Forwarded from " زبان زندگی" ارتباطی بدون خشونت
🔴 پسر این مرد هندی سال ۲۰۰۵ با موتور داخل یک چاله توی خیابون میفته و میمیره
از همون روز به بعد پدرش شروع به تعمیر و پر کردن چالههای خیابون با هزینهی شخصی خودش میکنه
این پدر یک سبزی فروش ساده ست و درآمد چندانی نداره ولی تا امروز ۶۰۰ چاله رو تنهایی پر کرده...
•••••••••••••••••••
@nvcir
با دیدن خبر بالا(علیالخصوص در هند) یکباره یاد جملهی معروف گاندی افتادم:
بیایید خودمان تغییری شویم
که در دنیا جستجویش میکنیم
#گاندی
#زبانزندگی
از همون روز به بعد پدرش شروع به تعمیر و پر کردن چالههای خیابون با هزینهی شخصی خودش میکنه
این پدر یک سبزی فروش ساده ست و درآمد چندانی نداره ولی تا امروز ۶۰۰ چاله رو تنهایی پر کرده...
•••••••••••••••••••
@nvcir
با دیدن خبر بالا(علیالخصوص در هند) یکباره یاد جملهی معروف گاندی افتادم:
بیایید خودمان تغییری شویم
که در دنیا جستجویش میکنیم
#گاندی
#زبانزندگی
Forwarded from مجله | خلاقیت، بدون مرز
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📺📺📺
📌 ما انسانها وقتی با هم هستیم، خوشحالتر، موفقتر و قدرتمندتریم. در واقع در کنار هم بودن، زندگی را زیباتر میسازد و شرکت هواپیمایی «KLM»، در این تبلیغ فوقالعاده مشتریانش را به این کار تشویق میکند، این ویدیو را باید بارها و بارها دید!
📌 شهروندان یک جامعه و مخاطبان یک برند، عامل بقای و تثبیت برندها هستند، بنابراین برندهای بزرگ در قبال جامعه مسئولیت اجتماعی دارند و باید برای بهتر شدن فرهنگ جامعه و ارتقای آگاهی مخاطبانشان، استراتژی و برنامهریزی داشته باشند و هزینه کنند.
#تبلیغات
@AR_NOSRATI
📌 ما انسانها وقتی با هم هستیم، خوشحالتر، موفقتر و قدرتمندتریم. در واقع در کنار هم بودن، زندگی را زیباتر میسازد و شرکت هواپیمایی «KLM»، در این تبلیغ فوقالعاده مشتریانش را به این کار تشویق میکند، این ویدیو را باید بارها و بارها دید!
📌 شهروندان یک جامعه و مخاطبان یک برند، عامل بقای و تثبیت برندها هستند، بنابراین برندهای بزرگ در قبال جامعه مسئولیت اجتماعی دارند و باید برای بهتر شدن فرهنگ جامعه و ارتقای آگاهی مخاطبانشان، استراتژی و برنامهریزی داشته باشند و هزینه کنند.
#تبلیغات
@AR_NOSRATI
💥 معنای زندگی
فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش به سخنرانی خود خاتمه داد :
آیا كسی سؤالی دارد؟
یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود.
پرسید : جناب آقای دكتر پاپادروس ، معنی زندگی چیست؟
بعضی از دانشجویان خندیدند!
اما پاپادروس، دانشجویان خود را به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینۀ گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت :
موقعی كه بچه بودم جنگ بود ، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی میكردیم ، روزی در كنار جاده چند تکه آینۀ شکسته ، از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم.
بزرگترین تکۀ آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ ، گِردش كردم.
همین آینهای كه حالا در دست من است و ملاحظه میكنید.
سپس بهعنوان یک اسباببازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندنِ نور خورشید به هر سوراخ و سُنبه و دَرز و شکافِ كمد و صندوق خانه و تاریک ترین جاهایی كه نور خورشید به آنها نمیرسید.
از این كه با كمک این آینه میتوانستم ظلمانیترین نقاط در اجسام و مکانهای مختلف را نورانی كنم به قدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است.
در واقع، بازتاباندن نور به تاریک ترین نقاط اطرافم، بازی روزانۀ من شده بود.
آینه را نگه داشتم و در دوران بعدیِ زندگی نیز هر وقت كه بیکار میشدم آن را از جیبم در میآوردم و به بازی همیشگی خود ادامه میدادم.
بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود ، بلکه استعارهای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم در زندگی خود انجام دهم.
بعدها دریافتم كه من ، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است.
تنها در صورتی تاریک ترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم.
من تکهای از آینهای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن اطلاع چندان درستی ندارم.
با وجود این ، هرچه كه هستم ، میتوانم نور را به تاریک ترین نقاط عالم ، به سیاه ترین نقاط ذهن انسانها منعکس كنم.
سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسانها گردم.
شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند.
به طور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم.
این معنی زندگی من است.
دکتر بعد از پایان درس ، آینه را به دقت دوباره در دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن میتابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دستهایم كه روی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند و گفت :
به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم.
به جایی که امید نیست ، امید ببریم.
به جایی که دروغ هست ، راستی ببریم.
به جایی که ظلم هست ، عدالت ببریم.
به جایی که کدورت هست ، مهر ببریم.
به جایی که جنگ هست ، صلح ببریم.
به جایی که پر از هیاهو و داد و بیداد است ، آرام و قرار ببریم.
به جایی که سستی و تنبلی است، شور و شوق و نشاط ببریم.
به جایی که پر رویی و بی ادبی حاکم است، مرام و معرفت و ادب ببریم.
به جایی که بیسوادی و بی هنری سیاهی ایجاد کرده، سواد و مهارت ببریم.
به جایی که یادگیری مرده است، دانایی و کارایی و زیستن و باهم زیستن را به ارمغان ببریم.
و ....
این معنای زندگی است....
فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش به سخنرانی خود خاتمه داد :
آیا كسی سؤالی دارد؟
یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود.
پرسید : جناب آقای دكتر پاپادروس ، معنی زندگی چیست؟
بعضی از دانشجویان خندیدند!
اما پاپادروس، دانشجویان خود را به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینۀ گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت :
موقعی كه بچه بودم جنگ بود ، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی میكردیم ، روزی در كنار جاده چند تکه آینۀ شکسته ، از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم.
بزرگترین تکۀ آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ ، گِردش كردم.
همین آینهای كه حالا در دست من است و ملاحظه میكنید.
سپس بهعنوان یک اسباببازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندنِ نور خورشید به هر سوراخ و سُنبه و دَرز و شکافِ كمد و صندوق خانه و تاریک ترین جاهایی كه نور خورشید به آنها نمیرسید.
از این كه با كمک این آینه میتوانستم ظلمانیترین نقاط در اجسام و مکانهای مختلف را نورانی كنم به قدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است.
در واقع، بازتاباندن نور به تاریک ترین نقاط اطرافم، بازی روزانۀ من شده بود.
آینه را نگه داشتم و در دوران بعدیِ زندگی نیز هر وقت كه بیکار میشدم آن را از جیبم در میآوردم و به بازی همیشگی خود ادامه میدادم.
بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود ، بلکه استعارهای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم در زندگی خود انجام دهم.
بعدها دریافتم كه من ، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است.
تنها در صورتی تاریک ترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم.
من تکهای از آینهای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن اطلاع چندان درستی ندارم.
با وجود این ، هرچه كه هستم ، میتوانم نور را به تاریک ترین نقاط عالم ، به سیاه ترین نقاط ذهن انسانها منعکس كنم.
سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسانها گردم.
شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند.
به طور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم.
این معنی زندگی من است.
دکتر بعد از پایان درس ، آینه را به دقت دوباره در دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن میتابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دستهایم كه روی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند و گفت :
به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم.
به جایی که امید نیست ، امید ببریم.
به جایی که دروغ هست ، راستی ببریم.
به جایی که ظلم هست ، عدالت ببریم.
به جایی که کدورت هست ، مهر ببریم.
به جایی که جنگ هست ، صلح ببریم.
به جایی که پر از هیاهو و داد و بیداد است ، آرام و قرار ببریم.
به جایی که سستی و تنبلی است، شور و شوق و نشاط ببریم.
به جایی که پر رویی و بی ادبی حاکم است، مرام و معرفت و ادب ببریم.
به جایی که بیسوادی و بی هنری سیاهی ایجاد کرده، سواد و مهارت ببریم.
به جایی که یادگیری مرده است، دانایی و کارایی و زیستن و باهم زیستن را به ارمغان ببریم.
و ....
این معنای زندگی است....