آگدن در اینجا نقشی فراتر از یک ناظر ایفا میکند؛ او به ظرفِ روانیِ بیمار تبدیل میشود. و تکههای اضطرابِ خام و تجزیهشدهی بیمار را در ذهنِ خویش «میزبانی» میکند. او چیزی را برای بیمار نگه میدارد که بیمار هنوز توانِ نگهداشتنِ آن را ندارد.
این همان لحظهی «ذهنی کردنِ بدن» است: فرایندی که طی آن، تجربهی «فکرنشدنی» و بدوی، در بسترِ یک رابطهی امن و «بودن با دیگری»، به تدریج تلطیف شده و به «تجربهای قابلِ فکر کردن» تبدیل میشود.
روانکاوی در این نگاه، نه کشفِ یک خاطرهی فراموششده، که بازسازیِ یک «تجربهی مشترک» است؛ جایی که تنِ آزرده و ذهنِ گریزان، سرانجام در حضورِ روانکاوِ صبوری که در کنارش نشسته، به آرامش میرسند.
آگدن به ما میآموزد که تحلیل، در بازگرداندنِ گذشته به حافظه نیست؛ بلکه در ساختنِ فضایی برای تحملِ گذشته در زمانِ حال است.
📚 منبع :
Ogden, T. H. (2001). "Re-minding the Body". American Journal of Psychotherapy.
https://t.me/psychoanalysis96
این همان لحظهی «ذهنی کردنِ بدن» است: فرایندی که طی آن، تجربهی «فکرنشدنی» و بدوی، در بسترِ یک رابطهی امن و «بودن با دیگری»، به تدریج تلطیف شده و به «تجربهای قابلِ فکر کردن» تبدیل میشود.
روانکاوی در این نگاه، نه کشفِ یک خاطرهی فراموششده، که بازسازیِ یک «تجربهی مشترک» است؛ جایی که تنِ آزرده و ذهنِ گریزان، سرانجام در حضورِ روانکاوِ صبوری که در کنارش نشسته، به آرامش میرسند.
آگدن به ما میآموزد که تحلیل، در بازگرداندنِ گذشته به حافظه نیست؛ بلکه در ساختنِ فضایی برای تحملِ گذشته در زمانِ حال است.
📚 منبع :
Ogden, T. H. (2001). "Re-minding the Body". American Journal of Psychotherapy.
https://t.me/psychoanalysis96
"روانکاوی و آرزومندی"
در این روزها، درگیرِ واکاویِ یکی از آثارِ متمایزِ ادبیاتِ فرانسه هستم: رمانِ «La Jalousie» حسادت اثرِ مادلین شاپسال. تجربهی خواندنِ این کتاب، نه یک مواجههی ساده، که سفری چالشبرانگیز به هزارتوهایِ ذهنِ راوی است؛ سفری که خواننده را ناگزیر با خود به اعماقِ…
«حسادت رنجی است که به ندرت دربارهاش سخن میگوییم، زیرا از اعتراف به آن شرم داریم.»
مادلین شاپسال اهل فرانسه
از کتاب حسادت (La Jalousie)
https://t.me/psychoanalysis96
مادلین شاپسال اهل فرانسه
از کتاب حسادت (La Jalousie)
https://t.me/psychoanalysis96
🔺 سلامت روان بزرگترین نگرانی جهان است!
🔸 در یک نظرسنجی جهانی، سلامت روان نسبت به سرطان نگرانکنندهتر، تشخیص داده شد.
🔸سلامت روان: ۴۵٪
🔸سرطان: ۳۸٪
🔸استرس: ۳۱٪
🔸چاقی: ۲۶٪
🔸سوءمصرف مواد مخدر: ۲۱٪
🔸دیابت: ۱۹٪
🔸بیماری قلبی: ۱۶٪
🔸سوءمصرف الکل: ۱۶٪
🔸استعمال دخانیات: ۱۲٪
🔸کووید-۱۹: ۱۱٪
🔸زوال عقل: ۹٪
🔸بیماریهای مقاربتی: ۳٪
🔸ابرمیکروبهای بیمارستانی: ۳٪
🔸سایر موارد: ۲٪
منبع: ایپسوس
https://t.me/psychoanalysis96
🔸 در یک نظرسنجی جهانی، سلامت روان نسبت به سرطان نگرانکنندهتر، تشخیص داده شد.
🔸سلامت روان: ۴۵٪
🔸سرطان: ۳۸٪
🔸استرس: ۳۱٪
🔸چاقی: ۲۶٪
🔸سوءمصرف مواد مخدر: ۲۱٪
🔸دیابت: ۱۹٪
🔸بیماری قلبی: ۱۶٪
🔸سوءمصرف الکل: ۱۶٪
🔸استعمال دخانیات: ۱۲٪
🔸کووید-۱۹: ۱۱٪
🔸زوال عقل: ۹٪
🔸بیماریهای مقاربتی: ۳٪
🔸ابرمیکروبهای بیمارستانی: ۳٪
🔸سایر موارد: ۲٪
منبع: ایپسوس
https://t.me/psychoanalysis96
مسیحِ هولباین؛ تصویرِ عریانِ مالیخولیا
در میان تمامی آثار تاریخ هنر، کمتر تصویری به اندازهی تابلوی «پیکر مسیح در مقبره» اثر هانس هولباین، خیرهکننده و هولناک است. ژولیا کریستوا در فصل چهارم بنام ضیافتِ مرگ از کتاب «خورشید سیاه»، این نقاشی را نه فقط یک اثر هنری، بلکه آینهای تمامنما از تجربهی «مالیخولیا» میداند؛ تجربهای که در آن زبان از کار میافتد و معنا فرومیریزد.
هانس هولباین، استاد بزرگ رنسانس شمالی، نقاشی است که با نگاهی وسواسگونه به جزئیات، واقعیتِ عریانِ مرگ و نیستی میپردازد. او با نگاهی بیرحمانه، مسیح را نه در قامت قدیسی رهاییبخش و عروجکرده، بلکه به صورت جسدی کبود، تکهتکه و در حال فساد به تصویر کشیده که در تابوتی تنگ و باریک محبوس شده است. این تصویرِ عریان، دقیقترین استعاره برای وضعیت افسردگی است. فرد مالیخولیایی نیز درست مانند بینندهی این تابلو، با «مرگ معنا» روبرو میشود. برای او، جهانی که تا دیروز سرشار از رنگ و هدف بود، اکنون به جسدی بیجان بدل شده و او در خلائی سهمگین، با حقیقتی روبرو گشته که کلمات از توصیفش ناتواناند.
https://t.me/psychoanalysis96
در میان تمامی آثار تاریخ هنر، کمتر تصویری به اندازهی تابلوی «پیکر مسیح در مقبره» اثر هانس هولباین، خیرهکننده و هولناک است. ژولیا کریستوا در فصل چهارم بنام ضیافتِ مرگ از کتاب «خورشید سیاه»، این نقاشی را نه فقط یک اثر هنری، بلکه آینهای تمامنما از تجربهی «مالیخولیا» میداند؛ تجربهای که در آن زبان از کار میافتد و معنا فرومیریزد.
هانس هولباین، استاد بزرگ رنسانس شمالی، نقاشی است که با نگاهی وسواسگونه به جزئیات، واقعیتِ عریانِ مرگ و نیستی میپردازد. او با نگاهی بیرحمانه، مسیح را نه در قامت قدیسی رهاییبخش و عروجکرده، بلکه به صورت جسدی کبود، تکهتکه و در حال فساد به تصویر کشیده که در تابوتی تنگ و باریک محبوس شده است. این تصویرِ عریان، دقیقترین استعاره برای وضعیت افسردگی است. فرد مالیخولیایی نیز درست مانند بینندهی این تابلو، با «مرگ معنا» روبرو میشود. برای او، جهانی که تا دیروز سرشار از رنگ و هدف بود، اکنون به جسدی بیجان بدل شده و او در خلائی سهمگین، با حقیقتی روبرو گشته که کلمات از توصیفش ناتواناند.
https://t.me/psychoanalysis96
ما انسانها معمولاً با توسل به زبان، روابط و مشغلههای روزمره، بر تاریکیهای وجودمان سرپوش میگذاریم و اجازه نمیدهیم آن حفرهی عمیقِ نیستی ما را ببلعد. اما فرد مالیخولیا کسی است که این سرپوش برایش کنار رفته و حقیقت عریانِ هستی را دیده است. او دیگر نمیتواند به بازیِ «معمولی» زندگی بازگردد، زیرا او چیزی را نظاره کرده که دیگران از دیدنش اجتناب میکنند.
https://t.me/psychoanalysis96
https://t.me/psychoanalysis96
در این میان، کریستوا راهی برای نجات پیشنهاد میدهد و آن هنر است.
هولباین با ترسیم این صحنهی هولناک، دست به کاری شجاعانه زده است؛ او مرگ و نیستی را که در درون انسان افسرده حالتی سیال و ویرانگر دارند، به بند کشیده و در چارچوب یک قاب محصور کرده است. هنر در نگاه کریستوا، بخیهای بر زخم هستی است. هنر درد را از بین نمیبرد، اما به آن «فرم» میدهد. وقتی ما غم یا پوچی خود را به کلام یا تصویری هنری بدل میکنیم، دیگر قربانیِ آن نیستیم، بلکه آن را به ابژهای بیرونی تبدیل کردهایم که میتوانیم به آن بنگریم.
کریستوا میگوید تماشای مسیح هولباین، تمرینِ رنج است؛ رنجی که با «دیدن» همراه میشود و به ما میگوید حتی در تاریکترین لحظات، میتوان زیباییِ غمانگیزی در بازنماییِ این مرگ یافت.
کریستوا در این کتاب تلاش میکند تا بگوید انسانِ افسرده، وقتی که با «خورشیدِ سیاه»ِ درونش مواجه میشود، هنوز یک راه برای بازگشت به زندگی دارد و آن چیزی نیست جز؛ هنر و سخن گفتن.
درنهایت راهِ رهایی از خورشید سیاه، نه فرار از تاریکی، که تبدیل آن به فرمی است که بتوان با آن زیست.
📚منبع:
Kristeva, Julia. Soleil noir : Dépression et mélancolie. Paris : Gallimard, 1987.
https://t.me/psychoanalysis96
هولباین با ترسیم این صحنهی هولناک، دست به کاری شجاعانه زده است؛ او مرگ و نیستی را که در درون انسان افسرده حالتی سیال و ویرانگر دارند، به بند کشیده و در چارچوب یک قاب محصور کرده است. هنر در نگاه کریستوا، بخیهای بر زخم هستی است. هنر درد را از بین نمیبرد، اما به آن «فرم» میدهد. وقتی ما غم یا پوچی خود را به کلام یا تصویری هنری بدل میکنیم، دیگر قربانیِ آن نیستیم، بلکه آن را به ابژهای بیرونی تبدیل کردهایم که میتوانیم به آن بنگریم.
کریستوا میگوید تماشای مسیح هولباین، تمرینِ رنج است؛ رنجی که با «دیدن» همراه میشود و به ما میگوید حتی در تاریکترین لحظات، میتوان زیباییِ غمانگیزی در بازنماییِ این مرگ یافت.
کریستوا در این کتاب تلاش میکند تا بگوید انسانِ افسرده، وقتی که با «خورشیدِ سیاه»ِ درونش مواجه میشود، هنوز یک راه برای بازگشت به زندگی دارد و آن چیزی نیست جز؛ هنر و سخن گفتن.
درنهایت راهِ رهایی از خورشید سیاه، نه فرار از تاریکی، که تبدیل آن به فرمی است که بتوان با آن زیست.
📚منبع:
Kristeva, Julia. Soleil noir : Dépression et mélancolie. Paris : Gallimard, 1987.
https://t.me/psychoanalysis96
تا که جان داری بلای جان تست
جان بده در درد کاین درمان تست
بخش بیستم، حکایت چهارمِ مصیبتنامهی عطار نیشابوری.
https://t.me/psychoanalysis96
جان بده در درد کاین درمان تست
بخش بیستم، حکایت چهارمِ مصیبتنامهی عطار نیشابوری.
https://t.me/psychoanalysis96
آیا فهمیدن رنج کافی است؟
گاهی آنچه ما را در رنج نگه میدارد، خودِ رنج نیست؛ تلاشیست که برای فهمیدنِ آن میکنیم.
عطار در "مصیبتنامه" به نکتهای ظریفی میرسد:
سالکی که معنای مصیبت را یافته، هنوز در مصیبت است؛ و آنکه از مصیبت عبور کرده، دیگر نه معنای آن را میجوید و نه خودِ آن را.
در زبان عطار، مصیبت فقط رنج نیست؛ سالک را به جستوجوی معنا میاندازد. اما نکته همینجاست:
حتی اصرارِ یافتن معنای مصیبت میتواند شکلی از ماندن در آن باشد.
اینجاست که سخن عطار میتواند ما را به یک پرسش روانکاوانه نزدیک کند:
آیا فهمیدن رنج، لزوماً به معنای تغییر رابطهی ما با آن است؟
گاهاً ما انسانها رنج را به یک مسئله تبدیل میکنیم مثلاً:
چرا این اتفاق برای من افتاد؟
چرا این الگو مدام تکرار میشود؟
این درد چه معنایی دارد؟
اگرچه پرسش میتواند راهی به سوی فهم باشد؛ اما گاهی "فهمیدن" جای "رهایی و گذشتن" را میگیرد.
https://t.me/psychoanalysis96
گاهی آنچه ما را در رنج نگه میدارد، خودِ رنج نیست؛ تلاشیست که برای فهمیدنِ آن میکنیم.
عطار در "مصیبتنامه" به نکتهای ظریفی میرسد:
سالکی که معنای مصیبت را یافته، هنوز در مصیبت است؛ و آنکه از مصیبت عبور کرده، دیگر نه معنای آن را میجوید و نه خودِ آن را.
در زبان عطار، مصیبت فقط رنج نیست؛ سالک را به جستوجوی معنا میاندازد. اما نکته همینجاست:
حتی اصرارِ یافتن معنای مصیبت میتواند شکلی از ماندن در آن باشد.
اینجاست که سخن عطار میتواند ما را به یک پرسش روانکاوانه نزدیک کند:
آیا فهمیدن رنج، لزوماً به معنای تغییر رابطهی ما با آن است؟
گاهاً ما انسانها رنج را به یک مسئله تبدیل میکنیم مثلاً:
چرا این اتفاق برای من افتاد؟
چرا این الگو مدام تکرار میشود؟
این درد چه معنایی دارد؟
اگرچه پرسش میتواند راهی به سوی فهم باشد؛ اما گاهی "فهمیدن" جای "رهایی و گذشتن" را میگیرد.
https://t.me/psychoanalysis96
در روانکاوی، دانستنِ علت یک تکرار الزاماً به معنای پایان آن نیست. ممکن است بدانیم چرا میترسیم یا چرا انتخابی خاص را تکرار میکنیم؛ و با این حال، همچنان همان مسیر را برویم.
پس شاید پرسش فقط این نباشد: که «رنجِ من چه معنایی دارد؟» بلکه: «من در این رنج چه چیزی را تکرار میکنم؟» مهم باشد.
عطار میگوید آنکه از مصیبت عبور کرده، دیگر در پی معنای آن نیست.
شاید جایی در مسیر روانکاوی، پرسش از «معنای رنج» باید جای خود را به فرایندی عمیقتر بدهد:
من، در برابر این رنج، چه کسی شدهام؟
https://t.me/psychoanalysis96
پس شاید پرسش فقط این نباشد: که «رنجِ من چه معنایی دارد؟» بلکه: «من در این رنج چه چیزی را تکرار میکنم؟» مهم باشد.
عطار میگوید آنکه از مصیبت عبور کرده، دیگر در پی معنای آن نیست.
شاید جایی در مسیر روانکاوی، پرسش از «معنای رنج» باید جای خود را به فرایندی عمیقتر بدهد:
من، در برابر این رنج، چه کسی شدهام؟
https://t.me/psychoanalysis96
در فرایند روانکاوی، فراتر از واکاویِ نوروزها و آسیبهای ساختاری گذشته، هدف اصلی، گشودنِ فضایی است برای "شدن"؛ فضایی که در آن سوژه، فارغ از حافظه و تمنایِ روانکاو، مجالی مییابد تا حقیقتی از خویشتن را متولد کند که پیشتر هرگز وجود نداشته است.
هدف روانکاوی این نیست که بیمار دربارهی گذشتهاش یا حتی روزمرگیش حرف بزند و درمان شود، بلکه هدف این است که بیمار در جلسات "به خودش تبدیل شود".
https://t.me/psychoanalysis96
هدف روانکاوی این نیست که بیمار دربارهی گذشتهاش یا حتی روزمرگیش حرف بزند و درمان شود، بلکه هدف این است که بیمار در جلسات "به خودش تبدیل شود".
https://t.me/psychoanalysis96
پارادوکسِ «ملحدِ مدرن»
ببینید، این یک توهمِ بزرگ است که فکر کنید با کنار گذاشتنِ دین، آزاد شدهاید. ملحدِ مدرنِ امروزی فکر میکند چون دیگر به خدا باور ندارد، پس قید و بندها را شکسته است. اما اشتباهِ او اینجاست: او در ناهشیارش، متدینتر از هر مؤمنی است!
در دنیای مدرن، دیگر خبری از آن «مؤمنِ ریاکار» نیست که در خفا گناه میکرد. ما حالا با تیپِ جدیدی طرفیم: «لذتجویِ بیخیال»؛ کسی که مدام در حالِ جستجوی خوشی و سعادت است. اما نکتهی طنزِ تلخ اینجاست: او اصلاً نمیتواند لذت ببرد! چرا؟ چون «فرامن» او، حالا که خدا از صحنه حذف شده، وحشیتر و بیرحمتر از قبل عمل میکند.
وقتی خدا را حذف میکنید، قانونِ او از بین نمیرود؛ بلکه به «درونِ» شما کوچ میکند. برای همین است که ملحدِ مدرن، «ممنوعیت» را واپس میزند. او نمیتواند بدونِ احساسِ گناهِ پنهان، از چیزی لذت ببرد؛ چون در ناهشیارش، هنوز همان «قانونِ بزرگ» حضور دارد و در خوشیهایش خرابکاری میکند.
اسلاوی ژیژک
https://t.me/psychoanalysis96
ببینید، این یک توهمِ بزرگ است که فکر کنید با کنار گذاشتنِ دین، آزاد شدهاید. ملحدِ مدرنِ امروزی فکر میکند چون دیگر به خدا باور ندارد، پس قید و بندها را شکسته است. اما اشتباهِ او اینجاست: او در ناهشیارش، متدینتر از هر مؤمنی است!
در دنیای مدرن، دیگر خبری از آن «مؤمنِ ریاکار» نیست که در خفا گناه میکرد. ما حالا با تیپِ جدیدی طرفیم: «لذتجویِ بیخیال»؛ کسی که مدام در حالِ جستجوی خوشی و سعادت است. اما نکتهی طنزِ تلخ اینجاست: او اصلاً نمیتواند لذت ببرد! چرا؟ چون «فرامن» او، حالا که خدا از صحنه حذف شده، وحشیتر و بیرحمتر از قبل عمل میکند.
وقتی خدا را حذف میکنید، قانونِ او از بین نمیرود؛ بلکه به «درونِ» شما کوچ میکند. برای همین است که ملحدِ مدرن، «ممنوعیت» را واپس میزند. او نمیتواند بدونِ احساسِ گناهِ پنهان، از چیزی لذت ببرد؛ چون در ناهشیارش، هنوز همان «قانونِ بزرگ» حضور دارد و در خوشیهایش خرابکاری میکند.
اسلاوی ژیژک
https://t.me/psychoanalysis96
👆در ادامهی بحثِ «ملحدِ مدرنی که ناهشیارش هنوز به خدا باور دارد»، بیایید به یکی از درخشانترین مفاهیمِ فروید در مقالهی ۱۹۲۵ او به نام «نفی» (Negation/Verneinung) نگاه کنیم.
وقتی بیماری در اتاق روانکاوی میگوید: «نمیخواهم با این حرفم بگویم که از مادرم متنفرم»، فروید بلافاصله میفهمد: «پس او از مادرش متنفر است!»
اما نکته اینجاست: بیمار دروغ نمیگوید. او واقعاً فکر میکند که «نمیخواهد بگوید». این «نفی»، روشِ هوشمندانهی ذهن است برای اینکه حقیقتِ ناهشیار را واردِ «آگاهی» کند، اما همزمان آن را به عنوانِ «حقیقت» نپذیرد.
حالا این چه ربطی به آن ملحدِ مدرن دارد؟
وقتی ملحدِ مدرنِ امروزی با غرور میگوید: «من به خدا اعتقادی ندارم»، او دقیقاً در حالِ استفاده از مکانیزمِ «نفیِ فرویدی» است. او حقیقتِ ناهشیارش را (که همان باور به قانونِ بزرگ یا «خدا» است) بیرون میریزد، اما آن را با پیشوندِ «من به ... اعتقادی ندارم» بستهبندی میکند تا بتواند با آن کنار بیاید.
https://t.me/psychoanalysis96
وقتی بیماری در اتاق روانکاوی میگوید: «نمیخواهم با این حرفم بگویم که از مادرم متنفرم»، فروید بلافاصله میفهمد: «پس او از مادرش متنفر است!»
اما نکته اینجاست: بیمار دروغ نمیگوید. او واقعاً فکر میکند که «نمیخواهد بگوید». این «نفی»، روشِ هوشمندانهی ذهن است برای اینکه حقیقتِ ناهشیار را واردِ «آگاهی» کند، اما همزمان آن را به عنوانِ «حقیقت» نپذیرد.
حالا این چه ربطی به آن ملحدِ مدرن دارد؟
وقتی ملحدِ مدرنِ امروزی با غرور میگوید: «من به خدا اعتقادی ندارم»، او دقیقاً در حالِ استفاده از مکانیزمِ «نفیِ فرویدی» است. او حقیقتِ ناهشیارش را (که همان باور به قانونِ بزرگ یا «خدا» است) بیرون میریزد، اما آن را با پیشوندِ «من به ... اعتقادی ندارم» بستهبندی میکند تا بتواند با آن کنار بیاید.
https://t.me/psychoanalysis96
پاییز، همیشه با سایهی فقدان آغاز میشود؛ با زخمی که طبیعت بر زمان میزند و تکرارش میکند همچون ریزشِ برگها و عریانیِ شاخهها.
و انسان در ارتباط با پاییز تنها سوژهای است که خودش را در "آینهی زوال" تماشا میکند و خود را برایِ "زیستن" بازمییابد.
بیایید اندکی به این آوای پاییزی گوش بسپاریم؛ نه برای فرار به سویِ «حالِ خوب»، که برای تابآوردنِ این فضای سنگین؛ تا شاید بتوانیم در بطنِ این تکرار، زندگی را عمیقتر نفس بکشیم.
پاییزتان، سرشار از مواجهه با حقیقتِ خویش.
🍂🍁
https://t.me/psychoanalysis96
و انسان در ارتباط با پاییز تنها سوژهای است که خودش را در "آینهی زوال" تماشا میکند و خود را برایِ "زیستن" بازمییابد.
بیایید اندکی به این آوای پاییزی گوش بسپاریم؛ نه برای فرار به سویِ «حالِ خوب»، که برای تابآوردنِ این فضای سنگین؛ تا شاید بتوانیم در بطنِ این تکرار، زندگی را عمیقتر نفس بکشیم.
پاییزتان، سرشار از مواجهه با حقیقتِ خویش.
🍂🍁
https://t.me/psychoanalysis96
"روایتی کوتاه از روانکاویِ کودکی که میخواست در آب حل شود"
در روانکاویِ وینیکات، جلساتِ بازی بیش از آنکه محلی برای تحلیلِ نمادها باشد، بستری برای «بودن» است. او کودکی را روایت میکند که در اتاقِ درمان، مجذوبِ لیوانی از آب شده بود. کودک مدام اسباببازیها را در لیوان میانداخت و تماشا میکرد که چطور در آب فرو میروند. این رفتاری نبود که بتوان آن را به سادگی به عقدههای ادیپی یا ترومای خاصی تقلیل داد؛ کودک درگیرِ «بقا» بود. او سعی داشت تجربهی «من» بودن را در میانهٔ طوفانی از اضطرابِ بدوی، جایی بیرون از خودش پیدا کند.
وینیکات در آن لحظه به جایِ آنکه مداخله کند یا بپرسد «چرا این کار را میکنی؟» یا به دنبالِ معنایی نهفته در آب بگردد، تنها شاهدِ این تکرارِ وسواسگونه بود. او میدانست که اگر بخواهد با کلماتِ خود، این بازی را تفسیر کند، در واقع «فضا و مرزهای روانی» کودک را شکسته است. او اجازه داد کودک در این تجربهی بدنی و حسیِ ساده، خودش را بازسازی کند. آن لیوانِ آب برای کودک، نه یک اسباببازی، که اولین «محیطِ امن» بود؛ جایی که کودک میتوانست اضطرابِ فروپاشیِ درونیاش را به دنیای بیرون منتقل کند و ببیند که این دنیایِ بیرون (تحلیلگر)، بدونِ فروپاشی، آن اضطراب را در خودش جای میدهد.
https://t.me/psychoanalysis96
در روانکاویِ وینیکات، جلساتِ بازی بیش از آنکه محلی برای تحلیلِ نمادها باشد، بستری برای «بودن» است. او کودکی را روایت میکند که در اتاقِ درمان، مجذوبِ لیوانی از آب شده بود. کودک مدام اسباببازیها را در لیوان میانداخت و تماشا میکرد که چطور در آب فرو میروند. این رفتاری نبود که بتوان آن را به سادگی به عقدههای ادیپی یا ترومای خاصی تقلیل داد؛ کودک درگیرِ «بقا» بود. او سعی داشت تجربهی «من» بودن را در میانهٔ طوفانی از اضطرابِ بدوی، جایی بیرون از خودش پیدا کند.
وینیکات در آن لحظه به جایِ آنکه مداخله کند یا بپرسد «چرا این کار را میکنی؟» یا به دنبالِ معنایی نهفته در آب بگردد، تنها شاهدِ این تکرارِ وسواسگونه بود. او میدانست که اگر بخواهد با کلماتِ خود، این بازی را تفسیر کند، در واقع «فضا و مرزهای روانی» کودک را شکسته است. او اجازه داد کودک در این تجربهی بدنی و حسیِ ساده، خودش را بازسازی کند. آن لیوانِ آب برای کودک، نه یک اسباببازی، که اولین «محیطِ امن» بود؛ جایی که کودک میتوانست اضطرابِ فروپاشیِ درونیاش را به دنیای بیرون منتقل کند و ببیند که این دنیایِ بیرون (تحلیلگر)، بدونِ فروپاشی، آن اضطراب را در خودش جای میدهد.
https://t.me/psychoanalysis96
این همان لحظهای است که وینیکات آن را «فضای انتقالی» مینامد. او به ما نشان میدهد که بازسازی روانی در تحلیل، لزوماً با «فهمیدن» رخ نمیدهد، بلکه با «تحمل کردن» آغاز میشود. زمانی که روانکاو، در کنارِ کودکِ مشوش، سکوت اختیار میکند و اجازه میدهد که تجربهی خامِ او به تدریج در حضورِ دیگریِ مهربان( فردی که آسیب نمیزند)، شکل بگیرد، در واقع در حالِ فراهم کردنِ یک «محیطِ تسهیلگر» است. درسِ بزرگِ این کیس برای ما این است که گاهی، «حضورِ بیپاسخ» بزرگترین پاسخ است؛ چرا که به بیمار اجازه میدهد بفهمد که میتواند در حضورِ دیگری، بدون آنکه متلاشی شود، «باشد». این، دقیقترین تعریفِ کارِ روانکاوی در مکتبِ وینیکات است: نه تفسیرِ رنج، بلکه تبدیل شدن به ظرفی برای نگهداریِ آن.
کودک میخواست بداند:
آیا اگر من بخشی از واقعیت را (اسباببازی) در این محیط (آب) رها کنم، آیا محیطِ من (روانکاو/محیط) توانِ دربرگرفتنِ من را دارد؟
آیا این قطعاتِ پراکنده، در جایی امن حل و جذب میشوند یا از هم میپاشند؟
https://t.me/psychoanalysis96
کودک میخواست بداند:
آیا اگر من بخشی از واقعیت را (اسباببازی) در این محیط (آب) رها کنم، آیا محیطِ من (روانکاو/محیط) توانِ دربرگرفتنِ من را دارد؟
آیا این قطعاتِ پراکنده، در جایی امن حل و جذب میشوند یا از هم میپاشند؟
https://t.me/psychoanalysis96
روان آدمی از جایی آغاز میشود که هنوز کلمهای برای گفتن ندارد؛ در نخستین رابطهها، در نخستین ترسها، در نخستین تجربهی دیدهشدن و دوستداشتهشدن.
حتی آنچه بعدها "من" مینامیم، یکباره ساخته نمیشود؛ ذرهذره، در رابطه با جهان و آدمهایی که نخستین آینههای ما هستند، شکل میگیرد.
از طرفی شاید در کنار همین رابطهها و آینهها، رشد روانی بیش از آنکه تبدیلشدن به کسی دیگر باشد، بازگشت تدریجی به چیزی باشد که از ابتدا در اعماق وجودمان امکانِ بودنش را داشتهایم.
جیمز آستور روانکاو بریتانیایی
https://t.me/psychoanalysis96
حتی آنچه بعدها "من" مینامیم، یکباره ساخته نمیشود؛ ذرهذره، در رابطه با جهان و آدمهایی که نخستین آینههای ما هستند، شکل میگیرد.
از طرفی شاید در کنار همین رابطهها و آینهها، رشد روانی بیش از آنکه تبدیلشدن به کسی دیگر باشد، بازگشت تدریجی به چیزی باشد که از ابتدا در اعماق وجودمان امکانِ بودنش را داشتهایم.
جیمز آستور روانکاو بریتانیایی
https://t.me/psychoanalysis96
ژاک لکان همواره به عنوان یکی از پیچیدهترین نظریهپردازان تاریخ روانکاوی شناخته میشود، اما در پسِ این مفاهیم انتزاعی، بالینگری بدیع و وفادار به ریشههای فرویدی نهفته است.
این کتاب پرده از راز اتاق درمان لکانی برمیدارد و شکاف همیشگی میان نظریههای غامض و کاربست بالینی را از میان میبرد. دنی نوبوس روانکاو و نویسنده کتابِ "ژاک لکان و کاربست روانکاوی فرویدی" با واکاویِ دقیقِ مفاهیمی چون «هدایت درمان»، «مداخلههای روانکاو» و «مواجهه با سوژه»، نشان میدهد که چگونه آموزههای لکان نه یک انحراف، بلکه رادیکالترین و اصیلترین بازگشت به تکنیکهای فروید است.
📚نویسنده: دنی نوبوس (Dany Nobus)
📖مترجم: محمدرضا میرشاهعلی
نشر: مهربان
https://t.me/psychoanalysis96
این کتاب پرده از راز اتاق درمان لکانی برمیدارد و شکاف همیشگی میان نظریههای غامض و کاربست بالینی را از میان میبرد. دنی نوبوس روانکاو و نویسنده کتابِ "ژاک لکان و کاربست روانکاوی فرویدی" با واکاویِ دقیقِ مفاهیمی چون «هدایت درمان»، «مداخلههای روانکاو» و «مواجهه با سوژه»، نشان میدهد که چگونه آموزههای لکان نه یک انحراف، بلکه رادیکالترین و اصیلترین بازگشت به تکنیکهای فروید است.
📚نویسنده: دنی نوبوس (Dany Nobus)
📖مترجم: محمدرضا میرشاهعلی
نشر: مهربان
https://t.me/psychoanalysis96
عبور از توهمِ سلامت روان
بزرگترین فریبِ زمانهی ما، تعریفِ "سلامتِ روان" به عنوانِ رسیدن به تعادل، آرامش یا "خویشتنِ یکپارچه" است. ما در اتاقهای رواندرمانی، بهجای آنکه به دنبالِ "حقیقت" باشیم، اغلب به دنبالِ "سازگاری" هستیم؛ یعنی تلاش برایِ آنکه بتوانیم در ساختارِ معیوبِ جامعه، دوباره "کارکرد" پیدا کنیم.
اما سلامتِ روانی نسبی، نه در "خوب بودن"، که در "شجاعتِ ناتمام بودن" است. به قولِ آدام فیلیپس، اگر شما به دنبالِ یک "منِ" کامل و بینقص هستید، در حالِ فرار از زندگی هستید. انسانِ نسبتاً سالم، آن کسی نیست که قطعاتِ درونیاش را بههم چسبانده تا تصویری زیبا از خود بسازد؛ بلکه کسی است که شجاعتِ زیستن در میانِ تکهتکهها، تضادها و سایههایش را داشته باشد.
ما باید بیاموزیم که "گورستانِ زندگیهایِ نزیستهمان" را بپذیریم. هر کدام از ما حاملِ هزاران "منِ دیگر" هستیم که هرگز فرصتِ بودن نیافتند. سلامتِ روان، نه دفن کردنِ این حسرتها، که همنشینیِ آگاهانه با آنهاست. رنجِ ما انسانها بیماری نیست.
درنهایت روزِ سلامتِ روان، روزِ "درمان" نیست؛ روزِ "بیدار شدن" از خوابِ سنگینِ "بهنجار بودن" است. بیایید دست از تلاش برایِ "بهتر شدن" برداریم و در جستجویِ "واقعیتر شدن" باشیم؛ حتی اگر این واقعیت، دردناک، تکهتکه و مبهوتکننده باشد.
https://t.me/psychoanalysis96
بزرگترین فریبِ زمانهی ما، تعریفِ "سلامتِ روان" به عنوانِ رسیدن به تعادل، آرامش یا "خویشتنِ یکپارچه" است. ما در اتاقهای رواندرمانی، بهجای آنکه به دنبالِ "حقیقت" باشیم، اغلب به دنبالِ "سازگاری" هستیم؛ یعنی تلاش برایِ آنکه بتوانیم در ساختارِ معیوبِ جامعه، دوباره "کارکرد" پیدا کنیم.
اما سلامتِ روانی نسبی، نه در "خوب بودن"، که در "شجاعتِ ناتمام بودن" است. به قولِ آدام فیلیپس، اگر شما به دنبالِ یک "منِ" کامل و بینقص هستید، در حالِ فرار از زندگی هستید. انسانِ نسبتاً سالم، آن کسی نیست که قطعاتِ درونیاش را بههم چسبانده تا تصویری زیبا از خود بسازد؛ بلکه کسی است که شجاعتِ زیستن در میانِ تکهتکهها، تضادها و سایههایش را داشته باشد.
ما باید بیاموزیم که "گورستانِ زندگیهایِ نزیستهمان" را بپذیریم. هر کدام از ما حاملِ هزاران "منِ دیگر" هستیم که هرگز فرصتِ بودن نیافتند. سلامتِ روان، نه دفن کردنِ این حسرتها، که همنشینیِ آگاهانه با آنهاست. رنجِ ما انسانها بیماری نیست.
درنهایت روزِ سلامتِ روان، روزِ "درمان" نیست؛ روزِ "بیدار شدن" از خوابِ سنگینِ "بهنجار بودن" است. بیایید دست از تلاش برایِ "بهتر شدن" برداریم و در جستجویِ "واقعیتر شدن" باشیم؛ حتی اگر این واقعیت، دردناک، تکهتکه و مبهوتکننده باشد.
https://t.me/psychoanalysis96