"روانکاوی و آرزومندی"
1.26K subscribers
135 photos
6 videos
143 links
سوسن حاجی‌زاده شاهسوار
روانکاو، نویسنده

👈 این کانال جهت مطالعه‌ی بالینی‌کاران، افرادِ تحتِ روانکاوی و همچنین علاقمندان به موضوعاتِ زبان و اندیشه می‌باشد.

@psychoanalyst_88 👈 وقت‌دهی جهتِ روانکاوی
Download Telegram
‌
‌لکان پنج عامل برای تعریف پارانویا مطرح کرد:
شخصیت، عوامل روان‌زاد، روند، ناسازگاری و توازی
.
نامی از ژرژ پولیتزر نبرد، اما درواقع از اثر او در زمینۀ روانشناسی انضمامی، به‌ویژه نقد مبانی روانشناسی، استفاده کرد که در سال ۱۹۲۸ منتشر شده بود. اما اصطلاح شخصیت را از رَمون فرناندز وام گرفت که به نظرش تحت تأثیر سه چیز قرار داشت: تکامل زندگی‌نامه‌ای یعنی نحوۀ واکنش نشان‌دادن سوژه‌ها به تجربۀ شخصی؛ خودانگاره یعنی نحوۀ به‌آگاهی‌آوردن تصاویری که از خود دارند؛ و تنشِ روابط اجتماعی که یعنی برداشت آن‌ها از چگونگی اثرگذاری‌ خود بر دیگران.
لکان با این تعریف، چنان‌که فروید نیز پیش از او چنین کرده بود، خصوصیتی را معرفی کرد که در سراسر دوران کاری‌اش تکرار شد. در سال ۱۹۳۲ سوژه را صرفاً مجموع بازنمایی‌های آگاه و ناآگاه می‌دانست که به طور دیالکتیکی در روابط فرد با سایر افراد و کلاً جامعه وارد عمل می‌شد. به عبارت دیگر داشت سوژه را در چارچوب پدیدارشناسی روانپزشکی معرفی می‌کرد. شخصیت سازمان خاصی داشت که وجه پدیدارشناسانه را اصلاح می‌کرد.

به نقل از «ژک لکان»


https://t.me/psychoanalysis96
کنش(Act): درنگ میان «بودن» و «شدن»

از منظر ژیژک، «کنش» (Act) صرفاً مترادف با «انجام دادنِ یک کار» نیست. کنش، مداخله‌ای است که از یک موضعِ درست، در نسبت با وضعیت، و در زمانِ مناسب انجام می‌گیرد؛ مداخله‌ای که ساختارِ حاکم بر یک وضعیت را دگرگون می‌کند.
به‌طور خلاصه، مؤلفه‌های یک کنشِ اصیل عبارت‌اند از: موضع، زمانمندی و پیامد.
در این نگاه، «کنش» با «فعالیت» (Activity) مرزبندی دقیق دارد. انسان ممکن است بسیار فعال باشد؛ حرف بزند، اعتراض کند، کمک کند یا تصمیم بگیرد، اما هیچ «کنشی» انجام ندهد. زیرا فعالیتِ صرف، اغلب در خدمت بازتولیدِ همان نظمِ موجود است، در حالی که کنش، گسستی در آن نظم ایجاد می‌کند.

https://t.me/psychoanalysis96
در روانکاوی نیز چنین است، مسئله تنها «دانستن حقیقت» نیست، بلکه «زمانِ مناسب برای مواجهه با حقیقت» است. اگر روانکاو صرفاً معنایِ ترومای بیمار را کشف کند و بلافاصله آن را به او بازگرداند، نه تنها او را واکاوی نکرده، بلکه ممکن است ساختار روانی او را آشفته کند. حقیقتِ روانی، کالایی نیست که بتوان آن را بی‌واسطه تحویل داد. هنرِ روانکاو در این است که بداند بیمار چه زمانی آمادگیِ پذیرشِ آن حقیقت را دارد؛ کنش در اینجا، تنظیمِ دقیقِ زمانِ مواجهه است.
در سیاست نیز همین منطق حاکم است. انجام دادنِ «کار درست» در «زمان غلط»، می‌تواند به فاجعه بینجامد. چه‌بسا کنشی که در ظاهرِ اخلاقی یا انقلابی است، اما به دلیلِ ناآگاهی از زمان‌بندیِ وضعیت یا فقدانِ موضعِ درست، تنها به تقویتِ وضعیتِ موجود کمک کند. ژیژک به‌درستی اشاره می‌کند که حتی «انجام ندادنِ هیچ‌چیز»، گاهی از انجامِ کارِ درست در زمانِ غلط، کنشِ عاقلانه‌تری است.

https://t.me/psychoanalysis96
بنابراین، «کنش» آن لحظه‌ای است که سوژه، صرفاً واکنشی هیجانی یا وظیفه‌مدارانه نشان نمی‌دهد. کنش، مداخله‌ای است که فرد، نسبتِ خود را با وضعیتِ موجود تغییر می‌دهد و از دلِ این تغییر، امکانِ تازه‌ای می‌آفریند.
گاهی کنش یعنی «گفتن»، گاهی یعنی «سکوت»؛ گاهی «مداخله» و گاهی «عقب‌نشینی». اما در هر حال، کنش یعنی انجام دادنِ کارِ درست، از جایگاهِ درست، و در لحظه‌یِ درست. کنش، هنرِ پیوند زدنِ حقیقت به زمان است.

https://t.me/psychoanalysis96
با توجه به مطالب بالا دوستان بسیاری پرسش میکنند و درخواست دارند که سه گزینه زیر را از نظر تفاوت و کارکرد بررسی کنیم.
1. Acting out
2. Passage à l’acte
3. Act

https://t.me/psychoanalysis96
Acting out
وقتی سوژه نمی‌تواند چیزی را بگوید، آن را با عمل به دیگری نشان می‌دهد. فرد هنوز در «صحنه» است و عملش "خطاب به دیگری" انجام می‌شود. فرد یک پیام رمزآلود دارد، حتی میتواند مبهم باشد.

Passage à l’acte
گذار به عمل و خروج از صحنه است. سوژه دیگر نه می‌خواهد چیزی بگوید و نه نشان دهد. رابطه‌اش با دیگری را قطع می‌کند و از صحنه بیرون می‌پرد. نوعی گریز یا سقوط است. برای مثال خودکشی که در روانکاوی لکان عمدتاً در این دسته قرار می‌گیرد.

Act کنش
نه نمایش است، نه فرار. مداخله‌ای است که مختصات وضعیت را تغییر می‌دهد. سوژه پس از کنش دیگر همان سوژهٔ قبلی نیست. صحنهٔ نمادین تغییر میدهد.
https://t.me/psychoanalysis96
فرض کنید فردی در رابطه‌ای سمی، تحت فشار عاطفی شدیدی است:
Acting out (نمایش گذاردن)
شروع می‌کند به رفتارهای عجیب: قهرهای نمایشی، پیام‌های دوپهلو، رفتارهای تحریک‌آمیز. او می‌خواهد به طرف مقابل چیزی را نشان بدهد:
«ببین چقدر درد دارم.»
هنوز به رابطه و نگاه طرف مقابل وابسته است. گاهی تلاش به خودکشی که صرفاً فقط نمایشی برای جلب توجه دیگری باشد انجام می‌دهد.

Passage à l’acte (خروج از صحنه)
ناگهان از رابطه بیرون می‌پرد:گم‌وگور می‌شود، فرار می‌کند، یا حتی به خودکشی واقعی و موفق اقدام می‌کند.
در این حالت:
- دیگر چیزی را نشان نمی‌دهد.
- به کسی پیام نمی‌دهد.
- رابطه را قطع نمی‌کند، خودش را قطع می‌کند. نزد لکان: خودکشی نمونه‌ای است از passage à l’acte.
این عمل نه پیام دارد و نه وضعیت و نظم را تغییر می‌دهد؛ سوژه فقط می‌خواهد از وضعیت غیرقابل‌تحمل خلاص شود. اینجاست که یک بالینی‌کار حرفه‌ای خودکشیِ واقعی و نمایشی را می‌تواند تمیز دهد.

Act (کنش)
فرد نه نمایش درمی‌آورد و نه فرار می‌کند،
بلکه تصمیمی قاطع و آگاهانه می‌گیرد که
منطق رابطه را تغییر می‌دهد:
مثلاً:
- قطع رابطه بدون نمایش و بدون فرار
- بیان مرزهای جدید
- انتخابی که نقش و جایگاه او را دگرگون می‌کند.
بعد از کنش، بازگشت به وضعیت قبلی ممکن نیست. اینجا سوژه «صحنه» را عوض می‌کند، نه اینکه از آن فرار میکند.
https://t.me/psychoanalysis96
اگر کمدی وجود نداشت، تراژدی هم زاده نمی‌شد؛ آن‌ها دوقلوی جدانشدنی هستند که از یک ریشه می‌رویند: «زندگی».
نیکوس کازانتزاکیس در کتاب «چین و ژاپن» به‌زیبایی می‌گوید که تنها آن کس که اندوه زندگی را درک می‌کند، می‌تواند قدرت خنده را دریابد.
خنده‌ی راستین از دلِ رنج عبور کرده است؛ از همان جایی که انسان با شکست‌ها، فقدان‌ها و سنگینیِ بودن روبه‌رو می‌شود.
شاید به همین دلیل است که گاهی عمیق‌ترین خنده‌ها درست پس از تلخ‌ترین لحظه‌ها سر می‌رسند؛ انگار فرد، برای تاب آوردنِ اندوه، راهی جز خندیدن پیدا نمی‌کند.
https://t.me/psychoanalysis96
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
‌بخشی از اپرای طفل و طلسم، اثر نویسنده فرانسوی موریس راول، با اشعار گابریل کولت
اپرای لیون، سال ۱۹۹۹

https://t.me/psychoanalysis96
لکان در ۲۷ ژانویۀ ۱۹۶۰ و در مبحث تصعید به مقاله‌ای از ملانی‌کلاین به نام «بازتاب حالات اضطراب‌آلودِ اطفال در یک اثر هنری و در تکانۀ خلاق» اشاره می‌کند. قسمت اول این مقاله تفسیر اُپرایی به نام طفل و طلسم اثر موریس راول است.

https://t.me/psychoanalysis96
اُپرا دربارۀ پسربچۀ بازیگوشی است که از انجام تکالیف به‌زعم خود احمقانۀ مدرسه سر بازمی‌زند و در عوض میل دارد برای بازی به پارک برود، همۀ کیک‌های خوشمزۀ دنیا را بخورد، دم گربه‌ها را بکشد، پر طوطی‌ها را بکند و در یک کلام حساب عالم و آدم و به‌خصوص مادرش را برسد اما مشق ننوسید. اینجاست که ناگهان مادر وارد می‌شود. پسربچه زبانش را برای مادر بد دراز می‌کند و مادر هم کوتاه نمی‌آید و اعلام می‌کند که به خاطر این نافرمانی چیزی غیر از نان خشک و چای بدون شکر نصیبش نخواهد شد. این تنبیه سخت، خشم طفل را برانگیخته و از او هیولای کوچکی می‌سازد: خانه را به هم می‌ریزد، به سنجابی آسیب می‌زند، دم گربه‌ای را می‌کشد، کاغذ دیواری را چنان پاره و پوره می‌کند که چوپانی که در نقاشی روی دیوار از معشوقش جدا شده نوایی غم‌انگیز سر می‌دهد و از این قبیل ماجراها. ولی اشیاء آسیب‌دیدۀ خانه از پای ننشسته و چون مرده‌ها از نو زنده شده و بازمی‌گردند و مقابله به مثل آغاز می‌شود. صندلی اجازه نمی‌دهد که بچه روی او بنشیند. میز و نیمکت و بقیه اشیاء همگی جیغ می‌زنند که: دور شو ای کوچولوی کثیف! ...کمی بعد پیرمردی هم از زیر جلد یکی از کتاب‌ها بیرون می‌آید که کلاهش شبیه عدد π و لباسش مملو از عدد است. پیرمرد آمده تا تعلیم ریاضیات بدهد. تندوتند، درست و غلط از میلیمتر، سانتیمتر، جدول ضرب و انواع و اقسام کابوس‌های ریاضیاتی می‌گوید ... در این وضعیت سرسام‌آور است که کودک فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد و از خانه بیرون می‌زند. اما اوضاع آن بیرون بدتر است: به جای شیره از تنۀ درخت خون سرازیر است. حیواناتی که طفل قبلاً اذیتشان کرده بود حالا دست در دست هم تهدیدکنان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند ولی حین دعوا بر سر این‌که کدام‌یک اول باید به کودک حمله کنند، سنجاب صدمه می‌بیند و پسرک به جای فرار متأثر شده و درصدد پرستاری از سنجاب برمی‌آید و در همین اثنا آن نام سحرآمیز را بر زبان می‌آورد: مامان!
و به‌این‌ترتیب جهان آرام شده و اُپرا با ذکر کلمۀ مامان به پایان می‌رسد.


https://t.me/psychoanalysis96
از نگاه روانکاوی لکانی، نباید پایان اُپرا را ساده‌لوحانه به شکل «کودک، خوب شد» خواند. کودک صرفاً اخلاقی نشده است. بلکه لحظه‌ای از سوژه‌شدن را تجربه کرده است.
کودک ابتدا در فانتاسمِ سلطهٔ مطلق بر جهان زندگی می‌کند. مادر با منع وارد می‌شود. کودک در واکنش، جهان را تخریب می‌کند. اما اشیاء و حیواناتِ آسیب‌دیده بازمی‌گردند و به او نشان می‌دهند که جهان ابژهٔ خامِ میل او نیست. در نهایت، کودک با رنج دیگری مواجه می‌شود و با گفتن «مامان» دوباره وارد میدان خطاب، پذیرش کستراسیون و حیثِ نمادین می‌شود.
بنابراین از نگاه لکانی، اپرا دربارهٔ تربیت اخلاقی کودک نیست؛ دربارهٔ عبور از توهمِ «منِ همه‌توان» به سوی پذیرش دیگری، فقدان و قانون زبان است.
https://t.me/psychoanalysis96
وفاداری‌های پنهان؛ دلیلِ خاموشِ فروپاشی رابطه‌ها
ایوان بوشورمِنی ناگی روانکاو

https://t.me/psychoanalysis96
آیا تا به حال دقت کرده‌اید که چرا برخی از ما با وجود تلاش زیاد، باز هم در زندگی شخصی یا مشترکمان به بن‌بست می‌خوریم؟ انگار یک «نیروی غیبی» مانع خوشبختی ماست. ایوان بوشورمِنی ناگی به آن وفاداری پنهان می‌گوید و آن چیست؟
این یک تعهدِ ناهشیار است که ما از کودکی با خود حمل می‌کنیم؛ قولی که به والدینمان داده‌ایم تا «شبیه آن‌ها باشیم» یا «رنج‌های آن‌ها را جبران کنیم». این وفاداری به قدری قدرتمند است که ما حتی متوجه وجودش نیستیم!

https://t.me/psychoanalysis96
💫برای مثال آنالیزانی مادری دارد که در تمام طول عمرش، همسرش به او خیانت کرده یا بی‌توجه بوده است. حالا او در زندگی مشترک خودش، با اینکه همسر بسیار خوبی دارد، اما مدام با او می‌جنگد یا سعی می‌کند خودش را قربانی کند.
او ناهشیارانه احساس می‌کند اگر خوشبخت باشد، به مادرش خیانت کرده‌! او دارد رنجِ مادرش را تکرار می‌کند تا به او وفادار بماند.

💫آنالیزان دیگر مردی‌ است که هر چقدر هم همسرش به وی محبت می‌کند، باز هم اولویت اولش خواسته یا سلیقه‌ی مادرش است. او می‌ترسد اگر به همسرش نزدیک شود، جایگاهش نزد مادرش به خطر بیفتد.
این مرد درگیرِ ترس از «طرد شدن توسط مادر» است. او برای اینکه «فرزند خوبی» باقی بماند، در حال «خیانتِ ناهشیار» به همسرش است. این یعنی فروپاشیِ تدریجیِ ازدواج به نفعِ رابطه با مادر.

💫مثال بعدی آنالیزانی که پدرش در کسب‌وکار شکست سختی خورده ولی فرد حالا در کار خودش موفق است، اما درست قبل از اینکه به اوج برسید، ناگهان همه‌چیز را خراب می‌کند.
او ناهشیارانه فکر می‌کند «من حق ندارم موفق‌تر از پدرم باشم». این وفاداریِ ناهشیار، او را به سمتِ شکستِ خودخواسته می‌برد تا با پدرش هم‌تراز شود.
👈چطور این زنجیرها را باز کنیم؟
این آگاهی فرایندی است که تنها در روانکاوی حل‌و‌فصل می‌شود. ایوان ناگی می‌گوید: "ما نباید والدین‌مان را رها یا تنبیه کنیم، بلکه باید از «نقشِ قربانیِ گذشته» در ارتباط با آنها رها شویم."

https://t.me/psychoanalysis96
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز اول تابستانه ☀️

هزاران سال پیش در ایرانِ باستان، مردم در "جشن «آب‌پاشان»" با خنده و آب‌پاشی به استقبال گرما و روشنایی می‌رفتند؛ جشنی ساده امّا پر از زندگی.

بسیاری از بناهای تاریخی ایران (مانند تخت جمشید یا برخی آتشکده‌های چهارتاقی)، معماری به گونه‌ای طراحی شده که در لحظه تحویل خورشید در انقلاب تابستانی، نور خورشید زاویه خاصی با بنا پیدا می‌کند که نشان‌دهنده شروع این فصل بوده است.

https://t.me/psychoanalysis96
کتاب سوگ و مالیخولیا
چاپ دوم در نشرنی منتشر شد.


«سوگ عصیانی است غم‌آلود. ماتمی لبریز از یأس. عزای عزیزان طغیانی است خسته از ستیز با سرنوشت. آدمی در سوگ موجودی است عاصی که شعله‌ی سرکش خود را همواره با آتش پریشانی بارور میسازد و حرکت گیتی را نامعقول و آشفته میپندارد. در چنین دور باطلی است که هر لحظه به نیستی آری میگوید و میپرسد: آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟ اما آنان که به دام مالیخولیا فرو می‌افتند به محرومیت از عافیت اکتفاء نکرده به ورطه ژوئیسانس که عین رنج و الم است، می‌پیوندند.»


https://t.me/psychoanalysis96
«گسست و بازسازی: دیالکتیکِ سوگ و هویت در تجربه‌ی مهاجرت»

آیا می‌توان بدون از دست دادنِ بخشی از هویت، به سرزمینِ جدیدی تعلق داشت؟”
مهاجرت، تنها جابه‌جاییِ مختصات روی نقشه‌های جغرافیایی نیست؛ مهاجرت، یک «سفرِ روانیِ پرخطر» است؛ سفری که در آن، مرزهای جغرافیایی، با مرزهایِ وجودیِ انسان تلاقی می‌کنند.
از دیدگاه سلمان اختر، مهاجرت تجربه‌ای است که با «گسستِ پیوندها» (Severing of Ties) آغاز می‌شود. ما وقتی از خاک خود جدا می‌شویم، در واقع از مجموعه‌ای از «نمادها»، «بوها»، «زبان‌» و «روابط» جدا می‌شویم که تا پیش از آن، ستون‌هایِ نگهدارنده‌یِ هویت ما بودند. این جداشدگی، ساده و گذرا نیست؛ بلکه منجر به یک «سوگِ مزمن» (Chronic Mourning) می‌شود. سوگی که برخلاف سوگ‌های معمولی، پایان مشخصی ندارد، زیرا ما نه فقط با یک «مکان»، بلکه با نسخه‌ای از «خودمان» خداحافظی می‌کنیم.
در این میان، مهاجر با یک «شکافِ درونی» روبرو می‌شود: شکاف میان آن «خودِ آشنایی» که در سرزمینِ مبدأ شکل گرفته بود، و آن «خودِ غریبه‌ای» که در محیطِ جدید، برای بقا و سازگاری، ناچار به بازسازی است. این تضاد، می‌تواند منجر به نوعی «بیگانگی با خود» شود؛ جایی که فرد در هیچ‌کجا، نه در گذشته و نه در حال، احساسِ تعلق نمی‌کند.
اما زیباییِ روانِ انسان، در تواناییِ او برای «بازسازی» نهفته است.
مهاجرت، اگرچه تجربه‌یِ فروپاشی و دوپارگی است، اما در عین حال، برای برخی (افراد محدودی) فرصتی است برای خلقِ یک «هویتِ ثالث»؛ هویتی که از دلِ ویرانه‌هایِ گذشته و چالش‌هایِ زمانِ حال بیرون آمده است. چالشِ اصلی در این مسیر، عبور از مرحله‌یِ سوگ و رسیدن به مرحله‌یِ «ادغامِ‌ دوباره» (Re-integration) است؛ جایی که فرد می‌تواند قطعاتِ شکسته و پراکنده‌یِ خود را در یک کلیتِ جدید و عمیق‌تر بازسازی کند.
مهاجر، کسی است که یاد می‌گیرد چگونه در میانه‌یِ دو جهان، خانه‌ای در درونِ خود بنا کند.

https://t.me/psychoanalysis96
تقویم‌ها دروغ می‌گویند؛ آدمی ساعت‌شمار ندارد.

در روان‌کاوی آموخته‌ایم که زمان، آن خطِ صافی نیست که رویِ کاغذِ تقویم‌ها کشیده‌ایم. در ساحتِ ناهشیار، چیزی به نام «گذشته» وجود ندارد؛ هر چه بوده، همواره «هست». آن زخمِ قدیمی، آن لبخندِ دور، آن لحظه‌یِ تلاقیِ نگاه‌ها... همه در اعماقِ ناهشیارِ ما، هم‌اکنون در حالِ نفس کشیدن‌اند.
روان‌کاوی به ما می‌گوید که ما زندانیِ تاریخ نیستیم؛ ما «معمارِ» خاطراتیم. ما هر لحظه که رشد می‌کنیم، گذشته را با نگاهِ امروزمان بازنویسی می‌کنیم. واقعه‌ای که سال‌ها پیش رخ داده، امروز که «عاشقانه» یا «خردمندانه» به آن می‌نگریم، معنایی دگر می‌یابد.
به همین دلیل است که «بودن» بر «تاریخ» پیشی می‌گیرد.
در ناهشیار، تکرارِ یک حضورِ حقیقی، از هزاران تاریخِ ثبت‌شده در تقویم، اصیل‌تر است. ما در زمانِ تقویم‌ها زندگی نمی‌کنیم؛ ما در «لحظاتِ گشودگی» زندگی می‌کنیم.
همان لحظاتی که زمانِ ساعت می‌ایستد، تقویم‌ها رنگ می‌بازند و در آن، آنِ واحد، ما نه در «زمان»، که در «ابدیتِ بودن» غرق می‌شویم.

بگذارید تاریخ‌ها بگذرند...

https://t.me/psychoanalysis96
زمان، در چنگالِ تروما

در روان‌کاوی، تروما را نه با «شدتِ درد»، بلکه با «نسبتِ آن با زمان» می‌شناسیم.
وقتی زندگیِ عادی در جریان است، زمان، گذشته را به حال و حال را به آینده می‌دوزد. اما تروما، سدِ این جریان است.
تروما یعنی شکستِ زمان.
وقتی آسیبی عمیق رخ می‌دهد، روانِ فرد توانِ «هضم» یا «تاریخ‌گذاری» آن را از دست می‌دهد. نتیجه‌اش این می‌شود که آن واقعه، در طبقه‌بندیِ خاطراتِ «گذشته» قرار نمی‌گیرد؛ بلکه در «زمانِ حالِ» سوژه، رسوب می‌کند.
به همین دلیل است که تروما «گذشته» نیست. کسی که تروما دیده، در مواجهه با محرک‌هایِ شبیه به آن، به گذشته سفر نمی‌کند؛ بلکه گذشته را به «همین حالا» می‌آورد. این، یک (Anachronism) یا «زمان‌پریشی»ِ محض است؛ حضورِ یک شبح در روز روشن.
در تروما، زمان برای فرد در یک «حلقه‌یِ تکرار» می‌افتد. او درگیرِ «زمانِ خطی» نیست، او درگیرِ «زمانِ دایره‌ای» است؛ مدام می‌چرخد و به همان لحظه‌یِ سقوط، به همان لحظه‌یِ آسیب، به همان لحظه‌یِ ترس بازمی‌گردد.
وقتی التیام رخ می‌دهد که خروج از این چرخه‌یِ تکرار اتفاق می‌افتد.
تحلیل شدن، یعنی دادنِ مجوز به آن واقعه برایِ «گذشتن». یعنی فرد بفهمد که آن حادثه، متعلق به «آنجا و آن‌وقت» بود، نه «اینجا و اکنون».
تروما، توقفِ زمان است؛ و مسیر روانکاوی یعنی دوباره به جریان انداختنِ زندگی در بسترِ زمان.

https://t.me/psychoanalysis96
بدن؛ بایگانیِ ناگفتنی‌ها

ایگو استادِ فرار است. ممکن است سرکوب کند، آدرسِ غلط بدهد، یا گفتنی‌ها را پشتِ نقابِ فراموشی پنهان کند. اما بدن، هرگز سکوت نمی‌کند.
در روان‌کاوی، ما با حقیقتی تکان‌دهنده روبرو هستیم: تروما، که نه تنها یک تجربه‌یِ ذهنی نیست؛بلکه یک «حکاکی» بر کالبد است.
وقتی رنجی چنان عمیق است که کلماتِ آدمی در برابرش الکن می‌شوند و فرد توانِ «نمادین‌سازی» و روایت کردنِ آن را ندارد، آن رنج از دایره‌یِ آگاهی بیرون می‌افتد و در لایه‌هایِ عمیقِ ناهشیار پناه می‌گیرد.
بسیاری از دردهایِ بی‌دلیل، تپش‌هایِ ناگهانیِ قلب، انقباض‌هایِ عضلانی، یا بغض‌هایِ مزمن، در واقع «روایتِ بدن» از همان زخمی هستند که فرد، آن را به فراموشی سپرده است. بدن، بایگانیِ وفادارِ تروماست؛ جایی که تروما نه در گذشته، که در اکنونِ فیزیکیِ ما زنده نگه داشته می‌شود.
روان‌کاوی به ما این امکان را می‌دهد که برایِ التیام، باید دوباره «شنیدن» را تجربه کنیم. نه شنیدنِ روایت‌هایِ ظاهری، بلکه شنیدنِ سکوتِ بدن.
یکی از کارهای روانکاوی تبدیل کردنِ این «علائمِ جسمانی» به «کلمه» است. یعنی به بدن فرصت دهیم تا از بارِ سنگینِ خاطراتی که ایگوی فرد توانِ حملش را نداشت، رها شود.
فروید در مقاله مشهور خود «یادآوری، تکرار و حل‌و‌فصل» (۱۹۱۴) جمله‌ی درخشانی دارد که به «روایت بدن» بسیار نزدیک است:
«آنچه فرد نمی‌تواند به خاطر بیاورد، در اعمال و بدن او تکرار می‌شود… او تروما را نه به عنوان یک خاطره، بلکه به عنوان یک کنش یا حس بدنی بازنمایی می‌کند.»

بدنِ ما، تنها کسی است که تمامِ داستانِ ما را از آغاز تا امروز، بی‌کم‌وکاست حفظ کرده است؛ کافی‌ست به زبانِ بی‌صدایِ آن، گوش فرا دهیم.

https://t.me/psychoanalysis96