آیندهی نزدیک ایران را چگونه میبینید ؟
Anonymous Poll
26%
جمهوری (لیبرال دموکرات)
22%
پادشاهی
14%
جمهوری اسلامی
13%
جمهوری اسلامی با اصلاحات بسیار
26%
فروپاشی و آشوب
👍4👎2
رقص سوگ 🖤
وقتی فرزند، خواهر، برادر یا دوستی در میانه یک اعتراض میافتد و دیگر برنمیخیزد، اتفاقی که میافتد فراتر از یک «خبر بد» یا حتی یک «تراژدی» است. آنچه رخ میدهد، یک شکاف دردناک در بافت واقعیت زندگی بازماندگان است. این رخداد هولناک، آن چیزی است که «امر واقع» گفته میشود : یک ضربه روحی خام و غیرقابل بیان. این امر واقع، مثل سنگی بزرگ و زمخت است که به حوضچه آرام زندگی میافتد.
زبان و کلمات ما که جهان را برایمان معنا میکنند، در برابر این سنگ عظیم درمانده میمانند. این جهان قواعد و معناها، همان «امر نمادین» است. اما کلمات «کشته شد»، «از دست رفت» یا «شهید شد»، هرکدام تنها بخشی از این سنگ را لمس میکنند و هیچکدام خود واقعه هولناک و بی معنای مرگ را در آغوش نمیگیرند.
از سوی دیگر ، دیگری بزرگ، دقیقاً همان نظام نمادین مسلط، قوانین، هنجارهای اجتماعی و در یک کلام، ساختاری است که میخواهد به همه چیز ( حتی به مرگ و سوگواری ) معنا و نظم از پیش تعیینشدهای بدهد. دیگری بزرگ، همان «قاعده بازی» جامعه است.
در اتفاقات کنونی، این «دیگری بزرگ» خود را در قالب یک «گفتمان ارباب» خاص نشان میدهد. گفتمان ارباب، گفتمانی است که میخواهد همه چیز را کنترل کند، روایت واحد ارائه دهد و هر صدای دیگری را خاموش کند. این گفتمان، نه تنها آن «امر واقع» هولناک (مرگ غیرقابل درک عزیز) را به رسمیت نمیشناسد، بلکه میکوشد آن را در پشت دیواری از کلمات کنترلشده و تحمیلی («شهید»، «اغتشاشگر»، «تروریست») پنهان کند. او به بازمانده میگوید: «به این شکل سوگوار شو، با این کلمات یادش کن، این احساس را داشته باش.» این، یک فشار دوگانه است: فشارِ بارِ درد غیرقابل بیان، و فشارِ دستورِ سکوت و تسلیم.
رقص روی مزار، دقیقاً پاسخی بدنی و جمعی به این بنبست است.
این رقص، یک «نه» رادیکال به این «دیگری بزرگ» و «گفتمان ارباب» حاکم است. این حرکت فریاد میزند: «قواعد تو برای بیان درد من ناکافی و نامشروع است. تو نمیتوانی به من بگویی چگونه عزیزم را به یاد آورم.» این رقص، آیین سوگواری تحمیلشده را نقض میکند.
اما این رقص، تنها یک نفی نیست. این رقص، در مواجهه با آن «امر واقع» غیرقابل گفتن، یک «آری» آفریننده و حیاتی است. وقتی زبان رسمی (امر نمادین مسلط) هم عاجز است و هم خائن، بدنها به صحنه میآیند. رقص، یک زبان بدنی افراطی است. این رقص، تلاشی است برای گفتن آن «ناشدنی» از طریق حرکت. این رقص، فریاد بیصدایی است که میگوید: «درد من آنقدر بزرگ است که در قالب اشک هم نمیگنجد؛ باید تمام تنم را تکان دهم.»
در اینجا، بازماندگان با بدنهای خود، یک نمادینسازی جدید و یک امر نمادین جایگزین خلق میکنند. آنها از دل امر واقع، یک «گفتمان» جدید بیرون میکشند: گفتمان سوگواری شورشی. این گفتمان جدید بر سه اصل استوار است:
۱. مالکیت: این درد از آن من است و من شکل بیانش را تعیین میکنم.
۲. اجتماع: این رقص، دیگران را به یک همآوایی عاطفی جدید و مقاومت جمعی دعوت میکند.
۳. حقیقت بدن: حقیقت رنج، از کلمات تحمیلی فراتر رفته و در بدن در حرکت متجلی میشود.
پس این رقص، تنها یک «اعتراض» یا یک «سنت» نیست. این رقص، یک ضرورت روانیِ جمعی است. یک واکنش خلاقانه و جانانه به ضربهای است که هم از سوی واقعیت مرگ (امر واقع) وارد شده و هم از سوی سیستمِ انکار (دیگری بزرگ مسلط). این رقص، نفی گفتمان اربابی است که میخواهد بر احساسات و سوگ ما نیز حکومت کند. این، صدای بدنهایی است که وقتی کلمات مصادره شدهاند یا دیگر کافی نیستند، فریاد وجدان یک ملت میشوند. این رقص، سوگواری برای مرگ نیست، بلکه پایکوبی برای حیاتی است که در تقابل با مرگ تحمیلی، خود را به رخ میکشد.
@psychoanalysis_classical
وقتی فرزند، خواهر، برادر یا دوستی در میانه یک اعتراض میافتد و دیگر برنمیخیزد، اتفاقی که میافتد فراتر از یک «خبر بد» یا حتی یک «تراژدی» است. آنچه رخ میدهد، یک شکاف دردناک در بافت واقعیت زندگی بازماندگان است. این رخداد هولناک، آن چیزی است که «امر واقع» گفته میشود : یک ضربه روحی خام و غیرقابل بیان. این امر واقع، مثل سنگی بزرگ و زمخت است که به حوضچه آرام زندگی میافتد.
زبان و کلمات ما که جهان را برایمان معنا میکنند، در برابر این سنگ عظیم درمانده میمانند. این جهان قواعد و معناها، همان «امر نمادین» است. اما کلمات «کشته شد»، «از دست رفت» یا «شهید شد»، هرکدام تنها بخشی از این سنگ را لمس میکنند و هیچکدام خود واقعه هولناک و بی معنای مرگ را در آغوش نمیگیرند.
از سوی دیگر ، دیگری بزرگ، دقیقاً همان نظام نمادین مسلط، قوانین، هنجارهای اجتماعی و در یک کلام، ساختاری است که میخواهد به همه چیز ( حتی به مرگ و سوگواری ) معنا و نظم از پیش تعیینشدهای بدهد. دیگری بزرگ، همان «قاعده بازی» جامعه است.
در اتفاقات کنونی، این «دیگری بزرگ» خود را در قالب یک «گفتمان ارباب» خاص نشان میدهد. گفتمان ارباب، گفتمانی است که میخواهد همه چیز را کنترل کند، روایت واحد ارائه دهد و هر صدای دیگری را خاموش کند. این گفتمان، نه تنها آن «امر واقع» هولناک (مرگ غیرقابل درک عزیز) را به رسمیت نمیشناسد، بلکه میکوشد آن را در پشت دیواری از کلمات کنترلشده و تحمیلی («شهید»، «اغتشاشگر»، «تروریست») پنهان کند. او به بازمانده میگوید: «به این شکل سوگوار شو، با این کلمات یادش کن، این احساس را داشته باش.» این، یک فشار دوگانه است: فشارِ بارِ درد غیرقابل بیان، و فشارِ دستورِ سکوت و تسلیم.
رقص روی مزار، دقیقاً پاسخی بدنی و جمعی به این بنبست است.
این رقص، یک «نه» رادیکال به این «دیگری بزرگ» و «گفتمان ارباب» حاکم است. این حرکت فریاد میزند: «قواعد تو برای بیان درد من ناکافی و نامشروع است. تو نمیتوانی به من بگویی چگونه عزیزم را به یاد آورم.» این رقص، آیین سوگواری تحمیلشده را نقض میکند.
اما این رقص، تنها یک نفی نیست. این رقص، در مواجهه با آن «امر واقع» غیرقابل گفتن، یک «آری» آفریننده و حیاتی است. وقتی زبان رسمی (امر نمادین مسلط) هم عاجز است و هم خائن، بدنها به صحنه میآیند. رقص، یک زبان بدنی افراطی است. این رقص، تلاشی است برای گفتن آن «ناشدنی» از طریق حرکت. این رقص، فریاد بیصدایی است که میگوید: «درد من آنقدر بزرگ است که در قالب اشک هم نمیگنجد؛ باید تمام تنم را تکان دهم.»
در اینجا، بازماندگان با بدنهای خود، یک نمادینسازی جدید و یک امر نمادین جایگزین خلق میکنند. آنها از دل امر واقع، یک «گفتمان» جدید بیرون میکشند: گفتمان سوگواری شورشی. این گفتمان جدید بر سه اصل استوار است:
۱. مالکیت: این درد از آن من است و من شکل بیانش را تعیین میکنم.
۲. اجتماع: این رقص، دیگران را به یک همآوایی عاطفی جدید و مقاومت جمعی دعوت میکند.
۳. حقیقت بدن: حقیقت رنج، از کلمات تحمیلی فراتر رفته و در بدن در حرکت متجلی میشود.
پس این رقص، تنها یک «اعتراض» یا یک «سنت» نیست. این رقص، یک ضرورت روانیِ جمعی است. یک واکنش خلاقانه و جانانه به ضربهای است که هم از سوی واقعیت مرگ (امر واقع) وارد شده و هم از سوی سیستمِ انکار (دیگری بزرگ مسلط). این رقص، نفی گفتمان اربابی است که میخواهد بر احساسات و سوگ ما نیز حکومت کند. این، صدای بدنهایی است که وقتی کلمات مصادره شدهاند یا دیگر کافی نیستند، فریاد وجدان یک ملت میشوند. این رقص، سوگواری برای مرگ نیست، بلکه پایکوبی برای حیاتی است که در تقابل با مرگ تحمیلی، خود را به رخ میکشد.
@psychoanalysis_classical
❤13👍6💔6🕊2
شهر های دیگر را نمیدانم
اما تهران ...
تهران غمگین و عزادار ...
انگار بوی غم گرفته ...
گرد مرده پاشیده اند...
به هر خیابانی که میرسم
با خود میاندیشم:
آیا اینجا هم جوانی بر خاک افتاده؟
کدام مادر، در این کوچه، فرزندش را بدرود گفته؟
در پشت کدام دیوار، صدای خندهای برای همیشه خاموش شده؟
آنگاه ، رقص ها را میبینم:
رقص پدران و مادران سیاهپوش،
که چون سایههایی بیصدا در گوشهگوشه ی شهر پراکندهاند.
حرکاتشان سنگین است،
بغض راه گلویم را میبندد ...
با خود میگویم ؛
شاید روزی
این شهر دوباره نفس تازهای بکشد...
و مادری اشک ریزان ، نرقصد و کل نکشد ...
دیگر پدری هلهله نکنند ...
"شاید"
اما مسئله همین «شاید» است؛
هیچ تضمینی نیست.
هیچ روزی
وعده داده نشده.
و همین بیوعدگی،
همین سکوت جهان،
انسان را در آستانهی فروپاشی نگه میدارد.
و با این حال…
آدمی
باز راه میرود،
باز نگاه میکند،
باز انتخاب میکند
که تسلیم نشود.
امید شاید کمرنگ باشد،
اما نوعی لجاجت زیستن باقی میماند.
و همین است
که بغض را از گلو برمیدارد
و به چشمها بازمیگرداند
تا جهان را،
با همهی بیمعناییاش،
یکبار دیگر
تحمل کنیم...
#تهران_شهرغم
@psychoanalysis_classical
اما تهران ...
تهران غمگین و عزادار ...
انگار بوی غم گرفته ...
گرد مرده پاشیده اند...
به هر خیابانی که میرسم
با خود میاندیشم:
آیا اینجا هم جوانی بر خاک افتاده؟
کدام مادر، در این کوچه، فرزندش را بدرود گفته؟
در پشت کدام دیوار، صدای خندهای برای همیشه خاموش شده؟
آنگاه ، رقص ها را میبینم:
رقص پدران و مادران سیاهپوش،
که چون سایههایی بیصدا در گوشهگوشه ی شهر پراکندهاند.
حرکاتشان سنگین است،
بغض راه گلویم را میبندد ...
با خود میگویم ؛
شاید روزی
این شهر دوباره نفس تازهای بکشد...
و مادری اشک ریزان ، نرقصد و کل نکشد ...
دیگر پدری هلهله نکنند ...
"شاید"
اما مسئله همین «شاید» است؛
هیچ تضمینی نیست.
هیچ روزی
وعده داده نشده.
و همین بیوعدگی،
همین سکوت جهان،
انسان را در آستانهی فروپاشی نگه میدارد.
و با این حال…
آدمی
باز راه میرود،
باز نگاه میکند،
باز انتخاب میکند
که تسلیم نشود.
امید شاید کمرنگ باشد،
اما نوعی لجاجت زیستن باقی میماند.
و همین است
که بغض را از گلو برمیدارد
و به چشمها بازمیگرداند
تا جهان را،
با همهی بیمعناییاش،
یکبار دیگر
تحمل کنیم...
#تهران_شهرغم
@psychoanalysis_classical
💔26❤6👎4🕊4👏2
این ویدیو ، نمایشی است از نابودی سوژهٔ پرسشگر...
سوژهٔ پرسشگر، همان نیروی زنده و کنجکاوی است که میخواهد بداند، کشف کند و از روی فهم خودش، حقیقت را دریابد. این همان بخشی از وجود ماست که جرأت میکند بگوید: "صبر کن، این درست به نظر نمیرسد."
اما در برابر او، سوژه ی فرضی دانا قرار دارد. این یک جایگاه خیالی است که جامعه، گروه، یا مرجع قدرت به یک فرد یا نهاد میدهد. گویی او همهچیز را میداند، همهی حقیقت نزد اوست، و وظیفه دیگران نه پرسش، که فقط گوش کردن و پذیرفتن است.
جامعهای که بر این اصل بچرخد، یک فرآیند آسیبزا را به طور سیستماتیک اجرا میکند:
_از شما خواسته میشود واقعیت درونی خودتان را نادیده بگیرید. شما میدانید ۲+۲ میشود ۴. این دانش، بخشی از ساختار روانی و نمادین شماست. اما برای حفظ آرامش و پذیرش در جمع، باید این واقعیت مسلم را کنار بگذارید و گزاره ی متناقض (۵) را بپذیرید. این یک خشونت علیه دستگاه فکری شماست. (ابطال واقعیت روانی)
_در این حالت، وجدان درونی (فرامن) نه بر پایهٔ ارزشهای اخلاقی، که بر پایهٔ ترس از طرد شکل میگیرد. حکم این وجدان تحریفشده این نیست که "درست را انجام بده"، بلکه این است: "آنچه مرجع قدرت میگوید، درست است." این فرامن، یک زندانبان درونی میسازد که آزادی اندیشه را محدود میکند. (ایجاد فرامن مبتنی بر ترس)
_جامعه، سکوت و تسلیم را تشویق میکند. کسانی که میدانند ولی "آره" میگویند، پاداش میگیرند؛ پاداشِ پذیرفتهشدن، امنیت و جلوگیری از اضطراب. آنها یاد میگیرند که برای بقا، باید بخشی از عقلانیت خود را قربانی کنند. این، فروش بخشی از خود برای خرید آرامش ظاهری است.(پاداش دادن به انفعال)
_ اعتراض سوژه، یک عمل تفرد است. او نمیخواهد خودش را کامل در جمع ذوب کند. او هستهٔ مستقل روان خود را حفظ میکند. اما جامعه، این تفرد را با تمام قوا سرکوب میکند. تنبیه، مجازات یک اشتباه محاسباتی نیست؛ مجازات جرأت بودنِ جدا است. هدف، نشان دادن این است که موجودیت تو، منوط به نفی خویشتن است. (تنبیه تفرد)
پیامد این فرآیند، ایجاد جامعهای از افراد منقسم است. افرادی که در سطحی حقیقت را میدانند، اما برای زندگی در جمع، مجبور به انکار آن میشوند. این انشقاق روانی، انرژی ذهنی عظیمی را به هدر میدهد و سوژههایی میسازد که شاید مطیع به نظر برسند، اما از درون تهی، بیاعتماد به نفس و فاقد ظرفیت نقد خلاقانه هستند. سلامت چنین جامعهای، یک سلامت دروغین است؛ سلامت بر پایهٔ واپسزنی جمعی حقیقت.
و ایدئولوژی، در خالصترین و خطرناکترین شکل خود، دقیقاً همین کار را میکند
@psychoanalysis_classical
سوژهٔ پرسشگر، همان نیروی زنده و کنجکاوی است که میخواهد بداند، کشف کند و از روی فهم خودش، حقیقت را دریابد. این همان بخشی از وجود ماست که جرأت میکند بگوید: "صبر کن، این درست به نظر نمیرسد."
اما در برابر او، سوژه ی فرضی دانا قرار دارد. این یک جایگاه خیالی است که جامعه، گروه، یا مرجع قدرت به یک فرد یا نهاد میدهد. گویی او همهچیز را میداند، همهی حقیقت نزد اوست، و وظیفه دیگران نه پرسش، که فقط گوش کردن و پذیرفتن است.
جامعهای که بر این اصل بچرخد، یک فرآیند آسیبزا را به طور سیستماتیک اجرا میکند:
_از شما خواسته میشود واقعیت درونی خودتان را نادیده بگیرید. شما میدانید ۲+۲ میشود ۴. این دانش، بخشی از ساختار روانی و نمادین شماست. اما برای حفظ آرامش و پذیرش در جمع، باید این واقعیت مسلم را کنار بگذارید و گزاره ی متناقض (۵) را بپذیرید. این یک خشونت علیه دستگاه فکری شماست. (ابطال واقعیت روانی)
_در این حالت، وجدان درونی (فرامن) نه بر پایهٔ ارزشهای اخلاقی، که بر پایهٔ ترس از طرد شکل میگیرد. حکم این وجدان تحریفشده این نیست که "درست را انجام بده"، بلکه این است: "آنچه مرجع قدرت میگوید، درست است." این فرامن، یک زندانبان درونی میسازد که آزادی اندیشه را محدود میکند. (ایجاد فرامن مبتنی بر ترس)
_جامعه، سکوت و تسلیم را تشویق میکند. کسانی که میدانند ولی "آره" میگویند، پاداش میگیرند؛ پاداشِ پذیرفتهشدن، امنیت و جلوگیری از اضطراب. آنها یاد میگیرند که برای بقا، باید بخشی از عقلانیت خود را قربانی کنند. این، فروش بخشی از خود برای خرید آرامش ظاهری است.(پاداش دادن به انفعال)
_ اعتراض سوژه، یک عمل تفرد است. او نمیخواهد خودش را کامل در جمع ذوب کند. او هستهٔ مستقل روان خود را حفظ میکند. اما جامعه، این تفرد را با تمام قوا سرکوب میکند. تنبیه، مجازات یک اشتباه محاسباتی نیست؛ مجازات جرأت بودنِ جدا است. هدف، نشان دادن این است که موجودیت تو، منوط به نفی خویشتن است. (تنبیه تفرد)
پیامد این فرآیند، ایجاد جامعهای از افراد منقسم است. افرادی که در سطحی حقیقت را میدانند، اما برای زندگی در جمع، مجبور به انکار آن میشوند. این انشقاق روانی، انرژی ذهنی عظیمی را به هدر میدهد و سوژههایی میسازد که شاید مطیع به نظر برسند، اما از درون تهی، بیاعتماد به نفس و فاقد ظرفیت نقد خلاقانه هستند. سلامت چنین جامعهای، یک سلامت دروغین است؛ سلامت بر پایهٔ واپسزنی جمعی حقیقت.
و ایدئولوژی، در خالصترین و خطرناکترین شکل خود، دقیقاً همین کار را میکند
@psychoanalysis_classical
❤7👍6👏3🕊3👎1
📌 در کنار هم در این روزها
در روزهایی که واقعیت بیرون سنگینتر از همیشه بر روان ما فشار میآورد، بسیاری از افراد با اضطراب، بیخوابی، آشفتگی و فرسودگی عاطفی روبهرو هستند.
گاهی حتی اگر کسی مستقیماً در صحنه نبوده باشد، شنیدن خبرها، دیدن تصاویر، و از دست دادن هموطنان، کافی است تا احساس امنیت درونی فرو بریزد و ذهن در حالت هشدار باقی بماند.
به همین منظور، گروه روانکاوی ژانوس یک نشست حمایتی رایگان برگزار میکند تا فضایی امن برای همراهی، شنیدهشدن و تنها نماندن در این تجربه جمعی فراهم شود.
این جلسه، درمانی یا تروماتراپی نیست و جایگزین درمان فردی محسوب نمیشود.
🌌این فضا برای کسانی است که در روزهای اخیر:
_شاهد صحنههای آسیبزا بودهاند یا در معرض تجربههای تکاندهنده قرار گرفتهاند
_ عزیزی را از دست دادهاند یا نگران نزدیکان خود بودهاند
_ خودشان آسیب جسمی یا روانی تجربه کردهاند
_یا حتی بدون حضور مستقیم، با شنیدن و دیدن آنچه بر وطن و هموطنان گذشته، دچار اضطراب، آشفتگی و اندوه شدهاند
در این گروه تلاش میشود:
_ تجربهها در فضایی محرمانه و بدون قضاوت شنیده شوند
_حمایت روانی اولیه و همراهی انسانی فراهم شود
_و در صورت نیاز، مسیر دریافت کمک تخصصی معرفی شود
📌با حضور:
دکترنرگس شریفزاده (روانکاو و روانپزشک)
فرشته عباسی (رواندرمانگر تحلیلی)
📍شرکت در جلسه به صورت رایگان است
📅 پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۴۰۴
🕕 ساعت ۱۸ به وقت تهران
🔗اگر فکر میکنید این جلسه میتواند برای کسی در این روزها مفید باشد، لطفاً این فراخوان را برای او ارسال کنید.
برای دریافت لینک جلسه و هماهنگی حضور، پیام دهید به :
@Janusgroup_admin
@psychoanalysis_classical
در روزهایی که واقعیت بیرون سنگینتر از همیشه بر روان ما فشار میآورد، بسیاری از افراد با اضطراب، بیخوابی، آشفتگی و فرسودگی عاطفی روبهرو هستند.
گاهی حتی اگر کسی مستقیماً در صحنه نبوده باشد، شنیدن خبرها، دیدن تصاویر، و از دست دادن هموطنان، کافی است تا احساس امنیت درونی فرو بریزد و ذهن در حالت هشدار باقی بماند.
به همین منظور، گروه روانکاوی ژانوس یک نشست حمایتی رایگان برگزار میکند تا فضایی امن برای همراهی، شنیدهشدن و تنها نماندن در این تجربه جمعی فراهم شود.
این جلسه، درمانی یا تروماتراپی نیست و جایگزین درمان فردی محسوب نمیشود.
🌌این فضا برای کسانی است که در روزهای اخیر:
_شاهد صحنههای آسیبزا بودهاند یا در معرض تجربههای تکاندهنده قرار گرفتهاند
_ عزیزی را از دست دادهاند یا نگران نزدیکان خود بودهاند
_ خودشان آسیب جسمی یا روانی تجربه کردهاند
_یا حتی بدون حضور مستقیم، با شنیدن و دیدن آنچه بر وطن و هموطنان گذشته، دچار اضطراب، آشفتگی و اندوه شدهاند
در این گروه تلاش میشود:
_ تجربهها در فضایی محرمانه و بدون قضاوت شنیده شوند
_حمایت روانی اولیه و همراهی انسانی فراهم شود
_و در صورت نیاز، مسیر دریافت کمک تخصصی معرفی شود
📌با حضور:
دکترنرگس شریفزاده (روانکاو و روانپزشک)
فرشته عباسی (رواندرمانگر تحلیلی)
📍شرکت در جلسه به صورت رایگان است
📅 پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۴۰۴
🕕 ساعت ۱۸ به وقت تهران
🔗اگر فکر میکنید این جلسه میتواند برای کسی در این روزها مفید باشد، لطفاً این فراخوان را برای او ارسال کنید.
برای دریافت لینک جلسه و هماهنگی حضور، پیام دهید به :
@Janusgroup_admin
@psychoanalysis_classical
❤8👍3🤝1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
📌 در کنار هم در این روزها در روزهایی که واقعیت بیرون سنگینتر از همیشه بر روان ما فشار میآورد، بسیاری از افراد با اضطراب، بیخوابی، آشفتگی و فرسودگی عاطفی روبهرو هستند. گاهی حتی اگر کسی مستقیماً در صحنه نبوده باشد، شنیدن خبرها، دیدن تصاویر، و از دست…
📌اطلاعرسانی لینک جلسه
برای انسجام بهتر در ارسال لینک جلسه و هماهنگی حضور شرکتکنندگان، یک گروه تلگرامی تشکیل شده است تا اطلاعات بهصورت منظم در اختیار شما عزیزان قرار گیرد.
لینک ورود به گروه:
https://t.me/+l845uSX7-G9mYjg0
در صورتی که این نشست میتواند برای دیگران نیز مفید باشد، لطفاً این پیام را برای آنها هم ارسال بفرمایید.
@psychoanalysis_classical
برای انسجام بهتر در ارسال لینک جلسه و هماهنگی حضور شرکتکنندگان، یک گروه تلگرامی تشکیل شده است تا اطلاعات بهصورت منظم در اختیار شما عزیزان قرار گیرد.
لینک ورود به گروه:
https://t.me/+l845uSX7-G9mYjg0
در صورتی که این نشست میتواند برای دیگران نیز مفید باشد، لطفاً این پیام را برای آنها هم ارسال بفرمایید.
@psychoanalysis_classical
Telegram
نشست حمایتی
Janus Admin invites you to join this group on Telegram.
👍4❤1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
📌اطلاعرسانی لینک جلسه برای انسجام بهتر در ارسال لینک جلسه و هماهنگی حضور شرکتکنندگان، یک گروه تلگرامی تشکیل شده است تا اطلاعات بهصورت منظم در اختیار شما عزیزان قرار گیرد. لینک ورود به گروه: https://t.me/+l845uSX7-G9mYjg0 در صورتی که این نشست میتواند…
📌 ارسال پرسش و دغدغههای شما پیش از جلسه
دوستان عزیز،
جلسه حمایتی «در کنار هم در این روزها» در کنار هدف اصلی خود که فراهمکردن فضایی برای حمایت روانی است، شنوای دغدغهها و پرسشهای شما نیز خواهد بود.
به همین منظور، یک فرم تهیه شده است تا بتوانید سوالات یا نگرانیهای خود را بهصورت ناشناس ثبت کنید. پرسشها پیش از جلسه مرور میشوند و در صورت لزوم، در نشست مطرح خواهند شد.
❗ لطفاً از ذکر جزئیات تکاندهنده، اطلاعات شخصی، یا درخواست نسخههای درمانی خودداری کنید.
🔗 لینک ثبت سوال:
https://docs.google.com/forms/d/e/1FAIpQLSc_ExbUKy7XBeLX1Ls6qk0SmcqDcbTIyNiyRg6ssNWGNb29ow/viewform?usp=header
هدف ما این است که جلسه فضایی امن و حمایتی برای همه باشد؛ بهگونهای که هیچکس تحت فشار برای صحبت قرار نگیرد و در عین حال امکان طرح پرسشها نیز فراهم باشد.
در نظر داشته باشید که در طول جلسه نیز فرصت تعامل و پرسشوپاسخ وجود خواهد داشت.
قابل ذکر است که این فرم فقط توسط خانم عباسی خوانده ، و در صورت لزوم در جلسه مطرح میشوند.
🌿 با احترام
گروه روانکاوی ژانوس
دوستان عزیز،
جلسه حمایتی «در کنار هم در این روزها» در کنار هدف اصلی خود که فراهمکردن فضایی برای حمایت روانی است، شنوای دغدغهها و پرسشهای شما نیز خواهد بود.
به همین منظور، یک فرم تهیه شده است تا بتوانید سوالات یا نگرانیهای خود را بهصورت ناشناس ثبت کنید. پرسشها پیش از جلسه مرور میشوند و در صورت لزوم، در نشست مطرح خواهند شد.
❗ لطفاً از ذکر جزئیات تکاندهنده، اطلاعات شخصی، یا درخواست نسخههای درمانی خودداری کنید.
🔗 لینک ثبت سوال:
https://docs.google.com/forms/d/e/1FAIpQLSc_ExbUKy7XBeLX1Ls6qk0SmcqDcbTIyNiyRg6ssNWGNb29ow/viewform?usp=header
هدف ما این است که جلسه فضایی امن و حمایتی برای همه باشد؛ بهگونهای که هیچکس تحت فشار برای صحبت قرار نگیرد و در عین حال امکان طرح پرسشها نیز فراهم باشد.
در نظر داشته باشید که در طول جلسه نیز فرصت تعامل و پرسشوپاسخ وجود خواهد داشت.
قابل ذکر است که این فرم فقط توسط خانم عباسی خوانده ، و در صورت لزوم در جلسه مطرح میشوند.
🌿 با احترام
گروه روانکاوی ژانوس
Google Docs
در کنار هم در این روزها
دوستان عزیز،
برای اینکه بتوانیم جلسه حمایتی «در کنار هم در این روزها» را بهتر هدایت کنیم و دغدغههای شما را بشنویم:
شما میتوانید سوالات یا دغدغههای خود را بهصورت ناشناس ثبت کنید تا قبل از جلسه مرور و در صورت لزوم، مطرح شوند.
❗نیازی به عنوان کردن اطلاعات…
برای اینکه بتوانیم جلسه حمایتی «در کنار هم در این روزها» را بهتر هدایت کنیم و دغدغههای شما را بشنویم:
شما میتوانید سوالات یا دغدغههای خود را بهصورت ناشناس ثبت کنید تا قبل از جلسه مرور و در صورت لزوم، مطرح شوند.
❗نیازی به عنوان کردن اطلاعات…
❤3🤬1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
📌 در کنار هم در این روزها در روزهایی که واقعیت بیرون سنگینتر از همیشه بر روان ما فشار میآورد، بسیاری از افراد با اضطراب، بیخوابی، آشفتگی و فرسودگی عاطفی روبهرو هستند. گاهی حتی اگر کسی مستقیماً در صحنه نبوده باشد، شنیدن خبرها، دیدن تصاویر، و از دست…
📌اطلاعرسانی لینک جلسه
برای انسجام بهتر در ارسال لینک جلسه و هماهنگی حضور شرکتکنندگان، یک گروه تلگرامی تشکیل شده است تا اطلاعات بهصورت منظم در اختیار شما عزیزان قرار گیرد.
لینک ورود به گروه:
https://t.me/+l845uSX7-G9mYjg0
در صورتی که این نشست میتواند برای دیگران نیز مفید باشد، لطفاً این پیام را برای آنها هم ارسال بفرمایید.
@psychoanalysis_classical
برای انسجام بهتر در ارسال لینک جلسه و هماهنگی حضور شرکتکنندگان، یک گروه تلگرامی تشکیل شده است تا اطلاعات بهصورت منظم در اختیار شما عزیزان قرار گیرد.
لینک ورود به گروه:
https://t.me/+l845uSX7-G9mYjg0
در صورتی که این نشست میتواند برای دیگران نیز مفید باشد، لطفاً این پیام را برای آنها هم ارسال بفرمایید.
@psychoanalysis_classical
Telegram
نشست حمایتی
Janus Admin invites you to join this group on Telegram.
❤2🙏2🤬1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
📌 در کنار هم در این روزها در روزهایی که واقعیت بیرون سنگینتر از همیشه بر روان ما فشار میآورد، بسیاری از افراد با اضطراب، بیخوابی، آشفتگی و فرسودگی عاطفی روبهرو هستند. گاهی حتی اگر کسی مستقیماً در صحنه نبوده باشد، شنیدن خبرها، دیدن تصاویر، و از دست…
📌چند نکته برای حفظ فضای امن جلسه:
- این جلسه ضبط نمیشود (نه صوتی و نه تصویری).
- ساعت17:55 دقیقه وارد جلسه شوید
- روشنکردن دوربین الزامی نیست؛ هرکس میتواند با احساس راحتی خودش حضور داشته باشد.
- مشارکت در بحث اختیاری است؛ صحبتکردن، نوشتن در چت یا سکوت، همگی قابل احتراماند.
- از بازگو کردن جزئیات تکاندهنده یا روایتهای بسیار دردناک خودداری میکنیم تا فضا برای همه قابل تحمل بماند.
- آنچه در این فضا توسط مخاطبین گفته میشود، محرمانه تلقی میشود و از بازنشر آن در بیرون از جلسه پرهیز میکنیم.
- هدف این جلسه، ایجاد فضای حمایت، شنیدن و پردازش اولیه است، نه قضاوت یا بحث جدلی.
- امیدواریم با رعایت این نکات، بتوانیم کنار هم فضایی امن و قابلتحمل برای این روزهای دشوار فراهم کنیم.🕊️🙏
با تشکر
گروه روانکاوی ژانوس 🌿
@psychoanalysis_classical
- این جلسه ضبط نمیشود (نه صوتی و نه تصویری).
- ساعت17:55 دقیقه وارد جلسه شوید
- روشنکردن دوربین الزامی نیست؛ هرکس میتواند با احساس راحتی خودش حضور داشته باشد.
- مشارکت در بحث اختیاری است؛ صحبتکردن، نوشتن در چت یا سکوت، همگی قابل احتراماند.
- از بازگو کردن جزئیات تکاندهنده یا روایتهای بسیار دردناک خودداری میکنیم تا فضا برای همه قابل تحمل بماند.
- آنچه در این فضا توسط مخاطبین گفته میشود، محرمانه تلقی میشود و از بازنشر آن در بیرون از جلسه پرهیز میکنیم.
- هدف این جلسه، ایجاد فضای حمایت، شنیدن و پردازش اولیه است، نه قضاوت یا بحث جدلی.
- امیدواریم با رعایت این نکات، بتوانیم کنار هم فضایی امن و قابلتحمل برای این روزهای دشوار فراهم کنیم.🕊️🙏
با تشکر
گروه روانکاوی ژانوس 🌿
@psychoanalysis_classical
❤5
#به_مناسب_هجدهم_دی
امروز هجدهم بهمن است و یک ماه از آن روز گذشته، اما حس فقدان هنوز تازه است و سنگینیاش در تمام لحظهها حس میشود. هجدهم دی روزی نبود که بتوان آن را ساده نامید؛ روزی بود که زمان برای لحظهای متوقف شد و جهان ترک برداشت. آن روز زخم شد، زخمی که برحافظه نشست...
بر تجربهی ما نشست
و هنوز هم هر بار که چشمهایمان به خلأ نگاه میکنند یا سکوتی طولانی میان جملههایمان رخ میدهد، یادآوریاش میکند.
احساسات بعد از آن روز متناقضاند. گاهی خالی و بیحس، گاهی انفجاری از اندوه که نمیشود آن را توضیح داد. دل میگیرد، نگاهها خالی میشوند، و صداها با لرزشی ناآشنا درمیآیند. کسی که رفته است دیگر بازنمیگردد، و این حقیقتی است که ذهن را به سکوت و بدن را به لرز میکشاند. غم دیگر به شکل یک حادثهی گذشته نیست، به شکل حضور دائمی و نامرئی در زندگی ماست...
هجدهم دی یادآور این است که سوگ، هیچگاه کامل تمام نمیشود و هیچ وقت از دل ما عبور نمیکند. تمام سوگواری در این است که یاد بگیریم با جای خالی نفس بکشیم، با اندوه کنار بیاییم و هر روز با حقیقتی تلخ و ماندگار زندگی کنیم...
@psychoanalysis_classical
امروز هجدهم بهمن است و یک ماه از آن روز گذشته، اما حس فقدان هنوز تازه است و سنگینیاش در تمام لحظهها حس میشود. هجدهم دی روزی نبود که بتوان آن را ساده نامید؛ روزی بود که زمان برای لحظهای متوقف شد و جهان ترک برداشت. آن روز زخم شد، زخمی که برحافظه نشست...
بر تجربهی ما نشست
و هنوز هم هر بار که چشمهایمان به خلأ نگاه میکنند یا سکوتی طولانی میان جملههایمان رخ میدهد، یادآوریاش میکند.
احساسات بعد از آن روز متناقضاند. گاهی خالی و بیحس، گاهی انفجاری از اندوه که نمیشود آن را توضیح داد. دل میگیرد، نگاهها خالی میشوند، و صداها با لرزشی ناآشنا درمیآیند. کسی که رفته است دیگر بازنمیگردد، و این حقیقتی است که ذهن را به سکوت و بدن را به لرز میکشاند. غم دیگر به شکل یک حادثهی گذشته نیست، به شکل حضور دائمی و نامرئی در زندگی ماست...
هجدهم دی یادآور این است که سوگ، هیچگاه کامل تمام نمیشود و هیچ وقت از دل ما عبور نمیکند. تمام سوگواری در این است که یاد بگیریم با جای خالی نفس بکشیم، با اندوه کنار بیاییم و هر روز با حقیقتی تلخ و ماندگار زندگی کنیم...
@psychoanalysis_classical
💔8🕊2
#به_مناسب_هجدهم_دی
پس از فاجعه، آنچه باقی میماند اندوهی همگن و قابل جمعکردن نیست. زخمی برجا میماند که در بنیان تجربه تهنشین میشود و هر سوژه آن را به شیوهی خاص خود حمل میکند. سخن گفتن از «سوگ جمعی» اغلب بیش از آنکه واقعیتی روانی باشد، یک نامگذاری اجتماعی است. در سطح روانکاوانه، سوگ همواره یگانه است، زیرا هر فقدان در نسبت با تاریخ میل، پیوندها و جایگاه خاص هر فرد معنا پیدا میکند.
فاجعه یک واقعهی مشترک است، تجربهی آن مشترک نیست. آنچه میان انسانها تقسیم میشود خبر، تصویر یا روایت است، اما زخم در درون هر سوژه به شکلی متفاوت شکل میگیرد. یکی در سکوت فرو میرود، دیگری در خشم، یکی در بیحسی، و دیگری در تکرار وسواسگونهی پرسشها. این تفاوت نشانهی ضعف یا انحراف نیست؛ نشانهی این است که سوگ از مسیر زبان و تاریخ فردی عبور میکند.
فاجعه لحظهی ورود امرِ واقع است؛ لحظهای که نظم نمادین ترک برمیدارد. این ترک برای همه یکسان به نظر میرسد، اما جای نشستن آن در هر روان متفاوت است. زخم خود را به شکلهای مختلف نشان میدهد: در بدن، در خواب، در اختلال گفتار، در گریز از معنا. همین تفاوتهاست که امکان یک سوگ یکدست و هماهنگ را از میان میبرد.
فلسفهی شر نیز به همین گسست اشاره میکند. شر فاجعهبار تجربهای قابل تعمیم نیست. هیچ روایت اخلاقی یا جمعی نمیتواند جای تجربهی زیستهی فرد را بگیرد. هر تلاشی برای یکسانسازی رنج، خطر حذف تفاوتها و خاموشکردن صداهای نابرابر را در خود دارد. شر، وقتی به زبان جمعی تقلیل داده میشود، اغلب تیزی و واقعیت خود را از دست میدهد.
در این معنا، فقدان نه به یک «ما»ی منسجم، بلکه به مجموعهای از «من»های زخمی تعلق دارد. هرکس با دانشی متفاوت از امکان شر، با شدتی متفاوت از فروپاشی معنا، و با ظرفیتی متفاوت برای ادامهدادن زندگی روبهرو میشود. برخی فقدانها را میتوان نام برد، برخی دیگر فقط میتوان زیست.
بلوغ اخلاقی شاید دقیقاً از همین نقطه آغاز شود: از احترام به شیوهی یگانهی هر فرد در مواجهه با زخم، بدون شتاب برای معنا دادن، بدون دعوت به فراموشی، و بدون مطالبهی همدلیِ یکشکل.
زخم برجامانده، هرچند بسته نمیشود، ما را نسبت به رنج انسانی دقیقتر میکند. این دقت، ما را از شعارهای تسلیبخش دور نگه میدارد و یادآور میشود که پس از فاجعه، همزمانی دردها به معنای یکسانی آنها نیست. هرکس سوگ خود را به دوش میکشد، در سکوت یا در کلام، و همین یگانگیِ تجربه است که باید جدی گرفته شود...
و در نهایت از شما میخواهم به این جمله سارتر بیاندیشید :
"انسان محکوم به آزادی ست"
@psychoanalysis_classical
پس از فاجعه، آنچه باقی میماند اندوهی همگن و قابل جمعکردن نیست. زخمی برجا میماند که در بنیان تجربه تهنشین میشود و هر سوژه آن را به شیوهی خاص خود حمل میکند. سخن گفتن از «سوگ جمعی» اغلب بیش از آنکه واقعیتی روانی باشد، یک نامگذاری اجتماعی است. در سطح روانکاوانه، سوگ همواره یگانه است، زیرا هر فقدان در نسبت با تاریخ میل، پیوندها و جایگاه خاص هر فرد معنا پیدا میکند.
فاجعه یک واقعهی مشترک است، تجربهی آن مشترک نیست. آنچه میان انسانها تقسیم میشود خبر، تصویر یا روایت است، اما زخم در درون هر سوژه به شکلی متفاوت شکل میگیرد. یکی در سکوت فرو میرود، دیگری در خشم، یکی در بیحسی، و دیگری در تکرار وسواسگونهی پرسشها. این تفاوت نشانهی ضعف یا انحراف نیست؛ نشانهی این است که سوگ از مسیر زبان و تاریخ فردی عبور میکند.
فاجعه لحظهی ورود امرِ واقع است؛ لحظهای که نظم نمادین ترک برمیدارد. این ترک برای همه یکسان به نظر میرسد، اما جای نشستن آن در هر روان متفاوت است. زخم خود را به شکلهای مختلف نشان میدهد: در بدن، در خواب، در اختلال گفتار، در گریز از معنا. همین تفاوتهاست که امکان یک سوگ یکدست و هماهنگ را از میان میبرد.
فلسفهی شر نیز به همین گسست اشاره میکند. شر فاجعهبار تجربهای قابل تعمیم نیست. هیچ روایت اخلاقی یا جمعی نمیتواند جای تجربهی زیستهی فرد را بگیرد. هر تلاشی برای یکسانسازی رنج، خطر حذف تفاوتها و خاموشکردن صداهای نابرابر را در خود دارد. شر، وقتی به زبان جمعی تقلیل داده میشود، اغلب تیزی و واقعیت خود را از دست میدهد.
در این معنا، فقدان نه به یک «ما»ی منسجم، بلکه به مجموعهای از «من»های زخمی تعلق دارد. هرکس با دانشی متفاوت از امکان شر، با شدتی متفاوت از فروپاشی معنا، و با ظرفیتی متفاوت برای ادامهدادن زندگی روبهرو میشود. برخی فقدانها را میتوان نام برد، برخی دیگر فقط میتوان زیست.
بلوغ اخلاقی شاید دقیقاً از همین نقطه آغاز شود: از احترام به شیوهی یگانهی هر فرد در مواجهه با زخم، بدون شتاب برای معنا دادن، بدون دعوت به فراموشی، و بدون مطالبهی همدلیِ یکشکل.
زخم برجامانده، هرچند بسته نمیشود، ما را نسبت به رنج انسانی دقیقتر میکند. این دقت، ما را از شعارهای تسلیبخش دور نگه میدارد و یادآور میشود که پس از فاجعه، همزمانی دردها به معنای یکسانی آنها نیست. هرکس سوگ خود را به دوش میکشد، در سکوت یا در کلام، و همین یگانگیِ تجربه است که باید جدی گرفته شود...
و در نهایت از شما میخواهم به این جمله سارتر بیاندیشید :
"انسان محکوم به آزادی ست"
@psychoanalysis_classical
💔7❤4🕊3
آنچه در اتفاقات دردناک اخیر ایران رخ داد، بیش از آنکه صرفاً بحرانی سیاسی یا اجتماعی باشد، فروپاشی ناگهانی تصویری است که مردم از امنیت و عدالت در زندگی روزمره داشتند. بسیاری از شهروندان، از جمله نوجوانان و جوانانی که تنها خواهان ابراز صدای خود بودند، با خشونت وحشتناک مواجه شدند. این خشونت، نه تنها جسم آنها را مجروح کرد و جانشان را گرفت، بلکه اعتماد روانی جامعه به نظم، عدالت و احترام به انسان را نیز خدشهدار ساخت.
فروید در تحلیل خود از جنگ میگوید: وقتی جایگاه و قدرت افراد یا نهادها در معرض تهدید قرار میگیرد، لایهی نازک تمدن کنار میرود و نیروهای پرخاشگرانهای که همیشه در بطن جامعه وجود داشتهاند آشکار میشوند. در سرکوب معترضان نیز همین رخداد مشاهده شد: خشونت سازمانیافته، جان افرادی که با امید و آرزو به خیابان آمده بودند را تهدید کرد.
این تجربه، لحظهای از مواجهه با حقیقت ناخوشایند تمدن است: اینکه زیر سطح نظم و قوانین، نیروهایی وجود دارند که با تهدید به جایگاه و قدرت، به سرعت سر برمیآورند و جان و روان انسانهای بیگناه را در معرض آسیب قرار میدهند. کسانی که کشته شدند، کسانی که زخمی شدند، و خانوادههای داغدار آنها، نمایانگر همان بخش آسیبپذیر و انسانیاند که همیشه در برابر خشونت و بیعدالتی شکننده است.
اما همزمان، توجه به این واقعیت میتواند نوعی فهم و همدلی را نیز فعال کند. همانطور که فروید نشان میدهد، وقتی تصویر امن و مطمئن تمدن فرو میریزد، فرصتی ایجاد میشود تا با چشمباز به ماهیت واقعی خشونت و آسیبپذیری انسان نگاه کنیم، و ارزش زندگی و امنیت دیگری را دوباره درک کنیم. پذیرش این واقعیت تلخ، اگرچه دشوار است، گامی است برای بازسازی اجتماعی و انسانی که احترام به زندگی و عدالت در آن در اولویت باشد...🕊️
#آزادی
@psychoanalysis_classical
فروید در تحلیل خود از جنگ میگوید: وقتی جایگاه و قدرت افراد یا نهادها در معرض تهدید قرار میگیرد، لایهی نازک تمدن کنار میرود و نیروهای پرخاشگرانهای که همیشه در بطن جامعه وجود داشتهاند آشکار میشوند. در سرکوب معترضان نیز همین رخداد مشاهده شد: خشونت سازمانیافته، جان افرادی که با امید و آرزو به خیابان آمده بودند را تهدید کرد.
این تجربه، لحظهای از مواجهه با حقیقت ناخوشایند تمدن است: اینکه زیر سطح نظم و قوانین، نیروهایی وجود دارند که با تهدید به جایگاه و قدرت، به سرعت سر برمیآورند و جان و روان انسانهای بیگناه را در معرض آسیب قرار میدهند. کسانی که کشته شدند، کسانی که زخمی شدند، و خانوادههای داغدار آنها، نمایانگر همان بخش آسیبپذیر و انسانیاند که همیشه در برابر خشونت و بیعدالتی شکننده است.
اما همزمان، توجه به این واقعیت میتواند نوعی فهم و همدلی را نیز فعال کند. همانطور که فروید نشان میدهد، وقتی تصویر امن و مطمئن تمدن فرو میریزد، فرصتی ایجاد میشود تا با چشمباز به ماهیت واقعی خشونت و آسیبپذیری انسان نگاه کنیم، و ارزش زندگی و امنیت دیگری را دوباره درک کنیم. پذیرش این واقعیت تلخ، اگرچه دشوار است، گامی است برای بازسازی اجتماعی و انسانی که احترام به زندگی و عدالت در آن در اولویت باشد...🕊️
#آزادی
@psychoanalysis_classical
❤8👏2🕊2👍1🙏1
ای کاش کودکان نمی مُردن ای کاش موقتا به آسمانها برده میشدند تا جنگ تمام شود سپس با خیال راحت به خانه شان بر می گشتند و وقتی والدین با حیرت از آنها می پرسیدند کجا بودید؟
با خوشحالی میگفتند: «داشتیم با ستاره ها بازی می کردیم...»
"غسان كنفانی"
چهل روز گذشت و آنان برنگشتند🖤
@psychoanalysis_classical
با خوشحالی میگفتند: «داشتیم با ستاره ها بازی می کردیم...»
"غسان كنفانی"
چهل روز گذشت و آنان برنگشتند🖤
@psychoanalysis_classical
💔12❤4
در جهانبینی ایرانی باستان، بهویژه در سنت مرتبط با Zoroastrianism، مرگ فقط یک رویداد زیستی نبود؛ ورود به یک مسیر کیهانی بود. روح سه روز در حوالی تن میماند، سپس از پل چینوَد عبور میکند. این عبور، گذار از یک وضعیت هستیشناختی به وضعیت دیگر است. در این دستگاه اسطورهای، «زمان» ابزاری برای نظمبخشی به این گذار است.
عدد #چهل در فرهنگ ایرانی عدد تکمیل سیر است. همانطور که در چلهی زمستان، طبیعت از یک آستانه عبور میکند، در مرگ نیز روح و جامعه باید از آستانهای عبور کنند. چهل، زمان تثبیت وضعیت جدید است؛ پایان تعلیق میان بودن و نبودن. در سطح اسطورهای، چهلم یعنی بستهشدن یک گسست و بازگشت جهان به تعادل.
اما ....
آیین زمانی میتواند چرخه را ببندد که روایت فقدان در سطح نمادین مستقر شده باشد. اسطوره کارش این است که امر هولناک را در قالب روایت مهار کند؛ آن را در شبکهای از معنا قرار دهد تا بینظمی مطلق تولید نکند.
وقتی فقدان در بستر خشونتی رخ میدهد که امکان روایتپذیری ندارد، چرخهی اسطورهای مختل میشود. زمان میگذرد، اما «گذار» رخ نمیدهد. چهل روز سپری میشود، اما آستانه طی نمیشود. جامعه در وضعیت تعلیق باقی میماند؛ گویی پل عبور هنوز لرزان است.
در این معنا، آنچه امروز شاهدش هستیم، تداوم سوگ و گسست در سازوکار نمادینی است که قرار بود سوگ را به پایان برساند. چهلم، در ساختار اسطورهای، نشانهی عبور است؛ اما وقتی تعادل بازنگشته و روایت جمعی تثبیت نشده، عدد چهل قدرت ترمیمکنندهی خود را از دست میدهد.
@psychoanalysis_classical
عدد #چهل در فرهنگ ایرانی عدد تکمیل سیر است. همانطور که در چلهی زمستان، طبیعت از یک آستانه عبور میکند، در مرگ نیز روح و جامعه باید از آستانهای عبور کنند. چهل، زمان تثبیت وضعیت جدید است؛ پایان تعلیق میان بودن و نبودن. در سطح اسطورهای، چهلم یعنی بستهشدن یک گسست و بازگشت جهان به تعادل.
اما ....
آیین زمانی میتواند چرخه را ببندد که روایت فقدان در سطح نمادین مستقر شده باشد. اسطوره کارش این است که امر هولناک را در قالب روایت مهار کند؛ آن را در شبکهای از معنا قرار دهد تا بینظمی مطلق تولید نکند.
وقتی فقدان در بستر خشونتی رخ میدهد که امکان روایتپذیری ندارد، چرخهی اسطورهای مختل میشود. زمان میگذرد، اما «گذار» رخ نمیدهد. چهل روز سپری میشود، اما آستانه طی نمیشود. جامعه در وضعیت تعلیق باقی میماند؛ گویی پل عبور هنوز لرزان است.
در این معنا، آنچه امروز شاهدش هستیم، تداوم سوگ و گسست در سازوکار نمادینی است که قرار بود سوگ را به پایان برساند. چهلم، در ساختار اسطورهای، نشانهی عبور است؛ اما وقتی تعادل بازنگشته و روایت جمعی تثبیت نشده، عدد چهل قدرت ترمیمکنندهی خود را از دست میدهد.
@psychoanalysis_classical
❤8👏1
Toneloom [ BandMusic.IR ]
Violin
داستایوفسکی در کتاب شوهر حسود ، در یک صحنه ای از رمان که ایوان آندریویچ در اپرای ایتالیایی بود، نوشته : می گویند لطف موسیقی نیز در همین است که تأثرات موسیقایی را میتوان با گام هر احساسی میزان کرد فرد خوشحال در آوازها شادی مییابد. فرد اندوهگین اندوه و ماتم....
@psychoanalysis_classical
@psychoanalysis_classical
❤7🕊3💔3
#جنگ نقطهای است که در آن، سیاست، اقتصاد، روان انسان و ساختارهای قدرت به هم گره میخورند. هر تلاشی برای تقلیل آن به یک سطح(اخلاقی، نظامی، یا حتی انسانی)بخشی از واقعیت را حذف میکند. جنگ همزمان یک فاجعهی انسانی و یک سازوکار عقلانی قدرت است؛ هم تولیدکنندهی رنج و هم بستری برای سود.
در سطحی محاسباتی، جنگ تصمیمی استراتژیک است؛ ابزاری برای پیشبرد اهداف، بازتعریف توازن قوا، و تثبیت منافع. در این منطق، خشونت نه یک انفجار کور، بلکه عملی سازمانیافته و هدفمند است. تلفات، ویرانی، و آوارگی، به زبان «هزینه» ترجمه میشوند؛هزینههایی که در نسبت با دستاوردهای سیاسی و اقتصادی سنجیده میشوند. در همین چارچوب است که جنگ به یک صنعت بدل میشود: تولید سلاح، گردش سرمایه، بازسازی ویرانیها، و بهرهبرداری از منابع. سود، در دل ویرانی شکل میگیرد.
اما این سطح، تنها بخشی از حقیقت است. جنگ فقط در اتاقهای تصمیمگیری آغاز نمیشود؛ در لایهای عمیقتر، به کشاکشهای بنیادین در خودِ حیات انسانی گره خورده است. میل به سلطه، رقابت، و برتری، در شرایط خاصی به خشونت عریان تبدیل میشود. در اینجا، جنگ نه یک استثنا، بلکه افراطیترین صورت همان تنشهایی است که در زندگی روزمره نیز حضور دارند.
در سطحی دیگر، باید به سازوکاری توجه کرد که جنگ را ممکن و قابل تحمل میکند: یعنی زبان....
فاجعه، پیش از آنکه رخ دهد یا همزمان با وقوعش، در کلمات بازسازی میشود. واژهها بهگونهای انتخاب میشوند که خشونت را بپوشانند، آن را قابل پذیرش کنند، و حتی به آن مشروعیت بدهند. «حفاظت»، «امنیت»، «ضرورت»، «عملیات»، «خسارت جانبی» و غیره...
اینها فقط کلمات نیستند؛ ابزارهاییاند برای فاصلهگذاری میان عمل و پیامد.
در این فرایند، فاجعه تطهیر میشود. آنچه در واقعیت، مرگ، ویرانی و رنج است، در زبان به چیزی مدیریتپذیر، عقلانی، و گاه اجتنابناپذیر تبدیل میشود. به این ترتیب، میتوان هر جنایتی را در قالب واژههایی نرم و خنثی بیان کرد، بیآنکه بار واقعی آن احساس شود.
در کنار این، ساختارهای اداری و بوروکراتیک نیز نقش مهمی دارند. تصمیمها در سطوح مختلف تقسیم میشوند، مسئولیتها پخش میشوند، و فاصلهای میان کنش و نتیجه ایجاد میشود. در چنین شرایطی، افراد میتوانند در اجرای خشونت مشارکت کنند، بیآنکه خود را مستقیماً مسئول بدانند. شر، دیگر چهرهای هیولایی ندارد؛ به امری عادی، روزمره، و حتی «وظیفه» تبدیل میشود.
و در نهایت، آنچه باقی میماند، سوژهی آسیبدیده است. جنگ، انسان را فقط از بیرون نابود نمیکند؛ او را از درون میشکند. تجربهای که در آن، معنا فرو میریزد و زبان از بیان آن ناتوان میشود. تروما، بهصورت بازگشتهای مکرر، اضطراب، و گسست هویتی خود را نشان میدهد. فرد، نهتنها خانه و امنیت، بلکه انسجام روانی خود را از دست میدهد. در این وضعیت، مرزهای اخلاقی نیز جابهجا میشوند؛ بقا، جایگزین بسیاری از ارزشهای پیشین میشود.
جنگ، در نتیجه، در یک تنش دائمی قابل فهم است: از یک سو، فاجعهای که سوژهها را ویران میکند؛ از سوی دیگر، سازوکاری که در دل خود منطق، سود، و حتی ضرورت تولید میکند. این دو سطح را نمیتوان از هم جدا کرد. اگر فقط بر رنج تمرکز کنیم، سازوکار تکرار جنگ را نمیفهمیم؛ و اگر فقط به منطق آن نگاه کنیم، خطر آن است که خشونت را عادی و حتی موجه ببینیم.
در نهایت، جنگ نشانهی شکافی است که در خودِ نظم انسانی وجود دارد؛ شکافی میان آنچه گفته میشود و آنچه رخ میدهد، میان واژههایی که فاجعه را میپوشانند و واقعیتی که همچنان، بیواسطه، بر بدنها نوشته میشود...
@psychoanalysis_classical
در سطحی محاسباتی، جنگ تصمیمی استراتژیک است؛ ابزاری برای پیشبرد اهداف، بازتعریف توازن قوا، و تثبیت منافع. در این منطق، خشونت نه یک انفجار کور، بلکه عملی سازمانیافته و هدفمند است. تلفات، ویرانی، و آوارگی، به زبان «هزینه» ترجمه میشوند؛هزینههایی که در نسبت با دستاوردهای سیاسی و اقتصادی سنجیده میشوند. در همین چارچوب است که جنگ به یک صنعت بدل میشود: تولید سلاح، گردش سرمایه، بازسازی ویرانیها، و بهرهبرداری از منابع. سود، در دل ویرانی شکل میگیرد.
اما این سطح، تنها بخشی از حقیقت است. جنگ فقط در اتاقهای تصمیمگیری آغاز نمیشود؛ در لایهای عمیقتر، به کشاکشهای بنیادین در خودِ حیات انسانی گره خورده است. میل به سلطه، رقابت، و برتری، در شرایط خاصی به خشونت عریان تبدیل میشود. در اینجا، جنگ نه یک استثنا، بلکه افراطیترین صورت همان تنشهایی است که در زندگی روزمره نیز حضور دارند.
در سطحی دیگر، باید به سازوکاری توجه کرد که جنگ را ممکن و قابل تحمل میکند: یعنی زبان....
فاجعه، پیش از آنکه رخ دهد یا همزمان با وقوعش، در کلمات بازسازی میشود. واژهها بهگونهای انتخاب میشوند که خشونت را بپوشانند، آن را قابل پذیرش کنند، و حتی به آن مشروعیت بدهند. «حفاظت»، «امنیت»، «ضرورت»، «عملیات»، «خسارت جانبی» و غیره...
اینها فقط کلمات نیستند؛ ابزارهاییاند برای فاصلهگذاری میان عمل و پیامد.
در این فرایند، فاجعه تطهیر میشود. آنچه در واقعیت، مرگ، ویرانی و رنج است، در زبان به چیزی مدیریتپذیر، عقلانی، و گاه اجتنابناپذیر تبدیل میشود. به این ترتیب، میتوان هر جنایتی را در قالب واژههایی نرم و خنثی بیان کرد، بیآنکه بار واقعی آن احساس شود.
در کنار این، ساختارهای اداری و بوروکراتیک نیز نقش مهمی دارند. تصمیمها در سطوح مختلف تقسیم میشوند، مسئولیتها پخش میشوند، و فاصلهای میان کنش و نتیجه ایجاد میشود. در چنین شرایطی، افراد میتوانند در اجرای خشونت مشارکت کنند، بیآنکه خود را مستقیماً مسئول بدانند. شر، دیگر چهرهای هیولایی ندارد؛ به امری عادی، روزمره، و حتی «وظیفه» تبدیل میشود.
و در نهایت، آنچه باقی میماند، سوژهی آسیبدیده است. جنگ، انسان را فقط از بیرون نابود نمیکند؛ او را از درون میشکند. تجربهای که در آن، معنا فرو میریزد و زبان از بیان آن ناتوان میشود. تروما، بهصورت بازگشتهای مکرر، اضطراب، و گسست هویتی خود را نشان میدهد. فرد، نهتنها خانه و امنیت، بلکه انسجام روانی خود را از دست میدهد. در این وضعیت، مرزهای اخلاقی نیز جابهجا میشوند؛ بقا، جایگزین بسیاری از ارزشهای پیشین میشود.
جنگ، در نتیجه، در یک تنش دائمی قابل فهم است: از یک سو، فاجعهای که سوژهها را ویران میکند؛ از سوی دیگر، سازوکاری که در دل خود منطق، سود، و حتی ضرورت تولید میکند. این دو سطح را نمیتوان از هم جدا کرد. اگر فقط بر رنج تمرکز کنیم، سازوکار تکرار جنگ را نمیفهمیم؛ و اگر فقط به منطق آن نگاه کنیم، خطر آن است که خشونت را عادی و حتی موجه ببینیم.
در نهایت، جنگ نشانهی شکافی است که در خودِ نظم انسانی وجود دارد؛ شکافی میان آنچه گفته میشود و آنچه رخ میدهد، میان واژههایی که فاجعه را میپوشانند و واقعیتی که همچنان، بیواسطه، بر بدنها نوشته میشود...
@psychoanalysis_classical
❤4
روانکاوی کلاسیک/ژانوس pinned «ای کاش کودکان نمی مُردن ای کاش موقتا به آسمانها برده میشدند تا جنگ تمام شود سپس با خیال راحت به خانه شان بر می گشتند و وقتی والدین با حیرت از آنها می پرسیدند کجا بودید؟ با خوشحالی میگفتند: «داشتیم با ستاره ها بازی می کردیم...» "غسان كنفانی" چهل روز گذشت…»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این تصویر، دو ریتم روی هم افتادهاند؛ دو رانه: بازی (زندگی) و مرگ.
کودک هنوز در جهان حرکت، تکرار و لذت سادهی پرشهاست، و جهان پیرامونش در مدار ویرانی میچرخد.
گویی بدن او چیزی را میداند که جهان بیرون انکارش میکند: میل به ادامهدادن.
در دل بمباران، کودک بازی میکند.
این بازی را میتوان پاسخی دید به امر غیرقابلمهار؛ تلاشی برای نزدیک شدن به چیزی که نمیتوان مستقیماً با آن روبهرو شد.
طناب زدن، تکرار است؛ و تکرار، راهیست برای بقا در برابر ضربهی واقعیت.
اما این فقط دفاع نیست.
چیزی از امید هم در آن هست؛نه امیدی سادهلوحانه، بلکه نوعی پافشاری خاموش: زندگی هنوز خودش را رها نکرده است.
طناب در هوا میچرخد.
هر بار که به زمین میخورد، گویی مرگ را لمس میکند، و هر بار که بالا میرود، زندگی را از نو میسازد.
برای من، این تصویر یعنی حتی در دل بمباران، هنوز در جهانی زندگی میکنیم که «دیگری» بهکلی غایب نشده است؛
حتی اگر فقط به شکل یک نگاه خیالی، یک همراه نادیدنی در بازی باشد؛ چیزی شبیه همان که هایدگر از آن به «با-دیگری-هستن» یاد میکند....
@psychoanalysis_classical
کودک هنوز در جهان حرکت، تکرار و لذت سادهی پرشهاست، و جهان پیرامونش در مدار ویرانی میچرخد.
گویی بدن او چیزی را میداند که جهان بیرون انکارش میکند: میل به ادامهدادن.
در دل بمباران، کودک بازی میکند.
این بازی را میتوان پاسخی دید به امر غیرقابلمهار؛ تلاشی برای نزدیک شدن به چیزی که نمیتوان مستقیماً با آن روبهرو شد.
طناب زدن، تکرار است؛ و تکرار، راهیست برای بقا در برابر ضربهی واقعیت.
اما این فقط دفاع نیست.
چیزی از امید هم در آن هست؛نه امیدی سادهلوحانه، بلکه نوعی پافشاری خاموش: زندگی هنوز خودش را رها نکرده است.
طناب در هوا میچرخد.
هر بار که به زمین میخورد، گویی مرگ را لمس میکند، و هر بار که بالا میرود، زندگی را از نو میسازد.
برای من، این تصویر یعنی حتی در دل بمباران، هنوز در جهانی زندگی میکنیم که «دیگری» بهکلی غایب نشده است؛
حتی اگر فقط به شکل یک نگاه خیالی، یک همراه نادیدنی در بازی باشد؛ چیزی شبیه همان که هایدگر از آن به «با-دیگری-هستن» یاد میکند....
@psychoanalysis_classical
❤2💔1
گفتیم آن نیرویی که این چنین برای حیات ماورا، از هستی زمینی بیزار شده و برای روح تن را خوار شمرده است چیزی جز اخلاق نیست؛ چرا که دو آلیسم بیش از هر چیز اخلاقی است. هنگامی که انسان دو واژه «خیر» و «شر» را ساخت ناگزیر قایل به دو قلمرو شد قلمرو حکومت خدا و قلمرو حکومت شیطان پس برای رسیدن به «خیر» و نزدیک شدن به قلمرو خدایی، ناگزیر باید هر چیزی با محک خدا سنجیده شود و انسان نیز از همین رو است که قدیس به زرتشت میگوید: .... اکنون خدای را دوست می دارم نه آدمیان را آدمی نزد من چیزی است بس ناکامل عشق به آدمی مرا مرگ آور است. (چنین گفت زرتشت, پیشگفتار ). پس در این معنا است که آدمی تن او ،هستی زمینی و کلیت او چیزی حقیر، زبون و آغشته به گناه می گردد.
از آنجا که خیر و شر در میان ملتهای گوناگون، مفاهیم مختلفی دارد یعنی چه بسا چیزهایی که در فرهنگ ملتی «خیر» است، ممکن است در میان ملت و فرهنگی دیگر مایه «شر» باشد. به طور کلی تنوع آداب و گوناگونی وجدانهای اخلاقی گواه این هستند که ارزشهای اخلاقی آفریده انسانند و مسئولی جز او ندارند :«همانا که آدمیان نیک و بدشان را همه خود به خویشتن داده اند همانا که آن را نستانده اند، آن را نیافته اند و چون ندایی آسمانی بر ایشان فرود نیامده است. ارزشها را نخست انسان در چیزها نهاد تا خویشتن را بیاید نخست او بود که برای چيزها معنا أفريد....» ( درباره هزار و یک غایت)؛ پس همین مسئولیت، او را موظف به ویرانی ارزشهای کهن اخلاقی می کند.
نیچه معتقد است که مذهب و« فرهنگ نیز در اثر باور به اخلاق نابود می شوند» (خواست قدرت ) زیرا تباهی و تباه شدن ویژگی و در واقع، تعریف اخلاق است. اخلاق نیز همچون هر چیز دیگر در روزگار ما و به عبارتی در فرهنگ پس از سقراطی مسخ شده و معنا و ارزش خود را از دست داده است.
۱/
#نوشین_شاهنده
@psychoanalysis_classical
از آنجا که خیر و شر در میان ملتهای گوناگون، مفاهیم مختلفی دارد یعنی چه بسا چیزهایی که در فرهنگ ملتی «خیر» است، ممکن است در میان ملت و فرهنگی دیگر مایه «شر» باشد. به طور کلی تنوع آداب و گوناگونی وجدانهای اخلاقی گواه این هستند که ارزشهای اخلاقی آفریده انسانند و مسئولی جز او ندارند :«همانا که آدمیان نیک و بدشان را همه خود به خویشتن داده اند همانا که آن را نستانده اند، آن را نیافته اند و چون ندایی آسمانی بر ایشان فرود نیامده است. ارزشها را نخست انسان در چیزها نهاد تا خویشتن را بیاید نخست او بود که برای چيزها معنا أفريد....» ( درباره هزار و یک غایت)؛ پس همین مسئولیت، او را موظف به ویرانی ارزشهای کهن اخلاقی می کند.
نیچه معتقد است که مذهب و« فرهنگ نیز در اثر باور به اخلاق نابود می شوند» (خواست قدرت ) زیرا تباهی و تباه شدن ویژگی و در واقع، تعریف اخلاق است. اخلاق نیز همچون هر چیز دیگر در روزگار ما و به عبارتی در فرهنگ پس از سقراطی مسخ شده و معنا و ارزش خود را از دست داده است.
۱/
#نوشین_شاهنده
@psychoanalysis_classical
👌3❤1
اخلاق در معنایی که دانستیم چیزی جز تباهی و انحطاط نیست؛ زیرا ارزشهای ضد زندگی و در نهایت انتقام گرفتن از زندگی را رواج می دهد و سردمداران این اخلاق در این معنا خود نیز جزو تباه شدگانند: «باور من این است که: آموزگاران پیشوایان بشریت و از جمله اهل الهیات همه بدون استثنا تباه شده بوده اند٫ بنابراین همه ارزشها به ارزشهای ضد زندگی مبدل شده اند، بنابراین اخلاق به وجود آمده است. تعریف اخلاق: خصلت مندی تباه شدگان٫ به قصد نهانی انتقام گرفتن از زندگی ...... ( اینک آن انسان٫ من چرا یک سرنوشتم )
۲/
@psychoanalysis_classical
۲/
@psychoanalysis_classical
❤1