زندگی، که کسی از نهفتههای پنهان در پيکرۀ آن هيچ نمیداند، همواره فريبنده است؛
آميزهای است از موجهايی که آدمی را بر فراز خود مینشانند تا او را به آرزوهايی روشن ببرند،
و خيزابهايی که او را تا ژرفای نوميدی میکشانند و انسان را به پيچوخمهای سرگردانی میافکنند.
زندگی چيزی نيست جز رودی خروشان که رودپيمايان هيچ نمیدانند موجهای بلندش آنها را تا کجا خواهند برد!
آيا مسافرِ اين رودِ روان با انبانی از مرواريد و آرزوهای سپيد باز میگردد،
يا اولين خيزاب او را به کام خود فرو میبَرد تا چونان ذرّهای ناچيز، از اين موج به موجی ديگر پرتاب شود؟
@post_book
آميزهای است از موجهايی که آدمی را بر فراز خود مینشانند تا او را به آرزوهايی روشن ببرند،
و خيزابهايی که او را تا ژرفای نوميدی میکشانند و انسان را به پيچوخمهای سرگردانی میافکنند.
زندگی چيزی نيست جز رودی خروشان که رودپيمايان هيچ نمیدانند موجهای بلندش آنها را تا کجا خواهند برد!
آيا مسافرِ اين رودِ روان با انبانی از مرواريد و آرزوهای سپيد باز میگردد،
يا اولين خيزاب او را به کام خود فرو میبَرد تا چونان ذرّهای ناچيز، از اين موج به موجی ديگر پرتاب شود؟
@post_book
👍2
❇️جاحظ، چراغ تفکر عرب

🔻کتاب دیدهور اثری استثنایی در صحنۀ ادبی معاصر است که توسط نویسنده و روزنامهنگار برجسته احمد فالالدین نوشته شده است. این اثر عمیق که در سال ۲۰۱۸ منتشر شد، مورد توجه گستردۀ منتقدان و خوانندگان قرار گرفته است. کتاب دیدهور بیانگر یک اودیسۀ شناختی و جالب به عمق اندیشۀ بشری است. در این رمان، نویسنده از طریق شخصیت واقعیِ «ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ»، یک فیلسوف و نویسندۀ نابغۀ عرب، به جنبههای متعدد زندگی و اندیشه میپردازد.
🔻کتاب دیدهور اثر احمد فالالدین توسط محمدرضا مروارید ترجمه شده و نشر هرمس آن را منتشر کرده است.
🔹زندگینامۀ احمد فالالدین
🔻احمد فالالدین نویسنده و روزنامهنگار اهل موریتانی است. او در زمینههای مختلفی از جمله سیاست، فرهنگ و جامعه مینویسد و آثارش در رسانههای مختلفی منتشر شده است.
اطلاعات دقیقی دربارۀ زندگی شخصی احمد فالالدین در دسترس نیست، اما میتوان از فعالیتهای حرفهای او به برخی از جزئیات پی برد. او به عنوان روزنامهنگار و نویسنده در رسانههای مختلفی فعالیت داشته و مقالات و گزارشهای او در رسانههایی مانند الجزیره، متراس و دار العرب منتشر شده است.
🔻احمد فالالدین به عنوان یک نویسنده، سبک نوشتاری خاص خود را دارد. او در نوشتههایش به مسائل مختلف با نگاهی انتقادی مینگرد و سعی میکند تا حقایق را به خوانندگان منتقل کند. او در نوشتههایش از زبان ساده و قابل فهمی استفاده میکند و سعی میکند تا مفاهیم پیچیده را به زبانی ساده بیان کند.
🔹جاحظ، چراغ تفکر عرب
🔻کتاب دیدهور خوانشی عمیق از شخصیت جاحظ، متفکری که تأثیر بسزایی در اندیشه عربی و اسلامی از خود به جای گذاشت، ارائه میدهد. نویسنده به ارائۀ شرح حال جاحظ بسنده نمیکند، بلکه بیشتر در اندیشهها و آرای او میکاود و جنبههای مختلف شخصیت او را از ادبیات و فلسفه گرفته تا تاریخ و سیاست را مرور میکند.
🔻ویژگی کتاب دیدهور ساختار فکری، منسجم و تدریجی پیرنگ آن است. نویسنده با ارائۀ تصویری جامع از دوران جاحظ شروع میکند و سپس به بررسی دقیق نظرات و آرای او میپردازد. نویسنده جنبههای مختلف اندیشۀ جاحظ از نظریۀ حیوانات گرفته تا فلسفۀ اجتماعی و سیاسی او را مورد بحث قرار می دهد.
🔻روشن است که نویسنده بسیار تحت تأثیر اندیشه جاحظ بوده است. این امر در بسیاری از اندیشههایی که نویسنده در کتاب خود ارائه میدهد مشهود است. این امر حکایت از عمق مطالعه نویسنده از شخصیت این اندیشمند بزرگ دارد.
🔻کتاب دیدهور اثر مهم فکری است که به کتابخانۀ ادبیات عرب اضافه شده است. این کتاب نشاندهندۀ یک افزودۀ کیفی در زمینۀ مطالعات فکری است، زیرا خوانشی جدید و بدیع از شخصیت جاحظ ارائه می دهد.
🔹نتیجهگیری
🔻کتاب دیدهور دعوتی است برای بازخوانی جاحظ و قرائتی نو برای درک عصری که در آن میزیسته است. این کتاب افزودۀ مهمی به اندیشۀ معاصر عرب است و ارزش خواندن و تأمل دارد.
🔖از سایت شهر کتاب پاسداران

🔻کتاب دیدهور اثری استثنایی در صحنۀ ادبی معاصر است که توسط نویسنده و روزنامهنگار برجسته احمد فالالدین نوشته شده است. این اثر عمیق که در سال ۲۰۱۸ منتشر شد، مورد توجه گستردۀ منتقدان و خوانندگان قرار گرفته است. کتاب دیدهور بیانگر یک اودیسۀ شناختی و جالب به عمق اندیشۀ بشری است. در این رمان، نویسنده از طریق شخصیت واقعیِ «ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ»، یک فیلسوف و نویسندۀ نابغۀ عرب، به جنبههای متعدد زندگی و اندیشه میپردازد.
🔻کتاب دیدهور اثر احمد فالالدین توسط محمدرضا مروارید ترجمه شده و نشر هرمس آن را منتشر کرده است.
🔹زندگینامۀ احمد فالالدین
🔻احمد فالالدین نویسنده و روزنامهنگار اهل موریتانی است. او در زمینههای مختلفی از جمله سیاست، فرهنگ و جامعه مینویسد و آثارش در رسانههای مختلفی منتشر شده است.
اطلاعات دقیقی دربارۀ زندگی شخصی احمد فالالدین در دسترس نیست، اما میتوان از فعالیتهای حرفهای او به برخی از جزئیات پی برد. او به عنوان روزنامهنگار و نویسنده در رسانههای مختلفی فعالیت داشته و مقالات و گزارشهای او در رسانههایی مانند الجزیره، متراس و دار العرب منتشر شده است.
🔻احمد فالالدین به عنوان یک نویسنده، سبک نوشتاری خاص خود را دارد. او در نوشتههایش به مسائل مختلف با نگاهی انتقادی مینگرد و سعی میکند تا حقایق را به خوانندگان منتقل کند. او در نوشتههایش از زبان ساده و قابل فهمی استفاده میکند و سعی میکند تا مفاهیم پیچیده را به زبانی ساده بیان کند.
🔹جاحظ، چراغ تفکر عرب
🔻کتاب دیدهور خوانشی عمیق از شخصیت جاحظ، متفکری که تأثیر بسزایی در اندیشه عربی و اسلامی از خود به جای گذاشت، ارائه میدهد. نویسنده به ارائۀ شرح حال جاحظ بسنده نمیکند، بلکه بیشتر در اندیشهها و آرای او میکاود و جنبههای مختلف شخصیت او را از ادبیات و فلسفه گرفته تا تاریخ و سیاست را مرور میکند.
🔻ویژگی کتاب دیدهور ساختار فکری، منسجم و تدریجی پیرنگ آن است. نویسنده با ارائۀ تصویری جامع از دوران جاحظ شروع میکند و سپس به بررسی دقیق نظرات و آرای او میپردازد. نویسنده جنبههای مختلف اندیشۀ جاحظ از نظریۀ حیوانات گرفته تا فلسفۀ اجتماعی و سیاسی او را مورد بحث قرار می دهد.
🔻روشن است که نویسنده بسیار تحت تأثیر اندیشه جاحظ بوده است. این امر در بسیاری از اندیشههایی که نویسنده در کتاب خود ارائه میدهد مشهود است. این امر حکایت از عمق مطالعه نویسنده از شخصیت این اندیشمند بزرگ دارد.
🔻کتاب دیدهور اثر مهم فکری است که به کتابخانۀ ادبیات عرب اضافه شده است. این کتاب نشاندهندۀ یک افزودۀ کیفی در زمینۀ مطالعات فکری است، زیرا خوانشی جدید و بدیع از شخصیت جاحظ ارائه می دهد.
🔹نتیجهگیری
🔻کتاب دیدهور دعوتی است برای بازخوانی جاحظ و قرائتی نو برای درک عصری که در آن میزیسته است. این کتاب افزودۀ مهمی به اندیشۀ معاصر عرب است و ارزش خواندن و تأمل دارد.
🔖از سایت شهر کتاب پاسداران
👍5
❇️ اهل بصره و بصر
🔹نگاهی به کتاب دیدهور
🔹داستانی در زندگی و زمانه جاحظ
🔻در نام، شباهت به «حافظ» میبرَد؛ با همان وزن و نزديک به همان حروف. جايگاهش در ميان گويشوَران عربی نيز چيزی در همان رديفِ «حافظ» نزد ما فارسیزبانان است. «جاحظ» را میگويم: ابوعثمان عَمرو بن بحر که بر خلافِ حافظ، هيچگاه شعری نسروده، اما همان رندی و زيرکی و نکتهسنجی را در پهنۀ نثر چنان در پيش گرفته که «پادشاه نثر عربی»اش خواندهاند. تفاوت ديگرش با حافظِ ما در اين است که اگر ما از چهرۀ شاعرِ شيرازی خود چيزی نمیدانيم و آن را تنها با تصويرهايی که نگارگران برايمان کشيدهاند، میشناسيم، در سيمای ظاهریِ «جاحظ» مشخصهای بوده است که هر جا تصويری از او به دست داده يا هر گاه توصيفی از او کردهاند، همان را نشانه رفتهاند: چشمانی درشت و برجسته چندان که گويی از حدقه بيرون زده و برای همين به «جاحظ» نامآور شده که به معنای درشتچشم و کسی است که به قول ما مشهدیها چشمانی «وَرقُلپيده» دارد.
متن کامل این نوشته را اینجا بخوانید
🔻🔻🔻
@post_book
🔹نگاهی به کتاب دیدهور
🔹داستانی در زندگی و زمانه جاحظ
🔻در نام، شباهت به «حافظ» میبرَد؛ با همان وزن و نزديک به همان حروف. جايگاهش در ميان گويشوَران عربی نيز چيزی در همان رديفِ «حافظ» نزد ما فارسیزبانان است. «جاحظ» را میگويم: ابوعثمان عَمرو بن بحر که بر خلافِ حافظ، هيچگاه شعری نسروده، اما همان رندی و زيرکی و نکتهسنجی را در پهنۀ نثر چنان در پيش گرفته که «پادشاه نثر عربی»اش خواندهاند. تفاوت ديگرش با حافظِ ما در اين است که اگر ما از چهرۀ شاعرِ شيرازی خود چيزی نمیدانيم و آن را تنها با تصويرهايی که نگارگران برايمان کشيدهاند، میشناسيم، در سيمای ظاهریِ «جاحظ» مشخصهای بوده است که هر جا تصويری از او به دست داده يا هر گاه توصيفی از او کردهاند، همان را نشانه رفتهاند: چشمانی درشت و برجسته چندان که گويی از حدقه بيرون زده و برای همين به «جاحظ» نامآور شده که به معنای درشتچشم و کسی است که به قول ما مشهدیها چشمانی «وَرقُلپيده» دارد.
متن کامل این نوشته را اینجا بخوانید
🔻🔻🔻
@post_book
👍3
❇️ خوانش توحیدیِ هستی
عقل آدمی در وضعيتی با نگاه مجزای به پديدههای هستی میزيست، به خورشيد مینگريست و آن را موجودی قائم به ذات و دارای حيات و اراده و نيرويی برتر میپنداشت و طمعکارانه و هراسان به پرستش آن روی میآورد، به ماه نگاه میکرد و آن را موجود مجزای ديگری میانگاشت و بر آن سجده میبُرد، و اگر در فهم ارتباط ميان پديدههای هستی و وظايف موجودات سرگشته میشد، برای هر گوشه از زندگی، خدايی از جنس سنگ يا درخت يا جانور برمیافراشت؛ کشتوکار خدايی داشت و باران خدايی، و باد و دريا و جنگ و پول و عشق هر يک الههای خاص خود داشتند و جهان انباشته از خدايان بود، و از آنجا که عقل آدمی همواره به تجسم بخشيدن امور مجرّد گرايش دارد، اين خدايان را در صورت و طبيعت آدمی و در حال جنگ و صلح و پيمان گمان میبرد و انسانِ ناتوان و گنهکار هيچ سهمی از اين هستیِ رازآلود و ديرباب نداشت، جز آن که در برابر اين خدايان سر تسليم فرود بياورد.
🔻🔻🔻
بخشی از کتاب نخستين بهار
نوشته وضاح خنفر
ترجمه محمدرضا مروارید
نشر هرمس
عقل آدمی در وضعيتی با نگاه مجزای به پديدههای هستی میزيست، به خورشيد مینگريست و آن را موجودی قائم به ذات و دارای حيات و اراده و نيرويی برتر میپنداشت و طمعکارانه و هراسان به پرستش آن روی میآورد، به ماه نگاه میکرد و آن را موجود مجزای ديگری میانگاشت و بر آن سجده میبُرد، و اگر در فهم ارتباط ميان پديدههای هستی و وظايف موجودات سرگشته میشد، برای هر گوشه از زندگی، خدايی از جنس سنگ يا درخت يا جانور برمیافراشت؛ کشتوکار خدايی داشت و باران خدايی، و باد و دريا و جنگ و پول و عشق هر يک الههای خاص خود داشتند و جهان انباشته از خدايان بود، و از آنجا که عقل آدمی همواره به تجسم بخشيدن امور مجرّد گرايش دارد، اين خدايان را در صورت و طبيعت آدمی و در حال جنگ و صلح و پيمان گمان میبرد و انسانِ ناتوان و گنهکار هيچ سهمی از اين هستیِ رازآلود و ديرباب نداشت، جز آن که در برابر اين خدايان سر تسليم فرود بياورد.
🔻🔻🔻
بخشی از کتاب نخستين بهار
نوشته وضاح خنفر
ترجمه محمدرضا مروارید
نشر هرمس
👍3
❇️ نمايش و خنيا
نمايش و خنيا در ايران، نوشتۀ مجيد رضوانی (1279-1341) با ترجمۀ محمد زيار که بهتازگی از سوی نشرنو به بازار آمده، سرشار از اطلاعات گرانبها در باب هنر نمايش در تاريخ ايران است. اين کتاب که به زبان فرانسه نوشته شده و برای اولين به فارسی برگشته، با تحليل سير تطور کنشها و نهادهای مربوطه، تصويری میسازد که از دوران باستان تا روزگار معاصر را در بر میگيرد. تجربۀ زيستۀ نويسنده در عرصۀ هنر نمايش سبب شده است که پس از گذشت چندين دهه از زمان انتشار متن، همچنان بديع و خواندنی باشد.
کتاب از دو بخش اصلی «نمايش کهن» و «رامشگری» تشکيل شده است. در بخش اول پيشَينۀ نمايش در زمان هخامنشيان، سلوکيان و اشکانيان، ساسانيان، ايران اسلامی، آمده و فصل پايانی اين بخش به نمايش مردمپسند اختصاص يافته است. بخش دوم با عنوان رامشگری به تحليل رقصهای کلاسيک و مردمی و دينی و فرقهای و جادويی و جنگی و ديگر حرکات و ادوات آن پرداخته است.
در فصل مربوط به تاريخچۀ نمايش در ايران اسلامی تحليل درخشانی از تعزيه و شبيهگردانی و هيأتهای مذهبی ارائه میکند و به پيشينۀ نمايش دينی و هجونامههای دينی در مناسبتهای مختلف مذهبی میپردازد.
در اين بخش میخوانيم (ص84)
🔻با اينکه شرکت در تعزيهها سفارش شده است، شمار داوطلبان برای ايفای نقش خائنان اندک است. در اين مورد حکايتی شيرين نقل میکنند.
در دربند (قفقاز) کسی حاضر نشد در نقش شمر بازی کند. گردانندگان تعزيه پس از جستوجوی بسيار، سرانجام کارگری روس را يافتند که چند کلمه فارسی بلد بود و حاضر شد در برابر مبلغی پول، نقش قاتل را بازی کند. گردانندگان با توجه به وضعيت کارگر روس، نقش شمر را به کمترين حد رساندند. به اين ترتيب که او تنها میبايست لباس شمر را به تن میکرد، در کنار تشت آب که نشانۀ فرات بود میايستاد و نمیگذاشت کسی به آن نزديک نزديک شود. ساعت نمايش فرا رسيد و کارگر در لباس شمر با شلاقی به دست، در کنار تشت ايستاد. فرزندان و هواداران حسين، يکی پس از ديگری، میکوشيدند به تشت آب نزديک شوند و کارگر با دقت تمام، آنها را دور میکرد. از قضا، بازيگر نقش حسين پيرمردی ريشسفيد بود. وقتی به تشت نزديک شد – در برابر شگفتی مدير صحنه – کارگر برخلاف آنچه نقشش ايجاب میکرد مانع دسترسی او به آب نشد و برعکس، او را دعوت کرد که بیواهمه تشنگیاش را فرو نشاند. مدير صحنه بر سر کارگر فرياد زد که نگذارد پيرمرد نزديک شود ولی کارگر با خشم پاسخ داد: «بگذار آب بخورد، پيرمرد است.» اين حادثه نه نمايش را بر هم زد و نه سبب خوشحالی تماشاگران شد؛ برعکس، سبب جاری شدن سيل اشک گرديد. تماشاگران گريهکنان میگفتند: ببينيد شمر تا چه اندازه سنگدل بود؛ نه به کودکان رحم کرد و نه به حسين نوۀ پيامبر. آنها را کشت در حالی که اين اجنبی روس با ديدن يک بازيگر پير، دلش به رحم آمد و اجازه داد رفع تشنگی کند.
https://www.postbook.ir/uploaded/104-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
نمايش و خنيا در ايران، نوشتۀ مجيد رضوانی (1279-1341) با ترجمۀ محمد زيار که بهتازگی از سوی نشرنو به بازار آمده، سرشار از اطلاعات گرانبها در باب هنر نمايش در تاريخ ايران است. اين کتاب که به زبان فرانسه نوشته شده و برای اولين به فارسی برگشته، با تحليل سير تطور کنشها و نهادهای مربوطه، تصويری میسازد که از دوران باستان تا روزگار معاصر را در بر میگيرد. تجربۀ زيستۀ نويسنده در عرصۀ هنر نمايش سبب شده است که پس از گذشت چندين دهه از زمان انتشار متن، همچنان بديع و خواندنی باشد.
کتاب از دو بخش اصلی «نمايش کهن» و «رامشگری» تشکيل شده است. در بخش اول پيشَينۀ نمايش در زمان هخامنشيان، سلوکيان و اشکانيان، ساسانيان، ايران اسلامی، آمده و فصل پايانی اين بخش به نمايش مردمپسند اختصاص يافته است. بخش دوم با عنوان رامشگری به تحليل رقصهای کلاسيک و مردمی و دينی و فرقهای و جادويی و جنگی و ديگر حرکات و ادوات آن پرداخته است.
در فصل مربوط به تاريخچۀ نمايش در ايران اسلامی تحليل درخشانی از تعزيه و شبيهگردانی و هيأتهای مذهبی ارائه میکند و به پيشينۀ نمايش دينی و هجونامههای دينی در مناسبتهای مختلف مذهبی میپردازد.
در اين بخش میخوانيم (ص84)
🔻با اينکه شرکت در تعزيهها سفارش شده است، شمار داوطلبان برای ايفای نقش خائنان اندک است. در اين مورد حکايتی شيرين نقل میکنند.
در دربند (قفقاز) کسی حاضر نشد در نقش شمر بازی کند. گردانندگان تعزيه پس از جستوجوی بسيار، سرانجام کارگری روس را يافتند که چند کلمه فارسی بلد بود و حاضر شد در برابر مبلغی پول، نقش قاتل را بازی کند. گردانندگان با توجه به وضعيت کارگر روس، نقش شمر را به کمترين حد رساندند. به اين ترتيب که او تنها میبايست لباس شمر را به تن میکرد، در کنار تشت آب که نشانۀ فرات بود میايستاد و نمیگذاشت کسی به آن نزديک نزديک شود. ساعت نمايش فرا رسيد و کارگر در لباس شمر با شلاقی به دست، در کنار تشت ايستاد. فرزندان و هواداران حسين، يکی پس از ديگری، میکوشيدند به تشت آب نزديک شوند و کارگر با دقت تمام، آنها را دور میکرد. از قضا، بازيگر نقش حسين پيرمردی ريشسفيد بود. وقتی به تشت نزديک شد – در برابر شگفتی مدير صحنه – کارگر برخلاف آنچه نقشش ايجاب میکرد مانع دسترسی او به آب نشد و برعکس، او را دعوت کرد که بیواهمه تشنگیاش را فرو نشاند. مدير صحنه بر سر کارگر فرياد زد که نگذارد پيرمرد نزديک شود ولی کارگر با خشم پاسخ داد: «بگذار آب بخورد، پيرمرد است.» اين حادثه نه نمايش را بر هم زد و نه سبب خوشحالی تماشاگران شد؛ برعکس، سبب جاری شدن سيل اشک گرديد. تماشاگران گريهکنان میگفتند: ببينيد شمر تا چه اندازه سنگدل بود؛ نه به کودکان رحم کرد و نه به حسين نوۀ پيامبر. آنها را کشت در حالی که اين اجنبی روس با ديدن يک بازيگر پير، دلش به رحم آمد و اجازه داد رفع تشنگی کند.
https://www.postbook.ir/uploaded/104-w.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️سفر و نقش آن در نگاه به شهر
سفر کردن ممکن است احساس ما به زادگاهمان را تغيير دهد.
قبل از آنکه راهیِ سفر شوی، ممکن است خيال کنی زادگاهت زيباترين و مهمترين شهر دنياست. بعيد است وقتی از سفر برگردی هم چنين حسی به آن داشته باشی.
همين بود که سقراط يک بار کلانزميندارِ متمولی را سر جايش نشاند و به او نشان داد که زمين «دَرَندَشت»ش در هيچ کجای نقشه نيست...
ريچارد لسلز گفته که سفر میتواند کمی از نخوت نجيبزادگان کم کند؛ چون تازه میفهمند زمينها و کشورهايشان چقدر کوچکاند.
گوستاور فلوبرِ رماننويس هم موافق است که سفر متواضعمان میکند: «تازه میبينی چه جای کوچکی از جهان را اشغال کردهای».
سفر کردن با نشان دادنِ بزرگیِ جهان، به ما میفهماند که زادگاهمان چقدر کوچک است.
البته که اندازۀ چيزها به معنای کمارزش بودن آنها نيست. ما گاهی برای چيزهای بزرگتر ارزش بيشتری قائليم... اما لزوماً بين «اندازه» و «ارزش» رابطۀ مستقيمی وجود ندارد. چيزهای کوچک هم میتوانند به اندازۀ چيزهای بزرگ ارزشمند باشند... اما صرفِ «ارزش داشتن» برای «اهميت داشتنِ» چيزها کافی نيست. برای اينکه چيزی بااهميت باشد بايد برای ما شأنی داشته باشد، يعنی توجه و حواس ما را به خود جلب کند.
يکی از عواملی که میتواند «اهميت» چيزها را تغيير دهد اين است که آن را در بستر جغرافيايی گستردهتری قرار دهيم. تغيير در «اهميت» چيزهاست که سفر کردن ما را متوجهش میکند. زادگاهت، هر چقدر هم که جذاب باشد، اهميتش با دور شدن از آن رنگ میبازد، چون آن را در بستر وسيعتری قرار میدهی.
به همين دليل است که سفر افتادهترت میکند. هر چقدر هم از زادگاهت دور شوی «ارزش» آن در نظرت کم نمیشود، اما به بی«اهميت» بودنش پی میبری.
https://www.postbook.ir/uploaded/105-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
سفر کردن ممکن است احساس ما به زادگاهمان را تغيير دهد.
قبل از آنکه راهیِ سفر شوی، ممکن است خيال کنی زادگاهت زيباترين و مهمترين شهر دنياست. بعيد است وقتی از سفر برگردی هم چنين حسی به آن داشته باشی.
همين بود که سقراط يک بار کلانزميندارِ متمولی را سر جايش نشاند و به او نشان داد که زمين «دَرَندَشت»ش در هيچ کجای نقشه نيست...
ريچارد لسلز گفته که سفر میتواند کمی از نخوت نجيبزادگان کم کند؛ چون تازه میفهمند زمينها و کشورهايشان چقدر کوچکاند.
گوستاور فلوبرِ رماننويس هم موافق است که سفر متواضعمان میکند: «تازه میبينی چه جای کوچکی از جهان را اشغال کردهای».
سفر کردن با نشان دادنِ بزرگیِ جهان، به ما میفهماند که زادگاهمان چقدر کوچک است.
البته که اندازۀ چيزها به معنای کمارزش بودن آنها نيست. ما گاهی برای چيزهای بزرگتر ارزش بيشتری قائليم... اما لزوماً بين «اندازه» و «ارزش» رابطۀ مستقيمی وجود ندارد. چيزهای کوچک هم میتوانند به اندازۀ چيزهای بزرگ ارزشمند باشند... اما صرفِ «ارزش داشتن» برای «اهميت داشتنِ» چيزها کافی نيست. برای اينکه چيزی بااهميت باشد بايد برای ما شأنی داشته باشد، يعنی توجه و حواس ما را به خود جلب کند.
يکی از عواملی که میتواند «اهميت» چيزها را تغيير دهد اين است که آن را در بستر جغرافيايی گستردهتری قرار دهيم. تغيير در «اهميت» چيزهاست که سفر کردن ما را متوجهش میکند. زادگاهت، هر چقدر هم که جذاب باشد، اهميتش با دور شدن از آن رنگ میبازد، چون آن را در بستر وسيعتری قرار میدهی.
به همين دليل است که سفر افتادهترت میکند. هر چقدر هم از زادگاهت دور شوی «ارزش» آن در نظرت کم نمیشود، اما به بی«اهميت» بودنش پی میبری.
https://www.postbook.ir/uploaded/105-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️ اندر احوالات پروفسور براون، به قلم دکتر عيسی صديق (1)
🔹دکتر عيسی صدیق در کتاب خاطرات خود با نام «يادگار عمر» از آشنايی و معاشرت خود با پروفسور ادوارد براون چنين مینويسد:
🔻پس از استقرار در لندن و آشنايی با محيط جديد، نامهای به پروفسور براون نوشتم و ورود خود و اشتياقم را به زيارت او اطلاع دادم. در جواب، با اظهار کمال محبت، مرا برای روز معينی از اوايل ماه اوت به کيمبريج دعوت فرمود.
🔻من هم در روز مذکور با قطاری که نوشته بود به طرف کيمبريج حرکت کردم. بيش از يک ربع ساعت طول نکشيد که قطار از ميان خانههای آجری و کارخانههای مستور از دود گذشت و به بيرون شهر لندن رسيد. اطراف خطوط آهن، تا چشم کار میکرد، همه جا سبز و خرّم و دلانگيز و فرحبخش بود. گاهی درختان بيد و نارون و سپيدار و سيب و گردو ديده میشد، و زمانی مزارع گندم و کاهو و کلم و لوبيا. اراضی بين لندن و کيمبريج عموماً هموار و از چمن پوشيده بود و گاوان بسيار تميز در ميان آنها به چرا مشغول بودند. تپههايی که در بعضی از نقاط به نظر میرسيد چنان سبز و باصفا و زيبا بود که چشمان را حقيقتاً لذت میبخشيد و حظّی زايدالوصف نصيب بيننده میکرد. بين تپهها و کشتزارها در برکههای کوچک و بزرگ و نهرها دستههای قو و مرغابی با ناز و کرشمه میخراميدند. خانههای روستايی به فاصلۀ چندصد متر از يکديگر برصفا منظره میافزود. قطار در حدود ساعتی پنجاه کيلومتر طی مسافت میکرد و در عرض راه در چهار شهر کوچک چند دقيقه توقف نمود و پس از يک ساعت و نيم به کيمبريج رسيد.
🔻پروفسور براون وخانمش در ايستگاه حاضر بودند و مرا با اتومبيل به خانه بردند. در آن اوقات در اروپا اتومبيل نادر بود و اين نخستين بار بود که من در اتومبيل شخصی سوار میشدم.
🔻خانۀ پروفسور براون کمی خارج از شهر در راه تروم پينگتن در باغ مصفايی به نام کاجستان قرار داشت. بالای مدخل عمارت به خط ثلث نوشته شده بود: «مرحبا اهلا و سهلا».
🔻در خانۀ مذکور همه چيز ايران را به ياد انسان میآورد: کتابخانۀ شخصی براون با چند هزار جلد کتاب و رساله و مرقّع به فارسی و عربی، اثاثيۀ خانه از فرش و قلمکار و سفره و پرده و روميزی و ظرف و قليان و تصوير و عکس و امثال آن.
🔻قبل از ملاقات او نمیدانستم که به فارسی سخن میگويد، ولی از همان لحظۀ ورود، با من به فارسی صحبت کرد، با لهجۀ شيرازی شيوا و شيرين بدون اندک اشکال در تلفظ «خ» و «غ» و «ق» که معمولاً مردم مغربزمين از ادای آنها عجر دارند. در بين گفتگو، به مناسبت موضوع، از اشعار سعدی و حافظ و مولوی مثال میآورد و به اندازهای خوشبيان و خوشسيما و فروتن و مهربان بود که انسان را فريفته و مجذوب اخلاق خود میکرد. انگشتری عقيق با سجع «ادوارد براون» در دست داشت و زنجير ساعتش از دانههای فيروزه به شکل تسبيح بود.
🔻به اندازهای به ايران و ايرانی عشق میورزيد که معايب ما را نمیديد، و همه چيز ايران به نظرش حُسن مینمود.
🔻در اطاق کارش اين اشعار به خط زيبا بر کاشی منقوش بود:
مقصد ز کاخ و صفّه و ايوان نگاشتن
کاشانههای سَربهفلک برفراشتن
گلهای رنگرنگ و درختان ميوهدار
در باغ و بوستان ز سر شوق کاشتن
دانی که چيست؟ تا به مراد دل اندر آن
يک لحظه دوستی بتوان شاد داشتن
ورنه چگونه مردم عاقل بنا کنند
از خاک خانهای که ببايد گذاشتن؟
🔻چندی پس از ورود به خانه، ناهار بسيار لذيذی صرف شد، آنگاه پروفسور براون کتب و رسالاتی که تأليف کرده بود به من ا رائه داد و از آنها که قبلاً برايم نفرستاده بود نسخهای اهدا کرد.
🔻سپس با اتومبيل در شهر مرا به گردش برد و کتابخانۀ دانشگاه و دو سه مدرسه را از نزديک نشان داد که از بعضی جهات، مدارس علوم دينی خودمان را به ياد میآورد. عصر به خانه بازگشتيم و چای را در چمن محصور از گلهای رنگارنگ صرف کرديم.
🔻در پايان روز، مرا به ايستگاه راهآهن برد و تا پلۀ قطار بدرقه نمود و با کمال ملاطفت اظهار اميدواری به تجديد ديدار کرد....
https://www.postbook.ir/uploaded/106-h.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹دکتر عيسی صدیق در کتاب خاطرات خود با نام «يادگار عمر» از آشنايی و معاشرت خود با پروفسور ادوارد براون چنين مینويسد:
🔻پس از استقرار در لندن و آشنايی با محيط جديد، نامهای به پروفسور براون نوشتم و ورود خود و اشتياقم را به زيارت او اطلاع دادم. در جواب، با اظهار کمال محبت، مرا برای روز معينی از اوايل ماه اوت به کيمبريج دعوت فرمود.
🔻من هم در روز مذکور با قطاری که نوشته بود به طرف کيمبريج حرکت کردم. بيش از يک ربع ساعت طول نکشيد که قطار از ميان خانههای آجری و کارخانههای مستور از دود گذشت و به بيرون شهر لندن رسيد. اطراف خطوط آهن، تا چشم کار میکرد، همه جا سبز و خرّم و دلانگيز و فرحبخش بود. گاهی درختان بيد و نارون و سپيدار و سيب و گردو ديده میشد، و زمانی مزارع گندم و کاهو و کلم و لوبيا. اراضی بين لندن و کيمبريج عموماً هموار و از چمن پوشيده بود و گاوان بسيار تميز در ميان آنها به چرا مشغول بودند. تپههايی که در بعضی از نقاط به نظر میرسيد چنان سبز و باصفا و زيبا بود که چشمان را حقيقتاً لذت میبخشيد و حظّی زايدالوصف نصيب بيننده میکرد. بين تپهها و کشتزارها در برکههای کوچک و بزرگ و نهرها دستههای قو و مرغابی با ناز و کرشمه میخراميدند. خانههای روستايی به فاصلۀ چندصد متر از يکديگر برصفا منظره میافزود. قطار در حدود ساعتی پنجاه کيلومتر طی مسافت میکرد و در عرض راه در چهار شهر کوچک چند دقيقه توقف نمود و پس از يک ساعت و نيم به کيمبريج رسيد.
🔻پروفسور براون وخانمش در ايستگاه حاضر بودند و مرا با اتومبيل به خانه بردند. در آن اوقات در اروپا اتومبيل نادر بود و اين نخستين بار بود که من در اتومبيل شخصی سوار میشدم.
🔻خانۀ پروفسور براون کمی خارج از شهر در راه تروم پينگتن در باغ مصفايی به نام کاجستان قرار داشت. بالای مدخل عمارت به خط ثلث نوشته شده بود: «مرحبا اهلا و سهلا».
🔻در خانۀ مذکور همه چيز ايران را به ياد انسان میآورد: کتابخانۀ شخصی براون با چند هزار جلد کتاب و رساله و مرقّع به فارسی و عربی، اثاثيۀ خانه از فرش و قلمکار و سفره و پرده و روميزی و ظرف و قليان و تصوير و عکس و امثال آن.
🔻قبل از ملاقات او نمیدانستم که به فارسی سخن میگويد، ولی از همان لحظۀ ورود، با من به فارسی صحبت کرد، با لهجۀ شيرازی شيوا و شيرين بدون اندک اشکال در تلفظ «خ» و «غ» و «ق» که معمولاً مردم مغربزمين از ادای آنها عجر دارند. در بين گفتگو، به مناسبت موضوع، از اشعار سعدی و حافظ و مولوی مثال میآورد و به اندازهای خوشبيان و خوشسيما و فروتن و مهربان بود که انسان را فريفته و مجذوب اخلاق خود میکرد. انگشتری عقيق با سجع «ادوارد براون» در دست داشت و زنجير ساعتش از دانههای فيروزه به شکل تسبيح بود.
🔻به اندازهای به ايران و ايرانی عشق میورزيد که معايب ما را نمیديد، و همه چيز ايران به نظرش حُسن مینمود.
🔻در اطاق کارش اين اشعار به خط زيبا بر کاشی منقوش بود:
مقصد ز کاخ و صفّه و ايوان نگاشتن
کاشانههای سَربهفلک برفراشتن
گلهای رنگرنگ و درختان ميوهدار
در باغ و بوستان ز سر شوق کاشتن
دانی که چيست؟ تا به مراد دل اندر آن
يک لحظه دوستی بتوان شاد داشتن
ورنه چگونه مردم عاقل بنا کنند
از خاک خانهای که ببايد گذاشتن؟
🔻چندی پس از ورود به خانه، ناهار بسيار لذيذی صرف شد، آنگاه پروفسور براون کتب و رسالاتی که تأليف کرده بود به من ا رائه داد و از آنها که قبلاً برايم نفرستاده بود نسخهای اهدا کرد.
🔻سپس با اتومبيل در شهر مرا به گردش برد و کتابخانۀ دانشگاه و دو سه مدرسه را از نزديک نشان داد که از بعضی جهات، مدارس علوم دينی خودمان را به ياد میآورد. عصر به خانه بازگشتيم و چای را در چمن محصور از گلهای رنگارنگ صرف کرديم.
🔻در پايان روز، مرا به ايستگاه راهآهن برد و تا پلۀ قطار بدرقه نمود و با کمال ملاطفت اظهار اميدواری به تجديد ديدار کرد....
https://www.postbook.ir/uploaded/106-h.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍3
❇️ اندر احوالات پروفسور براون، به قلم دکتر عيسی صديق (2)
🔹دکتر عيسی صدیق در کتاب خاطرات خود با نام «يادگار عمر» از آشنايی و معاشرت خود با پروفسور ادوارد براون چنين مینويسد:
🔻شخصيت و آزادگی و سخاوت و سادگی و عدم تظاهر و وارستگی و مهماننوازی و عشق به زيبايی و نيکی و حقيقت و جمال و صدق و صفای پروفسور براون مرا بهکلی شيفته و مجذوب او ساخت.
🔻روزهای شنبه، مقارن ظهر، بی سروصدا به بانک میرفت و جيبهای خود را پر از اسکناس میکرد و تنها با دوچرخه در پنجاه و چهار سالگی رهسپار کوی مستمندان و بينوايان در مشرق شهر میشدو از آنان يکيک دلجويی میکرد و به فراخور حال، کمک مینمود.
🔻يکشنبهها بستۀ سيگار وشيرينی و دستهگل به بيمارستان میبرد و بين مجروحين و آسيبديدگان جنگ توزيع مینمود.
🔻با وجود تمکّنی که داشت، هيچگاه در بند تجمل و تشريفات نبود و هميشه لباس بسيار ساده بر تن داشت و با داشتن اتومبيل شخصی و راننده، از خانه به مدرسه با دوچرخه میآمد و با افراد طبقۀ سوم مانند مستخدم و فرّاش و سرايدار و دربان مدرسه علیرغم وضع اشرافی آن روز انگلستان، چون برادر رفتار میکرد. وقتی مهاجر يا محصل ايرانی به او کاغذ مینوشت و با اشاره، وضع دشوار خود را بيان میکرد، فوراً مبلغی میفرستاد و برای اينکه وی احساس منت نکند، براون به او کاری پيشنهاد میکرد؛ چون استنساخ از رسالات يا کتب خطی که در کتابخانهها و موزهها موجود بود.
🔻براون از رياکاری و تظاهر سخت احتراز میجست و پيوسته سعی میکرد از خيرات و مبرّات او کسی آگاه نشود. اگر من جزئی به پارهای از نيکوکاریهای او پی بردم، برای اين بود که اعمال حسنه و نوعپروری او تکرار میشد و من با او حشر زياد داشتم و تصادف و اتفاق هم به من کمک میکرد.
🔻يکی ديگر از خصوصيات او عشق مفرط به تصوف و عرفان بود. حافظ و مولوی و سنائی و عطار را میپرستيدو تمام ديوان خواجه را از حفظ داشت و در حين خواندن بعضی از اشعار، حالت خاصی به او دست میداد.
🔻گاهی مثنوی را بهآواز میخواند (و البته اين امر نادر است که اروپايی آواز ايرانی بخواند) و در آن موقع، چنان مست میشد که گويی روحش به عالم ملکوت صعود میکرد و اشک از چشمانش فرو میريخت و بيننده را سخت تحت تأثير قرار میداد.
🔻براون چون دريای ژرفی از دانش و اخلاق بود و هر مشکلی را راجع به ادبيات و تاريخ ايران فوراً حل میکرد، و هزاران جلد کتاب به السنۀ مختلف فارسی و عربی و ترکی و يونانی و لاتين و آلمانی و فرانسه و انگليسی خوانده بود، و موقعی که بر صندلی متحرک در اطاق خود نشسته بود، به فارسی با من، به عربی با عبدالقادر ظافر مصری معلم عربی، و به ترکی با علی رضا بيک معلم ترکی، و با يکی از محصلين من به نام نيکو که فرانسوی بود، با کمال سلاست مکالمه میکرد.
🔻پيوسته از دانشمندان ايران و پيشوايان مشروطيت و علم و تقوی و شجاعت آنها سخن میگفت، و نسبت به آقای سيد حسن تقیزاده و ميرزا محمدخان قزوينی و حاج ميرزا يحی دولتآبادی ارادت فوقالعاده داشت.
🔻پروفسور براون در اثر عشق بیحدی که به ايران داشت، خدمات بیمانندی به ادبيات مملکت و طرفداری و دفاع از کشور ما در مقابل مطامع و مظالم بيگانگان نمود. مهمترين خدمت او به عالم ادب، تدوين تاريخ ادبی ايران است در چهار مجلد که قريب چهل سال از عمر او با پشتکار حيرتاوری که داشت، صرف تأليف و طبع ان شد....
🔻از خلال سطور تمام تأليفات او اين حقيقت هويدا است که در تمام اعصار، هيچ مستشرقی از حيث علاقه وعشق به ايران با پروفسور براون اصلاً قابل مقايسه نيست.
https://www.postbook.ir/uploaded/107-u.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹دکتر عيسی صدیق در کتاب خاطرات خود با نام «يادگار عمر» از آشنايی و معاشرت خود با پروفسور ادوارد براون چنين مینويسد:
🔻شخصيت و آزادگی و سخاوت و سادگی و عدم تظاهر و وارستگی و مهماننوازی و عشق به زيبايی و نيکی و حقيقت و جمال و صدق و صفای پروفسور براون مرا بهکلی شيفته و مجذوب او ساخت.
🔻روزهای شنبه، مقارن ظهر، بی سروصدا به بانک میرفت و جيبهای خود را پر از اسکناس میکرد و تنها با دوچرخه در پنجاه و چهار سالگی رهسپار کوی مستمندان و بينوايان در مشرق شهر میشدو از آنان يکيک دلجويی میکرد و به فراخور حال، کمک مینمود.
🔻يکشنبهها بستۀ سيگار وشيرينی و دستهگل به بيمارستان میبرد و بين مجروحين و آسيبديدگان جنگ توزيع مینمود.
🔻با وجود تمکّنی که داشت، هيچگاه در بند تجمل و تشريفات نبود و هميشه لباس بسيار ساده بر تن داشت و با داشتن اتومبيل شخصی و راننده، از خانه به مدرسه با دوچرخه میآمد و با افراد طبقۀ سوم مانند مستخدم و فرّاش و سرايدار و دربان مدرسه علیرغم وضع اشرافی آن روز انگلستان، چون برادر رفتار میکرد. وقتی مهاجر يا محصل ايرانی به او کاغذ مینوشت و با اشاره، وضع دشوار خود را بيان میکرد، فوراً مبلغی میفرستاد و برای اينکه وی احساس منت نکند، براون به او کاری پيشنهاد میکرد؛ چون استنساخ از رسالات يا کتب خطی که در کتابخانهها و موزهها موجود بود.
🔻براون از رياکاری و تظاهر سخت احتراز میجست و پيوسته سعی میکرد از خيرات و مبرّات او کسی آگاه نشود. اگر من جزئی به پارهای از نيکوکاریهای او پی بردم، برای اين بود که اعمال حسنه و نوعپروری او تکرار میشد و من با او حشر زياد داشتم و تصادف و اتفاق هم به من کمک میکرد.
🔻يکی ديگر از خصوصيات او عشق مفرط به تصوف و عرفان بود. حافظ و مولوی و سنائی و عطار را میپرستيدو تمام ديوان خواجه را از حفظ داشت و در حين خواندن بعضی از اشعار، حالت خاصی به او دست میداد.
🔻گاهی مثنوی را بهآواز میخواند (و البته اين امر نادر است که اروپايی آواز ايرانی بخواند) و در آن موقع، چنان مست میشد که گويی روحش به عالم ملکوت صعود میکرد و اشک از چشمانش فرو میريخت و بيننده را سخت تحت تأثير قرار میداد.
🔻براون چون دريای ژرفی از دانش و اخلاق بود و هر مشکلی را راجع به ادبيات و تاريخ ايران فوراً حل میکرد، و هزاران جلد کتاب به السنۀ مختلف فارسی و عربی و ترکی و يونانی و لاتين و آلمانی و فرانسه و انگليسی خوانده بود، و موقعی که بر صندلی متحرک در اطاق خود نشسته بود، به فارسی با من، به عربی با عبدالقادر ظافر مصری معلم عربی، و به ترکی با علی رضا بيک معلم ترکی، و با يکی از محصلين من به نام نيکو که فرانسوی بود، با کمال سلاست مکالمه میکرد.
🔻پيوسته از دانشمندان ايران و پيشوايان مشروطيت و علم و تقوی و شجاعت آنها سخن میگفت، و نسبت به آقای سيد حسن تقیزاده و ميرزا محمدخان قزوينی و حاج ميرزا يحی دولتآبادی ارادت فوقالعاده داشت.
🔻پروفسور براون در اثر عشق بیحدی که به ايران داشت، خدمات بیمانندی به ادبيات مملکت و طرفداری و دفاع از کشور ما در مقابل مطامع و مظالم بيگانگان نمود. مهمترين خدمت او به عالم ادب، تدوين تاريخ ادبی ايران است در چهار مجلد که قريب چهل سال از عمر او با پشتکار حيرتاوری که داشت، صرف تأليف و طبع ان شد....
🔻از خلال سطور تمام تأليفات او اين حقيقت هويدا است که در تمام اعصار، هيچ مستشرقی از حيث علاقه وعشق به ايران با پروفسور براون اصلاً قابل مقايسه نيست.
https://www.postbook.ir/uploaded/107-u.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍3
❇️فارسیآموزی در کمبريج، به قلم دکتر عيسی صديق
🔹و باز هم خاطرهای از دکتر عيسی صديق، در کتاب «يادگار عمر»:
🔻علاوه بر تحصيل، شروع به تدريس زبان فارسی از قرار هفتهای شش ساعت نمودم و روش مستقيم را که در تعليم زبان انگليسی به کار میبردم در آموختن زبان فارسی معمول داشتم و به نتيجۀ رضايتبخش نايل گرديدم، تا آنجا که دانشجويان مبتدی پس از دو ماه قادر به خواندن و نوشتن و گفتن جملههای عادی شدند و اين مطلب باعث شگفتی و رضايت خاطر پروفسور براون شد.
🔻به پيشنهاد او، هفتهای شش ليره برای من حقوق معين گشت که نيمی از آن تمام مخارج مرا از منزل و غذا و لباس تأمين مینمود و نيم ديگر پسانداز میشد.
🔻برای نمونه، از توفيقی که نصيب من شد و شوری که در دانشجويان به وجود آمد ذکر مثالی بهمورد خواهد بود.
🔻هنوز دو ماه از تدريس نگذشته بود که روزی به جای درس معمولی، اين دو بيت را از قاآنی با صدای رسا و روشن و رعايت اصول قرائت و خطابه از حفظ خواندم:
يارکی مراست؛ رند و بذلهگو، شوخ و دلربا، خوب و خوشسرشت
طرّهاش عبير، پيکرش حرير، عارضش بهار، طلعتش بهشت
خواهم از خدا در همه جهان، يک قفس زمين، يک نفس زمان
تا به کام دل می خورم در آن، بی حريف بد، بی نگار زشت
🔻آهنگ و وزن اشعار و زيبايی و لطافت کلمات تأثير خود را بخشيد. در اين حال، از دانشجويان پرسيدم: آيا مايليد که دو بيت مذکور موضوع درس قرار گيرد، و همگی با اشتياق جواب مثبت دادند. بنابراين، اشعار را به خط جلی بر تختهسياه نوشتم و معانی لغات مشکل را بيان و چند بار اشعار را تکرار کردم و واداشتم يکی دو نفر از دانشجويان آنها را خواندند و درس به پايان رسيد.
🔻عصر همان روز که به مدرسۀ پمبرک رفتم، دانشجويان را در گوشهای از چمنزار گرد هم ديدم که اشعار را از بر میخواندند و با صدای دلنواز ويولون با وجد و شعف بسيار پايکوبی میکردند.
🔻🔻🔻
@post_book
🔹و باز هم خاطرهای از دکتر عيسی صديق، در کتاب «يادگار عمر»:
🔻علاوه بر تحصيل، شروع به تدريس زبان فارسی از قرار هفتهای شش ساعت نمودم و روش مستقيم را که در تعليم زبان انگليسی به کار میبردم در آموختن زبان فارسی معمول داشتم و به نتيجۀ رضايتبخش نايل گرديدم، تا آنجا که دانشجويان مبتدی پس از دو ماه قادر به خواندن و نوشتن و گفتن جملههای عادی شدند و اين مطلب باعث شگفتی و رضايت خاطر پروفسور براون شد.
🔻به پيشنهاد او، هفتهای شش ليره برای من حقوق معين گشت که نيمی از آن تمام مخارج مرا از منزل و غذا و لباس تأمين مینمود و نيم ديگر پسانداز میشد.
🔻برای نمونه، از توفيقی که نصيب من شد و شوری که در دانشجويان به وجود آمد ذکر مثالی بهمورد خواهد بود.
🔻هنوز دو ماه از تدريس نگذشته بود که روزی به جای درس معمولی، اين دو بيت را از قاآنی با صدای رسا و روشن و رعايت اصول قرائت و خطابه از حفظ خواندم:
يارکی مراست؛ رند و بذلهگو، شوخ و دلربا، خوب و خوشسرشت
طرّهاش عبير، پيکرش حرير، عارضش بهار، طلعتش بهشت
خواهم از خدا در همه جهان، يک قفس زمين، يک نفس زمان
تا به کام دل می خورم در آن، بی حريف بد، بی نگار زشت
🔻آهنگ و وزن اشعار و زيبايی و لطافت کلمات تأثير خود را بخشيد. در اين حال، از دانشجويان پرسيدم: آيا مايليد که دو بيت مذکور موضوع درس قرار گيرد، و همگی با اشتياق جواب مثبت دادند. بنابراين، اشعار را به خط جلی بر تختهسياه نوشتم و معانی لغات مشکل را بيان و چند بار اشعار را تکرار کردم و واداشتم يکی دو نفر از دانشجويان آنها را خواندند و درس به پايان رسيد.
🔻عصر همان روز که به مدرسۀ پمبرک رفتم، دانشجويان را در گوشهای از چمنزار گرد هم ديدم که اشعار را از بر میخواندند و با صدای دلنواز ويولون با وجد و شعف بسيار پايکوبی میکردند.
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️تأثير ريش بر کار معلّمی و توصيۀ يحيی دولتآبادی؛ به قلم دکتر عيسی صديق
🔹خاطرهای ديگر از عيسیخان صديق، پس از بازگشت به ايران (1298ش) در کتاب «يادگار عمر»:
🔻چون مسافرت از تفليس تا تبريز نه روز به طول انجاميده بود و در اين مدت تراشيدن ريش در قطار راهآهن کذايی آسان نبود، موی بر صورتم باقی مانده بود.
🔻حاج ميرزا يحیی [دولتآبادی] مرا به نگاه داشتن ريش تشويق مینمود و میفرمود: کار شما در معارف است و در ايران معلم با محاسن محبوبتر و معزّزتر و نفوذش در شاگرد بيشتر است، و مثالها از مخبرالسلطنۀ هدايت و مشيرالدولۀ پيرنيا و مؤتمنالملک پيرنيا و ذکاءالملک فروغی ذکر مینمود که با محاسن زيبا در مدرسۀ علميه و علوم سياسی تدريس يا رياست میکردند، و در ساعتی که به خانۀ موثقالملک وارد شديم چون مرا از تراشيده نبودن ريش ناراحت ديد، دکتر اعلمالملک را نشان داد که صورتش به ريش آراسته و مورد احترام خاص و عام بود و رياست معارف و اوقاف و صحيۀ آذربايجان را بر عهده داشت.
🔻ميزبان ما موثقالملک نيز که از سياستمداران قديمی و به جبّۀ بلند ملبّس بود و شال بر کمر و عصا در دست و کلاهپوست بلند بر سر داشت و صورتش به محاسن بلند مزيّن بود، تراشيدن صورت را در دهۀ محرّم مستحسن نمیدانست و مرا از اصلاح منع فرمود و با همان وضع با لباس اروپايی و کلاه ماهوت ايرانی که در تبريز تهيه کردم، به حضور وليعهد برد و به اين ترتيب، سالها موی بر عارض من باقی ماند.
📌تصوير جمعی از محصلين ايران در پايان تعطيل تابستان 1912 ميلادی (1291 شمسی) در مدرسۀ تجاری ونسن در حومۀ پاريس
https://www.postbook.ir/uploaded/108-a.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹خاطرهای ديگر از عيسیخان صديق، پس از بازگشت به ايران (1298ش) در کتاب «يادگار عمر»:
🔻چون مسافرت از تفليس تا تبريز نه روز به طول انجاميده بود و در اين مدت تراشيدن ريش در قطار راهآهن کذايی آسان نبود، موی بر صورتم باقی مانده بود.
🔻حاج ميرزا يحیی [دولتآبادی] مرا به نگاه داشتن ريش تشويق مینمود و میفرمود: کار شما در معارف است و در ايران معلم با محاسن محبوبتر و معزّزتر و نفوذش در شاگرد بيشتر است، و مثالها از مخبرالسلطنۀ هدايت و مشيرالدولۀ پيرنيا و مؤتمنالملک پيرنيا و ذکاءالملک فروغی ذکر مینمود که با محاسن زيبا در مدرسۀ علميه و علوم سياسی تدريس يا رياست میکردند، و در ساعتی که به خانۀ موثقالملک وارد شديم چون مرا از تراشيده نبودن ريش ناراحت ديد، دکتر اعلمالملک را نشان داد که صورتش به ريش آراسته و مورد احترام خاص و عام بود و رياست معارف و اوقاف و صحيۀ آذربايجان را بر عهده داشت.
🔻ميزبان ما موثقالملک نيز که از سياستمداران قديمی و به جبّۀ بلند ملبّس بود و شال بر کمر و عصا در دست و کلاهپوست بلند بر سر داشت و صورتش به محاسن بلند مزيّن بود، تراشيدن صورت را در دهۀ محرّم مستحسن نمیدانست و مرا از اصلاح منع فرمود و با همان وضع با لباس اروپايی و کلاه ماهوت ايرانی که در تبريز تهيه کردم، به حضور وليعهد برد و به اين ترتيب، سالها موی بر عارض من باقی ماند.
📌تصوير جمعی از محصلين ايران در پايان تعطيل تابستان 1912 ميلادی (1291 شمسی) در مدرسۀ تجاری ونسن در حومۀ پاريس
https://www.postbook.ir/uploaded/108-a.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
❇️ نخستين تشکيلات برای واژهگزينی فارسی، در خاطرات دکتر عيسی صديق
🔸 عيسیخان صديق در «يادگار عمر» مینويسد:
🔻 در وزارت جنگ متصديان تشکيلات جديد نظام متوجه شدند که با ايجاد مؤسسات تازه و وارد کردن ماشينآلات و ابزارهای نوين، بايد الفاظ و اصطلاحات جديد فارسی به کار برد، و برای وضع آنها با وزارت معارف مکاتبه کردند تا بالاخره انجمنی از صاحبمنصبان ارشد و دانشمند شورای عالی نظام و چند عضو کشوری وزارت جنگ، مانند رشيد ياسمی و آقای غلامحسينخان مقتدر و نمايندگان وزارت معارف، در عقرب (آبان) 1303 در اطاق شورای مذکور تشکيل گرديد.
🔻 صاحبمنصبان مذکور عبارت بودند از سردار مدحت (سرلشگر جلاير)، سردار مقتدر (سرلگشر غفاری)، سرهنگ حاج محمدخان رزمآرا (پدر سپهبد رزمآرا)، سرهنگ مهندس رضاخان شيبانی، سرهنگ کريمخان معاوننظام، سرهنگ علی کريم قوانلو. نمايندگان وزارت معارف سه نفر بودند: حاج ميرزا يحيی دولتآبادی، ميرزا غلامحسينخان رهنما، نگارندۀ اين سطور.
🔻 جلسات انجمن هفتهای يک بار منعقد میشد و در حدود سه ساعت به طول میانجاميد و برای هر جلسه پنج تومان حق حضور داده میشد.
🔻 طرز کار بدين سان بود که اصطلاحات مورد نياز به زبان فرانسه نوشته میشد و قبلاً برای اعضای انجمن ارسال میگرديد. هريک از آنان به ذوق خود، لغات فارسی که به نظرش میرسيد در مقابل کلمات فارسی مینوشت و به انجمن میآورد. هر کلمه جداگانه مطرح و نظريات مختلف گفته و تصميم مقتضی گرفته میشد.
🔻 در ضمن بحث دربارۀ هر واژه، چای صرف میشد. سردار مقتدر معمولاً قليانی به زير لب داشت و صدای قلقل آن مجلس را گرم میکرد. حضار سالخورده به فراخور حال، از بذلهگويی و نقل داستانهای شيرين که به نحوی از انحاء، مربوط به کلمۀ مورد گفتوگو بود، خودداری نمیکردند.
🔻 انجمن مذکور در حدود چهار ماه داير بود و تقريباً سيصد لغت وضع کرد. اصطلاحات موضوعه بيشتر مربوط بود به رشتههايی که در آن وقت به وجود میآمد؛ چون هواپيمايی، آلات و افزار جنگی، توپخانه، مهندسی نظام، سازمان نيروها و مانند آن که اکنون در مملکت رايج است؛ از قبيل: هواپيما، فرودگاه، هواسنج، بادسنج، خلبان، آتشبار، گردان، بنه، ارّابۀ جنگی ....
📌 تصوير روی جلد اول کتاب يادگار عمر؛ خاطراتی از سرگذشت دکتر عيسی صديق که از لحاظ تربيت سودمند تواند بود.
https://www.postbook.ir/uploaded/109-m.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸 عيسیخان صديق در «يادگار عمر» مینويسد:
🔻 در وزارت جنگ متصديان تشکيلات جديد نظام متوجه شدند که با ايجاد مؤسسات تازه و وارد کردن ماشينآلات و ابزارهای نوين، بايد الفاظ و اصطلاحات جديد فارسی به کار برد، و برای وضع آنها با وزارت معارف مکاتبه کردند تا بالاخره انجمنی از صاحبمنصبان ارشد و دانشمند شورای عالی نظام و چند عضو کشوری وزارت جنگ، مانند رشيد ياسمی و آقای غلامحسينخان مقتدر و نمايندگان وزارت معارف، در عقرب (آبان) 1303 در اطاق شورای مذکور تشکيل گرديد.
🔻 صاحبمنصبان مذکور عبارت بودند از سردار مدحت (سرلشگر جلاير)، سردار مقتدر (سرلگشر غفاری)، سرهنگ حاج محمدخان رزمآرا (پدر سپهبد رزمآرا)، سرهنگ مهندس رضاخان شيبانی، سرهنگ کريمخان معاوننظام، سرهنگ علی کريم قوانلو. نمايندگان وزارت معارف سه نفر بودند: حاج ميرزا يحيی دولتآبادی، ميرزا غلامحسينخان رهنما، نگارندۀ اين سطور.
🔻 جلسات انجمن هفتهای يک بار منعقد میشد و در حدود سه ساعت به طول میانجاميد و برای هر جلسه پنج تومان حق حضور داده میشد.
🔻 طرز کار بدين سان بود که اصطلاحات مورد نياز به زبان فرانسه نوشته میشد و قبلاً برای اعضای انجمن ارسال میگرديد. هريک از آنان به ذوق خود، لغات فارسی که به نظرش میرسيد در مقابل کلمات فارسی مینوشت و به انجمن میآورد. هر کلمه جداگانه مطرح و نظريات مختلف گفته و تصميم مقتضی گرفته میشد.
🔻 در ضمن بحث دربارۀ هر واژه، چای صرف میشد. سردار مقتدر معمولاً قليانی به زير لب داشت و صدای قلقل آن مجلس را گرم میکرد. حضار سالخورده به فراخور حال، از بذلهگويی و نقل داستانهای شيرين که به نحوی از انحاء، مربوط به کلمۀ مورد گفتوگو بود، خودداری نمیکردند.
🔻 انجمن مذکور در حدود چهار ماه داير بود و تقريباً سيصد لغت وضع کرد. اصطلاحات موضوعه بيشتر مربوط بود به رشتههايی که در آن وقت به وجود میآمد؛ چون هواپيمايی، آلات و افزار جنگی، توپخانه، مهندسی نظام، سازمان نيروها و مانند آن که اکنون در مملکت رايج است؛ از قبيل: هواپيما، فرودگاه، هواسنج، بادسنج، خلبان، آتشبار، گردان، بنه، ارّابۀ جنگی ....
📌 تصوير روی جلد اول کتاب يادگار عمر؛ خاطراتی از سرگذشت دکتر عيسی صديق که از لحاظ تربيت سودمند تواند بود.
https://www.postbook.ir/uploaded/109-m.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
❇️ اولين سخنرانی پروفسور پوپ در ايران به روايت عيسیخان صديق در «يادگار عمر»:
🔻در ارديبهشت 1304 پروفسور پوپ امريکايی رئيس بخش صنايع خاور نزديک در مؤسسۀ صنايع ظريفۀ شيکاگو به ايران آمد و خواست ضمن سخنرانی، مطالبی را به اوليای امور تذکر دهد.
🔻قرار شد اين سخنرانی در تالار بزرگ خانۀ سردار اسعد بختياری که اکنون باشگاه بانک ملی است، با حضور هيئت دولت و رجال قدر اول مملکت انجام گيرد.
🔻آقای حسين علاء وزيرمختار سابق ايران در امريکا و نمايندۀ تهران در مجلس شورای ملی که بهتازگی از امريکا بازگشته و با پروفسور پوپ آشنايی داشت، از من دعوت کرد تا ترجمۀ نطق را بر عهده گيرم.
🔻متن سخنرانی مفصل بود و ترجمهای که من کردم به صورت رسالهای در چهل و شش صفحۀ خشتی تحت عنوان «صنايع ايران در گذشته و آينده» منتشر گرديد، ولی آن روز مجملی از آن گفته شد؛ زيرا سردار سپه حوصلۀ شنيدن نطق طولانی نداشت. من هر قسمت را بعد از ناطق به فارسی نقل نمودم.
🔻در اين جلسه سردار سپه و تمام وزرا و رجال عمدۀ کشور و نمايندگان برجستۀ مجلس جمعاً در حدود شصت نفر حضور داشتند و از اين عده فقط چند تن به زبان انگليسی آشنا بودند...
🔻شور و اشتياق و حرارت زايدالوصف پروفسور پوپ و مطالب بکری که با کمال صدق و صفا بر زبان آورد، تأثير بسيار عميق در شنوندگان کرد. تا آن روز مردم اين کشور متوجه اهميت هنر و صنايع خود نبودند و نمیدانستند که ايران چه خدمتی به صنايع عالم کرده و چه نقش و تأثيری در هنر ممالک ديگر داشته است.
🔻در نتيجۀ اين سخنرانی حس غرور در مستمعين ايجاد شد و از آن پس، نسبت به هنرهای ملی توجه خاص مبذول گرديد.
https://www.postbook.ir/uploaded/110-a.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔻در ارديبهشت 1304 پروفسور پوپ امريکايی رئيس بخش صنايع خاور نزديک در مؤسسۀ صنايع ظريفۀ شيکاگو به ايران آمد و خواست ضمن سخنرانی، مطالبی را به اوليای امور تذکر دهد.
🔻قرار شد اين سخنرانی در تالار بزرگ خانۀ سردار اسعد بختياری که اکنون باشگاه بانک ملی است، با حضور هيئت دولت و رجال قدر اول مملکت انجام گيرد.
🔻آقای حسين علاء وزيرمختار سابق ايران در امريکا و نمايندۀ تهران در مجلس شورای ملی که بهتازگی از امريکا بازگشته و با پروفسور پوپ آشنايی داشت، از من دعوت کرد تا ترجمۀ نطق را بر عهده گيرم.
🔻متن سخنرانی مفصل بود و ترجمهای که من کردم به صورت رسالهای در چهل و شش صفحۀ خشتی تحت عنوان «صنايع ايران در گذشته و آينده» منتشر گرديد، ولی آن روز مجملی از آن گفته شد؛ زيرا سردار سپه حوصلۀ شنيدن نطق طولانی نداشت. من هر قسمت را بعد از ناطق به فارسی نقل نمودم.
🔻در اين جلسه سردار سپه و تمام وزرا و رجال عمدۀ کشور و نمايندگان برجستۀ مجلس جمعاً در حدود شصت نفر حضور داشتند و از اين عده فقط چند تن به زبان انگليسی آشنا بودند...
🔻شور و اشتياق و حرارت زايدالوصف پروفسور پوپ و مطالب بکری که با کمال صدق و صفا بر زبان آورد، تأثير بسيار عميق در شنوندگان کرد. تا آن روز مردم اين کشور متوجه اهميت هنر و صنايع خود نبودند و نمیدانستند که ايران چه خدمتی به صنايع عالم کرده و چه نقش و تأثيری در هنر ممالک ديگر داشته است.
🔻در نتيجۀ اين سخنرانی حس غرور در مستمعين ايجاد شد و از آن پس، نسبت به هنرهای ملی توجه خاص مبذول گرديد.
https://www.postbook.ir/uploaded/110-a.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍3
❇️ دوستان و علاقهمندان ساکن مشهد تماشای این سهگانه را که در آن سه تن از اسلامشناسان خاور و باختر و خاورمیانه معرفی شدهاند، از دست ندهند
🔻🔻🔻
@post_book
🔻🔻🔻
@post_book
👍4
🔰مستند زيبای «شرقی» تنها اثر سينمايی دربارۀ زندگی توشیهيکو ايزوتسو، اثر مسعود طاهری را يکی دو روز بعد از فيلم گفتوگوی سروش صحت با نهال تجدّد در «اکنون» ديدم که در آن از خودش گفت و بيشتر از همسرش ژان کلود کرير؛ چقدر اين دو فيلم مثل هم تمام شدند؛ يکی از توکيو و يکی از پاريس که هر دو از «وجود» گفتند، از «حضور»، از «هستی» و هر دو اين مفاهيم را از «عدم» گرفته بودند، از «هيچ»، از «نيستی». همانی که از آن با تعبير «فضاهای پر و خالی» ياد میکنند؛ نمادی از فلسفۀ شرقی که ايزوتسو رگههای ريشهدار آن را در آسيای يکپارچه ديده و برای تبيين آن بسیار کوشيده است.
سپاس از مسعود طاهری که اين مستند بلند را ساخت و تشکر از دوستان جهاد دانشگاهی مشهد که آن را در اينجا برای ما اکران کردند.
https://www.postbook.ir/uploaded/111-z.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
سپاس از مسعود طاهری که اين مستند بلند را ساخت و تشکر از دوستان جهاد دانشگاهی مشهد که آن را در اينجا برای ما اکران کردند.
https://www.postbook.ir/uploaded/111-z.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍5
❇️ديدار با نيکلسون به روايت عيسیخان صديق در کتاب «يادگار عمر»:
🔻در موقع اقامت چند روز در کيمبريج، پروفسور نيکلسون شاگرد و جانشين پروفسور براون روزی مرا به منزل خود به ناهار دعوت کرد. آن روز پنجم شهريور 1308 بود.
🔻با اجازهای که قبلاً از وزير معارف گرفته بودم از پروفسور نيکلسون دعوت کردم تا سفری به ايران کند و مهمان دولت باشد. وی که در آن موقع مشغول تصحيح و تنقيح مثنوی معنوی و ترجمه و تفسير آن به انگليسی بود و سه جلد هم تا آن تاريخ به طبع رسانده بود، گفت:
تا ترجمه و تفسير مثنوی را به پايان نرسانم از پشت ميز خود برنخواهم خاست و همين طور عمل کرد.
🔻پس از انجام آن خدمت بسيار بزرگ بینظير، درست شانزده سال بعد، در پنجم شهريور 1324 دنيا را بدرود گفت.
📌 ياد دوست عزيزم استاد حسن لاهوتی (درگذشتۀ 17 اسفند 1391) که شرح نيکلسون بر مثنوی معنوی را به فارسی برگرداند، گرامی باد.
https://www.postbook.ir/uploaded/112-z.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔻در موقع اقامت چند روز در کيمبريج، پروفسور نيکلسون شاگرد و جانشين پروفسور براون روزی مرا به منزل خود به ناهار دعوت کرد. آن روز پنجم شهريور 1308 بود.
🔻با اجازهای که قبلاً از وزير معارف گرفته بودم از پروفسور نيکلسون دعوت کردم تا سفری به ايران کند و مهمان دولت باشد. وی که در آن موقع مشغول تصحيح و تنقيح مثنوی معنوی و ترجمه و تفسير آن به انگليسی بود و سه جلد هم تا آن تاريخ به طبع رسانده بود، گفت:
تا ترجمه و تفسير مثنوی را به پايان نرسانم از پشت ميز خود برنخواهم خاست و همين طور عمل کرد.
🔻پس از انجام آن خدمت بسيار بزرگ بینظير، درست شانزده سال بعد، در پنجم شهريور 1324 دنيا را بدرود گفت.
📌 ياد دوست عزيزم استاد حسن لاهوتی (درگذشتۀ 17 اسفند 1391) که شرح نيکلسون بر مثنوی معنوی را به فارسی برگرداند، گرامی باد.
https://www.postbook.ir/uploaded/112-z.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔰معلوم نيست خود پروفسور کربَن راضی بود يا نه، که در شب سرد اسفند و زير بارش شديد برف مشهد، به تماشای مستندی به نام «مستشرق» بروم و پای صحبت همراهان و شاگردان و دوستدارانش بنشينم؛ اما رفتم و ديدم که دهها نفر ديگر هم آمدهاند تا برای دومين شب، مسعود طاهری را تنها نگذارند و يک بار در آغاز و بار ديگر در پايان، بشنوند که:
انوار مختلفاند، چنانچه پارهای از آنها در حال صعود، و برخی از آنها در حال نزولاند؛ بنابراین، انوار صاعده، انوار قلبیهاند و انوار نازله انوار عرشیهاند.
طاهری در اين فيلم، با پرهيز از داستانسرايیهای تکراری دربارۀ کربن، به روح تفکر و انديشۀ وی پرداخته و از زبان همراهان اين انديشمند فرانسوی، انگيزههای رويکرد عاشقانۀ او به سهروردی را بازگفته است تا بفهميم که «مستشرق» نه صرفاً به معنای «خاورشناس» که به تعبير شهابالدين سهروردی کسی است که جويای تابش نور حکمت در جان خويش است، و زين رو، در ميانۀ حکمت ايرانی و حکمت يونانی راهی تازه را جستوجو میکند.
بيننده در همين بازی انوار در ميان صعود و نزول، در نگاه کربن، تشيع را باوری بين زمين و آسمان، و امام را وجودی ميان انسان و خدا میيابد و در تکاپوی رد و قبولِ روايت باطنی کربَن از اسلام در برابر روايت سياسی و اجتماعی، با پديدۀ انقلابی روبهرو میشود که ندای آن بار ديگر از همان پاريس، ورق را برمیگردانَد و دفتر خوانش کربَن را همراه با دفتر عمر او به پايان میرساند.
فيلم که به پايان میرسد هنوز، هم سرما ادامه دارد و هم بارش برف و جماعتی که در اين شرقیترين شهر کشور، بيرون میآيند تا پرتو «اشراق» را در جان خويش احساس کنند.
https://www.postbook.ir/uploaded/113-o.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
انوار مختلفاند، چنانچه پارهای از آنها در حال صعود، و برخی از آنها در حال نزولاند؛ بنابراین، انوار صاعده، انوار قلبیهاند و انوار نازله انوار عرشیهاند.
طاهری در اين فيلم، با پرهيز از داستانسرايیهای تکراری دربارۀ کربن، به روح تفکر و انديشۀ وی پرداخته و از زبان همراهان اين انديشمند فرانسوی، انگيزههای رويکرد عاشقانۀ او به سهروردی را بازگفته است تا بفهميم که «مستشرق» نه صرفاً به معنای «خاورشناس» که به تعبير شهابالدين سهروردی کسی است که جويای تابش نور حکمت در جان خويش است، و زين رو، در ميانۀ حکمت ايرانی و حکمت يونانی راهی تازه را جستوجو میکند.
بيننده در همين بازی انوار در ميان صعود و نزول، در نگاه کربن، تشيع را باوری بين زمين و آسمان، و امام را وجودی ميان انسان و خدا میيابد و در تکاپوی رد و قبولِ روايت باطنی کربَن از اسلام در برابر روايت سياسی و اجتماعی، با پديدۀ انقلابی روبهرو میشود که ندای آن بار ديگر از همان پاريس، ورق را برمیگردانَد و دفتر خوانش کربَن را همراه با دفتر عمر او به پايان میرساند.
فيلم که به پايان میرسد هنوز، هم سرما ادامه دارد و هم بارش برف و جماعتی که در اين شرقیترين شهر کشور، بيرون میآيند تا پرتو «اشراق» را در جان خويش احساس کنند.
https://www.postbook.ir/uploaded/113-o.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍6
🔰در يک هرولۀ سهروزه ميان شرق و غرب، از توکيو تا پاريس، همه چيز به فردی در ميانۀ اين دو شهر يعنی ايران ختم شد، جايی که پروفسور کربن، جوانی ايرانی را دعوت کرد تا پس از پايان دورۀ تحصيل در دبيرستان رازی تهران، به فرانسه برود و در آنجا استادان بزرگی را ببيند و نزد آنها زانو بزند و سرانجام در يک انتخابات دروندانشگاهی، کرسی اسلامشناسی استادش را از آن خود کند و از آن پس نام تشيّع را در عنوان کرسیاش بياورد.
آخرين فيلم از مستند سهگانۀ مسعود طاهری که در مشهد اکران شد، پس از پرداختن به زندگی ايزوتسو و هانری کربن، به گفتوگو با محمدعلی اميرمعزی اختصاص داشت که برخلاف دو فيلم نخست، روايت را نه صرفاً در گفتار اين و آن، که بيشتر از زبان خود وی شنيديم که از زندگی شخصیاش و استادانش و باورهايش گفت و آنها را گاه شفاف و نمايان و گاه در پرده و گذرا بيان کرد.
در کنار شنيدن سخنان روشن اميرمعزی در اين باره که «تشیع دین امام است و مسیحیت دین مسیح»، و «ستون فقرات تشیع امام است» و «امام محل تجلی اسماء الهی و موجودی آسمانی است که از نور خدا آفریده شده و نوری آسمانی است که بُعد تاریخی هم پیدا میکند»، شايد شنيدن اين حرفها از زبان وی تازه باشد که: «در جامعههايی که جنبههای عرفانی در آنها نشت کرده، اخلاق بسيار به امور دينی مرتبط میشود و اگر بخواهيد جنبههای دينی آنها بگيريد پايههای اخلاقی آنها را متزلزل میکنيد؛ پس مراقب باشيد که پايههای اخلاقی مؤمنين را سست نکنيد؛ زيرا بخش مهمی از آن چيزی که جامعه را با هم پيوند میدهد و باعث میشود که مردم با هم جامعه را بسازند، همين مسائل اعتقادی است. بسياری از اعتقاداتی که ما به آنها میگوييم عاميانه، ريشههايی عميق در چيزهای غيرعاميانه دارد».
اميرمعزی که در آغاز گفتوگو کمی محتاطانه حرف میزد، بالاخره تا آنجا پيش رفت که وقتی از اصلاحگری اجتماعی سخن گفت، به جايی رسيد که بهصراحت بگويد: «يک چيزهايی هست که بورژوازی درست کرده، تاريخ درست کرده، کليسا درست کرده، اگر بگوييم بايد اينها را از هم بپاشانيم، چون بیخود هستند و زنجيرهايی شدهاند که دست و پای ما را بستهاند. حالا مثلاً پاشانديم، ولی به جای آنها چه آورديم؟ موضوع اين نيست که آدم خراب کند، موضوع اين است که آدم بتواند درست کند؛ چون آدمها با جامعههای سنتی به هر دليلی به يک تعادلی رسيدهاند و دارند همديگر را نگه میدارند، مثلا اينجا يکشنبهها به کليسا يا قبرستان يا جاهای ديگر میروند، اينها يک تعادلهايی به وجود میآورد که شما وقتی اينها را از هم بپاشانيد، اين تعادل از دست میرود و موجب گسستهايی میشود که میتواند خشونتآفرين باشد. بعد، به جای آن چه میآوريد؟ و چطوری میخواهيد اينها را با هم آشتی بدهيد؟... مصلح اجتماعی بودن شوخی نيست!».
اميرمعزی خيلی چيزها را هم در پرده گفت، زيرا خودش تصريح کرد «آنهايی که به امور فراعقلانی باور دارند، معمولاً حفظ سر میکنند تا بسياری از بحثها پيش نيايد»؛ برای همين، به رغم اصرار کارگردان، نه از داستان جمکران رفتنش در نوجوانی گفت و نه از خيلی چيزهای ديگر، هر چند در پايان، وقتی که بيشتر يخها آب شده بود، در برابر اين پرسش جسورانۀ طاهری دربارۀ سبيل پروفسور، با نادرست خواندن همۀ شايعات و حرف و حديثها، خيلی صميمانه و راحت گفت که اين سبيل را گذاشتهام؛ چون خانمم دوست دارد. و اينجا بود که حاضران در سالن برايش کف زدند؛ و اين امر کارگردان را چنان به وجد آورد که در پايان نمايش فيلم، چند بار از آن به عنوان يک خاطرۀ ماندنی ياد کرد.
https://www.postbook.ir/uploaded/114-r.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
آخرين فيلم از مستند سهگانۀ مسعود طاهری که در مشهد اکران شد، پس از پرداختن به زندگی ايزوتسو و هانری کربن، به گفتوگو با محمدعلی اميرمعزی اختصاص داشت که برخلاف دو فيلم نخست، روايت را نه صرفاً در گفتار اين و آن، که بيشتر از زبان خود وی شنيديم که از زندگی شخصیاش و استادانش و باورهايش گفت و آنها را گاه شفاف و نمايان و گاه در پرده و گذرا بيان کرد.
در کنار شنيدن سخنان روشن اميرمعزی در اين باره که «تشیع دین امام است و مسیحیت دین مسیح»، و «ستون فقرات تشیع امام است» و «امام محل تجلی اسماء الهی و موجودی آسمانی است که از نور خدا آفریده شده و نوری آسمانی است که بُعد تاریخی هم پیدا میکند»، شايد شنيدن اين حرفها از زبان وی تازه باشد که: «در جامعههايی که جنبههای عرفانی در آنها نشت کرده، اخلاق بسيار به امور دينی مرتبط میشود و اگر بخواهيد جنبههای دينی آنها بگيريد پايههای اخلاقی آنها را متزلزل میکنيد؛ پس مراقب باشيد که پايههای اخلاقی مؤمنين را سست نکنيد؛ زيرا بخش مهمی از آن چيزی که جامعه را با هم پيوند میدهد و باعث میشود که مردم با هم جامعه را بسازند، همين مسائل اعتقادی است. بسياری از اعتقاداتی که ما به آنها میگوييم عاميانه، ريشههايی عميق در چيزهای غيرعاميانه دارد».
اميرمعزی که در آغاز گفتوگو کمی محتاطانه حرف میزد، بالاخره تا آنجا پيش رفت که وقتی از اصلاحگری اجتماعی سخن گفت، به جايی رسيد که بهصراحت بگويد: «يک چيزهايی هست که بورژوازی درست کرده، تاريخ درست کرده، کليسا درست کرده، اگر بگوييم بايد اينها را از هم بپاشانيم، چون بیخود هستند و زنجيرهايی شدهاند که دست و پای ما را بستهاند. حالا مثلاً پاشانديم، ولی به جای آنها چه آورديم؟ موضوع اين نيست که آدم خراب کند، موضوع اين است که آدم بتواند درست کند؛ چون آدمها با جامعههای سنتی به هر دليلی به يک تعادلی رسيدهاند و دارند همديگر را نگه میدارند، مثلا اينجا يکشنبهها به کليسا يا قبرستان يا جاهای ديگر میروند، اينها يک تعادلهايی به وجود میآورد که شما وقتی اينها را از هم بپاشانيد، اين تعادل از دست میرود و موجب گسستهايی میشود که میتواند خشونتآفرين باشد. بعد، به جای آن چه میآوريد؟ و چطوری میخواهيد اينها را با هم آشتی بدهيد؟... مصلح اجتماعی بودن شوخی نيست!».
اميرمعزی خيلی چيزها را هم در پرده گفت، زيرا خودش تصريح کرد «آنهايی که به امور فراعقلانی باور دارند، معمولاً حفظ سر میکنند تا بسياری از بحثها پيش نيايد»؛ برای همين، به رغم اصرار کارگردان، نه از داستان جمکران رفتنش در نوجوانی گفت و نه از خيلی چيزهای ديگر، هر چند در پايان، وقتی که بيشتر يخها آب شده بود، در برابر اين پرسش جسورانۀ طاهری دربارۀ سبيل پروفسور، با نادرست خواندن همۀ شايعات و حرف و حديثها، خيلی صميمانه و راحت گفت که اين سبيل را گذاشتهام؛ چون خانمم دوست دارد. و اينجا بود که حاضران در سالن برايش کف زدند؛ و اين امر کارگردان را چنان به وجد آورد که در پايان نمايش فيلم، چند بار از آن به عنوان يک خاطرۀ ماندنی ياد کرد.
https://www.postbook.ir/uploaded/114-r.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍5
❇️جشن تولد «رابيندرانات تاگور» در ایران از زبان عيسیخان صديق در «يادگار عمر»
🔻از نويسندگان و شعرای نامی که به ايران آمدند، از همه معروفتر «رابيندرانات تاگور» حکيم شهير و سخنسرای نامور هندوستان ... از بزرگترين مظاهر امتزاج و آميزش فرهنگ شرق و غرب بود.
🔻تاگور در 25 فروردين 1311 به دعوت دولت ايران و به همراهی جلالالدين کيهان سرکنسول ايران در بمبئی، از راه بندر بوشهر وارد شد و قريب چهل روز مهمان ايران بود. از طرف دولت، ابوالحسن فروغی (برادر ذکاءالملک فروغی وزير امور خارجه) رئيس پيشين دارالمعلمين عالی و وزيرمختار سابق ايران در سويس، و از طرف انجمن ادبی ايران ملکالشعرا بهار، به استقبال تاگور از تهران به شيراز رفتند...
🔻تاگور پانزده روز پس از پياده شدن از کشتی در بوشهر، روز هشتم ارديبهشت 1311 وارد تهران شد...
🔻اعتمادالدوله قراگزلو وزير امور خارجه و جمعی از فضلا و اعضای انجمن ادبی ايران در باغ «نزهتيه» در شهر ری، از تاگور استقبال کردند و پس از ايراد نطق و پذيرايی، مهمانان را به محل انجمن مذکور، يعنی باغ نيرالدوله واقع در ضلع شمالی خيابان ژاله که برای سکونت آنان معين شده بود، با شکوه تمام وارد کردند.
🔻... تاگور قامتی بلند داشت و لبادۀ دراز سادهای که میپوشيد بر قامتش میافزود. با گيسوان سفيد نقرهفام و پيشانی بلند و چهرۀ باز و گشاده و چشمان جذاب و نافذ ومحاسن بلند و ظريف و صدای ملايم و آهنگ مطبوع و سخنان شمرده و سنجيده و حرکات موقّر و متين.
🔻تاگور شخصيت بسيار برجسته و مؤثری داشت و انسان را به ياد حکما و عرفای بزرگ و انبيای عهد عتيق میانداخت. نه سيگار میکشيد و نه مشروب میآشاميد و زندگانی بسيار سادهای داشت. غذای نباتی و حيوانی ساده تناول میکرد. فکر و ذکرش پيوسته متوجه شعر و موسيقی و نقاشی بود و عشق فراوان به عرفان داشت و معتقد بود که تمام مشکلات جهان با توسل به تصوف و روح صفا و محبت و برادری حلشدنی است.
🔻... تاگور [پس از ديدار 2 ارديبهشت با رضاشاه و اهدای يک پرده از نقاشیهای خودش]، دو سخنرانی مهم به زبان انگليسی کرد: يکی در تالار مسعوديه (وزارت فرهنگ) با حضور بيش از هزار نفر، و ديگر در هوای آزاد باغ دلانگيز انجمن ادبی ايران که مملو از جمعيت بود... چند بار گفت که من ايرانیام و نياکانم از اين سرزمين به هندوستان مهاجرت کردهاند و مسرورم که به وطن اجداد خود آمدهام و علت اين همه محبت به من همين وحدث نژادی و فرهنگی است، و سبب مسافرت من هم با وجود کهولت و ضعف مزاج و دشواریهای سفر همين يگانگی و عواطفی است که من به ايران دارم...
🔻روز آدينه 16 ارديبهشت 1311 .. مصادف با هفتاد و دومين سالگرد ولادت تاگور بود و به طور شايسته از او تجليل شد. از بامداد تا نيمروز، دانشمندان و فضلا و شعرای کشور، مانند ابوالحسن فروغی و ملکالشعرا بهار و شيخ الرئيس افسر رئيس انجمن ادبی ايران و شيخالملک اورنگ و بديعالزمان فروزانفر و رشيد ياسمی و سعيد نفيسی و وحيد دستگردی، در انجمن ادبی تاگور را ملاقات کردند و تبريک گفتند، و رجال برجسته و وزرا دستههای گل و هدايای نفيس برايش فرستادند، به طوری که نزديک ظهر، تالار بزرگی که پذيرايی میکرد غرق در گل شد.
🔻دو ساعت به ظهر مانده، غلامحسين رهنما معاون وزارت فرهنگ به ديدن او آمد و پس از تبريک و نطق مختصری، يک قطعه نشان علمی (تنها نشانی که در آن وقت در وزارت فرهنگ وجود داشت) از درجۀ اول و يک جلد کليات سعدی به خط زيبا و مذهّب، از طرف وزارت فرهنگ به او اهدا کرد.
🔻عصر آن روز در باغ فرحانگيز اعتمادالدوله در خيابان اربابجمشيد (در محلۀ دولت) جشن باشکوهی برپا بود که در آن هيئت دولت و وزير دربار پهلوی و فضلای برجسته و نمايندگان دانشمند مجلس شورای ملی و سفرا شرکت داشتند. در گوشهای از عمارت ارکستر ساز و آواز ايران مترنم بود. حضار يکبهيک به تاگور تبريک گفتند و پس از اين که از آنان پذيرايی شد، تاگور بر پلۀ عمارت قرار گرفت و اشعاری را که برای سپاسگزاری به انگليسی سروده بود قرائت کرد و «اورنگ» ترجمۀ آن را مرتجلاً به شعر در آورد و با نهايت شيوايی به آوای بلند خواند، که محض نمونه و استحضار از احساسات تاگور و استادی اورنگ چند بيت از اشعار مذکور در اينجا نقل میشود:
همه خاک ايران و گلهای باغ
که رونق فزايَد برِ باغ و راغ
يکی جشن پيروز بگرفتهاند
تو گويی که نوروز بگرفتهاند..
ز خاک تو ای مرز ايران کنون
مرا افتخاری است از حد فزون
چو در تو کمال و خرَد يافتم
ز پود سخن ديبهای بافتم
ز گل دستهای کردهام زين سخن
به رويَت فشانم در اين انجمن
همی گويم ای خاک، آباد باش
ظفرمند و پيروز و هم شاد باش
https://www.postbook.ir/uploaded/115-u.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔻از نويسندگان و شعرای نامی که به ايران آمدند، از همه معروفتر «رابيندرانات تاگور» حکيم شهير و سخنسرای نامور هندوستان ... از بزرگترين مظاهر امتزاج و آميزش فرهنگ شرق و غرب بود.
🔻تاگور در 25 فروردين 1311 به دعوت دولت ايران و به همراهی جلالالدين کيهان سرکنسول ايران در بمبئی، از راه بندر بوشهر وارد شد و قريب چهل روز مهمان ايران بود. از طرف دولت، ابوالحسن فروغی (برادر ذکاءالملک فروغی وزير امور خارجه) رئيس پيشين دارالمعلمين عالی و وزيرمختار سابق ايران در سويس، و از طرف انجمن ادبی ايران ملکالشعرا بهار، به استقبال تاگور از تهران به شيراز رفتند...
🔻تاگور پانزده روز پس از پياده شدن از کشتی در بوشهر، روز هشتم ارديبهشت 1311 وارد تهران شد...
🔻اعتمادالدوله قراگزلو وزير امور خارجه و جمعی از فضلا و اعضای انجمن ادبی ايران در باغ «نزهتيه» در شهر ری، از تاگور استقبال کردند و پس از ايراد نطق و پذيرايی، مهمانان را به محل انجمن مذکور، يعنی باغ نيرالدوله واقع در ضلع شمالی خيابان ژاله که برای سکونت آنان معين شده بود، با شکوه تمام وارد کردند.
🔻... تاگور قامتی بلند داشت و لبادۀ دراز سادهای که میپوشيد بر قامتش میافزود. با گيسوان سفيد نقرهفام و پيشانی بلند و چهرۀ باز و گشاده و چشمان جذاب و نافذ ومحاسن بلند و ظريف و صدای ملايم و آهنگ مطبوع و سخنان شمرده و سنجيده و حرکات موقّر و متين.
🔻تاگور شخصيت بسيار برجسته و مؤثری داشت و انسان را به ياد حکما و عرفای بزرگ و انبيای عهد عتيق میانداخت. نه سيگار میکشيد و نه مشروب میآشاميد و زندگانی بسيار سادهای داشت. غذای نباتی و حيوانی ساده تناول میکرد. فکر و ذکرش پيوسته متوجه شعر و موسيقی و نقاشی بود و عشق فراوان به عرفان داشت و معتقد بود که تمام مشکلات جهان با توسل به تصوف و روح صفا و محبت و برادری حلشدنی است.
🔻... تاگور [پس از ديدار 2 ارديبهشت با رضاشاه و اهدای يک پرده از نقاشیهای خودش]، دو سخنرانی مهم به زبان انگليسی کرد: يکی در تالار مسعوديه (وزارت فرهنگ) با حضور بيش از هزار نفر، و ديگر در هوای آزاد باغ دلانگيز انجمن ادبی ايران که مملو از جمعيت بود... چند بار گفت که من ايرانیام و نياکانم از اين سرزمين به هندوستان مهاجرت کردهاند و مسرورم که به وطن اجداد خود آمدهام و علت اين همه محبت به من همين وحدث نژادی و فرهنگی است، و سبب مسافرت من هم با وجود کهولت و ضعف مزاج و دشواریهای سفر همين يگانگی و عواطفی است که من به ايران دارم...
🔻روز آدينه 16 ارديبهشت 1311 .. مصادف با هفتاد و دومين سالگرد ولادت تاگور بود و به طور شايسته از او تجليل شد. از بامداد تا نيمروز، دانشمندان و فضلا و شعرای کشور، مانند ابوالحسن فروغی و ملکالشعرا بهار و شيخ الرئيس افسر رئيس انجمن ادبی ايران و شيخالملک اورنگ و بديعالزمان فروزانفر و رشيد ياسمی و سعيد نفيسی و وحيد دستگردی، در انجمن ادبی تاگور را ملاقات کردند و تبريک گفتند، و رجال برجسته و وزرا دستههای گل و هدايای نفيس برايش فرستادند، به طوری که نزديک ظهر، تالار بزرگی که پذيرايی میکرد غرق در گل شد.
🔻دو ساعت به ظهر مانده، غلامحسين رهنما معاون وزارت فرهنگ به ديدن او آمد و پس از تبريک و نطق مختصری، يک قطعه نشان علمی (تنها نشانی که در آن وقت در وزارت فرهنگ وجود داشت) از درجۀ اول و يک جلد کليات سعدی به خط زيبا و مذهّب، از طرف وزارت فرهنگ به او اهدا کرد.
🔻عصر آن روز در باغ فرحانگيز اعتمادالدوله در خيابان اربابجمشيد (در محلۀ دولت) جشن باشکوهی برپا بود که در آن هيئت دولت و وزير دربار پهلوی و فضلای برجسته و نمايندگان دانشمند مجلس شورای ملی و سفرا شرکت داشتند. در گوشهای از عمارت ارکستر ساز و آواز ايران مترنم بود. حضار يکبهيک به تاگور تبريک گفتند و پس از اين که از آنان پذيرايی شد، تاگور بر پلۀ عمارت قرار گرفت و اشعاری را که برای سپاسگزاری به انگليسی سروده بود قرائت کرد و «اورنگ» ترجمۀ آن را مرتجلاً به شعر در آورد و با نهايت شيوايی به آوای بلند خواند، که محض نمونه و استحضار از احساسات تاگور و استادی اورنگ چند بيت از اشعار مذکور در اينجا نقل میشود:
همه خاک ايران و گلهای باغ
که رونق فزايَد برِ باغ و راغ
يکی جشن پيروز بگرفتهاند
تو گويی که نوروز بگرفتهاند..
ز خاک تو ای مرز ايران کنون
مرا افتخاری است از حد فزون
چو در تو کمال و خرَد يافتم
ز پود سخن ديبهای بافتم
ز گل دستهای کردهام زين سخن
به رويَت فشانم در اين انجمن
همی گويم ای خاک، آباد باش
ظفرمند و پيروز و هم شاد باش
https://www.postbook.ir/uploaded/115-u.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️دليل جلوگیری از انتشار «مجموعه مقالات هزارۀ فردوسی»، به روايت عيسیخان صديق در کتاب «يادگار عمر»:
🔻کنگره روز پنجشنبه 12 مهر 1313 در تالار بزرگ دارالفنون با نطق ذکاءالملک فروغی نخستوزير و رئيس انجمن آثار ملی گشايش يافت. حضّار عبارت بودند از چهل نفر دانشمند و خاورشناس خارجی و هيئت دولت و رجال کشور و چهل تن از فضلای مملکت که شش نفر از آنها استاد دارالمعلمين عالی بودند...
🔻وزارت فرهنگ عدهای از مقالات را با ديباچهای که فروغی بر خلاصۀ شاهنامه نوشته بود، و قسمتی از مقالات تقیزاده که قبلاً در مجلۀ کاوه چاپ برلن انتشار يافته بود، و تحقيقات فاضلانۀ محمد قزوينی در باب مقدمۀ قديم شاهنامه که از پاريس فرستاده بود تا اواسط 1314 در سيصد صفحه به قطع بزرگ به زيور طبع آراست، ولی از صحّافی و تجليد و انتشار آن خودداری کرد.
🔻علت منتشر نشدن مقالات کنگرۀ فردوسی اين بود که تقیزاده در مجلۀ «تعليم و تربيت» در شمارۀ مردادماه 1314 مقالهای تحت عنوان «جنبش ملی ادبی» در چهارده صفحه درج کرده بود. موضوع مقاله اصولی بود که بايد در اختيار کردن لغات جديد به جای کلمات عربی و خارجی رعايت شود. در مقالۀ مذکور اين جملۀ «توسل به قوای اجباری و مداخلۀ شمشير در کار قلم، خلاف ذوق و متانت ايران است» به نظر رضاشاه رسيده و ناپسند افتاده بود؛ زيرا در همان ايام، لغات و اصطلاحات تازهای چون «پرچم» و «تيمسار» و «آرتش» به پيشنهاد وزارت جنگ و تصويب شاه و حکم دولت در کليۀ مکاتبات و محاورات رسمی معمول شده بود.
🔻در نتيجۀ انتشار مقالۀ مذکور، مدير مجله مورد مؤاخذه قرار گرفته و نسخههای آن جمعآوری شده بود. بدين سبب وزارت فرهنگ از روی حزم، مجموعۀ مقالات کنگره را که حاوی مقالۀ مبسوط تقیزاده بود، منتشر نکرد.
🔻نه سال بعد، در دیماه 1322 که وزارت فرهنگ به عهدۀ من بود، در اثر يادآوری دکتر صورتگر استاد دانشگاه تهران، مجموعۀ مقالات کنگره از انبار وزارت فرهنگ بيرون آورده و صحافی شد و تحت عنوان «هزارۀ فردوسی» انتشار يافت و برای دانشمندان ايرانی و خارجی که در کنگره شرکت کرده بودند، ارسال گرديد.
https://www.postbook.ir/uploaded/116-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔻کنگره روز پنجشنبه 12 مهر 1313 در تالار بزرگ دارالفنون با نطق ذکاءالملک فروغی نخستوزير و رئيس انجمن آثار ملی گشايش يافت. حضّار عبارت بودند از چهل نفر دانشمند و خاورشناس خارجی و هيئت دولت و رجال کشور و چهل تن از فضلای مملکت که شش نفر از آنها استاد دارالمعلمين عالی بودند...
🔻وزارت فرهنگ عدهای از مقالات را با ديباچهای که فروغی بر خلاصۀ شاهنامه نوشته بود، و قسمتی از مقالات تقیزاده که قبلاً در مجلۀ کاوه چاپ برلن انتشار يافته بود، و تحقيقات فاضلانۀ محمد قزوينی در باب مقدمۀ قديم شاهنامه که از پاريس فرستاده بود تا اواسط 1314 در سيصد صفحه به قطع بزرگ به زيور طبع آراست، ولی از صحّافی و تجليد و انتشار آن خودداری کرد.
🔻علت منتشر نشدن مقالات کنگرۀ فردوسی اين بود که تقیزاده در مجلۀ «تعليم و تربيت» در شمارۀ مردادماه 1314 مقالهای تحت عنوان «جنبش ملی ادبی» در چهارده صفحه درج کرده بود. موضوع مقاله اصولی بود که بايد در اختيار کردن لغات جديد به جای کلمات عربی و خارجی رعايت شود. در مقالۀ مذکور اين جملۀ «توسل به قوای اجباری و مداخلۀ شمشير در کار قلم، خلاف ذوق و متانت ايران است» به نظر رضاشاه رسيده و ناپسند افتاده بود؛ زيرا در همان ايام، لغات و اصطلاحات تازهای چون «پرچم» و «تيمسار» و «آرتش» به پيشنهاد وزارت جنگ و تصويب شاه و حکم دولت در کليۀ مکاتبات و محاورات رسمی معمول شده بود.
🔻در نتيجۀ انتشار مقالۀ مذکور، مدير مجله مورد مؤاخذه قرار گرفته و نسخههای آن جمعآوری شده بود. بدين سبب وزارت فرهنگ از روی حزم، مجموعۀ مقالات کنگره را که حاوی مقالۀ مبسوط تقیزاده بود، منتشر نکرد.
🔻نه سال بعد، در دیماه 1322 که وزارت فرهنگ به عهدۀ من بود، در اثر يادآوری دکتر صورتگر استاد دانشگاه تهران، مجموعۀ مقالات کنگره از انبار وزارت فرهنگ بيرون آورده و صحافی شد و تحت عنوان «هزارۀ فردوسی» انتشار يافت و برای دانشمندان ايرانی و خارجی که در کنگره شرکت کرده بودند، ارسال گرديد.
https://www.postbook.ir/uploaded/116-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍1
❇️ گزارش خواندنی عيسیخان صدیق از سه مهمان اروپايی کنگرۀ هزارۀ فردوسی
🔻در مدت انعقاد کنگره در تهران، به دستور فروغی، من از «سر دنيسراس» رئيس مدرسۀ السنۀ شرقی لندن، و از «درينکواتر» شاعر و نويسندۀ نامدار انگليسی، و «پاگليارو» استاد زبان و تاريخ ايران در دانشگاه رم، در کاخ صارمالدوله که نزديک خانهام بود پذيرايی میکردم. در مسافرت از تهران به طوس نيز با همان سه نفر در يک اتومبيل عازم مشهد شديم...
1️⃣ در آن تاريخ «سر دنيسراس» حدود شصت و پنج سال داشت و از شاگردان قديمی پروفسور براون بود، ولی از حيث دانش و اخلاق شباهتی به استاد خود نداشت؛ زيرا پس از ياد گرفتن زبان فارسی در 1900 ميلادی مدت چهارده سال در هندوستان خدمت کرده و همين مسئله در اخلاق و رفتار او تأثير فراوان کرده بود. در آن موقع هندوستان مستعمره بود و هندیها به حدی نسبت به زمامداران انگليس تأدّب نشان میدادند که کبر و غرور در آنان ايجاد میشد. اتباع انگليس مقيم هندوستان به هر کشوری میرفتند تصور میکردند با بوميان هند سروکار دارند و نخوت در رفتار و کردار آنها هويدا بود.
🔻«سر دنيسراس» نيز تا حدی متکبر مینمود در صورتی که پروفسور براون در درسها و سخنرانیها و کتب خود يادآوری میکرد که در ايران ادب و فروتنی و مهماننوازی مردم را بايد از عبوديت نسبت به خارجه بهکلی جدا دانست و طرز رفتار با ايرانيان بايد با رعايت حيثيت و شئون ملی و تاريخی باشد.
🔻«سر دنيسراس» بيشتر اهل معاشرت و تمتعات دنيوی و تشريفات بود و به لقب و نشان و لباس فاخر و عنوان و جاه و جلال و عضويت مجامع و انجمنها و باشگاهها اهميت میداد و در هيچ يک از رشتههای شرقشناسی اطلاعات عميق نداشت. از بيست جزوه و رساله و کتاب که تأليف کرده بود تنها چهار جلد راجع به ايران و از اينها يکی در باب زندگانی و عصر عمر خيام بود و بقيه راجع به ترکستان و مغولستان و هندوستان. در کنگرۀ تهران نيز نطقی ايراد نکرد ولی بر خلاف انتظار، در عرض راه بسيار شوخ و بذلهگو بود.
🔻«سر دنيسراس» از آغاز تأسيس مدرسۀ السنۀ شرقی در لندن در 1916 رياست آن را بر عهده داشت. در آن سال من در دانشگاه کيمبريج معاون پروفسور براون بودم و رياست مدرسۀ مذکور به او پيشنهاد شد، ولی عشق او به پژوهش و اتمام تاريخ ادبی ايران که بزرگترين اثر مهم او است مانع قبول آن شغل شد. پروفسور براون شاگرد سابق خود پروفسور نيکلسون را برای اين کار پيشنهاد نمود. وی نيز در دريای عرفان غرق و به نقل کتاب مثنوی به انگليسی مشغول بود و معذرت خواست، بالاخره به پيشنهاد پروفسور براون تأسيس و رياست مدرسه به سردنيسراس واگذار شد و در حضور جورج پنجم پادشاه انگلستان در همان سال گشايش يافت.
2️⃣ همسفر ديگر ما «درينکواتر» آشنا به زبان فارسی نبود ولی از تاريخ و ادبيات ايران آگاهی داشت و بيش از پنجاه سال از عمرش گذشته بود. با قامتی بلند و سيمايی نجيب و جذاب و چشمان آبی و موی سفيد بود. کم حرف میزد و هر وقت مطلبی را عنوان میکرد با صدای ملايم و مطبوع بود. در جلسات کنگره لطف طبع و حساسيت خود را در اشعاری که سروده بود ظاهر ساخت. اشعار او را ملکالشعرا بهار از روی ترجمه در پنجاه بيت به سلک نظم کشيده بود که اينک نمونۀ آن:
ز غوغای مغرب به تنگ آمدم
سوی کشور داستانها شدم
چو ز انديشه و رنج گشتم پريش
مرا خواند فردوسی از شهر خويش...
3️⃣ سومين همسفر در راه طوس «پاگليارو» استاد زبانهای ايران مردی بود ساکت و آرام. مانند تمام اشخاصی که به تحقيق در زبانهای باستانی مشغولاند و با دنيای گذشته و الفاظ مهجور سروکار دارند، «پاگليارو» همواره در تفکر و تأمل فرو میرفت و کمتر در محاورات ما شرکت میجست. نطق او هم در کنگره راجع بود به متن پهلوی يادگار رزيران و کارنامۀ اردشير بابکان.
https://www.postbook.ir/uploaded/117-k.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔻در مدت انعقاد کنگره در تهران، به دستور فروغی، من از «سر دنيسراس» رئيس مدرسۀ السنۀ شرقی لندن، و از «درينکواتر» شاعر و نويسندۀ نامدار انگليسی، و «پاگليارو» استاد زبان و تاريخ ايران در دانشگاه رم، در کاخ صارمالدوله که نزديک خانهام بود پذيرايی میکردم. در مسافرت از تهران به طوس نيز با همان سه نفر در يک اتومبيل عازم مشهد شديم...
1️⃣ در آن تاريخ «سر دنيسراس» حدود شصت و پنج سال داشت و از شاگردان قديمی پروفسور براون بود، ولی از حيث دانش و اخلاق شباهتی به استاد خود نداشت؛ زيرا پس از ياد گرفتن زبان فارسی در 1900 ميلادی مدت چهارده سال در هندوستان خدمت کرده و همين مسئله در اخلاق و رفتار او تأثير فراوان کرده بود. در آن موقع هندوستان مستعمره بود و هندیها به حدی نسبت به زمامداران انگليس تأدّب نشان میدادند که کبر و غرور در آنان ايجاد میشد. اتباع انگليس مقيم هندوستان به هر کشوری میرفتند تصور میکردند با بوميان هند سروکار دارند و نخوت در رفتار و کردار آنها هويدا بود.
🔻«سر دنيسراس» نيز تا حدی متکبر مینمود در صورتی که پروفسور براون در درسها و سخنرانیها و کتب خود يادآوری میکرد که در ايران ادب و فروتنی و مهماننوازی مردم را بايد از عبوديت نسبت به خارجه بهکلی جدا دانست و طرز رفتار با ايرانيان بايد با رعايت حيثيت و شئون ملی و تاريخی باشد.
🔻«سر دنيسراس» بيشتر اهل معاشرت و تمتعات دنيوی و تشريفات بود و به لقب و نشان و لباس فاخر و عنوان و جاه و جلال و عضويت مجامع و انجمنها و باشگاهها اهميت میداد و در هيچ يک از رشتههای شرقشناسی اطلاعات عميق نداشت. از بيست جزوه و رساله و کتاب که تأليف کرده بود تنها چهار جلد راجع به ايران و از اينها يکی در باب زندگانی و عصر عمر خيام بود و بقيه راجع به ترکستان و مغولستان و هندوستان. در کنگرۀ تهران نيز نطقی ايراد نکرد ولی بر خلاف انتظار، در عرض راه بسيار شوخ و بذلهگو بود.
🔻«سر دنيسراس» از آغاز تأسيس مدرسۀ السنۀ شرقی در لندن در 1916 رياست آن را بر عهده داشت. در آن سال من در دانشگاه کيمبريج معاون پروفسور براون بودم و رياست مدرسۀ مذکور به او پيشنهاد شد، ولی عشق او به پژوهش و اتمام تاريخ ادبی ايران که بزرگترين اثر مهم او است مانع قبول آن شغل شد. پروفسور براون شاگرد سابق خود پروفسور نيکلسون را برای اين کار پيشنهاد نمود. وی نيز در دريای عرفان غرق و به نقل کتاب مثنوی به انگليسی مشغول بود و معذرت خواست، بالاخره به پيشنهاد پروفسور براون تأسيس و رياست مدرسه به سردنيسراس واگذار شد و در حضور جورج پنجم پادشاه انگلستان در همان سال گشايش يافت.
2️⃣ همسفر ديگر ما «درينکواتر» آشنا به زبان فارسی نبود ولی از تاريخ و ادبيات ايران آگاهی داشت و بيش از پنجاه سال از عمرش گذشته بود. با قامتی بلند و سيمايی نجيب و جذاب و چشمان آبی و موی سفيد بود. کم حرف میزد و هر وقت مطلبی را عنوان میکرد با صدای ملايم و مطبوع بود. در جلسات کنگره لطف طبع و حساسيت خود را در اشعاری که سروده بود ظاهر ساخت. اشعار او را ملکالشعرا بهار از روی ترجمه در پنجاه بيت به سلک نظم کشيده بود که اينک نمونۀ آن:
ز غوغای مغرب به تنگ آمدم
سوی کشور داستانها شدم
چو ز انديشه و رنج گشتم پريش
مرا خواند فردوسی از شهر خويش...
3️⃣ سومين همسفر در راه طوس «پاگليارو» استاد زبانهای ايران مردی بود ساکت و آرام. مانند تمام اشخاصی که به تحقيق در زبانهای باستانی مشغولاند و با دنيای گذشته و الفاظ مهجور سروکار دارند، «پاگليارو» همواره در تفکر و تأمل فرو میرفت و کمتر در محاورات ما شرکت میجست. نطق او هم در کنگره راجع بود به متن پهلوی يادگار رزيران و کارنامۀ اردشير بابکان.
https://www.postbook.ir/uploaded/117-k.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍2
❇️ تنديسی که از هند آمد
🔸تاريخچۀ ميدان فردوسی تهران؛ بخشی از خاطرات عيسیخان صديق در «يادگار عمر»
🔻يادبود ديگری که در تهران از هزارۀ فردوسی به وجود آمد، «خيابان فردوسی» است که اکنون يکی از معابر مهم مرکز شهر است.
تا سال 1313 خيابانی به نام فردوسی به عرض پانزده متر از خيابان سعدی به دروازۀ شميران میرفت که در آن سال موسوم به خيابان هدايت شد.
🔻خيابان فردوسی کنونی تا 1313 به نام علاءالدوله حکمران تهران به هنگام انقلاب مشروطه بود؛ زيرا خانۀ علاءالدوله در آغاز و مشرق آن خيابان نزديک ميدان سپه قرار داشت. عرض خيابان مذکور در حدود ده متر بود و روبهروی خانۀ علاءالدوله چند دکان بوريابافی و يک قهوهخانه وجود داشت که عصرها بعضی از افراد معتاد به کشيدن ترياک در آنجا جمع میشدند و بیپروا در مقابل ديدگان مرم بدان عمل میپرداختند.
🔻همين که دولت تصميم به انعقاد جشن هزاره و کنگرۀ فردوسی گرفت، شهرداری تهران به توسعۀ خيابان علاءالدوله همت گماشت و علاوه بر تعريض، آن را تا خندق شهر (که اکنون ميدان فردوسی است) امتداد داد و به نام فردوسی موسوم کرد.
🔻انجمن زرتشتيان هندوستان نيز مجسمۀ فردوسی را از برنز در آنجا ساخت و برای نصب در ميدان تقديم کرد و طبق پيشنهاد انجمن عمل شد.
🔻مجسمۀ مذکور، فردوسی را در حالی نشان میداد که بر تشک نشسته و بر بالش تکيه کرده و به سرودن شاهنامه اشتغال دارد.
چند سال بعد، مجسمه را به دانشگاه تهران منتقل و در گلگشت آنجا نصب کردند و تنديسی از شاعر بزرگ به حال ايستاده در ميدان قرار دادند.
https://www.postbook.ir/uploaded/118-a.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸تاريخچۀ ميدان فردوسی تهران؛ بخشی از خاطرات عيسیخان صديق در «يادگار عمر»
🔻يادبود ديگری که در تهران از هزارۀ فردوسی به وجود آمد، «خيابان فردوسی» است که اکنون يکی از معابر مهم مرکز شهر است.
تا سال 1313 خيابانی به نام فردوسی به عرض پانزده متر از خيابان سعدی به دروازۀ شميران میرفت که در آن سال موسوم به خيابان هدايت شد.
🔻خيابان فردوسی کنونی تا 1313 به نام علاءالدوله حکمران تهران به هنگام انقلاب مشروطه بود؛ زيرا خانۀ علاءالدوله در آغاز و مشرق آن خيابان نزديک ميدان سپه قرار داشت. عرض خيابان مذکور در حدود ده متر بود و روبهروی خانۀ علاءالدوله چند دکان بوريابافی و يک قهوهخانه وجود داشت که عصرها بعضی از افراد معتاد به کشيدن ترياک در آنجا جمع میشدند و بیپروا در مقابل ديدگان مرم بدان عمل میپرداختند.
🔻همين که دولت تصميم به انعقاد جشن هزاره و کنگرۀ فردوسی گرفت، شهرداری تهران به توسعۀ خيابان علاءالدوله همت گماشت و علاوه بر تعريض، آن را تا خندق شهر (که اکنون ميدان فردوسی است) امتداد داد و به نام فردوسی موسوم کرد.
🔻انجمن زرتشتيان هندوستان نيز مجسمۀ فردوسی را از برنز در آنجا ساخت و برای نصب در ميدان تقديم کرد و طبق پيشنهاد انجمن عمل شد.
🔻مجسمۀ مذکور، فردوسی را در حالی نشان میداد که بر تشک نشسته و بر بالش تکيه کرده و به سرودن شاهنامه اشتغال دارد.
چند سال بعد، مجسمه را به دانشگاه تهران منتقل و در گلگشت آنجا نصب کردند و تنديسی از شاعر بزرگ به حال ايستاده در ميدان قرار دادند.
https://www.postbook.ir/uploaded/118-a.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
👍1