128 subscribers
226 photos
11 videos
35 links
Hors rythme, faux.
Dans une interprétation privée, réservée aux instruments en ruine.
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from The fate of Frankenstein
THE SAINT OF ROTTEN SOULS
Forwarded from The fate of Frankenstein
زمستان ۱۹۴۳، اروپای اشغال‌شده در جنگ جهانی دوم
کلیسای کوچک شهر، دیگر بوی کندر نمی‌داد.
بوی خون می‌داد، چوب سوخته، لباس‌های خیس و بدن‌هایی که هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد برای دفن‌کردنشان اسمشان را بلند بخواند
مردم می‌گفتند خدا این شهر را فراموش کرده است.
اما بکهیون معتقد بود خدا هنوز آنجاست؛ فقط دیگر تمایلی به دخالت در امور انسان‌ها ندارد.
بکهیون بیست‌وهشت سال داشت. موهای سیاهش همیشه مرتب بودند، یقهٔ سفید کشیشی‌اش حتی در سردترین روزها تمیز می‌ماند و چهره‌اش چنان آرام بود که زنان پیر شهر هنگام اعتراف، تصور می‌کردند با فرشته‌ای حرف می‌زنند
آن‌ها نمی‌دانستند بکهیون بعد از هر اعتراف، بعضی از رازها را در دفتر چرمی سیاهش یادداشت می‌کند
نام‌ها. گناهان. خیانت‌ها. ترس‌ها.
و گاهی، رازهایی که می‌توانستند صاحبشان را به کشتن بدهند
بکهیون آدم‌ها را نمی‌بخشید.
او فقط صبر می‌کرد تا زمان مناسب برای مجازاتشان فرا برسد.
و این، نخستین چیزی بود که چانیول درباره‌اش نمی‌دانست.
چانیول نخستین بار در شبی وارد کلیسا شد که برف، اجساد خیابان را پوشانده بود.
یونیفرم نظامی‌اش پاره شده بود. خون از زیر آستینش پایین می‌آمد و اسلحه‌ای خالی در دست داشت. بیست‌وشش ساله بود، با قدی بلند، چشمانی خسته و صورتی که انگار سال‌ها بیشتر از عمر واقعی‌اش زندگی کرده بود.
وقتی وارد شد، بکهیون پشت محراب زانو زده بود.
«کلیسا پناهگاه سربازها نیست.»
چانیول به در بسته پشت سرش تکیه داد.
«پس پناهگاه کیه؟ مرده‌ها؟»
بکهیون سرش را بلند کرد.
برای لحظه‌ای، نگاهشان به هم گره خورد
بکهیون بعدها به خودش گفت آن لحظه چیزی درونش تغییر نکرده بود. که فقط به یک سرباز زخمی نگاه کرده بود، درست مثل صدها انسانی که پیش از او به آن کلیسا پناه آورده بودند.
اما حقیقت این بود که چانیول اولین آدمی بود که در برابر او ایستاده بود و هیچ نشانی از امید در چهره‌اش نداشت.
بکهیون همیشه از آدم‌های امیدوار متنفر بود.
امید، انسان‌ها را به ادامه‌دادن وامی‌داشت؛ حتی وقتی ادامه‌دادن دیگر هیچ معنایی نداشت.
او ترجیح می‌داد آدم‌ها حقیقت را ببینند.
اینکه بعضی از دعاها بی‌پاسخ می‌مانند. بعضی از مادرها هرگز فرزندانشان را دوباره نمی‌بینند. بعضی از گناهان هیچ کفاره‌ای ندارند.
و بعضی از انسان‌ها، حتی اگر تمام عمرشان را به زانو در برابر خدا بگذرانند، باز هم نجات پیدا نمی‌کنند.
«اسمت چیه؟» بکهیون پرسید.
«چانیول.»
«به چی اعتقاد داری، سرباز؟»
چانیول نگاهی به صلیب بالای محراب انداخت.
«به اینکه آدم‌ها وقتی از کشتن خسته می‌شن، تازه یاد خدا می‌افتن.
بکهیون لبخند زد.
لبخندی کوچک، آرام و به‌طرز عجیبی غمگین.
«پس شاید اینجا جای مناسبی برای تو باشه.»
چانیول سه هفته در زیرزمین کلیسا ماند.
زخم پایش عفونت کرده بود و تب شبانه رهایش نمی‌کرد. بکهیون برایش غذا می‌آورد، پانسمانش را عوض می‌کرد و شب‌هایی که چانیول از کابوس فریاد می‌کشید، کنار تختش می‌نشست تا دوباره به خواب برود.
چانیول در خواب نام آدم‌هایی را صدا می‌زد که بکهیون نمی‌شناخت.
گاهی گریه می‌کرد.
گاهی از کسی عذرخواهی می‌کرد.
و یک شب، در میان تب، دست بکهیون را گرفت و با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد، گفت:
«من نمی‌خواستم بکشمش.»
بکهیون دستش را پس نکشید
«چه کسی رو؟»
چانیول چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش برای چند ثانیه خالی بود، انگار نمی‌دانست کجاست
بعد دست بکهیون را محکم‌تر گرفت.
«پسرش فقط هشت سالش بود.»
بکهیون چیزی نپرسید.
آن شب، برای نخستین بار در زندگی‌اش، اعترافی شنید که نتوانست به‌سادگی در یکی از دسته‌بندی‌های ذهنش قرار دهد.
نه چون از جنایت چانیول وحشت کرده بود.
بلکه چون وقتی به صورت آن مرد نگاه می‌کرد، نمی‌توانست تصمیم بگیرد که دلش می‌خواهد او را نجات دهد یا وادارش کند تا آخر عمرش برای زنده‌ماندن عذاب بکشد.
و این دو میل، برخلاف تمام آموزه‌هایی که آموخته بود، برای نخستین بار در قلبش به یک اندازه قدرتمند بودند.
در هفتهٔ چهارم، چانیول متوجه دفتر چرمی شد.
روی میز بکهیون، کنار انجیل، قرار داشت. جلدش از شدت استفاده ترک خورده بود و لبه‌های کاغذهایش سیاه شده بودند.
«این چیه؟»
بکهیون بدون آنکه سر بلند کند، گفت: «چیزی که نباید بهش دست بزنی.»
چانیول دفتر را برداشت.
بکهیون برای نخستین بار آن آرامش همیشگی را از دست داد.
«گفتم بذارش سر جاش.»
چانیول به صفحه‌ای بازشده نگاه کرد.
نام یک افسر نظامی. نام یک خانواده. تاریخ یک اعدام.
و زیر آن، با خط مرتب بکهیون، نوشته شده بود:
«او از مرگ همسرش می‌ترسد، نه از گناهش. هنوز برای رستگاری آماده نیست.»
چانیول صفحه را ورق زد.
نام دیگری.
«اعتراف کرد که همسایه‌اش را لو داده است. اشک ریخت. نه از پشیمانی؛ از ترس.»
صفحهٔ بعد
«به خدا اعتقاد ندارد. اما از مجازات می‌ترسد. این دو چیز را نباید با هم اشتباه گرفت.»
چانیول آرام‌آرام سر بلند کرد.
«تو این‌ها رو می‌نویسی؟»
Forwarded from The fate of Frankenstein
بکهیون دستش را دراز کرد.
«دفتر رو بده به من.»
«این‌ها آدم‌هایی‌ان که بهت اعتماد کردن.»
«و من به حرف‌هاشون گوش دادم.»
«بعد چی؟»
بکهیون ساکت ماند.
چانیول دفتر را روی میز انداخت.
«بعد چی، بکهیون؟»
این نخستین بار بود که نامش را بدون عنوان کشیش به زبان می‌آورد
بکهیون به او خیره شد.
«بعضی از آنها آدم‌های خطرناکی بودند.»
«پس تحویلشون دادی؟»
سکوت
«بکهیون.»
«بعضی‌هاشون بچه‌ها رو می‌کشتن. بعضی‌ها مردم رو می‌فروختن. بعضی‌ها از رنج دیگران لذت می‌بردن.»
«و تو تصمیم گرفتی کدومشون باید بمیرن؟»
بکهیون آهسته از جایش بلند شد.
«نه. من فقط تصمیم گرفتم کدومشون دیگه حق ندارن پشت اسم خدا پنهان بشن.»
چانیول به مردی نگاه کرد که شب‌ها زخم‌هایش را می‌بست، برایش دعا می‌خواند و هنگام کابوس‌ها کنارش می‌نشست.
برای نخستین بار، از او ترسید.
نه از خشونتش.
از این واقعیت که بکهیون برای انجام کارهای وحشتناک، به خشم احتیاج نداشت.
او می‌توانست کسی را به نابودی بکشاند و بعد، با همان دست‌ها برایش صلیب بکشد.
با این حال، چانیول نرفت.
شاید چون بیرون از کلیسا جنگ منتظرش بود.
شاید چون دیگر نمی‌دانست به کجا تعلق دارد.
یا شاید چون در عمق وجودش، آن بخش شکسته و شرمگین، آرزو می‌کرد کسی بالاخره او را آن‌طور که واقعاً بود ببیند؛ نه به‌عنوان قهرمان، نه به‌عنوان قربانی، نه حتی به‌عنوان مردی که مجبور شده بود برای زنده‌ماندن دست به قتل بزند.
بکهیون او را می‌دید.
تمامش را.
و این، از هر نوع نفرتی دردناک‌تر بود.
آن‌ها شب‌ها در کتابخانهٔ کوچک کلیسا می‌نشستند. شمعی میانشان می‌سوخت و صدای بمباران از فاصله‌ای دور به گوش می‌رسید.
چانیول دربارهٔ خانه‌ای در حاشیهٔ شهرش حرف می‌زد؛ خانه‌ای با پنجره‌های آبی و باغی که مادرش در آن گل می‌کاشت.
بکهیون دربارهٔ هیچ‌چیز حرف نمی‌زد.
تا شبی که چانیول پرسید:
«تو قبل از کشیش‌شدن چی می‌خواستی؟»
بکهیون مدت زیادی به شعلهٔ شمع خیره ماند.
«می‌خواستم کسی من رو انتخاب کنه.
چانیول لبخند محوی زد.
«برای همین رفتی سراغ خدا؟»
«نه.» بکهیون نگاهش کرد. «برای اینکه وقتی هیچ‌کس انتخابم نکرد، بتونم به خودم بگم انتخاب‌شدن اهمیتی نداره.
چانیول دیگر لبخند نزد.
آن شب چیزی میانشان اتفاق افتاد که هیچ‌کدام نتوانستند نامش را بگذارند.
چانیول دستش را روی میز گذاشت، نزدیک دست بکهیون؛ آن‌قدر نزدیک که نوک انگشتانشان به هم می‌خورد
بکهیون می‌توانست دستش را عقب بکشد
نکشید.
«تو از من می‌ترسی؟» بکهیون پرسید.
چانیول به انگشتانشان نگاه کرد.
«آره.»
«پس چرا هنوز اینجایی؟»
«چون وقتی بهت نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم شاید هنوز چیزی توی این دنیا وجود داشته باشه که جنگ نتونسته خرابش کنه.»
بکهیون خندید.
خنده‌ای کوتاه و بی‌صدا؛ آن‌قدر تلخ که چانیول احساس کرد چیزی در سینه‌اش فرو ریخت.
«چانیول، من از خیلی قبل‌تر از شروع این جنگ خراب شده بودم.»
و بعد، برای نخستین بار، دست چانیول را گرفت.
عشق آن‌ها شبیه هیچ‌چیزی نبود که چانیول پیش از آن تجربه کرده باشد.
بکهیون هرگز به او قول نجات نداد. هرگز نگفت مرد خوبی است یا گذشته‌اش را باید فراموش کند. حتی وقتی چانیول نیمه‌شب با چشم‌های خیس از خواب می‌پرید، به او نمی‌گفت که همه‌چیز درست خواهد شد
فقط کنارش می‌نشست.
گاهی پیشانی‌اش را به پیشانی چانیول تکیه می‌داد و با صدایی آرام می‌گفت:
«تو مجبور نیستی برای من آدم بهتری باشی.»
چانیول یک بار پرسید: «پس برای چی باید بهتر بشم؟»
بکهیون جواب داد: «شاید برای اینکه یه روز بتونی خودت رو تحمل کنی.»
چانیول آن شب او را بوسید.
بوسه‌ای مردد و کوتاه، با ترسی که از اعتراف به گناه هم بیشتر بود.
بکهیون می‌توانست او را پس بزند. می‌توانست صلیب را از گردنش بیرون بیاورد، می‌توانست از او بخواهد دیگر به کلیسا برنگردد.
در عوض، یقهٔ یونیفرم چانیول را گرفت و دوباره بوسیدش.
این بار، چانیول متوجه شد دست‌های بکهیون می‌لرزند.
پس از آن، همه‌چیز پیچیده‌تر شد.
بکهیون در حضور دیگران همان کشیش آرام باقی ماند. به کودکان غذا می‌داد، برای مرده‌ها دعا می‌خواند و هنگام اعتراف، سرش را با احترام پایین می‌انداخت.
اما وقتی با چانیول تنها می‌شد، گاهی از او می‌خواست تمام جزئیات آن روز را تعریف کند؛ روزی که مجبور شده بود به مردی شلیک کند.
نه یک بار.
بارها.
«اون بهت التماس کرد؟» بکهیون می‌پرسید.
چانیول با چهره‌ای رنگ‌پریده سر تکان می‌داد.
«تو چی گفتی؟»
«هیچی.»
«بهش نگاه کردی؟»
«بکهیون، خواهش می‌کنم…»
«بهش نگاه کردی؟»
چانیول اشک‌هایش را پاک می‌کرد.
«آره.»
بکهیون چشم‌هایش را می‌بست، انگار که می‌خواست تصویر آن مرد را در ذهنش تصور کند.
بعد چانیول را در آغوش می‌گرفت.
«ببخشید.»
و چانیول، که دیگر نمی‌توانست بفهمد این مرد دارد برای او عزاداری می‌کند یا از او اعتراف می‌گیرد، صورتش را در شانهٔ بکهیون پنهان می‌کرد.
بکهیون دوستش داشت.
این حقیقت بود.
Forwarded from The fate of Frankenstein
اما عشق بکهیون چیزی را درمان نمی‌کرد. او چانیول را دوست داشت، همان‌طور که آدمی ممکن است یک زخم را دوست داشته باشد؛ با میل بیمارگونه‌ای به لمس‌کردنش، به دانستن عمقش، به اطمینان از اینکه هنوز درد می‌کند.
و هر بار که چانیول به او پناه می‌آورد، بکهیون مطمئن‌تر می‌شد که هیچ‌وقت نمی‌تواند از دستش بدهد.
چانیول تنها انسانی بود که بکهیون می‌خواست نجاتش دهد.
و تنها انسانی که از تصور نجات‌یافتنش می‌ترسید.
در فوریهٔ ۱۹۴۴، نیروهای اشغالگر فهرست جدیدی از مظنونان را تهیه کردند.
نام چانیول در میان آن‌ها بود.
او در گذشته برای گروهی از نیروهای مقاومت جنگیده بود و حالا، با تغییر خطوط جبهه، هم از سوی دشمن و هم از سوی کسانی که زمانی در کنارشان می‌جنگید، تحت تعقیب قرار داشت.
بکهیون فهرست را روی میز گذاشت.
چانیول مدت زیادی به نام خودش نگاه کرد.
«باید برم.»
بکهیون پشت پنجره ایستاده بود.
«می‌دونم.»
«شاید دیگه برنگردم.»
«می‌دونم.»
چانیول به او نزدیک شد.
«یه چیزی بگو.»
بکهیون برگشت.
«چی می‌خوای بشنوی؟»
«نمی‌دونم. هر چیزی. بهم بگو که دوستم داری. بهم بگو که از رفتنم می‌ترسی. بهم بگو که یه دلیلی هست که من باید از این در برم بیرون و سعی کنم زنده بمونم.»
بکهیون نگاهش کرد.
چهره‌اش آرام بود، اما چانیول او را به‌اندازه‌ای می‌شناخت که متوجه شود دارد خودش را کنترل می‌کند.
«من دوستت دارم.»
چانیول نفسش را حبس کرد.
بکهیون ادامه داد:
«اما نمی‌تونم ازت بخوام زنده بمونی، وقتی خودت دیگه نمی‌خوای زندگی کنی.»
«تو نمی‌فهمی.»
«پس بهم یاد بده.»
چانیول خندید؛ خنده‌ای شکسته که به گریه تبدیل شد.
«چون تو تنها کسی هستی که وقتی به من نگاه می‌کنه، مجبور نیستم وانمود کنم آدم خوبی‌ام.»
بکهیون به او نزدیک شد و صورتش را میان دست‌هایش گرفت.
«تو هیچ‌وقت مجبور نبودی برای من وانمود کنی.»
«پس چرا این‌قدر ازت می‌ترسم؟»
بکهیون جوابی نداشت.
چانیول پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.
«اگه برنگشتم، برای من دعا می‌کنی؟»
بکهیون چشم‌هایش را بست.
«نه.»
چانیول عقب رفت.
بکهیون دستش را گرفت.
«برای تو دروغ نمی‌گم. من دیگه بلد نیستم دعا کنم، چانیول. اما اگه بمیری، هر روز اسمت رو به زبون میارم. حتی اگه هیچ خدایی برای شنیدنش وجود نداشته باشه.»
چانیول او را بوسید.
و بکهیون، برای نخستین بار در تمام عمرش، از خدا متنفر شد؛ نه به این دلیل که رنج آفریده بود، بلکه چون اگر خدایی وجود داشت، بکهیون نمی‌توانست بفهمد چرا باید چیزی را که برای نخستین بار واقعاً دوستش داشت، از او بگیرد.
چانیول پیش از طلوع رفت.
بکهیون تا مدت‌ها پشت پنجره ایستاد و به خیابان خالی نگاه کرد.
بعد به زیرزمین رفت، دفتر چرمی‌اش را بیرون آورد و صفحهٔ تازه‌ای باز کرد.
نوشت:
«پارک چانیول. بیست‌وشش ساله. سرباز. قاتل. دروغگو. مردی که از گناهانش شرم دارد، اما هنوز نمی‌داند شرم با پشیمانی چه تفاوتی دارد.»
قلمش متوقف شد.

مدت زیادی به کاغذ نگاه کرد.
بعد، زیر تمام آن کلمات، جملهٔ دیگری نوشت:
«تنها انسانی که دوستش داشتم.»
بکهیون صفحه را نبست.

در عوض، دفتر را روی میز گذاشت و به محراب رفت. مقابل صلیب زانو زد؛ همان‌جایی که سال‌ها برای آدم‌هایی دعا کرده بود که از آن‌ها متنفر بود.
«اگر هنوز صدای من رو می‌شنوی،» زمزمه کرد، «این یکی رو ازم نگیر.»
سکوت.
«هر کاری می‌خوای با من بکن. هر مجازاتی داری، برای من نگه دار. فقط بذار اون برگرده.»
باد از شکاف پنجره گذشت و شعلهٔ شمع را لرزاند.
بکهیون سرش را پایین انداخت.
و برای نخستین بار، به چیزی اعتراف کرد که حتی خودش هم جرئت نداشت نامش را بر زبان بیاورد:
او چانیول را فقط دوست نداشت.
به او نیاز داشت.
آن‌قدر که اگر چانیول می‌مرد، بکهیون دیگر دلیلی برای خوب‌بودن نمی‌دید.
و شاید بدترین بخش وجودش همین بود؛ اینکه تمام آن سال‌ها، تمام دعاها، تمام اعتراف‌ها و تمام مجازات‌هایی که در سکوت برای دیگران ترتیب داده بود، هیچ‌وقت دربارهٔ عدالت نبودند.
بکهیون می‌خواست باور کند که جهان هنوز نظمی دارد
چانیول، با تمام گناهانش، این باور را از او گرفته بود.
سه ماه بعد، نامه‌ای رسید.
پاکت خیس بود و گوشهٔ آن با خون خشک‌شده‌ای تیره شده بود. هیچ نام فرستنده‌ای روی آن وجود نداشت.
بکهیون نامه را در کتابخانه باز کرد.
خط چانیول را فوراً شناخت.

بکهیون،
نمی‌دونم این نامه به دستت می‌رسه یا نه. نمی‌دونم اصلاً هنوز اون کلیسا سر جاش هست یا نه.
اینجا هوا بوی خاک خیس و باروت می‌ده. دیشب خواب دیدم برگشتم. تو پشت محراب بودی و ازم پرسیدی به چی اعتقاد دارم. این بار جواب دادم: به تو.
وقتی بیدار شدم، از خودم متنفر شدم. چون تو همیشه از آدم‌هایی که به چیزی غیر از خدا ایمان میارن، می‌ترسیدی. فکر می‌کنم حالا می‌فهمم چرا.
من از مرگ نمی‌ترسم.
Forwarded from The fate of Frankenstein
از این می‌ترسم که بمیرم و آخرین چیزی که از تو یادم میاد، همون صورتی باشه که وقتی بهم نگاه می‌کنی، انگار داری برای چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده عزاداری می‌کنی.
اگه برگشتم، می‌خوام یک بار دیگه من رو ببوسی. نه مثل کسی که می‌خواد نجاتم بده. مثل کسی که می‌دونه نمی‌تونه.
و اگه برنگشتم، خواهش می‌کنم من رو به یک آدم خوب تبدیل نکن.
من خوب نبودم. تو هم همیشه قدیس نبودی.
اما اون چند هفته، وقتی کنار تو بودم، برای اولین بار لازم نبود از چیزی فرار کنم.
دوستت دارم.
چانیول.

بکهیون نامه را دوباره خواند.
و دوباره.
بار سوم، دیگر نمی‌توانست کلمات را ببیند.
آن شب، تمام شمع‌های کلیسا را روشن کرد. روی پله‌های محراب نشست و نامه را میان دست‌هایش نگه داشت.
گریه نکرد.
فقط تا سپیده‌دم همان‌جا ماند؛ با چهره‌ای بی‌حرکت و چشم‌هایی که انگار چیزی در آن‌ها برای همیشه خاموش شده بود.
چانیول دیگر برنگشت.
هیچ جسدی پیدا نشد. هیچ شاهدی نبود که بتواند بگوید در آخرین لحظه چه اتفاقی افتاده است. فقط چند ماه بعد، نام او در فهرست سربازان مفقودالاثر ظاهر شد.
برای دیگران، چانیول یکی از هزاران مردی بود که جنگ بلعیده بود.
برای بکهیون، او تنها انسانی بود که نبودنش می‌توانست تمام جهان را به یک اتاق سرد و خالی تبدیل کند.
سال‌ها گذشت.
جنگ تمام شد، اما بکهیون هرگز کلیسا را ترک نکرد.
مردم شهر از او به‌عنوان کشیشی فداکار یاد می‌کردند. می‌گفتند در طول جنگ جان‌های بسیاری را نجات داده، برای خانواده‌های بی‌پناه غذا فراهم کرده و به مجروحان پناه داده است.
آن‌ها نمی‌دانستند در زیرزمین کلیسا، پشت دیواری که سال‌ها پیش با سنگ و ملات پوشانده شده بود، صندوقی وجود دارد.
داخل صندوق، دفتر چرمی بکهیون بود.
او نام تمام کسانی را که در دوران جنگ به او اعتراف کرده بودند، نگه داشته بود؛ همراه با اسناد، نامه‌ها و شواهدی که می‌توانستند زندگی بازماندگان بسیاری را نابود کنند.
بکهیون هیچ‌وقت آن‌ها را منتشر نکرد.
نه از روی بخشش.
او می‌خواست بداند هرکدامشان چگونه زندگی می‌کنند، چگونه پیر می‌شوند و چگونه با گناهانی که تصور می‌کنند از آن‌ها گریخته‌اند، به خاک سپرده خواهند شد.
بکهیون دیگر به مجازات پس از مرگ اعتقادی نداشت.
او مجازات را در همین دنیا دیده بود؛ در چهرهٔ مادرانی که نام فرزندانشان را فراموش می‌کردند، در دست‌های لرزان سربازانی که دیگر نمی‌توانستند به کسی دست بزنند، در چشم‌های آدم‌هایی که برای زنده‌ماندن کارهایی کرده بودند که هیچ‌وقت نمی‌توانستند به زبان بیاورند.
او می‌دانست رنج، کسی را پاک نمی‌کند.
فقط گاهی او را به چیزی تبدیل می‌کند که پیش از آن نبوده است.
و خودش، در تمام آن سال‌ها، به چیزی تبدیل شده بود که از آن می‌ترسید.
در آخرین سال‌های عمرش، بکهیون دیگر برای کسی اعتراف نمی‌گرفت.
وقتی مردم از او می‌خواستند برایشان دعا کند، لبخند می‌زد و می‌گفت خدا صدای همه را می‌شنود.
اما هر شب، پس از آنکه آخرین شمع را خاموش می‌کرد، به محراب می‌رفت و در تاریکی می‌نشست.
گاهی نامهٔ چانیول را از جیب داخلی ردایش بیرون می‌آورد. کاغذ آن‌قدر فرسوده شده بود که هر بار می‌ترسید با لمسش پاره شود.
او دیگر صدای چانیول را به‌خوبی به یاد نمی‌آورد.
این موضوع بیشتر از هر چیز دیگری آزارش می‌داد.
صورتش را به یاد داشت. دست‌هایش را. زخم کنار ابرویش را. حتی عادتش را به اینکه هنگام فکرکردن، انگشت شستش را روی بند انگشتانش بکشد
اما صدا…
صدا داشت از ذهنش پاک می‌شد.
و بکهیون نمی‌توانست این را تحمل کند.
یک شب، دفتر چرمی را باز کرد و آخرین صفحه را نوشت:
«من برای او دعا نکردم که به بهشت برود. هیچ‌وقت مطمئن نبودم بهشتی وجود دارد.»
«من فقط می‌خواستم اگر جایی وجود دارد که انسان‌ها در آن از جنگ، از گناه، از حافظه و از خودشان رها می‌شوند، چانیول بتواند آنجا بخوابد.»
«اما اگر هیچ‌چیز پس از مرگ وجود نداشته باشد، اگر تمام آنچه از او باقی مانده همین چند خط و حافظهٔ رو به زوال من باشد، پس من تمام عمرم را صرف دوست‌داشتن مرده‌ای کرده‌ام که حتی نمی‌توانم صدایش را به خاطر بیاورم.
«و اگر خدایی وجود داشته باشد، امیدوارم هرگز مرا نبخشد.»
«چون من هنوز هم اگر چانیول از آن در وارد شود، حاضرم تمام جهان را به خاطر یک شب دیگر با او به آتش بکشم.»
بکهیون قلم را زمین گذاشت
مدت زیادی به آخرین جمله نگاه کرد.
بعد برای نخستین بار در تمام سال‌های پس از جنگ، گریه کرد.
نه برای چانیول.
برای مردی که پیش از ملاقات با او بوده است؛ مردی که شاید هنوز می‌توانست کشیش خوبی باشد، شاید می‌توانست باور کند بخشش معنایی دارد، شاید می‌توانست از چیزی غیر از فقدان تغذیه کند.
آن مرد دیگر وجود نداشت.
جنگ او را نکشته بود.
عشق هم نجاتش نداده بود.
فقط به او نشان داده بود که تاریکی، همیشه با نفرت آغاز نمی‌شود.
گاهی با یک دست شروع می‌شود که دست دیگری را می‌گیرد.
Forwarded from The fate of Frankenstein
با مردی که در شب سردی به کلیسا پناه می‌آورد.
با بوسه‌ای که هیچ‌کدام نمی‌خواستند پایانش را تصور کنند.
و با کشیشی که تمام عمر به دیگران گفته بود گناهکاران هم می‌توانند بخشیده شوند، اما هرگز نتوانست خودش را به‌خاطر تنها گناهی که واقعاً از آن پشیمان نبود، ببخشد.
آخرین روز زندگی بکهیون، برف می‌بارید.
او را صبح، در همان نمازخانه پیدا کردند؛ زانو زده مقابل صلیب، با نامه‌ای در دست و چهره‌ای آرام.
روی میز کنار او، دو فنجان چای سردشده قرار داشت.
هیچ‌کس نمی‌دانست چرا.
هیچ‌کس جز خودش نمی‌دانست که در آخرین شب عمرش، برای نخستین بار دیگر سعی نکرده بود چانیول را از حافظه‌اش احضار کند.
فقط صندلی روبه‌رو را بیرون کشیده بود، دو فنجان چای ریخته بود و برای چند ساعت، وانمود کرده بود که مردی که دوستش داشته، از جنگ برگشته است.
در دفتر چرمی، آخرین جمله با خطی لرزان نوشته شده بود:
«امشب دیگر از خدا نمی‌خواهم تو را برگرداند. اگر هنوز جایی وجود داری، خسته‌ای. می‌دانم. من هم خسته‌ام.»
و زیر آن، جمله‌ای کوتاه‌تر:
«این بار، من می‌آیم.»

کلیسا را چند سال بعد تعطیل کردند.
صلیب بالای محراب را برداشتند، شیشه‌های رنگی را فروختند و دیوارهایی را که زمانی صدای اعتراف صدها انسان را در خود نگه داشته بودند، خراب کردند.
اما هیچ‌کس نتوانست صندوق زیرزمین را پیدا کند.
و هیچ‌کس نفهمید چرا، در آخرین شب پیش از تخریب ساختمان، یکی از کارگران قسم خورد که از داخل نمازخانه صدای دو مرد را شنیده است.
یکی آرام می‌خندید.
و دیگری، با صدایی خسته و آشنا، می‌گفت:
«بالاخره اومدی، پدر.»
سپس سکوت شد.
و برای نخستین بار پس از سال ۱۹۴۴، کلیسا دیگر بوی خون نمی‌داد.
فقط بوی دو فنجان چای سردشده را می‌داد.
و برفی که آرام‌آرام روی ردپاهای دو مرد می‌نشست؛ ردپاهایی که از در کلیسا بیرون می‌رفتند و در سپیدی بی‌پایان زمستان ناپدید می‌شدند.
باشه اینجا فردا بخونمش
The fate of Frankenstein
Photo
عاشق انجیرمساساسایااساساس
اول نهنگ بعد انجیر