"روانکاوی و آرزومندی"
1.26K subscribers
135 photos
6 videos
143 links
سوسن حاجی‌زاده شاهسوار
روانکاو، نویسنده

👈 این کانال جهت مطالعه‌ی بالینی‌کاران، افرادِ تحتِ روانکاوی و همچنین علاقمندان به موضوعاتِ زبان و اندیشه می‌باشد.

@psychoanalyst_88 👈 وقت‌دهی جهتِ روانکاوی
Download Telegram
«پایانی که آغاز من است» واپسین گفت‌وگوی ترتسانی با پسرش است؛ روایتی تأمل‌برانگیز و عمیق از یک عمر زیستن در متنِ حوادث بزرگ قرن بیستم.
نویسنده که سال‌ها در ویتنام، چین، کامبوج، هند و آسیا، از دل جنگ‌ها و انقلاب‌ها گزارش تهیه کرده بود، در این کتاب از سطح رویدادها فراتر می‌رود و به معنای آن‌ها می‌اندیشد.

این اثر نه صرفاً خاطره‌نگاری است و نه تحلیل سیاسی؛ بلکه نوعی وصیت فکری است. ترتسانی در این کتاب بر چند نکته بنیادین تأکید می‌کند:

ـ تاریخ بستر ضروری فهم هر حادثه است؛ بدونِ مطالعه‌ی تاریخ، اندیشه سست شده و به سبب آن سطحی‌نگری می‌‌آورد.
ـ انبوه خبر و شتاب رسانه‌ای، هرگز جایگزین درک عمیق و تامل نمی‌شود.
ـ ایدئولوژی‌ها می‌آیند و می‌روند، اما انسان و رنج او باقی می‌ماند.
ـ پیشرفت تکنولوژیک، اگر با رشد اخلاقی همراه نباشد، توهمی بیش نیست.
ـ فهم جهان مستلزم تأمل، مکث و گاه فاصله گرفتن از هیاهوست.
- غرب زندگی را به مصرف و اقتصاد فروخته است؛ شرق هنوز به آرامش ذهنی، تأمل و خردِ معنوی باور دارد.
- غرب دچار سرعت‌زدگی، برنامه‌ریزی، کنترل و شتاب است، ولی جریان زندگی در شرق آرام میگذرد حتی شرقی‌ها با مرگ و بحران‌ها راحت‌تر مواجه می‌شوند.

این کتاب بیش از آن‌که دربارهٔ سیاست باشد، دربارهٔ نگاه است؛ دربارهٔ اینکه چگونه باید جهان را دید، تاریخ را فهمید و زیستنی آگاهانه را برگزید. اثری برای آنان که به تأمل تاریخی، تجربهٔ زیسته و معنای زندگی علاقه‌مندند.

📘 از کتابِ "پایانی که آغاز من است."
نوشتهٔ تیتسیانو ترتسانی

https://t.me/psychoanalysis96
زيگموند فرويد: ما می‌دانيم که دوران سوگواری، هر اندازه هم دردناک باشد، به‌گونه‌ای خودانگيخته روزی پايان می‌گيرد و وقتی از همۀ آنچه از دست داده است چشم بپوشد، خود نيز تضعيف می‌شود و از پا می‌افتد. آنگاه زمانی فرا می‌رسد که نيروی زندگیِ ما، دوباره رها می‌شود و اگر هنوز جوان و سرزنده و دارای نيروی حيات باشيم هدف‌هايی تازه و حتی‌الامکان مشابۀ هدف‌های از دست‌رفتۀ پيشين، اما ارزشمند و ارزشمندتر، را جايگزين آن‌ها خواهيم کرد.
اين اميد وجود دارد که در مورد تلفات و ضايعات و خسارات اين جنگ نيز همين روال پيش بيايد. زمانی که ما دوران سوگواری را از سر بگذرانيم، آنگاه معلوم خواهد شد که آيا نگرش ستايش‌آميز ما به سرمايه‌های فرهنگی‌مان، در اثر تجربۀ شکنندگی و بی‌ثباتی آن‌ها، آسيب ديده است. ما همۀ آنچه را جنگ نابود کرده است دوباره باز خواهيم ساخت؛ حتی شايد بر بنيانی استوارتر و پايدارتر.

از کتابِ «چرا جنگ؟»
نامه‌نگاری آلبرت آینشتاین و زیگموند فروید


https://t.me/psychoanalysis96
حتی در شیرین‌ترین و عاشقانه‌ترین خاطرات نیز کینه و انتقام‌جویی پنهان است.

https://t.me/psychoanalysis96
حتی در شیرین‌ترین و عاشقانه‌ترین خاطرات نیز کینه و انتقام‌جویی پنهان است.‌ نشخوارگرانِ خاطره این کینه را با عملیاتی زیرکانه لباسِ مبدَّل می‌پوشانند، که عبارت است از مقصردانستنِ خود به‌سببِ همه‌ی آن چیزهایی که درواقع، موجودی را که وانمود می‌کنند خاطره‌اش را عزیز می‌دارند، مقصّرِ آن‌ها می‌دانند.
به همین دلیل، باید دوری گزینیم از کسانی که در مواجهه با آن‌چه نیک و زیباست، با تظاهر به نفهمیدن و ناشایسته‌بودن، خود را سرزنش می‌کنند: فروتنی‌شان ترسناک است. چه کینه‌ای از امرِ زیبا در اظهارِ کوچکی‌شان پنهان است! نفرت‌داشتن از هر آن‌چه دوست‌داشتنی یا ستودنی احساس می‌کنند، تحقیرکردنِ هر چیزی با لودگی و تأویل‌های پست، در هر چیزی دامی دیدن که نباید در آن افتاد: سعی نکنید خود را از من زرنگ‌تر نشان دهید [احمق خودتان‌اید].
تکان‌دهنده‌ترین ویژگیِ انسانِ کینه‌توز نه بدجنسیِ او، بلکه بدخواهیِ مشمئزکننده‌ی اوست، قابلیتِ خوارداشتش. هیچ چیز نمی‌تواند در مقابلِ این [قابلیت] مقاومت کند. او نه برای دوستانش احترامی قائل است، نه برای دشمنانش.

"ژیل دلوز از کتاب نیچه و فلسفه"

https://t.me/psychoanalysis96
‌
‌چیزی که دریافت این بود که باید غم را از انحصار خود در آورَد. وقتی غم را تنها از آنِ خود می‌دانی به آن گرفتار می‌شوی، اما زمانی که از انحصار خود بیرون کنی به داشتۀ جمعی بدل می‌شود. چیزی که مال همه باشد انگار مال هیچ کس نیست. احساس کرد آن‌قدر غم را به خود نزدیک کرده که از شناخت آن باز مانده است.
برای این‌که چیزی را بشناسی باید آن را از خود دور کنی. او به قدری با غم یکی شده بود که از آن بیگانه گشته بود. غم مثل یک زخم داخلی مدام او را از درون می‌خورد. چارۀ کار را در آن دانست که غم را از درون خود بیرون کند. باید آنرا آن‌قدر بازگو کند که با غم‌های دیگران بیامیزد و به غم عموم تبدیل شود. آن وقت است که مال همه خواهد بود و مال هیچ کس.

"بخشی از رمان دخترانِ خاک"

https://t.me/psychoanalysis96
"رنج و عاقبت رنجور"

هر‌کس که رنج می‌برد می‌کوشد رنج خود را منتقل کند (یا با بدرفتاری‌کردن با کسی، یا با طلب ترحم از او) تا از رنج خود بکاهد، و به‌راستی به این شیوه آن را کاهش می‌دهد. در مورد انسانی که به پایین‌ترین درجه رسیده است، کسی که هیچ‌کس بر او رحم نمی‌آورَد، کسی که امکان بدرفتاری با هیچ‌کس را ندارد (اگر فرزند یا کسانی را نداشته باشد که او را دوست بدارند)، رنج در درونش لانه می‌کند و او را مسموم می‌سازد.
این قانون، مانند جاذبه، مطلق است. چگونه می‌توان از آن رهایی جست؟ چگونه باید از نیرویی که شبیه به جاذبه است رهایی جست؟ میل به پراکندن شرّ به بیرون از خود یعنی هنوز این میل را دارم! اشخاص و اشیاء آن‌قدرها برایم مقدس نیستند.
سیمون‌وی در کتاب جاذبه و رحمت میگوید: باشد که هرگز چیزی را آلوده نسازم، هر‌چند یکسر به لجن تبدیل شده باشم. نیالودن هیچ چیز، حتی در اندیشه. حتی در بدترین لحظات نیز نمی‌خواستم یک پیکره‌ی یونانی یا فرسکویی از آنِ جوتو را نابود کنم. پس چرا چیزهای دیگر را خراب کنم؟ مثلاً لحظه‌ای در زندگی یک انسان را که می‌توانست در آن لحظه شاد باشد.

💫براستی شما با رنج‌هایتان چه می‌کنید؟
https://t.me/psychoanalysis96
‌
‌لکان پنج عامل برای تعریف پارانویا مطرح کرد:
شخصیت، عوامل روان‌زاد، روند، ناسازگاری و توازی
.
نامی از ژرژ پولیتزر نبرد، اما درواقع از اثر او در زمینۀ روانشناسی انضمامی، به‌ویژه نقد مبانی روانشناسی، استفاده کرد که در سال ۱۹۲۸ منتشر شده بود. اما اصطلاح شخصیت را از رَمون فرناندز وام گرفت که به نظرش تحت تأثیر سه چیز قرار داشت: تکامل زندگی‌نامه‌ای یعنی نحوۀ واکنش نشان‌دادن سوژه‌ها به تجربۀ شخصی؛ خودانگاره یعنی نحوۀ به‌آگاهی‌آوردن تصاویری که از خود دارند؛ و تنشِ روابط اجتماعی که یعنی برداشت آن‌ها از چگونگی اثرگذاری‌ خود بر دیگران.
لکان با این تعریف، چنان‌که فروید نیز پیش از او چنین کرده بود، خصوصیتی را معرفی کرد که در سراسر دوران کاری‌اش تکرار شد. در سال ۱۹۳۲ سوژه را صرفاً مجموع بازنمایی‌های آگاه و ناآگاه می‌دانست که به طور دیالکتیکی در روابط فرد با سایر افراد و کلاً جامعه وارد عمل می‌شد. به عبارت دیگر داشت سوژه را در چارچوب پدیدارشناسی روانپزشکی معرفی می‌کرد. شخصیت سازمان خاصی داشت که وجه پدیدارشناسانه را اصلاح می‌کرد.

به نقل از «ژک لکان»


https://t.me/psychoanalysis96
کنش(Act): درنگ میان «بودن» و «شدن»

از منظر ژیژک، «کنش» (Act) صرفاً مترادف با «انجام دادنِ یک کار» نیست. کنش، مداخله‌ای است که از یک موضعِ درست، در نسبت با وضعیت، و در زمانِ مناسب انجام می‌گیرد؛ مداخله‌ای که ساختارِ حاکم بر یک وضعیت را دگرگون می‌کند.
به‌طور خلاصه، مؤلفه‌های یک کنشِ اصیل عبارت‌اند از: موضع، زمانمندی و پیامد.
در این نگاه، «کنش» با «فعالیت» (Activity) مرزبندی دقیق دارد. انسان ممکن است بسیار فعال باشد؛ حرف بزند، اعتراض کند، کمک کند یا تصمیم بگیرد، اما هیچ «کنشی» انجام ندهد. زیرا فعالیتِ صرف، اغلب در خدمت بازتولیدِ همان نظمِ موجود است، در حالی که کنش، گسستی در آن نظم ایجاد می‌کند.

https://t.me/psychoanalysis96
در روانکاوی نیز چنین است، مسئله تنها «دانستن حقیقت» نیست، بلکه «زمانِ مناسب برای مواجهه با حقیقت» است. اگر روانکاو صرفاً معنایِ ترومای بیمار را کشف کند و بلافاصله آن را به او بازگرداند، نه تنها او را واکاوی نکرده، بلکه ممکن است ساختار روانی او را آشفته کند. حقیقتِ روانی، کالایی نیست که بتوان آن را بی‌واسطه تحویل داد. هنرِ روانکاو در این است که بداند بیمار چه زمانی آمادگیِ پذیرشِ آن حقیقت را دارد؛ کنش در اینجا، تنظیمِ دقیقِ زمانِ مواجهه است.
در سیاست نیز همین منطق حاکم است. انجام دادنِ «کار درست» در «زمان غلط»، می‌تواند به فاجعه بینجامد. چه‌بسا کنشی که در ظاهرِ اخلاقی یا انقلابی است، اما به دلیلِ ناآگاهی از زمان‌بندیِ وضعیت یا فقدانِ موضعِ درست، تنها به تقویتِ وضعیتِ موجود کمک کند. ژیژک به‌درستی اشاره می‌کند که حتی «انجام ندادنِ هیچ‌چیز»، گاهی از انجامِ کارِ درست در زمانِ غلط، کنشِ عاقلانه‌تری است.

https://t.me/psychoanalysis96
بنابراین، «کنش» آن لحظه‌ای است که سوژه، صرفاً واکنشی هیجانی یا وظیفه‌مدارانه نشان نمی‌دهد. کنش، مداخله‌ای است که فرد، نسبتِ خود را با وضعیتِ موجود تغییر می‌دهد و از دلِ این تغییر، امکانِ تازه‌ای می‌آفریند.
گاهی کنش یعنی «گفتن»، گاهی یعنی «سکوت»؛ گاهی «مداخله» و گاهی «عقب‌نشینی». اما در هر حال، کنش یعنی انجام دادنِ کارِ درست، از جایگاهِ درست، و در لحظه‌یِ درست. کنش، هنرِ پیوند زدنِ حقیقت به زمان است.

https://t.me/psychoanalysis96
با توجه به مطالب بالا دوستان بسیاری پرسش میکنند و درخواست دارند که سه گزینه زیر را از نظر تفاوت و کارکرد بررسی کنیم.
1. Acting out
2. Passage à l’acte
3. Act

https://t.me/psychoanalysis96
Acting out
وقتی سوژه نمی‌تواند چیزی را بگوید، آن را با عمل به دیگری نشان می‌دهد. فرد هنوز در «صحنه» است و عملش "خطاب به دیگری" انجام می‌شود. فرد یک پیام رمزآلود دارد، حتی میتواند مبهم باشد.

Passage à l’acte
گذار به عمل و خروج از صحنه است. سوژه دیگر نه می‌خواهد چیزی بگوید و نه نشان دهد. رابطه‌اش با دیگری را قطع می‌کند و از صحنه بیرون می‌پرد. نوعی گریز یا سقوط است. برای مثال خودکشی که در روانکاوی لکان عمدتاً در این دسته قرار می‌گیرد.

Act کنش
نه نمایش است، نه فرار. مداخله‌ای است که مختصات وضعیت را تغییر می‌دهد. سوژه پس از کنش دیگر همان سوژهٔ قبلی نیست. صحنهٔ نمادین تغییر میدهد.
https://t.me/psychoanalysis96
فرض کنید فردی در رابطه‌ای سمی، تحت فشار عاطفی شدیدی است:
Acting out (نمایش گذاردن)
شروع می‌کند به رفتارهای عجیب: قهرهای نمایشی، پیام‌های دوپهلو، رفتارهای تحریک‌آمیز. او می‌خواهد به طرف مقابل چیزی را نشان بدهد:
«ببین چقدر درد دارم.»
هنوز به رابطه و نگاه طرف مقابل وابسته است. گاهی تلاش به خودکشی که صرفاً فقط نمایشی برای جلب توجه دیگری باشد انجام می‌دهد.

Passage à l’acte (خروج از صحنه)
ناگهان از رابطه بیرون می‌پرد:گم‌وگور می‌شود، فرار می‌کند، یا حتی به خودکشی واقعی و موفق اقدام می‌کند.
در این حالت:
- دیگر چیزی را نشان نمی‌دهد.
- به کسی پیام نمی‌دهد.
- رابطه را قطع نمی‌کند، خودش را قطع می‌کند. نزد لکان: خودکشی نمونه‌ای است از passage à l’acte.
این عمل نه پیام دارد و نه وضعیت و نظم را تغییر می‌دهد؛ سوژه فقط می‌خواهد از وضعیت غیرقابل‌تحمل خلاص شود. اینجاست که یک بالینی‌کار حرفه‌ای خودکشیِ واقعی و نمایشی را می‌تواند تمیز دهد.

Act (کنش)
فرد نه نمایش درمی‌آورد و نه فرار می‌کند،
بلکه تصمیمی قاطع و آگاهانه می‌گیرد که
منطق رابطه را تغییر می‌دهد:
مثلاً:
- قطع رابطه بدون نمایش و بدون فرار
- بیان مرزهای جدید
- انتخابی که نقش و جایگاه او را دگرگون می‌کند.
بعد از کنش، بازگشت به وضعیت قبلی ممکن نیست. اینجا سوژه «صحنه» را عوض می‌کند، نه اینکه از آن فرار میکند.
https://t.me/psychoanalysis96
اگر کمدی وجود نداشت، تراژدی هم زاده نمی‌شد؛ آن‌ها دوقلوی جدانشدنی هستند که از یک ریشه می‌رویند: «زندگی».
نیکوس کازانتزاکیس در کتاب «چین و ژاپن» به‌زیبایی می‌گوید که تنها آن کس که اندوه زندگی را درک می‌کند، می‌تواند قدرت خنده را دریابد.
خنده‌ی راستین از دلِ رنج عبور کرده است؛ از همان جایی که انسان با شکست‌ها، فقدان‌ها و سنگینیِ بودن روبه‌رو می‌شود.
شاید به همین دلیل است که گاهی عمیق‌ترین خنده‌ها درست پس از تلخ‌ترین لحظه‌ها سر می‌رسند؛ انگار فرد، برای تاب آوردنِ اندوه، راهی جز خندیدن پیدا نمی‌کند.
https://t.me/psychoanalysis96
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
‌بخشی از اپرای طفل و طلسم، اثر نویسنده فرانسوی موریس راول، با اشعار گابریل کولت
اپرای لیون، سال ۱۹۹۹

https://t.me/psychoanalysis96
لکان در ۲۷ ژانویۀ ۱۹۶۰ و در مبحث تصعید به مقاله‌ای از ملانی‌کلاین به نام «بازتاب حالات اضطراب‌آلودِ اطفال در یک اثر هنری و در تکانۀ خلاق» اشاره می‌کند. قسمت اول این مقاله تفسیر اُپرایی به نام طفل و طلسم اثر موریس راول است.

https://t.me/psychoanalysis96
اُپرا دربارۀ پسربچۀ بازیگوشی است که از انجام تکالیف به‌زعم خود احمقانۀ مدرسه سر بازمی‌زند و در عوض میل دارد برای بازی به پارک برود، همۀ کیک‌های خوشمزۀ دنیا را بخورد، دم گربه‌ها را بکشد، پر طوطی‌ها را بکند و در یک کلام حساب عالم و آدم و به‌خصوص مادرش را برسد اما مشق ننوسید. اینجاست که ناگهان مادر وارد می‌شود. پسربچه زبانش را برای مادر بد دراز می‌کند و مادر هم کوتاه نمی‌آید و اعلام می‌کند که به خاطر این نافرمانی چیزی غیر از نان خشک و چای بدون شکر نصیبش نخواهد شد. این تنبیه سخت، خشم طفل را برانگیخته و از او هیولای کوچکی می‌سازد: خانه را به هم می‌ریزد، به سنجابی آسیب می‌زند، دم گربه‌ای را می‌کشد، کاغذ دیواری را چنان پاره و پوره می‌کند که چوپانی که در نقاشی روی دیوار از معشوقش جدا شده نوایی غم‌انگیز سر می‌دهد و از این قبیل ماجراها. ولی اشیاء آسیب‌دیدۀ خانه از پای ننشسته و چون مرده‌ها از نو زنده شده و بازمی‌گردند و مقابله به مثل آغاز می‌شود. صندلی اجازه نمی‌دهد که بچه روی او بنشیند. میز و نیمکت و بقیه اشیاء همگی جیغ می‌زنند که: دور شو ای کوچولوی کثیف! ...کمی بعد پیرمردی هم از زیر جلد یکی از کتاب‌ها بیرون می‌آید که کلاهش شبیه عدد π و لباسش مملو از عدد است. پیرمرد آمده تا تعلیم ریاضیات بدهد. تندوتند، درست و غلط از میلیمتر، سانتیمتر، جدول ضرب و انواع و اقسام کابوس‌های ریاضیاتی می‌گوید ... در این وضعیت سرسام‌آور است که کودک فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد و از خانه بیرون می‌زند. اما اوضاع آن بیرون بدتر است: به جای شیره از تنۀ درخت خون سرازیر است. حیواناتی که طفل قبلاً اذیتشان کرده بود حالا دست در دست هم تهدیدکنان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند ولی حین دعوا بر سر این‌که کدام‌یک اول باید به کودک حمله کنند، سنجاب صدمه می‌بیند و پسرک به جای فرار متأثر شده و درصدد پرستاری از سنجاب برمی‌آید و در همین اثنا آن نام سحرآمیز را بر زبان می‌آورد: مامان!
و به‌این‌ترتیب جهان آرام شده و اُپرا با ذکر کلمۀ مامان به پایان می‌رسد.


https://t.me/psychoanalysis96
از نگاه روانکاوی لکانی، نباید پایان اُپرا را ساده‌لوحانه به شکل «کودک، خوب شد» خواند. کودک صرفاً اخلاقی نشده است. بلکه لحظه‌ای از سوژه‌شدن را تجربه کرده است.
کودک ابتدا در فانتاسمِ سلطهٔ مطلق بر جهان زندگی می‌کند. مادر با منع وارد می‌شود. کودک در واکنش، جهان را تخریب می‌کند. اما اشیاء و حیواناتِ آسیب‌دیده بازمی‌گردند و به او نشان می‌دهند که جهان ابژهٔ خامِ میل او نیست. در نهایت، کودک با رنج دیگری مواجه می‌شود و با گفتن «مامان» دوباره وارد میدان خطاب، پذیرش کستراسیون و حیثِ نمادین می‌شود.
بنابراین از نگاه لکانی، اپرا دربارهٔ تربیت اخلاقی کودک نیست؛ دربارهٔ عبور از توهمِ «منِ همه‌توان» به سوی پذیرش دیگری، فقدان و قانون زبان است.
https://t.me/psychoanalysis96
وفاداری‌های پنهان؛ دلیلِ خاموشِ فروپاشی رابطه‌ها
ایوان بوشورمِنی ناگی روانکاو

https://t.me/psychoanalysis96
آیا تا به حال دقت کرده‌اید که چرا برخی از ما با وجود تلاش زیاد، باز هم در زندگی شخصی یا مشترکمان به بن‌بست می‌خوریم؟ انگار یک «نیروی غیبی» مانع خوشبختی ماست. ایوان بوشورمِنی ناگی به آن وفاداری پنهان می‌گوید و آن چیست؟
این یک تعهدِ ناهشیار است که ما از کودکی با خود حمل می‌کنیم؛ قولی که به والدینمان داده‌ایم تا «شبیه آن‌ها باشیم» یا «رنج‌های آن‌ها را جبران کنیم». این وفاداری به قدری قدرتمند است که ما حتی متوجه وجودش نیستیم!

https://t.me/psychoanalysis96
💫برای مثال آنالیزانی مادری دارد که در تمام طول عمرش، همسرش به او خیانت کرده یا بی‌توجه بوده است. حالا او در زندگی مشترک خودش، با اینکه همسر بسیار خوبی دارد، اما مدام با او می‌جنگد یا سعی می‌کند خودش را قربانی کند.
او ناهشیارانه احساس می‌کند اگر خوشبخت باشد، به مادرش خیانت کرده‌! او دارد رنجِ مادرش را تکرار می‌کند تا به او وفادار بماند.

💫آنالیزان دیگر مردی‌ است که هر چقدر هم همسرش به وی محبت می‌کند، باز هم اولویت اولش خواسته یا سلیقه‌ی مادرش است. او می‌ترسد اگر به همسرش نزدیک شود، جایگاهش نزد مادرش به خطر بیفتد.
این مرد درگیرِ ترس از «طرد شدن توسط مادر» است. او برای اینکه «فرزند خوبی» باقی بماند، در حال «خیانتِ ناهشیار» به همسرش است. این یعنی فروپاشیِ تدریجیِ ازدواج به نفعِ رابطه با مادر.

💫مثال بعدی آنالیزانی که پدرش در کسب‌وکار شکست سختی خورده ولی فرد حالا در کار خودش موفق است، اما درست قبل از اینکه به اوج برسید، ناگهان همه‌چیز را خراب می‌کند.
او ناهشیارانه فکر می‌کند «من حق ندارم موفق‌تر از پدرم باشم». این وفاداریِ ناهشیار، او را به سمتِ شکستِ خودخواسته می‌برد تا با پدرش هم‌تراز شود.
👈چطور این زنجیرها را باز کنیم؟
این آگاهی فرایندی است که تنها در روانکاوی حل‌و‌فصل می‌شود. ایوان ناگی می‌گوید: "ما نباید والدین‌مان را رها یا تنبیه کنیم، بلکه باید از «نقشِ قربانیِ گذشته» در ارتباط با آنها رها شویم."

https://t.me/psychoanalysis96