن (Verdrängung) یک تکانه ی غریزی را آغاز می کند. با این حال، این هنوز خود روان نژندی نیست.روان نژندی بیشتر شامل فرآیندهایی است که جبران خسارت بخشی از نهادرا که آسیب دیده است محیا می کند- یعنی در واکنش در برابر واپس رانی و شکست واپس رانی . بنابراین سست شدن رابطه با واقعیت پیامد مرحله دوم در شکل گیری روان نژندی است، اگر بررسی دقیق نشان دهد که از دست دادن واقعیت دقیقاً بر بخشی از واقعیت تأثیر می گذارد که در نتیجه تقاظاهای آن واپس رانی غریزی رخ داده است، ما راشگفت زده نخواهد کرد.
۱/..
Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده
@psychoanalysis_classical
👍3❤1
هیچ چیز جدیدی در توصیف ما از روان نژندی به عنوان نتیجه شکست واپس رانی وجود ندارد.ما تمام اینها را گفته ایم و تنها بدلیل موقعیت جدید که در آن هستیم به موضوع نگاه می کنیم و لازم است آن را تکرار کنیم.
هنگامی که ما با یک روان نژندی روبرو می شویم که در آن علت هیجان انگیز («صحنه تروماتیک») شناخته شده است و می توانید ببینید که چگونه فرد درگیر از چنین تجربه ای روی گردان می شود و آن را به سمت فراموشی سوق می دهد. به عنوان مثال به یک پرونده که سالها پیش مورد تحلیل قرار دادم اشاره خواهم کرد ، بیمار، یک زن جوان، که عاشق برادر شوهرش بود، در حالیکه در کنار بستر مرگ خواهرش ایستاده بود با این فکر که "اکنون او آزاد است و می تواند با من ازدواج کند." به وحشت افتاد. این صحنه به سرعت فراموش می شود و روند واپس روی(Regressionsvorgang)، که منجر به درد های هیستریک او شد، به جریان می افتاد . آن چیزی که در این مورد آموزنده است ،که یاد بگیریم از چه مسیری روان نژندی تلاش در حل تعارض دارد . ارزش تغییری را که در واقعیت رخ داده بود با واپس زدن آن تقاضای غریزی که در واقعیت پدیدار شده بود - یعنی عشق او به برادر شوهرش –از بین برد. در حالیکه واکنش روانپریش می توانست انکار(verleugnen) واقعیت مرگ خواهرش باشد .
۲/...
Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده
@psychoanalysis_classical
هنگامی که ما با یک روان نژندی روبرو می شویم که در آن علت هیجان انگیز («صحنه تروماتیک») شناخته شده است و می توانید ببینید که چگونه فرد درگیر از چنین تجربه ای روی گردان می شود و آن را به سمت فراموشی سوق می دهد. به عنوان مثال به یک پرونده که سالها پیش مورد تحلیل قرار دادم اشاره خواهم کرد ، بیمار، یک زن جوان، که عاشق برادر شوهرش بود، در حالیکه در کنار بستر مرگ خواهرش ایستاده بود با این فکر که "اکنون او آزاد است و می تواند با من ازدواج کند." به وحشت افتاد. این صحنه به سرعت فراموش می شود و روند واپس روی(Regressionsvorgang)، که منجر به درد های هیستریک او شد، به جریان می افتاد . آن چیزی که در این مورد آموزنده است ،که یاد بگیریم از چه مسیری روان نژندی تلاش در حل تعارض دارد . ارزش تغییری را که در واقعیت رخ داده بود با واپس زدن آن تقاضای غریزی که در واقعیت پدیدار شده بود - یعنی عشق او به برادر شوهرش –از بین برد. در حالیکه واکنش روانپریش می توانست انکار(verleugnen) واقعیت مرگ خواهرش باشد .
۲/...
Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده
@psychoanalysis_classical
❤2
ممکن است انتظار داشته باشیم زمانیکه روان پریشی به وجود می آید، چیزی شبیه به فرآیند روان نژندی اتفاق بیفتد، البته بین عوامل مختلف ذهن. بنابراین ممکن است انتظار داشته باشیم که در روان پریشی نیز دو مرحله قابل تشخیص باشد که اولی ایگو را از واقعیت دور میکند، و دومی تلاش می کند آسیب ایجاد شده را ترمیم کند و رابطه سوژه با واقعیت را به خرج نهاد دوباره برقرار کند. در واقع ، مقایسه ای دیگر از این نوع را می توان در روان پریشی مشاهده کرد. در اینجا نیز دو مرحله وجود دارد، که دومی دارای ویژگی جبران است. اما فراتر از آن، قیاس جای خود را به شباهت بسیار گستردهتری بین این دو فرآیند میدهد. درگام دوم روان پریشی بدنبال جبران از دست دادن واقعیت است البته نه به قیمت محدود کردن نهاد - همانطور که در روان نژندی به قیمت رابطه با واقعیت- بلکه به شیوه ای دیگر ،خودکامه تر ، با ایجاد یک واقعیت جدید که دیگر همان نیرو و انگیزه ی واقعیت رها شده را ندارد. بنابراين مرحله دوم، هم در روان نژندی و هم درروان پریشی، از طريق گرایش مشابهي پشتيباني مي شود. هر دو مورد، در خدمت اشتیاق نهاد به قدرت است که اجازه نمی دهد واقعیت به خود دیکته شود . روان نژندی و روان پریشی هر دو تجلی عصیانگری نهاد علیه جهان خارج هستند ، در مواردی که تطبیق با ضرورتهای واقعیت خواستنی نیست یا فرد ظرفیت آن را ندارد. روان نژندی و روان پریشی در واکنش اولیه و مقدماتی بسیار بیشتر از تلاش بعدی برای جبران تفاوت دارند.
۳/...
Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده
@psychoanalysis_classical
۳/...
Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده
@psychoanalysis_classical
❤1🤨1
بر این اساس، تفاوت اولیه به این ترتیب در نتیجه نهایی بیان می شود: در روان نژندی از بخشی از واقعیت با نوعی گریختن اجتناب می شود، در حالی که در روان پریشی بازسازی می شود. یا ممکن است بگوییم: در روان پریشی، گریز نخستین، با مرحله فعال بازسازی انجام می گیرد. در روان نژندی، تمکین اولیه با تلاشی به تعویق افتاده در گریختن انجام می گیرد. یا باز هم به بیان دیگر : روان نژندی واقعیت را انکار نمی کند، بلکه فقط آن را نادیده می گیرد. روان پریشی آن را رد می کند و سعی در جایگزین کردن آن دارد. رفتار عادی یا "سالم" را آن چیزی می نامیم که ترکیبی از ویژگی های خاصی از هر دو واکنش را داشته باشد ، واقعیت را به اندازه روان نژندی نادیده بگیرد ،اما پس از آن مانند روان پریشی تلاش خود را بکار گیرد تا در آن تغییر ایجاد کند. البته این رفتار تهور آمیز و بهنجار منجر به انجام عملکرد در دنیای بیرون می شود و همچون روان پریشی با ایجاد تغییرات درونی اقناع نمی شود .دیگر ، درون دگر ساز(autoplastisch)نیست بلکه برون دگر ساز(alloplastisch)است.
در روان پریشی، دگرگونی واقعیت بر روی رسوبات روانی روابط قبلی با آن انجام می شود - یعنی بر اثر حافظه، ایده ها و قضاوت هایی که قبلاً از واقعیت نشأت گرفته اند و به وسیله آنها واقعیت در ذهن بازنمایی شده است. اما این رابطه هرگز یک رابطه بسته نبود. مدام توسط ادراکات تازه غنی و تغییر می کرد. بنابراین روان پریشی همچنین با وظیفه ای مواجه می شود که برای خود ادراکاتی را به دست آورد که مطابق با واقعیت جدید باشد. و این به طور رادیکال از طریق توهم تأثیر می گذارد. این واقعیت که در بسیاری از اشکال و موارد روان پریشی، پارامنزیاها، هذیان ها و توهماتی که رخ می دهد، بسیار آزاردهنده است و با نسلی از اضطراب مرتبط است-بدون شک نشانه ای است که کل این روند بازسازی در برابر نیروهایی که به شدت با آن مخالفت می کنند انجام می شود. ما ممکن است این فرآیند را بر اساس مدل یک روان نژندی بسازیم که با آن بیشتر آشنا هستیم. در آنجا می بینیم که هر زمان که غریزه واپس زده شده به سمت جلو حرکت کند، واکنشی از اضطراب ایجاد می شود و نتیجه تعارض فقط یک مصالحه است و رضایت کامل را فراهم نمی کند. احتمالاً در روان پریشی، تکه رد شده واقعیت دائماً خود را به ذهن تحمیل می کند، درست همانطور که غریزه واپس زده در روان نزندی انجام می دهد، و به همین دلیل است که در هر دو مورد پیامدها نیز یکسان است. روشن ساختن مکانیسمهای مختلفی که در روانپریشی برای دور کردن سوژه از واقعیت و بازسازی واقعیت طراحی شدهاند، یک کار برای مطالعه تخصصی روانپزشکی است که هنوز در دست نیست.
۴/...
Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده
@psychoanalysis_classical
در روان پریشی، دگرگونی واقعیت بر روی رسوبات روانی روابط قبلی با آن انجام می شود - یعنی بر اثر حافظه، ایده ها و قضاوت هایی که قبلاً از واقعیت نشأت گرفته اند و به وسیله آنها واقعیت در ذهن بازنمایی شده است. اما این رابطه هرگز یک رابطه بسته نبود. مدام توسط ادراکات تازه غنی و تغییر می کرد. بنابراین روان پریشی همچنین با وظیفه ای مواجه می شود که برای خود ادراکاتی را به دست آورد که مطابق با واقعیت جدید باشد. و این به طور رادیکال از طریق توهم تأثیر می گذارد. این واقعیت که در بسیاری از اشکال و موارد روان پریشی، پارامنزیاها، هذیان ها و توهماتی که رخ می دهد، بسیار آزاردهنده است و با نسلی از اضطراب مرتبط است-بدون شک نشانه ای است که کل این روند بازسازی در برابر نیروهایی که به شدت با آن مخالفت می کنند انجام می شود. ما ممکن است این فرآیند را بر اساس مدل یک روان نژندی بسازیم که با آن بیشتر آشنا هستیم. در آنجا می بینیم که هر زمان که غریزه واپس زده شده به سمت جلو حرکت کند، واکنشی از اضطراب ایجاد می شود و نتیجه تعارض فقط یک مصالحه است و رضایت کامل را فراهم نمی کند. احتمالاً در روان پریشی، تکه رد شده واقعیت دائماً خود را به ذهن تحمیل می کند، درست همانطور که غریزه واپس زده در روان نزندی انجام می دهد، و به همین دلیل است که در هر دو مورد پیامدها نیز یکسان است. روشن ساختن مکانیسمهای مختلفی که در روانپریشی برای دور کردن سوژه از واقعیت و بازسازی واقعیت طراحی شدهاند، یک کار برای مطالعه تخصصی روانپزشکی است که هنوز در دست نیست.
۴/...
Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده
@psychoanalysis_classical
❤3👏1
بنابراین، تشابه بیشتری بین روانپریشی و روان نژندی وجود دارد، به این معنا که در هر دوی آنها، وظیفهای که در مرحله دوم انجام میشود تا حدی ناموفق هستند. زیرا غریزه واپس زده شده قادر به یافتن یک جایگزین کامل (در روان نژندی) نیست. و بازنمایی واقعیت را نمیتوان به شکلهای رضایتبخش (حداقل در هر گونه بیماری روانی) درآورد. اما تاکید در این دو مورد متفاوت است. در روان پریشی به طور کامل بر روی پله اول قرار می گیرد که به خودی خود بیمارگونه است و نمی تواند منجر به بیماری نشود. از سوی دیگر، در یک روان نژندی، روی پله دوم، یعنی شکست واپس رانی می افتد، در حالی که گام اول ممکن است موفق شود، و در موارد بی شماری بدون فراتر رفتن از مرزهای سلامت موفق می شود - حتی اگر این کار را در یک زمان انجام دهد. بهای معین و بدون برجای گذاشتن آثاری از مخارج روانی که به آن نیاز داشته است. این تمایزات، و شاید بسیاری دیگر نیز، نتیجه تفاوت توپوگرافیک در موقعیت اولیه تضاد بیماری زا است - یعنی اینکه آیا در آن ایگو به وفاداری خود به دنیای واقعی تسلیم شده یا به وابستگی خود به نهاد.
روان نژندی معمولاً خود را به اجتناب از واقعیت مورد نظر و محافظت از خود در برابر تماس با آن بسنده می کند. با این حال، تمایز شدید بین رواننژندی و روانپریشی با این شرایط تضعیف میشود که در رواننژندی نیز تلاشهایی برای جایگزینی واقعیت ناخوشایند با واقعیتی که بیشتر با خواستههای سوژه مطابقت دارد، وجود ندارد. این امر با وجود دنیای خیال امکان پذیر می شود، قلمرویی که در زمان معرفی اصل واقعیت از دنیای واقعی خارجی جدا شد. از آن زمان، این حوزه، مانند نوعی «رزرو»، از نیازهای ضروری زندگی دور مانده است. برای نفس دست نیافتنی نیست، بلکه تنها به طور سست به آن متصل است. از این دنیای فانتزی است که روان نژندی مواد را برای ساختهای آرزویی جدید خود میکشد، و معمولاً آن مواد را در مسیر بازگشت به گذشته واقعی رضایتبخشتر مییابد.
به سختی می توان تردید کرد که دنیای فانتزی همان نقش را در روان پریشی ایفا می کند و در آنجا نیز انباری است که مصالح یا الگوی ساخت واقعیت جدید از آن استخراج می شود. اما در حالی که دنیای بیرونی جدید و تخیلی روان پریشی سعی می کند خود را در جای واقعیت بیرونی قرار دهد، برعکس، دنیای روان نژندی مستعد است که مانند بازی کودکان، خود را به بخشی از واقعیت بچسباند. بخشی متفاوت از آن چیزی که باید در برابر آن دفاع کند - و به آن بخش اهمیت ویژه و معنای پنهانی بدهد که ما (نه همیشه کاملاً مناسب) آن را نمادین می نامیم. بنابراین می بینیم که هم در روان نژندی و هم در روان پریشی مسئله نه تنها از دست دادن واقعیت بلکه همچنین جایگزینی واقعیت مورد توجه قرار می گیرد.
۵/۵
Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده
منتشر شده در انجمن فرویدی
@psychoanalysis_classical
روان نژندی معمولاً خود را به اجتناب از واقعیت مورد نظر و محافظت از خود در برابر تماس با آن بسنده می کند. با این حال، تمایز شدید بین رواننژندی و روانپریشی با این شرایط تضعیف میشود که در رواننژندی نیز تلاشهایی برای جایگزینی واقعیت ناخوشایند با واقعیتی که بیشتر با خواستههای سوژه مطابقت دارد، وجود ندارد. این امر با وجود دنیای خیال امکان پذیر می شود، قلمرویی که در زمان معرفی اصل واقعیت از دنیای واقعی خارجی جدا شد. از آن زمان، این حوزه، مانند نوعی «رزرو»، از نیازهای ضروری زندگی دور مانده است. برای نفس دست نیافتنی نیست، بلکه تنها به طور سست به آن متصل است. از این دنیای فانتزی است که روان نژندی مواد را برای ساختهای آرزویی جدید خود میکشد، و معمولاً آن مواد را در مسیر بازگشت به گذشته واقعی رضایتبخشتر مییابد.
به سختی می توان تردید کرد که دنیای فانتزی همان نقش را در روان پریشی ایفا می کند و در آنجا نیز انباری است که مصالح یا الگوی ساخت واقعیت جدید از آن استخراج می شود. اما در حالی که دنیای بیرونی جدید و تخیلی روان پریشی سعی می کند خود را در جای واقعیت بیرونی قرار دهد، برعکس، دنیای روان نژندی مستعد است که مانند بازی کودکان، خود را به بخشی از واقعیت بچسباند. بخشی متفاوت از آن چیزی که باید در برابر آن دفاع کند - و به آن بخش اهمیت ویژه و معنای پنهانی بدهد که ما (نه همیشه کاملاً مناسب) آن را نمادین می نامیم. بنابراین می بینیم که هم در روان نژندی و هم در روان پریشی مسئله نه تنها از دست دادن واقعیت بلکه همچنین جایگزینی واقعیت مورد توجه قرار می گیرد.
۵/۵
Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده
منتشر شده در انجمن فرویدی
@psychoanalysis_classical
👍2❤1
Forwarded from [گروه روانتحلیلی بینش] ([یونس اقتداری])
مادر چه کاری انجام میدهد؟!
[مروری بر رابطه نوزاد_مادر و کارکردهای مادرانه در روانکاوی]
تسهیلگر: یونس اقتداری
▫️زمان: شنبه 15 دی ماه 1403
▫️ساعت: 20 الی 21:30
ثبت نام از طریق یکی از آیدی های تلگرام زیر:
@Soheilbehzady |@youneseghtedari
کانال تلگرام|مشاوره و رواندرمانی|اینستاگرام
[مروری بر رابطه نوزاد_مادر و کارکردهای مادرانه در روانکاوی]
تسهیلگر: یونس اقتداری
▫️زمان: شنبه 15 دی ماه 1403
▫️ساعت: 20 الی 21:30
شرکت در این جلسه رایگان، بصورت آنلاین و در بستر گوگل میت برگذار میگردد.
ثبت نام از طریق یکی از آیدی های تلگرام زیر:
@Soheilbehzady |@youneseghtedari
کانال تلگرام|مشاوره و رواندرمانی|اینستاگرام
👍1
در باره این جمله ی رولو می در کتاب عشق و اراده ، نظرتون چیه !؟
@psychoanalysis_classical
نیچه اغلب از "دوست داشتن سرنوشت" سخن میگفت. منظورش این بود که بشر میتواند مستقیما با سرنوشت رویاروی شود، آن را بشناسد، شهامت به خرج دهد، آن را بنوازد، به چالش کشد، با آن بستیزد و به آن عشق بورزد. با این كه براى ما "ارباب سرنوشت خویشیم"، جملهای متکبرانهست، ولی ما را از قربانی سرنوشت بودن محافظت میکند. ما حقیقتا در آفرینش سرنوشتمان دخیلیم.
@psychoanalysis_classical
👍7🔥1
Comptine d'un autre été, l'après-midi
Yann Tiersen
خالق:یان تیرسن
بخشی از موسیقی متن فیلمAmélie( 2001)
کارگردان: ژان-پیر ژونه
داستان فیلم :دختری به نام آملی را روایت میکند که در تلاش است زندگی دیگران را بهتر کند، در حالی که خود با احساس تنهایی و پیچیدگیهای زندگی درگیر است.
قطعه با ملودی پیانویی ساده شروع میشود. این سادگی، فضا را برای شنونده باز میگذارد تا با احساسات خود ارتباط برقرار کند.
ترکیب نتها حالتی از نوستالژی را به ذهن میآورد؛ انگار داستانی از دسترفته یا لحظهای غمانگیز از گذشته را بازگو میکند.در واقع یک نوستالژی همراه با یک اندوه شیرین را تداعی میکند و یک گفتوگوی درونی را ایجاد میکند که میتواند احساس غم، امید، یا تأمل را در شنونده برانگیزد. هر کس میتواند بخشی از داستان زندگی خود را در آن بیابد. برای برخی یادآور لحظات تلخ و شیرین زندگی است، و برای برخی فرصتی برای تفکر درونی و تسکین عاطفی.
@psychoanalysis_classical
بخشی از موسیقی متن فیلمAmélie( 2001)
کارگردان: ژان-پیر ژونه
داستان فیلم :دختری به نام آملی را روایت میکند که در تلاش است زندگی دیگران را بهتر کند، در حالی که خود با احساس تنهایی و پیچیدگیهای زندگی درگیر است.
قطعه با ملودی پیانویی ساده شروع میشود. این سادگی، فضا را برای شنونده باز میگذارد تا با احساسات خود ارتباط برقرار کند.
ترکیب نتها حالتی از نوستالژی را به ذهن میآورد؛ انگار داستانی از دسترفته یا لحظهای غمانگیز از گذشته را بازگو میکند.در واقع یک نوستالژی همراه با یک اندوه شیرین را تداعی میکند و یک گفتوگوی درونی را ایجاد میکند که میتواند احساس غم، امید، یا تأمل را در شنونده برانگیزد. هر کس میتواند بخشی از داستان زندگی خود را در آن بیابد. برای برخی یادآور لحظات تلخ و شیرین زندگی است، و برای برخی فرصتی برای تفکر درونی و تسکین عاطفی.
@psychoanalysis_classical
❤5
فرد هیستریک موجودی ترسیده است که برای کاهش اضطرابش چاره ای جز این ندارد که پیوسته در فانتزی ها و زندگی اش حالت دردناک نارضایتی را حفظ کند، فرد هیستریک می گوید تا زمانی که ناراضی هستم از خطری که در انتظارم است در امانم اما این خطر چیست؟ چه چیزی فرد هیستریک را می ترساند؟ تنها یک خطر اساسی وجود دارد که او را تهدید میکند و آن تجربه نهایت لذت است که تجربه ای ست خالص بدون شکل و شمایل که بیش از آن که تعریف شود احساس میشود و اصطلاحاً همان خطر تجربه نهایت لذت است؛ لذتی که تجربه اش او را دیوانه ساخته فرو می پاشد و نابود میکند.
ترجمه ی صفحات آغازین از کتابNasio, J. D. (2001). Resenha: Hysteria from Freud to Lacan: the splendid child of psychoanalysis. Contemporary Psychoanalysis, 335-53.
ترجمه ی گروه روانشناسی دیگری
@psychoanalysis_classical
ترجمه ی صفحات آغازین از کتابNasio, J. D. (2001). Resenha: Hysteria from Freud to Lacan: the splendid child of psychoanalysis. Contemporary Psychoanalysis, 335-53.
ترجمه ی گروه روانشناسی دیگری
@psychoanalysis_classical
❤9👍1
دانیل پاول #شربر (Daniel Paul Schreber) یکی از مهمترین مطالعات موردی در تاریخ روانکاوی است که ابتدا توسط فروید و سپس توسط لکان تحلیل شد.
شربر یک قاضی آلمانی بود که تجربههای روانپریشی خود را در کتابی با عنوان "خاطرات یک بیمار عصبی" (Memoirs of My Nervous Illness) ثبت کرد. تحلیل این مورد به لکان کمک کرد تا نظریههای خود درباره زبان، دال، و ساختار روانپریشی را توسعه دهد.
شربر در اواخر قرن نوزدهم به عنوان یک قاضی برجسته فعالیت میکرد. او در دهه 40 زندگیاش دچار روانپریشی شدید شد و بخش زیادی از زندگی خود را در آسایشگاه روانی گذراند.
او در خاطراتش از تجربههای هذیانی، باورهای مذهبی عجیب، و توهماتی که داشت، سخن گفته است.
شربر باور داشت که خداوند میخواهد او را به یک زن تبدیل کند تا نوع جدیدی از بشر را خلق کند.
او معتقد بود که با خدا ارتباط مستقیم دارد و پیامهایی از او دریافت میکند.
شربر احساس میکرد که افکار و اعمالش توسط نیروهای خارجی کنترل میشود.
او باور داشت که خدا از زبانی خاص برای برقراری ارتباط با او استفاده میکند
شربر اشاره میکند که خدا از زبانی به نام "زبان اعصاب" (Nerve Language) استفاده میکند، زبانی خصوصی و رمزگونه که فقط او قادر به درک آن است.
این زبان نمونهای از "گسست در نظم نمادین" است که لکان در روانپریشی توضیح میدهد. زبان معمولی نمیتوانست معنای جهان شربر را بهدرستی بیان کند، بنابراین او زبانی جدید ساخت.
لکان در سمینار سوم، مورد شربر را با تمرکز بر طرد "نام پدر" (Forclusion of the Name-of-the-Father) تحلیل میکند.
.....
"نام پدر" در نظریه لکان نمادی از اقتدار و قانون است که فرد را در نظم نمادین جای میدهد.
در شربر، این دال بنیادین از نظم نمادین طرد شده بود. به همین دلیل، شربر نمیتوانست جایگاه خود را در زبان و جامعه پیدا کند
لکان توضیح میدهد که آنچه از نظم نمادین طرد شده، در نظم واقعی بازمیگردد. در شربر، این بازگشت به شکل هذیانهای مرتبط با اقتدار (خدا) و قانون (ارتباط مستقیم با خدا) ظاهر شد.
هذیان تبدیل به زن و ارتباط مستقیم با خدا نشاندهنده تلاش او برای بازسازی نظمی است که از دست داده بود.
شربر قادر نبود از زبان معمول برای توضیح تجربههای خود استفاده کند. او زبانی خصوصی و خیالی ساخت که به لکان نشان داد چگونه زبان در روانپریشی مختل میشود.
مورد شربر به لکان کمک کرد تا توضیح دهد که روانپریشی چگونه ناشی از طرد بنیادی یک دال (مانند "نام پدر") از نظم نمادین است. این طرد باعث ایجاد شکاف در زبان و معنا میشود، و فرد برای پر کردن این شکاف، به هذیانها و زبانهای خیالی متوسل میشود. تحلیل لکان نشان میدهد که روانپریشی نه تنها یک اختلال روانی، بلکه یک اختلال در زبان و معناست.
@psychoanalysis_classical
شربر یک قاضی آلمانی بود که تجربههای روانپریشی خود را در کتابی با عنوان "خاطرات یک بیمار عصبی" (Memoirs of My Nervous Illness) ثبت کرد. تحلیل این مورد به لکان کمک کرد تا نظریههای خود درباره زبان، دال، و ساختار روانپریشی را توسعه دهد.
شربر در اواخر قرن نوزدهم به عنوان یک قاضی برجسته فعالیت میکرد. او در دهه 40 زندگیاش دچار روانپریشی شدید شد و بخش زیادی از زندگی خود را در آسایشگاه روانی گذراند.
او در خاطراتش از تجربههای هذیانی، باورهای مذهبی عجیب، و توهماتی که داشت، سخن گفته است.
شربر باور داشت که خداوند میخواهد او را به یک زن تبدیل کند تا نوع جدیدی از بشر را خلق کند.
او معتقد بود که با خدا ارتباط مستقیم دارد و پیامهایی از او دریافت میکند.
شربر احساس میکرد که افکار و اعمالش توسط نیروهای خارجی کنترل میشود.
او باور داشت که خدا از زبانی خاص برای برقراری ارتباط با او استفاده میکند
شربر اشاره میکند که خدا از زبانی به نام "زبان اعصاب" (Nerve Language) استفاده میکند، زبانی خصوصی و رمزگونه که فقط او قادر به درک آن است.
این زبان نمونهای از "گسست در نظم نمادین" است که لکان در روانپریشی توضیح میدهد. زبان معمولی نمیتوانست معنای جهان شربر را بهدرستی بیان کند، بنابراین او زبانی جدید ساخت.
تحلیل لکان از شربر:
لکان در سمینار سوم، مورد شربر را با تمرکز بر طرد "نام پدر" (Forclusion of the Name-of-the-Father) تحلیل میکند.
.....
"نام پدر" در نظریه لکان نمادی از اقتدار و قانون است که فرد را در نظم نمادین جای میدهد.
در شربر، این دال بنیادین از نظم نمادین طرد شده بود. به همین دلیل، شربر نمیتوانست جایگاه خود را در زبان و جامعه پیدا کند
لکان توضیح میدهد که آنچه از نظم نمادین طرد شده، در نظم واقعی بازمیگردد. در شربر، این بازگشت به شکل هذیانهای مرتبط با اقتدار (خدا) و قانون (ارتباط مستقیم با خدا) ظاهر شد.
هذیان تبدیل به زن و ارتباط مستقیم با خدا نشاندهنده تلاش او برای بازسازی نظمی است که از دست داده بود.
شربر قادر نبود از زبان معمول برای توضیح تجربههای خود استفاده کند. او زبانی خصوصی و خیالی ساخت که به لکان نشان داد چگونه زبان در روانپریشی مختل میشود.
مورد شربر به لکان کمک کرد تا توضیح دهد که روانپریشی چگونه ناشی از طرد بنیادی یک دال (مانند "نام پدر") از نظم نمادین است. این طرد باعث ایجاد شکاف در زبان و معنا میشود، و فرد برای پر کردن این شکاف، به هذیانها و زبانهای خیالی متوسل میشود. تحلیل لکان نشان میدهد که روانپریشی نه تنها یک اختلال روانی، بلکه یک اختلال در زبان و معناست.
@psychoanalysis_classical
👍7❤3
ما به مفاهیم نیاز داریم، اما نباید مدام تحت سلطه و وابستگی آنها باشیم. من از مفاهیمی که ادعا میکنند همهچیز را روشن میسازند دوری میکنم، این مفاهیم محصول یک تفکر عینیتنایافتهاند.
#ژان_برتران_پُنتالیس
@psychoanalysis_classical
پ.ن: در راستای صحبتهایی که در «گپ روانکاوانه » صورتگرفته....
#ژان_برتران_پُنتالیس
@psychoanalysis_classical
پ.ن: در راستای صحبتهایی که در «گپ روانکاوانه » صورتگرفته....
👍10❤4👏1
Forwarded from ali_philosophy
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هایدگر و تفکر در قالب زبانی نوین
👏2❤1
واقعاً این طور به نظر می رسد که ما برای این که خودمان را تخریب نکنیم و خود را از تمایل به خود تخریبی مصون کنیم، انگار لازم داریم چیز یا کس دیگری را تخریب کنیم.
فروید
درس گفتارهای مقدماتی جدید در باب روانکاوی
علی الوند
@psychoanalysis_classical
فروید
درس گفتارهای مقدماتی جدید در باب روانکاوی
علی الوند
@psychoanalysis_classical
👍16🔥2👏2❤1🗿1