ژوئیسانس را تنها بر حسب بدن میتوان درک و تصور کرد. به هر شیوه ای که ژوئیسانس را از سر میگذراند ،چه خوب چه بد ،تجربه کردن ـ یا تجربه نکردن -ژوئیسانس تنها به بدن مربوط است. دست کم این تعریفی است که ما از ژوئیسانس ارائه خواهیم کرد.
#ژک_لکان
ژاک لاکان در تعریف ژوئیسانس تأکید میکند که این مفهوم تنها در چارچوب بدن قابل درک است و تجربه ژوئیسانس چه خوب باشد و چه بد، تجربهای کاملاً وابسته به بدن است. در این دیدگاه، بدن نه تنها به عنوان یک موجود فیزیکی، بلکه به عنوان میدان اصلی که ژوئیسانس در آن اتفاق میافتد، مطرح میشود. بدن به مثابه فضایی است که انرژی ناخودآگاه، که به شکل میل و اشتیاق جنسی بروز میکند، در آن فعالیت دارد و بر روان انسان تأثیر میگذارد. این نگاه نشان میدهد که ژوئیسانس بیشتر از یک حس صرف، مفهومی پیچیده و مرتبط با ناخودآگاه و بدن است. در روانکاوی، جایگاه تئوری بسیار حیاتی است و صرفاً دانش آکادمیک یا رویکرد نظری به حساب نمیآید، بلکه به عنوان نیرویی است که باید بر روانکاو تأثیر بگذارد و در عمل درمانی او را هدایت کند. تئوری روانکاوانه، تنها هنگامی ارزشمند است که باعث تغییر در ادراک، توانایی شنیدن و فهم روانکاو شود و وی را قادر سازد حضور ژوئیسانس ناخودآگاه را فراتر از ظاهر کلمات و رفتارهای پذیرنده شناسایی کند. بنابراین تئوری وسیلهای است برای پالایش حواس، گسترش درک و عضویت در جامعه روانکاوان که به طور مستمر به زبان و مفاهیم مشترک خود متعهداند. از نظر بدنی، روانکاوی بر اساس دو محور اصلی گفتار و سکس شکل میگیرد. چیزی خارج از این دو به حوزه روانکاوی تعلق ندارد. روانکاو باید بدن را نه به عنوان یک ارگانیسم صرف بلکه به عنوان بدن سخنگو و بدن جنسی بپذیرد؛ یعنی بدن باید به عنوان محمل گفتار ناخودآگاه و ژوئیسانس جنسی دیده شود. بدن جنسی، بخشی از بدن است که محل تمرکز ژوئیسانس است و این تمرکز معمولاً در اجزای خاصی از بدن حول محور میل جنسی است. ژوئیسانس، در نهایت، انرژی ناخودآگاهی است که از طریق ورودیهای جنسی به بدن هدایت میشود و هدف ایدهآل آن تحقق تجربه جنسی است. این انرژی موجب میشود که هر بخشی از بدن که در تماس یا درگیر این جریان شود، به نوعی به بدن جنسی تبدیل گردد.
این رویکرد به بدن در روانکاوی کمک میکند تا مشکلات روانتنی و نشانههای بدنی در فرآیند درمان بهتر فهمیده شوند، زیرا بدن نه فقط یک ماشین فیزیکی است بلکه حامل معنا، امیال ناخودآگاه و ژوئیسانس است که در جدال میان میل و گفتار در روانکاوی بازتاب مییابد. از این رو در روانکاوی، توجه به بدن به معنای توجه به ابعاد عمیق روانی و ناخودآگاه انسان است.
نقل به مضمون از نازیو
#هادی_یوسفی #کیوان_آذری
@psychoanalysis_classical
#ژک_لکان
ژاک لاکان در تعریف ژوئیسانس تأکید میکند که این مفهوم تنها در چارچوب بدن قابل درک است و تجربه ژوئیسانس چه خوب باشد و چه بد، تجربهای کاملاً وابسته به بدن است. در این دیدگاه، بدن نه تنها به عنوان یک موجود فیزیکی، بلکه به عنوان میدان اصلی که ژوئیسانس در آن اتفاق میافتد، مطرح میشود. بدن به مثابه فضایی است که انرژی ناخودآگاه، که به شکل میل و اشتیاق جنسی بروز میکند، در آن فعالیت دارد و بر روان انسان تأثیر میگذارد. این نگاه نشان میدهد که ژوئیسانس بیشتر از یک حس صرف، مفهومی پیچیده و مرتبط با ناخودآگاه و بدن است. در روانکاوی، جایگاه تئوری بسیار حیاتی است و صرفاً دانش آکادمیک یا رویکرد نظری به حساب نمیآید، بلکه به عنوان نیرویی است که باید بر روانکاو تأثیر بگذارد و در عمل درمانی او را هدایت کند. تئوری روانکاوانه، تنها هنگامی ارزشمند است که باعث تغییر در ادراک، توانایی شنیدن و فهم روانکاو شود و وی را قادر سازد حضور ژوئیسانس ناخودآگاه را فراتر از ظاهر کلمات و رفتارهای پذیرنده شناسایی کند. بنابراین تئوری وسیلهای است برای پالایش حواس، گسترش درک و عضویت در جامعه روانکاوان که به طور مستمر به زبان و مفاهیم مشترک خود متعهداند. از نظر بدنی، روانکاوی بر اساس دو محور اصلی گفتار و سکس شکل میگیرد. چیزی خارج از این دو به حوزه روانکاوی تعلق ندارد. روانکاو باید بدن را نه به عنوان یک ارگانیسم صرف بلکه به عنوان بدن سخنگو و بدن جنسی بپذیرد؛ یعنی بدن باید به عنوان محمل گفتار ناخودآگاه و ژوئیسانس جنسی دیده شود. بدن جنسی، بخشی از بدن است که محل تمرکز ژوئیسانس است و این تمرکز معمولاً در اجزای خاصی از بدن حول محور میل جنسی است. ژوئیسانس، در نهایت، انرژی ناخودآگاهی است که از طریق ورودیهای جنسی به بدن هدایت میشود و هدف ایدهآل آن تحقق تجربه جنسی است. این انرژی موجب میشود که هر بخشی از بدن که در تماس یا درگیر این جریان شود، به نوعی به بدن جنسی تبدیل گردد.
این رویکرد به بدن در روانکاوی کمک میکند تا مشکلات روانتنی و نشانههای بدنی در فرآیند درمان بهتر فهمیده شوند، زیرا بدن نه فقط یک ماشین فیزیکی است بلکه حامل معنا، امیال ناخودآگاه و ژوئیسانس است که در جدال میان میل و گفتار در روانکاوی بازتاب مییابد. از این رو در روانکاوی، توجه به بدن به معنای توجه به ابعاد عمیق روانی و ناخودآگاه انسان است.
نقل به مضمون از نازیو
#هادی_یوسفی #کیوان_آذری
@psychoanalysis_classical
👍6❤5👎1
روانکاوی خاص است.... از این حیث که آنچه را که در ادامه می آید بیان می کند و این سخن هسته ی اصلی آموزه ی من است من بدون دانش حرف میزنم. با بدنم حرف میزنم و این امر بدون اینکه بدانم اتفاق می افتد. در نتیجه من همواره بیش از آنچه می دانم می گویم
#ژک_لکان
@psychoanalysis_classical
#ژک_لکان
@psychoanalysis_classical
❤5
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
روانکاوی خاص است.... از این حیث که آنچه را که در ادامه می آید بیان می کند و این سخن هسته ی اصلی آموزه ی من است من بدون دانش حرف میزنم. با بدنم حرف میزنم و این امر بدون اینکه بدانم اتفاق می افتد. در نتیجه من همواره بیش از آنچه می دانم می گویم #ژک_لکان …
نازیو در کتاب پنج درس درباره تئوری روانکاوی لکان ، این نقل و قول رو اینگونه توضیح میدهد که لاکان میگوید روانکاوی خاص است، چون مبتنی بر این واقعیت است که سوژه، از جمله خود روانکاو، «بدون دانش» و «با بدنش» حرف میزند؛ یعنی کلام او از جایی فراتر از دانستنِ خودآگاه میآید و همیشه بیش از آنچه میداند میگوید. این جمله هستهی آموزهی اوست: حقیقت ناخودآگاه در سطح گفتار و بدن جاری است، نه در سطح دانستنِ نظری و شفاف. بر همین پایه، وقتی پارامتر زبان را اضافه میکند، میپرسد «بدن سخنگو چیست؟» و توضیح میدهد که بدنِ مورد نظر روانکاوی، بدن گوشت و استخوان نیست، بلکه مجموعهای از عناصر دلالتی است؛ یعنی چیزهایی مثل خطوط و حالتهای چهره و نسبت آنها با هم، که نه صرفاً احساس برمیانگیزند، بلکه مثل دال عمل میکنند و معنایی را حمل میکنند. وقتی چهره فقط در ما احساس دلسوزی یا بیزاری ایجاد میکند، هنوز در سطح «بدنِ تصویر» هستیم، اما وقتی همان چهره ناگهان در روانکاو مداخلهای غیرمنتظره در جلسه برمیانگیزد، به «بدنِ دال» تبدیل میشود؛ بدنی که مانند حقیقت، بدون آنکه روانکاو بداند چگونه، عمل او را در درمان تعین میبخشد. روانکاو ، هنگام سلامکردن در اتاق انتظار، چهرهی بیمار را میبیند، ذهنش را خالی میکند و تنها به جذبه و کیفیت آن چهره گوش میدهد؛ بعد، در لحظهای از جلسه، مداخلهای میکند که از پیوند گفتار فعلی بیمار با همان برداشت نخستین از چهرهاش نیرو میگیرد، بیآنکه خودش دقیقاً آگاه باشد.
بدن بهمثابه تصویر. منظور، فقط تصویر در آینه نیست، بلکه هر تصویری در جهان بیرون است که نقش «بدنِ من» را برایم بازی میکند؛ ابژههایی مثل ساعت، لامپ، یا خانه، تا جایی که برای من بار عاطفی و معنایی عمیق دارند، میتوانند امتدادی از بدن من شوند. این «بدن تصویری» دو ویژگی دارد: از بیرون میآید (از دیگری انسانی یا از ابژههای پیرامون)، و آماده است که منابع ژوئیسانس من در آن تجسم یابد؛ یعنی همان ابژههای بیرونی همزمان بدن جنسی و بدنِ ژوئیسانس را هم میپوشانند و هم شکل میدهند.
بدن را میتوان از سه دیدگاه مکمل فهمید: در سطح امر واقعی، بدن برابر با ژوئیسانس است؛ در سطح امر نمادین، بدن دلالتکننده است، یعنی مجموعهای از عناصر متمایز که هر یک میتوانند کنشی را در دیگری تعین کنند؛ و در سطح تصویری، بدن همان بدنی است که با تصویر بیرونی و پری آن یکی گرفته میشود و در سوژه معنا و تأثر برمیانگیزد. این سه پرسپکتیو با هم تعریف لاکانی از بدن در روانکاوی را میسازند: بدنی که محل ژوئیسانس است، بدنی که چون دال عمل میکند و عمل درمانی را هدایت میکند، و بدنی که در تصاویر بیرونی و ابژههای معنادار مجسم میشود و بخشی از هویت و لذت سوژه را سازمان میدهد.
نقل به مضمون از نازیو
ترجمه از
#هادی_یوسفی #کیوان_آذری
@psychoanalysis_classical
بدن بهمثابه تصویر. منظور، فقط تصویر در آینه نیست، بلکه هر تصویری در جهان بیرون است که نقش «بدنِ من» را برایم بازی میکند؛ ابژههایی مثل ساعت، لامپ، یا خانه، تا جایی که برای من بار عاطفی و معنایی عمیق دارند، میتوانند امتدادی از بدن من شوند. این «بدن تصویری» دو ویژگی دارد: از بیرون میآید (از دیگری انسانی یا از ابژههای پیرامون)، و آماده است که منابع ژوئیسانس من در آن تجسم یابد؛ یعنی همان ابژههای بیرونی همزمان بدن جنسی و بدنِ ژوئیسانس را هم میپوشانند و هم شکل میدهند.
بدن را میتوان از سه دیدگاه مکمل فهمید: در سطح امر واقعی، بدن برابر با ژوئیسانس است؛ در سطح امر نمادین، بدن دلالتکننده است، یعنی مجموعهای از عناصر متمایز که هر یک میتوانند کنشی را در دیگری تعین کنند؛ و در سطح تصویری، بدن همان بدنی است که با تصویر بیرونی و پری آن یکی گرفته میشود و در سوژه معنا و تأثر برمیانگیزد. این سه پرسپکتیو با هم تعریف لاکانی از بدن در روانکاوی را میسازند: بدنی که محل ژوئیسانس است، بدنی که چون دال عمل میکند و عمل درمانی را هدایت میکند، و بدنی که در تصاویر بیرونی و ابژههای معنادار مجسم میشود و بخشی از هویت و لذت سوژه را سازمان میدهد.
نقل به مضمون از نازیو
ترجمه از
#هادی_یوسفی #کیوان_آذری
@psychoanalysis_classical
❤6
https://youtu.be/IMcwh58SxIg
فروید باور داشت که در ناخودآگاه هیچ گذشتهای واقعاً گذشته نمیشود. محتواهای روانی به جای اینکه در خط سیر زمان قرار بگیرند، در نوعی اکنونِ دائمی عمل میکنند.
از رؤیا تا تروما، از تکرار تا بازگشت امر سرکوبشده، مفهوم بیزمانی به ما نشان میدهد که روان انسانی چگونه گذشته را در لحظه حال دوباره زندگی میکند.
@psychoanalysis_classical
فروید باور داشت که در ناخودآگاه هیچ گذشتهای واقعاً گذشته نمیشود. محتواهای روانی به جای اینکه در خط سیر زمان قرار بگیرند، در نوعی اکنونِ دائمی عمل میکنند.
از رؤیا تا تروما، از تکرار تا بازگشت امر سرکوبشده، مفهوم بیزمانی به ما نشان میدهد که روان انسانی چگونه گذشته را در لحظه حال دوباره زندگی میکند.
@psychoanalysis_classical
YouTube
آیا گذشته واقعاً میگذرد؟ نگاه فروید به زمان در ناخودآگاه
فروید باور داشت که در ناخودآگاه هیچ گذشتهای واقعاً گذشته نمیشود. محتواهای روانی به جای اینکه در خط سیر زمان قرار بگیرند، در نوعی اکنونِ دائمی عمل میکنند.
از رؤیا تا تروما، از تکرار تا بازگشت امر سرکوبشده، مفهوم بیزمانی به ما نشان میدهد که روان انسانی…
از رؤیا تا تروما، از تکرار تا بازگشت امر سرکوبشده، مفهوم بیزمانی به ما نشان میدهد که روان انسانی…
❤8👍1
نازیو میگوید:
لاکان دو فرمولبندی بهظاهر متناقض دربارهی بدن و ژوئیسانس ارائه میدهد: «فقط ژوئیسانسِ بدن وجود دارد» و «انفجال میان بدن و ژوئیسانس».
این تناقض ظاهری با تفکیک معانی «بدن» حل میشود؛ در فرمول اول، «بدن» به معنای بدنِ جزئی است ؛ همان بخشی که ژوئیسانس موضعی در آن متمرکز میشود (مثل پای رقاص یا چشم دیدزن) و روانکاوی فقط با این بدن سروکار دارد، نه با بدنِ کلی یا انداموار (گوشت و استخوان).
در فرمول دوم، «بدن» به معنای بدنِ انداموارِ کلی و توهمی است ؛ بدنی که به عنوان زیرساختِ ناژوئیسانی تصور میشود و ژوئیسانسِ جزئی از آن جدا میگردد. ژوئیسانس ریشهای از این بدنِ کلی جدا است، چون روانکاوی به بدنِ ارگانیکِ کامل کاری ندارد؛ فقط جزئی را میبیند که ژوئیسانس در آن متراکم و تقلیلیافته است.پس خیر، بدن برای روانکاوی «مطلقاً انداموار و کلی» نیست؛ هر کلیتی (مثل تصویر آیینهای نوزاد یا «مادرِ کامل» در برابر ابژههای جزئی مثل پستان) توهمی است. روانکاوی به جزء امتیاز میدهد، چون ناخودآگاه فقط در امر جزئی (واقعی، نمادین، خیالی) عمل میکند: ژوئیسانس موضعی است، تصویر همیشه یک جنبه (نه کل) است، و دالِ عملگر فقط یک عنصر یکتا (شکلک، خال، نگاهی گذرا). کلیتِ توهمی برای نمادین و خیالی ضروری است، اما ژوئیسانسِ واقعی همیشه جزئی باقی میماند و بدن را به آن تقلیل میدهد.
نقل به مضمون از نازیو
@psychoanalysis_classical
لاکان دو فرمولبندی بهظاهر متناقض دربارهی بدن و ژوئیسانس ارائه میدهد: «فقط ژوئیسانسِ بدن وجود دارد» و «انفجال میان بدن و ژوئیسانس».
این تناقض ظاهری با تفکیک معانی «بدن» حل میشود؛ در فرمول اول، «بدن» به معنای بدنِ جزئی است ؛ همان بخشی که ژوئیسانس موضعی در آن متمرکز میشود (مثل پای رقاص یا چشم دیدزن) و روانکاوی فقط با این بدن سروکار دارد، نه با بدنِ کلی یا انداموار (گوشت و استخوان).
در فرمول دوم، «بدن» به معنای بدنِ انداموارِ کلی و توهمی است ؛ بدنی که به عنوان زیرساختِ ناژوئیسانی تصور میشود و ژوئیسانسِ جزئی از آن جدا میگردد. ژوئیسانس ریشهای از این بدنِ کلی جدا است، چون روانکاوی به بدنِ ارگانیکِ کامل کاری ندارد؛ فقط جزئی را میبیند که ژوئیسانس در آن متراکم و تقلیلیافته است.پس خیر، بدن برای روانکاوی «مطلقاً انداموار و کلی» نیست؛ هر کلیتی (مثل تصویر آیینهای نوزاد یا «مادرِ کامل» در برابر ابژههای جزئی مثل پستان) توهمی است. روانکاوی به جزء امتیاز میدهد، چون ناخودآگاه فقط در امر جزئی (واقعی، نمادین، خیالی) عمل میکند: ژوئیسانس موضعی است، تصویر همیشه یک جنبه (نه کل) است، و دالِ عملگر فقط یک عنصر یکتا (شکلک، خال، نگاهی گذرا). کلیتِ توهمی برای نمادین و خیالی ضروری است، اما ژوئیسانسِ واقعی همیشه جزئی باقی میماند و بدن را به آن تقلیل میدهد.
نقل به مضمون از نازیو
@psychoanalysis_classical
👍4❤2🙏1🕊1
نازیو در تحلیل مواجهه روانکاو با حضور پرقدرت بدن در طول درمان میگوید: وقتی با چنین موقعیتی روبهرو میشویم، اولین کاری که باید انجام دهیم، تکیه بر تئوری و آزمودن آن است. برای اینکه بتوانیم خوب گوش کنیم، سه مرحله لازم است:
۱. داشتن یک تئوری روشن
۲. جایگزین کردن فانتزیای که از گفتهها و تصورات بیمار شکل گرفته با آن تئوری
۳. سپس معطوف کردن خود به شنیدن، بدون اینکه تئوری یا فانتزیها را در ذهن نگه داریم یا بخواهیم آنها را به یاد آوریم.
نازیو درباره اختلالات روانتنی و بیماریهای انداموار توضیح میدهد که در این شرایط، بدن «امر واقعی»، «امر نمادین» و «امر تصویری» را پاره میکند و همین باعث آشفتگی در صحنه روانکاوانه میشود. او تأکید میکند که این بدن، بدن امر واقعی است؛ بدنی که ژوئیسانس را تجربه میکند و از طریق طغیان انرژی جنسی، سوژه را تحت تأثیر قرار میدهد.
او به تئوری فروید هم اشاره میکند: فروید در سال ۱۹۱۰ توضیح داده است که چگونه انرژی شهوانی اندامی میتواند عملکرد فیزیولوژیک طبیعی را مختل کند و حتی به بافتها آسیب برساند. وقتی لیبیدو به شدت در یک اندام متمرکز میشود، نقش آن از کارکردی به شهوانی تغییر مییابد و ممکن است تا سطح سلولی اثر کند. فروید این وضعیت را «تغییرات سمی» مینامد و معتقد است که این ناشی از منع رانه های اصلی یا زیادهروی در نقش اروتوژنیک اندام است.
نازیو میگوید وقتی این بدن واقعی با ژوئیسانس وارد صحنه درمان میشود، روانکاو با مرزهای عمل خود روبهرو میشود و ناچار است نقش خود را بازتعریف کند. هم ظرفیت تئوری برای توضیح این حقایق بالینی به چالش کشیده میشود و هم توانایی روانکاو برای حفظ انسجام روانکاوی و مدیریت تأثیر مواجهه با امر واقعی.
@psychoanalysis_classical
۱. داشتن یک تئوری روشن
۲. جایگزین کردن فانتزیای که از گفتهها و تصورات بیمار شکل گرفته با آن تئوری
۳. سپس معطوف کردن خود به شنیدن، بدون اینکه تئوری یا فانتزیها را در ذهن نگه داریم یا بخواهیم آنها را به یاد آوریم.
نازیو درباره اختلالات روانتنی و بیماریهای انداموار توضیح میدهد که در این شرایط، بدن «امر واقعی»، «امر نمادین» و «امر تصویری» را پاره میکند و همین باعث آشفتگی در صحنه روانکاوانه میشود. او تأکید میکند که این بدن، بدن امر واقعی است؛ بدنی که ژوئیسانس را تجربه میکند و از طریق طغیان انرژی جنسی، سوژه را تحت تأثیر قرار میدهد.
او به تئوری فروید هم اشاره میکند: فروید در سال ۱۹۱۰ توضیح داده است که چگونه انرژی شهوانی اندامی میتواند عملکرد فیزیولوژیک طبیعی را مختل کند و حتی به بافتها آسیب برساند. وقتی لیبیدو به شدت در یک اندام متمرکز میشود، نقش آن از کارکردی به شهوانی تغییر مییابد و ممکن است تا سطح سلولی اثر کند. فروید این وضعیت را «تغییرات سمی» مینامد و معتقد است که این ناشی از منع رانه های اصلی یا زیادهروی در نقش اروتوژنیک اندام است.
نازیو میگوید وقتی این بدن واقعی با ژوئیسانس وارد صحنه درمان میشود، روانکاو با مرزهای عمل خود روبهرو میشود و ناچار است نقش خود را بازتعریف کند. هم ظرفیت تئوری برای توضیح این حقایق بالینی به چالش کشیده میشود و هم توانایی روانکاو برای حفظ انسجام روانکاوی و مدیریت تأثیر مواجهه با امر واقعی.
@psychoanalysis_classical
❤5
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
نازیو در تحلیل مواجهه روانکاو با حضور پرقدرت بدن در طول درمان میگوید: وقتی با چنین موقعیتی روبهرو میشویم، اولین کاری که باید انجام دهیم، تکیه بر تئوری و آزمودن آن است. برای اینکه بتوانیم خوب گوش کنیم، سه مرحله لازم است: ۱. داشتن یک تئوری روشن ۲. جایگزین…
نازیو با یک مثال بالینی توضیح میدهد: روانکاوی پذیرندهای داشت که به بیماری اندامی وخیم مبتلا بود. در طول درمان، روانکاو متوجه شد چشم بیمار کمی اگزو فالمیک شده است. وقتی پیگیری شد، مشخص شد که بیمار به یک تومور خوشخیم زیر حدقه چشم مبتلاست که به استخوان پیشانی حمله کرده بود. روانکاو بیمار را به چشم پزشک ارجاع داد و عمل جراحی موفقیتآمیز انجام شد.
او توضیح میدهد که برای درک این وضعیت، روانکاو باید خود را در بدن بیمار غرق میکرد و همزمان ژوئیسانس تومور و نگاه خود به آن را تجربه میکرد. این همان چیزی است که نازیو از آن به عنوان موضع مازاد ژوئیسانس یا موضع ابژهی a یاد میکند. روانکاو باید هم حضور تومور را تجربه کند و هم نگاه خود به آن را حفظ کند تا نقش تحلیلی خود را ایفا کند.
نازیو سه پرسپکتیو را برای فهم رخدادهای بالینی مطرح میکند:
امر واقعی: تومور به عنوان تراکم ژوئیسانس که بدن بیمار را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد
امر نمادین: رخداد به مثابه نشانهای معنادار در مسیر درمان؛ روانکاو وظیفه دارد رخداد را معنا کند و زنجیره نمادین را بازسازی نماید
امر تصویری: نمایش فیزیکی تومور و بازنمایی آن که به روانکاو امکان میدهد تکرار روانکاوانه را حفظ کند
نازیو همچنین سه موضع روانکاو در این جریان بالینی را مشخص میکند:
1. موضع ابژهی a: ادراک و حضور در بدن بیمار، همراه با تجربه ژوئیسانس تومور و نگاه به آن
2. موضع ارباب: اقدام عملی برای حفاظت از بیمار، مانند ارجاع به پزشک و ساخت فرضیهای برای توضیح رخداد غیرقابل توضیح
3. موضع دالی: گوش دادن و بازسازی حلقه گمشده زنجیره نمادین؛ تنظیم تکرار روانکاوی و ادامه فرآیند درمان
نازیو تأکید میکند که این مواضع ممکن است به ظاهر ناسازگار باشند، اما در عمل همزیستی دارند و روانکاو میتواند همه آنها را به طور همزمان و منسجم به کار گیرد. او همچنین یادآوری میکند که مداخله روانکاو، مانند ارجاع بیمار به پزشک، همیشه باید با احتیاط و در چارچوب رابطه انتقالی انجام شود و هیچ نسخهای برای همه بیماران وجود ندارد.
در نهایت، این تجربه بالینی نشان میدهد که مواجهه با ژوئیسانس، جسم و امر واقعی در روانکاوی نیازمند تئوری، حضور حسی و اتخاذ مواضع متنوع روانکاوانه است تا هم معنا ایجاد شود و هم فرآیند درمان ادامه پیدا کند.
@psychoanalysis_classical
او توضیح میدهد که برای درک این وضعیت، روانکاو باید خود را در بدن بیمار غرق میکرد و همزمان ژوئیسانس تومور و نگاه خود به آن را تجربه میکرد. این همان چیزی است که نازیو از آن به عنوان موضع مازاد ژوئیسانس یا موضع ابژهی a یاد میکند. روانکاو باید هم حضور تومور را تجربه کند و هم نگاه خود به آن را حفظ کند تا نقش تحلیلی خود را ایفا کند.
نازیو سه پرسپکتیو را برای فهم رخدادهای بالینی مطرح میکند:
امر واقعی: تومور به عنوان تراکم ژوئیسانس که بدن بیمار را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد
امر نمادین: رخداد به مثابه نشانهای معنادار در مسیر درمان؛ روانکاو وظیفه دارد رخداد را معنا کند و زنجیره نمادین را بازسازی نماید
امر تصویری: نمایش فیزیکی تومور و بازنمایی آن که به روانکاو امکان میدهد تکرار روانکاوانه را حفظ کند
نازیو همچنین سه موضع روانکاو در این جریان بالینی را مشخص میکند:
1. موضع ابژهی a: ادراک و حضور در بدن بیمار، همراه با تجربه ژوئیسانس تومور و نگاه به آن
2. موضع ارباب: اقدام عملی برای حفاظت از بیمار، مانند ارجاع به پزشک و ساخت فرضیهای برای توضیح رخداد غیرقابل توضیح
3. موضع دالی: گوش دادن و بازسازی حلقه گمشده زنجیره نمادین؛ تنظیم تکرار روانکاوی و ادامه فرآیند درمان
نازیو تأکید میکند که این مواضع ممکن است به ظاهر ناسازگار باشند، اما در عمل همزیستی دارند و روانکاو میتواند همه آنها را به طور همزمان و منسجم به کار گیرد. او همچنین یادآوری میکند که مداخله روانکاو، مانند ارجاع بیمار به پزشک، همیشه باید با احتیاط و در چارچوب رابطه انتقالی انجام شود و هیچ نسخهای برای همه بیماران وجود ندارد.
در نهایت، این تجربه بالینی نشان میدهد که مواجهه با ژوئیسانس، جسم و امر واقعی در روانکاوی نیازمند تئوری، حضور حسی و اتخاذ مواضع متنوع روانکاوانه است تا هم معنا ایجاد شود و هم فرآیند درمان ادامه پیدا کند.
@psychoanalysis_classical
❤7👌2🕊1
روانکاوی کلاسیک/ژانوس
سوژه ی وسواس میخواهد چه بگوید؟
نشست ویژه: ساختار وسواسی در روانکاوی
🧑💻دکتر رضا احمدی
روانکاو ؛ دکتری فلسفه، مترجم ، پژوهشگر و مدرس فلسفه و روانکاوی لکان
👩💻فرشته عباسی
روان درمانگر تحلیلی ؛ پژوهشگر وفعال در حوزهی روانکاوی فرویدی_لکانی
در یک جلسه اختصاصی به بررسی ساختار وسواسی میپردازند.
در این نشست، شما با ویژگیهای بالینی و مفاهیم نظری مرتبط با وسواس آشنا خواهید شد و فرصتی برای پرسش و پاسخ و گفتوگوی تحلیلی با مدرسین خواهید داشت.
💡 ویژه رواندرمانگران، دانشجویان روانشناسی و علاقهمندان به روانکاوی
⏳ ثبت نام و زمان برگزاری به زودی اعلام خواهد شد...
@psychoanalysis_classical
🧑💻دکتر رضا احمدی
روانکاو ؛ دکتری فلسفه، مترجم ، پژوهشگر و مدرس فلسفه و روانکاوی لکان
👩💻فرشته عباسی
روان درمانگر تحلیلی ؛ پژوهشگر وفعال در حوزهی روانکاوی فرویدی_لکانی
در یک جلسه اختصاصی به بررسی ساختار وسواسی میپردازند.
در این نشست، شما با ویژگیهای بالینی و مفاهیم نظری مرتبط با وسواس آشنا خواهید شد و فرصتی برای پرسش و پاسخ و گفتوگوی تحلیلی با مدرسین خواهید داشت.
💡 ویژه رواندرمانگران، دانشجویان روانشناسی و علاقهمندان به روانکاوی
⏳ ثبت نام و زمان برگزاری به زودی اعلام خواهد شد...
@psychoanalysis_classical
❤13👎1
روانکاوی چه خود را ابزاری برای درمان ببیند، چه آموزش ، چه کاوش اعماق ،تنها یک واسطه (مدیوم) در اختیار دارد ،سخن بیمار.
بداهت این مطلب دلیلی خوبی برای چشم پوشی از آن نیست .و هر سخنی، پاسخی را طلب می کند.
هیچ سخنی بی پاسخ نیست .ولو این پاسخ به شکل یک سکوت باشد؛ تنها به شرطی که یک« مستمع» وجود داشته باشد: این، قلب کارکرد روانکاوی است...
#لکان
#گفتاررُم
#امیرصدرادرخشانیفر
@psychoanalysis_classical
بداهت این مطلب دلیلی خوبی برای چشم پوشی از آن نیست .و هر سخنی، پاسخی را طلب می کند.
هیچ سخنی بی پاسخ نیست .ولو این پاسخ به شکل یک سکوت باشد؛ تنها به شرطی که یک« مستمع» وجود داشته باشد: این، قلب کارکرد روانکاوی است...
#لکان
#گفتاررُم
#امیرصدرادرخشانیفر
@psychoanalysis_classical
❤11👏2
Audio
❤8
وقتی تعصب جای تفکر را میگیرد، چند پیامد اساسی در سطح فردی، اجتماعی و حتی معرفتی رخ میدهد:
۱. تعطیل شدن فرایند اندیشیدن
تفکر مستلزم تردید، تعلیق قضاوت و توانایی مواجهه با امر ناهمخوان است. تعصب این فرایند را متوقف میکند؛ پاسخها از پیش آمادهاند و نیازی به پرسش باقی نمیماند. فرد بیشتر «واکنش» نشان میدهد تا «اندیشه» کند.
۲. جایگزینی حقیقت با یقین روانی
در وضعیت متعصبانه، آنچه اهمیت دارد مطابقت با واقعیت نیست، بلکه حفظ انسجام درونی باورهاست. یقینِ حاصل از تعصب اغلب آرامشبخش است، اما این آرامش به بهای حذف واقعیتهای مزاحم به دست میآید.
۳. فروکاستن دیگری به تهدید
دیگری نه بهمثابه سوژهای با امکان معنا، بلکه بهعنوان خطری برای نظام باورها تجربه میشود. از اینجا خشونت(کلامی، نمادین یا حتی فیزیکی)قابل توجیه میشود، چون «دیگری» دیگر شنیدنی نیست.
دیگری حذف میشود چون شنیده شدن او امکان فروپاشی یقین را ایجاد میکند.
۴. انسداد گفتوگو و زبان
تعصب زبان را از ابزار ارتباط به ابزار تثبیت موضع تبدیل میکند. گفتوگو جای خود را به شعار میدهد و زبان کارکرد نمادین خود را از دست میدهد.
۵. جابهجایی مسئولیت فردی
فرد متعصب کمتر خود را مسئول مواضعش میداند؛ او «نمایندهی یک حقیقت»، «یک ایمان» یا «یک جمع» است. این جابهجایی، امکان بازنگری و پاسخگویی را از میان میبرد.
بنابراین، وقتی تعصب جای تفکر را میگیرد، ذهن از حرکت بازمیایستد، دیگری حذف میشود و زبان تهی میگردد. آنچه باقی میماند٫ اندیشه نیست؛ تکرار است؛ تکراری که اغلب خود را بهجای حقیقت مینشاند.
@psychoanalysis_classical
۱. تعطیل شدن فرایند اندیشیدن
تفکر مستلزم تردید، تعلیق قضاوت و توانایی مواجهه با امر ناهمخوان است. تعصب این فرایند را متوقف میکند؛ پاسخها از پیش آمادهاند و نیازی به پرسش باقی نمیماند. فرد بیشتر «واکنش» نشان میدهد تا «اندیشه» کند.
۲. جایگزینی حقیقت با یقین روانی
در وضعیت متعصبانه، آنچه اهمیت دارد مطابقت با واقعیت نیست، بلکه حفظ انسجام درونی باورهاست. یقینِ حاصل از تعصب اغلب آرامشبخش است، اما این آرامش به بهای حذف واقعیتهای مزاحم به دست میآید.
۳. فروکاستن دیگری به تهدید
دیگری نه بهمثابه سوژهای با امکان معنا، بلکه بهعنوان خطری برای نظام باورها تجربه میشود. از اینجا خشونت(کلامی، نمادین یا حتی فیزیکی)قابل توجیه میشود، چون «دیگری» دیگر شنیدنی نیست.
دیگری حذف میشود چون شنیده شدن او امکان فروپاشی یقین را ایجاد میکند.
۴. انسداد گفتوگو و زبان
تعصب زبان را از ابزار ارتباط به ابزار تثبیت موضع تبدیل میکند. گفتوگو جای خود را به شعار میدهد و زبان کارکرد نمادین خود را از دست میدهد.
۵. جابهجایی مسئولیت فردی
فرد متعصب کمتر خود را مسئول مواضعش میداند؛ او «نمایندهی یک حقیقت»، «یک ایمان» یا «یک جمع» است. این جابهجایی، امکان بازنگری و پاسخگویی را از میان میبرد.
بنابراین، وقتی تعصب جای تفکر را میگیرد، ذهن از حرکت بازمیایستد، دیگری حذف میشود و زبان تهی میگردد. آنچه باقی میماند٫ اندیشه نیست؛ تکرار است؛ تکراری که اغلب خود را بهجای حقیقت مینشاند.
@psychoanalysis_classical
❤13
❤8
تکرار در بستر فرد، جامعه و فرهنگ
🎤 سخنران نشست:
دکتر نرگس شریفزاده
روانپزشک، روانکاو، سوپروایزر تحلیلی و پژوهشگر حوزه روانکاوی و فرهنگ
👩💻 دبیر نشست:
فرشته عباسی
رواندرمانگر تحلیلی، پژوهشگر حوزه روانکاوی فرویدی–لکانی
در این نشست، سخنران به بررسی مفهوم «تکرار» از منظر روانکاوی میپردازد و ابعاد گوناگون آن را در سطح فردی، فرهنگی و اجتماعی، همچنین از دیدگاه بالینی واکاوی میکند.
این گفتوگو فرصتی است برای تأملی تازه بر بازگشتها، تکرارها و چرخههای ناهشیار در زندگی و فرهنگ معاصر.
💡 ویژه: رواندرمانگران، علاقهمندان به روانکاوی و دانشجویان
⏳ زمان و نحوه ثبتنام بهزودی اطلاعرسانی خواهد شد.
@psychoanalysis_classical
❤9
نقد فروید به طیف سیاسی چپ و مارکسیست
فروید در درس گفتارهای مقدماتی جدید در باب روانکاوی (۱۹۳۳) مینویسد:
در بلشویسم روسی و مارکسیسم عملی هرگونه بررسی انتقادی مارکسیسم غدغن است و هرگونه شبهه ای در مورد درست بودنش جوری مجازات میشود که قبلاً کلیسای کاتولیک ارتداد را مجازات میکرد.
نوشته های مارکس جای انجیل و قرآن را به منزله ی منبع وحی گرفته اند، هرچند که انگار بیش از آن کتابهای مقدس قبلی خالی از تناقضات و ابهام نیستند.اگرچه مارکسیسم عملی، سرسختانه بساط همه ی نظامهای ایده آلیستی و اوهام را جمع کرده است ولی خودش اوهامی ایجاد کرده است که کمتر از اوهام پیشین مشکوک و غیر قابل اثبات نیست.
امیدوار است که طی چند نسل طوری ذات انسان را تغییر دهد که مردم در یک نظم اجتماعی جدید بدون هیچ اختلافی با هم زندگی کنند و وظایف کاری خود را بدون هیچ اجباری انجام دهند. ضمناً آن دسته از موانع بر سر راه رانه را که برای جامعه ضروری است جابجا میکند.و گرایشات پرخاشگرانه ای را که تهدیدی برای تمام جوامع انسانی است به سمت بیرون هدایت میکند و از دشمنی فقرا با اغنيا و آنها که تا پیش از این بی قدرت بوده اند با حاکمان سابق برای خودش پشتیبان پیدا میکند.
مادامی که نظم جدید کامل نیست و از سمت بیرون تهدید میشود شور و شوق فعلی مردم برای دنباله روی از تحریکات بلشویستی به هیچ وجه ضامن برقراری کامل و بی خطر آن در آینده نیست. بلشويسم هم درست مثل دین باید رنج ها و محرومیت های زندگی حال حاضر باورمندانش را با وعده ی آینده ی بهتری جبران کند که در آن دیگر هیچ نیاز برآورده نشده ای وجود نخواهد داشت.
ولی این بهشتی است که قرار است در همین دنیا باشد روی زمین برقرار میشود و درهایش در آینده ی نه چندان دور باز میشود.
ولی نباید فراموش کنیم که یهودیان هم که دین شان چیزی تحت عنوان آخرت ندارد منتظر ظهور منجی روی زمین بودند و مسيحيان قرون وسطی خیلی وقتها معتقد بودند که ملکوت خدا نزدیک است...
ترجمه: علی الوند
درس گفتارهای جدید ۱۹۳۳ (در دست انتشار)
پی نوشت۱ : بلشویسم، ایدئولوژی و جریان سیاسی انقلابی بود که توسط ولادیمیر لنین و جناح اکثریت (به روسی: "بولشویک" یعنی اکثریت) حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه در اوایل قرن بیستم توسعه یافت. این جریان بر پایه مارکسیسم، بر انقلاب پرولتاریایی، تشکیل حزب آوانگارد متمرکز و منظم، و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا تأکید داشت. بلشویکها در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ قدرت را در روسیه به دست گرفتند و پایهگذار اتحاد جماهیر شوروی شدند.
پی نوشت ۲: نقد فروید به جنبههای جزمگرایانه و وعدههای آرمانشهری بلشویسم روسی است، در حالی که او تأثیر اقتصادی مارکسیسم را تا حدی قبول داشت اما آن را ناکامل میدانست (زیرا عوامل روانشناختی مانند پرخاشگری انسانی را نادیده میگیرد).
در واقع فروید روانکاوی را از ایدئولوژیهای بسته مانند بلشویسم یا مذهب متمایز میکرد...
@psychoanalysis_classical
فروید در درس گفتارهای مقدماتی جدید در باب روانکاوی (۱۹۳۳) مینویسد:
در بلشویسم روسی و مارکسیسم عملی هرگونه بررسی انتقادی مارکسیسم غدغن است و هرگونه شبهه ای در مورد درست بودنش جوری مجازات میشود که قبلاً کلیسای کاتولیک ارتداد را مجازات میکرد.
نوشته های مارکس جای انجیل و قرآن را به منزله ی منبع وحی گرفته اند، هرچند که انگار بیش از آن کتابهای مقدس قبلی خالی از تناقضات و ابهام نیستند.اگرچه مارکسیسم عملی، سرسختانه بساط همه ی نظامهای ایده آلیستی و اوهام را جمع کرده است ولی خودش اوهامی ایجاد کرده است که کمتر از اوهام پیشین مشکوک و غیر قابل اثبات نیست.
امیدوار است که طی چند نسل طوری ذات انسان را تغییر دهد که مردم در یک نظم اجتماعی جدید بدون هیچ اختلافی با هم زندگی کنند و وظایف کاری خود را بدون هیچ اجباری انجام دهند. ضمناً آن دسته از موانع بر سر راه رانه را که برای جامعه ضروری است جابجا میکند.و گرایشات پرخاشگرانه ای را که تهدیدی برای تمام جوامع انسانی است به سمت بیرون هدایت میکند و از دشمنی فقرا با اغنيا و آنها که تا پیش از این بی قدرت بوده اند با حاکمان سابق برای خودش پشتیبان پیدا میکند.
مادامی که نظم جدید کامل نیست و از سمت بیرون تهدید میشود شور و شوق فعلی مردم برای دنباله روی از تحریکات بلشویستی به هیچ وجه ضامن برقراری کامل و بی خطر آن در آینده نیست. بلشويسم هم درست مثل دین باید رنج ها و محرومیت های زندگی حال حاضر باورمندانش را با وعده ی آینده ی بهتری جبران کند که در آن دیگر هیچ نیاز برآورده نشده ای وجود نخواهد داشت.
ولی این بهشتی است که قرار است در همین دنیا باشد روی زمین برقرار میشود و درهایش در آینده ی نه چندان دور باز میشود.
ولی نباید فراموش کنیم که یهودیان هم که دین شان چیزی تحت عنوان آخرت ندارد منتظر ظهور منجی روی زمین بودند و مسيحيان قرون وسطی خیلی وقتها معتقد بودند که ملکوت خدا نزدیک است...
ترجمه: علی الوند
درس گفتارهای جدید ۱۹۳۳ (در دست انتشار)
پی نوشت۱ : بلشویسم، ایدئولوژی و جریان سیاسی انقلابی بود که توسط ولادیمیر لنین و جناح اکثریت (به روسی: "بولشویک" یعنی اکثریت) حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه در اوایل قرن بیستم توسعه یافت. این جریان بر پایه مارکسیسم، بر انقلاب پرولتاریایی، تشکیل حزب آوانگارد متمرکز و منظم، و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا تأکید داشت. بلشویکها در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ قدرت را در روسیه به دست گرفتند و پایهگذار اتحاد جماهیر شوروی شدند.
پی نوشت ۲: نقد فروید به جنبههای جزمگرایانه و وعدههای آرمانشهری بلشویسم روسی است، در حالی که او تأثیر اقتصادی مارکسیسم را تا حدی قبول داشت اما آن را ناکامل میدانست (زیرا عوامل روانشناختی مانند پرخاشگری انسانی را نادیده میگیرد).
در واقع فروید روانکاوی را از ایدئولوژیهای بسته مانند بلشویسم یا مذهب متمایز میکرد...
@psychoanalysis_classical
❤6👍2
بیهوده است که چون کسی به پایان خود رسید بخواهد هنوز باشد، در حالیکه دیگر هیچ نیست.
یوهان ولفگانگ فون گوته
@psychoanalysis_classical
یوهان ولفگانگ فون گوته
@psychoanalysis_classical
❤19🕊7👍3👏2
پاتولوژیکردن اعتراض، انکار رنج سوژه است.
اعتراض در این برههی زمانی، تاریخی و جغرافیایی، لحظهای است که سوژه از زیر بار انکار واقع خارج میشود.
پس اعتراضکردن فینفسه مسئلهی بالینی نیست؛
مسئله، ناتوانی در اعتراض است.
پاتولوژیکردن اعتراض، در واقع انکار رنج سوژه است؛ این عملی است که نه تنها معنای اعتراض را تحریف میکند، بلکه تلاش میکند صدای سوژهای را که با رنج واقعی مواجه است، خاموش سازد. اعتراض در این برههی زمانی، تاریخی و جغرافیایی، لحظهای است که سوژه از زیر بار انکار واقعیت بیرون میآید و با درد و بحرانهای جمعی مواجه میشود، و آن را بیان میکند؛ یعنی زمانی که سوژه از سکوت و پذیرش تحمیلی فاصله میگیرد و موقعیت خود را نسبت به نظم موجود بازمییابد. در چنین شرایطی، مخالفت یا اعتراض نشانهی اختلال روانی نیست و نه حتی مسئلهای بالینی، بلکه واکنشی طبیعی و انسانی نسبت به سرکوب، بیعدالتی و بحرانهای اجتماعی و اقتصادی است.
اتفاقا مسئله اصلی ، ناتوانی در اعتراض است؛ یعنی جایی که سوژه به دلیل ترس، انکار یا تحمیل قدرت، از بیان درد خود عاجز میشود و رنجش به درون بازمیگردد و در قالب اضطراب، افسردگی یا سکون روانی ظاهر میشود. بنابراین، پاتولوژیسازی اعتراض، نه تنها از منظر بالینی اشتباه است، بلکه یک خطای اخلاقی و نظری هم هست که سوژه را از ظرفیتهای انسانی و امکان گفتار محروم میکند.
@psychoanalysis_classical
❤16👍6🕊5👏1
🖤قلبم آکنده از درد است و با درد مینویسم که :
سرکوب خونین اعتراضات سراسری دیماه ۱۴۰۴، که به کشتار سیستماتیک و آگاهانه هزاران شهروند بیدفاع انجامید، صرفاً یک «اشتباه محاسباتی» یا «افراط امنیتی» نیست، جنایتی عریان و غیرقابل توجیه علیه بشریت است. این اقدام، که با شلیک مستقیم به بدنهای معترضان ، هرگونه امکان گفتوگو را از میان برد و رسماً اعلام کرد که جان شهروندان در نزد حاکمیت، صفر است.
حکومتی که برای بقای خود، هزاران انسان را در چند شب به رگبار میبندد، دیگر نه یک نظام سیاسی مشروع، که دستگاهی است خودخورنده که برای نفس کشیدن به خون تازه نیاز دارد. هر گلوله شلیکشده نه تنها تن معترضان، بلکه هر توهم «اصلاحپذیری» ساختاری را پاره کرد و حقیقت را عریان ساخت: قدرتی که از صدای مردم هراس دارد، تنها به زبان گلوله و زندان مسلط است.
این قتلعام، قتل زبان، امکان اعتراض و افق آینده بود. وقتی شهروندی را به جرم فریاد رنجش میکشند، پیام صریح است: «حق نداری حتی از دردت سخن بگویی.» هیچ بهانهای ( از «امنیت ملی» تا «جنگ ترکیبی» ) نمیتواند تیراندازی به چشم و قلب جوانان را مشروع سازد. کشوری که تنها با کشتن شهروندانش پابرجاست، شایسته افشای حقیقت تلخ خویش است.
حاکمیت، شهروندان را گروگان گرفته؛ به جای نمایندگی، آنان را سوخت بقای خویش میکند. ادعای «حاکمیت قانون» در برابر قتلعام، مضحک است؛ قانونی که جنایت را پوشش میدهد، خود بخشی از جرم است. هیچکس حق ندارد بر خون قربانیان برچسب «اغتشاشگر» یا «عامل دشمن» بزند و سکوت تحمیل کند. تحریف این واقعیت، مشارکت در جنایت است.
این سرکوب، خط قرمز اخلاقی است؛ نامگذاری نادرست آن، راه را برای شکنجههای گسترده و ناپدیدسازیهای سیستماتیک هموار میکند. آنچه رخ داد، استثنا نیست، بلکه تداوم منطقی نظامی است که سالها بر بدن، زندگی، فکر و احساس مردم حکم رانده. شلیک به مردمی که برای نان، آزادی و کرامت به خیابان آمدند، بدون هیچ نسبیتی، جنایتکارانه است ؛ فارغ از لباس و عنوان عاملان.
این خشم، وجودی است؛ پیامی که به روان جمعی نفوذ کرده و اعتماد، امنیت و امید به زندگی با کرامت را بر باد داده.
هیچ جامعهای بر پایه لگدمال کردن خون پویا نمیشود؛ سرکوب، نفرت و گسست را انباشته میکند. امروز اگر این قتلعام را با روایتهای زیبا بپوشانیم، فردا برای دادخواهی خود واژهای نمانده. این رویداد، ننگ تاریخی است؛ خونی که با اسناد محرمانه و پروپاگاندا پاک نمیشود.
هر گفتوگویی از «اصلاح» یا «آشتی»، اگر از نامگذاری بیرحمانه «قتلعام سیاسی شهروندان» عبور نکند، فریب است. زمان نامیدن حقیقت به نام خویش فرا رسیده: آنچه در دی ۱۴۰۴ رخ داد، جنایت علیه انسانیت بود.
@psychoanalysis_classical
سرکوب خونین اعتراضات سراسری دیماه ۱۴۰۴، که به کشتار سیستماتیک و آگاهانه هزاران شهروند بیدفاع انجامید، صرفاً یک «اشتباه محاسباتی» یا «افراط امنیتی» نیست، جنایتی عریان و غیرقابل توجیه علیه بشریت است. این اقدام، که با شلیک مستقیم به بدنهای معترضان ، هرگونه امکان گفتوگو را از میان برد و رسماً اعلام کرد که جان شهروندان در نزد حاکمیت، صفر است.
حکومتی که برای بقای خود، هزاران انسان را در چند شب به رگبار میبندد، دیگر نه یک نظام سیاسی مشروع، که دستگاهی است خودخورنده که برای نفس کشیدن به خون تازه نیاز دارد. هر گلوله شلیکشده نه تنها تن معترضان، بلکه هر توهم «اصلاحپذیری» ساختاری را پاره کرد و حقیقت را عریان ساخت: قدرتی که از صدای مردم هراس دارد، تنها به زبان گلوله و زندان مسلط است.
این قتلعام، قتل زبان، امکان اعتراض و افق آینده بود. وقتی شهروندی را به جرم فریاد رنجش میکشند، پیام صریح است: «حق نداری حتی از دردت سخن بگویی.» هیچ بهانهای ( از «امنیت ملی» تا «جنگ ترکیبی» ) نمیتواند تیراندازی به چشم و قلب جوانان را مشروع سازد. کشوری که تنها با کشتن شهروندانش پابرجاست، شایسته افشای حقیقت تلخ خویش است.
حاکمیت، شهروندان را گروگان گرفته؛ به جای نمایندگی، آنان را سوخت بقای خویش میکند. ادعای «حاکمیت قانون» در برابر قتلعام، مضحک است؛ قانونی که جنایت را پوشش میدهد، خود بخشی از جرم است. هیچکس حق ندارد بر خون قربانیان برچسب «اغتشاشگر» یا «عامل دشمن» بزند و سکوت تحمیل کند. تحریف این واقعیت، مشارکت در جنایت است.
این سرکوب، خط قرمز اخلاقی است؛ نامگذاری نادرست آن، راه را برای شکنجههای گسترده و ناپدیدسازیهای سیستماتیک هموار میکند. آنچه رخ داد، استثنا نیست، بلکه تداوم منطقی نظامی است که سالها بر بدن، زندگی، فکر و احساس مردم حکم رانده. شلیک به مردمی که برای نان، آزادی و کرامت به خیابان آمدند، بدون هیچ نسبیتی، جنایتکارانه است ؛ فارغ از لباس و عنوان عاملان.
این خشم، وجودی است؛ پیامی که به روان جمعی نفوذ کرده و اعتماد، امنیت و امید به زندگی با کرامت را بر باد داده.
هیچ جامعهای بر پایه لگدمال کردن خون پویا نمیشود؛ سرکوب، نفرت و گسست را انباشته میکند. امروز اگر این قتلعام را با روایتهای زیبا بپوشانیم، فردا برای دادخواهی خود واژهای نمانده. این رویداد، ننگ تاریخی است؛ خونی که با اسناد محرمانه و پروپاگاندا پاک نمیشود.
هر گفتوگویی از «اصلاح» یا «آشتی»، اگر از نامگذاری بیرحمانه «قتلعام سیاسی شهروندان» عبور نکند، فریب است. زمان نامیدن حقیقت به نام خویش فرا رسیده: آنچه در دی ۱۴۰۴ رخ داد، جنایت علیه انسانیت بود.
@psychoanalysis_classical
💔14❤7🕊6
وضعیت کنونی ایران فاجعهبار است و هیچکس نمیتواند انکار کند که خشم، اندوه و بغض مردم - از هر سو - کاملاً موجه و انسانی است. حق کامل دارند که در برابر این حجم از رنج، فریاد بزنند و احساساتشان را بروز دهند.
آنچه برای من نگرانکننده است، الگویی است که در نوشتهها و سخنان افرادی مشاهده میشود که سالها به عنوان الگوهای دانش و دقت (اساتید دانشگاه، مدرسان، درمانگران) شناخته میشدند ، حتی کسانی که دوستشان داریم. کنون بیاناتشان آکنده از بغض و کینه شده، فاقد انسجام منطقی، صرفاً برای تخلیه هیجانی و مطالبه همراهی بیقیدوشرط. گویی هر صدایی که کاملاً همسو نباشد، خیانت تعبیر میشود.
این الگو شبیه به حامیان نظام هست . از هر سو، فرهنگ «یا با ما، یا علیه ما» حاکم شده و فضایی برای پرسشگری یا تأمل باقی نمانده.
چنین روندی مخاطرات جدی دارد:
- جایگزینی منطق با هیجان، چرخه کینه نمادین را به خشونت واقعی تبدیل میکند.
- تقلیل حقیقت از استدلال به تأیید احساسات، تحلیل عمیق را نابود میسازد.
- طرد هر تردید یا تفاوت، نه تنها گفتوگوی سازنده را از بین میبرد، بلکه هرگونه امکان آزادی بیان و دموکراسی واقعی را تهدید میکند؛ زیرا جامعهای که تحمل تفاوت را از دست بدهد، به جای ساختن آیندهای آزاد، خود چرخهای از سرکوب تازه میسازد.
درد مشترک است، ولی اندیشیدن به آن، مسئولیت اخلاقی ماست. همراهی کورکورانه با هر بغضی، ما را از فهم واقعی و ظرفیت تغییر دور میکند. حفظ فضای تأمل، تنها راه حفظ انسانیت و امید به دموکراسی در آشوب است...
هرچند بعید
@psychoanalysis_classical
آنچه برای من نگرانکننده است، الگویی است که در نوشتهها و سخنان افرادی مشاهده میشود که سالها به عنوان الگوهای دانش و دقت (اساتید دانشگاه، مدرسان، درمانگران) شناخته میشدند ، حتی کسانی که دوستشان داریم. کنون بیاناتشان آکنده از بغض و کینه شده، فاقد انسجام منطقی، صرفاً برای تخلیه هیجانی و مطالبه همراهی بیقیدوشرط. گویی هر صدایی که کاملاً همسو نباشد، خیانت تعبیر میشود.
این الگو شبیه به حامیان نظام هست . از هر سو، فرهنگ «یا با ما، یا علیه ما» حاکم شده و فضایی برای پرسشگری یا تأمل باقی نمانده.
چنین روندی مخاطرات جدی دارد:
- جایگزینی منطق با هیجان، چرخه کینه نمادین را به خشونت واقعی تبدیل میکند.
- تقلیل حقیقت از استدلال به تأیید احساسات، تحلیل عمیق را نابود میسازد.
- طرد هر تردید یا تفاوت، نه تنها گفتوگوی سازنده را از بین میبرد، بلکه هرگونه امکان آزادی بیان و دموکراسی واقعی را تهدید میکند؛ زیرا جامعهای که تحمل تفاوت را از دست بدهد، به جای ساختن آیندهای آزاد، خود چرخهای از سرکوب تازه میسازد.
درد مشترک است، ولی اندیشیدن به آن، مسئولیت اخلاقی ماست. همراهی کورکورانه با هر بغضی، ما را از فهم واقعی و ظرفیت تغییر دور میکند. حفظ فضای تأمل، تنها راه حفظ انسانیت و امید به دموکراسی در آشوب است...
هرچند بعید
@psychoanalysis_classical
👍18❤10👎5👏1👌1🕊1