روانکاوی کلاسیک/ژانوس
2.63K subscribers
173 photos
57 videos
37 files
88 links
Download Telegram
انسان بندی ست میان حیوان و ابرانسان؛ فرا رفتنی پرخطر، در راه بودنی پر خطر، واپس نگریستنی پرخطر، لرزیدن و درنگیدنی پرخطر. آنچه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت؛ آنچه در انسان خوش است این است که او فراشدی است و فرو شدی.


#نیچه
@psychoanalysis_classica
10👍4
وقتی در درمان یک نوروتیک بزرگسال به دنبال تعیین کننده‌های سمپتوم‌هایش می‌گردیم، معمولاً به سال‌های اولیه کودکی می‌رسیم. آگاهی به عوامل سبب شناسی متأخرتر برای فهمیدن مورد یا ایجاد یک اثر درمانی کافی نبود. بنابراین، ما مجبور بودیم با مشخصات روانی کودکی آشنا شویم؛ ما در این مورد چیزهای زیادی یاد گرفتیم که به غیر از روانکاوی از هیچ راه دیگری نمی‌توانستیم یاد بگیریم، و توانستیم خیلی از نظراتی را که در مورد کودکی وجود دارد تصحیح کنیم. ما تشخیص دادیم که سال‌های اولیه کودکی – شاید، تا سن ۵ سالگی – به دلایل زیادی از اهمیت زیادی برخوردارند. اول اینکه این سال‌ها، سال‌های اولیه شکوفایی جنسیت هستند و عوامل تحریک کننده زندگی جنسی در بزرگسالی پشت آن قرار دارد. دوم اینکه تأثیرات این دوره به ایگوی نابالغ و ناتوان آسیب می‌زند و مانند تروما بر آن عمل می‌کند. ایگو نمی‌تواند از هیچ راهی طوفان‌های هیجانی را که آن‌ها را به پا می‌کنند دفع کند، مگر با واپس زنی و به این طریق در کودکی کلیه آمادگی‌هایش را برای بیماری‌های بعدی و اختلالات کارکردی کسب می‌کند. ما فهمیدیم که مشکل کودکی در این حقیقت نهفته است که در یک دوره کوتاه زمانی، کودک باید نتایج تکامل فرهنگی را که طی هزاران سال گسترده شده – یا حداقل اولین پیشایندهای آن‌ها را – ضبط کند؛ شامل کنترل روی سائق‌ها، و انطباق با جامعه. او فقط می‌تواند قسمتی از این تغییر (تعدیل) را در طول رشد خود کسب کند؛ مقدار زیادی از آن توسط تربیت به کودک تحمیل می‌شود. متعجب نمی‌شویم که کودکان اغلب این تکلیف را بسیار ناقص انجام می‌دهند. در طول این زمان‌های اولیه، بسیاری از آن‌ها از حالت‌هایی عبور می‌کنند که می‌تواند معادل نوروزها گذاشته شود – و این مطمئناً در بسیاری از آن‌هایی که بعدها بیماری از خود نشان می‌دهند صدق می‌کند. در برخی بچه‌ها بیماری‌های نوروتیک تا بلوغ منتظر نمی‌مانند بلکه پیش از آن در کودکی بروز می‌کنند و والدین و پزشکان را در دردسرهای فراوانی می‌اندازند.


سخنرانی‌های آشنایی با روانکاوی
توضیحات، کاربردها و راهکارها
زیگموند فروید (۱۹۳۳)
[به فارسی مرجان پشت مشهدی، خدیجه فدائی، پرویز دباغی و فرزام پروا و به تصحیح میترا کدیور]


@psychoanalysis_classical
👍53
#ساحت_تصویری

ساحت تصویری به ظرفیت روان انسان برای درگیری بنیادین با تصویر در ارتباطی دوگانه با دیگری دارد. لکان این اصطلاح را پس از پژوهش‌های خویش در باب مرحلۀ آینه‌ای در سال 1936 مطرح ساخت. آغاز درگیری با تصویر (بصری، شنوایی، بویایی، لامسه) با آغاز برپایی سوژه هم‌راستا است. لکان در طول پژوهش خویش در باب مرحلۀ آینه‌ای و بعدتر، هنگامی که ایدۀ خویش در باب برپایی سوژه را بسط داد این ایده را مطرح کرد که ایگو (moi) اساساً تصویری است. وی در سمینار دوم تصدیق کرده که برای درک دیالکتیک روانکاوانه می‌بایست ایگو را به عنوان بخشی از ساحت تصویری در نظر بگیریم.

#ساحت_نمادین

ساحت نمادین به توانایی انسان در استفاده از زبان و کلمات اشاره دارد. آنچه ساحت نمادین را مشخص می‌کند حضور دال و زنجیرۀ دلالت است. همانطور که پیش‌تر اشاره کردم دال امری است که چیزی را برای دال دیگر بازنمایی می‌کند. لکان ایدۀ خویش در باب امر نمادین را در گفتار رم؛ «کارکرد و حوزۀ زبان در روانکاوی» ارائه کرده است که به نوعی مانیفست نظریۀ لکانی است و موجبات گسست وی از انجمن روانکاوی پاریس را فراهم آورد. ده سال بعدی حیات لکان به بررسی امر نمادین اختصاص یافت، که شامل دال‌هایی است که به یاری دالِ نام-پدر امکان‌پذیر می‌شوند. این دال ویژه کارکرد پدرانه را شکل می‌دهد که قانون (نظم نمادین) را در روان سوژه بر می‌سازد و ارتباط دوگانه و تصویری مادر و پسر را درهم می‌شکند. چنین درهم شکستنی برای وصول قانون منع محرم‌آمیزی ضروری است. منطق برومه‌ای ساحت نمادین بر زنجیرۀ دلالت استوار است.

#ساحت_واقع

این ساحت به چیزی اشاره دارد که نمادین‌سازی آن غیرممکن است و از این رو امری ناشناخته است. ساحت واقع، وجودی فراتر از دانش سوژه دارد. امر واقع نتوانسته در زنجیرۀ دلالت به حرکت درآید. به همین سبب است که لکان تأکید می‌کند امر واقع برون از سوژه ایستاده است.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «سه ساحت و مسئلۀ برومه‌ای»
نویسندده: روملو لاندر
مترجم: خشایار داودی‌فر

این مقاله با عنوان «The Three Orders (RSI) and the Borromean Proposition» در کتاب SUBJECTIVE EXPERIENCE AND THE LOGIC OF THE OTHER منتشر شده و توسط خشایار داودی‌فر ترجمه و در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

متن کامل:
https://tadaei.com/the-three-orders-rsi-and-the-borromean-proposition/






@psychoanalysis_classical
👍21
به عقیده هایدگر، ما آدمیان در وهله اول و به عادی ترین وجهی که هستیم، نه فاعل شناسایی و نه ذهنیم؛ نه تماشاگر و ناظر با یک پنجره شیشه ای نامرئی از جهان موارد شناسایی یا اشیایی که در آن به سر می بریم، جدا باشیم. چنین نیست که از واقعیت خارجی معینی که «آنجا بیرون از ماست»، جدا باشیم و بعد بخواهیم آن واقعیت خارجی را در مقام چیزی مطلقاً غیر از خودمان بشناسیم و با آن رابطه برقرار کنیم، بعکس، جز لاینفک آن واقعیت هستیم و از روز اول در درونش هستیم و با آن دست و پنجه نرم می کنیم و امور را تمشیت می دهیم، در نتیجه، به هیچ مفهومی اولی و بدوی نمی شود گفت به نحوی که فلاسفه از قدیم به ما نگاه می کرده اند، «فاعل ناظر»یا« موجوداتی شناسنده»ایم. خصلت ما این است که موجوداتی کارپیرا یا حتی شاید بشود گفت موجوداتی موجود باشیم. موجوداتی هستیم در جهانی از هستی و جدا نشدنی از آن؛ وجودهایی هستیم در دنیای موجود همان دنیا را مبدأ قرار می دهیم.

هوسرل و هایدگر و فلسفه جدید اصالت وجود
گفتگو برایان مگی و هیوبرت دریفوس
#هایدگر

@psychoanalysis_classical
4👍3👏1
ژاک لکان اصطلاح حرمان ناکامی را به معنای از دست دادن آنچه که مربوط به ارضاء نیازهای حیاتی فرد است به کار نمیبرد، بلکه منظور او محرومیتی است که فرد در طلب و تقاضای عشق با آن مواجه میشود. به عبارتی دیگر آدمیزاد حتی به رغم ارضاء نیازهای خود ممکن است در طلب و تقاضای عشق از دیگری دچار حرمان ناکامی شود.

ممکن است انسان از بدو کودکی با وجود تحقق خواسته ها و آرزوهایش به شدت احساس بی عدالتی کند به این دلیل که همواره مطلوب میل دیگری را مدنظر داشته است زیرا یک میل ممکن است آبستن میل دیگری باشد؛

از این رو فرد ممکن است از ارضاء واقعی میل خود محروم شود یا ارضاء میل او ممکن است از خواست واقعی وی به مراتب دورتر باشد به همین ترتیب شخص روانکاو که ابژه ی عشق و میل بیمار است با اجتناب از پاسخ دادن به پرسشهای بیمار با ارائه معنایی متفاوت با آنچه او انتظار دارد و حتی با حفظ آرامش خود در مقابل اضطرابهای او ممکن است موجبات ناکامی بیمار را فراهم و احساس حرمان را در او بیدار کند.

ژان پیرکلرو


@psychoanalysis_classical
👍74👏1
Man_Az_Koja_AmadeAm.pdf
12.3 MB
کتاب فوق به تمام پدرها و مادرانی که قصد فرزندآوری دارند یا فرزند دارند ولی هنوز سوال«من از کجا آمدم » رو نپرسیدند ، توصیه میشه

@psychoanalysis_classical
👏7🙏2👍1
مفهوم روان نژدی سرنوشت در روان‌کاوی به فضایی اسرارآمیز اشاره دارد که در آن، رخدادهای ناخوشایند به‌طور مداوم تکرار می‌شوند و افراد به‌تنهایی نمی‌توانند این وقایع را پیش‌بینی یا معنا کنند. این وضعیت زمانی در روان انسان شکل می‌گیرد که افراد ایده‌هایی در خود پرورش می‌دهند و به سرنوشتی که گویی خدایان برایشان نوشته‌اند، باور پیدا می‌کنند. در لحظاتی که انسان نمی‌تواند توضیحی برای رویدادهای زندگی‌اش بیابد، به سرنوشت یا دست تقدیر پناه می‌برد. نام این مقاله نیز کنایه‌آمیز است، زیرا ما با این مسئله آن‌قدر ناآشنا هستیم که در برابر نیروی مرگ، آن را سرنوشت می‌نامیم.

سرنوشت به‌گونه‌ای است که پیوسته در زندگی افراد حضور دارد و شکست‌ها و آسیب‌ها را به‌طور مداوم به همراه می‌آورد. در واقع، انسان به سمتی سوق داده می‌شود که خود را قربانی ببیند.

در این بررسی، با دو نوع تروما آشنا شدیم: تروما ساختاری نخستین و تروما تصادفی. در تروما ساختاری نخستین، کودک با تروما مواجه می‌شود که به آسیب روانی در بزرگسالی تبدیل می‌گردد. این نظریه به این سمت می‌رود که ما از همان ابتدا با تروما درگیر هستیم.

تروما تصادفی به رخدادهای غیرمنتظره‌ای مانند مرگ عزیزان، جنگ، تجاوز یا اتفاقاتی که بدن نمی‌تواند به کلام بیاورد، اشاره دارد.

با توجه به تروما ساختاری نخستین از دیدگاه لکان، اگر بدن را شامل تروماهای نخستین بدانیم، این تروماها به‌طور مداوم برای انسان تکرار خواهند شد و برخی از تجارب بدنی ما هرگز قادر نیستند به زبان بیان شوند. فروید در اینجا به پس‌رانش نخستین اشاره می‌کند که در واقع، امور واپس‌زده در ناخودآگاه است. اما لکان معتقد است رخدادی که برایش کلمه‌ای پیدا نشده، برای به زبان آمدن خارج از روان محسوب می‌شود. به‌طور کلی، می‌توان گفت تئوری تروما به‌عنوان آغازگاهی برای بروز اختلالات روانی مطرح است.

در نهایت، وقتی با این جبر و تکرار سرنوشت مواجه می‌شویم، با ایگویی (خود) روبرو هستیم که به‌صورت مازوخیستی در برابر سوپر ایگوی سادیستی قرار گرفته است.
مقاله :روان نژدی سرنوشت
نویسنده : اسپن بیرکه

@tajrobeh_life
9👏5
گریستن سوژه هیچ چیزی را اثبات نمیکند شما روانکاوان باید صبر کنید تا این گریه قطع شود. در نهایت شما یک دستمال کاغذی می آورید و متوجه میشوید که چه بسا آن گریه برای همین بوده است اما باز هم گریستن چیزی را اثبات نمیکند چرا که تألم و اندوه اثبات هیچ چیز نیست. حتما دلیلی برای گریستن وجود دارد اما لزوماً نه در لحظه ای که سوژه وادار به گریستن شده ممکن است وقتی فکرش را میکنید این موضع گیری روانکاو کمی خشک و بی رحمانه باشد اما با شیوه ی عجیب و غریب روانکاو در گوش دادن به مردم تناسب دارد.

#تلی_از_تصاویر_شکسته #ژاک_آلن_میلر

@psychoanalysis_classical
12👍7🤔2🤨1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
روانکاوی نه شناخت از خویشتن است نه کاهنده ی رنج بلکه ...


#ژیژک
#آدام_فیلپس

@psychoanalysis_classical
👍11👎1🤔1😍1
چند روز پیش زنی میان­ سال تحت حمایت و سرپرستی یک دوست خانم، به منظور مشاوره، با شکایت از حالات اضطرابی نزد من آمد. او در نیمه دوم چهل سالگی زندگی بود، انصافاً خوب مانده بود و زنانگی‌اش به وضوح هنوز پایان نپذیرفته بود. دلیل تسریع حالات اضطرابی‌اش طلاق از آخرین همسرش بوده، اما طبق نظر خودش از زمانی که با یک پزشک جوان در حومه شهری که سکونت داشت؛ مشورت کرده بود، اضطرابش به طور قابل ملاحظه‌ای شدت یافته بود، زیرا که پزشک به او القا کرده بود که علت اضطرابش فقدان ارضای جنسی است. او اظهار کرده بود که این خانم نتوانسته فقدان هم­‌آغوشی با همسرش را تحمل کند و بنابر این تنها سه راه وجود دارد که او بتواند سلامتی‌اش را به دست آورد – یا به همسرش برگردد، یا معشوقی برگزیند و یا از طریق خودش به ارضا دست یابد. از آن زمان او متقاعد شده بود که علاج ناپذیر است، زیرا که نمی‌توانست به همسرش بازگردد و دو شق دیگر با احساسات اخلاقی و مذهبی او مغایرت داشتند. او پیش من آمد زیرا که آن پزشک به وی گفته بود که این امر کشفی جدید است که من مسؤول آن هستم. و او تنها کافی است که پیش من بیاید و از من بخواهد تا گفته­‌های پزشک را تأیید کنم. و من می‌بایست به او می­‌گفتم که حقیقت همین است و دیگر هیچ! در آن وقت دوستی که همراهش بود، زنی مسن‌تر، خشکیده و به ظاهر ناخوش، از من تقاضا کرد تا بیمار را خاطر جمع کنم که پزشک در اشتباه بوده است؛ این امر احتمالاً نمی‌توانسته حقیقت داشته باشد چرا که خود آن زن (دوست) سالیان درازی بیوه بوده و با وجود این، بی آنکه از اضطراب رنج ببرد، آبرومند به جا مانده بود.

من نمی‌خواهم در مورد وضع غریبی که به واسطه این ملاقات در آن قرار داده شدم زیاد تأمل کنم، بلکه در عوض می­‌خواهم به رفتار و تدبیر پزشکی که این زن را نزد من فرستاده، رسیدگی کنم. در ابتدا اجازه دهید در ذهن‌مان استثنایی را لحاظ کنیم که شاید غیر ضروری نباشد – در واقع ما امیدواریم که این­‌گونه باشد. سال‌های متمادی تجربه به من آموخته است – همان­طور که به هر کس دیگری می‌تواند بیاموزد – که آنچه را که بیمار، خصوصاً بیمار نوروتیک، از قول پزشک خود نقل می‌کند نمی­‌توان یکسره به­ عنوان حقیقت پذیرفت. نه تنها یک متخصص اعصاب به راحتی بعنوان ابژه بسیاری از احساسات متخاصم بیمارش در می­‌آید، (حال هر روش درمانی را که در پیش گرفته باشد)، او همچنین باید برخی اوقات مسؤولیت آرزوهای سرکوب ­شده نهفته‌ی بیماران­‌اش را که از طریق فرافکنی روی او می‌افتد بپذیرد. این یک مالیخولیا اما واقعیتی مهم است که چنین اتهاماتی در هیچ­ جای دیگری آن‌قدر اعتبار نمی‌یابد که در نزد پزشکان دیگر.....
۱/۶

Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی


@psychoanalysis_classical
4🙏2🕊1
.....


بنابراین من دلیل دارم که امید داشته باشم این زن از روی سوگیری و تمایل، شرح تحریف ­شده­‌ای از گفته­‌های پزشک‌اش را به من ارایه کرده که به واسطه­‌ی آن با مردی که نمی‌شناسم ­اش در مورد این رویداد به خاطر مرتبط ساختن اظهارات من درباره روانکاوی «وحشی» با بی‌عدالتی قضاوت کنم. اما من با انجام چنین کاری ممکن است بتوانم از آسیب ­رسانی دیگران به بیماران‌شان جلوگیری کنم.

بنابراین اجازه دهید فرض کنیم که پزشک او دقیقاً همان­ طوری که گزارش داده با بیمار صحبت کرده باشد. هر کسی در ابتدا این انتقاد را وارد می‌داند چنانچه پزشکی تصور کند که لازم است با یک زن در مورد مسأله جنسی بحث کند، باید آن کار را با ظرافت و سنجیدگی انجام دهد. برآوردن این تقاضا در هر صورت با رعایت قوانین تکنیکی خاصی از روانکاوی مواجه می ­شود. افزون بر این پزشک مورد نظر از برخی تئوری‌های علمی روانکاوی یا غافل بوده یا آنها را بد فهمیده است. و بدین ترتیب این امر نشان داد که وی به چه درک ناچیزی از طبیعت و اهداف روانکاوی رسیده است.

اجازه دهید که با مورد آخر، یعنی اشتباهات علمی، آغاز کنیم. توصیه پزشک به خانم به روشنی نشان می‌دهد که او چه برداشتی از اصطلاح «زندگی جنسی» داشته است؛ برداشتی عوامانه، یعنی تلقی‌ای که در آن نیازهای جنسی معنی دیگری جز نیاز به همخوابگی یا اعمال مشابه […] نداشته باشند. هر چند او نمی‌توانسته از این امر بی­‌خبر مانده باشد که روانکاوی عموماً به ­واسطه گسترش دادن به مفهوم آنچه جنسی است، خیلی فراتر از گستره­‌ی معمولی‌اش، سرزنش شده است. واقعیت بی چون و چراست؛ من در اینجا نباید بحث کنم که آیا این یک سرزنش به­ حق است یا خیر. در روانکاوی مفهوم آن­ چه جنسی است چیزهای بسیار بیشتری را در بر می‌گیرد؛ آن مفهوم ژرف‌تر و همچنین فراتر از معنای متداولش می­‌شود. چنین بسطی بطور ژنتیکی توجیه می‌شود؛ ما تمام فعالیت­‌های احساسات رقیق را که تکانه­‌های جنسی اولیه به عنوان منابع‌شان دارند، همچون متعلقین به «زندگی جنسی» قلمداد می ­کنیم، حتی زمانی که آن تکانه­‌ها به لحاظ هدف اصلی جنسی‌شان منع شده باشند یا این هدف را با هدف دیگری که دیگر جنسی نیست معاوضه کرده باشند. بدین منظور ما ترجیح می­ دهیم که از Psychosexuality (ساحت روانی جنسی) صحبت کنیم تا بدین‌سان بر این نکته پافشاری کنیم که نباید از فاکتور روانی در زندگی جنسی نادیده گذشت یا آن را کم برآورد کرد. ما از واژه «سکسوالیته» (ساحت جنسی) در همان معنای جامعی استفاده می‌کنیم که در زبان آلمانی از واژه Lieben [«عشق ورزیدن»] استفاده می‌شود. ما همچنین به ­خوبی می‌دانیم که غیبت روانی ارضا با تمام پیامدهایش می‌تواند در جایی وجود داشته باشد که هیچ کمبودی از مقاربت نرمال جنسی نباشد؛ و به عنوان درمانگران ما همیشه در ذهن داریم که تمایلات ارضا نشده­‌ی جنسی (که ما با ارضاهای جانشین آنها در شکل سمپتوم عصبی می­‌جنگیم) خیلی اوقات فقط مفر خیلی نامناسبی در همخوابگی یا سایر اعمال جنسی می‌توانند پیدا کنند...

۲/۶


Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی


@psychoanalysis_classical
1👍1🙏1🕊1
....



آن کسی که با این برداشت از ساحت روانی جنسی با ما هم ­عقیده نیست حق ندارد که به نظریات روانکاوی متوسل شود، آن جایی که آنها به اهمیت سبب ­شناسی ساحت جنسی می‌پردازند. با تأکید انحصاری بر فاکتور جسمی در ساحت جنسی، وی بدون شک مسأله را زیادی ساده می‌کند اما خود او (پزشک) به تنهایی باید مسؤولیت آنچه را می‌کند به عهده گیرد.

یک کج­ فهمی دوم و به همان اندازه فاحش در پس توصیه پزشک قابل تشخیص است. درست است که روانکاوی عدم ارضای جنسی را به عنوان علت اختلالات عصبی به میان می‌کشد، اما آیا روانکاوی چیزی بیش از این نمی­‌گوید؟ آیا باید از تعلیمات آن به ­خاطر پیچیدگی­ بسیارشان غافل ماند زمانی که اظهار می‌کند که سمپتوم­‌های عصبی از تعارض بین دو نیرو ناشی می‌شود – از یک سو لیبیدو (که بنا بر قاعده افراطی شده)، و از سوی دیگر طرد جنسی یا یک سرکوبی که بسیار شدید است؟ هیچ­‌کسی که این فاکتور دوم را به یاد داشته باشد، فاکتوری که از لحاظ اهمیت به ­هیچ­ وجه ثانوی (درجه دومی) نیست، نمی‌تواند بپذیرد که ارضای جنسی به خودی خود درمانی است با اعتباری کلی برای رنج‌های نوروتیک. تعداد بسیاری از این افراد (نوروتیک‌ها) فی ­الواقع یا در شرایط موجودشان یا اصلاً بطور کلی، قادر به ارضا نیستند. چنانچه آنها قادر بدان باشند، چنانچه بدون مقاومت‌های درونی باشند، قدرت غریزه به خودی خود راه رسیدن به ارضا را به آنها نشان می‌دهد حتی اگر هیچ پزشکی چنین توصیه نکرده باشد. بنابر این فایده­‌ی توصیه‌ی پزشکی‌ای که مشابه آن به این خانم پیشنهاد شده چیست؟

حتی اگر از لحاظ علمی این امر توجیه شود، آن پیشنهادی نیست که زن بتواند بکار گیرد. اگر این زن هیچ مقاومت درونی‌ای در برابر خودارضایی یا رابطه نمی‌داشت، مطمئناً یکی از این روش‌ها را مدت ­ها قبل انتخاب می‌کرد. یا اینکه پزشک فکر کرده که یک زن بالای چهل سال از اینکه می‌تواند معشوقی داشته باشد، نا آگاه است یا وی تأثیر خود را بیش از حد برآورد کرده تا جایی که فکر کرده که آن زن هرگز نمی‌توانسته بدون یک صلاح‌دید پزشکی برای اتخاذ چنین تصمیمی قدمی بردارد؟


۳/۶

Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی


@psychoanalysis_classical
3👍1🕊1
......

تمام اینها خیلی روشن به نظر می‌رسند و هنوز باید پذیرفته شود که فاکتوری هست که اغلب کار قضاوت را مشکل می‌سازد. برخی حالات عصبی که ما آنها را «نوروزهای Actual فعلی» می­‌خوانیم، همچون نورآستنی تیپیکال و نوروز اضطراب خالص، به­ وضوح به فاکتور جسمی در زندگی جنسی وابسته‌اند، در حالی که ما تا بدین‌جا هیچ تصویر مشخصی از نقشی که توسط فاکتورهای روانی و سرکوبی در آنها بازی می‌شود نداریم. در چنین مواردی طبیعی است که پزشک در ابتدا برخی درمان‌های «Actual فعلی» را در نظر بگیرد، تغییری چند در فعالیت جنسی بیمار و اگر تشخیص درست باشد، این کاری که انجام می ­دهد کاملاً توجیه ­پذیر است. زنی که با دکتر جوان مشورت کرده بود شکایت عمده‌اش از حالات اضطرابی بود و بنابراین او احتمالاً فرض کرده که وی از یک نوروز اضطرابی رنج می‌برد و در توصیه یک درمان جسمی به وی احساس خرسندی کرده است. باری دیگر یک سوء تفاهم بی زحمت! شخصی که از اضطراب رنج می‌برد ضرورتاً بدان سبب از نوروز اضطراب در رنج نیست، چنین تشخیصی از آن نمی‌تواند بر اساس نام آن سمپتوم باشد. شخص باید بداند که چه نشانه‌هایی نوروز اضطراب را شکل می‌دهند و قادر باشد آن را از سایر حالات پاتولوژیکی که همچنین با اضطراب بروز می‌کنند، افتراق دهد. برداشت من این بود که آن زن مورد نظر از هیستری اضطرابی رنج می‌برد و ارزشی که وجود چنین افتراقات تشخیصی را توجیه می‌کند در این واقعیت مستتر است که آنها یک علت ­شناسی متفاوت و یک درمان متفاوت را ایجاب می‌کنند. هر کسی که احتمال هیستری اضطرابی را در این مورد در نظر نگیرد به اشتباه نادیده ­انگاری فاکتورهای روانی دچار شده، همانطوری که پزشک با سه شق مذکورش به اشتباه افتاد.


سه شق درمانی این به اصطلاح روانکاو به طرز عجیب غریبی هیچ جایی برای روانکاوی باقی نمی­ گذارد! این زن ظاهراً تنها این­ گونه می‌­تواند از اضطرابش رهایی یابد که به همسرش بازگردد و یا از طریق خودش به ارضا دست یابد. و درمان آنالیتیک، درمانی که ما آن را به مثابه علاج اصلی در حالات اضطرابی می‌دانیم، کجای کار وارد می‌شود؟


۴/۶


Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی


@psychoanalysis_classical
1👍1🕊1
.....

این امر ما را به سوی اشتباهات تکنیکی می‌کشاند که باید در رویه‌ی پزشک، در مورد اظهار شده دیده شوند. این ایده‌ای است که مدت‌ها است کنار گذاشته شده و چیزی است مشتق شده از ظواهر سطحی؛ این‌که اگر بیماری از نوعی نا آگاهی رنج می‌برد و کسی این نا آگاهی را با دادن آگاهی برطرف کند (آگاهی درباره ارتباط علی بیماری وی با زندگی‌اش، آگاهی درباره تجربیات دوران کودکی‌اش و نظایر اینها)، او ملزم به بهبودی است. عامل پاتولوژیک، نا آگاهی او، به خودی خود، نیست بلکه ریشه‌ی این نا آگاهی در مقاومت­‌های درونی اوست. این آنها هستند که ابتدا این نا آگاهی را به وجود آورده‌اند و تاکنون آن را همچنان نگه داشته‌اند. مهارت درمان در نبرد با این مقاومت­‌ها واقع شده است. آگاهی ­بخشی به بیمار درباره آنچه وی بدان سبب که سرکوب‌شان کرده نمی‌داند، تنها یکی از مقدمات لازم درمانی است. چنانچه اطلاع و وقوف درباره ناخودآگاه برای بیمار به اندازه همان کسی که از تصور روانکاوی بی ­تجربه است حایز اهمیت باشد، در آن صورت گوش دادن به سخنرانی یا خواندن کتاب برای درمان فرد می‌تواند کافی باشد. بهرحال، چنین تدابیری همان‌قدر بر روی سمپتوم‌های بیماران عصبی اثر دارد که توزیع کارت‌های منوی غذا در زمان قحطی بر روی گرسنگی. شباهت و قیاس حتی فراتر از کاربرد بلافصل آن می‌رود، زیرا اطلاع دادن به بیمار درباره ناخودآگاهش معمولاً به تشدید تعارض وی و وخیم­‌تر شدن مشکلات او می‌انجامد.

ولی از آنجایی که روانکاوی نمی­‌تواند خودش را از دادن این­گونه اطلاعات معاف بداند بنابراین، این قانون را می­‌گذارد که قبل از اینکه دو شرط محقق شده باشد این کار انجام نمی‌گیرد. اول آن‌که بیمار باید در خلال آماده ­سازی، خودش به حول و حوش آنچه واپس زده است، رسیده باشد. و دوم آنکه او می‌بایست یک دلبستگی (ترانسفرانس) کافی نسبت به پزشک‌اش شکل داده باشد تا اینکه رابطه عاطفی او با پزشک خود فرار تازه را ناممکن سازد.


۵/۶

Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis
ترجمه از لیلا افتحی


@psychoanalysis_classical
🕊1
....

تنها زمانی که این شرایط برآورده شده باشد، تشخیص و غلبه بر مقاومت­‌هایی که منجر به واپس ­زنی و نا آگاهی شده‌اند، ممکن می‌شود. اقدام روانکاوی، بنابراین، مسلماً یک دوره نسبتاً طولانی ارتباط با بیمار را می‌طلبد. تلاش‌ها جهت «هجوم آوردن» به بیمار در اولین مشاوره، بازگویی بی ­مقدمه­‌ی رازهایی که توسط پزشک کشف شده‌اند، به لحاظ تکنیکی قابل ایراد است. این اقدامات تقریباً با برانگیزش خصومتی قوی نسبت به پزشک از سوی بیمار و قطع وی از این‌که بتواند هرگونه تأثیر بیشتری داشته باشد، کیفر خود را به همراه می­‌آورند.

علاوه بر همه‌ی این­ها، فرد ممکن است حدسی اشتباه بزند – و فرد هیچ‌گاه در موقعیتی نیست که کل حقیقت را کشف کند. روانکاوی این قواعد تکنیکی مشخص را به وجود آورده تا جایگزین آنچه که اصطلاحاً ظرافت پزشکی نامیده می‌شود و چیزی است نامشخص و فقط به عنوان هدیه­‌ی خداداد به آن نگریسته می‌شود، قرار دهد.

بنابراین کافی نیست که یک پزشک چندی از دستاوردهای روانکاوی را بداند. چنانچه او خواستار آن باشد که اقدامات پزشکی‌اش با دیدگاه روانکاوی هدایت شود، باید خود با تکنیک روانکاوی آشنا شده باشد. این تکنیک با وجود این، نمی‌تواند از طریق کتاب­‌ها آموخته شود، و مطمئناً نمی‌تواند مستقلاً بدون فداکاری‌های عظیم در زمان، زحمت و موفقیت فهمیده شود. همچون سایر تکنیک­‌های پزشکی، این کار باید به وسیله آنهایی که در آن خبره و متخصص هستند، یاد گرفته شود. بنابراین در خصوص قضاوت درباره رویدادی که من بعنوان نقطه­‌ی آغازین این بیانات اختیار کردم، این موضوع حایز اهمیتی است، این مسأله که من با پزشکی که به آن خانم چنین پیشنهادی کرده بود، آشنا نبوده و نام او را هرگز نشنیده­‌ام.

نه خود من و نه دوستان و همکاران‌ام این را خوشایند نمی‌دانیم که مدعی چنین حقی انحصاری در استفاده از یک تکنیک پزشکی باشیم. اما با وجود خطراتی که متوجه بیماران و متوجه مقصود و هدف روانکاوی است، خطراتی که ذاتی کاری هستند که باید به مثابه­‌ی یک روانکاوی «وحشی» تلقی شود، ما هیچ انتخاب دیگری نداشته‌ایم. ما در بهار ۱۹۱۰ یک انجمن بین ­المللی روانکاوی تأسیس کردیم که اعضای آن تبعیت خود را با انتشار اسامی‌شان اعلام کردند تا بدان وسیله قادر باشند که مسؤولیت آن­ چه را که توسط آنهایی انجام می­‌شود که به ما تعلق ندارند و همچنان اقدام و رویه­‌ی پزشکی خود را «روانکاوی» می‌نامند، نپذیرند. زیرا همان‌طور که مسلم است آنالیست‌های «وحشی» از این دست، به مقصود و غایت روانکاوی بیشتر لطمه وارد می‌آورند تا به شخص بیماران. من بارها متوجه شده‌ام که رویه­‌ای چنین نابهنجار، حتی چنانچه در ابتدا شرایط بیمار را شدت بخشد، در انتها به بهبودی می‌انجامد؛ نه همیشه، اما به وفور. هنگامی که بیمار به قدر کافی پزشک را مورد سوء استفاده قرار داده است و حس می‌کند که به قدر کافی از نفوذ او دور است، یا سمپتوم‌هایش رهایش می­‌کنند یا تصمیم می‌گیرد تا گامی جهت بهبودی بردارد. پس بهبودی نهایی «به خودی خود» اتفاق می­‌افتد یا به چند درمان کاملاً متفاوتی که به وسیله دیگر پزشکانی که بیمار بعدها بدان­ ها رجوع می­‌کند، اسناد داده می­‌شود. در مورد بانویی که ما شکایت‌اش را از آن پزشک شنیدیم باید بگویم علی‌رغم همه چیز، روانکاو «وحشی» برای وی کار بیشتری انجام داده تا چند مقام بلند پایه که احتمالاً به او گفته بودند که از یک «نوروز وازوموتور» رنج می­‌کشد. او توجه آن خانم را به علت اصلی مشکل‌اش معطوف کرده، یا در مسیر آن و علی‌رغم تمام مخالفت­‌های آن زن، چنین مداخله‌ای از سوی پزشک نمی‌تواند بدون نتایج مطلوب چندی باشد. اما او به خود ضربه زده و به تشدید پیش‌داوری‌هایی که بیماران به سبب مقاومت­‌های عاطفی طبیعی­‌شان علیه روش‌های روانکاوی دارند، دامن زده است. و این امر قابل اجتناب است.
.


۶/۶
Freud,s.(1910),Wild Psychoanalysis



@psychoanalysis_classical


مقاله فوق توسط خانم لیلا افتحی در انجمن فرویدی ترجمه و ویراست شده ...
👍3👏1🕊1
A Scene Of La Seine
Yuhki Kuramoto
Give yourself the gift of some peace....





@psychoanalysis_classical
2👍1
تحریف ایگو از منظر سلف حقیقی و کاذب

دونالدوینیکات (۱۹۶٠)

🖌 ترجمه: فاطمه حق پرست
📝ویراستار: افسانه روبراهان

❇️ مفهوم سلف کاذب به خودی خود جدید نیست و تاکنون در اشکال مختلف در روانپزشکی توصیفی و برخی ادیان و نظام های فلسفی استفاده شده، در این مورد وضعیت بالینی آشکاری وجود دارد که شایسته بررسی است...
در این مقاله ۶ حوزه بررسی می شود:

۱_
   سلف کاذب چگونه پدیدار می شود؟
۲_کارکرد آن چیست؟
۳_چرا سلف کاذب در برخی موارد بیش از حد اغراق شده یا برجسته می شود؟
۴_چرا در برخی افراد سلف کاذب شکل سازمان یافته ندارد؟
۵_معادل های سلف کاذب در افراد بهنجار چیست؟
۶_ سلف حقیقی به راستی چیست؟

▫️ لینک ترجمه مقاله در سایت مدرسه روانکاوی روان پژوه  :


http://ravanpc.ir/blog-details/282/Psychology

#دونالد_وینیکات
#تحریف_ایگو_از_منظر_سلف_حقیقی_و_کاذب
#سلف
#ایگو

@ravandarmangar_r

@ravanoajooh87
4👍2
Forwarded from دوزیپوس
Models of dissociation in Freuds work .docx
29.7 KB
مدل‌های گسست فروید، نتایج گسست ناشی از تروما در نظریه و عمل، الیزابت هاول

مترجم: سپهر مقصودی، و رامین صبا

Models of dissociation in Freud's work: Outcomes of dissociation of trauma in theory and practice, Elizabeth F. Howell

@Dosipus
1🙏1
اخیرا به یکی از ویژگی هایی که روان نژندی را از روان پریشی متمایز می کند اشاره کردم و آنهم این است که در روان نژندی «من»ایگو(das Ich) در وابستگی خود به واقعیت بخشی از «آن» نهاد ( des Es)(حیات غریزی)را سرکوب(unterdrückt) می کند در حالی که در روان پریشی، همان ایگو تحت فرمان نهاد ازبخشی از واقعیت کناره گیری می کند . بنابراین برای روان نژندی عامل تعیین کننده غلبه تأثیر واقعیت است، در حالی که برای روان پریشی عامل تعیین کننده غلبه نهاد است. در روان پریشی، فقدان واقعیت ضرورتا وجود دارد، در حالی که به نظر می رسد در روان نژندی ، از این فقدان اجتناب شود.
اما این به هیچ وجه با مشاهداتی که می توانیم انجام دهیم همخوان نیست که هر روان نژندی به طریقی رابطه بیمار با واقعیت را مختل می کندو به عنوان وسیله ای برای روی گردانی از واقعیت به او خدمت می کنند و در اشکال شدیدتر در واقع به معنای گریختن از زندگی واقعی است. این تناقض جدی به نظر می رسد اما به راحتی قابل حل است و در واقع توضیح آن به درک ما از روان نژندیها کمک خواهد کرد.
برای اینکه تناقض تنها تا زمانی وجود دارد که ما به وضعیت آغازین روان نژندی ، چشم دوخته باشیم، که در آن ایگو در خدمت واقعیت، واپس راندن (Verdrängung) یک تکانه ی غریزی را آغاز می کند. با این حال، این هنوز خود روان نژندی نیست.روان نژندی بیشتر شامل فرآیندهایی است که جبران خسارت بخشی از نهادرا که آسیب دیده است محیا می کند- یعنی در واکنش در برابر واپس رانی و شکست واپس رانی . بنابراین سست شدن رابطه با واقعیت پیامد مرحله دوم در شکل گیری روان نژندی است، اگر بررسی دقیق نشان دهد که از دست دادن واقعیت دقیقاً بر بخشی از واقعیت تأثیر می گذارد که در نتیجه تقاظاهای آن واپس رانی غریزی رخ داده است، ما راشگفت زده نخواهد کرد.


۱/..


Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده


@psychoanalysis_classical
👍31
هیچ چیز جدیدی در توصیف ما از روان نژندی به عنوان نتیجه شکست واپس رانی وجود ندارد.ما تمام اینها را گفته ایم و تنها بدلیل موقعیت جدید که در آن هستیم به موضوع نگاه می کنیم و لازم است آن را تکرار کنیم.
هنگامی که ما با یک روان نژندی روبرو می شویم که در آن علت هیجان انگیز («صحنه تروماتیک») شناخته شده است و می توانید ببینید که چگونه فرد درگیر از چنین تجربه ای روی گردان می شود و آن را به سمت فراموشی سوق می دهد. به عنوان مثال به یک پرونده که سالها پیش مورد تحلیل قرار دادم اشاره خواهم کرد ، بیمار، یک زن جوان، که عاشق برادر شوهرش بود، در حالیکه در کنار بستر مرگ خواهرش ایستاده بود با این فکر که "اکنون او آزاد است و می تواند با من ازدواج کند." به وحشت افتاد. این صحنه به سرعت فراموش می شود و روند واپس روی(Regressionsvorgang)، که منجر به درد های هیستریک او شد، به جریان می افتاد . آن چیزی که در این مورد آموزنده است ،که یاد بگیریم از چه مسیری روان نژندی تلاش در حل تعارض دارد . ارزش تغییری را که در واقعیت رخ داده بود با واپس زدن آن تقاضای غریزی که در واقعیت پدیدار شده بود - یعنی عشق او به برادر شوهرش –از بین برد. در حالیکه واکنش روانپریش می توانست انکار(verleugnen) واقعیت مرگ خواهرش باشد .

۲/...


Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده



@psychoanalysis_classical
2
ممکن است انتظار داشته باشیم زمانیکه روان پریشی به وجود می آید، چیزی شبیه به فرآیند روان نژندی اتفاق بیفتد، البته بین عوامل مختلف ذهن. بنابراین ممکن است انتظار داشته باشیم که در روان پریشی نیز دو مرحله قابل تشخیص باشد که اولی ایگو را از واقعیت دور میکند، و دومی تلاش می کند آسیب ایجاد شده را ترمیم کند و رابطه سوژه با واقعیت را به خرج نهاد دوباره برقرار کند. در واقع ، مقایسه ای دیگر از این نوع را می توان در روان پریشی مشاهده کرد. در اینجا نیز دو مرحله وجود دارد، که دومی دارای ویژگی جبران است. اما فراتر از آن، قیاس جای خود را به شباهت بسیار گسترده‌تری بین این دو فرآیند می‌دهد. درگام دوم روان پریشی بدنبال جبران از دست دادن واقعیت است البته نه به قیمت محدود کردن نهاد - همانطور که در روان نژندی به قیمت رابطه با واقعیت- بلکه به شیوه ای دیگر ،خودکامه تر ، با ایجاد یک واقعیت جدید که دیگر همان نیرو و انگیزه ی واقعیت رها شده را ندارد. بنابراين مرحله دوم، هم در روان نژندی و هم درروان پریشی، از طريق گرایش مشابهي پشتيباني مي شود. هر دو مورد، در خدمت اشتیاق نهاد به قدرت است که اجازه نمی دهد واقعیت به خود دیکته شود . روان نژندی و روان پریشی هر دو تجلی عصیانگری نهاد علیه جهان خارج هستند ، در مواردی که تطبیق با ضرورتهای واقعیت خواستنی نیست یا فرد ظرفیت آن را ندارد. روان نژندی و روان پریشی در واکنش اولیه و مقدماتی بسیار بیشتر از تلاش بعدی برای جبران تفاوت دارند.



۳/...

Der Realitätsverlust bei Neurose und Psychose
زوال واقعیت در روان نژندی و روان پریشی
زیگموند فروید ۱۹۲۴
ترجمه : علی درخشنده



@psychoanalysis_classical
1🤨1