Forwarded from کتابخانه دانشگاهی
#یک_دقیقه_مطالعه 📚
چگونه احساس خوشبختی کنیم؟
سالهاست که دانشمندان و پژوهشگران غربی در پی کشف چگونگی دستیابی به خوشبختی و حفظ آن هستند.
بهتازگی یکی از پژوهشگران آلمانی ثابت کرده است که با بهکارگیری شگردهایی، میتوان خوشبختزندگی کردن را آموخت.
میشائلا بروهم ـ بادری، پژوهشگر نهاد آلمانی روانکاوی مثبت، معتقد است که خوشبختی آموختنی است. او به کسانی که دایم ناراضی هستند توصیه میکند، برای خود شرایطی فراهم آورند که احساس موفقیت به آنها دست دهد. مثلاً در محل کار خود وظایف بیشتری را بهعهده بگیرند، یا وان حمام را تمیز کنند، یا به گلدانهای باغچه برسند یا به فعالیتهای ورزشی بپردازند.
به گفتهی این پژوهشگر، رسیدن به هدف در مغز باعث ترشح مادهی دوپامین که به "هورمون خوشبختی" معروف شده میشود.
بهعبارت دیگر کسی که منفعل است و کاری انجام نمیدهد، فرصت تجربهی حس خوش خوشبختی را نیز از خود میگیرد. بروهم ـ بادری میگوید: «کسی که روی مبل مینشیند و تکان نمیخورد تلاش نمیکند که به موفقیت دست یابد و در نتیجه دوپامین هم در مغز ترشح نمیشود.»
کارول رایف، روانکاو آمریکایی، در این رابطه میگوید که تامین ۶ اصل بهطور کلی حس خوشبختی را در انسان برمیانگیزاند:
اعتماد به نفس
ارتباطات اجتماعی
استقلال
داشتن هدف در زندگی
شرکت در فعالیتهای سازنده
و تکامل فردی.
🆑 @Academic_Library
چگونه احساس خوشبختی کنیم؟
سالهاست که دانشمندان و پژوهشگران غربی در پی کشف چگونگی دستیابی به خوشبختی و حفظ آن هستند.
بهتازگی یکی از پژوهشگران آلمانی ثابت کرده است که با بهکارگیری شگردهایی، میتوان خوشبختزندگی کردن را آموخت.
میشائلا بروهم ـ بادری، پژوهشگر نهاد آلمانی روانکاوی مثبت، معتقد است که خوشبختی آموختنی است. او به کسانی که دایم ناراضی هستند توصیه میکند، برای خود شرایطی فراهم آورند که احساس موفقیت به آنها دست دهد. مثلاً در محل کار خود وظایف بیشتری را بهعهده بگیرند، یا وان حمام را تمیز کنند، یا به گلدانهای باغچه برسند یا به فعالیتهای ورزشی بپردازند.
به گفتهی این پژوهشگر، رسیدن به هدف در مغز باعث ترشح مادهی دوپامین که به "هورمون خوشبختی" معروف شده میشود.
بهعبارت دیگر کسی که منفعل است و کاری انجام نمیدهد، فرصت تجربهی حس خوش خوشبختی را نیز از خود میگیرد. بروهم ـ بادری میگوید: «کسی که روی مبل مینشیند و تکان نمیخورد تلاش نمیکند که به موفقیت دست یابد و در نتیجه دوپامین هم در مغز ترشح نمیشود.»
کارول رایف، روانکاو آمریکایی، در این رابطه میگوید که تامین ۶ اصل بهطور کلی حس خوشبختی را در انسان برمیانگیزاند:
اعتماد به نفس
ارتباطات اجتماعی
استقلال
داشتن هدف در زندگی
شرکت در فعالیتهای سازنده
و تکامل فردی.
🆑 @Academic_Library
Forwarded from رادیو صدای زمین
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from کتابخانه دانشگاهی
➕این سه کلید درکامپیوتر مهم اند، اما در زندگی مهمتر!
👈🏼 کنترل کردن خودمان
👈🏼 پیدا کردن راه حل جایگزین
👈🏼 حذف موقعیت هایی که به شما تنش و انرژی منفی میدهند.
🆑 @Academic_Library
👈🏼 کنترل کردن خودمان
👈🏼 پیدا کردن راه حل جایگزین
👈🏼 حذف موقعیت هایی که به شما تنش و انرژی منفی میدهند.
🆑 @Academic_Library
بیایید با باورهاى سمى خداحافظى كنيم:
۱- باور اينكه قربانى هستيم.
۲- باور به اينكه ميتوانيم ديگران را تغيير دهيم.
۳- باور به اينكه اگر جاى فلانى بودم زندگى بهترى داشتم.
۴- انتظار داشتن از ديگران و باور به اينكه ديگران بايد مطابق انتظار ما رفتار كنند.
۵- باور به اينكه براى رسيدن به كمال و احساس شادى حتما به حضور فرد خاصى نياز داريم.
۶- اينكه هميشه لازم است ثابت كنيم كه ما درست می گوييم و حق با ماست.
۷- نگران بودن درباره اينكه ديگران در مورد ما چه فكرى می كنند.
۸- باور اينكه گذشته ما، آينده ما را رقم می زند.
بهتر بود میگفتم بیایید به بلوغ ، آرامش و موفقیت سلام کنیم ...
👤 #احمد_حلت
۱- باور اينكه قربانى هستيم.
۲- باور به اينكه ميتوانيم ديگران را تغيير دهيم.
۳- باور به اينكه اگر جاى فلانى بودم زندگى بهترى داشتم.
۴- انتظار داشتن از ديگران و باور به اينكه ديگران بايد مطابق انتظار ما رفتار كنند.
۵- باور به اينكه براى رسيدن به كمال و احساس شادى حتما به حضور فرد خاصى نياز داريم.
۶- اينكه هميشه لازم است ثابت كنيم كه ما درست می گوييم و حق با ماست.
۷- نگران بودن درباره اينكه ديگران در مورد ما چه فكرى می كنند.
۸- باور اينكه گذشته ما، آينده ما را رقم می زند.
بهتر بود میگفتم بیایید به بلوغ ، آرامش و موفقیت سلام کنیم ...
👤 #احمد_حلت
۱۵ مورد از کمهزینهترین لذتهای دنیا:
۱- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
۲ - سعی کنیم بیشتر بخندیم.
۳- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
۴ - با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.
۵ - گاهی هدیههایی که گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.
۶ - بیشتر از خدا تشکر کنیم و با او حرف بزنیم.
۷ - در داخل آسانسور و راه پله و... با آدمها صحبت کنیم.
۸- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.
۹- لذت عطسه کردن را حس کنیم.
۱۰- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.
۱۱- زمزمه کنیم و آواز بخوانیم.
۱۲- سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصربهفرد با بقیه فرق داشته باشیم.
۱۳- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
۱۴- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
۱۵- برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی کنیم!
امروز فقط ۲ تاشو امتحان کنید !✌🏻
۱- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
۲ - سعی کنیم بیشتر بخندیم.
۳- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
۴ - با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.
۵ - گاهی هدیههایی که گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.
۶ - بیشتر از خدا تشکر کنیم و با او حرف بزنیم.
۷ - در داخل آسانسور و راه پله و... با آدمها صحبت کنیم.
۸- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.
۹- لذت عطسه کردن را حس کنیم.
۱۰- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.
۱۱- زمزمه کنیم و آواز بخوانیم.
۱۲- سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصربهفرد با بقیه فرق داشته باشیم.
۱۳- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
۱۴- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
۱۵- برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی کنیم!
امروز فقط ۲ تاشو امتحان کنید !✌🏻
💬
ما تربیت نشدیم !
تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرفشنو باشیم، صبحها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …
اما سادهترین و ضروریترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوههای نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳میگوید: «اگر میخواهید بدانید کشوری توسعه مییابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانههای آن کشور نروید. اینها را بهراحتی میتوان خرید یا دزدید یا کپی کرد. میتوان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیشبینی کنید، بروید در دبستانها؛ ببینید آنجا چگونه بچهها را آموزش میدهند. مهم نیست چه چیزی آموزش میدهند؛ ببینید چگونه آموزش میدهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظمپذیر، خطرپذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت میکنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.
آیا باید در جوانی یا میانسالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!
به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی میکند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر میرویم و وقتی به خانه برمیگردیم، چند خط نمیتوانیم دربارۀ آنچه دیدهایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیدهایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم میگفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری میکردم تا بچهها قبل از اینکه به نگاههای سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
میگفت: «کسی که به کلاسهای طراحی میرود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیقتر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت میرود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و چطور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمیتواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشیهای غارنشینان نشان میدهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
بسیارند پدرانی که نمیدانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یکبار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمیدهد.
عجایب را در آسمانها میجوییم، ولی یکبار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشدهایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.
👤 #رضا_بابایی
✍🏻 روانشناس
🆑 @Academic_Library
ما تربیت نشدیم !
تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرفشنو باشیم، صبحها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …
اما سادهترین و ضروریترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوههای نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳میگوید: «اگر میخواهید بدانید کشوری توسعه مییابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانههای آن کشور نروید. اینها را بهراحتی میتوان خرید یا دزدید یا کپی کرد. میتوان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیشبینی کنید، بروید در دبستانها؛ ببینید آنجا چگونه بچهها را آموزش میدهند. مهم نیست چه چیزی آموزش میدهند؛ ببینید چگونه آموزش میدهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظمپذیر، خطرپذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت میکنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.
آیا باید در جوانی یا میانسالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!
به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی میکند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر میرویم و وقتی به خانه برمیگردیم، چند خط نمیتوانیم دربارۀ آنچه دیدهایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیدهایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم میگفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری میکردم تا بچهها قبل از اینکه به نگاههای سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
میگفت: «کسی که به کلاسهای طراحی میرود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیقتر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت میرود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و چطور بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمیتواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا از غار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشیهای غارنشینان نشان میدهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
بسیارند پدرانی که نمیدانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یکبار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمیدهد.
عجایب را در آسمانها میجوییم، ولی یکبار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشدهایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.
👤 #رضا_بابایی
✍🏻 روانشناس
🆑 @Academic_Library
Forwarded from کتابخانه دانشگاهی
روزی
جایی
دقیقه ای
خودت را باز خواهی یافت
و آن وقت
یا لبخند خواهی زد
یا اشک خواهی ریخت!
👤 #پابلو_نرودا
🆑 @Academic_Library
جایی
دقیقه ای
خودت را باز خواهی یافت
و آن وقت
یا لبخند خواهی زد
یا اشک خواهی ریخت!
👤 #پابلو_نرودا
🆑 @Academic_Library
Forwarded from کتابخانه دانشگاهی
زندگی هرگز به" اگر "و " اما " های تو پاسخ نمی دهد ...
زندگی هیچ نمیگوید؛
نشانت میدهد ... پس ؛
"سلطان" باید ها باش
نه "بنده" شاید ها ...
#الهی_قمشه_ایی
🆑 @Academic_Library
زندگی هیچ نمیگوید؛
نشانت میدهد ... پس ؛
"سلطان" باید ها باش
نه "بنده" شاید ها ...
#الهی_قمشه_ایی
🆑 @Academic_Library
کاش خواندن کتاب هم حرام اعلام می شد،
تا ملت حداقل در خفا به کتاب خوانی روی می آوردند !
تا ملت حداقل در خفا به کتاب خوانی روی می آوردند !
Forwarded from کتابخانه
از روزی که فهميدم نیازی به خوشبختی ندارم، خوشبختی در وجودم آشیان کرد.
آری، از همان روز که به خود قبولاندم که برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز ندارم.
📓 مائده های زمینی
✍🏻 #آندره_ژید
🆑 @BookTop
آری، از همان روز که به خود قبولاندم که برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز ندارم.
📓 مائده های زمینی
✍🏻 #آندره_ژید
🆑 @BookTop
Forwarded from کتابخانه دانشگاهی
آلبرت اینشتین روزانه سه مایل و داروین هم روزانه سه نوبت 45 دقیقه ای پیاده روی می کرده اند. "پیاده روی از کلیدی ترین راه های ایده پردازی و خلاقیت است"
🆑 @Academic_Library
🆑 @Academic_Library
Forwarded from کتابخانه دانشگاهی
مرگ تمدن ها زمانی فرا میرسد که بزرگان مردم، به پرسشهای جدید آنها، پاسخهای کهنه میدهند!!
#ویل_دورانت
📚 @Academic_Library
#ویل_دورانت
📚 @Academic_Library
ما نه شبیه اونی شدیم که میخواستیم، نه شبیه اونی که میخواستن.. امان از این همه خواستن و نشدن..
Forwarded from " زبان زندگی" ارتباطی بدون خشونت
Telegram
attach 📎
Forwarded from ◀️MLI.English▶️
براى اينكه يه زخم خوب بشه ، بايد ديگه بهش دست نزنى . درد و غصه هاتون رو
هى دوره نكنيد براى خودتون 😇✋🏼
@mlienglish
هى دوره نكنيد براى خودتون 😇✋🏼
@mlienglish
Forwarded from CandoEnglish
#poem
#tale
👤📖 حکایتی از گلستان سعدی
دو درویش خراسانی، ملازم صحبت یکدگر سیاحت کردندی، یکی ضعیف بود که به هر دو شب افطار کردی و آن دگر قوی که روزی سه بار خوردی. قضا را بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند و هر دو را به خانه کردند و درش گِل برآوردند، بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند. در بگشادند. قوی را دیدند مُرده و ضعیف جان به سلامت برده. درین عجب بماندند، حکیمی گفت خلاف این عجب بودی، که آن یکی بسیار خوار بود، طاقت بی نوایی نداشت، هلاک شد. و آن دیگر خویشتندار بود، بر عادت خود صبر کرده و به سلامت بماند.
👤📖 A Tale From Gulestan
Two durwaishes of Khorasan who had entered into strict intimacy, travelled together: One who was infirm would fast for two days, and the other who was robust used to eat three times a day. It happened that they were seized at the gate of a city on suspicious of being spies, were both confined in the same room, and the door closed up with mud.
After a fortnight it was discovered that they were innocent. On opening the door, they found the strong man dead, and the infirm alive. They were astonished at the circumestance, but a philosopher said, that the contrary would have been wonderful, for the one who was a great eater, was not able to support abstinence; and the other who was weak, having his body in subjection, and being used to fasting, had happily escaped.
🔶️چو کم خوردن طبیعت شد کسی را
🔶️چو سختی پیشش آید، سهل گیرد
🔷️A person who had accustomed himself to eat sparingly,
🔷️When difficulty occurs, bears it easily;
🔶️وگر تن پرورست اندر فراخی
🔶️چو تنگی بیند، از سختی بمیرد
🔷️But if in time of prosperity he has been used to pamper himself,
🔷️When he meets with distress he sinks under it.
Tr. by " Major R.P. Andetson "
➖➖➖➖➖
@candoEnglish
#tale
👤📖 حکایتی از گلستان سعدی
دو درویش خراسانی، ملازم صحبت یکدگر سیاحت کردندی، یکی ضعیف بود که به هر دو شب افطار کردی و آن دگر قوی که روزی سه بار خوردی. قضا را بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند و هر دو را به خانه کردند و درش گِل برآوردند، بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند. در بگشادند. قوی را دیدند مُرده و ضعیف جان به سلامت برده. درین عجب بماندند، حکیمی گفت خلاف این عجب بودی، که آن یکی بسیار خوار بود، طاقت بی نوایی نداشت، هلاک شد. و آن دیگر خویشتندار بود، بر عادت خود صبر کرده و به سلامت بماند.
👤📖 A Tale From Gulestan
Two durwaishes of Khorasan who had entered into strict intimacy, travelled together: One who was infirm would fast for two days, and the other who was robust used to eat three times a day. It happened that they were seized at the gate of a city on suspicious of being spies, were both confined in the same room, and the door closed up with mud.
After a fortnight it was discovered that they were innocent. On opening the door, they found the strong man dead, and the infirm alive. They were astonished at the circumestance, but a philosopher said, that the contrary would have been wonderful, for the one who was a great eater, was not able to support abstinence; and the other who was weak, having his body in subjection, and being used to fasting, had happily escaped.
🔶️چو کم خوردن طبیعت شد کسی را
🔶️چو سختی پیشش آید، سهل گیرد
🔷️A person who had accustomed himself to eat sparingly,
🔷️When difficulty occurs, bears it easily;
🔶️وگر تن پرورست اندر فراخی
🔶️چو تنگی بیند، از سختی بمیرد
🔷️But if in time of prosperity he has been used to pamper himself,
🔷️When he meets with distress he sinks under it.
Tr. by " Major R.P. Andetson "
➖➖➖➖➖
@candoEnglish
کتابخانه دانشگاهی:
🔻 #تا_انتها_بخوانید 📚
مغازه دار محل، هر روز، صبح زود ماشین سمندش را در پیاده رو پارک میکند، مردم مجبورند از گوشه خیابان رد شوند.
سوپرمارکتی، نصف بیشتر اجناس مغازه اش را بیرون چیده، راه برای رفت و آمد سخت است.
کارمند اداره، وسط ساعت کاری یا صبحانه میل میکند، یا به ناهار و نماز میرود و یا همزمان با مراجعه ارباب رجوع کانالهای تلگرام و اینستاگرامش را چک میکند.
بساز بفروش، تا چشم صاحبان آپارتمان را دور میبیند، لوله ها و کابینت را از جنس چینی نامرغوب میزند در حالی که پولش را پیشتر گرفته است.
کارمند بانک، از وسط جمعیتی که همه در نوبت هستند به فلان آشنای خود اشاره میزند تا فیش را خارج از نوبت بیاورد تا کارش راه بیوفتد!
استاد دانشگاه، هر جلسه بیست دقیقه دیر میاد و قبل از اتمام ساعت، کلاس را تمام میکند جالبتر اینکه مقالات پژوهشی دانشجویان را بنام خودش چاپ میکند.
دانشجو پول میدهد، تحقیق و پایان نامه را کپی شده میخرد و تحویل دانشگاه میدهد تا صاحب مدرک شود.
پزشک، بیمار را در بیمارستان درمان نمیکند تا در مطب خصوصی به او مراجعه کند و یا به همکار دیگر خود پاس میدهد تا بیمار جیب خالی از درمانگاه خارج شود.
همه اینها شب وقتی به خانه می آیند، هنگامی که تلگرام را باز میکنند از فساد، رانت، بی عدالتی، تبعیض و گرانی سخن میگویند و در اینستاگرام پستهای روشنفکری را لایک میکنند.
همه هم در ستایش از نظم و قانونمداری در اروپا و آمریکا یک خاطره دارند اما وقتی نوبت خودشان میرسد، آن میکنند که میخواهند.
جامعه با من و تو، ما میشود، قبل از دیگران به خودمان برسیم.
🔻 #تا_انتها_بخوانید 📚
مغازه دار محل، هر روز، صبح زود ماشین سمندش را در پیاده رو پارک میکند، مردم مجبورند از گوشه خیابان رد شوند.
سوپرمارکتی، نصف بیشتر اجناس مغازه اش را بیرون چیده، راه برای رفت و آمد سخت است.
کارمند اداره، وسط ساعت کاری یا صبحانه میل میکند، یا به ناهار و نماز میرود و یا همزمان با مراجعه ارباب رجوع کانالهای تلگرام و اینستاگرامش را چک میکند.
بساز بفروش، تا چشم صاحبان آپارتمان را دور میبیند، لوله ها و کابینت را از جنس چینی نامرغوب میزند در حالی که پولش را پیشتر گرفته است.
کارمند بانک، از وسط جمعیتی که همه در نوبت هستند به فلان آشنای خود اشاره میزند تا فیش را خارج از نوبت بیاورد تا کارش راه بیوفتد!
استاد دانشگاه، هر جلسه بیست دقیقه دیر میاد و قبل از اتمام ساعت، کلاس را تمام میکند جالبتر اینکه مقالات پژوهشی دانشجویان را بنام خودش چاپ میکند.
دانشجو پول میدهد، تحقیق و پایان نامه را کپی شده میخرد و تحویل دانشگاه میدهد تا صاحب مدرک شود.
پزشک، بیمار را در بیمارستان درمان نمیکند تا در مطب خصوصی به او مراجعه کند و یا به همکار دیگر خود پاس میدهد تا بیمار جیب خالی از درمانگاه خارج شود.
همه اینها شب وقتی به خانه می آیند، هنگامی که تلگرام را باز میکنند از فساد، رانت، بی عدالتی، تبعیض و گرانی سخن میگویند و در اینستاگرام پستهای روشنفکری را لایک میکنند.
همه هم در ستایش از نظم و قانونمداری در اروپا و آمریکا یک خاطره دارند اما وقتی نوبت خودشان میرسد، آن میکنند که میخواهند.
جامعه با من و تو، ما میشود، قبل از دیگران به خودمان برسیم.
Forwarded from Deleted Account
دکتر الهی قمشه ای :
💠وقتی از آستانه ی پنجاه سالگیم گذشت.
فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!
🔹هر چه برایم ارزش بود کم ارزش شد.
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال، با اهمیتتر از شادی نیست.
حالا میفهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم نیستند.
حالا میفهمم استرس، تشویش، دلهره، ترس آزمون کنکور و استخدام، ترس نتیجه، اضطراب سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهره ی تنهایی، نگرانی از غربت، غصه های عصر جمعه، اول مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری و.. هرگز نه ماندگار بودند
نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند.
🔹حالا میفهمم یک کبد سالم چندبرابر لیسانسم ارزشمند است.
کلیه هایم از تمامی کارهایم، دیسک کمرم از متراژ خانه، تراکم استخوانم از غروب های جمعه، روحم از تمام نگرانیهایم، زمانم از همه ی ناشناختههای آینده های نیامده ام،
شادیم از تمام لحظه های عبوسم،
امیدم از همه ی یاس هایم با ارزش تر بودند.
🔹حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند...
و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد.
🔹یقین دارم آدم هایی که به معنی تمام قدر لحظه های بودنشان را میفهمند با غبار غم و تردید و غصه و ترس و چه شودها زندگی شان را حرام نکردند.
در حال، ماندند و ذهن شان را خالی، حسشان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های درست و حقیقی تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار میکنند.
🔹به معنی حقیقی کلمه زنده اند،
زندگی میکنند و به معنی واقعی کلمه در آرامش میمیرند:
سرخوش، همچون فصلی از زندگی،
جزیی از زندگی و در مسیر زندگی...
🔸هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خُردی نباشید. چون تمومی نداره. دنبال شادی باشید. بذارید ذهنتون نفس بکشه
@armaniidea
كانال گلچينى از ( بهترين ها )
💠وقتی از آستانه ی پنجاه سالگیم گذشت.
فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!
🔹هر چه برایم ارزش بود کم ارزش شد.
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال، با اهمیتتر از شادی نیست.
حالا میفهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم نیستند.
حالا میفهمم استرس، تشویش، دلهره، ترس آزمون کنکور و استخدام، ترس نتیجه، اضطراب سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهره ی تنهایی، نگرانی از غربت، غصه های عصر جمعه، اول مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری و.. هرگز نه ماندگار بودند
نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند.
🔹حالا میفهمم یک کبد سالم چندبرابر لیسانسم ارزشمند است.
کلیه هایم از تمامی کارهایم، دیسک کمرم از متراژ خانه، تراکم استخوانم از غروب های جمعه، روحم از تمام نگرانیهایم، زمانم از همه ی ناشناختههای آینده های نیامده ام،
شادیم از تمام لحظه های عبوسم،
امیدم از همه ی یاس هایم با ارزش تر بودند.
🔹حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند...
و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد.
🔹یقین دارم آدم هایی که به معنی تمام قدر لحظه های بودنشان را میفهمند با غبار غم و تردید و غصه و ترس و چه شودها زندگی شان را حرام نکردند.
در حال، ماندند و ذهن شان را خالی، حسشان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های درست و حقیقی تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار میکنند.
🔹به معنی حقیقی کلمه زنده اند،
زندگی میکنند و به معنی واقعی کلمه در آرامش میمیرند:
سرخوش، همچون فصلی از زندگی،
جزیی از زندگی و در مسیر زندگی...
🔸هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خُردی نباشید. چون تمومی نداره. دنبال شادی باشید. بذارید ذهنتون نفس بکشه
@armaniidea
كانال گلچينى از ( بهترين ها )